دریایِ دیوانه
دريا، سهمگين دريائي كه شباهنگام از آن آتش برميجهد جمال ميرزا سفرنامهاش را با صداي گرم و گيرائي مي خواند و من چشمهايم را ميبستم و لنجي را در نظر ميآوردم كه بر گردة امواج مرده ميلغزيد و آرام آرام از بندر دور مي شد و ما را با خودش ميبرد. من و جمال در كنار هم روي عرشة لنج لميده بوديم، تن به نسيم خنك شبانة دريا سپرده بوديم و از آينده حرف ميزديم، آينده! جاشوئي در تاريكي نشسته…