جز جگر زده
من مردی را می شناختم که از زمانه جلوی افتاده بود، ولی از زمان عقب میماند؛ زمان بی سر و صدا میگذشت، سال به سال طرز نگاه، لحن و نحوۀ گفتار همسرش، فرزنداناش، دوستان و آشنایان و رفتار بیگانهها با او تغییر میکردو او اگر چه از اینهمه متعجب و متحیر میشد و احساس میکرد…