-
حمارِ پیر و قالِ موشِ صحرائی
بیشتر بخوانید: حمارِ پیر و قالِ موشِ صحرائیاگرچه از مدت ها پیش تصمیم گرفته بودم جواب جانثاران، فدوی ها و شیفتگان فاشیست ها را ننویسم و با سکوت برگزار کنم، ولی این روزها که شبح فاشیسم در دنیای ما پرسه می زند و هر روز هواداران و سینه چاکان بیشتری در میان ایرانیان پیدا می کند، این روزها که شماری به نتانیاهوصهیونیست و جنایتکار و ترامپ دیوانه و ناقص العقل و نئوفاشیست دخیل بسته اند و منتظزند تا ایران را مانند غزه و فلسطین با خاک یک سان کند و آن ها را به قدرت برساند، بازنشر این وجیزه خالی از فایده نخواهد
-
جگر بند و زاغ
بیشتر بخوانید: جگر بند و زاغ…آن انسان زیبایِ افسانهای و افسانهها که قرنها پیش مهربانی، برادری و برابری آدمها را همه جا موعظه و تبلیع میکرد، بالای تپۀ جلجتا بر صلیب چوبی بزرگی که خود بسختی به دوش کشیده بود، مصلوب شد و تاریخ به ما ثابت کرد که با موعظهها و پند واندرز مسیحائی انسانها مهربان، برابر و برادر نمیشوند. نه، نه، کینه، نفرت و دشمنیِ آدمها ریشه در منافع مادی و معنوی آنها دارد. آری، جامعه انسانی طبقاتیاست، انسانها در همه جای دنیا آگاهانه یا غریزی از منافع طبقۀ خویش دفاع میکنند؛ انسانها در طول تاریخ بهخاطر منافع طبقاتی خویش جنگیده اند و…
-
طرز نگاه مرغ از آينة قفس
بیشتر بخوانید: طرز نگاه مرغ از آينة قفسمن مقالۀ « طرز نگاه مرغ از آینۀ قفس» را سی و دوسال پیش، پس از خاموشی کمال رفعت صفائی به یاد آن عزیز، به یاد دوست، نوشتم و امروز به مناسبت چاپ ترجمۀ گزیدۀ اشعار شاعر به فرانسه، آن را باز نشر میکنم. در ضمن، محض اطلاع دوستان، علاقمندان و هم میهنان مقیم پاریس، رونمائی این کتاب، جمعه شب، 15 ماه مه، ساعت شش بعد ظهر، با حضور همسر و بازماندگان شاعر در آرماتان برگرار می شود. ح. د Espace L’Harmattan- 21 Bis rue des Ecoles 75005 Paris
-
جایِ خالیِ آشنا
بیشتر بخوانید: جایِ خالیِ آشنانقل از: دفتر یادداشتها … در سالهای نخست که از یار و دیارم دور افتاده بودم، نگاهم مدام در میان مردم بیگانه به دنبال چهرۀ آشنائی میگشت و گوشام هربار به هر صدائیکه آوائی مشابه آوایِ زبانِ مادریام داشت تیز میشد. سالها و سالها از پی هم آمدند و گذشتند و من هنوز که هنوز بود با مشاهدۀ هر شباهتی و با هر نشانهای به آن سردنیا، به میهنام منتقل میشدم. شباهت آدمها اغلب باور نکردنی و شگفتانگیز بود و هر از گاهی مرا به یاد عزیزی میانداخت و بند دلام بیاختیار میلرزید. از زمانی که رانندۀ تاکسی شده بودم،…
-
کاتب، کاجِ کهنسال و زاغچهها
بیشتر بخوانید: کاتب، کاجِ کهنسال و زاغچهها«ادبیات تبیعد» … در فرهنگ فارسی سه واژه به سه معنا و مفهوم متفاوت وجود دارد: «مهاجرت»، «جلای وطن» و «تبعید»؛ مهاجرت هدفمند، آگاهانه، با تمهیدات و تدارکات قبلیصورت میگیرد و ترس و اجباری در آن نیست. جلای وطن اگرچه به اختیار و آگاهانه است، ولی انسان از بیم جان و زندان و شکنجه و اعدام یا بنا به دلایل دیگری بناچار تصمیم بهترک یار و دیار میگیرد و جلای وطن میکند، منظور وحشت و عدم امنیت جانی و مالی درمیهن خویش دلیل جلای وطن است و انسان در تنگنا و زیر فشار چنین تصمیمی میگیرد. و اما «تبعید» اجبار…
-
دنیا خانۀ من است
بیشتر بخوانید: دنیا خانۀ من استچند روز پیش روی برگۀ کاغذی نوشته بودم، پنج شعلۀ جاوید، نفیسی، پورت سن کلود، تاکسی، مهاجرت، سرخپوست و وطن. امروز صبح به تصادف چشمام به این برگۀ کاغذ افتاد، مدتی به کلمه ها خیره نگاه کردم تا زنحیرۀ پیوند و رابطۀ آن ها را پیدا کنم. بی شک این چند کلمه را یادداشت کرده بودم تا از یاد نیرم و در بارۀ موضوعی که به آن اندیشیده بودم، بنویسم. باری، پرش خیال آدمیزاد شگفت انگیزاست؛ گاهی واژه ای یا شباهت چهرۀ بیگانه ای تو را از این سردنیا به آن گوشۀ دنیا، به سالهای سپری شده می برد و…
-
سیاووشان (سووشون)
بیشتر بخوانید: سیاووشان (سووشون)سیاووشان یا سیاوشان، که در فارسی باستان به آن “سیاوَخش” هم گفته میشده، گیاه مقدس و نماد پاکی و بیگناهی بوده و نامش را از قهرمان اسطورهای شاهنامه، یعنی سیاوش گرفته است؛ سیاوش نماد مظلومیت و بیگناهی است و گیاه سیاووشان هم به همین دلیل، در آیینهای سوگواری یا دعا برای باران و پاکی به کار میرفته.است. بعضی سیاووشان را معادل گیاه مَرغ یا گیاه بارانآور نیز می دانسته اند. و اما افسانه یا اسطورۀ سیاوخش … افسانه یا اسطورۀ سیاوش یکی از زیباترین و غمانگیزترین بخشهای شاهنامه فردوسی است. این اسطوره نه تنها یک روایت حماسی بلکه سرشار از…
-
رجز خوانی
بیشتر بخوانید: رجز خوانیمبادا چنین هرگز آیین من/ سزا نیست این کار در دین من که ایرانیان را به کشتن دهم/ خود اندر جهان تاج بر سر نهم…………………………. مادرم یک بار با لهجۀ مردم خراسان به همسایه گفته بود: «برّهم، آدم روی کسی رو به آتش نمیده.» به یاد ندارم چه خطائی از «حسین حرمله» سر زده بود که مادرم او را سرزنش کرده بود و این مثل را به کار برده بود. من اگرچه هنوز به سن عقل نرسیده بودم، ولی منظور او را فهمیده بودم. منظور نباید «حسین حرمله» حرفی میزد و باعث و بانی خجالت و شرمندگی کسی میشد. همسایۀ…
-
جدال با فراموشی *
بیشتر بخوانید: جدال با فراموشی *آدمیزاده شاید با مرگ کنار بیاید ولی با زمان…؟ من این روزها مانند مادرم در پیری، با مرده ها بیشتر از زنده ها زندگی می کنم، امروز صبح بیهیچ دلیل روشنی به یاد زنده یاد «ویدا حاجبی» افتادم، مدتی نگاهام به راه رفت، دست از کار کشیدم و پشت پنجرۀ اتاق به تماشای این کاجهایِ کهنسال و زاغچههایِ آشنا ایستادم و گذشتهها را آرام آرام به یاد آوردم. آه زمان چه خاموش و بی سر و صدا میگذرد و بیقیل و قال، همه را، همه چیز را با خود میبرد. آری، لئوفرا، خوانندۀ آنارشیست فرانسوی حق داشت وقتی میسرود و…
-
بندر، طبل تو خالی *
بیشتر بخوانید: بندر، طبل تو خالی *… شب مهتابی و آرامی بود، راه تا بینهایت ادامه داشت و انگار هرگز بهپایان نمیرسید. مسافرهای اتوبوس خوابیده بودند، مسیحا نیز بهخوابی عمیق فرورفته بود وآهسته خرنش میکرد. رانندۀ سیاهچرده و زمخت، به جادۀ اسفالته خیره شده بود، تخمۀ ژاپنی میشکست و هرازگاهی از فلاسک یک لیوان چای میریخت و قطره قطره مینوشید. من بنا بهتقاضای راننده کنار او روی صندلی شاگرد شوفر نشسته بودم و از هردری حرف میزدم تا مبادا پشت فرمان چرتش میبرد. «ماه شب چهارده با ما همسفر شده، داره پا به پای ما میاد.» راننده برگشت؛ نگاهی به من انداخت و لبخند زد: «تو…
-
نگاهِ سيّاره
بیشتر بخوانید: نگاهِ سيّارهاز ستيغ کدامين کُهستان بهمن عشق پيچيده در من کز زمستان اين خشکسالان آب های بهاری روان است با یاد «سعيد سلطانپور» کتمان نمی کنم. من نيز از کوی «يار» گذر کرده ام و در اين گذر، آوازهای خوش بسياری شنيده ام؛ ولی کمتر ديده ام آوازه خوانی را که با آرمان هايش اين چنين صميمی، صادقانه و عاشقانه در هم آميخته و يگانه شده باشد. هر چند من از باور و ايمانی چنين جان سخت و ساروجی، هميشه بيمناک بوده ام. من هرگز آدمی پر شور و بلند پرواز نبوده ام؛ پيوسته از پی کاروان می رفته ام و گاهی کوله بارم چنان بر شانه هايم سنگينی می کرده که مرا به حاشيه می رانده است. بارها بر کنارة راه صعب…
-
گربه زیر باران
بیشتر بخوانید: گربه زیر بارانآن گلولهای که در آشیانة عقاب به شقیقة نریمان پازندی شلیک کرده بودم، اگر چه او را از مخمصه و دغدغه نجات داده بود، ولی مرا مانند مگسی درتار عنکبوت به دام انداخته بود. باید شبها و روزهای زیادی تنها میماندم، به پرسشهای بازجوها و گفتگوی شبانۀ میهمانها میاندیشیدم تا سرانجام میفهمیدم که بالِ عقابِ بلند پرواز شکسته بود، در آن آشیانۀ متروک زندانی شده بود، به آخر راه رسیده بود و دیگر هیچ چیزی برایش ارزش و اهمیّتی نداشت. هیچ چیز، حتا عاطفة قشقائی! « برو ای عطش کویر، برو، برو امشب سیرابت میکنم!» نریمان پازندی از « ترک…
-
مرگ انسانیت
بیشتر بخوانید: مرگ انسانیتچند سال پیش، پیرزنیکه از اردوگاههای نازیها و کورههای آدم سوزی هیتلر جان به برده بود، با خبر نگار تلویزیون فرانسه مصاحبه میکرد. من گفتگوی آنها را پساز چندسال هنوز از یاد نبردهام، پیرزن در جواب خبر نگار میگفت: «من هرگز نازیها را نخواهم بخشید، چرا که آنها انسانیّت را در ما کشتند» بعد به شرح ماجرائی پرداخت که در قطار باری بر سر آنها آمده بود: «… ما را مثل یگ گله گوسفند با زور بار واگنها کردند، درها را بستند. جای نشستن نبود، پیرمرد و پیرزن و بچّة شرخواره و برزگسال، همه بهناچار سر پا ایستاده بودیم، مثل…
-
فرانسۀ تسلیم ناپذیر ( فرانسه نا فرمان)
بیشتر بخوانید: فرانسۀ تسلیم ناپذیر ( فرانسه نا فرمان)La France insoumise (فرانسه نافرمان) به اختصار LFI حزب سوسیالیست و دمکراتیک فرانسویاست که درسال ۲۰۱۶ توسط Jean-Luc Mélenchon ژان لوک ملانشون تأسیس شد. این حزب چپ رادیکال بر عدالت اجتماعی، برابری اقتصادی، دموکراسی مستقیم و مخالفت با سیاستهای نئولیبرال و مداخلات نظامی تأکید دارد. سیاست این جنبش سیاسی ( حزب) بطور خلاصه عبارت است از «حمایت از خدمات عمومی (آموزش، بهداشت، رفاه و …) مخالفت با ریاضت اقتصادی، طرفدار محیط زیست و گذار سبز (Green Transition)، استقلال سیاسی فرانسه از نهادهایی مثل NATO است. به زبان ساده LFI حزبی چپ گراست که میخواهد نظام اقتصادی و سیاسی فرانسه را…
-
در آمدی بر ماهِ مجروح *
بیشتر بخوانید: در آمدی بر ماهِ مجروح *هنر همیشه، هنر مردمانی خاص در مرحلة مشخصی از تحوّل تاریخی است. «ویساروف بلینسکی» … کمال رفعت صفائی، یکی از چهرههای درخشان شعر معاصر ایران در آغاز جوانی و در اوج شکوفائی، در انزوایِ تبعید، در اتاقکی پر از دارو و دلتنگی، با درد و رنجی مداوم و جانکاه، آرام آرام تکیده و تکیدهتر شد و پس از سه سال مقاومت در برابر بیماری سرطان، سرانجام در تابستان سال 1994 میلادی از پای در آمد و چشم بر جهان ما فرو بست. از آن روزگار بیش از بیست و چهار سال میگذرد و در این مدّت من هربار به…
-
گذر از بیهق و بدخشان
بیشتر بخوانید: گذر از بیهق و بدخشاناین آز و نیازند که انسان را به درگاه امیر و سلطان میآورند و میمانندناصرخسرو قبادیانی مروزی … در مملکت ما مانند سایر ممالک دنیا انسانهای فرزانه و فرهیختهای در سپهر فرهنگ و هنر وجود داشتهاند که مقام و مرتبت انسان و انسانیت را تا به عرش بالا برده اند و موجوداتی نیز به نام انسان، بهشکل انسان، درهیئت «شاعر»، «هنرمند»، «دانشمند»و «روشنفکر» وجود داشتهاند که منزلت آدمی را تا به حضیض ذلت، تا به اسفلالسافلین پائین آوردهاند و ارزشهای انسانی را لوث کردهاند و به ابتذال کشاندهاند. در روزگار تیره و تار ما از این قبیل «شاعران»، «دانشمندان» و…
-
سایۀ دست
بیشتر بخوانید: سایۀ دستپس از مدتها سعادت دیدار چندنفر از دوستان و هموطنان اهل فرهنگ و هنر دست داده بود، در آن گوشۀ دنج و خلوت بالاخانۀ قهوه خانه، گرد نشسته بودیم و هر کسی در بارۀ موضوعی حرف میزد: چاپ و پخش آثار نویسندگان تبعیدی و مشکلات آن در خارج از کشور… مشکلات ناشرها و نویسندهها، شعر قدما، حافظ، سعدی، دانته، کوندرا و لطیفهها… در این میانه من به یاد «بهرام صادقی» و داستان کوتاهی از او افتادم که در نوجوانی خوانده بودم. بیشک نام او پس از گذشت نیم قرن بی جهت به ذهن ام متبادر نشده بود و این تداعی…
-
پیری تلخ
بیشتر بخوانید: پیری تلخ… سالها پیش، محکومین به اعدام را شب آخر به زندان نظامی جمشیدیه میآوردند و ساعت چهار صبح، قاضی عسکر را صدا میزدند تا محکوم در حضور او وصیّت میکرد. شبهای اعدامی، من با صدای گوشخراش و هول انگیز دانههای زنجیری که از لای میلههای در بزرگ و آهنی زندان میگذشت از خواب میپریدم، روی تخت نیم خیر میشدم و منتظر میماندم تا صدای بَم و رگه دار استوار رضائی، آن مرد منحوس و عبوسی که فرماندۀ جوخۀ آتش بود و تیرخلاص میزد، توی راهرو زندان می پیچید: «قاضی عسکر، قاضی عسکر.» سالها گذشت و من دراین گوشۀ دنیا، دوباره…
-
رفتار
بیشتر بخوانید: رفتاردر سالهای نخست مهاجرت چند صباحی به حرفۀ دوران نوجوانی و جوانیام، برگشته بودم و در حومۀ شهر پاریس پیستوله کاری و نقاشی میکردم. در آن روزها واژۀ« chantier» (شانتی یه) تازه به گوشام خورد و به مرور زمان به معنای آن پی بردم. در فرانسه به جا و مکانی «شانتی یه» میگویند که مهندسین، معمارها، کارگرهای فنی و کارگرهای ساده و و … ساختمانی را تعمیر میکنند و یا میسازند. «شانتی یه» را نباید با «کارگاه» عوضی گرفت. محل کارگاه اغلب ثابت است، ولی «شانتی یه» هر بار تغییر میکند و جای دیگری تبدیل به شانتییه میشود. باری، من…
-
بخش و شیر پیر سنگلج
بیشتر بخوانید: بخش و شیر پیر سنگلجسالها پیش، مردم ولایت ما از واژۀ «بخش» به جای هدیه استفاده میکردند، گیرم فقط در مورد هدیهای که «خدا» به بندهای اهدا کرده و بخشیده بود؛ «هدیۀ الهی». همولایتی ها مانند بسیاری از مردم دنیا، لطف و عنایت طبیعت، یا بی رحمی و قساوت آن را به حساب خدا میگذاشتند و اینهمه را از چشم اومی دیدند. باری، اگر کسی صدای خوب و داوودی میداشت، میگفتند: « خدادادی و بخشه»، اگر مثل یوسف مصری زیبا بود، میگفتند: «بخشه». به باور آنها همۀ خوبیها را خداوند به بندگانش میبخشید و این موهبتها مانند ملاحت و زیبائی و صدای داوودی اکتسابی…
-
غریبۀ روی پل
بیشتر بخوانید: غریبۀ روی پلدیروز به عزیزی که مثل من به گوشهای از دنیا پرتاب شده و سالها از یار و دیار دورمانده است، نوشتم که هر روز غروب، با یک یا دو گیلاس شراب ارزان قیمت از گردنههای دلگیر و مهآلود غروب ها گذر میکنم و روز را به شب میرسانم و آخر شب، تاریخ بیهقی را میبندم و به یاد مردمانی که حتا در دیار خویش بیگانه و غریب ماندهاند، سر بربالش میگذارم و گوسفندها را میشمارم. نوشتم که این روزها، گذر از این غروبها دشوار و نفسگیر شده است و اگر شراب مدد نکند… باری، دیروز مثل هرروز غروب از جلو…
-
حکایتِ بیگانگی
بیشتر بخوانید: حکایتِ بیگانگیتا آخر به برودت هوا، آسمان ابری و دلگیر این دیار، آدمگریزیِ همسایهها و درهای بسته عادت نکردم. تا مدتها از اینهمه رنج میبردم و بعدها که گرفتاریها و مشغلهام زیادتر شد، اگر چه درگیر و دار کارهای روزمره از یاد میبردم و زیرباران سمج و راه بندان، با ابروهای گره خورده، آروارههای بر هم فشرده و خاموش رانندگی میکردم و تاکسی میراندم، ولی اگر روزی از آپارتمان بیرون میآمدم و به تصادف با همسایهام رو بهرو میشدم، همه چیز دو باره جان میگرفت و تا شب ازآب و هوا و آدمها پکر بودم و فکرِ بیگانگی و درهایِ بسته…
-
جنگاور سرخپوست
بیشتر بخوانید: جنگاور سرخپوستشایداگر اینروزها بحث نسل کشی اسرائیلی ها و دست های آلودۀ آمریکا در میان نبود، من هرگز به یاد داستان کوتاهی نمی افتادم که بیش از شصت و اندی سال پیش خواندم و اگر ازنام داستان و نویسنده بگذرم، مضمون و محتوای آن را هنوز به روشنی به یاد دارم. منتها از آن جا که داستان در بارۀ سرخپوستها است، پیش از نقل آن، گذرا به تاریخ بومی های سرخپوست قارۀ آمریکای شمالی و جنوبی اشاره ای می کنم: نزدیک به سی هزار سال پیش اقوام سرخپوست در هنگام سرما و یخبندان از آسیا و ازتنگۀ برینگ وارد قارۀ آمریکای…
-
وارونگی
بیشتر بخوانید: وارونگیجایِ آن است که خون موج زَنَد در دلِ لعل زین تَغابُن که خَزَف میشکند بازارش اگر چه تفسیر، تأویل و توضیح شعر به آن لطمه می زند، ولی من تا شعری را نفهمم و آن را هضم نکنم، بهسادگی دست از سر شاعر بر نمیدارم. از شما چه پنهان، این شعر در روزهای اخیر چندین بار از خاطرم گذشته و فکرم را مشغول کردهاست. غرض، تا آنجا که من فهمیدم، مراد حافظ شیراز از لعل یا «یاقوت» نماد چیزی گرانبها و ارزشمند است و خَزَف «سفال» چیز متعارف و بیارزش و پیش پا افتاده. از آن جا که «لعل»…
-
پیرمردی که صدا میشنید
بیشتر بخوانید: پیرمردی که صدا میشنید… چندی پیش با پیرمردی آشنا شدم که شباهت نزدیکی به کهنسالیِ من داشت و شگفتا که مثل من بیشتر عمرش را دور از یار و دیار، در میان مردم بیگانه گدرانده بود و درتنهائی پیر و فرسوده شده بود؛ آشنای من که از این شباهت حیرت کرده بود و به وجد آمده بود، میگفت که مثل من از مدتها پیش «صدا» میشنید. میگفت که گاهی عاصی و عصبی از خانه بیرون میزد تا شاید در کوچه و خیابان، توی پارک از شر «صداها» راحت میشد، گیرم بیفایده، صداهای آشنا همه جا بودند و همیشه او را غافلگیر میکردند: «هی،…
-
«Duende»
بیشتر بخوانید: «Duende»و فدریکو گارسیا لورکا دوئنده واژه و مفهومی اسپانیایی است که چند معنی و کاربرد متفاوت دارد. در زبان اسپانیایی، دوئنده به معنی «جن»، «روح»، یا موجودی افسانهای کوچک (شبیه کوتوله یا الف) است. در زبان روزمره گاهی به صورت استعاری استفاده میشود برای توصیف کسی که «حال و حالت خاص»، «جذابیت درونی» یا «کاریزما» دارد. دوئنده در هنر اسپانیایی، بهویژه فلامنکو به کار میرود و به نوعی نیروی درونی، رازآلود و تکاندهنده اشاره دارد که اجرای هنری را زنده، عمیق و تأثیر گذار میکند. فدریکو گارسیا لورکا این مفهوم را در سخنرانی معروفش «بازی و نظریۀ دوئنده» چنین توصیف…
-
حاشیه، حیا
بیشتر بخوانید: حاشیه، حیا… باید چند سالی میگذشت تا آن تصویر و تصوری که از پاریس زیبا، رویائی و خیالانگیز به من داده بودند، به مرور زمان فرو می ریخت، تا چشم هایم به روی چهرۀ پاریس مهاجران و مردم حاشیه باز میشد، تا از نزدیک روزگار آن ها را می دیدم و همه چیز را باور میکردم. شاید اگر در شهر پاریس رانندۀ تاکسی نشده بودم، این اتفاق نمیافتاد و واقعیّت به این زودیها جای آن تصورّات توریستی و رمانتیک را نمیگرفت. تاکسی مرا با گوشه و کنار پاریس و حومه و با محلّههائی آشنا کردکه پای «جهانگردها» هرگز به آنجا نرسیده…
-
آچمز
بیشتر بخوانید: آچمزاین که بر گرد خورشید می گردد زمین نیست جنایت است (1) هربار که اخبار نوار غزه را میشنوم، یکه میخورم، مدتی نگاهام به راه می رود، مدتی بهت زده به دوردست ها خیره نگاه می کنم، از خیر از نوشتن میگذرم، نه، همۀ گفتنی ها گفته آمده است و تا به امروز اثری نداشته و اثری ندارد. جانیان و جنایتکاران در نوار غزه کشتار می کنند و کودکان، زنان و مردان زیربمباران ها زیر نگاه مردم جهان، از گرسنگی میمیرند و آب از آب تکان نمی خورد. نه، زیستن در روزگار ما و در این دنیای وارونه که هر…
-
نسلی که منقرض شد
بیشتر بخوانید: نسلی که منقرض شدگذرم به میدان ایتالیا افتاده بود، به یاد گذشته ها با پله برقی به طبقۀ سوم فروشگاه بزرگ رفتم و از آنچه می دیدم، حیرت کردم. شگفتا، در چند سالۀ اخیر پاساژ شلوغ و پرازدحام تغییر کرده بود و خلوت شده بود، چندین فروشگاه بسته بود، کافۀ وسط پاساژ، میعادگاه ما را برچیده بودند، فروشگاهها بی مشتری و کسب و کار فروشندهها کساد و بیرونق. باری چرخی زدم و دوباره از پلهها سرازیر شدم: همه چیز باز زمان رفته بود و من در پیاده رو سر به زیر و دلگیر قدم می زدم و به عمر از دست رفته و…
-
مردم حقیر و جاذبۀ قدرت
بیشتر بخوانید: مردم حقیر و جاذبۀ قدرتمردم حقیر، مجیزگو، متملق و نوکرصفت همواره و در همه جای دنیا انگار وحود دارند و همیشه گوش به زنگ و مترصد اند تا صاحب مقام و صاحب منصبی از راه برسد و به خوشخدمتی بال همت به کمرببندند. من به تجربه دریافتهام که «قدرت» در هر هیئتی، در هر جمع و جامعهای مانند آهن ربا مردم حقیر و ریزه خوار، مردم متملق و چاپلوس را جذب میکند و جذب خواهد کرد. این مردم حقیر، ریزه خوار، چاپلوس، متملق و مجیزگو، در ساختار و تداوم قدرتها و حکومتها در دیار ما نقشی به سزا داشته اند، دارند و در آینده…
-
جهل و جنایت براریکۀ قدرت (1)
بیشتر بخوانید: جهل و جنایت براریکۀ قدرت (1)بگمانم دنیا مخلوق اندیشه و دستهای آدمی است که با عشق و امید ساخته شده است و با اندیشه و عشق و امید می توان آن را بهتر ساخت. گیرم تا زمانی که پلیدی، جهل و جنایت در این دنیا وجود دارد، بدون نفرت نمیتوان از عشق سخن گفت. تا نفرت از پلشتی نباشد عشق به زیبائی جلوه ای ندارد. نفرت از کوردلان تاریک اندیش، نفرت از سنگواره هائی که از دوران رمه- شبانی به یادگار ماندهاند. گور زادانی که ولادتشان نا بهنگام است و هم از این رو به عبث میکوشند تا مردم را به شکل و شمایل خودشان…
-
مستأجرها و خانۀ اجدادی ما
بیشتر بخوانید: مستأجرها و خانۀ اجدادی ما… ایران خانۀ مردم ایراناست، حکومتها در درازنایِ تاریخ مستأجر این خانۀ آباء اجدادی ما بودهاند، حکومتها آمدهاند و رفتهاند، حکومتها هرگز، هرگز صاحب ازلی و ابدی این خانه اجدادی ما نبوده اند، نیستند و نخواهند بود. از آغاز تاریخ تا زمانۀ ما هرکدام به نوبۀ خویش آمده اند، با دستار، تاج یا عبا و عمامه از راه رسیده اند، چند سالی زیر طاق این خانۀ قدیمی و اجدادی ما زیسته اند، قتل، غارت و جنایت کردهاند، مملکت را چاپیدهاند، مانند خوک پروار شدهاند و پس از مدتی با جیبها و چمدانهای پر از این خانه اثاثکشی کرده و رفته…
-
خلیج خوک ها و جزیرۀ خارک ما
بیشتر بخوانید: خلیج خوک ها و جزیرۀ خارک ما… همه جا گفته و شنیده میشود که «عمو ترامپ» شاهپرستها قرار است در جزایر ایران – خارک، تنب بزرگ و تنب کوچک- نیروهای ویژه پیاده کند، مقاومت جمهوری اسلامی را در هم بشکند؛ ارتش و سپاه پارسداران را به زانو در بیاورد تا گردن بگذارند، تسلیم شوند و شرایط آتش بس و «صلح!!» سرور بلامنازع دنیا را بپذیرند. باری، اگر چه مقایسۀ فیدل کاسترو و کوبا در زمان جنگ سرد با ایران و رهبران مذهبی آن به قول عرب قیاس مع الفارق است، ولی اینهمه مرا به یاد ماجرای «خلیج خوکها» و شکست مفتضحانۀ آمریکادر آن زمان انداخت. ماجرای…
-
تندیس سفاهت و شناعت
بیشتر بخوانید: تندیس سفاهت و شناعتمن اگر چه در سفاهت و شناعت دونالد ترامپ، چهرۀ عریان امپریالیسم آمریکا شکی نداشتم، ولی گمان نمی کردم نتانیاهوی صهیونیست و فاشیست و کودک کش، این مردک بیمارروانی، خود شیفته و جنایتکار را به چنان مخمصمه ای بکشاند که به قول بچه های جنوب شهر تهران «گُه گیجۀ آمریکائی بگیرد و قبلۀ کونش را گم کند.» تا آن جا که به یاد دارم، در زمان جوانی نسل ما این شعار ورد زبان انسان های مترقی، آزادیخواه و وطن پرست بود: « !Yankee, go home » -یانکی به خانه ات برگرد. – پس از گذشت سالهای سال این شعار هنور…
-
قبل از فاجعه و بعد…
بیشتر بخوانید: قبل از فاجعه و بعد…اگر اشتباه نکنم ماگسیم گورکی نویسندۀ بزرگ روس گفته است: «آنچه که با قلم نوشته شود، با تبر تراشیده نخواهد شد.» من این سخن را سالها پیش در دوران نو جوانیام شنیدم و بهتفاوت «نوشته» و «حرف» پی بردم. آمدهاست که «حرف» را باد میبرد و دیر یا زود فراموش میشود، ولی «نوشته» میماند. به همین دلیل از آن زمان تا به امروز، هربار از رویدادی متأثر شدهام و هربار موضوعی مرا به فکر و تأمل واداشته است، مکث کردهام، واکنش نشان دادهام، احساسات و عقیده و نظرم را در دفترچهای یادداشت کردهام یا در نامهای برای عزیزی نوشتهام. کمترین…
-
فیلسوف و سیاست
بیشتر بخوانید: فیلسوف و سیاستدوستی نامه ای خطاب به فیلسوفی نوشته است و در آن پرسشهای مطرح کرده است. از آنجا که در این روزگار وانفسا سلطنت طلبها و شاهپرستها اتهاماتی به نسل ما وارد می کنند و به تحقیر و تمسخر «پنجاه و هفتی» مینامند و سازمان، احزاب چپ و روشنفکرهای چپ را باعث انقلاب بهمن 57 و مقصر میدانند، و از آنجا که این دوست با متانت و مستدل به «فیلسوف» مورد علاقهاش جواب داده است، نامه ای نوشتم و از او خواهش کردم تا متن را در جائی چاپ و منتشر کند. امروز صبح یادداشتی فرستاد و نوشت: «من قصد نشر…
-
منزل یازدهم
بیشتر بخوانید: منزل یازدهمفصلی از رمان «باد سرخ» کسی در جائی دستگيرة ترمز اضطراری قطار را میکشد. سايش گوشخراش چـرخ های لکوموتيـو روی ريل های زنگ زده. قطار با تکانهای شديدی از حرکت میماند. صحرا به پشت پنجره میدود. بيرون هوا غبـارآلود و تيـره و تار است. اشبـاحی در غبـار سرخ میچرخنـد و قطار با کنـدی حرکـت میکنـد و اشبـاح دور و دورتر میشـوند. صـدای تلق و تلق چرخ هـای لوکـوموتيـو که به مرور سرعـت میگيـرد با صـدای رگبـار مسلسل در هم میآميزد. صحرا به راهرو میدود، هيچ کسی انگار صدای رگبار مسلسل را نشنيدهاست. هيـچ کسی انگار توی اين قطار لکنته نيست، قطـار خالیاست و صدائی از جائـی دور در باد میپيـچد: «برادرها، برادرها!» صحـرا به پشت پنجره میدود، جنازة…
-
آفاق
بیشتر بخوانید: آفاقخمپارهای در خواب آفاق ترکید. پیرزن سراسیمه سر از بالش برداشت و به آسمان بالای سرش نگاه کرد. از سرخی خون و گرمای آتش و تالابهای انباشته از اجساد ورم کرده اثری نبود. آن پردۀ هولناکی که سرتاسر شب تن و جانش را در عذاب سوزانده بود، ناگهان پیش چشمش فرو افتاد. نفساش راست شد و با ناباوری خیرهخیره به اطرافش نگریست. شب از بیابان رفته بود وآواز خوش کاکلیها همراه نسیم در هوای نازک صبح موج میزد و بوی زندگی را بوته به بوته، دشت به دشت میبرد. زمین بیدار بود و شوری شبنم را ذرهذره میمکید و آفتاب…
-
رونمائیِ و معرفی ایستگاه باستیل
بیشتر بخوانید: رونمائیِ و معرفی ایستگاه باستیلترجمۀ فرانسوی مجموعه داستان «ایستگاه باستیل» در آغاز سال 2026 میلادی چاپ شد و آقایِ عطا آیتی ( نمایندۀ انتشارات آرماتان) با مشورت و توافق مترجم و نویسنده، شب رونمائی کتاب را مدتی پیش از آغاز جنگ و تجاور آمریکا و اسرائیل به ایران، برای چهاردۀ مارس 2026 میلادی تعیین کرد و به وسیلۀ ایمیل و سایر امکانات دنیای مجازی به اطلاع علاقمندان رساند. در این فاصله متأسفانه تجاوز و جنگ رخ داد و رونمائی و معرفی کتاب با اخبار هولناک فاجعه مصادف و همزمان شد. چاره ای نبود، ما در عمل انجام شده قرار گرفته بودیم و لذا با…
-
کوراوغلو
بیشتر بخوانید: کوراوغلوزمینه ی اجتماعی و سیاسی: در دوران جنگهاي خونين ايران و عثماني در سال 1629 شورش همبستة تهیدستان شهري و دهقانان در طالش روي داد كه شاه عباس و خانهاي دست نشاندهاش را سخت مضطرب كرد. شورشيان مال التجاره ي شاه عباس و خانها، و ماليات جمع آوري شده و هر چه را كه به نحوي مربوط به حكومت مي شد به غارت بردند و ميان فقيران تقسيم كردند. حاكم طالش «سارو خان» به كمك خوانين ديگر، شورش آن نواحي را سركوب كرد. در قاراباغ مردي به نام «ميخلي بابا» دهقانان آذربايجاني و ارمني را گرد خود جمع كرد و…






































