حکایتِ بیگانگی
تا آخر به برودت هوا، آسمان ابری و دلگیر این دیار، آدمگریزیِ همسایهها و درهای بسته عادت نکردم. تا مدتها از اینهمه رنج میبردم و بعدها که گرفتاریها و مشغلهام زیادتر شد، اگر چه درگیر و دار کارهای روزمره از یاد میبردم و زیرباران سمج و راه بندان، با ابروهای گره خورده، آروارههای بر هم…