بهار و عروسي گنجشک ها
آخر بهار به قصر فيروزه آمد و دوباره موريانهها را به جانم انداخت. جيران آتشي به ديدارم آمده بود و من تمام مدّت رو به روي آينه ايستاده بودم و به مردي نگاه ميكردم كه چهرهاش زير فشار آرام آرام درهم مي شكست و در برابرم مسخ مي شد. مردي كه هر از گاهي به…