سَرِ سیاهِ زمستان (1)
نازو مثل هر روز صبح آتش گیرا کرده بود، پنبه چوبهای نمدار و پوشال مرطوب بد میسوختند، دود غلیظی کلاف در کلاف از دخمه بیرون میزد و در فضای قلعۀ سیدّها تُنَک و محو میشد. پیرزن پتوی سربازی رنگباخته و مندرسی روی شانههایش انداخته بود و برفهای سر راه و جلو در را به سختی…