این آز و نیازند که انسان را به درگاه امیر و سلطان میآورند و میمانند
ناصرخسرو قبادیانی مروزی
… در مملکت ما مانند سایر ممالک دنیا انسانهای فرزانه و فرهیختهای در سپهر فرهنگ و هنر وجود داشتهاند که مقام و مرتبت انسان و انسانیت را تا به عرش بالا برده اند و موجوداتی نیز به نام انسان، بهشکل انسان، درهیئت «شاعر»، «هنرمند»، «دانشمند»و «روشنفکر» وجود داشتهاند که منزلت آدمی را تا به حضیض ذلت، تا به اسفلالسافلین پائین آوردهاند و ارزشهای انسانی را لوث کردهاند و به ابتذال کشاندهاند. در روزگار تیره و تار ما از این قبیل «شاعران»، «دانشمندان» و «هنرمندان» زبون، حقیر و متوسط کم نبوده اند و کم نیستند که کمر به خدمت «امیر» بستهاند و دست بر سینه در کنار «امیر» ایستاده اند، در قصر باشکوه اهل حشمت و دولت عکس یادگاری گرفتهاند؛ آن را اینجا و آنجا به نمایش گذاشتهاند و به همبری و حضور درمجلس ملوکانه افتخار کردهاند. من دراین مختصر قصد ندارم به خواری و نوکرمآبی آنها بپردازم، بلکه با مشاهدۀ قد و قامت افراشته و مفتخر آنها تلنگری به ذهنام خورد و بر آن شدم تا گذرا اشارهای بکنم به دو انسان برجسته، فرهیخته، فرزانه و بزرگواری که افتخار فرهنگ و هنر و ادب ایران ما بوده اند؛ و هستند و تا ایران و زبان فارسی زنده است، مایۀ افتخار مردم این سرزمین خواهند بود: ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی و ناصر خسرو قبادیانی مروزی!
ابوالفضل بیهقی در سال 385 هجری حدود نه سال زودتر زودتر از ناصرخسرو قبادیانی مروزی در روستای حارثآباد (در سه کیلومتری ده دولتآباد) در ناحیۀ بیهق قدیم و سبزوار زمانۀ ما به دنیا آمده است. بیهقی در جوانی در نیشابور، مرکز فرهنگی مهم آن عصر، به تحصیل میپردازد؛ به دیوان رسالت دربار محمود غزنوی راه مییابد؛ حدود نوزده سال به عنوان دستیار و همکار زیر نظر «بو نصر مشکان» کار میکند و امر تحریر و تنظیم نامههای رسمی دستگاه غزنوی، رو نوشت برداری و پاکنویس کردن مکاتبات مهم، ثبت و ضبط وقایع و گزارشهای اداری، کمک در تنظیم اسناد «دیوان رسالت» (دیوان مکاتبات حکومتی)، آماده سازی پیشنویس نامهها و فرمانها را بر عهده میگیرد. بیهقی از سال ۴۱۲ تا ۴۷۰ هجری قمری در دوران سلطنت محمود غزنوی، امیر محمد غزنوی، مسعود غزنوی اول، مودود غزنوی، مسعود غزنوی دوم، علی غزنوی معروف به بهاءالدوله عبدالرشید غزنوی، طغرل غاصب، فرخزاد غزنوی و ظهیرالدوله ابراهیم غزنوی در جریان وقایع است و از نزدیک همۀ امور و حوادث مهم را مشاهده میکند. ابوالفضل بیهقی به دلیل نزدیکی به کانون قدرت، شناخت و آگاهی مبسوطی از رخدادهای زمانهاش دارد که درخلق «تاریخ بیهقی» از آن همه استفاده میکند. پس از مرگ استادش، بونصر مشکان در ۴۳۱ هجری قمری (۱۰۳۹ میلادی) سلطان مسعود یکی از یاران خود به نام بوسهل زوزنی را به دبیری دیوان رسائل و بیهقی را به معاونت او منصوب میکند. بونصر مشکان به سلطان مسعود توصیه کرده بود که ابوالفضل بیهقی را به جانشینی او برگزیند و احمد بن عبدالصمد (وزیر) نیز ابوالفضل بیهقی را در حضور سلطان مسعود میستاید. گویا امیر مسعود در خلوت گفته است که اگر به خاطر جوانی ابوالفضل بیهقی (۴۶ ساله) نبود، او را به عنوان دبیر دیوان رسائل منصوب میکرد.
… و اما مشهورترین اثر ابوالفضل بیهقی، «تاریخ بیهقی» است که تنها بخش باقیمانده از آن، دورۀ سلطان مسعود غزنوی اول (۴۲۱ تا ۴۳۲ هجری قمری) را روایت میکند. هرچند بنظر«ابن فندق *» (مورخ، ادیب، و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری) تاریخ آل محمود (تاریخ بیهقی) از نخستین روزهای سبکتگین تا آغاز سلطنت ابراهیم غزنوی را شرح میدهد و بیش از سی مجلد دارد. ابن فندق برخی جلدهای کتاب را گویا در کتابخانۀ سرخس دیده است و برخی جلدهای دیگر را در مجموعههای شخصی خاتون مهد عراق (دختر ملکشاه سلجوقی) در نیشابور و چند جلد دیگر را در جاهای دیگر. گیرم کل این اثر را هرگز یکجا ندیده است. بر اساس این اشارات و متن کتاب میتوان حدس زد که بیهقی تاریخ کامل سلسله غزنویان را از اول تا آخر نوشته است؛ جلد اول«تاریخ ناصری» به مناسبت نام ناصرالدین سبکتگین (پایهگذار سلسله غزنوی) نام داشته یا بعدها به این نام شناخته شده است. ابوالفضل بیهقی در مقدمۀ تاریخ بیهقی نوشته است: «در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست، که احوال را آسانتر گرفتهاند و شّمهای بیش یاد نکرده، اما من چون این کار پیش گرفتم میخواهم که داد این تاریخ بتمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ چیز از احوال پوشیده نماند و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را از آن ملالت افزاید، بفضل ایشان مرا … نشمرند، که هیچ چیز نیست که بخواندن نیرزد، که آخر هیچ حکایت از نکتهای که بکار آید، خالی نباشد… غرض من آن است که تاریخ پایهای بنویسم و بنایی بزرگ افراشته گردانم، چنانکه ذکر آن تا آخر روزگار باقی ماند.» ابوالفضل بیهقی تاریخ را فقط روایت نمیکند، بلکه بهدنبال ثبت حقیقتی ماندگار است. از نگاه موشکاف و انسانی او «در تاریخ، عبرت بسیار است، اگر خواننده را چشم عبرت باشد.» این جمله روح کلی اثر او را نشان میدهد: تاریخ برای پند گرفتناست، نه فقط دانستن. بیهقی در جای دیگر میگوید: «من که این تاریخ پیش گرفتهام، التزام آن کردهام که آنچه نویسم، یا از معاینۀ من باشد یا از سماع درست از مردی ثقه؛ و جز این نگویم.» تاریخ نگار دراین جمله روش کار خود را روشن میکند: هر آنچه را که خودش دیده یا از فردی قابل اعتماد شنیده، مینویسد و از نقل شایعه و سخن بیپایه پرهیز میکند. این نگاه برای زمان خودش بسیار پیشرفتهاست و به نوعی به روش علمی در تاریخنگاری نزدیک میشود. ذکر این سخن ابوالفضل بیهقی در اینجا بی جا نخواهد بود:
« بسیار کسان که از این جهان برفتند و نام ایشان نیز برفت.»
باری، بنظر من ابوالفضل بیهقی، دبیر و مورخ منصف و بینظیری است که با چشم مرکّب زمانهاش را مشاهده نموده و با وسواس، حفظ امانت و احساس مسؤلیت شایان توجهی بیان کردهاست. خواننده با مرور فقط چند سطر پائین، به جایگاه شاعران، خنیاگران و مسخرگان در دربار شاهان آن دوران و رابطة هنر و هنرمند با دربار و با قدرت پی میبرد. ابوالفضل بیهقی مینویسد: «که استادان «شاعران» در صفت مجلس و صفت شراب و تهنیت عید و مدح پادشاهان سخن بسیار گفته بودند» و بیتردید صلهها گرفته اند، چنانکه آمده است. در این میان ناصر خسرو قبادیانی مروزی تنها شاعری است که به دربار و به قدرت پشت میکند و با شجاعت و جسارت می سراید:
من آنم که در پایِ خوکان نریزم / مر این قیمتی دُّر لفظِ دَری را…
بماند، به ناصرخسرو قبادیانی مروزی بر میگردم.
اینک وصف ابوالفضل بیهقی از تحویل عید و سال نو را دردربار امیر مسعود با هم مرور میکنیم:
«… و چون عید کرده بود، امیر (سلطان مسعود غزنوی) از میدان به صفّة بزرگ آمد، خوانی نهاده بودند سخت با تکلّف، آنجا نشست و اولیا و حَشَم و بزرگان را بنشاندند و شعرا پیش آمدند و شعر(ها) خواندند و بر اثر ایشان، مطربان زدن و گفتن گرفتند و شراب روان شد، هم بر این خوان و بر دیگر خوان، که سرهنگان و خیلتاشان و اصناف لشکر بودند، مشربهای بزرگ نهادند، چنانکه از خوان مستان باز گشته بودند. امیر قدحی چند خورده بود و از خوان به تخت بزرگ اصل (در صفّه) باز آمد و مجلسی ساخته بودند که مانند آن کس یاد نداشت و وزیر و عارض و صاحب دیوان سالار و ندما حاضر آمدند و مطربانِ سرایِ بیرونی دست به کار بردند و نشاطی بر پا (ی) شد که گفتی در این بقعه غم نماند که همه هزیمت شد و امیر شاعرانی را که بیگانه تر بودند، بیست هزار دِرَم فرمود و علوی زینبی را پنجاه هزار درم، بر پیلی به خانة او بردند و «عنصری را هزار دینار» بدادند و مطربان و مسخرگان را سی هزار درم و آن شعرها که خواندند همه در دیوان مثبتاست و اینجا ننبشتم که دراز شدی که استادان در صفت مجلس و صفت شراب و تهنیت عید و مدح پادشاهان سخن بسیار گفته بودند و اینجا قصیدهای که سخت (بغایت) نیکو، نوشتم که گذشتن سلطان محمود و نشستِ امیر (محمد) و آمدنِ امیر مسعود از سپاهان و … همه احوال در این قصیده بیامده است…»
باری، از این مطلب کوتاه و توصیف زیبا پیداست که همۀ شاعران دربار، در مدح و منقبت سلطان شعر میگفته اند و صله ها میگرفتهاند؛ بی سبب نبوده است که ناصرخسرو قبادیانی مروزی در مذمت و تقبیح آنها، با زبانی گزنده خطاب به آنها میسراید:
اگر شاعری را تو پیشه گرفتی / یکی نیز بگرفت خنیاگری را
تو بر پائی آنجا که مطرب نشیند / سزد گر ببرّی زبانِ جری را
صفت چند گوئی به شمشاد و لاله / رُخ چون مه و زلفک عنبری را؟
به علم و به گوهر کنی مدحت آن را / که مایه است مر جهل و بد گوهری را
به نظم اندر آری دروغی طمع را / دروغ است سرمایه مر کافری را
پسنده است با زهد عمار و بوذر / کند مدح محمود مر عنصری را
ناصرخسرو قبادیانی مروزی در سال ۳۹۴ هجری قمری در قبادیان (بلخ) بهدنیا آمد. در جوانی در
دستگاههای دیوانی حکومت غزنویان و سپس سلجوقیان کار میکرد و زندگی مرفهی داشت. در حدود چهلسالگی دچار تحول روحی شد؛ به جستجوی حقیقت برخاست و زندگیاش را وقف اندیشه و تبلیغ باورهایش کرد. ناصرخسرو در سفرنامۀ مشهورش به بیداری از خواب غفلت و به این تحول روحی اشاره میکند: شبی در خواب میبیند که کسی او را میگوید: « چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی بهتر. ناصرخسرو پاسخ میدهد: حکما، چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ببرد. مرد میگوید: حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی و بیخردی رهنمون باشد؛ چیزی باید خورد که هوش را بیفزاید ناصرخسرو می پرسد: «من این از کجا آرم؟» و جواب میشنود: «عاقبت، جوینده یابنده بود» و به سمت قبله اشاره میکند. «… چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود… با خود گفتم اگر از خواب یک شب بیدار شدم، باید از خواب چهلساله نیز بیدار گردم…» پس از آن بیداری معنوی، ناصرحسرو قبادیانی مروزی سفری را آغاز میکند که حدود هفت سال بهدراز میکشد. در این سفرآذربایجان، ارمنستان، آسیای صغیر، حلب، طرابلس، شام، سوریه، فلسطین، جزیرة العرب، قیروان، تونس و سودان را سیاحت می کند و حدود سه تا چهار سال در مصر میماند و در آنجا به دعوت خلیفۀ فاطمی « المستنصر بالله» با تعالیم دین اسماعیلی، آشنا میشود و «داعی اسماعیلی» میگردد، در دوره خلفایِ فاطمی، اسماعیلیها به علم، منطق و فلسفه توجه زیادی داشتند و آن را با دین سازگار میدانستند. به همین دلیل ناصرخسرو مجذوب اندیشهها، نگاه عقلانی و تأویلی آنان میگردد. ناصرخسرو در سال ۴۴۴، بعد از دریافت عنوان «حجت خراسان» از طرف المستنصر بالله رهسپار خراسان میشود؛ در خراسان، به خصوص در زادگاهش بلخ، اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی مینماید. گیرم برخلاف انتظارش مردم آن دیار به دعوت وی پاسخ مثبت نمیدهند و شماری سرانجام درتبانی با سلاطین سلجوقی براو میشورند، و از آنجا بیروناش میکنند. ناصرخسرو از زادگاهاش به مازندران و سپس به نیشابور میرود و چون در هیچکدام از این شهرها در امان نیست، مدتی مخفیانه به زندگی ادامه میدهد و پس از آوارگی به دعوت «امیرعلی سد» یکی از امیران محلی بدخشان که اسماعیلیاست به بدخشان سفر میکند و تتمۀ عمر را ( ۲۰ تا ۲۵ ) سال در یمگان بدخشان در انزوا و تبعید میگذراند و در سال ۴۸۱ هجری قمری در همانجا از دنیا میرود*…و اما ناصرخسرو یکی از شاعران و نویسندگان برجستۀ ابیات فارسیاست که در فلسه و حکمت نیز میدانسته است و اینهمه در آثارش آمده است. آثار او از گنجینههایی ادب و فرهنگ ایران محسوب میشوند. ناصرخسرو شاعری اندرزگو و منتقدِ صریحِ جامعهاست؛ شعر و آثارش بیشتر اخلاقی، فلسفی و انتقادی است. شاعر ما در خدا شناسی و دینداری سخت استوار بوده است و مناعت طبع، بلندی همت، عزت نفس، صراحت گفتار و خلوص نیت او از سراسر گفتارش آشکار است. ناصرخسرو شاعر، متکلم، فیلسوف، جهانگرد، واعظ و مبلغ مذهب اسماعیلی است، مفاسد و زشتکاری های جامعه را به خوبی می بیند و علل نا بسامانیها را درک می کند و یک تنه زبان به اعتراض میگشاید. ناصرخسرو از جمله شاعرانی است که به دو زبان پارسی و تازی شعر میگفتهاست و دربارۀ دو دیواناش چنین می سراید:
بخوان هر دو دیوان من تا ببینی/ یکی گشته با عنصری بُحُتری را.
و یا
این فخر بس مرا که با هر دو زبان/ حکمت همی مرتب و دیوان کنم
ناصرخسرو با لحن تندی به ریاکاری، دنیا داری و جهالت میتازد و همین صراحت کلام و قاطعیت در نگاه را، برخی بهخشکی یا حتا خود ستائی و خود بینی تعبیر میکنند. درحالیکه این لحن بیشتر به دلیل صداقت، باور عمیق او به حقیقت، عقلگرایی و اصلاح جامعه است. در واقع، شعر او کمتر به احساسات لطیف و عاشقانه میپردازد و بیشتر جنبۀ فلسفی، تعلیمی و اخلاقی دارد و به مذاق برخی خوش نمیآید، خشک و سخت به نظر میرسد. گیرم بسیاری از پژوهشگران این ویژگی را نقطۀ قوت او میدانند، چون نشاندهندۀ صداقت، سلامت، استواری فکر و تعهد اخلاقی اوست. ناصرخسرو در این باره آگاهانه سروده است:
پند است نهان و آشکارم/ گَه نرمم و گَه درشت چون تیغ
با عاقل نرم و بردبارم/ با جاهل و بی خرد درشتم.
زبان شعرناصرخسرو استوار، صریح و سرشار از پند و اندرز است؛ اهل فرهنگ، هنر و تمیز او را از جمله برجستهترین شاعران حکمتگرا درتاریخ ادبیات فارسی میدانند. دکتر مهدي محقق در بارۀ ناصر خسرو مینویسد:« او از نزاع و کشمکش ميان اهل فلسفه بسيار دلتنگاست و ميگويد که فقها لقبان دين اسلام، جهل را بر علم برگزيده اند و همي گويند ما را به «چون و چرايي آفرينش کار نيست…» او در جايي ديگر گويد: « و به علت کافر خواندن اين علما لقبان مرکساني را که علم آفرينش دانند، جويندگان چون و چرا خاموش گشتند و جهل برخلق مستولي شد. غيرت و تعصب او به « چون و چرا » يعني پرسش از کيفيت و علت آنچه در جهان ميگذرد، چنان بود که در ديوان خود مخالفان «چون و چرا» را از زمره ستوران و بهائم به شمار مي آورد:
جهان را بنا کرد از بهر دانش/ خداي جهاندار بي يار
تو گويي که چون و چرا را نجويم/ سوي من همين است بس مذهب خر
ناصر خسرو به خرد و دانش چندان اهمیت می دهد که به زیبائی می سراید:
درخت تو گر بار دانش بگیرد/ به زیر آوری چرخ نیلوفری را
و در جای دیگر گفتهاست:
سر از چرخ نیلوفری برکشیم/ به دانش که دانندۀ نیلوفریم
به دانش رگ مکر و زنگار جهل/ ز بن بگسلیم و ز دل بستریم
ناصر خسرو دین را مسیر جستجوی حقیقت میداند، نه پذیرش ظواهر یا سنتها. دیدگاه دینی ناصر خسرو را میشود ساده و مرحله به مرحله بیان کرد: او در آغاز زندگیاش مثل بسیاری از مردم، دین را به صورت عادی و تقلیدی می پذیرد؛ هرچند کمکم به این نتیجه میرسد که تقلید کورکورانه کافی نیست؛ باید خودش حقیقت را بیاید و بفهمد. نخستین گام در نگاه او پرسش و جستجوی حقیقت است؛ خداوند به انسان عقل عطا کرده تا حقیقت را بشناسد. بنظر ناصرخسرو دینی که با عقل ناسازگار باشد، قابل قبول نیست. نه، ایمان واقعی باید همراه با فهم و اندیشه باشد و نه کورکورانه و تقلیدی. مهمترین بخش اندیشۀ او تمایز بین «ظاهر» و «باطن» در دین است. ظاهر دین: احکام، نماز، روزه و مناسک است؛ باطن دین: معنای عمیق و رمزی همین احکام که فقط با علم تأویل و راهنمایی امام یا حجت قابل فهماست. به باور ناصرخسرو انجام «ظاهر» کافی نیست، باید معنای درونی اینهمه را فهمید. در نگاه او ظاهر دین بدون باطن مانند «پوسته بدون مغز» است؛ انجام فرایض دینی کافی نیست، باید به معنای درونی آن هم رسید: نماز فقط حرکات بدنی نیست، بلکه اشاره به توجه روح بهحقیقت الهی دارد. حج گذاردن فقط سفر ظاهری نیست، نماد سیر درونی انسان بسوی کمال است. ناصر خسرو معتقد بود که باطنِ دین حقیقت زنده واصلی دیناست و ظاهر وسیلهای برای رسیدن به حقیقت. بنظر ناصر خسرو همه نمیتوانند به تنهایی به حقیقت عمیق دین برسند، باید یک «راهنمای الهی» وجود داشته باشد، در تفکر او (که متأثر از اندیشه اسماعیلی بود)، این راهنما همان امام است؛ امام کسی است که معنای باطنی دین را میداند. بنظر او دین در کتاب خلاصه نمی شود، بلکه نیاز به راهنمای زنده دارد. در نگاه او دین برای این نیست که احکام و فرایض را اجرا کنیم و به ظاهر دیندار باشیم؛ بلکه هدف اصلی دین شناخت خدا، رشد عقل و روح، رسیدن به حقیقت است؛ دین مسیر رشد وتعالی است، نه یک مجموعه احکام و دستورات الهی. ناصر خسرو بهشدت با ریاکاری، عبادت بدون فهم، تقلید کورکورانه مخالف بود و همواره تأکید میکرد که اخلاق و صداقت مهمتر از ظاهرند. باری، دیدگاه او در چند سطر چنیناست: با پرسش آغاز کن، با عقل بیاندیش، به ظاهر دین بسنده نکن، دنبال معنای عمیق (باطن) باش، از راهنمای آگاه (امام) کمک بگیر و در نهایت بهرشد معنوی و شناخت خدا برس… دینی که ناصر خسرو مراد میکند، با حکمت و اخلاق پیوند تنگاتنگی دارد؛ ناصر خسرو شاعری حکیم، فیلسوف و متفکری اسماعیلی است که اگرچه شعرش اغلب رنگ دینی و اخلاقی به خود میگیرد؛ ولی عقلگرایی، نقد اجتماعی و اندیشۀ فلسفی، اخلاقی و استدلالی در آثارش نقش مهمی دارند. ناصر خسرو از بیان احساسات شاعرانه فراتر می رود و دربارۀ خِرد، حقیقت، شناخت نفس، نقد ظاهرسازی دینی و تقلید استدلال میکند. او بارها عقل را معیار فهم حقیقت میداند و براین باور است که دین و عمل بدون عقل، ناقصاند: ناصر خسرو نگاهی عمیق و مسئولیت محور به زندگی و آدمی دارد. او سرزنش «چرخ» (فلک/ سرنوشت) را رد میکند و براین باور است که انسان عامل خوشبختی یا بدبختی خویش است، با جبرگرایی میانه ای ندارد، بلکه به اختیار و عقل انسان بها میدهد این همه خط فکری اوست: تکیه بر عقل، خودسازی و مسئولیت فردی:
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را/ برون کن ز سر باد و خیرهسری را
بری دان از افعال چرخ برین را/ نشاید ز دانا نکوهش بری را
همی تا کند پیشه، عادت همی کن / جهان مر جفا را، تو مر صابری را
هم امروز از پشت بارت بیفگن / میفگن به فردا مر این داوری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد/ مدار از فلک چشم نیک اختری را
به چهره شدن چون پری کی توانی؟/ به افعال ماننده شو مر پری را
در این ابیات، ناصر خسرو به روشنی انسان را برابر با «اندیشه» اش میداند؛ ارزش و حقیقت انسان به کیفیت فکر و خرد او بستگی دارد. اگر اندیشه نیک باشد، زندگی نیز نیکو میشود و اگر اندیشه آلوده باشد، نتیجهاش رنج و تباهی است. مولوی نیر همین مفهوم را به شعر نوشته است
ای برادر تو همان اندیشه ای / مابقی خود استخوان و ریشه ای
گر گُل است اندیشه، تو گلشنی / ور بود خاری، تو هیمه گلخنی
تا آن جا که به یاددارم، در روزگار جوانی ما، بزرگان ادب، به نویسندگان جوان توصیه و پیشنهاد میکردند تا آثار «قدما» را بخوانند. یکی از این آثار سفرنامۀ ناصرخسرو قبادیانی مروزی بود. من در آن زمان پند و اندرز آنها را به گوش گرفتم و این سفرنامه را خریدم و چند بار خواندم و از شما چه پنهان، پس از عمری هنوز گاهی تاریخ بیهقی، تذکرهالاولیا عطار، سفرنامه ناصرخسرو و امثالهم را ورق میزنم. به باور من نثر و زبان فاخر این بزرگان فرهنگ و ادب ما، ریشههای درخت تناور زبان فارسی، تا ژرفاهای جان و جنم و وجود فرهنگی و هنری ما فرو رفته است و از همین روست که قرنها در برابر همۀ طوفانها مقاومت کرده و تا روزگار و زمانۀ ما دوام آورده و زنده ماندهاست. محض نمونه، پاره ای از سفرنامۀ ناصر خسرو قبادیانی مروزی را در اینجا نقل کنم:
«…پانزده روز آنجا بماندم (در طائف) خفیر نبود که ما را بگذراند؛ و عرب آن موضع هر قومی را حدی باشد که علفخوار ایشان بود و کسی بیگانه در آنجا نتواند شدن که هرکه را که بیخفیر یابند، بگیرند و برهنه کنند. پس از هر قومی خفیری باشد تا از آن حد بتوان گذشت. اتفاقاً سرور آن اعراب که در راه با ما بودند و او را ابوغانم بنالعبیر میگفتند با او برفتیم. قومی روی ما نهادند، پنداشتند صیدی یافتند، چهایشان هر بیگانه را که بینند صید خوانند. چون رئیس ایشان با ما بود چیزی نگفتند و گر نه آن مرد بودی، ما را هلاک کردندی. فی الجمله در میان ایشان یک چندی بماندم که خفیر نبود که ما را بگذراند و ازآنجا خفیری دو بگرفتیم، هر یک به ده دینار، تا ما را به میان قومی دیگر برد…
قومی عرب بودند که پیران هفتاد ساله مرا حکایت کردند که در عمر خویش بجز شیر شتر چیزی نخورده بودند چه در این بادیهها چیزی نیست الا علف شور که شتر میخورد. ایشان خود گمان میبردند که همۀ عالم چنان باشد. من قومی به قومی نقل و تحویل میکردم و همه جا مخاطره و بیم بود. الا آنکه خدای تبارک و تعالی خواسته بود که ما به سلامت از آنجا بیرون آئیم.
به جائی رسیدیم در میان شکستگی که آن را «سربا» می گفتند. کوهها بود هریک چون گنبدی که من در هیچ ولایتی مثل آن ندیدم. بلندی چندان که تیر بهآنجا نرسد و چون تخم مرغ املس و صلب که هیچ شقی و نا همواری بر آن نمی نمود. و از آن جا بگذشتیم چون همراهان سوسمار میدیدند میکشتند و میخوردند و هرکجا عرب بود شیرشتر میدوشیدند. من «نه سوسمار توانستم خورد و نه شیر شتر .» و در راه هر جا درختی بود که باری داشت مقداری که دانۀ ماشی باشد، از آن چند دانه حاصل میکردم و بدان قناعت می نمودم. و بعد از مشقت بسیار و چیزها که دیدیم و رنجها که کشیدیم به «فلج» رسیدیم. بیست و سیوم صفر. از مکّه تا آنجا صد و هشتاد فرسنگ بود. این «فلج» در میان بادیه است، ناحیتی بزرگ بوده است و لیکن به تعصّب خراب شدهاست. آنچه در آن وقت که ما به آنجا رسیدیم آبادان بود، مقدار نیم فرسنگ در یک میل عرض بود و در این مقدار چهارده حصار بود و مردمکانی دزد و مفسد و جاهل. و این چهارده حصن به دو گروه بودند و مدام میان ایشان خصومت و عداوت بود… و من بدین فلج چهار ماه بماندم و به حالتی که از آن صعب تر نباشد و هیچ چیز از دنیا با من نبود الا دو سلّه ( زنبیل) کتاب. و ایشان مردمی گرسنه و برهنه و جاهل بودند. هر که به نماز میآمد البته با سپر و شمشیر بود و کتاب نمی خرید…»
ناصرخسرو خودش را چنین تعریف میکند: «به یمگان افتادناش از بیچارگی و ناتوانی نبوده، از آنجا بوده که در سخن توانا است، و از سلطان و امیر ترس ندارد، شعر و کلاماش «سحرحلال» است. او به یمگان از پی مال و منال نیامدهاست و خود یمگان هم جای مال نیست. او بنده روزگار نیست، چرا که بندۀ آز و نیاز نیست، این آز و نیازند که انسان را به درگاه امیر و سلطان میآورند و میمانند. ناصرخسرو جهان فرومایه را به پشیزی نمیخرد. او به آثار منظوم و منثور خویش مینازد، و به علم و دانش خودش افتخار میکند.»
بی شک ناصر خسرو این قصیده را در یمگان و در سالهای آخر عمر سروده است:
آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا/ گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا
در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم/ صفرا همی برآید از انده به سر مرا
گویم: چرا نشانۀ تیر زمانه کرد/ چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا
گر در کمال فضل بود مرد را خطر/ چون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا؟
گر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخ/ جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا
ناصرخسرو در بین اهالی بدخشان دارای شأن، مقام و منزلت خاصی است تا حدی که مردم او را به نام «حجت»، «سید شاه ناصر ولی»، «پیر شاه ناصر»، «پیر کامل»، و غیره یاد میکنند. آرامگاه او در یمگان زیارتگاه مردم آن دیار است.
27/04/2026 Chatenay-Mamabry

آرامگاه ناصر خسرو قبادیانی مروزی در یمگان ( بدخشان)