Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه

کاتب، کاجِ کهنسال و زاغچه‌ها

Posted on 10 می 202610 می 2026 By حسین دولت‌آبادی

… در فرهنگ فارسی سه واژه به سه معنا و مفهوم متفاوت وجود دارد: «مهاجرت»، «جلای وطن» و «تبعید»؛ مهاجرت هدفمند، آگاهانه، با تمهیدات و تدارکات قبلی‌صورت می‌گیرد و ترس و اجباری در آن نیست. جلای وطن اگرچه به اختیار و آگاهانه است، ولی انسان از بیم جان و زندان و شکنجه و اعدام یا بنا به دلایل دیگری بناچار تصمیم به‌‌ترک یار و دیار می‌گیرد و جلای وطن می‌کند، منظور وحشت و عدم امنیت جانی و مالی درمیهن خویش دلیل جلای وطن است و انسان در تنگنا و زیر فشار چنین تصمیمی می‌گیرد. و اما «تبعید» اجبار رسمی از سوی قدرت یا حکومت است. بنا بر این از نظر حقوقی این سه به یک معنا و مفهوم نیستند. با وجود این، انسانی که جلای وطن کرده، اگر نتواند به کشورش برگردد و خطر هنوز از میان نرفته باشد، «جلای وطن» به «تبعید» بدل می‌شود؛در این مورد ویکتورهوگو نمونۀ بارزی است. او ابتدا از ترس ناپلئون جلای وطن کرد ( از فرانسه گریخت) اما از آن‌جا که نمی‌توانست به وطن‌اش برگردد و نوزده سال در کشورهای بیگانه زندگی‌ کرد، «تبعیدی» نامیده می‌شد. این‌همه در بارۀ ایرانیانی‌‌که از‌ترس جمهوری اسلامی، زندان، تعزیر و اعدام جلای وطن کرده‌اند و به‌کشورهای بیگانه پناه برده‌اند، نیز صادق است، این پناهنده‌ها به‌این دلیل که حکومت اسلامی هنوز پا برجاست و بیم جان از بین نرفته، سالهاست که دور از میهن  زندگی می‌کنند و لذا «تبعیدی» نامیده می‌شوند.باری، واژه‌های مهاجر و مهاجرت، غریب و غربت، تبعید و «تبعیدی» بار تاریخی ویژه‌ای دارند و بی‌فایده نخواهد بود که اگر روی این مفاهیم مکث کنیم. استفاده از واژۀ دیاسپورا Diasporaیک کاسه کردن مردم مملکت ما که با انگیره‌های مختلف ( مدنی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی) مهاجرت کرده‌اند و در چهار گوشۀ دنیا پراکنده‌اند، موجب مغلطه و لوث مفهوم «تبعید» و «تبعیدی» می‌شود. تبعید فقط جا به‌ جایی و کوچ اجباری از یک سرزمین به‌سرزمین دیگر نیست؛ بلکه نوعی گسست درونی‌است که در‌آن انسان میان گذشته و حال معلق می‌ماند. انسان تبعیدی نه به وطنِ از دست‌ رفته تعلق دارد و نه می‌تواند با مکان و کشور میزبان پیوندی عمیق برقرار کند. در این وضعیت، «وطن» و «خانه» به چیزی فراتر از یک مکان تبدیل می‌شود؛ وطن به خاطره، زبان و حتا حزن و حسرتی مداوم بدل می‌گردد. برای روشن شدن این مفاهیم نمونه‌ای ذکر می‌کنم: یک نفر ایرانی که از بندر عباس به جلفایِ سر مرز بازرگان می‌رود و در آن‌جا کار و زندگی می‌کند، میان آن مردم غریب و غریبه‌است، ولی این غریب هر زمان که اراده کند، می‌تواند قطار یا اتوبوس سوار شود و به بندرعباس برگردد. یک نفر ایرانی‌که به امید و در خیال در آمد بیشتر، زندگی بهتر و آزادی آگاهانه، به دلخواه، با تدارکات و تمهیدات و با آمادگی همه جانبه، از ایران به‌ اروپا، ‌آمریکا، کانادا یا استرالیا مهاجرت می‌کند، «مهاجر» نامیده می‌شود. این انسان مهاجر هر زمان اراده کند، می‌تواند بدون هیچ مشکلی به وطن‌اش برگردد. اما نویسنده یا هرکسی که بناچار و از بیم زندان و شکنجه و مرگ جلای وطن می‌کند و به‌رغم میل خودش در کشوری بیگانه پناهنده می‌شود، تا زمانی که حکومت تغییر نکرده و خطر مرگ، یا زندان و تعزیر رفع نشده و از میان نرفته، در میان مردم بیگانه می‌ماند. «انسان تبعیدی» اگر بخواهد به وطن‌اش برگردد ناچار است استغفار کند، ندامت نامه بنویسد و زانو بزند و در وزارت کشور نعلین موجوداتی را ببوسد که درمیهن ما مرتکب جنایت علیه بشریت شده‌اند؛ در حقیقت غروز، حیثیّت و کرامت انسانی او در گرو تقاضایِ بازگشت به‌‌ وطن‌است؛ ابراز ندامت و ‌پشیمانی نزد آدمکش‌ها، حتا در زیباترین و محترمانه‌ترین شکل آن، سکوت مصلحت‌آمیز و چشم پوشی بر‌جنایات جانیانی‌‌است که دستشان‌ تا مرفق به خون مردم ما آلوده‌است. نکتۀ آخر، «انسان تبعیدی» چون در پی عیش و نوش و خوشگذرانی و زندگی راحت، رفاه و آسایش به کشور بیگانه نیامده‌است، همیشه منتظر روز موعود و بازگشت آبرومندانه به میهن خویش‌‌است؛ چنین آدمی بندرت در خاک بیگانه دل می‌گذارد و به سختی انس می‌گیرد؛ انسان تبعیدی اگر نویسنده باشد، به ماهی بر‌خاک افتاده می‌ماند، از مردم، از مخاطبان‌اش و از خاک مملکت‌اش دور افتاده‌است و برخاک بیگانه در رویای آب و چشمه پرپر می‌زند. بنا برآن چه که در بالا آمد، من اگر چه به اجبار جلای وطن و مهاجرت کرده‌ام، ولی در این گوشۀ دنیا «غریب» و «مهاجر» نیستم. بلکه «نویسنده‌ای تبعیدی‌ام» که دور از میهن‌ام پیر و فرسوده شده‌ام. من از دیرباز درد بی‌درمان تبعید را، درد بی درمان خودم را شناخته‌ام و بهتر از هر ‌کسی می‌شناسم؛ من می‌دانم که سال‌ها پیش، سر مرز ایران و ‌ترکیه چیزی از وجود و هستی‌ام در آن‌سوی کوه‌ها جا مانده‌ است، چیزی از هستی‌‌ام، از وجودم کسر شده است و این خلاء با هیچ چیزی و با هیچ ترفند و تمهیدی پُر نخواهد شد. بنظر من کسی ‌که به ‌‌‌اجبار جلای وطن می‌کند (عرض کردم به اجبار) چیزی نامرئی و وصف ناشدنی از وجود او، از هستی او کسر می‌شود و این کمبود نامرئی ولی محسوس، تعادل روحی او را بر هم می‌زند؛ کسی چه می‌داند، شاید معجزه‌ای رخ بدهد و پس از سال‌ها و سال‌ها تبعید و دوری از یار و دیار، روزی از روزها به وطن‌اش برگردد؛ شاید روزی به‌ این باور برسد و بپذیرد که جهان وطن اوست و به صلاح و مصلحت اوست که وطن‌اش را آگاهانه و برای همیشه فراموش کند و گذشته‌ها را از یاد ببرد؛ حتا اگر این اتفاق غیرممکن بیفتد، حتا اگر این واقعیّت را بناچار و بنا به ضرورت بپذیرد و گردن بگذارد، باز هم این کمبود را گاه و بی‌گاه احساس خواهد کرد و آن حزن، اندوه کهنه و چرکمرد هراز گاهی به سراغ‌اش خواهد آمد؛ چرا؟ چون عواطف و احساسات ما خارج از اراده و عقل ما و آزادانه عمل می‌کنند و بی‌اعتنا به فرمان عقل، تحکّمِ اراده و استدلالِ منطق به راه خویش می‌روند. بی‌تردید احساسات و عواطف انسان تبعیدی، دلتنگی‌ها، حزن و اندوه او به‌‌ مرور زمان گرد و غبار می‌گیرند، کمرنگ می‌شوند؛ در پیری و کهنسالی کدر می‌شوند، ولی به‌ باور من هرگز از میان نمی‌روند. نه، این فیل پیر و سالخورده و دور مانده از زادگاهش تا زمانی که زنده‌‌است گاه و بی‌گاه، بی‌اختیار به‌‌یاد هندوستان خواهد افتاد و در خواب راه‌اش را به سوی موطن‌اش کج خواهد کرد؛ مگر این که بیمار و دچار نسیان بشود و همه چیز را از یاد ببرد. من با درک و پذیرش این واقعیت، با روزگار تبعید کنار آمده‌ام و این رنج را اگر چه بسختی، ولی با «نوشتن و نوشتن و نوشتن»، بر خودم هموار کرده‌ام.

بماند، برگردیم به مهاجرت و تبعید

مهاجرت عمری به‌قدمت عمر انسان دارد، از دیرباز انسان‌ها در جستجوی نان و آب و زندگی بهتر مهاجرت کرده‌اند و در کشوری دیگر و فرسنگ‌ها دور از زادگاه شان زندگی دیگری را آغاز و دنیای دیگری را ساخته‌اند. آمریکا را مهاجرین اروپائی ساختند؛ ‌سرخپوست‌های بومی را قتل‌ عام کردند ( به روایتی بین 50 نا 90 میلیون) و سرزمین آ‌ن‌ها را به زور صاحب شدند. اتفاقی که این روزها در فلسطین، نوار غزه و لبنان در برابر چشم مردم دنیا رخ می‌‌هد. (ده‌ها هزار کشته و حدود ۵ تا ۶ میلیون فلسطینی به ‌عنوان مهاجر، پناهنده یا فرزندان پناهندگان شناخته شده‌اند.) مهاجرت از کشورهای جنگ زده و از کشورهایِ فقیر به سوی اروپا، آمریکا و کانادا و کشورهای ثروتمند دنیا ادامه دارد. گیرم جلای وطن اجباری و سیل‌آسای ایرانی‌ها بعد از انقلاب بهمن  ماه  1357 از سنخ دیگری بود. نویسندگان، شاعران، اهل فرهنک و هنر و سیاست برای زندگی بهتر و آرامش و آسایش بیشتر از ایران فرار نکردند، بلکه از بیم جان، زندان و شکنجه و تعزیز گریختند؛ در آن هنگامه به فکر این نبودند که در کشورهای اروپا، آمریکا، کانادا و‌ استرالیا زندگی و روزگار بهتری از سر بگذرانند. هر چند پس‌‌از گذشت چندین سال در‌ کشورهای میزبان ماندگار شدند، آرام‌آرام سر و سامان گرفتند؛ شماری نیز به فکر بازگشت به وطن افتادند و شماری ابراز ندامت کردند؛ رفتند و برگشتند و این روزها گویا می‌روند، می‌آیند و به ‌زندگی دو زیستی ادامه می‌دهند. در ‌میان این جماعت کسانی را می‌توان یافت که زمانی دردنیای سیاست مدعی بودند؛ مشت به طاق آسمان می‌کوبیدند و از آب شب مانده پرهیز می‌کردند. غرض، اگر چه مفهوم تبعیدی و پناهندۀ سیاسی با رفتار وکردار آن‌ها مخدوش و لوث شده‌ است، ولی در اساس تغییری نکرده‌است؛ کسانی که پس از سال‌ها خسته نشده‌اند، هنوز که هنوز است رو در روی حکومت جهل و جنایت و نکبت اسلامی ایستاده‌اند و با اشکال و انحاء مختلف مبارزه می‌کنند، آن‌هائی که به دلیل اختناق و خفقان سیاسی؛ بیم زندان، شکنجه و اعدام و خفقان در کشورهای میزبان و در میان مردم بیگانه ماندگار شده‌اند و نمی‌توانند به‌ وطنشان برگردند «تبعیدی» نامیده می‌شوند. در میان تبعیدی‌ها نویسندگان، شاعران و هنرمندان و اهل سیاست از هر طیف و طایفه‌ای وجود داشتند و وجود دارند. در این‌همه سال شماری از آن‌ها حسرت به دل و دور از میهن از دنیا رفته‌اند؛ شماری از آن‌ها هنوز زنده‌اند، از مردم و از میهن‌شان می‌نویسند و امیدوارند که روز از روزها به وطنشان برگردند. تا آن جا که من اطلاع دارم هنرمندان در تبعید عزا نگرفته‌اند و مانند سایرین زندگی می‌کنند. گیرم زندگی در کشوری بیگانه برای اکثر آن‌ها ساده نبوده و ساده نیست؛ به ویژه برای نسلی از آن‌ها که در بزرگسالی ناچار به جلای وطن شده‌اند. من کم و بیش به‌این نسل تعلق دارم و نیمی از عمرم را، کودکی و جوانی‌ام را در ایران گذرانده‌ام و نیم بیشتر آن را اگرچه دور از ایران، ولی در زبان مادری‌ام و در میان مردم زندگی کرده‌ام و سال‌ها در بارۀ این مردم نوشته‌ام. از آن‌جا که بنا به ضرورت حرفه‌ام، یعنی نویسندگی، فکر و خیال‌ام مدام در آن دیار چرخ می‌زده است، لاجرم این پیوند هرگز سست نشده و بند ناف‌ام نبریده‌ ‌است. هرچند این یک سوی قضیه‌است؛ سوی دیگر آن سرنوشت آثاری‌است که در این‌همه سال نوشته‌ام و مانند من درتبعید و درانزوا به سر برده‌اند و در انزوا به سر می‌برند. از شما چه پنهان وقتی کتابی را به پایان می‌رسانم به دوستان نزدیک‌‌ام که هر‌کدام در گوشه‌ای از این دنیا زندگی می‌کنند، اطلاع می‌دهم و به ‌عرض زاعچه‌هائی می‌رسانم که روی کاج کهنسال پشت پنجره اتاق‌ام به ‌بازیگوشی مشعول‌اند  و گاهی به اتاق من سرک می‌کشند. نه، دراین شهر، در این کشور و سایر کشورها هیچ‌ کسی چشم به ‌راه کتابی نیست که من نوشته‌ام، با این‌همه نزدیک به چهل سال در چنین شرایطی با پشتکار و در شرایط دشوار نوشته‌ام و دارم می‌نویسم. وارد جزئیات نمی‌شوم، چرا که ملال آور خواهد شد. آن عزیزی که می‌نویسد «دنیا خانۀ اوست » و به اینجانب ضمنی و تلویحی پند و اندرز و درس می‌دهد که باید خانه را هر روز آبپاشی جارو و تمیز‌کرد، شاد بود، آواز خواند و عشق ورزید، بی‌تردید دنیای مرا نمی‌شناسد و به‌این دنیا راهی ندارد. گویا نیما نیز روزی درجواب مادرش که او را منع می‌کرد تا خانه اش را نفروشد، گفته بود: «دنیا خانۀ من است.» جهان می‌تواند خانه و سرزمین همة انسان‌ها باشد، این آرمانی انسانی و بسیار زیباست، منتها در دنیای واقعی، مردم کشور میزیان خودشان را صاحب سرزمین آباء و اجدادی شان می‌دانند و به آدمی مثل من، پس از چهل سال کار و رندگی در اینجا، به چشم بیگانه نگاه می‌کنند؛ اصل، نسب و زادگاه‌ام را در کارت شناسائی ام درج می‌کنند تا همه بدانند که تبعۀ کشور فرانسه‌ام و روی کاغذ فرانسوی‌ام؛ تا همه بدانند از ایران به فرانسه آمده‌ام و نباید این را از یاد ببرم. آن عزیز گرانقدری که می نویسد «حسِ آدم غریب را  ندارد.» از یاد می‌برد که من در بارۀ غریب وغربت ننوشته‌ام و از واژۀ غریب بیزارم. من از تنهاتی و روزگار نویسنده در تبعید نوشته‌ام و این هیچ ربطی به حسِ آدم غریب ندارد. باری، من روئین تن نیستم و می‌دانم که اندوه، دلتنگی و رنج از زندگی ‌انسان‌ها جدا نیست و گاهی به‌‌سراع من نیز می‌آید. منتها اگر نویسنده‌ای از رنج و اندوه و دلتنگی و افسردگی بنویسد، به این معنا نیست که به ‌آخر رسیده است، زانو زده و تسلیم شده است. نه، هنر زائیدۀ رنج است. رنج هنر و ادبیات را به وجود آورده است. من هیچ هنرمندی نمی‌شناسم که با رنج بیگانه باشد؛ با این ‌همه اگر هنرمند تبعیدی خودکشی نکند و دوام بیاورد؛ با این رنج به گونه‌ای کنار می‌آید و بناچار زندگی می‌کند. هر چند زندگی نویسنده، اضطراب‌ها، دغدغه‌ها و دلتنگی‌ها، ملال و افسردگی‌هایِ او با زندگی آن آدمی که آگاهانه چشم بر مصائب و رنج‌هایِ بشری می‌بندد تا آب توی دل‌اش تکان نخورد تا به‌خوبی و خوشی روزگار بگذراند، از بیخ و بن تفاوت دارد. من اگر بر «تبعید» تأکید داشته ام و دارم و از آسیب‌ها و لطمه‌های روانی آن می‌نویسم، به این معنا نیست که «غریب الغربام!»، به یاد «بوی جوی مولیان» افتاده‌، آه می‌کشم و اشک می‌ریزم و زندگی را سه طلاقه کرده‌ام، نه، آثار من ضد فراموشی ‌است، می‌نویسم تا از یاد نبرم از کدام دیار آمده‌ام، چرا آمده‌ام و چرا در «بهشت برین غرب؟!» زندگی می‌کنم، آری، می‌نویسم، می‌نویسم و می‌نویسم تا هیچ چیزی را فراموش نکنم. ویلیام فاکنر به‌ درستی گفته‌است: « نوشتن عرق ریختن روح است.» گیرم او هرگز در تبعید ننوشت و طعم تلخ تبعید را نچشید. شاید اگر او مثل برتولت برشت بناچار فراری شده بود، تعبیر ژرف‌تری برای نوشتن درتبعید پیدا می‌کرد؛ چرا، چون نوشتن درتبعید، دور از زبان مادری و مردم به‌ مراتب دشوارتر از نوشتن در میهن و در میان مردم است. بنا بر این به باور من، هر اثری که نویسندۀ تبعیدی می‌آفریند، حتا اگر در بارۀ تبعید نباشد، ادبیات تبعید نامیده می‌شود، چرا که تبعید، احساست، عواطف وحال و روز نویسندۀ تبعیدی در آن دخیل بوده و اثر گذاشته است. اگر اشتباه نکنم زنده یاد ملیحۀ تیره گل در کتاب پرحجمی که دراین بارۀ  نوشته بود، معتقد بود: «…ادبیات تبعید باید در بارۀ تبعید و مسائل تبعیدی‌ها نوشته شده باشد؛ در غیراین صورت ادبیات تبعید نیست.» اگر نظر ملیحۀ تیره‌گل را بپذیرم، در میان چندین اثری که من در این سال‌های تبعید نوشته‌ام فقط رمان‌ «در انکارا باران می‌بارد»، «دارکوب»، «مریم مجدلیه» و داستان‌ – های کوتاه «ایستگاه باستیل»، «شاخه‌های شکسته» و «شب» در بارۀ آواره‌ها و تبعیدی‌ها است و لابد فقط آن‌ها « ادبیات تبعید» نامیده می‌شوند. هر چند من با نظر او موافق نبودم و نیستم، این نامگزاری‌ها و دسته بندی‌ها به باور من مهم نیست، بلکه مهم آثاری‌است که نویسندۀ تبعیدی دور از میهن و مردم خلق کرده‌است. با وجود این، اگر بخواهیم بین این آثار فرق بگذاریم، بنظر‌من باید بین «نویسندۀ تبعیدی» و«نویسندۀ مهاجر» فرق بگذاریم، تفاوت و تمایز قائل شویم. چرا، چون نویسندگان مهاجر ایرانی ییلاق و قشلاق می‌کنند، به وطن بر می‌گردند و تا آن‌جا که من اطلاع دارم آثارشان را به وزارت ارشاد جمهوری اسلامی می‌فرستند، تن به تیغ سانسور می‌دهند؛ در آن‌جا چاپ و منتشر می‌کنند. چه می‌توان گفت؟ شاید اگر صحبت از تفاوت‌ به میان نمی‌آمد، به سانسور و وزارت ارشاد اشاره نمی‌کردم. تکلیف من از سال‌ها پیش با جمهوری اسلامی و وزارت ارشاد او روشن بوده است؛ بارها نوشته‌ام و گفته‌ام که سانسور و ممیزی آثار هنری اهانت و توهین آشکار به شأن، شعور، درک و درایت هنر پذیر و انسان‌ است و ‏این که هیچ نهادی و هیچ آدمی اجازه، حق و صلاحیت این را ندارد تا در بارۀ آثار هنری، «مفید و مضر» بودن آن‌ها به‌داوری بنشیند و آن‌ها را غربیل کند وآنچه را که حکومت نمی پسندد، دور بریزد. به‌همین دلیل روشن من تا به‌امروز آثارم را به سانسورچی‌های جمهوری اسلامی نداده‌ام و تا زنده‌ام تن به سانسور نخواهم داد. نا گفته پیداست که رعایت این پرنسیپ در همۀ سال‌های تبعید به انزوای روز افزون من و آثارم انجامیده است و از این رهگذر آسیب‌ها و صدمه‌ها دیده‌ام، با وجود این آگاهانه، با طیب خاطر و وجدان آسوده بهای جانبداری از حقیقت را پرداخته ام و در آینده نیز خواهم پرداخت.

بماند، برگردیم به ادبیات در تبعید:

و اما ادبیات تبعید یکی‌از مهم‌ترین شاخه‌های ادبیات معاصر است که اغلب به تجربۀ دوری از وطن، بحران هویت، بیگانگی و سرکوب سیاسی می‌پردازد. بسیاری‌‌‌‌ از نویسندگان بزرگ جهان آثاری در این زمینه خلق کرده‌اند. مانند دانته آلیگیری که از فلورانس تبعید شد و کمدی الهی، این شاهکار را در تبعید نوشت و تجربۀ تبعید در آن بازتاب یافت. ویکتور هوگو به جزایر جرزی و گرنزی، تبعید شد و در دوران تبعید به اوج خلاقیت رسید. در همین دوران (حدود ۱۵ سال) «بینوایان» را نوشت و آن را در سال ۱۸۶۲ منتشر کرد. جیمز جویس زندگی در «تبعید خود خواسته» را برگزید و دور از وطن اولیس و دوبلینی‌ها را آفرید. توماس مان در دوران نازی‌ها تبعید شد،  دکتر فاوستوس معروف ‌-ترین رمان دوران تبعید اوست که در ایالات متحده آمریکا نوشت. این اثر بازتابی عمیق از سقوط فرهنگی و اخلاقی آلمان در دوران نازیسم‌است. رمان بزرگ «یوسف و برادرانش» را که در ‌آلمان شروع کرده بود، در سال‌هایِ تبعید به پایان برد. ولادیمیر ناباکوف پس از انقلاب روسیه  مهاجرت کرد و اثرمشهور لولیتا را در آمریکا نوشت؛ رمانی جنجالی که از شاهکارهای ادبیات قرن بیستم به شمار می رود. الکساندر سولژنیتسین از شوروی تبعید شد و رمان مجمع‌الجزایر گولاگ را در تبعید نوشت، هرچند بخش‌هایی از این اثر عظیم را پیش‌تر نوشته بود، این اثر افشاگر نظام اردوگاه‌های کار اجباری شوروی‌است. میلان کوندرا از چکسلواکی تبعید شد و رمان معروف بار هستی را نوشت. برتولت برشت در زمان نازی‌ها از آلمان گریخت و آثار با ارزشی در تبعید خلق کرد؛ زندگی گالیله، ننه دلاور و فرزندانش، یکی از شاهکارهای تئاتر مدرن درباره جنگ و بقا در بستر جنگ سی‌ساله، زن خوب ایالت سچوان، دایره گچی قفقازی و مجموعه‌ای از شعرهای سیاسی و انتقادی که در دوران اقامتش در دانمارک نوشت. دوران تبعید برشت بسیار پربار بود و سبک «تئاتر حماسی» او در همین سال‌ها به اوج رسید؛ آثاری که اغلب نقدی تند بر فاشیسم، جنگ و بی‌ عدالتی اجتماعی هستند. ادوارد سعید نویسندۀ فلسطینی که آثار مهممی دور از وطن خلق کرد،  مشهورترین اثر او  شرق‌شناسی، نقدی بنیادی برنگاه غرب به شرق است. این‌کتاب یکی از پایه‌های مطالعات پسا استعماری محسوب می‌شود. کتاب مسئله فلسطین تحلیلی سیاسی-تاریخی‌ از وضعیت است و مجموعه مقالاتی که تجربۀ تبعید، مهاجرت را تحلیل می‌کند. محمود درویش یکی از برجسته‌ترین شاعرانی است که تجربه تبعید و آوارگی در مرکز آثارش قرار دارد. او پس از اشغال فلسطین و سال‌ها زندگی دور از وطن (در لبنان، تونس، فرانسه و دیگر کشورها) بخش مهمی از شعرهایش را در تبعید نوشت. مهم‌ترین آثار او در تبعید «چرا اسب را تنها گذاشتی؟» است. این مجموعه از مهم‌ترین شعرهای درویش با حال ‌و هوای نوستالژیک درباره کودکی، وطن و دورماندن از وطن است. جوزف برودسکی نمونۀ شاخص و برجستۀ «نویسندۀ تبعیدی» است. او در سال ۱۹۷۲ مجبور به ترک کشور ( اتحاد جماهیر شوروی ) شد و به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد. جوزف برودسکی بخش مهمی از آثار مهمش را در دوران تبعید نوشت. کتاب «یک اتاق و نیم،» اثر بسیار معروف و شخصی اوست که در بارۀ خانواده‌اش و خاطرۀ خانه‌اش در لنینگراد نوشته‌است. این اثر از جمله متون عمیق درباره تبعید به ‌شمار می‌رود و الا آخر…

… و اما نویسندگان ایرانی تبعیدی:

بزرگ علوی، یکی از پیشگامان داستان‌نویسی مدرن ایران و عضو گروه «پنجاه وسه نفر» بود که مدت‌ها در تبعید، درآلمان شرقی زندگی می‌کرد؛ آثار علوی اغلب حال‌وهوای سیاسی و اجتماعی دارند. چشم‌هایش مشهورترین اثر آقابزرگ است. غلامحسین ساعدی (گوهر مراد)نمایشنامه‌نویس و داستان‌نویسی برجسته که در پاریس و در تبعید درگذشت. آثارش فضایی تیره، روان‌شناسانه و انتقادی از جامعه دارند. عزاداران بیل و چوب به دست‌های ورزیل ازجمله آثارمشهور ساعدی‌است. شهرنوش پارسی‌پور نویسنده‌ای نوگرا با رویکردی فمینیستی است که پس از مهاجرت به آمریکا به نوشتن ادامه داد. آثار شهرنوش پارسی پور ترکیبی از واقع‌گرایی و‌ خیال است. زنان بدون مردان و طوبا و معنای شب از مشهورترین آثار اوست. رضا براهنی شاعر، منتقد و نویسنده‌ای تأثیرگذار بود که در کانادا زندگی می‌کرد. زبان و ساختارشکنی از ویژگی‌های آثار اوست. رازهای سرزمین من از مهم‌ترین رمان‌های براهنی‌است. عباس معروفی نویسنده و روزنامه‌نگاری که در آلمان زندگی می‌کرد. معروفی در آثارش اغلب به‌مسائل اجتماعی و فردی می‌پردازد. سمفونی مردگان شاهکار او محسوب می‌شود. نسیم خاکسار در هلند زندگی می کند، این نویسندۀ تبعیدی نگاهی واقع‌گرایانه به زندگی تبعیدی‌ها و مردم فرو دست جامعه دارد. آثار خاکسار ساده، عمیق و انسانی‌اند. مجموعه داستان‌هایش از تجربۀ تبعید الهام گرفته‌اند. رضا دانشور نویسنده‌ای تبعیدی و کم‌کار ولی مهم که در فرانسه زندگی می‌کرد. آثاردانشور اغلب طنز تلخ و نگاهی انتقادی به جامعه دارند.  نماز میت  و خسرو خوبان از آثار شناخته ‌شدۀ اوست. داریوش کارگر نویسنده و پژوهشگر ایرانی بود که پس از فشارهای سیاسی دهۀ ۶۰ به تبعید رفت و در سوئد، اوپسالا ساکن شد. کارگر با نوشتن داستان‌ها و پژوهش‌هایی دربارۀ ادبیات و فرهنگ ایران و نیز فعالیت در کانون نویسندگان در تبعید شناخته می‌شد. رمان پایان یک عمر از جمله آثار اوست. اکبر سردوزامی نویسنده تبعیدی که در دانمارک زندگی می‌کند. سردوزامی در آثارش به تجربه مهاجرت و هویت می‌پردازد. نوشته‌های سردوزامی شخصی، اجتماعی و درون‌گرا هستند. مهشید امیرشاهی پس از انقلاب در فرانسه زندگی می‌کند. او از جمله از نویسندگان برجسته ایران است که با نثری طنزآمیز و دقیق به مسائل اجتماعی، سیاسی و زندگی طبقه متوسط می‌پردازد. در حضر و در سفر از آثار مهم او هستند. و وو …

… من برای نمونه از چند نویسندۀ خارجی و ایرانی نام بردم و به همین کفایت کردم، اگر بخواهم نام همۀ نویسنده‌هائی را که در مهاجرت یا تبعید نوشته‌اند و می‌نویسند ذکر کنم توماری بلند بالا خواهد شد و از حوصلۀ این مقاله بیرون است. من اگر‌چه نام اکثر این نویسنده‌ها را شنیده‌ام و اگرکتابی از آن‌ها به دست‌ام رسیده، خوانده‌ام، ولی به آثار همۀ نویسندگان دسترسی نداشته‌ام و ندارم. در هر حال، در بالا اشاره کردم که «ادبیات تبعید» به‌ ویژه پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷یکی از شاخه‌های مهم و چند لایۀ ادبیات معاصر فارسی است. این ادبیات بازتاب تجربۀ نویسندگانی‌است که در پی‌ فشارهای سیاسی و اجتماعی ناچار به جلای وطن شدند و در مهاجرت به نوشتن ادامه دادند. درکنار نویسندگانی که جریان اصلی ‌‌ادبیات تبعید را به وجود آورده اند، نویسنده‌های نیز درحاشیه بوده اند و هستند که کمتر دیده‌ شده‌اند و چندان مطرح نبوده اند؛ هرچند تجربۀ زیستۀ تبعید را به شکلی شخصی‌تر و غیر رسمی‌تر روایت کرده‌اند. نویسنده‌هائی مانند «محسن حسام» که در تبعید مضاعف و در انزوا بسر می‌برند. محسن حسام اگر چه نویسندۀ قدیمی ایران‌است، ولی در‌ حاشیۀ جریان قرار می‌گیرد؛ حاشیه‌ای که از نظر ثبت تجربه‌های روزمرۀ تبعید اهمیت زیادی دارد. آثار محسن حسام، از جمله «تبعیدی‌ها» و «کوچه شامپیونه» ترکیبی از روایت، خاطره و تجربۀ شخصی‌اند. در این نوشته‌ها، مرز میان ادبیات و زندگی محو می‌شود و متن‌ها حالتی بینابینی پیدا می‌کنند؛ از جمله ویژگی‌های آثار او، پیوند عمیق با تجربۀ زیستۀ تبعید است. در آثار او ایرانِ دهۀ شصت با فضای سرکوب و خشونت حضور دارد و هم شهرهای تبعید، به ‌ویژه پاریس، به‌ عنوان مکان‌هایی که هویت فردی و جمعی دچار گسست می‌شود. حسام برخلاف برخی نویسندگان که به باز سازی نوستالژیک گذشته می‌پردازند، از زاویۀ شخصی و تجربۀ زیسته به‌تبعید نگاه می‌کند، تبعید بیشتر به‌‌صورت زخمی باز و تجربه‌ای ناتمام بازنمایی می‌شود و در نتیجه آثارش حال‌ و هوای روایی و ‌احساسی دارند. محسن حسام روایت‌گر تجربۀ انسانی و فردی تبعید است؛ اهمیت آثارش در بازتاب صادقانۀ تجربۀ زیستۀ مهاجرت و تبعید است تا ارائۀ نظریه یا خلق آثار بسیار پیچیدۀ ادبی. اهمیت محسن حسام نه در شهرت ادبی او، بلکه در صدای خاص و فردی اوست. نوشته‌هایش نشان می‌دهند که ادبیات تبعید تنها به آثار چهره‌های مشهور و معروف محدود نمی‌شود، بلکه از مجموعه‌ای از روایت‌های کوچک، شخصی و‌گاه ناپیوسته شکل می‌گیرد. آثار او را می‌توان بخشی از لایه‌های پنهان‌تر اما ضروری ادبیات تبعید دانست؛ لایه‌هایی که بدون آن‌ها تصویر ادبیات تبعید کامل نخواهد بود. آثار او که توسط ناشران مستقل و در شمارگان اندک چاپ و منتشر شده اند، بندرت به‌جریان رسمی ادبیات فارسی راه یافته‌اند، با این‌همه، این آثار بخشی از حافظۀ پراکندۀ مهاجرت و تبعید ایرانیان را شکل می‌دهند. دریک کلام، محسن حسام نمایندۀ صدائی شخصی و غیر رسمی دربارۀ ‌تبعید است و نشان می‌دهد که این ادبیات فقط متعلق به چهره‌های مشهور و نامدار نیست، بلکه نویسندگانی مثل او که بخشی‌‌‌از حافظۀ پراکندۀ مهاجرت ایرانیان را در آثارشان به ثبت رسانده‌اند، سهم بسزائی در خلق ادبیات تبعید دارند.

در خاتمه، ایکاش پس از گذشت نزدیک به نیم قرن «تاریخ ادبیات تبعید» ما نوشته می‌شد و کار قابل تحسینی را که زنده یاد ملیحۀ تیره گل به ‌تنهائی انجام داد و کتابی حجیم در این بارۀ نوشت، چند نفر، بلکه یک گروه اهل فرهنگ و هنر ادامه می‌دادند و به انجام می‌رساندند. ایکاش…

09/05/2026

 Chatenay- Nalabry

دسته‌ بندی نشده, مقاله

راهبری نوشته

Previous Post: سیاووشان (سووشون)

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme