Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • زنگ‌ها برای کاکلی‌ها به صدا در می‌آیند

    بزرگوار، اگر اشتباه نکنم، حدود شش یا هفت سال پیش، داستان «پسر خاتون ماست آو» و زنگ دوچرخه اش را درنامه‌ای به اختصار نوشتم، امروز به مناسبت چاپ و نشر رمان تازه‌ام آن را یاد آوری می‌کنم تا به زحمت نیفتی و در میان نامه های قدیمی به دنبال آن نگردی. نه عزیز؛ در هنور در بر همان پاشنۀ سابق می‌چرخد. از تو چه پنهان، هر بار رمانی را در این گوشۀ دنیا و در این برهوت تنهائی به پایان می‌رسانم و چاپ می‌کنم، به یاد زنگ دوچرخۀ «پسر خاتون ماست آو» می‌افتم و وسوسه می‌شوم تا این خبر را…

    بیشتر بخوانید: زنگ‌ها برای کاکلی‌ها به صدا در می‌آیند
    زنگ‌ها برای کاکلی‌ها به صدا در می‌آیند
  • مکث

    بیشتر بخوانید: مکث
    مکث
  • گفتگوی نیلوفر دهنی با حسین دولت آبادی

    بیشتر بخوانید: گفتگوی نیلوفر دهنی با حسین دولت آبادی
    گفتگوی نیلوفر دهنی با حسین دولت آبادی
  • خندۀ تلخ (1)

    … اگرچه چند بار مرگ از بیخ گوش‌ام‌ گذشته بود، ولی من به بخت و اقبال باور نکرده بودم، بارها به شوخی گفته بودم که اگر قرار بود در کودکی و نو جوانی بمیرم، شبی که عقرب به پلک‌ام نیش زد و تخم چشم‌ام از درد ترکید، می‌مردم؛ اگر قرار بود بمیرم، سرجالیز با نیش مار می‌مردم؛ ماری سرتاسر شب، در خوابگاه خاکی ما، زیر تشک پاره و کهنۀ من و برادرم چمبره زده بود و با خیال آسوده با ما خوابیده بود و به ما آسیبی نرسانده بود. اگر قرار بود بمیرم، در آن شب برفی، سرد و یخبندان،…

    بیشتر بخوانید: خندۀ تلخ (1)
    خندۀ تلخ (1)
  • قصه ای از هزاران غصه

    “اُلَنگ” تازه ترین رمان چاپ شده حسین دولت آبادی نویسنده توانای معاصر ایران است که بسال  2024  میلادی در 142  صفحه توسط انتشارات “ناکجا” در پاریس منتشر شده است. در این رمان، حسین دولت آبادی، همانند بسیاری آثار دیگرش، جریان زندگی روستایی را در حاشیه کویربه تصویر می‌کشد.  فرایند دگرگونی‌های پس از اصلاحات ارضی منجر به تغییراتی در بافت اجتماعی جامعه ایران گردیده و پدیده های جدیدی را بوجود آورد. کنده شدن برخی از روستاییان از جایگاه ها و مشاغل سنتی شان، کوچ های دسته جمعی و پرشمار به شهرها، حذف نقش ارباب ها، و عوامل دیگری از این گونه،…

    بیشتر بخوانید: قصه ای از هزاران غصه
    قصه ای از هزاران غصه
  • باران که شدى مپرس اين خانه کيست

    باران که شدى مپرس اين خانه کيست/سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست/باران که شدى پياله ها را نشمار/جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست/ در سال‌های آخر عمر، زندگی اگرچه هنوز ادامه دارد ولی روز به روز از تحرک آدمیزاده و فعالیت‌های اجتماعی او  کاسته می شود و گذشته هر چه بوده و نبوده، به مرور در خانۀ تاریک حافظه جا خوش می کند، این زندگی از کف رفته که در تاریکخانه انبار شده‌ تا زمانی که آدمی زنده است و حافظه‌اش را از دست نداده و دچار نسیان نشده است، زنده‌اند و حضور نامرئی دارند، بی سبب…

    بیشتر بخوانید: باران که شدى مپرس اين خانه کيست
    باران که شدى مپرس اين خانه کيست
  • پاره ای ازیک نامه

    ‏… چندان‌‌از تو دورم‌که حتا نمی‌توانم پیشانی‌ات‌ را به تسلیت ببوسم. می دانی عزیز، همة ‏شما در ‌گذشته و خاطرات من، در مه زندگی می‌کنید. سالها است که هیچ کدامتان را ندیده ام و ‏تصویر و تصوّر مبهمی از روز و روزگارتان دارم. ناگهان خبر می‌رسد که عزیزی از دنیا رفت. شهربانو ‏رفت، مادرم رفت، فاطمه رفت، و احترام … ولی چرا احترام؟ او که عمری نداشت و هنوز چهلمین ‏بهار عمرش را ندیده بود. ‏ باز سیگاری آتش می زنم و به پشت پنجره آشپزخانه می‌روم تا بچّه ها اشکهایم را نبینند . ‏دو باره زیر پایم خالی شده…

    بیشتر بخوانید: پاره ای ازیک نامه
    پاره ای ازیک نامه
  • شب‌هایِ قوزی

    زن سیاهپوستی که برای نظافت اتاق‌ آمده بود؛ نگاهی به اطراف انداخت، یکدم گوش تیز کرد، صدایِ شرشر آب از حمام می‌آمد، خیال‌اش آسوده شد، پاورچین پاورچین تا نزدیک میز تحریر جلو رفت و به ‌کنجکاوی گردن کشید. آه، چشم‌هایش از حیرت وادرید. روی صفخۀ کامپیوتر با‌حروف درشت نوشته شده بود: عزیزم، نگران نباش، من روزها می‌نویسم و فقط صبح زود که از خواب بیدار می شوم و به انتظار آفتاب و روشنائی مدتی به تاریکی خیره می‌مانم و غروب‌ها که پشت پنجره به تماشایِ غروب خورشید می‌ایستم، به خودکشی فکر می‌کنم، بله عزیزم، نگران نباش، فقط صبح‌ها و غروب‌‌ها…آه،…

    بیشتر بخوانید: شب‌هایِ قوزی
    شب‌هایِ قوزی
  • گُداری ورود به رمان گُدار… ـ رضا اغنمی

    ورود به رمان ُگدار به خاطر شیوه خاصی که نویسنده به کار برده کمی دشوار است. ولی اگر خواننده ای همت کند از این مدخل بگذرد و پا به دنیایی که حسین دولت آبادی آفریده بگذارد، گرفتار طلسم نویسنده ای هشیار و هوشمند میشود تا پایان رمان.جای خالی راوی در رمان گدار، جای دانای کل، یعنی نویسنده ای که به همه چیزآگاه است، خالیست و درسراسر کتاب نشانی از او نیست. خودگوئی سه نفر، سه شخصیت اصلی داستان، رمان را به پیش میبرد. بی شک باید سه چهار فصل کتاب را خواند تا روابط این سه قهرمان را روشن کرد .…

    بیشتر بخوانید: گُداری ورود به رمان گُدار… ـ رضا اغنمی
    گُداری ورود به رمان گُدار… ـ رضا اغنمی
  • ریشه در خویشتن خویش

    گاهی مدت‌ها با خودم کلنجار می روم تا نامردمی ها و نامرادی‌ها  را توجیه کنم، لب فرو بندم و ننویسم، گیرم این کار نا شدنی‌ست، هر بار پس از مدتی مقاومت سرانجام تسلیم می‌شوم و دوباره به این نتیجه می‌‌رسم که نمی‌‌‌‌‌توانم خاموش بمانم و ننویسم؛ می‌نویسم و هرگز بنا به مصلحت روزگار و سایر ملاحظات، احساسات و عواطف‌ام را کتمان نمی‌کنم،؛ حقیقت را نادیده نمی‌گیرم و طفره نمی‌روم.  باری، هر روز که می‌گذرد، با هر تلاش و تجربۀ تاره، بیش از پیش باورمی‌کنم که نویسنده در جامعۀ پراکندۀ ایرانی درتبعید تنهاست، و اکر به تعبیر شاعر بزرگ فلسطیتی «ریشه…

    بیشتر بخوانید: ریشه در خویشتن خویش
    ریشه در خویشتن خویش
  • در حاشیه ی تبعید (*)

     تا در خویشتن خویش به غلط نیفتم ناگزیرم از چیزهای بی اهمیّت، به ظاهر بی اهمیّت شروع کنم. آخر همین جزئیّات زندگی ام را رقم می زنند و مانند موریانه ها مرا از دورن می جوند و می خورند. شاید دیگران چون من گرفتار این تارعنکبوت نباشند و یا با بند بازی خود را از بند برهانند، امّا من نمی‌توانم. مدام رشته‌های اعصابم مانند سیم های نازک تار می‌لرزدند و این آتشمار، نفرت، روی سینه ام چنبره زده است تا هردم نیشش را به قلبم فرو کند. آرواره هایم را بر هم می فشارم و شعر آن عزیز پاکباخته را…

    بیشتر بخوانید: در حاشیه ی تبعید (*)
    در حاشیه ی تبعید (*)
  • یک نامه- یادداشت

    در بارۀ زندان سکندر ( هاشم سوئد) امروز خواندن جلد سوم «زندان سکندر» نوشته هم ولايتي عزيزم حسین دولت‌آبادی را به پایان رساندم؛ کتابی که نه صرفاً رمانی روایی، بلکه سفرنامه‌ای است از رنج، عشق و آوارگیِ نسلی که در طوفان تاریخ وطن گم شد. داستان، از دل خانه‌ای تبریزی آغاز می‌شود؛ خانه‌ای که پدرش، افسری کارآزموده و سربلند در ارتش رضاشاه، روحی بلندتر از سقفِ تنگ فرمان و اطاعت دارد. مردی که در اوج مقام، حتی در جایگاه معلمیِ ولیعهد، از هیاهوی قدرت روی برمی‌تابد و تاج افتخار نظام را بر زمین می‌گذارد تا نان خانواده را بر صندلی…

    بیشتر بخوانید: یک نامه- یادداشت
  • تنهائی

    در آنهمه سالی‌که در شهر پاریس پشت فرمان تاکسی می‌نشستم از ‌چند استثناء‌که بگذرم، هرگز مسافری‌را دوبار سوار نکردم و دوبار ندیدم. این بیگانگی محاسنی برای مسافرانی‌داشت که به نیّت خاصی سوار تاکسی می‌شدند و با خیال راحت بند از زبانشان بر می‌داشتند. تاکسی مانند غرفة اقرار نیوش کلیسا خلوت و مطمئن بود و من اگر‌ چه کشیش نبودم، ولی‌‌ اگر سر صبح همسایۀ پیپی‌ام را توی پاگرد ندیده بودم و یا کسی پا روی دم‌ام نگذاشته بود، اگر دل و دماغ و حوصله می‌داشتم، به دردِ دلِ مسافرم گوش می‌دادم و به همدردی دل روی دلِ او می‌گذاشتم. گاهی…

    بیشتر بخوانید: تنهائی
    تنهائی
  • صندوقِ نامه ها

    در سال های نخستين تبعید که زخم‌ام ‌هنوز تازه بود، در آن سال‌هائی‌که جسم‌ام در اين‌جا بود و جانم مدام در کوه و دشت و دریا و آسمان وطن‌ ام پرسه می‌زد، در‌ آن سال‌های نکبتِ جلای وطن، دوری، تنهائی، اندوه و دلتنگی، نامه ها جایگاهی ویژه ای در قلب‌ام یافته بودند، نامه‌ها قاصدک‌هائی بودند که از یار و دیارم خبر می‌آوردند. این شور و شوق و اشتیاق دیدار از مسافرخانه‌های آنکارا آغاز شده بود و در فوایه‌های « foyer» فرانسه ادامه یافته بود و بعدها صندوقِ نامۀ آپارتمان تنها جائی بود که روزی چند ار از پلّه‌ها سرازیر می…

    بیشتر بخوانید: صندوقِ نامه ها
    صندوقِ نامه ها
  • فرهنگ افتخار

    مهرماه، سال 1341، آغاز سال تحصیلی، روز اول  و زنگ اول  بود که دبیر فارسی  ما وارد کلاس اول دبیرستان شد، بی اعتنا به قیل و قال شصت و پنج شاگرد شهری و روستانی، از سکوی جلو تخته سیاه بالا رفت و پشت به شاگرد ها با گچ سفید نوشت: فخر، مفاخر، مفتخر، تفاخر، فاخر، افتخار…   گچ را انداخت، برگشت و مدتی به شاگردها خیره نگاه کرد تا همه به مرور خاموش شدند. سکوت مطلق و غیر منتظره! لبخندی زد، با خوشروئی به همه خوشامد گفت و ادامه داد: «من فرهنگ افتخار، دبیر فارسی و عربی این دبیرستان هستم،…

    بیشتر بخوانید: فرهنگ افتخار
    فرهنگ افتخار
  • اگر آدم خوبی بود، سال قحطی می مرد

    من سه سال پس از پایان جنگ جهانی دوم به دنیا آمدم و در سال‌هایِ کودکی‌ام در آن دیار مردم هنوز هراز گاهی از دوران جنگ و قحطی قصه‌های هولناکی نقل می‌کردند و از جمله این که خوار بار نایاب و یا کمیاب بوده و اهالی از ناچاری برگ درخت و ریشۀ گیاه و یا هر ‌چیزی که به دستشان می‌رسیده، می‌خورده‌اند. به‌ احتمال زیاد مثل بالا نیز از آن روزگار بر سر زبان مردم ولایت ما افتاده بود و من بارها از مادرم شنیده بودم: «اگه آدم خوبی بود، سالِ قحطی می‌مرد.». اگر‌چه در آن سال‌ها کنجکاو شده بودم،…

    بیشتر بخوانید: اگر آدم خوبی بود، سال قحطی می مرد
    اگر آدم خوبی بود، سال قحطی می مرد
  • خری که تاوان می‌شود

     زیستن دراین دنیای وارونه دقمرگی و  مبارزۀ مدام با مرگ است.. … روزی از روزهای گرم تموز، کنار جادۀ خاکی ولایت، خر ‌پیری زیر بار خسبیده بود و از‌جا جنب نمی‌خورد. چند نفر، گوش، گردن و دم و افسار او را چسبیده بودند، نفس‌نفس می‌زدند، تلاش می‌کردند، عرق می‌ریختند، هرکدام ازسوئی می‌کشیدند، سیخونک می‌زدند، فحش چار واداری می‌دادند، گیرم بی‌فایده. چاروادار و یاران او نمی‌توانستند با هیچ حیله، ترفند و تمهیدی خر را وادار کنند تا رضا می‌داد، از جا بر می‌خاست و دو باره راه می‌افتاد. بنا به توصیۀ پیرمرد بارهای سنگین را از پالان الاغ برداشتند، باز هم…

    بیشتر بخوانید: خری که تاوان می‌شود
    خری که تاوان می‌شود
  • زخم های کهنه ماتم هزارساله

    ‏… بیماری دراز به ‌دراز روی تخت بیمارستان افتاده بود؛ ملحفه‌ای سفید ( ملافه ای سفید) صورت و سرتا پای او را ‏پوشانده بود و هیچ عضوی از بدن‌اش پیدا نبود. پزشک‌ها، پرستارها، خویشان، دوستان، عزیزان و ‏فرزندان بیمار گرد او به تماشا ایستاده بودند و به دلسوزی و غمخواری، به پچپچه با هم حرف ‏می‌زدند. هر بار پزشک، پرستار یا درد آشنائی روی ملحفه انگشت می‌گذاشت، یا به عضوی از ‏اعضایش حتا اشاره می‌کرد، فریاد جگرخراش بیمار به ‌‌آسمان‌ها می‌رفت. از میان ازدحام جمعیت ‏به کنجکاوی راه باز کردم و چند قدم جلوتر رفتم تا شاید به راز آن…

    بیشتر بخوانید: زخم های کهنه ماتم هزارساله
    زخم های کهنه ماتم هزارساله
  • سرگذشت کبودان

    کتاب ها نیز مانند آدم ها سرنوشت و سرگذشتی دارند. من رمان کبودان را بر اساس یادداشت‌هائی که در سال 1349 در جنوب ایران، بندرها و جزیره‌ها برداشته بودم، به مدت پنج سال در هفتصد صفحه نوشتم. سال 1355 خورشیدی عزیزی از زندان بیرون آمد، رمان را خواند وبنا به پیشنهاد او و بنا به « مصلحت روزگار!!» پاره‌هائی از متن را حذف کردم و دستنوشتۀ آن را به محسن مینوخرد، به ویراستار مؤسسۀ انتشارات امیرکبیر سپردم، باری، اگرچه ویراستارهای آن مؤسسه (بهاءالدین خرمشاهی و فانی) رمان را پسندیده بودند و قرار بود به زودی چاپ و منتشرشود، ولی آدمی…

    بیشتر بخوانید: سرگذشت کبودان
    سرگذشت کبودان
  • مردی برای تمام فصل ها (1)

    روزها، گاهی صبح زود، زودتر از همیشه از خواب بیدار می‌شوم و مدت‌ها چشم به‌ راه روشنائی، از پنجرۀ اتاق به شاخ و برگ تیرۀ درخت پیر کاج نگاه می‌کنم و در گذشته های دور پرسه می‌زنم. در این گشت و گذرها، مثل همیشه صحنه‌ها و چهره‌هائی از منظرم می‌‌گذرند که در سال‌های دور و نزدیک در‌گوشه‌ای از این دنیا دیده‌ام؛ هربار کنجکاو می‌شوم و وسوسه به جان‌ام می‌افتد تا بدانم پس از انقلاب دوستان، رفقا و یا همکاران‌ام به‌چه سرنوشتی دچار شده‌اند؟ اگر هنور زنده‌اند، کجا هستند، چکار می‌کنند و با روزگار تیره و تار و زمانۀ خونریز چگونه…

    بیشتر بخوانید: مردی برای تمام فصل ها (1)
    مردی برای تمام فصل ها (1)
  • سر آوردن و سر بردن

    اگر چه من بارها این‌جا و آن‌جا، از این و آن شنیده بودم: «چته؟ مگه سر آوردی؟» یا «یواشتر،  مگه سر می بری؟» و یا «به طرف گفتند برو کلاه بیار، رفت سر آورد»، ولی تا مدت‌ها، تا زمانی که با تاریخ این دیار آشنا نشدم، نمی‌دانستم «سر بردن و سر آوردن» نزد مردم به چه معنی بود و ریشۀ این مثل‌ها از کجا آب می‌خورد. از شما چه پنهان این روزها، پس از فترت چند ساله، دو باره به سراغ تاریخ بیهقی رفته‌ام و شب‌ها تا دیر وقت با طمأنینه می‌خوانم و از قدرت قلم، دقّت، صداقت، امانتداری، حق…

    بیشتر بخوانید: سر آوردن و سر بردن
    سر آوردن و سر بردن
  • فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخی

    چند‌ی روز پیش در بارۀ«خارج» و «داخل» و کنایۀ نیشدار و گزندۀ هنرمند «خارج نشین» بحثی را در صفحۀ فیس بوک دنبال کردم و از شما چه پنهان این پرسش برایم پیش آمد: «… آیا در زمانۀ ما فاصلۀ جغرافیائی و دوری از مردم، به مرور زمان باعث فاصلۀ تاریخی هنرمند می‌شود؟» این پرسش به شک و تردید اینجانب دامن زد؛ منتها پس از مدتی تأمل و تفکر به این نتیجه رسیدم که هنرمند و در اینجا، نویسنده، «روزنامه نگار» نیست که حضور مداوم او در جامعه و در ماجراها و حوادث روز ضرورت داشته باشد، و دیگر این‌که اگر…

    بیشتر بخوانید: فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخی
    فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخی
  • جای دوست، جای دشمن

    در روزگار جوانی نسل ما معرکه گیرانی بنام « لوطی» بودند که عنتری (انتری؟) دست آموز داشتند که با شیرین‌کاری هایش تماشاچی ها را می‌خنداند. ازجمله این که هربار لوطی از او می پرسید: «مخمل، جای دشمن کجاست؟» عنتر دست روی ماتخت‌اش می گذاشت و دندان‌های زرد و درشت‌اش را بیرون می انداخت. ولی اگر از او می پرسید: «مخمل، جای دوست کجاست؟» عنتر زوزه‌ای می‌کشید و دست روی چشم‌اش می کذاشت یا به قلب‌اش اشاره می‌کرد. باری، در روزهای انقلاب بهمن 57 جوانهای انقلابی جلو دانشگاه تهران بحث‌ و جدل می کردند و اغلب هوار می‌کشیدند و به حریف…

    بیشتر بخوانید: جای دوست، جای دشمن
    جای دوست، جای دشمن
  • ایزدبانو آناهیتا

      …آب نماد زندگی، زایندگی، آبادانی و تداوم حیات در فرهنگ ملل مختلف است و در ایران باستان ایزدبانو آناهیتا، الهة دریاها و آب‌ها است. از او به ‌عنوان نماد پاکی،‌‌ آبادانی، تداوم زندگی و زیبایی یاد می‌شود. هر چند با گذر زمان زیبایی آناهیتا بیشتر و‌بیشتر مورد توجه قرار می‌‌‌گیرد و در دوران‌هایی از تاریخ کهن ایران او را با «آفرودیت»،‌ الهه‌ زیبایی یونان باستان، هم ‌عرض و هم طراز می‌دانند. «اَردَویسور‌ آناهیتا» الهه یا «ایزد بانویی‌‌است‌‌ که در یشت پنجم اَوِستا» توسط اهورا مزدا و زرتشت ستایش می‌شود و نزد ایرانیان دارای ارزش و اعتبار بسیاری است. ایزدبانو آناهیتا هدایت و نگهبانی تمام آب‌های جهان را به…

    بیشتر بخوانید: ایزدبانو آناهیتا
    ایزدبانو آناهیتا
  • عیدِ علیرضا آرتی

    در ولایت ما همۀ مردها و شماری از زن‌ها به نام و شهرتی شناخته می‌شدند که همولایتی‌ها به مرور زمان، با توجه به خصلت، رفتار، گفتار، ایل و تبار، رنگ و رخ، قد و قیافه به آن‌ها بخشیده بودند و این عنوان‌ها و لقب‌ها را تا آخر عمر یدک می‌کشیدند: دیو سیاه، خاتون ماستو، دیو سفید، کلاه بلند، موری، یورغه، ک…‌گردن، ممد چرچیل، علیرضا گاندی، علیرضا آرتی‌و‌… این همولایی‌ها هرکدام جائی در دنیای کودکیِ من دارند که اگر چه فرسنگ‌ها دور از این دیار در آن‌سوی آب‌ها جا مانده‌است، ولی آن را فراموش نکرده‌ام. کتمان نمی‌کنم، پس‌ از سال‌های سال،…

    بیشتر بخوانید: عیدِ علیرضا آرتی
    عیدِ علیرضا آرتی
  • خنده و گریه

    … دیشب مقاله‌ای از میخائیل باختین در بارة فرانسوا رابله و «خنده» می‌خواندم، ناگهان چشم از کتاب برداشتم تا بیاد می‌آوردم از چه زمانی از ته دل نخندیده‌ام. از آن خنده هائی که زنگ و زنگار از دل می زدایند. کتمان نمی‌کنم، دراین گوشۀ دنیا گهگاهی پیش آمده که با دوستان و عزیزان خندیده‌ام و حتا گاهی قهقهه زده‌ام، ولی این خنده‌ها، مانند جرقه‌های ذغال آتشگردان یک‌دم در هوا منفجر شده‌اند، لحظه‌ای درخشیده‌اند و بلافاصله در تاریکی محو و نابود شده‌اند، نه، چندان دوام نیاورده اند، درست مانند شادی‌های کوچک و زودگذر که در برابر اندوه چرک و کهنه چندان…

    بیشتر بخوانید: خنده و گریه
    خنده و گریه
  • به یاد تو یک شعله روشن کنیم

    حسنین هیکل روزنامه نگار و نویسندۀ معروف مصری، در سال‌های اول انقلاب بهمن در مقاله‌ای یاد‌آور شده بود: «خمینی گلولۀ توپی‌است که از چهارده قرن پیش به ‌‌زمانۀ ما شلیک شده ‌است». این نویسنده و روزنامه نگار تیزبین و هشیار در آن روزگار به درستی پیش‌بینی کرده بود که این ‌‌‌‌‌‌گلولۀ ملتهب توپ سرزمین ما و منطقه را به خاک و خون می‌کشید و ویرانی‌هائی در‌ همۀ شئونات اجتماعی، فرهنگی، هنری و اخلاقی به‌ بار می‌آورد که تا آن زمان بی‌سابقه بود؛ تباهی‌ها و خرابی‌هائی که می‌باید قرنی به‌ ‌درازا می‌کشید تا شاید مرمت می شد یا نمی شد؛ آری،…

    بیشتر بخوانید: به یاد تو یک شعله روشن کنیم
    به یاد تو یک شعله روشن کنیم
  • انسان یا امکان؟

    نامه ای که هرگز فرستاده نشد بزرگوار، من خیلی زود، زودتر از دیگران قاعدۀ بازیِ دنیا را فهمیدم و جامعه و آدم‌ها را شناختم، ولی به آن گردن نگذاشتم و گذشتم. افسوس یا حسرت؟ شکوه و یا شکایت؟ نه، نه، هیچکدام. من یک عمر با همه، با برادر یا دوست، و با مردم صادق و صدیق بودم، با راستی و درستی زیستم و بهای سنگین آن را نیز با‌طیب خاطر پرداختم. باری، شاید بزرگوار این داوری خشنِ آدم‌ِ کج خلق، عصبی و خود خوری را که من باشم، نپذیرد و مایل باشد‌ تا آخر عمر در بی‌خبری باقی بماند، ولی…

    بیشتر بخوانید: انسان یا امکان؟
    انسان یا امکان؟
  • سهو انسانی یا جنایت آگاهانه

    پس‌از شکست هیتلر در جنگ جهانی دوم، متفقین دادگاهی در شهر «نورنبرگ» آلمان تشکیل می دهند و نازی‌هائی را که اسیر و زندانی شده اند، محاکمه می‌کنند. در آن روزها، یک نفر روزنامه نگار آمریکائی، (یا یکی از اعضای کنجکاو دادگاه) با یکی‌‌‌از افسران ارشد هیتلر، اگر اشتباه نکنم «ردولف هوس»، مبتکر، مخترع و مسؤل کوره‌های آدمسوزی و اتاق‌های گاز، گفتگو می‌کند. در این‌‌‌ گفتگو خبرنگار به وجدان هوس و مرگ چند میلیون زن، مرد و بچه اشاره می‌‌‌کند، افسر نازی جواب می‌دهد که دستور از «بالا» بوده و او به عنوان افسر ارتش هیتلر، این فرمان را ( نابودی…

    بیشتر بخوانید: سهو انسانی یا جنایت آگاهانه
  • انگشتِ نمک، خروارِ نمک 

    در روز جهانی زن، از سه انسان برجسته و کم ‌نظیر، از سه زن که از نزدیک می‌شناخته‌ام نمونه‌وار و به‌ اختصار یادی می‌کنم و به ‌این بهانه برای همۀ زنان و دخترانی که در دشت و صحرا، در کشتزارها، شالیزارها، کارگاه ‌ها، کارخانه‌ها، در خانه‌ها و دخمه‌ها کار می‌کنند و چرخ زندگی را می‌چرخانند، برایِ همة زنان و دخترانی که در راه آزادی و رهائی انسان و برابری حقوق مادی و معنوی انسان‌ها مبارزه می‌کنند و همۀ زنانی‌که مانند زمین، مادرِ ما، زاینده‌اند و زندگی می‌بخشند و باعث ادامه حیات می‌شوند، سلامتی، سرخوشی و روزگاری بهتر و دنیائی انسانی‌تر…

    بیشتر بخوانید: انگشتِ نمک، خروارِ نمک 
    انگشتِ نمک، خروارِ نمک 
  • آلکاپون (1)

    … در این بازداشتگاه سربازها و درجه‌دارها با هم زندانی‌‌‌‌‌‌هستند، منتها سلوهایشان جداست. ولی با هم تماس و مراوده دارند و به‌همین خاطر هراز گاهی پای درد دل آن‌ها می‌نشینم. یکی از آقایان که تازه‌گی به زندان افتاده است، شکل طوطی است گیرم‌ نه به ‌زیبائی‌ وملاحت طوطی. بلکه سیاه سوخته‌است. چشم‌هایش مثل چشم وزغ بدون مژه است، دماغ‌اش مثل منقار طوطی، درازا و خمیده است. لاغر، باریک، قرتی و ژیگولو، موهای سرش تنک و پراکنده است. این ظاهر آقای تازه وارد است گیرم نهاد و سرشت و سرنوشت‌اش مسألۀ دیگری است. تاره وارد در این زندان صاحب دو اسم…

    بیشتر بخوانید: آلکاپون (1)
    آلکاپون (1)
  • ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌آیند

    … ارنست همینگوی نویسندۀ شهیر آمریکائی، عنوان رمان «ناقوس‌ها برای چه کسی به صدا درمی‌آیند» را از شعر جان دون  John Donne»  » شاعر و حکیم الهیات انگلیسی، شخصیّت برجستة ادبی قرن هفدهم میلادی، به عاریت گرفته است: «مرگ هر انسان جان‌ام را می‌کاهد؛ چرا که من با تمامی بشریت در هم آمیخته‌ام و بدین سان هرگز نمی‌پرسم که ناقوس‌ها برای چه کسی به صدا در می‌آیند؛ برای تو به صدا در می‌آیند.» این مفهوم را شاعر بزرگ ما سعدی نیز هفت قرن پیش سروده اس: « بنی‌آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند/ چو عضوی به…

    بیشتر بخوانید: ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌آیند
    ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌آیند
  • حسین دختر

    اگر اشتباه نکنم ماکسیم گورکی در جائی به نویسندگان جوان گفته است: «یک انسان بد از یک کتاب خوب بهتر است.» نقل به معنی. این نویسندۀ بزرگ روس به انسان و انسانیّت باور داشت و رگه‌های انسانی و انسانیّت را حتا در وجود «واسکا سرخه»، باجخور شریر فاحشه خانه پیدا می‌کرد. غرض، من این سخن را در نوجوانی از نویسنده ای ایرانی که شیفتۀ گورکی بود، شنیدم و طرز نگاه‌ام به آدم‌ها عوض شد. شاید به همین دلیل شماری از آن‌ها هنوز که هنوز است در خاطرم مانده اند. از جمله حسین دختر: در ولایتِ بادها، در جائی که من…

    بیشتر بخوانید: حسین دختر
    حسین دختر
  • توله سگ سیاه

    … از مدت‌ها پیش، چند نفر از روستاها و شهرهای اطراف به قلعۀ ما آمده، ماندگار و ساکن شده بودند، با اینهمه هنوز کلمۀ «غیره» به معنای «غریبه» یا «بیگانه» را، دنبال اسمشان یدک می‌کشیدند. مثل «رمضون غیره». در میان غیره ها «علی قاینی» استثنا بود، علی اگر چه از شهر قاین یا حوالی آن به ده ما آمده بود و مانند بسیاری، از خرده مالک ها یک اشک (1) یا دو اشک از آب قناب داشت و زراعت می‌کرد، ولی من تا آخر نفهمیدم چرا مردم ولایت به ‌او «غیره» نمی‌گفتند. قاینی، با آن گونه‌های استخوانی برجسته، چانۀ درشت…

    بیشتر بخوانید: توله سگ سیاه
    توله سگ سیاه
  • جالیزبان، کولی‌ها و آزادی

    … انتظار در قفس آهنی و چشم به ‌راهی مسافر ملال انگیز و کسالت بار بود و من به همین دلیل هرگز در فرودگاه‌ها نمی‌ماندم و رانندگی در راه بندان‌های جهنمی پاریس را به انتظار و دلشوره ترجیح می‌دادم. گاهی انتظار در فرودگاه‌ها به دو ساعت حتا به سه ساعت و‌اندی می‌رسید و زمان مانند زندان از سوراخ سوزن به کندی می‌گذشت. باری، یکی ‌از روزها در ایستگاه قطار «Gare de Lyon» نزدیک به یک ساعت منتظر مسافر کتاب خواندم تا سرانجام به سر صف رسیدم، در بالا به دلشوره اشاره کردم، چون ممکن بود پس از انتظاری طولانی مسافری…

    بیشتر بخوانید: جالیزبان، کولی‌ها و آزادی
    جالیزبان، کولی‌ها و آزادی
  • ماهی دودی، در انتظار گودو (1)

    من در همان روزهای اول مهاجرت اجباری و جلای وطن، در مهمانخانۀ «دوران» آنکارا متوجه شدم چیزهای با ارزشی را در وطن‌ام جا گذاشته‌ام که در هیچ کجای دنیا دوباره به دست نخواهم آورد. از آن‌جمله دوستان نازنینی را می‌توانم نام ببرم که آرزو و حسرت دیدار دو بارۀ شماری از آن‌ها به دل‌ام ماند، عزیزانی که پیش از من بار سفر بستند و از این دنیای وارونه رفتند، دوستانی که خبر مرگ آن‌ها را هربار از راه دور می‌شنیدم، باور نمی‌کردم و از شما چه پنهان هنوز باور نکرده‌ام. چرا، چون هراز گاهی در این گوشۀ دنیا، چنان سر…

    بیشتر بخوانید: ماهی دودی، در انتظار گودو (1)
    ماهی دودی، در انتظار گودو (1)
  • بُقچِه، بچّه

    نام مادرم فاطمه بود، گیرم پدرم او را همیشه و همه جا «مادر ‌محمود» صدا می‌زد. از آن‌جا که به‌باور شیعیان فاطمه، همسر علی‌ابن ابیطالب زنِ پاکدامن و پارسا و نمونة کامل زنِ مسلمان بوده است، پدرم، آن مرد رند و هشیار و عیار زمانه اغلب به طنز و کنایه می‌گفت: فاطمة آخوندها اگر زنده می‌بود، باید می‌آمد پشت سر «فاطمة زهرای ولایت ما» نماز می‌‌خواند. این‌همه تمجید، توصیف، تعارف و زبانبازی نبود، بلکه از صمیم قلب باور داشت که مادر محمود «معصوم» بود. باری، پدر و مادرم به ندرت به بچّه‌ها پند و اندرز می‌دادند؛ آن‌ها  طبیعی، ساده، بدون…

    بیشتر بخوانید: بُقچِه، بچّه
    بُقچِه، بچّه
  • رمان کم نطیر «دکتر گلاس»

    یلمار امیل فردریک سودربری « Hjalmar Emil Fredrik Söderberg » ( ۱۸۶۹ – ۱۹۴۱) رمان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس، شاعر و روزنامه‌نگار سوئدی بود. مشهورترین رمان او دکتر گلاس که در سال 1905 منتشر شده یکی از آثار مهم ادبیات سوئد محسوب می‌شود که همچنان مورد توجه است و هنوز خوانندگان بسیاری دارد. رمان به شکل یاد داشت‌های روزانه دکتر گلاس با ظرافت و تردستی روایت می‌شود. دکتر که مردی تنها، درون‌گرا و اهل تفکر و اندیشه است، دل به یکی از بیماران اش می بازد و برای نجات او از چنگ کشیشی منحوس ( شوهر آن زن) بر سر دوراهی قرار می‌گیرد:…

    بیشتر بخوانید: رمان کم نطیر «دکتر گلاس»
    رمان کم نطیر «دکتر گلاس»
  • خشت خام و آینه

    بی‌شک شما نیز مانند اینجانب بارها این سخن را شنیده‌اید: «آن‌چه در آینه جوان بیند/ پیر در خشت خام آن بیند». بنا براین ادعا انسان تا روزگار پر فرار و نشیبی را از سر نگذراند و تا به پیری نرسد، همه چیز را درخشت خام به روشنی نمی‌بیند. اگر چه این سخن دربارۀ همۀ پیران و جوانان صادق نیست، ولی حقیقتی در آن نهفته‌است. من دراین عمر دراز با انسان‌های بی شماری از هر قشر و  قماشی آشنائی، حشر و نشر داشته‌ام و این آشنائی‌ها از دوران کودکی و نوجوانی تا سر پیری، با چندین نفر به دوستی انجامیده و…

    بیشتر بخوانید: خشت خام و آینه
    خشت خام و آینه
  • در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی

    داستان بلند تازه ی است از حسين دولت آبادی، که پيش از اين علاوه بر رمان و چند داستان و فيلمنامه که از او در ايران چاپ و اجرا شده، در خارج نيزمقالات انتقادی و قصّه هائی در مجلاّت از او به چاپ رسيده است و بعلاوه نمايشنامه های او با عناوين «آدم سنگی» و «قلمستان» انتشار يافته است.حسين دولت آبادی که نويسنده ئی رئاليست و در زمينة مبارزات اجتماعی– سياسی صاحب نظر و جهت دار است در نوشته های خود بيشتر به توده های زحمتکش و در واقع به انسان های «اعماق» توجّه دارد و از آن جا که…

    بیشتر بخوانید: در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی
    در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی
برگه قبلی
1 … 3 4 5 6 7 … 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme