Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • در خلوت دوست

    «نامه‌های بزرگ علوی به باقر مؤمنی» مؤلف: باقر مؤمنی عزیزی را در ایران می‌شناختم که هر بار قصه و یا رمانی می‌خواند، در صفحه سفید آخر کتاب دریافت‌ها و تأثراتش را به اختصار و با خط خوش می‌نوشت و کتاب را کنار می‌گذاشت. در واقع تا از فضای کتاب و موضوع بیرون نیامده و حس‌ها و ادراک‌ش غبار نگرفته بودند. این پروانه‌های خوشرنگ و بازیگوش را با مهارت شکار می‌کرد و برکاغذ نقش می‌زد. آدمی بودکه بر ذهن وخیال و افکارش تسلط شگفت‌ انگیزی داشت و در بیان آن ها به ریخت و قواره دلپذیر و منسجم و قالب مناسب سرآمد…

    بیشتر بخوانید: در خلوت دوست
    در خلوت دوست
  • آقایِ اطلسی

    نقل از «ماه مجروح» مجموعه آثار کمال رفعت صفائی آقای اطلسی تا همین پارسال با ما همخانه بود، خودش می‌گفت: «در مورد خودش کمتر قضاوت می‌کرد» من‌هم به هر حال نمی‌توانستم به صراحت بگویم دیوانه شده‌است. اصلاً هیچ وقت در مورد دیوانگی صحبت نکردیم. باران که می‌بارید، از باران می‌گفتیم، برف که می‌بارید، خودش می‌رفت بخار روی شیشه را پاک می‌کرد و مثلاً از اولین خاطرة بارش برف و سردی هوا حرف می‌زد. اگر روزی آفتاب داشتیم، از آفتاب جنوب می‌گفت. به هرحال همین‌طور تعریف می‌کرد، از بزرگترین ماهی‌ای که خودش به‌دست خودش صید کرده بود، از بالا بلندترین درختی…

    بیشتر بخوانید: آقایِ اطلسی
    آقایِ اطلسی
  • لوکِ مست و حُر دلاور

    فصلی از «قلعه یِ گالپاها» علی‌حُر، چندی پیش لوکِ سیاهرنگی از طاهر شتردار خریده بود و چون شترخوان نداشت، حیوان را به‌ خانة ما آورده بود و در خرابة گوشة حیاط رها کرده بود. لوکِ حُرّ دلاور مست شده بود، هر روز صبح زود جلو پلّه‌هایِ هشتی می‌ایستاد؛ بد‌مستی می‌کرد، عربده می‌کشید و مانع عبور و مرور اهل خانه می‌شد. هیکل و هیبت لوک در‌آن وضعیّت وحشتناک بود؛  طرز نگاه و حالت چشم‌هایش تغییر می‌کرد، زبان‌ِ سرخ و متورم‌اش‌از‌ گوشة دهان‌اش بیرون می‌افتاد و مانند ‌موش خرمایِ پوست‌کنده و برهنه‌ای‌ مدام می‌جنید، کوچک و بزرگ می‌شد و با قُل‌قُلِ چندش‌آوری…

    بیشتر بخوانید: لوکِ مست و حُر دلاور
    لوکِ مست و حُر دلاور
  •  حمله از درون

    کسی که هنوز به پیری و منزل آخر نرسیده، بندرت به عقب بر می‌گردد و با حسرت به آغاز راه و به منزل‌هائی می‌اندیشد که از آن‌ها شتابزده گذر کرده‌است. میل بازگشت به گذشته و بازبینی و مرور سال و ماه عمر سپری شده، اغلب در ‌آستانۀ پیری و در منزل آخر به سراغ رهرو و مسافر این راه دراز می‌آید و او را به فکر وا‌میدارد: « از کجا به کجا رسیده‌ام؟»  نمی‌دانم، شاید این پرسش برای دیگران پیش نیاید و یا تا آخر عمر چنین فرصتی پیدا نکنند، ولی من هر بار به ایل و تبار کربلائی عبدالرسول…

    بیشتر بخوانید:  حمله از درون
     حمله از درون
  • دیدارِ نعش کش و ساواکی

    در دوران جنگ ایران و عراق، در جادة اهواز به آشنائی برخوردم که چند سال پیش از انقلاب در زندان جمشیدیه با او همکاسه و با رفقای لات و رند او چندبار همپیاله شده بودم. باری، از او پرسیدم: «این روزها چکار می‌کنی؟» گفت: «نعش کش شدم!» و بعد در‌سردخانۀ کامیون را باز کرد تا جنازه‌های مثله شده در جنگ را به من نشان می‌داد. از شما چه پنهان، رو برگرداندم و جرأت نکردم. نعش کش به قهقهه خندید و گفت: «ای بد بخت دلنازک، میرزا، تو هنوز عوض نشدی.» باری، در آن سفر، همراه دوستی کله شق و جسور…

    بیشتر بخوانید: دیدارِ نعش کش و ساواکی
    دیدارِ نعش کش و ساواکی
  • دارکوب

    این کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید از آن شهر بزک‌کرده بیزار شده بود و دیگر مانند روزهای اوّل به هیچ چیزی با شیفتگی و حیرت خیره نگاه نمی‌کرد. آثار با شکوه باستانی، معجزة معماری، زرق و برق چشمگیر ویترین‌ها، نمای زیبای ساختمان‌ها، آنهمه رنگ و روغن و نور و موسیقی پرده بر واقعیّت تلخی می‌کشیدند که به مرور آن را دریافته بود و از خواب خوش بیدار‌شده بود. نه، این پاریس افسانه‌ای و خیال‌انگیز هیچ ربطی به آن‌ها و نظیر آن‌ها نداشت و باید به نگاهی گذرا و حسرت‌بار رضایت می‌داد. گیرم این‌روزها حتا نگاه نمی‌کرد و با شتاب…

    بیشتر بخوانید: دارکوب
    دارکوب
  • نویسنده، روشنفکر و سیاست

    بزرگوار این گفته‌ها بی‌تردید توضیح واضحات و تکرار مکررّات است، با این‌همه دوباره به اختصار به آن اشاره می‌کنم: ارزش آثار هنرمند، در این جا: «نویسنده»، اعتبار، شهرت و محبوبیّت او نباید روی حقیقت سایه بیاندازد و لغزش‌ها و رفتار ناشایست و نادرست اجتماعی و سیاسی او را توجیه کند و از این مهمتر، نباید از نویسنده‌ «بت»، «استاد»، «حضرت» و «امامزاده» بسازیم تا کسی نتواند به ساحت مقدس حضرت‌اش نزدیک شود و او را نقد کند. نه، در هر جامعه‌ای که نقد و انتقاد درتمام حوزه‌ها وجود نداشته باشد، رو به تباهی، فساد و انحطاط می‌رود: آفتاب آمد دلیل…

    بیشتر بخوانید: نویسنده، روشنفکر و سیاست
    نویسنده، روشنفکر و سیاست
  • نویسنده- عکاس

    … همسفرم مدتی به عکسی رنگباخته، قدیمی و یادگاری نگاه کرد و پرسید: «یادته چه کسی این عکس رو گرفته؟» مشگل همین‌جا بود. نزدیک به بیست و سه سال از آن روزگار گذشته بود، هیچ نشانه‌ای مثل تابلو، گلدان، پرده یا فرش در زمینۀ عکس دیده نمی‌شد و من به‌ یاد نمی‌آوردم که ما در منزل کدام دوست یا آشنائی دور هم جمع شده بودیم و چه کسی عکس گرفته بود. هر چند می‌دانستم که آن روزها دوست و میهمان گرانقدری از ایران آمده بود و بی‌تردید گردهمائی ما برای دیدار آن عزیز بود. باری، پرسش همسفرم باعث شد تا…

    بیشتر بخوانید: نویسنده- عکاس
    نویسنده- عکاس
  • مُرده آزمای (1)

    آدمیزاد شیرخام خورده هر چقدر به منزل آخر نزدیک‌تر می شود، بیشتر به گذشته‌ها بر می‌گردد و در میان سال‌های از دست رفته با حسرت پرسه می زند و اغلب در دوران کودکی‌ و جره‌گی‌اش پا سست می‌کند. کتمان نمی‌کنم، آن سال های‌ دور، از زیباترین سال‌های عمری بودند که مثل سایۀ ابری گذشت. با اینهمه، روز به روز، ماه به ماه، سال به‌سال آن دوران را هنوز به یاد دارم. باری، اگر چه آن مرد مغرض، کینه توز، کور دل و مسلمان متعصب با اشارۀ حزب‌الله، خانۀ ما را در آن آبادی حاشیۀ کویر با خاک یکسان کرد تا…

    بیشتر بخوانید: مُرده آزمای (1)
    مُرده آزمای (1)
  • عطار و شعر عرفانی

    محمدرضا شفیعی کدکنی                       زندگی عطار در میان بزرگان شعر عرفانی فارسی، زندگی هیچ شاعری به اندازه زندگی عطار در ابر ابهام نهفته نمانده است. اطلاعات ما در باب مولانا صدبرابر چیزی است که در باب عطار می‌دانیم. حتا آگاهی ما در باره سنایی، که یک قرن قبل از عطار می‌زیسته، بسی بیشتر از آن چیزی است که در باب عطار می دانیم. نه سال تولد او به درستی روشن است و نه حتا سال وفات او. نه استادان او، نه معاصرانش و نه سلسله مشایخ او در تصوف، هیچ کدام، به قطع روشن نیست. از سفرهای احتمالی او هیچ…

    بیشتر بخوانید: عطار و شعر عرفانی
    عطار و شعر عرفانی
  • مردی که با رود سفر کرد

    نویسنده‌ای را دورادور می‌شناختم که بیش از پنجاه سال قلم به چشم‌اش زده بود و چندین رمان، نمایشنامه، و فیلمنامه نوشته بود، صدها شخصیت آفریده بود، با این‌همه به جائی رسیده بود که از تشریح، توضیح و تفسیر شخصیّت خودش عاجز بود. هر بار به فکر می افتاد تا در بارۀ وجود ذیجود خودش و گذشته‌ها بنویسد و اثرش را به پایان برساند، هربار خودش را در سال‌های از کف رفته به یاد می‌آورد، خلاقیت، شور و شوق‌اش فروکش می‌کرد، دچار افسردگی، یاس فلسفی و بیهودگی می‌شد، آچمز می‌ماند و از درماندگی دست بر سر می‌گذاشت و از راه دور…

    بیشتر بخوانید: مردی که با رود سفر کرد
    مردی که با رود سفر کرد
  • پیشواز

    در سالهای اخیر بارها به این باور رسیده ام که همه چیز گفته آمده است و من اگر ننویسم، آب از آب تکان نخواهد خورد و این دنیای وارونه هیچ چیزی کسر نخواهد داشت، با وجود این هنوز نتوانسته ام زبان به کام بگیرم و خاموش بمانم، نتوانسته ام براین وسوسه یا ناخوشی مزمن غلبه کنم. هر شب تا سر بربالش می‌گذارم و هر صبح تا سراز بالش بر می دارم، خیال ام به ولگردی می رود و هربار تحفه ای به ارمغان می آورد و فکر و ذهن ام را گرفتار و مشعول می‌کند، دیشب که به‌وجیزۀ «سالگرد» دریافت…

    بیشتر بخوانید: پیشواز
    پیشواز
  • بیشتر بخوانید: نوشته بدون عنوان 3393
  • کلاغ، پدر و پسر

    آمده است که هیچ حکایتی بی حکمت نیست، یا به زبان دیگر هر حکایتی را حکمتی‌است. باری من این حکایت را بیش ار شصت سال و اندی پیش از پدرم شنیدم و تا زمانی که پدر نشدم، به منظور پدرم از نقل این حکایت پی نبردم، همانطور که سال‌ها بعد فهمیدم چرا مادرم گاهی می گفت: « آدم کافر باشه، ولی مادرنباشه.» یا «مادر عاشقه و فرزند فارغ.» … و اما حکایت کلاغ، پدر و پسر. پدری هر روز پسرک خرد سالش را قلمدوش می کرد و با خودش به صحرا می برد؛ پسرک به بازی سرگرم می شد و…

    بیشتر بخوانید: کلاغ، پدر و پسر
    کلاغ، پدر و پسر
  • نارسیسیسم یا خودشیفتگی «  Narcissism »

    در ولایت ما پیرزنی منحوس، خرافاتی و خشک مقدس، هر سال در خانه اش مراسم «عمرکشان» برگزار میکرد، مترسکی لته ای به نام عمر می ساخت و آن را به دیوار تکیه می داد؛ بچه‌ها و زنها پای دیوار می نشستند، تخمه می شکستند و پوست تخمه را به مترسک تف می‌کردند، سر شب روی مترسک نفت می ریخت  عمر را آتش می زد. حالا حکایت کسانی است که از انقلاب بهمن آسیب ها دیده اند و روشنفکرها و نویسندگان را بانی و مسبب بد بدبختی و آوارگی خویش می‌دانند، این جماعت هر بار عکسی از روشنفکرها درصفحۀ فیس‌بوک چاپ…

    بیشتر بخوانید: نارسیسیسم یا خودشیفتگی «  Narcissism »
    نارسیسیسم یا خودشیفتگی «  Narcissism »
  • جنازۀ مسیو ژانتی در ساحل آشنا

    … زودتر از هر روز بیدار شده بودم، در هوای گرگ و میش سحر، به کاج پیر پشت پنجره نگاه می‌کردم و مثل هربار تتمۀ رویای شبانه را به یاد نمی‌آوردم. راستی چرا پس از سال‌ها دریا و کارفرمای فرانسوی‌ام را به خواب‌ام دیده بودم؟ چرا مسیو ژانتی؟ اغراق نخواهد بود اگر بنویسم من عمری در چهار گوشۀ ایران، در جزایر، بنادر، شیخ نشین‌ها و در اروپا کار کرده‌ام و به اندازۀ موهای سرم کارفرما داشته‌ام، کارفرمایِ عرب، عجم، فرنگی و غیره… منتها پرسش این بود که چرا از میان آن‌همه، جنازۀ مسیو ژانتی، آن مرد ریزه اندام و سختکوش…

    بیشتر بخوانید: جنازۀ مسیو ژانتی در ساحل آشنا
    جنازۀ مسیو ژانتی در ساحل آشنا
  • عاقل را اشاره ای کافیست

    اگر اشتباه نکنم، گویا از هوشی مین پرسیده بودند: وقتی رفقا از تو انتقاد می‌کنند، چکار می کنی و چه واکنشی نشان می‌دهی؟ گفته بود، اگر حق با آن‌ها باشد، به حال زار خودم گریه می‌کنم، و بعد در رفع آن «نقیصه» می‌کوشم و خودم را اصلاح می کنم. (نقل به معنی!) تا آن‌جا که من به تجربه دریافته‌ام، نقد و انتقاد برای هیچ‌کسی، به ‌ویژه اهل هنر، خوشایند و دلپذیر نیست، نه، هیچ‌کسی دراین دنیا دوست ندارد تا از او ایراد بگیرند، انگشت روی معایب‌اش بگذارند و به او بگویند بالای چشم‌اش ابروست، به ویژه اهل هنر! هنرمندان بیشتر…

    بیشتر بخوانید: عاقل را اشاره ای کافیست
    عاقل را اشاره ای کافیست
  • اُبلومفِ ولایتِ ما

    ایوان گنچاروف، نویسندۀ روسی، در قرن نوزدهم رمانی به نام «اُبلوموف» نوشت که شهرت جهانی یافت و قهرمان او در سست عنصری، تنبلی و رخوت ضرب‌المثل شد. جالب اینجاست که صد صفحۀ کتاب نوشته می‌شود و ابلوموف هنوز از رختخواب بیرون نیامده‌است. باری، «مَد اَمینِ» ولایتِ ما در سستی، رخوت و تنبلی بی‌شباهت به ابلوموف گنجاروف نبود و مردم داستان‌ها در بارۀ او نقل می‌کردند. در‌سا‌ل‌هایِ کودکی و جره‌گی من او را بارها این‌جا و آن‌جا و در شب نشینی‌ها دیده بودم و می‌شناختم. چند سال بعد از مهاجرت نیز، یک‌بار دیگر ابلوموف ولایت را در حومۀ تهران دیدم و…

    بیشتر بخوانید: اُبلومفِ ولایتِ ما
    اُبلومفِ ولایتِ ما
  • بابا بزرگ

    تمام دوستان من در زیر پلک‌های من مردند نه زمین پهناور نیست. (1) به یاد همۀ دوستانی که حسرت دیدار دوبارۀ آن ها به دلم ماند نزدیک غروب که سایۀ درخت‌ها و درختچه‌ها بلندتر شده ‌بود و هر از گاهی نسیمی می وزید، مثل هر روز از پشت میزم برخاستم، از پله‌ها سرازیر شدم و پیاده راه افتادم. پیاده روی بهانه‌ای است تا روزها مدتی در راه‌هایِ شناخته شده و مسیرهای آشنا قدم بزنم تا شاید در راه، بار دلتنگی، افسردگی و این اندوه سمج را کمی سبک کنم و دوباره به خانه برگردم. گیرم بی‌فایده. اندوه در این سال‌های…

    بیشتر بخوانید: بابا بزرگ
    بابا بزرگ
  • کز نیستان تا مرا ببریده اند.

    بزرگوار نوشته بودی چند صباحی استراحت کن، نفس بگیر و دوباره راه بیفت، صادقانه اقرار می‌کنم: نمیتوانم! انگار طلسم و جادو شده ام و نمی توانم ننویسم. روز به روز به منزل آخر نزدیک تر می شوم، و زمان با شتابی حیرت آور می‌‌گذرد. و تا چشم بر هم می زنم سال به آخر می رسد. شايد درک همين شتاب گذر زمان مرا وا می‌دارد که بی وقفه بنويسم و بنویسم و بنویسم چندان به سلامتی ‌ام نيانديشم. کار و کار و کار … نه بزرگوار، من اگر کار نکنم، دیوانه می‌شوم و سر از تیمارستان در می آورم. من…

    بیشتر بخوانید: کز نیستان تا مرا ببریده اند.
    کز نیستان تا مرا ببریده اند.
  • دستبوسی

    من نزدیک به هشتاد سال دراین دنیای وارونه زندگی کرده ام، همواره کنجکاو بوده‌ام، چشم بسته و سر به هوا از کنارحوادث و فجایع نگذشته‌ام، بلکه با چشم باز به‌ انسان‌ها و روابط بین انسان‌ها در جامعه، در سیاست و حتا در زندگی شخصی آن‌ها نگریسته‌ام و در این سالها هر بار مجال و فرصتی پیش آمده، در سفر یا در حضر یادداشت برداشته ام، مشاهدات، تجربیات و تأثرات‌ام را مکتوب کرده‌ام. بنا براین غلو و خود ستائی نخواهد بود اگر ادعا کنم که تاریخ معاصر مملکت‌ام را قدم به قدم زیسته ‌ام و به زبان مردم خراسان ته و…

    بیشتر بخوانید: دستبوسی
    دستبوسی
  • همکاسه

    امروز، صبح زود وقتی به گل ‌های شمعدانی آب می‌دادم، بی‌هیچ دلیل روشنی به یاد به شهریار افتادم و سر از کارگاه «آهنتاب» در آوردم. چرا شهریار؟ من سال‌ها پیش نزدیک به ده سال آموزگار بودم و پس از پاکسازی و اخرج از ادارة آموزش و پرورش، مدتی با افغان‌ها کار می‌کردم و با چند نفر آن‌ها حتا دوست شده بودم. باری، در آن روزهائی ‌که بتون کف کارگاه آهنتاب را می‌ریختم تا کابیت سازی دایر می‌کردم؛ هر روز صبح کارگرهای افغان را با پیکان قراضه‌ام از علیشاه عوض (شهریار) به فردوس می‌بردم تا دستی زیر بال‌ام می‌گرفتند و ملاط…

    بیشتر بخوانید: همکاسه
    همکاسه
  • اسلام پیاده نشد

    چند صباحی پیش از مهاجرت اجباری، ( فرار) رمانی را سر انداختم به نام «اسلام پیاده نشد»، گیرم به اصطلاح مردم ولایت «فلک نگذاشت غربیل را ببندم.» باری، پائیز سال 63 بناچار جلای وطن کردم، چند فصل این رمان در جا به جائی های غیرمنتظره ناپدید شد. دراین گوشۀ دنیا نیز به گرداب افتادم و تا دو باره در دیار غریب و درمیان مردم بیگانه سر و سامانی بگیرم و گلیم ام را از آب بیرون بکشم، چند سالی هنر و ادبیات را از یاد بردم. بعدها برادری همۀ دستنوشته های مرا از ولایت به اروپا فرستاد، گیرم «اسلام» در…

    بیشتر بخوانید: اسلام پیاده نشد
    اسلام پیاده نشد
  • تجدید چاپ زندان سکندر

    نشر ناکجا رمان «زندان سکندر» را تجدید چاپ کرده است، علاقمندان می توانند این کتاب را از کتابفروشی نشر ناکجا در پاریس تهیه کنند. Adresse : 11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris Naakojaa Publication <info@naakojaa.com> Téléphone : 01 45 74 99 86… En voir plus

    بیشتر بخوانید: تجدید چاپ زندان سکندر
    تجدید چاپ زندان سکندر
  • دریچه‌ای رو به دنیایِ سبز

    شاید اگر زیدی در دنیایِ مجازی، به طنز و کنایه نمی‌نوشت که این «خواب راحت!!» و لابد «آسایش و آرامش» از تصدق سر لیبرالیسم نصیب شما شده‌است، هرگز به صرافت نمی‌افتادم تا این مطلب را پیش از موعد بنویسم. به یقین می‌دانم تا این چند سطر را ننویسم، نمی‌توانم با خیال آسوده برگردم و به کار اصلی‌ام بپردازم و به راه‌ام ادامه بدهم. همیشه همینطور‌است، گاهی با مرور گذری خبری و اظهار نظری در دنیای مجازی تلنگری به ذهن‌ام می‌خورد و مرا مدتی به تأمل وا می‌دارد؛ هر بار به این بهانه از راه اصلی منحرف می‌شوم، دست از کار…

    بیشتر بخوانید: دریچه‌ای رو به دنیایِ سبز
    دریچه‌ای رو به دنیایِ سبز
  • سرود شاهنشاهی و ارمنی‌ها

    .… من به تجربه دریافته‌ام که روزگار زندان و زندانی بی شباهت به روزگار پیری انسان نیست. از آن‌جا که در زندان و در دوران پیری هیچ اتفاق تازه ای برای آدمیزاد نمی‌افتد، از آن‌جا که زندگی در زندان مانند ایام پیری یکنواخت است، زندانی‌ها مانند پیران آنچه را که زیسته‌اند و تبدیل به خاطره شده‌است به یاد می‌آورند، یا روایت می‌کنند. اگر اشتباه نکنم، از جمله خاطره‌هائی که در زندان برای همبندها روایت کردم ماجرای پیرمرد و پبر زن ارمنی‌ و سرود شاهنشاهی بود. باری، در آن سال‌های دور، من در منطقۀ نظام‌آباد و مجیدیه، خواجه نظام الملک و…

    بیشتر بخوانید: سرود شاهنشاهی و ارمنی‌ها
    سرود شاهنشاهی و ارمنی‌ها
  • در تباهی

    در دریای فرهنگ و اندیشۀ بشری احکام مذهبی به صخره‌های خزه بسته می‌مانند که در ژرفاها به گل نشسته‌اند. یادگار دوران‌های دور سپری شده، یادگار باران‌های بهاری که روزگاری از آسمان تیره فرو باریده‌اند تا شاید گل پژمردۀ آدمی سر از گریبان به درآرد و شادمانه بر خاک ببالد و سبکبار و آسوده خاطر از دنیا برود. باران‌های رحمت اما سیلاب شدند و تا به دریا برسند خس و خار و خاشاک را با خود بردند و به مرور زمان آرام آرام در اعماق رسوب کردند و دم به دم سخت‌تر جان سخت‌تر شدند. دیریست که دیگر از آسمان آیه‌ای…

    بیشتر بخوانید: در تباهی
    در تباهی
  • هم نشین خزر

    هستی هر انسانی مانند کائنات مه‌آلود و بی‌انتها است، آدمی هنوز به ‌آن ‌چه‌ که در ژرفاها و در زوایای وجودش نهفته ‌است، آگاهی ندارد. این شناخت در موقعیّت‌های ناگوار و در شرایط و وضعیّت دشوار به مرور زمان کم و بیش حاصل می‌شود. من اگر از آن چهار دیواری ‌دلگیر خانة ذبیح‌الله و از آن شهرستان‌کوچک پا بیرون نگذاشته بودم، هرگز چهره‌های متفاوت عاطفة قشقائی را در فرار و ‌نشیب زندگی نمی‌دیدم و نمی‌شناختم. به‌گمان من آن‌چه‌‌ که تغییر ‌نامیده می‌شود، شکوفائی، رشد استعدادها و ظرفیّت‌ها و امکاناتی‌است که در نهاد هر انسانی وجود دارد و یا درموقعیّت‌ها به…

    بیشتر بخوانید: هم نشین خزر
    هم نشین خزر
  • زنگ‌ها برای کاکلی‌ها به صدا در می‌آیند

    بزرگوار، اگر اشتباه نکنم، حدود شش یا هفت سال پیش، داستان «پسر خاتون ماست آو» و زنگ دوچرخه اش را درنامه‌ای به اختصار نوشتم، امروز به مناسبت چاپ و نشر رمان تازه‌ام آن را یاد آوری می‌کنم تا به زحمت نیفتی و در میان نامه های قدیمی به دنبال آن نگردی. نه عزیز؛ در هنور در بر همان پاشنۀ سابق می‌چرخد. از تو چه پنهان، هر بار رمانی را در این گوشۀ دنیا و در این برهوت تنهائی به پایان می‌رسانم و چاپ می‌کنم، به یاد زنگ دوچرخۀ «پسر خاتون ماست آو» می‌افتم و وسوسه می‌شوم تا این خبر را…

    بیشتر بخوانید: زنگ‌ها برای کاکلی‌ها به صدا در می‌آیند
    زنگ‌ها برای کاکلی‌ها به صدا در می‌آیند
  • مکث

    بیشتر بخوانید: مکث
    مکث
  • گفتگوی نیلوفر دهنی با حسین دولت آبادی

    بیشتر بخوانید: گفتگوی نیلوفر دهنی با حسین دولت آبادی
    گفتگوی نیلوفر دهنی با حسین دولت آبادی
  • خندۀ تلخ (1)

    … اگرچه چند بار مرگ از بیخ گوش‌ام‌ گذشته بود، ولی من به بخت و اقبال باور نکرده بودم، بارها به شوخی گفته بودم که اگر قرار بود در کودکی و نو جوانی بمیرم، شبی که عقرب به پلک‌ام نیش زد و تخم چشم‌ام از درد ترکید، می‌مردم؛ اگر قرار بود بمیرم، سرجالیز با نیش مار می‌مردم؛ ماری سرتاسر شب، در خوابگاه خاکی ما، زیر تشک پاره و کهنۀ من و برادرم چمبره زده بود و با خیال آسوده با ما خوابیده بود و به ما آسیبی نرسانده بود. اگر قرار بود بمیرم، در آن شب برفی، سرد و یخبندان،…

    بیشتر بخوانید: خندۀ تلخ (1)
    خندۀ تلخ (1)
  • قصه ای از هزاران غصه

    “اُلَنگ” تازه ترین رمان چاپ شده حسین دولت آبادی نویسنده توانای معاصر ایران است که بسال  2024  میلادی در 142  صفحه توسط انتشارات “ناکجا” در پاریس منتشر شده است. در این رمان، حسین دولت آبادی، همانند بسیاری آثار دیگرش، جریان زندگی روستایی را در حاشیه کویربه تصویر می‌کشد.  فرایند دگرگونی‌های پس از اصلاحات ارضی منجر به تغییراتی در بافت اجتماعی جامعه ایران گردیده و پدیده های جدیدی را بوجود آورد. کنده شدن برخی از روستاییان از جایگاه ها و مشاغل سنتی شان، کوچ های دسته جمعی و پرشمار به شهرها، حذف نقش ارباب ها، و عوامل دیگری از این گونه،…

    بیشتر بخوانید: قصه ای از هزاران غصه
    قصه ای از هزاران غصه
  • باران که شدى مپرس اين خانه کيست

    باران که شدى مپرس اين خانه کيست/سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست/باران که شدى پياله ها را نشمار/جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست/ در سال‌های آخر عمر، زندگی اگرچه هنوز ادامه دارد ولی روز به روز از تحرک آدمیزاده و فعالیت‌های اجتماعی او  کاسته می شود و گذشته هر چه بوده و نبوده، به مرور در خانۀ تاریک حافظه جا خوش می کند، این زندگی از کف رفته که در تاریکخانه انبار شده‌ تا زمانی که آدمی زنده است و حافظه‌اش را از دست نداده و دچار نسیان نشده است، زنده‌اند و حضور نامرئی دارند، بی سبب…

    بیشتر بخوانید: باران که شدى مپرس اين خانه کيست
    باران که شدى مپرس اين خانه کيست
  • پاره ای ازیک نامه

    ‏… چندان‌‌از تو دورم‌که حتا نمی‌توانم پیشانی‌ات‌ را به تسلیت ببوسم. می دانی عزیز، همة ‏شما در ‌گذشته و خاطرات من، در مه زندگی می‌کنید. سالها است که هیچ کدامتان را ندیده ام و ‏تصویر و تصوّر مبهمی از روز و روزگارتان دارم. ناگهان خبر می‌رسد که عزیزی از دنیا رفت. شهربانو ‏رفت، مادرم رفت، فاطمه رفت، و احترام … ولی چرا احترام؟ او که عمری نداشت و هنوز چهلمین ‏بهار عمرش را ندیده بود. ‏ باز سیگاری آتش می زنم و به پشت پنجره آشپزخانه می‌روم تا بچّه ها اشکهایم را نبینند . ‏دو باره زیر پایم خالی شده…

    بیشتر بخوانید: پاره ای ازیک نامه
    پاره ای ازیک نامه
  • شب‌هایِ قوزی

    زن سیاهپوستی که برای نظافت اتاق‌ آمده بود؛ نگاهی به اطراف انداخت، یکدم گوش تیز کرد، صدایِ شرشر آب از حمام می‌آمد، خیال‌اش آسوده شد، پاورچین پاورچین تا نزدیک میز تحریر جلو رفت و به ‌کنجکاوی گردن کشید. آه، چشم‌هایش از حیرت وادرید. روی صفخۀ کامپیوتر با‌حروف درشت نوشته شده بود: عزیزم، نگران نباش، من روزها می‌نویسم و فقط صبح زود که از خواب بیدار می شوم و به انتظار آفتاب و روشنائی مدتی به تاریکی خیره می‌مانم و غروب‌ها که پشت پنجره به تماشایِ غروب خورشید می‌ایستم، به خودکشی فکر می‌کنم، بله عزیزم، نگران نباش، فقط صبح‌ها و غروب‌‌ها…آه،…

    بیشتر بخوانید: شب‌هایِ قوزی
    شب‌هایِ قوزی
  • گُداری ورود به رمان گُدار… ـ رضا اغنمی

    ورود به رمان ُگدار به خاطر شیوه خاصی که نویسنده به کار برده کمی دشوار است. ولی اگر خواننده ای همت کند از این مدخل بگذرد و پا به دنیایی که حسین دولت آبادی آفریده بگذارد، گرفتار طلسم نویسنده ای هشیار و هوشمند میشود تا پایان رمان.جای خالی راوی در رمان گدار، جای دانای کل، یعنی نویسنده ای که به همه چیزآگاه است، خالیست و درسراسر کتاب نشانی از او نیست. خودگوئی سه نفر، سه شخصیت اصلی داستان، رمان را به پیش میبرد. بی شک باید سه چهار فصل کتاب را خواند تا روابط این سه قهرمان را روشن کرد .…

    بیشتر بخوانید: گُداری ورود به رمان گُدار… ـ رضا اغنمی
    گُداری ورود به رمان گُدار… ـ رضا اغنمی
  • ریشه در خویشتن خویش

    گاهی مدت‌ها با خودم کلنجار می روم تا نامردمی ها و نامرادی‌ها  را توجیه کنم، لب فرو بندم و ننویسم، گیرم این کار نا شدنی‌ست، هر بار پس از مدتی مقاومت سرانجام تسلیم می‌شوم و دوباره به این نتیجه می‌‌رسم که نمی‌‌‌‌‌توانم خاموش بمانم و ننویسم؛ می‌نویسم و هرگز بنا به مصلحت روزگار و سایر ملاحظات، احساسات و عواطف‌ام را کتمان نمی‌کنم،؛ حقیقت را نادیده نمی‌گیرم و طفره نمی‌روم.  باری، هر روز که می‌گذرد، با هر تلاش و تجربۀ تاره، بیش از پیش باورمی‌کنم که نویسنده در جامعۀ پراکندۀ ایرانی درتبعید تنهاست، و اکر به تعبیر شاعر بزرگ فلسطیتی «ریشه…

    بیشتر بخوانید: ریشه در خویشتن خویش
    ریشه در خویشتن خویش
  • در حاشیه ی تبعید (*)

     تا در خویشتن خویش به غلط نیفتم ناگزیرم از چیزهای بی اهمیّت، به ظاهر بی اهمیّت شروع کنم. آخر همین جزئیّات زندگی ام را رقم می زنند و مانند موریانه ها مرا از دورن می جوند و می خورند. شاید دیگران چون من گرفتار این تارعنکبوت نباشند و یا با بند بازی خود را از بند برهانند، امّا من نمی‌توانم. مدام رشته‌های اعصابم مانند سیم های نازک تار می‌لرزدند و این آتشمار، نفرت، روی سینه ام چنبره زده است تا هردم نیشش را به قلبم فرو کند. آرواره هایم را بر هم می فشارم و شعر آن عزیز پاکباخته را…

    بیشتر بخوانید: در حاشیه ی تبعید (*)
    در حاشیه ی تبعید (*)
  • یک نامه- یادداشت

    در بارۀ زندان سکندر ( هاشم سوئد) امروز خواندن جلد سوم «زندان سکندر» نوشته هم ولايتي عزيزم حسین دولت‌آبادی را به پایان رساندم؛ کتابی که نه صرفاً رمانی روایی، بلکه سفرنامه‌ای است از رنج، عشق و آوارگیِ نسلی که در طوفان تاریخ وطن گم شد. داستان، از دل خانه‌ای تبریزی آغاز می‌شود؛ خانه‌ای که پدرش، افسری کارآزموده و سربلند در ارتش رضاشاه، روحی بلندتر از سقفِ تنگ فرمان و اطاعت دارد. مردی که در اوج مقام، حتی در جایگاه معلمیِ ولیعهد، از هیاهوی قدرت روی برمی‌تابد و تاج افتخار نظام را بر زمین می‌گذارد تا نان خانواده را بر صندلی…

    بیشتر بخوانید: یک نامه- یادداشت
برگه قبلی
1 … 3 4 5 6 7 … 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • ترازوی گاچی
  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme