-
غریبۀ روی پل
بیشتر بخوانید: غریبۀ روی پلدیروز به عزیزی که مثل من به گوشهای از دنیا پرتاب شده و سالها از یار و دیار دورمانده است، نوشتم که هر روز غروب، با یک یا دو گیلاس شراب ارزان قیمت از گردنههای دلگیر و مهآلود غروب ها گذر میکنم و روز را به شب میرسانم و آخر شب، تاریخ بیهقی را میبندم…ادامه “غریبۀ روی پل” »
-
رفتار
بیشتر بخوانید: رفتاردر سالهای نخست مهاجرت چند صباحی به حرفۀ دوران نوجوانی و جوانیام، برگشته بودم و در حومۀ شهر پاریس پیستوله کاری و نقاشی میکردم. در آن روزها واژۀ« chantier» (شانتی یه) تازه به گوشام خورد و به مرور زمان به معنای آن پی بردم. در فرانسه به جا و مکانی «شانتی یه» میگویند که مهندسین،…ادامه “رفتار” »
-
سر آوردن و سر بردن
بیشتر بخوانید: سر آوردن و سر بردناگر چه من بارها اینجا و آنجا، از این و آن شنیده بودم: «چته؟ مگه سر آوردی؟» یا «یواشتر، مگه سر می بری؟» و یا «به طرف گفتند برو کلاه بیار، رفت سر آورد»، ولی تا مدتها، تا زمانی که با تاریخ این دیار آشنا نشدم، نمیدانستم «سر بردن و سر آوردن» نزد مردم به…ادامه “سر آوردن و سر بردن” »
-
فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخی
بیشتر بخوانید: فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخیچندی روز پیش در بارۀ«خارج» و «داخل» و کنایۀ نیشدار و گزندۀ هنرمند «خارج نشین» بحثی را در صفحۀ فیس بوک دنبال کردم و از شما چه پنهان این پرسش برایم پیش آمد: «… آیا در زمانۀ ما فاصلۀ جغرافیائی و دوری از مردم، به مرور زمان باعث فاصلۀ تاریخی هنرمند میشود؟» این پرسش به…ادامه “فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخی” »
-
جای دوست، جای دشمن
بیشتر بخوانید: جای دوست، جای دشمندر روزگار جوانی نسل ما معرکه گیرانی بنام « لوطی» بودند که عنتری (انتری؟) دست آموز داشتند که با شیرینکاری هایش تماشاچی ها را میخنداند. ازجمله این که هربار لوطی از او می پرسید: «مخمل، جای دشمن کجاست؟» عنتر دست روی ماتختاش می گذاشت و دندانهای زرد و درشتاش را بیرون می انداخت. ولی اگر…ادامه “جای دوست، جای دشمن” »
-
ایزدبانو آناهیتا
بیشتر بخوانید: ایزدبانو آناهیتا…آب نماد زندگی، زایندگی، آبادانی و تداوم حیات در فرهنگ ملل مختلف است و در ایران باستان ایزدبانو آناهیتا، الهة دریاها و آبها است. از او به عنوان نماد پاکی، آبادانی، تداوم زندگی و زیبایی یاد میشود. هر چند با گذر زمان زیبایی آناهیتا بیشتر وبیشتر مورد توجه قرار میگیرد و در دورانهایی از تاریخ کهن…ادامه “ایزدبانو آناهیتا” »
-
عیدِ علیرضا آرتی
بیشتر بخوانید: عیدِ علیرضا آرتیدر ولایت ما همۀ مردها و شماری از زنها به نام و شهرتی شناخته میشدند که همولایتیها به مرور زمان، با توجه به خصلت، رفتار، گفتار، ایل و تبار، رنگ و رخ، قد و قیافه به آنها بخشیده بودند و این عنوانها و لقبها را تا آخر عمر یدک میکشیدند: دیو سیاه، خاتون ماستو، دیو…ادامه “عیدِ علیرضا آرتی” »
-
خنده و گریه
بیشتر بخوانید: خنده و گریه… دیشب مقالهای از میخائیل باختین در بارة فرانسوا رابله و «خنده» میخواندم، ناگهان چشم از کتاب برداشتم تا بیاد میآوردم از چه زمانی از ته دل نخندیدهام. از آن خنده هائی که زنگ و زنگار از دل می زدایند. کتمان نمیکنم، دراین گوشۀ دنیا گهگاهی پیش آمده که با دوستان و عزیزان خندیدهام و…ادامه “خنده و گریه” »
-
به یاد تو یک شعله روشن کنیم
بیشتر بخوانید: به یاد تو یک شعله روشن کنیمحسنین هیکل روزنامه نگار و نویسندۀ معروف مصری، در سالهای اول انقلاب بهمن در مقالهای یادآور شده بود: «خمینی گلولۀ توپیاست که از چهارده قرن پیش به زمانۀ ما شلیک شده است». این نویسنده و روزنامه نگار تیزبین و هشیار در آن روزگار به درستی پیشبینی کرده بود که این گلولۀ ملتهب توپ سرزمین ما…ادامه “به یاد تو یک شعله روشن کنیم” »
-
انسان یا امکان؟
بیشتر بخوانید: انسان یا امکان؟نامه ای که هرگز فرستاده نشد بزرگوار، من خیلی زود، زودتر از دیگران قاعدۀ بازیِ دنیا را فهمیدم و جامعه و آدمها را شناختم، ولی به آن گردن نگذاشتم و گذشتم. افسوس یا حسرت؟ شکوه و یا شکایت؟ نه، نه، هیچکدام. من یک عمر با همه، با برادر یا دوست، و با مردم صادق و…ادامه “انسان یا امکان؟” »
-
سهو انسانی یا جنایت آگاهانه
بیشتر بخوانید: سهو انسانی یا جنایت آگاهانهپساز شکست هیتلر در جنگ جهانی دوم، متفقین دادگاهی در شهر «نورنبرگ» آلمان تشکیل می دهند و نازیهائی را که اسیر و زندانی شده اند، محاکمه میکنند. در آن روزها، یک نفر روزنامه نگار آمریکائی، (یا یکی از اعضای کنجکاو دادگاه) با یکیاز افسران ارشد هیتلر، اگر اشتباه نکنم «ردولف هوس»، مبتکر، مخترع و مسؤل…ادامه “سهو انسانی یا جنایت آگاهانه” »
-
انگشتِ نمک، خروارِ نمک
بیشتر بخوانید: انگشتِ نمک، خروارِ نمکدر روز جهانی زن، از سه انسان برجسته و کم نظیر، از سه زن که از نزدیک میشناختهام نمونهوار و به اختصار یادی میکنم و به این بهانه برای همۀ زنان و دخترانی که در دشت و صحرا، در کشتزارها، شالیزارها، کارگاه ها، کارخانهها، در خانهها و دخمهها کار میکنند و چرخ زندگی را میچرخانند،…ادامه “انگشتِ نمک، خروارِ نمک ” »
-
آلکاپون (1)
بیشتر بخوانید: آلکاپون (1)… در این بازداشتگاه سربازها و درجهدارها با هم زندانیهستند، منتها سلوهایشان جداست. ولی با هم تماس و مراوده دارند و بههمین خاطر هراز گاهی پای درد دل آنها مینشینم. یکی از آقایان که تازهگی به زندان افتاده است، شکل طوطی است گیرم نه به زیبائی وملاحت طوطی. بلکه سیاه سوختهاست. چشمهایش مثل چشم وزغ…ادامه “آلکاپون (1)” »
-
ناقوسها برای که به صدا در میآیند
بیشتر بخوانید: ناقوسها برای که به صدا در میآیند… ارنست همینگوی نویسندۀ شهیر آمریکائی، عنوان رمان «ناقوسها برای چه کسی به صدا درمیآیند» را از شعر جان دون John Donne» » شاعر و حکیم الهیات انگلیسی، شخصیّت برجستة ادبی قرن هفدهم میلادی، به عاریت گرفته است: «مرگ هر انسان جانام را میکاهد؛ چرا که من با تمامی بشریت در هم آمیختهام و بدین…ادامه “ناقوسها برای که به صدا در میآیند” »
-
حسین دختر
بیشتر بخوانید: حسین دختراگر اشتباه نکنم ماکسیم گورکی در جائی به نویسندگان جوان گفته است: «یک انسان بد از یک کتاب خوب بهتر است.» نقل به معنی. این نویسندۀ بزرگ روس به انسان و انسانیّت باور داشت و رگههای انسانی و انسانیّت را حتا در وجود «واسکا سرخه»، باجخور شریر فاحشه خانه پیدا میکرد. غرض، من این سخن…ادامه “حسین دختر” »
-
توله سگ سیاه
بیشتر بخوانید: توله سگ سیاه… از مدتها پیش، چند نفر از روستاها و شهرهای اطراف به قلعۀ ما آمده، ماندگار و ساکن شده بودند، با اینهمه هنوز کلمۀ «غیره» به معنای «غریبه» یا «بیگانه» را، دنبال اسمشان یدک میکشیدند. مثل «رمضون غیره». در میان غیره ها «علی قاینی» استثنا بود، علی اگر چه از شهر قاین یا حوالی آن…ادامه “توله سگ سیاه” »
-
جالیزبان، کولیها و آزادی
بیشتر بخوانید: جالیزبان، کولیها و آزادی… انتظار در قفس آهنی و چشم به راهی مسافر ملال انگیز و کسالت بار بود و من به همین دلیل هرگز در فرودگاهها نمیماندم و رانندگی در راه بندانهای جهنمی پاریس را به انتظار و دلشوره ترجیح میدادم. گاهی انتظار در فرودگاهها به دو ساعت حتا به سه ساعت واندی میرسید و زمان مانند…ادامه “جالیزبان، کولیها و آزادی” »
-
ماهی دودی، در انتظار گودو (1)
بیشتر بخوانید: ماهی دودی، در انتظار گودو (1)من در همان روزهای اول مهاجرت اجباری و جلای وطن، در مهمانخانۀ «دوران» آنکارا متوجه شدم چیزهای با ارزشی را در وطنام جا گذاشتهام که در هیچ کجای دنیا دوباره به دست نخواهم آورد. از آنجمله دوستان نازنینی را میتوانم نام ببرم که آرزو و حسرت دیدار دو بارۀ شماری از آنها به دلام ماند،…ادامه “ماهی دودی، در انتظار گودو (1)” »
-
بُقچِه، بچّه
بیشتر بخوانید: بُقچِه، بچّهنام مادرم فاطمه بود، گیرم پدرم او را همیشه و همه جا «مادر محمود» صدا میزد. از آنجا که بهباور شیعیان فاطمه، همسر علیابن ابیطالب زنِ پاکدامن و پارسا و نمونة کامل زنِ مسلمان بوده است، پدرم، آن مرد رند و هشیار و عیار زمانه اغلب به طنز و کنایه میگفت: فاطمة آخوندها اگر زنده…ادامه “بُقچِه، بچّه” »
-
رمان کم نطیر «دکتر گلاس»
بیشتر بخوانید: رمان کم نطیر «دکتر گلاس»یلمار امیل فردریک سودربری « Hjalmar Emil Fredrik Söderberg » ( ۱۸۶۹ – ۱۹۴۱) رماننویس، نمایشنامهنویس، شاعر و روزنامهنگار سوئدی بود. مشهورترین رمان او دکتر گلاس که در سال 1905 منتشر شده یکی از آثار مهم ادبیات سوئد محسوب میشود که همچنان مورد توجه است و هنوز خوانندگان بسیاری دارد. رمان به شکل یاد داشتهای…ادامه “رمان کم نطیر «دکتر گلاس»” »
-
خشت خام و آینه
بیشتر بخوانید: خشت خام و آینهبیشک شما نیز مانند اینجانب بارها این سخن را شنیدهاید: «آنچه در آینه جوان بیند/ پیر در خشت خام آن بیند». بنا براین ادعا انسان تا روزگار پر فرار و نشیبی را از سر نگذراند و تا به پیری نرسد، همه چیز را درخشت خام به روشنی نمیبیند. اگر چه این سخن دربارۀ همۀ پیران…ادامه “خشت خام و آینه” »
-
در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی
بیشتر بخوانید: در آنکارا باران می بارد – باقر مومنیداستان بلند تازه ی است از حسين دولت آبادی، که پيش از اين علاوه بر رمان و چند داستان و فيلمنامه که از او در ايران چاپ و اجرا شده، در خارج نيزمقالات انتقادی و قصّه هائی در مجلاّت از او به چاپ رسيده است و بعلاوه نمايشنامه های او با عناوين «آدم سنگی» و…ادامه “در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی” »
-
سایۀ دست
بیشتر بخوانید: سایۀ دستپس از مدتها سعادت دیدار چندنفر از دوستان و هموطنان اهل فرهنگ و هنر دست داده بود، در آن گوشۀ دنج و خلوت بالاخانۀ قهوه خانه، گرد نشسته بودیم و هر کسی در بارۀ موضوعی حرف میزد: چاپ و پخش آثار نویسندگان تبعیدی و مشکلات آن در خارج از کشور… مشکلات ناشرها و نویسندهها، شعر…ادامه “سایۀ دست” »
-
شبِ هول
بیشتر بخوانید: شبِ هولفصلی از رمانِ «اَُلنگ» فرّاش مدرسه چند بار از جلو خانة خالو خداداد میگذرد؛ هربار به در حیاط نزدیک میشود؛ یکدم مردّد پا به پا میمالد و باز راه میافتد. بار آخر نگاهی به دریچة گردِ بالاخانة همسایه میاندازد؛ کوبة در را کورمال کورمال پیدا میکند، دیوانه وار در میزند و منتظر و گوش بهزنگ…ادامه “شبِ هول” »
-
انسان تبعیدی، انسان مهاجر
بیشتر بخوانید: انسان تبعیدی، انسان مهاجرانسان تبعیدی، انسان مهاجر (1) P اگرچه همه چیز با زمان میرود، ولی مفاهیم به ندرت به مرور زمان عوض میشوند و تغییر میکنند. تبعید از دیرباز به معنای « نفی بلد» بوده است و هنوز که هنوز است به همین معناست. مهاجرت نیز از آغاز تاریخ به معنای جا به جائی جغرافیائی و کوچ…ادامه “انسان تبعیدی، انسان مهاجر” »
-
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
بیشتر بخوانید: از دل برود هر آنکه از دیده برفت… در سال های نخستين تبعید که زخمام هنوز تازه بود، در آن سالهائیکه جسمام در اينجا بود و جانم مدام در کوه و دشت و دریا و آسمان وطن ام پرسه میزد، در آن سالهای نکبتِ جلای وطن، دوری، تنهائی، اندوه و دلتنگی، نامه ها جایگاهی ویژه ای در قلبام یافته بودند، نامهها قاصدکهائی…ادامه “از دل برود هر آنکه از دیده برفت” »
-
سخنان نقش روی دیوار
بیشتر بخوانید: سخنان نقش روی دیوارمن سالها پیش در ایران هزار و یک شب را در روستاهای شهریار خوانده ام، خیلی پیش تر از آن، در کودکی، برخی از حکایتهای شهرزاد را در شب های زمستان، پشت کرسی، از زبان ملا چروی، همسایه مان، شنیدهام. از شما چه پنهان، پس از سالها دوست عزیزی دو جلد هزار و یک شب،…ادامه “سخنان نقش روی دیوار” »
-
من به مرده لگد نمی زنم
بیشتر بخوانید: من به مرده لگد نمی زنممن دریای توفانی و خشمگین را یک بار دیده بودم، وحشت و هراس مرگ را روی لنجی لکنته که به دام افتاده بود، تجربه کرده بودم. در آن روز کاکل سفید و کفآلود هر خیزابی که به سوی لنج فرتوت ما میشتافت، به هیبت عزرائیلی بود که دم به دم نزدیک و نزدیکتر میشد و…ادامه “من به مرده لگد نمی زنم” »
-
بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»
بیشتر بخوانید: بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»من سرخوشی، سرزندگی؛ شادخواری پدرم را به ارث نبرده بودم، بلکه مانند مادرم به غم و غصه، غمخواری ودلسوزی گرایش پیدا کرده بودم. از آنجا که در ایام جرهگی با تعزیه آشنا شده بودم، بی شک ملودرام برمن اثر گذاشته بود. شاید به همین سبب رفتار و کردار وگفتار امانالله به مذاقام خوش آمده بود…ادامه “بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»” »
-
اُلنگ
بیشتر بخوانید: اُلنگاقدس به تنگنا افتاده و از شّر فراریها خلاصی ندارد. لنگة در را میبندد، مدتی دورخوش میچرخد و درمانده بیخ دیوار سرلک مینشیند. باد زوزه میکشد و خیال او را تا بیابان، تا گلّة خالو خداداد میبرد. چوپان گله را خوابانده، چوخائی به سرکشیده و در دامنة تپة ماسهای، نه چندان دور از ببری مچاله…ادامه “اُلنگ” »
-
اُلَنگ
بیشتر بخوانید: اُلَنگاُلَنگ در زبان ترکی به معنای مرتع، سبزه زار، چمن و یا مرغزار است. گویا در دوران فئودالیسم، بزرگ مالکی و خانخانی، بعضی از آنها النگی شخصی داشتهاند. در ولایت ما اگر چه النگ وجود نداشت، و یا این که من ندیده و نشنیده بودم، ولی این واژه وارد زبان و فرهنگ مردم، (اصطلاحات، مثلها…ادامه “اُلَنگ” »
-
مصالحه با خویشتن خویش
بیشتر بخوانید: مصالحه با خویشتن خویشمرد آنست که در خویشتن خوش به غلط نیفتد. «عطار» این روزها هربار به عمر از کف رفته، فرصت باقیمانده و اینهمه طرح و کار ناتمام میاندیشم، اضطراب و دغدغه بهسراغ ام میآید و تصمیم میگیرم از خیر فیس بوک و خرده کاری بگذرم و فقط به کار اصلی ام بپردازم، با وجود این هربار…ادامه “مصالحه با خویشتن خویش” »
-
اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض ما
بیشتر بخوانید: اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض مااین بار رذالت و شناعت در گورستان پرلاشز، درتبعید رخ داد. سالها است که جیره خواران و مزدوران حکومت ننگ و نفرت و جنایت اسلامی عزیزان مردم ما را گور به گور میکنند، سنگ قبر شاعران و آزادیخواهان میهن ما را میشکنند و در تبعید، فاشیستهائی که با وعدههای دولت اسرائیل، این نماد جنایت علیه…ادامه “اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض ما” »
-
جرمها و جنایتهای تاریخی مشمول مرور زمان نمیشوند.
بیشتر بخوانید: جرمها و جنایتهای تاریخی مشمول مرور زمان نمیشوند.گابریل گارسیا ماکز، نویسندۀ کلمبیائی داستان کوتاهی دارد بنام «ماریا خوشگله» یا « ماریا دلبر». ماریا زن زیبائی است که از چند مشتری سرشناس و متمول هفتهای یکی دوبار در خانهاش پذیرائی میکند. از ذکر و شرح جزئیات داستان میگذرم، این زن، هفتهای یکبار به گورستان شهر میرود و روی قبر سه نفر مینویسد: «فراموش…ادامه “جرمها و جنایتهای تاریخی مشمول مرور زمان نمیشوند.” »
-
قلمستان
بیشتر بخوانید: قلمستان… قلمستان نام باغیاست که «چلمرد» پس از عمری کار، زحمت و ذلّت درخت های آن را به بار آورده است. حوادث نمايشنامه در اين باغ و حوالی آن و خانة چلمرد اتفاق میافتند. چلمرد در آن دیار بیگانهاست و سالها پیش، پس از مرگ همسر جواناش، همراه فرزند خردسالاش «بمان» از روستاهای همدان به آنجا آمده و قلمستان…ادامه “قلمستان” »
-
دروان
بیشتر بخوانید: درواندوران نخستین بار در سال 1363خورشیدی، در شرایط بحرانی، شتابزده، آشفته و مغشوش نوشته شد. در آن زمان به اجبار جلای وطن کرده بودم و در آنکارا به انتظار سرنوشت به سختی روزگار میگذراندم و اگر از چند روز بگذرم، هر روز و هر شب مینوشتم. این دستنوشته نزدیک به سی و شش سال با…ادامه “دروان” »
-
رویایِ سفیدِ مادر
بیشتر بخوانید: رویایِ سفیدِ مادر… درخانة سوسن آب، مادرم هرازگاهی اسپند دود میکرد، سر نماز ورد میخواند تا همسایهها و مردم تنگ نظر جوانان او را چشم نمیزدند. پدرم از بالای عینک «فاطمة زهرا» را میپائید و به تمسخر سر میجنباند. با اینهمه اگر کسی اسم فرزندان آنها را به زبان میآورد، به مادرم میگفت: «… مادر محمود،…ادامه “رویایِ سفیدِ مادر” »
-
رشتۀ پوسیدۀ پیوندها
بیشتر بخوانید: رشتۀ پوسیدۀ پیوندهادوسال پیش دوستی از راه دور مرا پند و اندرز میداد و پیوندهای خونی ما را یادآوری میکرد و اینکه: برادری دروغ نمیشود و کارد که به استخوان برسد، میایستد. نصایح خیرخواهانۀ او باعث شد تا به پیوندهای خونی، پیوندهای عاطفی و شناسنامهها فکرکنم و چند سطری را در این باره بنویسم. هفتۀ گذشته عزیزی…ادامه “رشتۀ پوسیدۀ پیوندها” »
-
تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس
بیشتر بخوانید: تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمسمزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو دیروز دوست عزیزی عکسی دربارۀ «ذهن نویسنده» با واتساپ فرستاد و مرا به یاد مطلبی انداخت که نزدیک به دو سال پیش نوشته بودم: ناپلئون بناپارت و دکۀ غلوم ملاشمس. … ناپلئون بناپارت گویا در جائی گفتهیا نوشته است:…ادامه “تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس” »
-
زلفِ کجِ کوشیرانی
بیشتر بخوانید: زلفِ کجِ کوشیرانیفصلی از رمانِ « خاک دامنگیر» چند سال از دوران هنرآموزیام گذشته بود و بسیاری از یادها با بادها رفته بودند، با اینهمه روزی که پا به زندان جمشیدیه گذاشتم، به یاد مرکز آموزشها و کلنل شاداب و سرخوش آمریکائی افتادم: «! I’m here » در مرکز آموزشها سه ماه زودتر از همقطارها امتحانات زبان…ادامه “ زلفِ کجِ کوشیرانی” »





































