-
هنرمند/ روشنفکر
بیشتر بخوانید: هنرمند/ روشنفکربه یاد هنرمندان و انسانهای آزادیخواه در بند: جعفر پناهی، محمدرسول اف و … زمستان میگذرد، رو سیاهی به ذغال می ماند. جانم که تو باشی، این گفتهها بی تردید توضیح واضحات و تکرار مکررّات است، با اینهمه دوباره به اختصار به آن اشاره میکنم: ارزش آثار هنرمند، در این جا: «نویسنده»، اعتبار، شهرت و…ادامه “هنرمند/ روشنفکر” »
-
عشق به زور و مهر به چُنبه
بیشتر بخوانید: عشق به زور و مهر به چُنبهمردم ما قرنها و قرنها زیسته اند، از مصیبتها، فاجعهها و رنجها و شادیها گذر کردهاند، تجربهها اندوختهاند و در گذر زمان و زمانه فرهنگها و هنرها آفریدهاند. در این میان، فرهنگ شفاهی، فرهنگ توده ها، قرنها سینه به سینه نقل شده و تا به امروز برای ما به یادگار ماندهاست. فرهنگ توده ها غنی،…ادامه “عشق به زور و مهر به چُنبه” »
-
در ترجمه ناپذیری شعر
بیشتر بخوانید: در ترجمه ناپذیری شعردر فرهنگ خودمان، نخستین کسی که مدّعی است ترجمة شعر محال است، جاحظ (متوفای ۲۵۵) است. وی در کتاب الحیوان میگوید: «والشعرََُ لایُستطاعُ اَن یُتَرجَمَ و لایَجُوزُ عَلَیهِ النَقل. وَ مَتی حُوِّلَ تَقَطَّعَ نَظمُهُ و بَطََلَ وَزنُهُ وَ ذَهَبَ حُسنُهُ وَ سَقَطَ مَوضِعُ التَّعَجُّبِ مِنه وَ صارَ کَالکَلامِ المَنثورِ. والکلامُ المنثورُ المُبتَدأُ علی ذلکَ اَحسَنُ…ادامه “در ترجمه ناپذیری شعر” »
-
نمایش روی بام
بیشتر بخوانید: نمایش روی بامبیسبب نبوده و نیست که در همه جای دنیا از زبان مادری نام می برند و نامی از پدر نمیبرند. اگر اشتباه نکنم نه یا ده ساله بودم که هنگام تماشای مرافعۀ زنهایِ همسایه اصطلاح «کم و کسر دادن» را از زبان مادرم شنیدم و در آخر معرکه به معنای آن پیبردم. درحاشیة کویر، در ولایت…ادامه “نمایش روی بام” »
-
جاسوسِ کوچهیِ هامو hameau (1)
بیشتر بخوانید: جاسوسِ کوچهیِ هامو hameau (1)در این گوشة دنیا، در میان مردم بیگانه، به تجربه دریافتهام که هربار به معنای واژهای در موقعیت و در وضعیّت خاصی پیبرده ام، هرگز آن را فراموش نکردهام، مانند: « espion» (2) که گوئی با داغ و درفش توی مخ ام حک شدهاست. تا آنجا که به یاد دارم، این کلمه را سال هزار…ادامه “جاسوسِ کوچهیِ هامو hameau (1)” »
-
موسمِ بادِ منجيل
بیشتر بخوانید: موسمِ بادِ منجيلماه پنهان بود و باد در رواق مقبرة مخروبه زوزه میکشيد. زمين تب داشت و زير پايم می لرزيد و چراغی در عمق خاطرم تاب میخورد. صداهاي مبهم به مرور دگرگون میشدند و با گلة اسبهای وحشی میرفتند. ابرهای تيره بر سينة آسمان می دويدند و ماه نرم نرمک از پشت پارههای ابر…ادامه “موسمِ بادِ منجيل” »
-
عطار و شعر عرفانی
بیشتر بخوانید: عطار و شعر عرفانیمحمدرضا شفیعی کدکنی زندگی عطار در میان بزرگان شعر عرفانی فارسی، زندگی هیچ شاعری به اندازه زندگی عطار در ابر ابهام نهفته نمانده است. اطلاعات ما در باب مولانا صدبرابر چیزی است که در باب عطار میدانیم. حتا آگاهی ما در باره سنایی، که یک قرن قبل از عطار میزیسته، بسی بیشتر از آن…ادامه “عطار و شعر عرفانی” »
-
درباره ی مارکس و مارکسیسم
بیشتر بخوانید: درباره ی مارکس و مارکسیسم• طبق نظر مارکس معنای دیگر رشد سرمایه داری متلاشی کردن دنیا است. سرمایه داری آن چیزی را که از آن نیرو میگیرد میبلعد: نخست ساختارهای خانوادگی سپس محیط زیست… طی نیم قرن پیش سرمایه داری قوائد اخلاقی و تعاونی همزیستی اجتماعی را از محتوا خالی کرده است. … ………………………………………. گفتگوی مجله ی آلمانی «فلسفه»…ادامه “درباره ی مارکس و مارکسیسم” »
-
آسیب شناسی نسل خردگریز
بیشتر بخوانید: آسیب شناسی نسل خردگریزشعر جدولی محمدرضا شفیعی کدکنی نمیدانم شما هيچگاه جدول كلمات متقاطع روزنامهها را حل كردهايد؟ كمترکسیاست كه دست كم یکیدوبار به اين كار نپرداخته باشد. در اين جدولها، كه انواع و اقسام دارد، شما بدون اينكه بدانيد در “خط عمودی” چه كلماتی در شرف شکلگیری است، مشغول پر كردن “خط افقی” هستيد و ناگهان متوجه…ادامه “آسیب شناسی نسل خردگریز” »
-
جنازة مسیو ژانتی در ساحل آشنا
بیشتر بخوانید: جنازة مسیو ژانتی در ساحل آشنازودتر از هر روز بیدار شده بودم، در هوای گرگ و میش سحر، به کاج پیر پشت پنجره نگاه میکردم و مثل هربار تتمة رویای شبانه را به یاد نمیآوردم. راستی چرا پس از سالها دریا و کارفرمای فرانسویام را به خوابام دیده بودم؟ چرا مسیو ژانتی؟ ا غراق نخواهد بود اگر بنویسم من عمری…ادامه “جنازة مسیو ژانتی در ساحل آشنا” »
-
چگونگی « نقد شعر » در ایران
بیشتر بخوانید: چگونگی « نقد شعر » در ایرانزنده یاد « احسان طبری » طی سالهای اخیر درباره ی شعر و نقد شعر کهن و شعر امروزی در کشور ما کتب و رسالات فراوانی نوشته شده است. یکی از جالب ترین کتب در این میانه صور خیال در شعر فارسی از شفیعی کدکنی است. در کتاب ذکر شده ابتدا این صور خیال مورد…ادامه “چگونگی « نقد شعر » در ایران” »
-
پسر ِهفتمِ مادرِ ما
بیشتر بخوانید: پسر ِهفتمِ مادرِ ماحاجی ریزه درچند سالة اخیر با توجه به امکانات و تسهیلات دنیای مجازی وجیزههائی محض تغییر ذائقه در صفحة فیسبوک نوشتهام. این نوشتههای کوتاه اگر چه تا داستان و قصه فرسنگها فاصله دارند و آن کمبود را جبران نمیکنند، ولی تسلی خاطرند و از این گذشته، اثر و رد پائی به جا میگذارند تا موضوع،…ادامه “پسر ِهفتمِ مادرِ ما” »
-
بیگانگی
بیشتر بخوانید: بیگانگیبیگانگی . نزدیک به سی و شش سال پیش از حومۀ شهر «لیون» به تصادف بهحومۀ پاریس آمدم و از آن زمان همراه خانوادهام در این شهر زندگی میکنم؛ فرزندان ما در این شهر تحصیل کردند، در این شهر قد کشیدند، پر آزاد شدند و از آشیانه رفتند. آناهیتا نفر آخر بود. آناهیتا گربهاش را…ادامه “بیگانگی” »
-
مهر پرستی
بیشتر بخوانید: مهر پرستیبرخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران مهرپرستی احسان طبری چو ذره گر چه حقیرم، ببین به دولت عشق/ که در هوای رُخَت چون به مهر پیوستم «حافظ» یکی از کیش های کهن ایرانی که زمانی جهان گیر شد مهر پرستی یا میترائیسم است. چنان که طی این بررسی خواهیم…ادامه “مهر پرستی” »
-
ریشه در باد
بیشتر بخوانید: ریشه در بادمادرم از ولایتاش آواره شده بود؛ این تحقیر، خواری و خفّت را بر نمیتابید؛ دم به دم بغض میکرد و در انتظار وانت باری، خاموش اشک میریخت. کربلائی عبدالرسول که اینهمه را پیشبینی کرده و حدس زده بود، دور از چشم مردم و بیسر و صدا از قلعه رفته بود. پدرم تا آنجا که ممکن…ادامه “ریشه در باد” »
-
طرز نگاه مرغ از آينة قفس
بیشتر بخوانید: طرز نگاه مرغ از آينة قفسکدام روز بود که در دو بازوی من دو کبوتر مرد در جمجمهام عقابی به ابر مبدل شد و در حنجرهام صدای زیباترین مرغ جهان یخ بست. «کمال رفعت صفائی» گذر از دنیای کمال، گذر از آتش و الماس و اندوه است. زمانی که چون شعلة آتش در باد میرقصید و مانند تیغۀ الماس سنگ خارا را میبرید…ادامه “طرز نگاه مرغ از آينة قفس” »
-
تداعی
بیشتر بخوانید: تداعیتداعی دیروز هوا آفتابی، گرم و تابستانی بود، از این رو، نزدیک غروب که سایة درختها و درختچهها بلندتر شده بود و هر از گاهی نسیمی می وزید، مثل هر روز از پشت میزم برخاستم و کنار به کنار همسفرم راه افتادم. پیاده روی بهانهای است تا روزها مدتی در راههایِ شناخته شده و مسیرهای…ادامه “تداعی” »
-
آسمان، آفتاب و آینه
بیشتر بخوانید: آسمان، آفتاب و آینهفصلی از رمان «زندان سکندر» تبعید اگر چه دیوار و حصاری مرئی نداشت ولی از انفرادی زندان تنگتر بود و زمان در این گوشة دنیا مفهوم تازهای می یافت. در آن سالها هر روز و از هر پنجره ایکه به میهنام نگاه میکردم به جز تباهی، فاجعه، ظلم، درد و رنج چیزی نمیدیدم. انحطاط، مردم…ادامه “آسمان، آفتاب و آینه” »
-
دورانِ خوابگردی (1)
بیشتر بخوانید: دورانِ خوابگردی (1)صفی برزخ چند روز مانده به نوروز از دنیا رفته بود؛ خبر مرگ او دیر به سوسنآب رسیده بود؛ مراسم خاکسپاری، مجلس ختم برگزار شده بود؛ آه و نالهها، شیون و زاریها فروکش کرده بود؛ گیرم همسر و دخترهای برزخ هنوز سیاه میپوشیدند و در اتاق طبقة همکف خانه، از همولایتیهائی که مثل ما با…ادامه “دورانِ خوابگردی (1)” »
-
سگهایِ صادقِ ایران خانم
بیشتر بخوانید: سگهایِ صادقِ ایران خانمماکسیم گورکی، نویسندۀ بزرگ روس سخنی دارد به این معنا: «اربابی شبیه بیماری آبله است، وقتی بهبود میباید، اثرش باقی میماند». باری، در دیاری که من چندین سال آموزگار بودم، نظام ارباب و رعیّتی به مرور از میان رفته بود، موتورهای آرتزین جایِ قنایت های خشکیده راه گرفته بودند و خرده مالکهای همیشه بدهکار، جانشین…ادامه “سگهایِ صادقِ ایران خانم” »
-
نویسندهای که کتاب شد
بیشتر بخوانید: نویسندهای که کتاب شدهیچ انسانی تا ابد زنده نمیماند، همه، دیر یا زود میمیرند، مرگ کور و کر است، شاه و گدا، شاعر و فاجر را از هم تمیز و تشخیص نمیدهد و در روز موعود همه را از دم تیغ تیز میگذراند. گورها و گورستانهای بی شمار دنیا، محصول کار شیانه روزی مرگ اند. کسانی در سینه…ادامه “نویسندهای که کتاب شد” »
-
سالها، کلیشهها، واژههایِ نخ نما
بیشتر بخوانید: سالها، کلیشهها، واژههایِ نخ نماحقیقت تلخاست و تلخی، طعم این سالها و مزة زمانة ماست. من از سالها پیش، از زمانی که قلم به دست گرفتهام، به حقیقت وفادار بودهام و از بیان آن ابائی نداشتهام و ابائی ندارم. گیرم که این جانبداری به مذاق بسیاری خوش نیامده و خوش نمیآید. بماند. برگردم به…ادامه “سالها، کلیشهها، واژههایِ نخ نما” »
-
جنازهای در ساحلِ دریایِ هرات
بیشتر بخوانید: جنازهای در ساحلِ دریایِ هراتدر آن دیاری که من به دنیا آمدم، مردم با ته لهجة محلی میگفتند: «کونِ سیاه و سفید لبِ دریایِ هرات معلوم مَرَه» این مثل مانند شعر حافظ نیازی به ترجمه، توضیح، تفسیر و تأویل ندارد. در ولایت، اگر کسی سر جای خودش نبود، در بارة وجود ذیجودش دچار توهم شده بود و لاف و…ادامه “جنازهای در ساحلِ دریایِ هرات” »
-
دیدارِ نعش کش و ساواکی
بیشتر بخوانید: دیدارِ نعش کش و ساواکیدر دوران جنگ ایران و عراق، در جادة اهواز به آشنائی برخوردم که چند سال پیش از انقلاب در زندان جمشیدیه با او همکاسه و با رفقای لات و رند او چندبار همپیاله شده بودم. باری، از او پرسیدم: «این روزها چکار میکنی؟» گفت: «نعش کش شدم!» و بعد درسردخانة کامیون را باز کرد تا…ادامه “دیدارِ نعش کش و ساواکی” »
-
دوری از زبان مادری
بیشتر بخوانید: دوری از زبان مادریسالها پیش که هنوز زخم ها تازه بود و بسباری از مهاجرین و تبعیدیها روزشماری میکردند تا امروز و فردا به وطن بر میگشتند، به دوستی که نزدیک به یک نسل از من بزرگتر بود، گفتم که ما اگر بتوانیم تا آخر درتبعید سالم بمانیم، بله، سالم بمانیم و فاسد نشویم، شاهکار کردهایم، یا به…ادامه “دوری از زبان مادری” »
-
نقش و سهم چپ در به قدرت رسیدن خمینی
بیشتر بخوانید: نقش و سهم چپ در به قدرت رسیدن خمینیشهاب برهان طیف گسترده مخالفان انقلاب ۵۷، از سلطنت باختگان و سلطنت طلبان گرفته تا طرفداران پشیمان شده انقلاب که “رحمت به کفن دزد اولی” می گویند، در یک هماوائی جمعی از طریق وسائل تبلیغی متعدد و بس قدرتمندی که در اختیار دارند، همچنان و بیش از پیش چپ ها را مسئول به قدرت رسیدن…ادامه “نقش و سهم چپ در به قدرت رسیدن خمینی” »
-
مرزهایِ محو برادری
بیشتر بخوانید: مرزهایِ محو برادریفصلی از چکمة گاری من زیر دست برادرم نقاش ساختمان شده بودم؛ بهاصطلاح به دست خاله نگاه کرده، مثل خاله غربیله میکردم: منظور «تند و تیز کار کردن!!» را از علی حُر آموخته بودم و مثل او بی مبالات بار آمده بودم و به تمیزی زیاد اهمیّت نمیدادم. این برادر ما اگر چه سریع و چابک…ادامه “مرزهایِ محو برادری” »
-
ابن زیادِ بن موسی
بیشتر بخوانید: ابن زیادِ بن موسیفصلی از جلد دوم « کبودان» ميكائيل ذوق زده و پرشور، ميخواست هرچه زودتر خودش را به بندر برساند و از آنجا راه به راه ، بيمعطلي به ولايت برود و ساماني به زندگياش بدهد. اگر شد سفري به مركز بكند و سراغي از پسرش بگيرد و تكليف زن و بچهاش را روشن كند….ادامه “ابن زیادِ بن موسی” »
-
سهوِ انسانی یا جنایت آگاهانه
بیشتر بخوانید: سهوِ انسانی یا جنایت آگاهانهسه یادداشت کوتاه پساز شکست هیتلر در جنگ جهانی دوم، متفقین دادگاهی در شهر «نورنبرگ» آلمان تشکیل می دهند و نازیهائی را که اسیر و زندانی شده اند، محاکمه میکنند. در آن روزها، یک نفر روزنامه نگار آمریکائی، (یا یکی از اعضای کنجکاو دادگاه) با یکیاز افسران ارشد هیتلر، اگر اشتباه نکنم «ردولف هوس»، مبتکر،…ادامه “سهوِ انسانی یا جنایت آگاهانه” »
-
آخر شاهنامه
بیشتر بخوانید: آخر شاهنامهفصلی از جلد سوم «گدار» اگر بخواهم تمام اسمهائي را كه من و مشكي از اوّل تا آخر يدك ميكشيديم، دنبال هم قطار كنم، مثنوي هفتاد من كاغذ ميشود. نه، منظورم القاب و عناوين ما نبود. گيرم كه اين اسم ورسمها هركدام داستان و تاريخچة جداگانهاي دارند: گرگوارما سه سال ونيم از عمر عزيزش را تلف كرد تا…ادامه “آخر شاهنامه” »
-
دیدارِ دیوِ سفید
بیشتر بخوانید: دیدارِ دیوِ سفیدفصلی از « چکمه ی گاری» تیمور لنگ و مادرش گویا شبانه از مهرآباد رفته بودند و من او را تا چند سال ندیدم و از سرنوشت شوکت آفرودیتا بیخبر ماندم؛ هر چند هر از گاهی شایعهای در بارة آفرودیت بر سر زبانِ همسایهها میافتاد و اگر توی کوچه با دختر برزخ رو به رو…ادامه “دیدارِ دیوِ سفید” »
-
بیگانگی
بیشتر بخوانید: بیگانگینزدیک به سی و چهار سال پیش از حومة شهر لیون به تصادف به حومة پاریس آمدم و از آن زمان همراه خانوادهام در این شهر زندگی میکنم؛ فرزندان ما در این شهر تحصیل کردند، در این شهر قد کشیدند، پر آزاد شدند و از آشیانه رفتند. آناهیتا نفر آخر بود. آناهیتا گربهاش را برای…ادامه “بیگانگی” »
-
«دنیا خانۀ من است» – 1996- گفتگو با سپیده فارسی
بیشتر بخوانید: «دنیا خانۀ من است» – 1996- گفتگو با سپیده فارسیحدود یک چهارم قرن پیش، سپیدۀ فارسی برای تهیۀ مستندی از زندگی نویسندگان و هنرمندان مهاجر (تبعیدی) با من مصاحبه کرد. گفتگوی ما بیش از نصف روز به درازا کشید و نزدیک به چهار ساعت فیلمبرداری و ضبط کردند. این فیلم به نام «دنیا خانۀ من است» ساخته و اینجا و آن جا به نمایش…ادامه “«دنیا خانۀ من است» – 1996- گفتگو با سپیده فارسی” »
-
«دنیا خانة من است» – 1996- گفتگو با سپیده فارسی
بیشتر بخوانید: «دنیا خانة من است» – 1996- گفتگو با سپیده فارسیحدود یک چهارم قرن پیش، سپیدة فارسی برای تهیة مستندی از زندگی نویسندگان و هنرمندان مهاجر (تبعیدی) با من مصاحبه کرد. گفتگوی ما بیش از نصف روز به درازا کشید و نزدیک به چهار ساعت فیلمبرداری و ضبط کردند. این فیلم به نام «دنیا خانة من است» ساخته و اینجا و آن جا به نمایش…ادامه “«دنیا خانة من است» – 1996- گفتگو با سپیده فارسی” »
-
یاگو بر بامِِ خانه ی سوسن آب
بیشتر بخوانید: یاگو بر بامِِ خانه ی سوسن آبخانة محلة سوسنآب یک طبقه بود و ما اگرچه پشهبند نداشتیم، ولی مانند همسایهها سرتاسرتابستان روی پشت بام میخوابیدیم. مادرم در شبهایِ اول گویا خوابِ پلشتی دیده بود، دلچرک شده بود و در آنجا دل نمیگذاشت. آن خانه از چشم مادرم بدیمن بود، به دلاش برات شده بود که دیر یا زود اتفاق ناگواری برای…ادامه “یاگو بر بامِِ خانه ی سوسن آب” »
-
سالِ سگ
بیشتر بخوانید: سالِ سگشبِ اعدامِ ببرِمازندران، پيامبر پرنده را در گوشة حيـاط زندان از ياد بردند و با جنازة معدومين رفتند و تا آفتاب بر نيامد و هوا روشن نشد، سراغی از من نگرفتند. بعد از مراسم اعدام تب و لرز کردم، توی جا افتادم و با مرگ همخانه شدم. مرگ بختکی بود که در تمام آن سال ها تا مجالی می يافت پا بر گلوگاهم می گذاشت و من مانند برّة ذبح شده ای در مسلخ می لرزيدم، دست و پا می زدم و سراسيمه و ليچ عرق از خواب می پريدم و کنار تخت سالار زانو…ادامه “سالِ سگ” »
-
واکنش
بیشتر بخوانید: واکنشبزرگوار اگر چه گفته بودی که تا به امروز به اندازة کافی و شاید بیشتر از اندازة کافی کاغذ سیاه کرده ام و حالا باید صبرکنم تا بیماریِ بوتیمار، غمخواری، افسردگی و دیوانگیام با مطالعة مداوم آثار مدرنیستها و در دنیای مدرن و مدرنیسم بهبود یابد و بعد، دوباره، خوش و خندان و خوش بین،…ادامه “واکنش” »
-
سوارکار پیاده
بیشتر بخوانید: سوارکار پیادهسردردهای مزمنرا از پدرم به ارث برده بودم. میراث دانش! بابا بعد از مرگ مادر تا سالها از سر دردهای مزمن رنج میبرد و دایم از پا درد مینالید. دردها و بیماری ها همه جا با او بودند تا سرانجام در خانة کوی کلیسا از پا درآمد و در جمشیدآباد تهران تا آخر عمر زمینگیر…ادامه “سوارکار پیاده” »
-
مهر میهن هرگز از دل بیرون نمیرود
بیشتر بخوانید: مهر میهن هرگز از دل بیرون نمیرودسیاوش پورستاریان نقل از نشریه شهریور رمان قلعة گالپاها، تازهترین اثر حسین دولتآبادی، نویسندة ایرانی ساکن فرانسه، را همانقدر میتوان رمان نامید که یک خودزندگینامه. با این حال، این رمان در مجموع در ستایش میهن است.حسین دولتآبادی که حدود چهار دهة گذشته را در تبعید و دور از وطنش گذرانده، تاکنون رمانهایی چون خون اژدها،…ادامه “مهر میهن هرگز از دل بیرون نمیرود” »
-
بختک
بیشتر بخوانید: بختکمن در زندان کم و بیش با آثار و افکار انقلابیون آشنا شده بودم، ولی مانند طلعت ترابی و آن مردمی که سر از پا بیخبر به دنبال امام راه افتاده بودند، خوش بین و امیدوار نبودم. به گمان من تاجبانو حق داشت وقتی به طعنه میگفت: « از آخوند جماعت آبی گرم نمیشه، چیزی…ادامه “بختک” »