Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • تنهائی

    در آنهمه سالی‌که در شهر پاریس پشت فرمان تاکسی می‌نشستم از ‌چند استثناء‌که بگذرم، هرگز مسافری‌را دوبار سوار نکردم و دوبار ندیدم. این بیگانگی محاسنی برای مسافرانی‌داشت که به نیّت خاصی سوار تاکسی می‌شدند و با خیال راحت بند از زبانشان بر می‌داشتند. تاکسی مانند غرفة اقرار نیوش کلیسا خلوت و مطمئن بود و من اگر‌ چه کشیش نبودم، ولی‌‌ اگر سر صبح همسایۀ پیپی‌ام را توی پاگرد ندیده بودم و یا کسی پا روی دم‌ام نگذاشته بود، اگر دل و دماغ و حوصله می‌داشتم، به دردِ دلِ مسافرم گوش می‌دادم و به همدردی دل روی دلِ او می‌گذاشتم. گاهی…

    بیشتر بخوانید: تنهائی
    تنهائی
  • فرهنگ افتخار

    مهرماه، سال 1341، آغاز سال تحصیلی، روز اول  و زنگ اول  بود که دبیر فارسی  ما وارد کلاس اول دبیرستان شد، بی اعتنا به قیل و قال شصت و پنج شاگرد شهری و روستانی، از سکوی جلو تخته سیاه بالا رفت و پشت به شاگرد ها با گچ سفید نوشت: فخر، مفاخر، مفتخر، تفاخر، فاخر، افتخار…   گچ را انداخت، برگشت و مدتی به شاگردها خیره نگاه کرد تا همه به مرور خاموش شدند. سکوت مطلق و غیر منتظره! لبخندی زد، با خوشروئی به همه خوشامد گفت و ادامه داد: «من فرهنگ افتخار، دبیر فارسی و عربی این دبیرستان هستم،…

    بیشتر بخوانید: فرهنگ افتخار
    فرهنگ افتخار
  • اگر آدم خوبی بود، سال قحطی می مرد

    من سه سال پس از پایان جنگ جهانی دوم به دنیا آمدم و در سال‌هایِ کودکی‌ام در آن دیار مردم هنوز هراز گاهی از دوران جنگ و قحطی قصه‌های هولناکی نقل می‌کردند و از جمله این که خوار بار نایاب و یا کمیاب بوده و اهالی از ناچاری برگ درخت و ریشۀ گیاه و یا هر ‌چیزی که به دستشان می‌رسیده، می‌خورده‌اند. به‌ احتمال زیاد مثل بالا نیز از آن روزگار بر سر زبان مردم ولایت ما افتاده بود و من بارها از مادرم شنیده بودم: «اگه آدم خوبی بود، سالِ قحطی می‌مرد.». اگر‌چه در آن سال‌ها کنجکاو شده بودم،…

    بیشتر بخوانید: اگر آدم خوبی بود، سال قحطی می مرد
    اگر آدم خوبی بود، سال قحطی می مرد
  • خری که تاوان می‌شود

     زیستن دراین دنیای وارونه دقمرگی و  مبارزۀ مدام با مرگ است.. … روزی از روزهای گرم تموز، کنار جادۀ خاکی ولایت، خر ‌پیری زیر بار خسبیده بود و از‌جا جنب نمی‌خورد. چند نفر، گوش، گردن و دم و افسار او را چسبیده بودند، نفس‌نفس می‌زدند، تلاش می‌کردند، عرق می‌ریختند، هرکدام ازسوئی می‌کشیدند، سیخونک می‌زدند، فحش چار واداری می‌دادند، گیرم بی‌فایده. چاروادار و یاران او نمی‌توانستند با هیچ حیله، ترفند و تمهیدی خر را وادار کنند تا رضا می‌داد، از جا بر می‌خاست و دو باره راه می‌افتاد. بنا به توصیۀ پیرمرد بارهای سنگین را از پالان الاغ برداشتند، باز هم…

    بیشتر بخوانید: خری که تاوان می‌شود
    خری که تاوان می‌شود
  • زخم های کهنه ماتم هزارساله

    ‏… بیماری دراز به ‌دراز روی تخت بیمارستان افتاده بود؛ ملحفه‌ای سفید ( ملافه ای سفید) صورت و سرتا پای او را ‏پوشانده بود و هیچ عضوی از بدن‌اش پیدا نبود. پزشک‌ها، پرستارها، خویشان، دوستان، عزیزان و ‏فرزندان بیمار گرد او به تماشا ایستاده بودند و به دلسوزی و غمخواری، به پچپچه با هم حرف ‏می‌زدند. هر بار پزشک، پرستار یا درد آشنائی روی ملحفه انگشت می‌گذاشت، یا به عضوی از ‏اعضایش حتا اشاره می‌کرد، فریاد جگرخراش بیمار به ‌‌آسمان‌ها می‌رفت. از میان ازدحام جمعیت ‏به کنجکاوی راه باز کردم و چند قدم جلوتر رفتم تا شاید به راز آن…

    بیشتر بخوانید: زخم های کهنه ماتم هزارساله
    زخم های کهنه ماتم هزارساله
  • سرگذشت کبودان

    کتاب ها نیز مانند آدم ها سرنوشت و سرگذشتی دارند. من رمان کبودان را بر اساس یادداشت‌هائی که در سال 1349 در جنوب ایران، بندرها و جزیره‌ها برداشته بودم، به مدت پنج سال در هفتصد صفحه نوشتم. سال 1355 خورشیدی عزیزی از زندان بیرون آمد، رمان را خواند وبنا به پیشنهاد او و بنا به « مصلحت روزگار!!» پاره‌هائی از متن را حذف کردم و دستنوشتۀ آن را به محسن مینوخرد، به ویراستار مؤسسۀ انتشارات امیرکبیر سپردم، باری، اگرچه ویراستارهای آن مؤسسه (بهاءالدین خرمشاهی و فانی) رمان را پسندیده بودند و قرار بود به زودی چاپ و منتشرشود، ولی آدمی…

    بیشتر بخوانید: سرگذشت کبودان
    سرگذشت کبودان
  • مردی برای تمام فصل ها (1)

    روزها، گاهی صبح زود، زودتر از همیشه از خواب بیدار می‌شوم و مدت‌ها چشم به‌ راه روشنائی، از پنجرۀ اتاق به شاخ و برگ تیرۀ درخت پیر کاج نگاه می‌کنم و در گذشته های دور پرسه می‌زنم. در این گشت و گذرها، مثل همیشه صحنه‌ها و چهره‌هائی از منظرم می‌‌گذرند که در سال‌های دور و نزدیک در‌گوشه‌ای از این دنیا دیده‌ام؛ هربار کنجکاو می‌شوم و وسوسه به جان‌ام می‌افتد تا بدانم پس از انقلاب دوستان، رفقا و یا همکاران‌ام به‌چه سرنوشتی دچار شده‌اند؟ اگر هنور زنده‌اند، کجا هستند، چکار می‌کنند و با روزگار تیره و تار و زمانۀ خونریز چگونه…

    بیشتر بخوانید: مردی برای تمام فصل ها (1)
    مردی برای تمام فصل ها (1)
  • سر آوردن و سر بردن

    اگر چه من بارها این‌جا و آن‌جا، از این و آن شنیده بودم: «چته؟ مگه سر آوردی؟» یا «یواشتر،  مگه سر می بری؟» و یا «به طرف گفتند برو کلاه بیار، رفت سر آورد»، ولی تا مدت‌ها، تا زمانی که با تاریخ این دیار آشنا نشدم، نمی‌دانستم «سر بردن و سر آوردن» نزد مردم به چه معنی بود و ریشۀ این مثل‌ها از کجا آب می‌خورد. از شما چه پنهان این روزها، پس از فترت چند ساله، دو باره به سراغ تاریخ بیهقی رفته‌ام و شب‌ها تا دیر وقت با طمأنینه می‌خوانم و از قدرت قلم، دقّت، صداقت، امانتداری، حق…

    بیشتر بخوانید: سر آوردن و سر بردن
    سر آوردن و سر بردن
  • فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخی

    چند‌ی روز پیش در بارۀ«خارج» و «داخل» و کنایۀ نیشدار و گزندۀ هنرمند «خارج نشین» بحثی را در صفحۀ فیس بوک دنبال کردم و از شما چه پنهان این پرسش برایم پیش آمد: «… آیا در زمانۀ ما فاصلۀ جغرافیائی و دوری از مردم، به مرور زمان باعث فاصلۀ تاریخی هنرمند می‌شود؟» این پرسش به شک و تردید اینجانب دامن زد؛ منتها پس از مدتی تأمل و تفکر به این نتیجه رسیدم که هنرمند و در اینجا، نویسنده، «روزنامه نگار» نیست که حضور مداوم او در جامعه و در ماجراها و حوادث روز ضرورت داشته باشد، و دیگر این‌که اگر…

    بیشتر بخوانید: فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخی
    فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخی
  • جای دوست، جای دشمن

    در روزگار جوانی نسل ما معرکه گیرانی بنام « لوطی» بودند که عنتری (انتری؟) دست آموز داشتند که با شیرین‌کاری هایش تماشاچی ها را می‌خنداند. ازجمله این که هربار لوطی از او می پرسید: «مخمل، جای دشمن کجاست؟» عنتر دست روی ماتخت‌اش می گذاشت و دندان‌های زرد و درشت‌اش را بیرون می انداخت. ولی اگر از او می پرسید: «مخمل، جای دوست کجاست؟» عنتر زوزه‌ای می‌کشید و دست روی چشم‌اش می کذاشت یا به قلب‌اش اشاره می‌کرد. باری، در روزهای انقلاب بهمن 57 جوانهای انقلابی جلو دانشگاه تهران بحث‌ و جدل می کردند و اغلب هوار می‌کشیدند و به حریف…

    بیشتر بخوانید: جای دوست، جای دشمن
    جای دوست، جای دشمن
  • خنده و گریه

    … دیشب مقاله‌ای از میخائیل باختین در بارة فرانسوا رابله و «خنده» می‌خواندم، ناگهان چشم از کتاب برداشتم تا بیاد می‌آوردم از چه زمانی از ته دل نخندیده‌ام. از آن خنده هائی که زنگ و زنگار از دل می زدایند. کتمان نمی‌کنم، دراین گوشۀ دنیا گهگاهی پیش آمده که با دوستان و عزیزان خندیده‌ام و حتا گاهی قهقهه زده‌ام، ولی این خنده‌ها، مانند جرقه‌های ذغال آتشگردان یک‌دم در هوا منفجر شده‌اند، لحظه‌ای درخشیده‌اند و بلافاصله در تاریکی محو و نابود شده‌اند، نه، چندان دوام نیاورده اند، درست مانند شادی‌های کوچک و زودگذر که در برابر اندوه چرک و کهنه چندان…

    بیشتر بخوانید: خنده و گریه
    خنده و گریه
  • به یاد تو یک شعله روشن کنیم

    حسنین هیکل روزنامه نگار و نویسندۀ معروف مصری، در سال‌های اول انقلاب بهمن در مقاله‌ای یاد‌آور شده بود: «خمینی گلولۀ توپی‌است که از چهارده قرن پیش به ‌‌زمانۀ ما شلیک شده ‌است». این نویسنده و روزنامه نگار تیزبین و هشیار در آن روزگار به درستی پیش‌بینی کرده بود که این ‌‌‌‌‌‌گلولۀ ملتهب توپ سرزمین ما و منطقه را به خاک و خون می‌کشید و ویرانی‌هائی در‌ همۀ شئونات اجتماعی، فرهنگی، هنری و اخلاقی به‌ بار می‌آورد که تا آن زمان بی‌سابقه بود؛ تباهی‌ها و خرابی‌هائی که می‌باید قرنی به‌ ‌درازا می‌کشید تا شاید مرمت می شد یا نمی شد؛ آری،…

    بیشتر بخوانید: به یاد تو یک شعله روشن کنیم
    به یاد تو یک شعله روشن کنیم
  • انسان یا امکان؟

    نامه ای که هرگز فرستاده نشد بزرگوار، من خیلی زود، زودتر از دیگران قاعدۀ بازیِ دنیا را فهمیدم و جامعه و آدم‌ها را شناختم، ولی به آن گردن نگذاشتم و گذشتم. افسوس یا حسرت؟ شکوه و یا شکایت؟ نه، نه، هیچکدام. من یک عمر با همه، با برادر یا دوست، و با مردم صادق و صدیق بودم، با راستی و درستی زیستم و بهای سنگین آن را نیز با‌طیب خاطر پرداختم. باری، شاید بزرگوار این داوری خشنِ آدم‌ِ کج خلق، عصبی و خود خوری را که من باشم، نپذیرد و مایل باشد‌ تا آخر عمر در بی‌خبری باقی بماند، ولی…

    بیشتر بخوانید: انسان یا امکان؟
    انسان یا امکان؟
  • سهو انسانی یا جنایت آگاهانه

    پس‌از شکست هیتلر در جنگ جهانی دوم، متفقین دادگاهی در شهر «نورنبرگ» آلمان تشکیل می دهند و نازی‌هائی را که اسیر و زندانی شده اند، محاکمه می‌کنند. در آن روزها، یک نفر روزنامه نگار آمریکائی، (یا یکی از اعضای کنجکاو دادگاه) با یکی‌‌‌از افسران ارشد هیتلر، اگر اشتباه نکنم «ردولف هوس»، مبتکر، مخترع و مسؤل کوره‌های آدمسوزی و اتاق‌های گاز، گفتگو می‌کند. در این‌‌‌ گفتگو خبرنگار به وجدان هوس و مرگ چند میلیون زن، مرد و بچه اشاره می‌‌‌کند، افسر نازی جواب می‌دهد که دستور از «بالا» بوده و او به عنوان افسر ارتش هیتلر، این فرمان را ( نابودی…

    بیشتر بخوانید: سهو انسانی یا جنایت آگاهانه
  • انگشتِ نمک، خروارِ نمک 

    در روز جهانی زن، از سه انسان برجسته و کم ‌نظیر، از سه زن که از نزدیک می‌شناخته‌ام نمونه‌وار و به‌ اختصار یادی می‌کنم و به ‌این بهانه برای همۀ زنان و دخترانی که در دشت و صحرا، در کشتزارها، شالیزارها، کارگاه ‌ها، کارخانه‌ها، در خانه‌ها و دخمه‌ها کار می‌کنند و چرخ زندگی را می‌چرخانند، برایِ همة زنان و دخترانی که در راه آزادی و رهائی انسان و برابری حقوق مادی و معنوی انسان‌ها مبارزه می‌کنند و همۀ زنانی‌که مانند زمین، مادرِ ما، زاینده‌اند و زندگی می‌بخشند و باعث ادامه حیات می‌شوند، سلامتی، سرخوشی و روزگاری بهتر و دنیائی انسانی‌تر…

    بیشتر بخوانید: انگشتِ نمک، خروارِ نمک 
    انگشتِ نمک، خروارِ نمک 
  • آلکاپون (1)

    … در این بازداشتگاه سربازها و درجه‌دارها با هم زندانی‌‌‌‌‌‌هستند، منتها سلوهایشان جداست. ولی با هم تماس و مراوده دارند و به‌همین خاطر هراز گاهی پای درد دل آن‌ها می‌نشینم. یکی از آقایان که تازه‌گی به زندان افتاده است، شکل طوطی است گیرم‌ نه به ‌زیبائی‌ وملاحت طوطی. بلکه سیاه سوخته‌است. چشم‌هایش مثل چشم وزغ بدون مژه است، دماغ‌اش مثل منقار طوطی، درازا و خمیده است. لاغر، باریک، قرتی و ژیگولو، موهای سرش تنک و پراکنده است. این ظاهر آقای تازه وارد است گیرم نهاد و سرشت و سرنوشت‌اش مسألۀ دیگری است. تاره وارد در این زندان صاحب دو اسم…

    بیشتر بخوانید: آلکاپون (1)
    آلکاپون (1)
  • ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌آیند

    … ارنست همینگوی نویسندۀ شهیر آمریکائی، عنوان رمان «ناقوس‌ها برای چه کسی به صدا درمی‌آیند» را از شعر جان دون  John Donne»  » شاعر و حکیم الهیات انگلیسی، شخصیّت برجستة ادبی قرن هفدهم میلادی، به عاریت گرفته است: «مرگ هر انسان جان‌ام را می‌کاهد؛ چرا که من با تمامی بشریت در هم آمیخته‌ام و بدین سان هرگز نمی‌پرسم که ناقوس‌ها برای چه کسی به صدا در می‌آیند؛ برای تو به صدا در می‌آیند.» این مفهوم را شاعر بزرگ ما سعدی نیز هفت قرن پیش سروده اس: « بنی‌آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند/ چو عضوی به…

    بیشتر بخوانید: ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌آیند
    ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌آیند
  • حسین دختر

    اگر اشتباه نکنم ماکسیم گورکی در جائی به نویسندگان جوان گفته است: «یک انسان بد از یک کتاب خوب بهتر است.» نقل به معنی. این نویسندۀ بزرگ روس به انسان و انسانیّت باور داشت و رگه‌های انسانی و انسانیّت را حتا در وجود «واسکا سرخه»، باجخور شریر فاحشه خانه پیدا می‌کرد. غرض، من این سخن را در نوجوانی از نویسنده ای ایرانی که شیفتۀ گورکی بود، شنیدم و طرز نگاه‌ام به آدم‌ها عوض شد. شاید به همین دلیل شماری از آن‌ها هنوز که هنوز است در خاطرم مانده اند. از جمله حسین دختر: در ولایتِ بادها، در جائی که من…

    بیشتر بخوانید: حسین دختر
    حسین دختر
  • توله سگ سیاه

    … از مدت‌ها پیش، چند نفر از روستاها و شهرهای اطراف به قلعۀ ما آمده، ماندگار و ساکن شده بودند، با اینهمه هنوز کلمۀ «غیره» به معنای «غریبه» یا «بیگانه» را، دنبال اسمشان یدک می‌کشیدند. مثل «رمضون غیره». در میان غیره ها «علی قاینی» استثنا بود، علی اگر چه از شهر قاین یا حوالی آن به ده ما آمده بود و مانند بسیاری، از خرده مالک ها یک اشک (1) یا دو اشک از آب قناب داشت و زراعت می‌کرد، ولی من تا آخر نفهمیدم چرا مردم ولایت به ‌او «غیره» نمی‌گفتند. قاینی، با آن گونه‌های استخوانی برجسته، چانۀ درشت…

    بیشتر بخوانید: توله سگ سیاه
    توله سگ سیاه
  • جالیزبان، کولی‌ها و آزادی

    … انتظار در قفس آهنی و چشم به ‌راهی مسافر ملال انگیز و کسالت بار بود و من به همین دلیل هرگز در فرودگاه‌ها نمی‌ماندم و رانندگی در راه بندان‌های جهنمی پاریس را به انتظار و دلشوره ترجیح می‌دادم. گاهی انتظار در فرودگاه‌ها به دو ساعت حتا به سه ساعت و‌اندی می‌رسید و زمان مانند زندان از سوراخ سوزن به کندی می‌گذشت. باری، یکی ‌از روزها در ایستگاه قطار «Gare de Lyon» نزدیک به یک ساعت منتظر مسافر کتاب خواندم تا سرانجام به سر صف رسیدم، در بالا به دلشوره اشاره کردم، چون ممکن بود پس از انتظاری طولانی مسافری…

    بیشتر بخوانید: جالیزبان، کولی‌ها و آزادی
    جالیزبان، کولی‌ها و آزادی
  • ماهی دودی، در انتظار گودو (1)

    من در همان روزهای اول مهاجرت اجباری و جلای وطن، در مهمانخانۀ «دوران» آنکارا متوجه شدم چیزهای با ارزشی را در وطن‌ام جا گذاشته‌ام که در هیچ کجای دنیا دوباره به دست نخواهم آورد. از آن‌جمله دوستان نازنینی را می‌توانم نام ببرم که آرزو و حسرت دیدار دو بارۀ شماری از آن‌ها به دل‌ام ماند، عزیزانی که پیش از من بار سفر بستند و از این دنیای وارونه رفتند، دوستانی که خبر مرگ آن‌ها را هربار از راه دور می‌شنیدم، باور نمی‌کردم و از شما چه پنهان هنوز باور نکرده‌ام. چرا، چون هراز گاهی در این گوشۀ دنیا، چنان سر…

    بیشتر بخوانید: ماهی دودی، در انتظار گودو (1)
    ماهی دودی، در انتظار گودو (1)
  • رمان کم نطیر «دکتر گلاس»

    یلمار امیل فردریک سودربری « Hjalmar Emil Fredrik Söderberg » ( ۱۸۶۹ – ۱۹۴۱) رمان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس، شاعر و روزنامه‌نگار سوئدی بود. مشهورترین رمان او دکتر گلاس که در سال 1905 منتشر شده یکی از آثار مهم ادبیات سوئد محسوب می‌شود که همچنان مورد توجه است و هنوز خوانندگان بسیاری دارد. رمان به شکل یاد داشت‌های روزانه دکتر گلاس با ظرافت و تردستی روایت می‌شود. دکتر که مردی تنها، درون‌گرا و اهل تفکر و اندیشه است، دل به یکی از بیماران اش می بازد و برای نجات او از چنگ کشیشی منحوس ( شوهر آن زن) بر سر دوراهی قرار می‌گیرد:…

    بیشتر بخوانید: رمان کم نطیر «دکتر گلاس»
    رمان کم نطیر «دکتر گلاس»
  • خشت خام و آینه

    بی‌شک شما نیز مانند اینجانب بارها این سخن را شنیده‌اید: «آن‌چه در آینه جوان بیند/ پیر در خشت خام آن بیند». بنا براین ادعا انسان تا روزگار پر فرار و نشیبی را از سر نگذراند و تا به پیری نرسد، همه چیز را درخشت خام به روشنی نمی‌بیند. اگر چه این سخن دربارۀ همۀ پیران و جوانان صادق نیست، ولی حقیقتی در آن نهفته‌است. من دراین عمر دراز با انسان‌های بی شماری از هر قشر و  قماشی آشنائی، حشر و نشر داشته‌ام و این آشنائی‌ها از دوران کودکی و نوجوانی تا سر پیری، با چندین نفر به دوستی انجامیده و…

    بیشتر بخوانید: خشت خام و آینه
    خشت خام و آینه
  • در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی

    داستان بلند تازه ی است از حسين دولت آبادی، که پيش از اين علاوه بر رمان و چند داستان و فيلمنامه که از او در ايران چاپ و اجرا شده، در خارج نيزمقالات انتقادی و قصّه هائی در مجلاّت از او به چاپ رسيده است و بعلاوه نمايشنامه های او با عناوين «آدم سنگی» و «قلمستان» انتشار يافته است.حسين دولت آبادی که نويسنده ئی رئاليست و در زمينة مبارزات اجتماعی– سياسی صاحب نظر و جهت دار است در نوشته های خود بيشتر به توده های زحمتکش و در واقع به انسان های «اعماق» توجّه دارد و از آن جا که…

    بیشتر بخوانید: در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی
    در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی
  • شبِ هول

    فصلی از رمانِ  «اَُلنگ» فرّاش مدرسه چند بار از جلو خانة خالو‌ خداداد می‌گذرد؛ هربار به در‌ حیاط نزدیک می‌شود؛ یک‌دم مردّد پا به پا می‌مالد و باز راه می‌افتد. بار آخر نگاهی به دریچة گردِ بالاخانة همسایه می‌اندازد؛ کوبة در را کورمال کورمال پیدا می‌کند، دیوانه وار در می‌زند و منتظر و گوش به‌زنگ می‌ماند. اقدس صدایِ دق‌الباب را می‌شنود؛ تا مدتی اهمیّت نمی‌دهد و از جا جنب نمی‌خورد. بی‌تردید در آن پستو اتفاقی افتاده، بلائی سر ذوالفقار آمده و او تا به این راز پی نبرد، آرام و قرار نمی‌گیرد. فراش کوبه به در می‌کوبد و او مضطرب،…

    بیشتر بخوانید: شبِ هول
    شبِ هول
  • انسان تبعیدی، انسان مهاجر

    انسان تبعیدی، انسان مهاجر (1) P اگرچه همه چیز با زمان می‌رود، ولی مفاهیم به ندرت به مرور زمان عوض می‌شوند و تغییر می‌کنند. تبعید از دیرباز به معنای « نفی‌ بلد» بوده است و هنوز که هنوز است به همین معناست. مهاجرت نیز از آغاز تاریخ به معنای جا به جائی جغرافیائی و کوچ از سرزمینی به سرزمین دیگر و از کشوری به کشور دیگر بوده است و هنوز که هنوراست به همین معناست. بنا براین فاجعۀ هولناکی که در روزگار ما، و پیش چشم مردم دنیا در نوار غزه در شرف وقوع است، مهاجرت نامیده نمی‌شود، بلکه تبعید…

    بیشتر بخوانید: انسان تبعیدی، انسان مهاجر
    انسان تبعیدی، انسان مهاجر
  • از دل برود هر آنکه از دیده برفت

    … در سال های نخستين تبعید که زخم‌ام ‌هنوز تازه بود، در آن سال‌هائی‌که جسم‌ام در اين‌جا بود و جانم مدام در کوه و دشت و دریا و آسمان وطن‌ ام پرسه می‌زد، در‌ آن سال‌های نکبتِ جلای وطن، دوری، تنهائی، اندوه و دلتنگی، نامه ها جایگاهی ویژه ای در قلب‌ام یافته بودند، نامه‌ها قاصدک‌هائی بودند که از یار و دیارم خبر می‌آوردند. این شور و شوق و اشتیاف دیدار از مسافر -خانه‌های آنکارا آغاز شده بود و در فوایه‌های « foyer» فرانسه ادامه یافته بود و بعدها صندوقِ نامۀ آپارتمان تنها جائی بود که روزی چند ار از پلّه‌ها…

    بیشتر بخوانید: از دل برود هر آنکه از دیده برفت
    از دل برود هر آنکه از دیده برفت
  • سخنان نقش روی دیوار

    من سال‌ها پیش در ایران هزار و یک شب را در روستاهای شهریار خوانده ام، خیلی پیش تر از آن، در کودکی، برخی از حکایت‌های شهرزاد را در شب های زمستان، پشت کرسی، از زبان ملا چروی، همسایه مان، شنیده‌ام. از شما چه پنهان، پس از سال‌ها دوست عزیزی دو جلد هزار و یک شب، ترجمۀ تاریخ طبری و تاریخ سیستان را از ایران فرستاد و بانی خیر شد. از آن زمان، گاهی این کتاب‌ها را آخر شب ورق می‌زنم و حکایتی را محض تغییر ذائقه می‌خوانم و بیش از هر چیز از زبان، ترجمۀ سلیس و شیوای کتاب‌ها لذت…

    بیشتر بخوانید: سخنان نقش روی دیوار
    سخنان نقش روی دیوار
  • من به مرده لگد نمی زنم

    من دریای توفانی و خشمگین را‌ یک ‌بار دیده‌ بودم، وحشت و هراس مرگ را روی لنجی لکنته که به دام افتاده بود، تجربه کرده‌ بودم. در آن روز کاکل سفید و کف‌آلود هر خیزابی که به سوی لنج فرتوت ما می‌شتافت، به هیبت عزرائیلی بود که دم به دم نزدیک و نزدیکتر می‌شد و زندگی و مرگ را معنا می‌کرد. بی‌سبب نبود که گاهی مانند ناخدای آن لنج لکنته درساحل نجات به دریای طوفانی و به گذشته‌ها نگاه می‌کردم و به زندگی و مرگ می‌اندیشیدم. آن روز شاید اگر بارها را به دریا نمی‌ریختم، تخته بند پوسیدۀ لنج در…

    بیشتر بخوانید: من به مرده لگد نمی زنم
    من به مرده لگد نمی زنم
  • بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»

    من سرخوشی، سرزندگی؛ شادخواری پدرم را به ارث نبرده بودم، بلکه مانند مادرم به غم و غصه، غمخواری و‌دلسوزی گرایش پیدا کرده بودم. از آن‌جا که در‌ ایام جره‌گی با تعزیه آشنا شده بودم، بی شک ملودرام برمن اثر گذاشته بود. شاید به همین سبب رفتار و کردار وگفتار امان‌الله به ‌مذاق‌ام خوش آمده بود و مرا جلب و مجذوب کرده بود. دوست من به ‌‌رغم تهیدستی و گرفتاری مالی هرگز از روزگار شکوه و شکایت نمی‌کرد؛ به ندرت خنده از لب‌اش دور می‌شد، همیشه با روی باز به دیدار دوستان می‌رفت؛ هربار به ‌ بهانه‌ای به قهقهه می‌خندید و…

    بیشتر بخوانید: بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»
    بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»
  • اُلنگ

    اقدس به تنگنا افتاده و از شّر فراری‌ها خلاصی ندارد. لنگة در را می‌بندد، مدتی دورخوش می‌چرخد و درمانده بیخ دیوار سرلک می‌نشیند. باد زوزه می‌کشد و خیال او را تا بیابان، تا گلّة خالو خداداد می‌برد. چوپان گله را خوابانده، چوخائی به سرکشیده و در دامنة تپة ماسه‌ای، نه‌ چندان دور از ببری مچاله شده است؛ باد ماسه‌ها را به روی چوخا می ریزد و انگار سر آن دارد تا خالوخداداد را زنده زنده به‌خاک بسپارد. سگ گله به صدای باد گوش تیز کرده و هوا را بو می‌کشد؛ آسمان، ماه، ستارها و زمین در باد دیده نمی‌شوند؛ هر…

    بیشتر بخوانید: اُلنگ
    اُلنگ
  • اُلَنگ

    اُلَنگ در زبان ترکی به معنای مرتع، سبزه زار، چمن و یا مرغزار است. گویا در دوران فئودالیسم، بزرگ مالکی و خانخانی، بعضی از آن‌ها النگی شخصی داشته‌اند. در ولایت ما اگر چه النگ وجود نداشت، و یا این که من ندیده و نشنیده بودم، ولی این واژه وارد زبان و فرهنگ مردم، (اصطلاحات، مثل‌ها و متلک‌ها و. ) شده بود و در ولایت ما آن را به‌ کنایه و استعاره بکار می‌بردند: در این فرهنگ النگ «جائی»، «مکانی» بود که همه آزادانه وارد می‌شدند، می‌چریدند و می‌پریدند و بی پروا «لگد به طاق آسمان می‌زدند»؛ چنانکه گوئی آن‌جا «النگ»…

    بیشتر بخوانید: اُلَنگ
    اُلَنگ
  • مصالحه با خویشتن خویش

    مرد آنست که در خویشتن خوش به غلط نیفتد. «عطار» این روزها هربار به عمر از کف رفته، فرصت باقیمانده و این‌همه طرح و کار ناتمام می‌اندیشم، اضطراب و دغدغه به‌سرا‌غ ام می‌آید و تصمیم می‌گیرم از خیر فیس بوک و خرده کاری بگذرم و فقط به کار اصلی ام بپردازم، با وجود این هربار‌ وسوسه می‌شوم؛ رمان‌ام را کنار می‌گذارم و چند سطری به مناسبت می نویسم و دوباره گرفتار می‌شوم. در این چند سالۀ اخیر با توجه به امکانات و تسهیلات دنیای مجازی و جیزه‌هائی محض فرار از دنیایِ نفسگیر رمان و تنفس و گاهی بنا به ضرورت…

    بیشتر بخوانید: مصالحه با خویشتن خویش
    مصالحه با خویشتن خویش
  • اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض ما

      این بار رذالت و شناعت در گورستان پرلاشز، درتبعید رخ داد.  سال‌ها است که جیره خواران و مزدوران حکومت ننگ و نفرت و جنایت اسلامی عزیزان مردم ما را گور به گور می‌کنند، سنگ قبر شاعران و آزادیخواهان میهن ما را می‌شکنند و در تبعید، فاشیست‌هائی که با وعده‌های دولت اسرائیل، این نماد جنایت علیه بشریت، متوهم شده‌اند، وقاحت را به جائی رسانده‌اند که آرامگاه نویسندۀ محبوب و مردمی ایران را در پرلاشز با پیشاب آلوده می‌کنند. زهی دنائت، شقاوت و رذالت! بی‌شک موجودی که بر مزار نویسنده‌ای با نفرت و کینه ورزی مثانه‌اش را خالی می‌کند که عمری علیه…

    بیشتر بخوانید: اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض ما
    اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض ما
  • جرم‌ها و جنایت‌های تاریخی مشمول مرور زمان نمی‌شوند.

    گابریل گارسیا ماکز، نویسندۀ کلمبیائی‌ داستان کوتاهی دارد بنام «ماریا خوشگله» یا « ماریا دلبر». ماریا زن زیبائی ‌‌‌‌است که از چند مشتری‌ سرشناس و متمول هفته‌ای یکی دوبار در خانه‌اش پذیرائی می‌کند. از ذکر و شرح جزئیات داستان می‌گذرم، این زن، هفته‌ای یک‌بار به‌ گورستان شهر می‌رود و روی قبر سه نفر می‌نویسد: «فراموش نکنیم، این‌ها فاشیست بودند» و هر هفته مأمورین شهرداری نوشته‌های او را پاک می‌کنند و ماریا هفتۀ بعد به‌ گورستان می‌رود و دوباره روی آن قبرها می نویسد: «فلانی، فلانی و فلانی فاشیست بودند.» این ماجرا تا روز آخر، تا روزی که در قبرستان توفانی…

    بیشتر بخوانید: جرم‌ها و جنایت‌های تاریخی مشمول مرور زمان نمی‌شوند.
    جرم‌ها و جنایت‌های تاریخی مشمول مرور زمان نمی‌شوند.
  • قلمستان

    … قلمستان نام باغی‌است که «چلمرد» پس از عمری کار، زحمت و ذلّت درخت های آن را به بار آورده است. حوادث نمايشنامه در اين باغ و حوالی آن و خانة چلمرد اتفاق می‌افتند. چلمرد در آن دیار بیگانه‌است و سال‌ها پیش، پس از مرگ همسر جوان‌اش، همراه فرزند خردسال‌اش «بمان» از روستاهای همدان به آن‌جا آمده و قلمستان مخروبه را طی سال‌ها آباد کرده‌است. «رندان» برای تصاحب اين باغ و عروس زيبای او دندان تيز کرده اند؛ در تاريکی‌ به کمین نشسته‌اند، منتظرند تا پیرمرد از پا بیفتد. پسر چلمرد با امام امت بیعت کرده و با همسرش «توبا» که مخالف قتل و آدمکشی‌ست،…

    بیشتر بخوانید: قلمستان
    قلمستان
  • دروان

    دوران نخستین بار در سال 1363خورشیدی، در شرایط بحرانی، شتابزده، آشفته و مغشوش نوشته شد. در آن زمان به اجبار جلای وطن کرده بودم و در آنکارا به انتظار سرنوشت به سختی روزگار می‌گذراندم و اگر از چند روز بگذرم، هر روز و هر شب می‌نوشتم. این دستنوشته نزدیک به سی و شش سال با سایر یاد داشت‌های سال‌های جوانی‌ام بایگانی شده بود و از یاد رفته بود. باری، در آغاز بحران جهانی کرونا، هنگام حانه تکانی، این دفتر کهنه و رنگ‌باخته را یافتم و تصمیم گرفتم تا در دوران قرنطینه و «تبعید مضاعف»، آن را باز خوانی، بازنگری و…

    بیشتر بخوانید: دروان
    دروان
  • رویایِ سفیدِ مادر

         … درخانة سوسن آب، مادرم هرازگاهی اسپند دود می‌کرد، سر نماز ورد می‌خواند تا همسایه‌ها و مردم تنگ نظر جوانان او را چشم نمی‌زدند. پدرم از بالای عینک «فاطمة زهرا» را می‌پائید و به تمسخر سر می‌جنباند. با این‌همه‌ اگر کسی اسم فرزندان آن‌ها را به‌ زبان می‌آورد، به مادرم می‌گفت: «… مادر محمود، چهار تا دانه اسفند بریز روی آتش.» در آن روزها هیچ‌کسی از رویایِ سفید مادرم خبر نداشت، هنوز در بارة خوابی‌که در خانة سوسن‌آب دیده بود، حرفی به ما نزده بود؛ با‌ وجود این دلنگرانی‌ او در فضا و هوایِ خانه موج می‌زد؛ دغدغه‌ها و…

    بیشتر بخوانید: رویایِ سفیدِ مادر
    رویایِ سفیدِ مادر
  • رشتۀ پوسیدۀ پیوندها

    دوسال پیش دوستی از راه دور مرا پند و اندرز می‌داد و پیوندهای خونی ما را یادآوری می‌کرد و این‌که: برادری دروغ نمی‌شود و کارد که به استخوان برسد، می‌ایستد. نصایح خیرخواهانۀ او باعث شد تا به پیوندهای خونی، پیوندهای عاطفی و شناسنامه‌ها فکرکنم و چند سطری را در این باره بنویسم. هفتۀ گذشته عزیزی همان حرف‌ها را گیرم به شکل دیگری تکرار می‌کرد و از آن‌جا که مأخوذ به حیا بود، تلویخی و ضمنی مرا مقصر می‌دانست. باری، در صدد برآمدم تا شاید خودم را تبرئه کنم؛ هرچند می‌دانستم فایده ای ندارد و نظر دیگران به سادگی عوض نمی…

    بیشتر بخوانید: رشتۀ پوسیدۀ پیوندها
    رشتۀ پوسیدۀ پیوندها
  • تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس

    مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو دیروز دوست عزیزی عکسی دربارۀ «ذهن نویسنده» با واتساپ فرستاد و مرا به‌ یاد مطلبی انداخت که نزدیک به دو سال پیش نوشته بودم: ناپلئون بناپارت و دکۀ غلوم ملاشمس. … ناپلئون بناپارت گویا در جائی گفته‌یا نوشته است: « مغز من مثل میزی اداری است که چندین کشو کوچک و بزرگ دارد، در هر ‌کشو پرونده‌ای را چیده‌ام، هر زمان نیاز می‌افتد، کشوی را بار می‌کنم، پرونده‌ای را بر می‌دارم، پس از مطالعه و بررسی و تأمل و تفکر، آن را توی کشو…

    بیشتر بخوانید: تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس
    تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس
برگه قبلی
1 … 4 5 6 7 8 … 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • ترازوی گاچی
  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme