-
عادت
بیشتر بخوانید: عادتجانم که تو باشی … دهخدا در لغت نامه برای واژۀ اعتیاد این معانی را نوشته است: «عادت کردن. خوی گرفتن ، خوکردن، خوی کردن بچیزی، پیاپی آمدن چیزی، پیاپی خواستن چیزی را و در اصطلاح مقابل غرابت باشد، چنانکه معتاد ضد غریب است.» نزد مردم ما واژۀ «معتاد» بار منفی دارد و کسی را « معتاد» می نامند که به مواد مخدر عادت کرده باشد، کسی که اگر مثلاً تریاک، هروئین، کوکائین و امثالهم سر ساعت و در موعد مقرر به بدن او نرسد، جسمی و روحی درد و رنج و عذاب بکشد. در زندان عمومی به معتادی که…
-
دو طرز نگاه در سینما
بیشتر بخوانید: دو طرز نگاه در سینماتفاوت فلسفی بنیادین این دو نابغۀ سینمای ایتالیا چنین است: فدریکو فلینی: «بحران وجودی ». ویسکونتی: «جدال تاریخی و مبارزۀ طبقاتی» در جهان فدریکو فلینی هیچکس نمیتواند انسانیت را نجات دهد. نه روشنفکر، نه کارگر، نه کلیسا، نه سیاست؛ نجات در «ژرفای روان» است، در معنویت از دست رفته است و از آنجا که این معنا و معنویت مرده است، سقوط احتناب ناپذیر است. در جهان ویسکونتی نجات ممکن است، اما از دل تاریخ و نیروهای اجتماعی، نه از روان فردی. روشنفکر در فیلم «زندگی شیرین» اثر فلینی خودکشی میکند. چون فلینی از اساس به توانایی روشنفکر برای تغییر جهان…
-
طوطی هایِ شیرینِ سخن پارسی
بیشتر بخوانید: طوطی هایِ شیرینِ سخن پارسیآقا ما مخلصیم، آقا ما چاکریم، آقا ما نوکریم، آقا ما … … آقا ما مخلصیم، آقا ما چاکریم، آقا ما نوکریم، آقا ما …… من بیش از شانزده سال در شهر زیبای پاریس و حومه پشت فرمان تاکسی نشستم و روزی یازده تا دوازده ساعت در راه بندان جهنمی و سرسامآور این شهر رانندگی کردم؛ در این مدت به مرور با شاخصۀ عمدۀهر مردمی و هر ملّتی کم و بیش آشنا شدم، شاخصۀ ویتامیها مهربانی، نرمخوئی و ادب، آمریکائیها سادگی، ولنگاری و صاحب اختیاری، ژاپنیها نزاکت و خشکی، چینیها، به ظاهر ادب، ولی آب زیرکاه، آفریقائیها خونسردی و بیتفاوتی،…
-
ماه، آیتِ شب و محوِ آن
بیشتر بخوانید: ماه، آیتِ شب و محوِ آنشاید اگر آن جوان مسلمان متعصب و شریعتمدار پیله نمیکرد و در پناه «امام اول متقیان، مولا علی!!» سنگر نمی گرفت و سنگ و کلوخ نمیانداخت، بی شک من دراین سردنیا بهیاد بازداشتگاه پایگاه یکم مستقل شکاری، ماه گردون، «ابن اکوا» و فضا نوردهای آمریکائی نمیافتادم و این چند سطر را نمی نوشتم. هر چند به یقین میدانم اینکار بیفایده است، شیخ سعدی حق داشت وقتی میگفت: نرود میخ آهنین بر سنگ! آلبرت انیشتن نیز قرنها بعد همین مفهوم را به زبان دیگری بیان داشته است: شکستن اتم ساده تر ازشکستن پیشداوریها و باورهای دیرینۀ مردم است ( نقل به…
-
عُمرِ اعدام
بیشتر بخوانید: عُمرِ اعدامقدیمیترین قانون مجازات که بشریت تا به امروز شناخته، قانون حمورابی است که بیش از دو هزار سال پیشاز میلاد مسیح روی ستونی سنگی حک شده است و شهرت جهانی دارد. منشور حمورابیکه در سال 1901 میلادی در شوش ایران کشف شد، دارای « 282» ماده است. در نخستین سندی که از حمورابی، شاه بابل به یادگارمانده، برای بیست و پنج مورد جنایت، مجازات اعدام در نظر گرفته شدهاست. جرمهائی که در منشور حمورابی حکم اعدام داشتند عبارت اند از
-
نامهای به حسین دولت آبادی
بیشتر بخوانید: نامهای به حسین دولت آبادیجناب دولت آبادی عزیز. سلام . حسن رجب زاده هستم از سانفرانسیسکو یکی دو ماهی است که با ” گدار ” ت دست به گریبان هستم و از کار و زندگی افتاده ام !! چنان با جمال میرزا و معراج خرکش و صابر نقره فام و فلک و خدیجه و سماور ساز وجیران آتشی وهاجر و حاجی سفیدابی و کاروانسرا نشینان خو گرفته ام که انگار در این جهان آدمیزاد دیگری وجود ندارد . ای حسین حان ! تو خواب و راحت را از چشمان من گرفته ای و چنان مرا با صابر و جمال و معراج دست به یقه…
-
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
بیشتر بخوانید: گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوستبه یاد: اکرم فرمهینی فراهانی جانم كه تو باشي هربار كه فانوسام را بالا مي گيرم و درتاريكي گذشته ها به دنبال گمشده اي ميگردم، به ياد آن پسرك بي بضاعت روستائي، سكة تيموري و خاك سرخ «داشها» مي افتم. مردم ولايت ما به كورة آجرپزي مي گويند: «داش!» چرا؟ نميدانم. گيرم آن سكة كهنة تيموري و خاك سرخ داش هاي جنوب شهرسبزوار را هنوز فراموش نكرده ام. غرض كوره راه دولت آباد ما از پشت داش هاي سبزوار مي گذشت و من هر روز از اين راه پياده به دبيرستان مي رفتم. روزي از همين روزها، در گذر…
-
فردوسی، شاه و دین
بیشتر بخوانید: فردوسی، شاه و دینچند شب پیش در شاهنامه به فصلی رسیدم که اردشیر دراز دست (1) پیش از مرگ فرزندش ( شاپور) را پند و اندرز می دهد و نقش دین را در حکومت به او گوشزد میکند. ( 2) اینهمه سبب شد تا نگاهی گذرا به ساختار حکومت بیندازم و آنچه را که از یاد برده بودم، دو باره مرور کنم: حکومت پادشاهی، خلافت و ولایت فقیه: … خلافت، پادشاهی و ولایت فقیه، هر سه شکلهایی از حکومت متمرکز هستند، اما از نظر مشروعیت، شیوۀ انتخاب، ساختار قدرت و اهداف سیاسی– دینی تفاوتهای مهمی دارند. خلیفه و فقیه مشروعیت خود را از…
-
چهل سال گذشت
بیشتر بخوانید: چهل سال گذشتبه مناسبت چهلمین سال خاموشی غلامحسین ساعدی و ترجمۀ مجموعه قصۀ او به زبان فرانسه … غلامحسین ساعدي نویسندهای خلاق و پركار بود و اگر چه عمری به کفاف نکرد و بیش از چهل و نه سال در دنیای وارونه نماند، ولی در این عمر کوتاه چند رمان، چندین مجموعه قصه، چندین نمایشنامه، فیلمنامه، سفرنامه، جُنگ و دهها مقاله نوشت و برای نسلهای بعدی به یادگار گذاشت. همگان میدانند که ساواک شاه غلامحسین ساعدی را دستگیر، زندانی، شکنجه و تحقیر کرد و بنا به گفتۀ احمد شاملو: « آن مرد با آن خلاقیت جوشان اش، پس از شکنجه های جسمی…
-
عشق، شهوت و اختیار
بیشتر بخوانید: عشق، شهوت و اختیارفیلم (The Nature of Love ) «طبیعت، ماهیت یا ذات عشق» دوبلۀ فرانسوی آن ) Simple comme Sylvain) «ساده مانند سیلوان» اثری شاخص از سینمای معاصر (کانادا) است که با زبانی شاعرانه و هوشمندانه، تنش و درگیری میان فلسفه و تمنا (میل) ، عقل و بدن (جسم)، آزادی و وابستگی را به چالش کی گیرد وم یکاود
-
از چشم دیگران
بیشتر بخوانید: از چشم دیگرانپس از انقلاب بهمن 57، محمود دولت آبادی به فکر افتاده بود تا از داستان بلند «گاواره بان و اجباری»، فیلمی تهیه کند، این خبر را میترا و محسن مینوخرد به شهربار آوردند و گفتند که کارگردان خواهرم را برای ایفایِ نقش صفورا و مرا برای نقش قنبر، قهرمان فیلم انتخاب کردهاست، نویسنده بنا به دلایلی که من تا آخر نفهمیدم، منصرف شد؛ خوشبختانه مراد این کار برنیامد و از آنهمه خاطره ای بجا ماند: باری، منظور من از اشاره به فیلمی که ساخته نشد، همین خاطرهاست: محسن مینوخرد از این که قرار بود همسرش فیلمی بازی کند، به هیجان…
-
کازانووایِ فدریکو فلینی
بیشتر بخوانید: کازانووایِ فدریکو فلینیمن فیلمهای فدریکو فلینی را بیش از یک بار دیده ام، کازنووا را دو شب پیش برای بار سوم دیدم و این وجیزه را تهیه و تألیف کردم تا شاید او را بهتر بشناسم، بنظر من فلینی سینماگر نیست، بلکه جادوگر است. در سینمای فدریکو فلینی یکی از کلید واژهها (Spectacle) نمایش است؛ یعنی جهان به مثابه صحنهای بزرگ تأتر که انسانها روی آن مدام بازی میکنند، ماسک میزنند، خود واقعیشان را از انظار پنهان میکنند و در نهایت در دل نمایش گم میشوند. فیلم «کازانووا» یکی از روشنترین نمونههای این نگاه است. فلینی معتقد بود که تجربۀ واقعی انسان…
-
در مَسلَخ عشق جز نکو را نکشند
بیشتر بخوانید: در مَسلَخ عشق جز نکو را نکشندمن سه سال پس از پایان جنگ جهانی دوم به دنیا آمدم و در سالهایِ کودکیام در آن دیار مردم هنوز هراز گاهی از دوران جنگ و قحطی قصههای هولناکی نقل میکردند و از جمله این که خوار بار نایاب و یا کمیاب بوده و اهالی از ناچاری برگ درخت و ریشۀ گیاه و یا هر چیزی که به دستشان میرسیده، میخوردهاند. به احتمال زیاد مثل بالا نیز از آن روزگار بر سر زبان مردم ولایت ما افتاده بود و من بارها از مادرم شنیده بودم. «اگه آدم خوبی بود، سالِ قحطی میمرد.». اگرچه در آن سالها کنجکاو شده بودم،…
-
گُدار، رمان، جلد اول نقل از غرفۀ آخر – مليحة تيره گل
بیشتر بخوانید: گُدار، رمان، جلد اول نقل از غرفۀ آخر – مليحة تيره گلمجموعه ای که از آمیزش ویژگیهای یادشده، به نام رمان «گدار» فراهم آمده، مرا به عنوان یک خواننده، سه روز، یک نفَس با خود کشید و برد. به طوری که کتابِ نازنین، کاملاٌ شکسته و چرک و چروک شد؛ از بس که در کنار بشقاب غذا، توی رختخواب، روی «تردمیل» باز و بسته شد.
-
گفتوگوی مصطفی خلجی با حسین دولتآبادی درباره انتشار رمان «اُلنگ»
بیشتر بخوانید: گفتوگوی مصطفی خلجی با حسین دولتآبادی درباره انتشار رمان «اُلنگ»به تازگی رمان «اُلنگ» نوشته حسین دولتآبادی، از نویسندگان ایرانی تبعیدی، توسط انتشارات ناکجا در پاریس منتشر شده که جنبههایی از زندگی روستاییان در ایران را به نمایش میگذارد. این نویسنده در گفتوگو با رادیو فردا درباره این رمان، ادبیات روستایی و همچنین نوشتن به زبان فارسی در تبعید توضیح میدهد.
-
شعور و گلهایِ خشکیده
بیشتر بخوانید: شعور و گلهایِ خشکیدهسالها پیش درجائی به مناسبت نوشتم که «شعور» هیچ ربطی به میزان سواد، دانش و حتا ذوق و قریحه آدمیزاده ندارد، شاعر بی شعور و دانشمند بیشعور در این دنیا به فراوانی یافت میشود. تا آنجا که به یاد دارم، پدرم ترجیح میداد با سگ توی یک جوال برود ولی با آدم بیشعور حشر و نشر و مصاحبت نداشته باشد، بنظر من حق با آن مرد رند روزگاربود، بیشک اهل فرهنگ، هنر و ادبیات رمان مادام بواری را خواندهاند، شارل بواری، پزشکی که برای بار دوم ازدواج کرده و نو عروساش را به حجله میبرد، دسته گل خشکیدۀ شب عروسی…
-
-
چهار راه چه کنم؟
بیشتر بخوانید: چهار راه چه کنم؟نزدیک به چهل سال در شهری در حومۀ پاریس زندگی میکنم،، بازنشسته شده ام و دراین مدت از چند آشنا که بگذرم، حتا یک دوست فرانسوی پیدا نکرده ام و در شهر هیچ کسی را نمیشناسم که به جز سلام و عیلک و لبخندی ملیح و سفارشی، با او چند کلمه حرف بزنم. زن و مردی را که چند سال پیش، هراز گاهی در مسیر پیاده روی میدیدم و چند دقیقه در بارۀ آب و هوا و بحران سیاسی و احزاب حرف می زد و من مؤدبانه گوش میدادم، باز نشسته شدند و به شهرستانی در جنوب فرانسه رفتند، هر…
-
جدال با فراموشی
بیشتر بخوانید: جدال با فراموشیجنایتکاران و فاشیست ها را هرگز فراموش نکنید. نه، جرم ها و جنایت های تاریخی مشمول مرور زمان نمی شوند
-
مهتاب و کاکلِ سپیدِ سهند
بیشتر بخوانید: مهتاب و کاکلِ سپیدِ سهندمهتاب در دوران جا بهجائی عظیم و تاریخی مردم ما ناپديد شده بود و من شعری کوتاه پشت عکس نو جوانی او نوشته بودم که در روزهای آخر به دست کتایون افتاده بود و هر ازگاهی آن را زیر لب زمزمه می کرد.مهتاب مانند مرغی از بام سهند پریده بود و از او یادگاری به جا مانده بود که در آن همه سال پارهای، جزئی جدائی ناپذیر از وجودم شده بود و شب و روز با من بود.
-
عادلهایِ خشمگینِ وطنی
بیشتر بخوانید: عادلهایِ خشمگینِ وطنی… در دوران کودکی این مثل را بارها از پدرم شنیدم: «شاعر زمین خالی نگذاشته » اگر درست فهمیده باشم منظور ایناست که اهل هنر به همۀ مفاهیم کلی انسانی پرداخته اند و در بارهاش شعر سرودهاند، داستان، نمایشنامه و فیلمنامه نوشتهاند و اینهمه را به شکلهای متفاوتی بیان کرده اند یا بیان میکنند: برای نمونه به خشونت، عفو، انتقام، عدالت و اجرای عدالت اشاره میکنم. منتها از آنجا که این «مفهوم» پیش از فیلم «یک تصادف ساده» به کارگردانی جعفر پناهی، در نمایشنامۀ «عادلها» اثر آلبرکامو به زیبائی بیان شده است و از آنجا که آلبرکامو نمایشنامۀ عادلها را…
-
رویِ لبۀ تیغ
بیشتر بخوانید: رویِ لبۀ تیغپس از تماشای فیلم مستند «لبۀ تیغ» اثر بهمن مقصود لو در پاریس چند سطری در معرفی فیلم، تمجید و قدردانی از این هنرمند مسؤل، زحمتکش و سختکوش نوشتم ودر دنیای مجازی چاپ کردم، ولی از آنجا که دوربین فیلم برداری، هنر عکاسی و سینمای مستند از اروپا ( غرب) به ایران آمده، به صرافت افتادم تا نگاهی به تاریخ فیلم مستند درخارج و در ایران بیاندازم و تا آنجا که مقدور و میسر است با اشاره به سایر مستند سازهای بزرگ معروف، به کار، آثار و زندگی فرهنگی و هنری بهمن مقصودلو بپردازم و حق مطلب را آن طور…
-
خانۀ تاریک قلب
بیشتر بخوانید: خانۀ تاریک قلبدر روزگار جوانی، در ولایت بادها، با مردی دوست شده بودم که مدرسه را در کلاس پنجم ابتدائی به ناچار رها کرده بود، ولی به باور من، نویسنده و فیلسوفی شفاهی بود. این رفیق شفیق، مدتی رانندۀ شرکت روغن پارس شده بود و با تریلی شرکت روغن مایع از بندر عباس به تهران میآورد و من هراز گاهی که فرصتی دست میداد، با او به سفر میرفتم و از مصاحبت و هم نشینی با او لذت میبردم و سیر نمیشدم. رفیق عزیز من بذله گو و طنّاز مادر زاد بود و هربار که لب به سخن باز میکرد، همه از…
-
شاهکار خلقت (1)
بیشتر بخوانید: شاهکار خلقت (1)فصلی از رمان « چکمۀ گاری» سرکار استوار طبا روزی چند بار به من سر میزد و وراجی میکرد: «من به عمرم لب به قلیون تنباکو نزدم، با دود و دم میونهای ندارم. زن و شراب و شلاق، بهترین لذت زندگی! زن و شراب و شلاق! گیرم هوشی تا اسم زن میشنوه؛ کهیر میزنه، به خدا خواجهست.» «چی شده، انگار قهر کرده و با تو حرف نمی زنه؟» «خفه خون گرفته، داره منو دقمرگ میکنه.» میانۀ آنها دوباره شکراب شده بود، هوشنگ او را جواب کرده بود، لب فروبسته بود و با او همکلام نمیشد. سرکاراستوار که تنهائی و خاموشی…
-
شعر مفید، شعر مضر
بیشتر بخوانید: شعر مفید، شعر مضرمن آثار احمد کسروی، از جمله تاریخ مشروطیّت، را در جوانی خواندهام، از او آموختهام، قدر و ارزش آثار او را میدانم و ارج میگذارم؛ هر چند با همة افکار و عقاید و نظریات او موافق نیستم. باری، کتاب «حافظ چه میگوید» کسروی را دیروز دو باره مرور کردم تا به یاد میآوردم چرا آرمان و آرزوی آن مرد پاک نهاد در امر پاکسازی ذهنیّت مردم از خرافات و نجات آنها از بد بختی و فلاکت به «کتابسوزان» منجر شده بود. باری، در میزان دانش، میهن پرستی، مردم دوستی، غرور ملی، شجاعت و جسارت احمد کسروی هیچ شک و تردیدی…
-
-
شیشۀ عینک
بیشتر بخوانید: شیشۀ عینکشیشۀ عینک P روی شیشۀ عینکم خط افتاده، یک سال پیش به محمودی تلفن زدم، گفتم روی شیشۀ عینکم خط افتاده. محمودی گفت: «روی قاب عینک یا شیشۀ عینک.» گفتم: «قاب که ترک خورده، ولی مشکل امروز من به قاب ربطی ندارد، حالا هم دارم در بارۀ شیشه عینکم صحبت میکنم.» محمودی گفت: « کجای شیشه خط افتاده؟» گفتم: « عجب سؤالی، گیرم بالا یا پائین یا وسط، به هر حال روی شیشه خط افتاده» محمودی گفت: « خط خوردگی اطراف شیشه را می شود نادیده گرفت، اما اگر روی دایرۀ مرکزی خط افتاده باشد، باید کاری کرد.» به محمودی…
-
پَرِش خیال
بیشتر بخوانید: پَرِش خیالمن حدود هفتاد دو سال پیش به مدرسه رفتم و شگفتا که روز نام نویسی را هنوز به یاد دارم، بی شک پدرم آن روز گرفتار بود و من تنها به مدرسه رفته بودم. فراش مدرسه اسم بچههای کلاس اول را در دفتر بزرگی که رویِ میز گذاشته بود، از روی شناسنامه های آنها یادداشت میکرد و آنها را بهحیاط مدرسه میفرستاد. نوبت به من رسید، شناسنامهام را گرفت؛ گیرم برخلاف معمول به آن نگاه نکرد و اسمم را پرسید. مأخود به حیا و زیر لب جواب دادم: «حسین بیداری، آقا» «اسم پدر؟» «کربلائی عبدالرسول» فراش مدرسه پدرم را شناخت…
-
خبر راه دور
بیشتر بخوانید: خبر راه دورتمام دوستان من زیر پلکهای من مردند نه! زمین پهناور نیست* نسل ما به منزل آخر نزدیک شدهاست و چندان غیر منتظره و دور از انتظار نیست اگر هر از گاهی خبر مرگ مادری، پدری، عزیزی، هنرمندی، دانشمندی و مبارزی از راه دور و نزدیک به گوش میرسد و اگر، کم و بیش هر روز، یادنامهها، نکوداشتها و عکس و تفصیلات این اسیران خاک در دنیای مجازی بچشم میخورد.باری، مرگ تنها حقیقت غیر قابل انکار است که همه از شاه تا گدا، از سردار تا سرباز، در برابرش زانو میزنند و سرانجام سر تسلیم فرود میآورند. گیرم بودهاند و هستند…
-
مردی که صدا می شنید
بیشتر بخوانید: مردی که صدا می شنید… چندی پیش با پیرمردی آشنا شدم که شباهت نزدیکی به پیری من داشت و شگفتا که مثل من نیمۀ دوم عمرش را دور از یار و دیار و در میان مردم بیگانه گدرانده بود و در تنهائی پیر شده بود، آشنای من که از این شباهت حیرت کرده بود و به وجد آمده بود، میگفت: از مدتها پیش «صدا» میشنید، میگفت: گاهی عاصی میشد، از خانه بیرون میزد تا شاید در کوچه و خیابان، توی پارک از شر «صداها» راحت می شد، گیرم بیفایده، صداهای آشنا همه جا بودند و همیشه او را غافلگیر میکردند: «دست از سر ریشهها…
-
گزارش یک قتل
بیشتر بخوانید: گزارش یک قتلتا به امروز چندین بار ازخودم پرسیده ام که آیا یادداشتهائی که در فیس بوک می نویسم، به اصطلاح «به درد دیگران میخورد؟» باعث ملال خاطرخواندگان احتمالی نمی شود و به اعتراض زیر لب زمزمه نمیکنند: «خب؟ اینهمه به ما چه ربطی دارد؟» صادقانه عرض میکنم اگر از من بپرپسند، هیچ جوابی ندارم و به آنها حق میدهم. با اینهمه هر روز اتفاقی هرچند نه چندان مهم در کنار این برکۀ آرام و پرت افتاده میافتد،وسوسه میشوم و چند سطری در این صفحه بنویسم، از جمله: دیروز غروب همراه همسفرم به سینمای این شهر رفتیم تا فیلم : زنی که…
-
گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
بیشتر بخوانید: گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)این گفتگو با آقای مصطفی خلجی در سه نوبت انجام گرفته است
-
گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)
بیشتر بخوانید: گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول). این گفتگو با آقای مصطفی خلجی در سه نوبت صورت گرفته است
-
گلدان ِمنقشِ سفالی
بیشتر بخوانید: گلدان ِمنقشِ سفالیبزرگوار، … در این شهر با پناهنده ای عراقی آشنا شده بودم، گاهی او را جلو قهوه خانه می دیدم و سری به آشنائی تکان می دادم. آشنای عراقی من نویسنده و اهل کتاب بود و هربار او را می دیدم، مشتی کاغد روی میز پخش و پلا کرده بود و مینوشت. چند سال گذشت و از چشم افتاد. پس ازمدتها او را به تصادف در حاشیۀ خیابان دیدم، پیر، فرتوت و تکیده شده بود و در آن غروب دلگیر، تنها، سر به زیر و متفکر قدم می زد. یکدم از ذهنام گذشت که من نیز چند سال دیگر، به…
-
نویسندة آموزگار
بیشتر بخوانید: نویسندة آموزگار«… غم این خفتۀ چند خواب در چشم ترم میشکند» این کلام دلنشین نیما، وصف حال هنرمندان و انسانهائی بود که در روزگار پلشت و سیاه، ناظر جامعهای بودند که علیرغم زرق و برق ظاهریاش تا مغز استخوان پوسیده بود و رو به تباهی و تجزیه میرفت. سردمداران مشاطهگر، شتابزده، ویرانیها را بزک میکردند و وسمه بر ابروی کور میکشیدند و سوار بر خر مراد، به گمان خود چهار نعل به سوی دروازههای تمدن میتاختند و هرگز نمیرسیدند. فصل، فصل چپاول و غارت بود و حاکمیت رذالت. سالها قبل بساط احزاب را برچیده و…
-
آزادی اندیشه و بیان
بیشتر بخوانید: آزادی اندیشه و بیان( بی حصر و استثناء) دنیا از تصدق سر انترنت در این دوره و زمانه آنقدر کوچک شده است که هر صدائی، از دور ترین نقطه به گوش منزوی ترین آدمها میرسد و اگر کنجکاو باشد، در جریان مباحث فرهنگی- هنری و سیاسی و حوادث و فجایع دنیا قرار میگیرد. یا به زبان دیگرهمه چیز در فضاست، در هواست و آدمی آن را بهقول عرب استنشاق میکند. باری، از آنجا که انسان موجودی اجتماعی و سیاسیاست و در برابر جامعۀ انسانی مسؤلیت و تکلیف دارد، بر کنار و خاموش نمیماند و مداخله میکند. هرچند هستند کسانی که می گویند:…
-
چون به گَردَش نمیرسی واگرد
بیشتر بخوانید: چون به گَردَش نمیرسی واگردهامون کارگردان و سناریست داریوش مهرجوئی دیر زمانی است که روانشناسی و روانکاوی به عرصۀ هنر و ادبیات وارد شده و آن را هم در شکل و هم در محتوا تحت تأثیر قرار داده است. کنکاش در ذهن شخصیتها از طریق تداعیها که به آن «ذهن سیال» میگویند به هنرمند مجال میدهد تا خود را از بند زمان تقویمی برهاند و آزادانه در جهت تکمیل و تکامل پرسوناژها و در نتیجه ساختمان اثرش میان گذشته و حال و آینده به پرواز درآید و ژرفاهای روح و زوایای تاریک و پیچاپیچ روابط و مناسبات اجتماعی را بکاود. در چنین روش و…
-
همۀ ما از «تاریکخانۀ» صادق هدایت بیرون آمدهایم (۱)
بیشتر بخوانید: همۀ ما از «تاریکخانۀ» صادق هدایت بیرون آمدهایم (۱)حاصل گفتگوی دراز مدت و یکسالۀ دو تن از هنرمندان ایران با محمود دولتآبادی، کتابی است حجیم به نام «ما نیز مردمی هستیم.» گفت و شنود که در فضائی دوستانه و با شیفتگی انجام گرفته، پایبند هیچگونه قاعده و قانون رایج مصاحبه نیست و ناگزیر دامنۀ گستردهای در همۀ زمینهها پیدا کرده است. با آنکه «امیرحسین چهلتن و فریدون فریاد» در آخر تلاش کردهاند نظمی و ترتیبی به گفتههای نویسنده بدهند و آن را زیر عناوین مختلفی تدوین کنند، آشکارا پیداست که در برابر او عاجز ماندهاند و هرگز نتوانستهاند بر کره اسب وحشی کلام و خیال نویسنده لگام بزنند و او را از بیراهه رفتنها باز دارند.…
-
در خلوت دوست
بیشتر بخوانید: در خلوت دوست«نامههای بزرگ علوی به باقر مؤمنی» مؤلف: باقر مؤمنی عزیزی را در ایران میشناختم که هر بار قصه و یا رمانی میخواند، در صفحه سفید آخر کتاب دریافتها و تأثراتش را به اختصار و با خط خوش مینوشت و کتاب را کنار میگذاشت. در واقع تا از فضای کتاب و موضوع بیرون نیامده و حسها و ادراکش غبار نگرفته بودند. این پروانههای خوشرنگ و بازیگوش را با مهارت شکار میکرد و برکاغذ نقش میزد. آدمی بودکه بر ذهن وخیال و افکارش تسلط شگفت انگیزی داشت و در بیان آن ها به ریخت و قواره دلپذیر و منسجم و قالب مناسب سرآمد…
-
آقایِ اطلسی
بیشتر بخوانید: آقایِ اطلسینقل از «ماه مجروح» مجموعه آثار کمال رفعت صفائی آقای اطلسی تا همین پارسال با ما همخانه بود، خودش میگفت: «در مورد خودش کمتر قضاوت میکرد» منهم به هر حال نمیتوانستم به صراحت بگویم دیوانه شدهاست. اصلاً هیچ وقت در مورد دیوانگی صحبت نکردیم. باران که میبارید، از باران میگفتیم، برف که میبارید، خودش میرفت بخار روی شیشه را پاک میکرد و مثلاً از اولین خاطرة بارش برف و سردی هوا حرف میزد. اگر روزی آفتاب داشتیم، از آفتاب جنوب میگفت. به هرحال همینطور تعریف میکرد، از بزرگترین ماهیای که خودش بهدست خودش صید کرده بود، از بالا بلندترین درختی…





































