Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • حسین دختر

    اگر اشتباه نکنم ماکسیم گورکی در جائی به نویسندگان جوان گفته است: «یک انسان بد از یک کتاب خوب بهتر است.» نقل به معنی. این نویسندۀ بزرگ روس به انسان و انسانیّت باور داشت و رگه‌های انسانی و انسانیّت را حتا در وجود «واسکا سرخه»، باجخور شریر فاحشه خانه پیدا می‌کرد. غرض، من این سخن…ادامه “حسین دختر” »

    بیشتر بخوانید: حسین دختر
    حسین دختر
  • توله سگ سیاه

    … از مدت‌ها پیش، چند نفر از روستاها و شهرهای اطراف به قلعۀ ما آمده، ماندگار و ساکن شده بودند، با اینهمه هنوز کلمۀ «غیره» به معنای «غریبه» یا «بیگانه» را، دنبال اسمشان یدک می‌کشیدند. مثل «رمضون غیره». در میان غیره ها «علی قاینی» استثنا بود، علی اگر چه از شهر قاین یا حوالی آن…ادامه “توله سگ سیاه” »

    بیشتر بخوانید: توله سگ سیاه
    توله سگ سیاه
  • جالیزبان، کولی‌ها و آزادی

    … انتظار در قفس آهنی و چشم به ‌راهی مسافر ملال انگیز و کسالت بار بود و من به همین دلیل هرگز در فرودگاه‌ها نمی‌ماندم و رانندگی در راه بندان‌های جهنمی پاریس را به انتظار و دلشوره ترجیح می‌دادم. گاهی انتظار در فرودگاه‌ها به دو ساعت حتا به سه ساعت و‌اندی می‌رسید و زمان مانند…ادامه “جالیزبان، کولی‌ها و آزادی” »

    بیشتر بخوانید: جالیزبان، کولی‌ها و آزادی
    جالیزبان، کولی‌ها و آزادی
  • ماهی دودی، در انتظار گودو (1)

    من در همان روزهای اول مهاجرت اجباری و جلای وطن، در مهمانخانۀ «دوران» آنکارا متوجه شدم چیزهای با ارزشی را در وطن‌ام جا گذاشته‌ام که در هیچ کجای دنیا دوباره به دست نخواهم آورد. از آن‌جمله دوستان نازنینی را می‌توانم نام ببرم که آرزو و حسرت دیدار دو بارۀ شماری از آن‌ها به دل‌ام ماند،…ادامه “ماهی دودی، در انتظار گودو (1)” »

    بیشتر بخوانید: ماهی دودی، در انتظار گودو (1)
    ماهی دودی، در انتظار گودو (1)
  • بُقچِه، بچّه

    نام مادرم فاطمه بود، گیرم پدرم او را همیشه و همه جا «مادر ‌محمود» صدا می‌زد. از آن‌جا که به‌باور شیعیان فاطمه، همسر علی‌ابن ابیطالب زنِ پاکدامن و پارسا و نمونة کامل زنِ مسلمان بوده است، پدرم، آن مرد رند و هشیار و عیار زمانه اغلب به طنز و کنایه می‌گفت: فاطمة آخوندها اگر زنده…ادامه “بُقچِه، بچّه” »

    بیشتر بخوانید: بُقچِه، بچّه
    بُقچِه، بچّه
  • رمان کم نطیر «دکتر گلاس»

    یلمار امیل فردریک سودربری « Hjalmar Emil Fredrik Söderberg » ( ۱۸۶۹ – ۱۹۴۱) رمان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس، شاعر و روزنامه‌نگار سوئدی بود. مشهورترین رمان او دکتر گلاس که در سال 1905 منتشر شده یکی از آثار مهم ادبیات سوئد محسوب می‌شود که همچنان مورد توجه است و هنوز خوانندگان بسیاری دارد. رمان به شکل یاد داشت‌های…ادامه “رمان کم نطیر «دکتر گلاس»” »

    بیشتر بخوانید: رمان کم نطیر «دکتر گلاس»
    رمان کم نطیر «دکتر گلاس»
  • خشت خام و آینه

    بی‌شک شما نیز مانند اینجانب بارها این سخن را شنیده‌اید: «آن‌چه در آینه جوان بیند/ پیر در خشت خام آن بیند». بنا براین ادعا انسان تا روزگار پر فرار و نشیبی را از سر نگذراند و تا به پیری نرسد، همه چیز را درخشت خام به روشنی نمی‌بیند. اگر چه این سخن دربارۀ همۀ پیران…ادامه “خشت خام و آینه” »

    بیشتر بخوانید: خشت خام و آینه
    خشت خام و آینه
  • حمارِ پیر و قالِ موشِ صحرائی

    اگرچه از مدت ها پیش تصمیم گرفته بودم جواب جانثاران، فدوی ها و شیفتگان فاشیست ها را ننویسم و با سکوت برگزار کنم، ولی این روزها که شبح فاشیسم در دنیای ما پرسه می زند و هر روز هواداران و سینه چاکان بیشتری در میان ایرانیان پیدا می کند، این روزها که شماری به ترامپ…ادامه “حمارِ پیر و قالِ موشِ صحرائی” »

    بیشتر بخوانید: حمارِ پیر و قالِ موشِ صحرائی
    حمارِ پیر و قالِ موشِ صحرائی
  • در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی

    داستان بلند تازه ی است از حسين دولت آبادی، که پيش از اين علاوه بر رمان و چند داستان و فيلمنامه که از او در ايران چاپ و اجرا شده، در خارج نيزمقالات انتقادی و قصّه هائی در مجلاّت از او به چاپ رسيده است و بعلاوه نمايشنامه های او با عناوين «آدم سنگی» و…ادامه “در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی” »

    بیشتر بخوانید: در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی
    در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی
  • سایۀ دست

      پس از مدت‌ها سعادت دیدار چندنفر از دوستان و هموطنان اهل فرهنگ و هنر دست داده بود، در آن گوشۀ دنج و خلوت بالاخانۀ قهوه خانه، گرد نشسته بودیم و هر کسی در بارۀ موضوعی حرف می‌زد: چاپ و پخش آثار نویسندگان تبعیدی و مشکلات آن در خارج از کشور… مشکلات ناشرها و نویسنده‌ها، شعر…ادامه “سایۀ دست” »

    بیشتر بخوانید: سایۀ دست
    سایۀ دست
  • شبِ هول

    فصلی از رمانِ  «اَُلنگ» فرّاش مدرسه چند بار از جلو خانة خالو‌ خداداد می‌گذرد؛ هربار به در‌ حیاط نزدیک می‌شود؛ یک‌دم مردّد پا به پا می‌مالد و باز راه می‌افتد. بار آخر نگاهی به دریچة گردِ بالاخانة همسایه می‌اندازد؛ کوبة در را کورمال کورمال پیدا می‌کند، دیوانه وار در می‌زند و منتظر و گوش به‌زنگ…ادامه “شبِ هول” »

    بیشتر بخوانید: شبِ هول
    شبِ هول
  • انسان تبعیدی، انسان مهاجر

    انسان تبعیدی، انسان مهاجر (1) P اگرچه همه چیز با زمان می‌رود، ولی مفاهیم به ندرت به مرور زمان عوض می‌شوند و تغییر می‌کنند. تبعید از دیرباز به معنای « نفی‌ بلد» بوده است و هنوز که هنوز است به همین معناست. مهاجرت نیز از آغاز تاریخ به معنای جا به جائی جغرافیائی و کوچ…ادامه “انسان تبعیدی، انسان مهاجر” »

    بیشتر بخوانید: انسان تبعیدی، انسان مهاجر
    انسان تبعیدی، انسان مهاجر
  • از دل برود هر آنکه از دیده برفت

    … در سال های نخستين تبعید که زخم‌ام ‌هنوز تازه بود، در آن سال‌هائی‌که جسم‌ام در اين‌جا بود و جانم مدام در کوه و دشت و دریا و آسمان وطن‌ ام پرسه می‌زد، در‌ آن سال‌های نکبتِ جلای وطن، دوری، تنهائی، اندوه و دلتنگی، نامه ها جایگاهی ویژه ای در قلب‌ام یافته بودند، نامه‌ها قاصدک‌هائی…ادامه “از دل برود هر آنکه از دیده برفت” »

    بیشتر بخوانید: از دل برود هر آنکه از دیده برفت
    از دل برود هر آنکه از دیده برفت
  • نق زدن و نقد کردن

    ‘ ادوارد سعید ‘ متفکر و منتقد فلسطینی تبار در کتاب “روشنفکر کیست؟ روشنفکری چیست؟ ” ، می گوید: وظیفه روشنفکر، “ نقد نهادهای قدرت ” است. یک اصل مهم که در طول تاریخ در عرض جغرافیا به اثبات رسیده است این است که قدرت بدون نقد فساد می آورد. اخلاقی ترین آدم ها هم…ادامه “نق زدن و نقد کردن” »

    بیشتر بخوانید: نق زدن و نقد کردن
    نق زدن و نقد کردن
  • سخنان نقش روی دیوار

    من سال‌ها پیش در ایران هزار و یک شب را در روستاهای شهریار خوانده ام، خیلی پیش تر از آن، در کودکی، برخی از حکایت‌های شهرزاد را در شب های زمستان، پشت کرسی، از زبان ملا چروی، همسایه مان، شنیده‌ام. از شما چه پنهان، پس از سال‌ها دوست عزیزی دو جلد هزار و یک شب،…ادامه “سخنان نقش روی دیوار” »

    بیشتر بخوانید: سخنان نقش روی دیوار
    سخنان نقش روی دیوار
  • من به مرده لگد نمی زنم

    من دریای توفانی و خشمگین را‌ یک ‌بار دیده‌ بودم، وحشت و هراس مرگ را روی لنجی لکنته که به دام افتاده بود، تجربه کرده‌ بودم. در آن روز کاکل سفید و کف‌آلود هر خیزابی که به سوی لنج فرتوت ما می‌شتافت، به هیبت عزرائیلی بود که دم به دم نزدیک و نزدیکتر می‌شد و…ادامه “من به مرده لگد نمی زنم” »

    بیشتر بخوانید: من به مرده لگد نمی زنم
    من به مرده لگد نمی زنم
  • بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»

    من سرخوشی، سرزندگی؛ شادخواری پدرم را به ارث نبرده بودم، بلکه مانند مادرم به غم و غصه، غمخواری و‌دلسوزی گرایش پیدا کرده بودم. از آن‌جا که در‌ ایام جره‌گی با تعزیه آشنا شده بودم، بی شک ملودرام برمن اثر گذاشته بود. شاید به همین سبب رفتار و کردار وگفتار امان‌الله به ‌مذاق‌ام خوش آمده بود…ادامه “بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»” »

    بیشتر بخوانید: بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»
    بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»
  • اُلنگ

    اقدس به تنگنا افتاده و از شّر فراری‌ها خلاصی ندارد. لنگة در را می‌بندد، مدتی دورخوش می‌چرخد و درمانده بیخ دیوار سرلک می‌نشیند. باد زوزه می‌کشد و خیال او را تا بیابان، تا گلّة خالو خداداد می‌برد. چوپان گله را خوابانده، چوخائی به سرکشیده و در دامنة تپة ماسه‌ای، نه‌ چندان دور از ببری مچاله…ادامه “اُلنگ” »

    بیشتر بخوانید: اُلنگ
    اُلنگ
  • اُلَنگ

    اُلَنگ در زبان ترکی به معنای مرتع، سبزه زار، چمن و یا مرغزار است. گویا در دوران فئودالیسم، بزرگ مالکی و خانخانی، بعضی از آن‌ها النگی شخصی داشته‌اند. در ولایت ما اگر چه النگ وجود نداشت، و یا این که من ندیده و نشنیده بودم، ولی این واژه وارد زبان و فرهنگ مردم، (اصطلاحات، مثل‌ها…ادامه “اُلَنگ” »

    بیشتر بخوانید: اُلَنگ
    اُلَنگ
  • مصالحه با خویشتن خویش

    مرد آنست که در خویشتن خوش به غلط نیفتد. «عطار» این روزها هربار به عمر از کف رفته، فرصت باقیمانده و این‌همه طرح و کار ناتمام می‌اندیشم، اضطراب و دغدغه به‌سرا‌غ ام می‌آید و تصمیم می‌گیرم از خیر فیس بوک و خرده کاری بگذرم و فقط به کار اصلی ام بپردازم، با وجود این هربار‌…ادامه “مصالحه با خویشتن خویش” »

    بیشتر بخوانید: مصالحه با خویشتن خویش
    مصالحه با خویشتن خویش
  • اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض ما

      این بار رذالت و شناعت در گورستان پرلاشز، درتبعید رخ داد.  سال‌ها است که جیره خواران و مزدوران حکومت ننگ و نفرت و جنایت اسلامی عزیزان مردم ما را گور به گور می‌کنند، سنگ قبر شاعران و آزادیخواهان میهن ما را می‌شکنند و در تبعید، فاشیست‌هائی که با وعده‌های دولت اسرائیل، این نماد جنایت علیه…ادامه “اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض ما” »

    بیشتر بخوانید: اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض ما
    اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض ما
  • جرم‌ها و جنایت‌های تاریخی مشمول مرور زمان نمی‌شوند.

    گابریل گارسیا ماکز، نویسندۀ کلمبیائی‌ داستان کوتاهی دارد بنام «ماریا خوشگله» یا « ماریا دلبر». ماریا زن زیبائی ‌‌‌‌است که از چند مشتری‌ سرشناس و متمول هفته‌ای یکی دوبار در خانه‌اش پذیرائی می‌کند. از ذکر و شرح جزئیات داستان می‌گذرم، این زن، هفته‌ای یک‌بار به‌ گورستان شهر می‌رود و روی قبر سه نفر می‌نویسد: «فراموش…ادامه “جرم‌ها و جنایت‌های تاریخی مشمول مرور زمان نمی‌شوند.” »

    بیشتر بخوانید: جرم‌ها و جنایت‌های تاریخی مشمول مرور زمان نمی‌شوند.
    جرم‌ها و جنایت‌های تاریخی مشمول مرور زمان نمی‌شوند.
  • قلمستان

    … قلمستان نام باغی‌است که «چلمرد» پس از عمری کار، زحمت و ذلّت درخت های آن را به بار آورده است. حوادث نمايشنامه در اين باغ و حوالی آن و خانة چلمرد اتفاق می‌افتند. چلمرد در آن دیار بیگانه‌است و سال‌ها پیش، پس از مرگ همسر جوان‌اش، همراه فرزند خردسال‌اش «بمان» از روستاهای همدان به آن‌جا آمده و قلمستان…ادامه “قلمستان” »

    بیشتر بخوانید: قلمستان
    قلمستان
  • دروان

    دوران نخستین بار در سال 1363خورشیدی، در شرایط بحرانی، شتابزده، آشفته و مغشوش نوشته شد. در آن زمان به اجبار جلای وطن کرده بودم و در آنکارا به انتظار سرنوشت به سختی روزگار می‌گذراندم و اگر از چند روز بگذرم، هر روز و هر شب می‌نوشتم. این دستنوشته نزدیک به سی و شش سال با…ادامه “دروان” »

    بیشتر بخوانید: دروان
    دروان
  • رویایِ سفیدِ مادر

         … درخانة سوسن آب، مادرم هرازگاهی اسپند دود می‌کرد، سر نماز ورد می‌خواند تا همسایه‌ها و مردم تنگ نظر جوانان او را چشم نمی‌زدند. پدرم از بالای عینک «فاطمة زهرا» را می‌پائید و به تمسخر سر می‌جنباند. با این‌همه‌ اگر کسی اسم فرزندان آن‌ها را به‌ زبان می‌آورد، به مادرم می‌گفت: «… مادر محمود،…ادامه “رویایِ سفیدِ مادر” »

    بیشتر بخوانید: رویایِ سفیدِ مادر
    رویایِ سفیدِ مادر
  • رشتۀ پوسیدۀ پیوندها

    دوسال پیش دوستی از راه دور مرا پند و اندرز می‌داد و پیوندهای خونی ما را یادآوری می‌کرد و این‌که: برادری دروغ نمی‌شود و کارد که به استخوان برسد، می‌ایستد. نصایح خیرخواهانۀ او باعث شد تا به پیوندهای خونی، پیوندهای عاطفی و شناسنامه‌ها فکرکنم و چند سطری را در این باره بنویسم. هفتۀ گذشته عزیزی…ادامه “رشتۀ پوسیدۀ پیوندها” »

    بیشتر بخوانید: رشتۀ پوسیدۀ پیوندها
    رشتۀ پوسیدۀ پیوندها
  • گذرِ زمان

    زمان دشمن نامرئی، دشمن خونی آدمیزاده است؛ هیچ قدرتی قادر نیست جلو گذر زمان را بگیرد. هیچ قدرتی، نه، زمان می گذرد و همه چیز با زمان می رود. همه چیر… باری، در سال‌های اول مهاجرت اجباری و دوری از یار و دیار، نامه فرشته‌ای بود که از آسمان‌ها نازل می‌شد. این فرشته حتا اگر…ادامه “گذرِ زمان” »

    بیشتر بخوانید: گذرِ زمان
    گذرِ زمان
  • هدف ادبیات

        سال‌ها پیش، در بازداشتگاه ارتش، هم اتاقی ( هم بند) من گاهی که از درد و هجوم افکار سیاه کلافه و بی‌تاب می شد، از جا بر می خاست و تلاش می کرد تا سرش را ار ریشه در آورد و لب طاقچه بگذارد، باری، آرزوی آن جوان عصبی این بود که مخ‌اش را اگر…ادامه “هدف ادبیات” »

    بیشتر بخوانید: هدف ادبیات
    هدف ادبیات
  • تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس

    مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو دیروز دوست عزیزی عکسی دربارۀ «ذهن نویسنده» با واتساپ فرستاد و مرا به‌ یاد مطلبی انداخت که نزدیک به دو سال پیش نوشته بودم: ناپلئون بناپارت و دکۀ غلوم ملاشمس. … ناپلئون بناپارت گویا در جائی گفته‌یا نوشته است:…ادامه “تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس” »

    بیشتر بخوانید: تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس
    تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس
  •  زلفِ کجِ کوشیرانی

    فصلی از رمانِ « خاک دامنگیر» چند سال از دوران هنرآموزی‌ام گذشته بود و بسیاری از یادها با بادها رفته بودند، با این‌همه روزی که پا به زندان جمشیدیه گذاشتم، به یاد مرکز آموزش‌ها و کلنل شاداب و سرخوش آمریکائی افتادم: «! I’m here » در مرکز آموزش‌ها سه ماه زودتر از همقطارها امتحانات زبان…ادامه “ زلفِ کجِ کوشیرانی” »

    بیشتر بخوانید:  زلفِ کجِ کوشیرانی
     زلفِ کجِ کوشیرانی
  • مردم قلعۀ ما

    به یاد دوست، به یاد «اکبرشهریار» که امروز خبرش را آوردند. در آن ولایتی که من به دنیا آمدم، مردم معتقد بودند: «اوستا زاده، پشت کمر پدرش نیم اوستاست» در این باور پاره ای از حقیقت وجود داشت. من در دکان سلمانی پدرم، الفبای این حرفه را یاد گرفتم و گاهی سر بچّه‌های مدرسه و…ادامه “مردم قلعۀ ما” »

    بیشتر بخوانید: مردم قلعۀ ما
    مردم قلعۀ ما
  • جهانی پر از دروغ

    جنگ واژه‌ی منحوسی است که در زمانۀ ما، هر روز و هر شب بیش از هزار و یک بار به زبان های مختلف بیان می‌شود و در چهار گوشۀ جهان صدها و صدا کارشناس، در رادیوها و تلویزیون‌ها و متینگ‌ها آن را تفسر و تعبیر می‌کنند؛ گیرم هرگز و هیچگاه یک سر سوزن از رنجی…ادامه “جهانی پر از دروغ” »

    بیشتر بخوانید: جهانی پر از دروغ
    جهانی پر از دروغ
  • خسرو پرویز و پینه دوز

    نفرت از حکومت جهل و جنایت اسلامی و آخوندها باعث این توهم شده است که گویا پیش‌‌‌‌ از حملۀ اعراب به ایران و شکست یزگرد سوم، مردم ما زیر سایۀ شاهنشاهان هخامشی، اشکانی، ساسانی و دین زردشتی، در بهشت برین زندگی می‌کرده‌اند. اگر از مردم ساده لوح و کسانی‌که با تاریخ بیگانه اند، بگذریم، شماری…ادامه “خسرو پرویز و پینه دوز” »

    بیشتر بخوانید: خسرو پرویز و پینه دوز
    خسرو پرویز و پینه دوز
  • دَمِ مسیحائی

    فیضِ روحُ القُدُس ار باز مدد فرماید/ دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد  « حافظ» .در افسانه‌های پیش از اسلام آمده‌است که مردی بنام «عیسی» مرده‌ها را با «دم مسیحائی» زنده می‌کرده‌است. کسی که این دروغ شاخدار را در چندین و چند قرن پیش ساخته و پرداخته و در دنیا و میان مردم شایع کرده‌است،…ادامه “دَمِ مسیحائی” »

    بیشتر بخوانید: دَمِ مسیحائی
    دَمِ مسیحائی
  • گفتگویِ لبِ گور

    گفتگویِ لبِ گور P دوستی معتقد بود نمایشنامه های این‌جانب با آن‌همه شخصیت «پرسوناژ» در خارج از مملکت و امکانات محدود قابل اجرا نیست، از من انتظار داشت نمایشنامه‌ای کوتاه برای او بنویسم که بیش ار دو شخصیت نداشته باشد. اگرچه گرفتار کار سنگینی بودم و فرصت نداشتم، ولی به او قول دادم و گفتم…ادامه “گفتگویِ لبِ گور” »

    بیشتر بخوانید: گفتگویِ لبِ گور
    گفتگویِ لبِ گور
  • گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن (1)

    هموطن عزیزی، آشنایِ دنیایِ مجازی در پیامگیر فیس‌بوک اینجانب نوشته بود که رمان‌اش ده سال پیش درایران منتشر شده، ولی به قول خودش «گمنام باقی مونده‌». من آن رمان را نخوانده بودم و نمی‌توانستم چنانکه که هموطن عزیز ما متوقع بود، آن را در فیس بوک بررسی و معرفی‌ کنم. با وجود این چند کلمه‌ای…ادامه “گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن (1)” »

    بیشتر بخوانید: گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن (1)
    گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن (1)
  • پچپچه‌های همسایه ها، دغدغه های مادرم

    نفرت و نفاق بین گروه‌های اجتماعی، احزاب و سازمان‌هایِ سیاسی، اقوام و حتا ملت‌ها و آدم‌ها هرگز بی‌‌‌دلیل نبوده است و بی دلیل نیست و می‌توان ریشه‌های تاریخی، علل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، طبقاتی و حتا فرهنگی آن را پیدا کرد، به انگیزه‌های پنهانی رفتار آدم‌ها پی برد و آن‌ها را فهمید، پذیرفت و یا رد…ادامه “پچپچه‌های همسایه ها، دغدغه های مادرم” »

    بیشتر بخوانید: پچپچه‌های همسایه ها، دغدغه های مادرم
    پچپچه‌های همسایه ها، دغدغه های مادرم
  • مردی که به مقصد نرسید

    آقای «پریش» وحشتزده از خواب پرید، نگاهی به شماره‌هایِ سبز ساعت انداخت و زیر لب غر زد: «مرده شوی». مثل هر روز خواب مانده بود؛ وقت گذشته بود و فرصت نداشت تا دوش می‌گرفت ریش‌اش را می تراشید؛ مسواک می زد و صبحانه می خورد، باید هرچه زودتر لباس می‌پوشید و از پله ها سرازیر…ادامه “مردی که به مقصد نرسید” »

    بیشتر بخوانید: مردی که به مقصد نرسید
    مردی که به مقصد نرسید
  • بریدۀ یک نامه

    ‏… بیست و سه سال از زمانی ‌که من برای ساختن خانه‌ام زمین را به آسمان می‌دوختم و روزی شانزده تا ‏هیژده ساعت کار می‌کردم می‌گذرد. در آن روزگار هراسی از آینده نداشتم، سوار بر گردۀ زندگی بودم بود و از هیچ، ‏امکان و همه چیز می‌ساختم، می ساختم و از سازندگی لذّت می بردم…ادامه “بریدۀ یک نامه” »

    بیشتر بخوانید: بریدۀ یک نامه
    بریدۀ یک نامه
  • نان و نمک

    حق صحبت و نان و نمک را نگاه باید کرد. ( تاریخ بیهقی ص 50 ). دیشب گفتگو یا به‌زبان اهل تأتر و سینما دیالوگی را در نمایشنامه نویسندۀ نیکاراگوئی خواندم که مرا به فکر واداشت و تا امروز صبح ذهن‌ام را مشغول کرد و سرانجام سر از چین در آوردم و به یاد داستان…ادامه “نان و نمک” »

    بیشتر بخوانید: نان و نمک
    نان و نمک
برگه قبلی
1 2 3 4 5 6 … 13
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)
  • گفتگوی نیلوفر دهنی با حسین دولت آبادی

Copyright © 2025 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme