-
خبر راه دور
بیشتر بخوانید: خبر راه دورتمام دوستان من زیر پلکهای من مردند نه! زمین پهناور نیست* نسل ما به منزل آخر نزدیک شدهاست و چندان غیر منتظره و دور از انتظار نیست اگر هر از گاهی خبر مرگ مادری، پدری، عزیزی، هنرمندی، دانشمندی و مبارزی از راه دور و نزدیک به گوش میرسد و اگر، کم و بیش هر روز، یادنامهها، نکوداشتها و عکس و تفصیلات این اسیران خاک در دنیای مجازی بچشم میخورد.باری، مرگ تنها حقیقت غیر قابل انکار است که همه از شاه تا گدا، از سردار تا سرباز، در برابرش زانو میزنند و سرانجام سر تسلیم فرود میآورند. گیرم بودهاند و هستند…
-
مردی که صدا می شنید
بیشتر بخوانید: مردی که صدا می شنید… چندی پیش با پیرمردی آشنا شدم که شباهت نزدیکی به پیری من داشت و شگفتا که مثل من نیمۀ دوم عمرش را دور از یار و دیار و در میان مردم بیگانه گدرانده بود و در تنهائی پیر شده بود، آشنای من که از این شباهت حیرت کرده بود و به وجد آمده بود، میگفت: از مدتها پیش «صدا» میشنید، میگفت: گاهی عاصی میشد، از خانه بیرون میزد تا شاید در کوچه و خیابان، توی پارک از شر «صداها» راحت می شد، گیرم بیفایده، صداهای آشنا همه جا بودند و همیشه او را غافلگیر میکردند: «دست از سر ریشهها…
-
گزارش یک قتل
بیشتر بخوانید: گزارش یک قتلتا به امروز چندین بار ازخودم پرسیده ام که آیا یادداشتهائی که در فیس بوک می نویسم، به اصطلاح «به درد دیگران میخورد؟» باعث ملال خاطرخواندگان احتمالی نمی شود و به اعتراض زیر لب زمزمه نمیکنند: «خب؟ اینهمه به ما چه ربطی دارد؟» صادقانه عرض میکنم اگر از من بپرپسند، هیچ جوابی ندارم و به آنها حق میدهم. با اینهمه هر روز اتفاقی هرچند نه چندان مهم در کنار این برکۀ آرام و پرت افتاده میافتد،وسوسه میشوم و چند سطری در این صفحه بنویسم، از جمله: دیروز غروب همراه همسفرم به سینمای این شهر رفتیم تا فیلم : زنی که…
-
گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
بیشتر بخوانید: گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)این گفتگو با آقای مصطفی خلجی در سه نوبت انجام گرفته است
-
گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)
بیشتر بخوانید: گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول). این گفتگو با آقای مصطفی خلجی در سه نوبت صورت گرفته است
-
گلدان ِمنقشِ سفالی
بیشتر بخوانید: گلدان ِمنقشِ سفالیبزرگوار، … در این شهر با پناهنده ای عراقی آشنا شده بودم، گاهی او را جلو قهوه خانه می دیدم و سری به آشنائی تکان می دادم. آشنای عراقی من نویسنده و اهل کتاب بود و هربار او را می دیدم، مشتی کاغد روی میز پخش و پلا کرده بود و مینوشت. چند سال گذشت و از چشم افتاد. پس ازمدتها او را به تصادف در حاشیۀ خیابان دیدم، پیر، فرتوت و تکیده شده بود و در آن غروب دلگیر، تنها، سر به زیر و متفکر قدم می زد. یکدم از ذهنام گذشت که من نیز چند سال دیگر، به…
-
نویسندة آموزگار
بیشتر بخوانید: نویسندة آموزگار«… غم این خفتۀ چند خواب در چشم ترم میشکند» این کلام دلنشین نیما، وصف حال هنرمندان و انسانهائی بود که در روزگار پلشت و سیاه، ناظر جامعهای بودند که علیرغم زرق و برق ظاهریاش تا مغز استخوان پوسیده بود و رو به تباهی و تجزیه میرفت. سردمداران مشاطهگر، شتابزده، ویرانیها را بزک میکردند و وسمه بر ابروی کور میکشیدند و سوار بر خر مراد، به گمان خود چهار نعل به سوی دروازههای تمدن میتاختند و هرگز نمیرسیدند. فصل، فصل چپاول و غارت بود و حاکمیت رذالت. سالها قبل بساط احزاب را برچیده و…
-
آزادی اندیشه و بیان
بیشتر بخوانید: آزادی اندیشه و بیان( بی حصر و استثناء) دنیا از تصدق سر انترنت در این دوره و زمانه آنقدر کوچک شده است که هر صدائی، از دور ترین نقطه به گوش منزوی ترین آدمها میرسد و اگر کنجکاو باشد، در جریان مباحث فرهنگی- هنری و سیاسی و حوادث و فجایع دنیا قرار میگیرد. یا به زبان دیگرهمه چیز در فضاست، در هواست و آدمی آن را بهقول عرب استنشاق میکند. باری، از آنجا که انسان موجودی اجتماعی و سیاسیاست و در برابر جامعۀ انسانی مسؤلیت و تکلیف دارد، بر کنار و خاموش نمیماند و مداخله میکند. هرچند هستند کسانی که می گویند:…
-
چون به گَردَش نمیرسی واگرد
بیشتر بخوانید: چون به گَردَش نمیرسی واگردهامون کارگردان و سناریست داریوش مهرجوئی دیر زمانی است که روانشناسی و روانکاوی به عرصۀ هنر و ادبیات وارد شده و آن را هم در شکل و هم در محتوا تحت تأثیر قرار داده است. کنکاش در ذهن شخصیتها از طریق تداعیها که به آن «ذهن سیال» میگویند به هنرمند مجال میدهد تا خود را از بند زمان تقویمی برهاند و آزادانه در جهت تکمیل و تکامل پرسوناژها و در نتیجه ساختمان اثرش میان گذشته و حال و آینده به پرواز درآید و ژرفاهای روح و زوایای تاریک و پیچاپیچ روابط و مناسبات اجتماعی را بکاود. در چنین روش و…
-
همۀ ما از «تاریکخانۀ» صادق هدایت بیرون آمدهایم (۱)
بیشتر بخوانید: همۀ ما از «تاریکخانۀ» صادق هدایت بیرون آمدهایم (۱)حاصل گفتگوی دراز مدت و یکسالۀ دو تن از هنرمندان ایران با محمود دولتآبادی، کتابی است حجیم به نام «ما نیز مردمی هستیم.» گفت و شنود که در فضائی دوستانه و با شیفتگی انجام گرفته، پایبند هیچگونه قاعده و قانون رایج مصاحبه نیست و ناگزیر دامنۀ گستردهای در همۀ زمینهها پیدا کرده است. با آنکه «امیرحسین چهلتن و فریدون فریاد» در آخر تلاش کردهاند نظمی و ترتیبی به گفتههای نویسنده بدهند و آن را زیر عناوین مختلفی تدوین کنند، آشکارا پیداست که در برابر او عاجز ماندهاند و هرگز نتوانستهاند بر کره اسب وحشی کلام و خیال نویسنده لگام بزنند و او را از بیراهه رفتنها باز دارند.…
-
در خلوت دوست
بیشتر بخوانید: در خلوت دوست«نامههای بزرگ علوی به باقر مؤمنی» مؤلف: باقر مؤمنی عزیزی را در ایران میشناختم که هر بار قصه و یا رمانی میخواند، در صفحه سفید آخر کتاب دریافتها و تأثراتش را به اختصار و با خط خوش مینوشت و کتاب را کنار میگذاشت. در واقع تا از فضای کتاب و موضوع بیرون نیامده و حسها و ادراکش غبار نگرفته بودند. این پروانههای خوشرنگ و بازیگوش را با مهارت شکار میکرد و برکاغذ نقش میزد. آدمی بودکه بر ذهن وخیال و افکارش تسلط شگفت انگیزی داشت و در بیان آن ها به ریخت و قواره دلپذیر و منسجم و قالب مناسب سرآمد…
-
آقایِ اطلسی
بیشتر بخوانید: آقایِ اطلسینقل از «ماه مجروح» مجموعه آثار کمال رفعت صفائی آقای اطلسی تا همین پارسال با ما همخانه بود، خودش میگفت: «در مورد خودش کمتر قضاوت میکرد» منهم به هر حال نمیتوانستم به صراحت بگویم دیوانه شدهاست. اصلاً هیچ وقت در مورد دیوانگی صحبت نکردیم. باران که میبارید، از باران میگفتیم، برف که میبارید، خودش میرفت بخار روی شیشه را پاک میکرد و مثلاً از اولین خاطرة بارش برف و سردی هوا حرف میزد. اگر روزی آفتاب داشتیم، از آفتاب جنوب میگفت. به هرحال همینطور تعریف میکرد، از بزرگترین ماهیای که خودش بهدست خودش صید کرده بود، از بالا بلندترین درختی…
-
لوکِ مست و حُر دلاور
بیشتر بخوانید: لوکِ مست و حُر دلاورفصلی از «قلعه یِ گالپاها» علیحُر، چندی پیش لوکِ سیاهرنگی از طاهر شتردار خریده بود و چون شترخوان نداشت، حیوان را به خانة ما آورده بود و در خرابة گوشة حیاط رها کرده بود. لوکِ حُرّ دلاور مست شده بود، هر روز صبح زود جلو پلّههایِ هشتی میایستاد؛ بدمستی میکرد، عربده میکشید و مانع عبور و مرور اهل خانه میشد. هیکل و هیبت لوک درآن وضعیّت وحشتناک بود؛ طرز نگاه و حالت چشمهایش تغییر میکرد، زبانِ سرخ و متورماشاز گوشة دهاناش بیرون میافتاد و مانند موش خرمایِ پوستکنده و برهنهای مدام میجنید، کوچک و بزرگ میشد و با قُلقُلِ چندشآوری…
-
حمله از درون
بیشتر بخوانید: حمله از درونکسی که هنوز به پیری و منزل آخر نرسیده، بندرت به عقب بر میگردد و با حسرت به آغاز راه و به منزلهائی میاندیشد که از آنها شتابزده گذر کردهاست. میل بازگشت به گذشته و بازبینی و مرور سال و ماه عمر سپری شده، اغلب در آستانۀ پیری و در منزل آخر به سراغ رهرو و مسافر این راه دراز میآید و او را به فکر وامیدارد: « از کجا به کجا رسیدهام؟» نمیدانم، شاید این پرسش برای دیگران پیش نیاید و یا تا آخر عمر چنین فرصتی پیدا نکنند، ولی من هر بار به ایل و تبار کربلائی عبدالرسول…
-
خلوت
بیشتر بخوانید: خلوتاگر اشتباه نکنم، در دورانی که نسل ما به مدرسه می رفت، فروشگاههای لوازمالتحریر، دفترچهای خط کشی شده میفروختند که مخصوص لغت و معنی بود. شاگردها درسمت راست که کوچکتر بود لغتها را می نوشتند و در سمت چپ که جای بیشتری داشت، معنی آنها را که می باید به خاطر میسپردند و پای تخته سیاه به معلم جواب میدادند. تا آنجا که به یاد دارم، من در درس «فارسی و انشاء» مشکلی نداشتم، حافظهام نسبت بهسایر شاگردها خوب بود و معنی واژهها را به سادگی، طوطی وار حفظ میکردم، بیآن که معنای آنها را به درستی فهمیده باشم. از…
-
دیدارِ نعش کش و ساواکی
بیشتر بخوانید: دیدارِ نعش کش و ساواکیدر دوران جنگ ایران و عراق، در جادة اهواز به آشنائی برخوردم که چند سال پیش از انقلاب در زندان جمشیدیه با او همکاسه و با رفقای لات و رند او چندبار همپیاله شده بودم. باری، از او پرسیدم: «این روزها چکار میکنی؟» گفت: «نعش کش شدم!» و بعد درسردخانۀ کامیون را باز کرد تا جنازههای مثله شده در جنگ را به من نشان میداد. از شما چه پنهان، رو برگرداندم و جرأت نکردم. نعش کش به قهقهه خندید و گفت: «ای بد بخت دلنازک، میرزا، تو هنوز عوض نشدی.» باری، در آن سفر، همراه دوستی کله شق و جسور…
-
دارکوب
بیشتر بخوانید: دارکوباین کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید از آن شهر بزککرده بیزار شده بود و دیگر مانند روزهای اوّل به هیچ چیزی با شیفتگی و حیرت خیره نگاه نمیکرد. آثار با شکوه باستانی، معجزة معماری، زرق و برق چشمگیر ویترینها، نمای زیبای ساختمانها، آنهمه رنگ و روغن و نور و موسیقی پرده بر واقعیّت تلخی میکشیدند که به مرور آن را دریافته بود و از خواب خوش بیدارشده بود. نه، این پاریس افسانهای و خیالانگیز هیچ ربطی به آنها و نظیر آنها نداشت و باید به نگاهی گذرا و حسرتبار رضایت میداد. گیرم اینروزها حتا نگاه نمیکرد و با شتاب…
-
نویسنده، روشنفکر و سیاست
بیشتر بخوانید: نویسنده، روشنفکر و سیاستبزرگوار این گفتهها بیتردید توضیح واضحات و تکرار مکررّات است، با اینهمه دوباره به اختصار به آن اشاره میکنم: ارزش آثار هنرمند، در این جا: «نویسنده»، اعتبار، شهرت و محبوبیّت او نباید روی حقیقت سایه بیاندازد و لغزشها و رفتار ناشایست و نادرست اجتماعی و سیاسی او را توجیه کند و از این مهمتر، نباید از نویسنده «بت»، «استاد»، «حضرت» و «امامزاده» بسازیم تا کسی نتواند به ساحت مقدس حضرتاش نزدیک شود و او را نقد کند. نه، در هر جامعهای که نقد و انتقاد درتمام حوزهها وجود نداشته باشد، رو به تباهی، فساد و انحطاط میرود: آفتاب آمد دلیل…
-
نویسنده- عکاس
بیشتر بخوانید: نویسنده- عکاس… همسفرم مدتی به عکسی رنگباخته، قدیمی و یادگاری نگاه کرد و پرسید: «یادته چه کسی این عکس رو گرفته؟» مشگل همینجا بود. نزدیک به بیست و سه سال از آن روزگار گذشته بود، هیچ نشانهای مثل تابلو، گلدان، پرده یا فرش در زمینۀ عکس دیده نمیشد و من به یاد نمیآوردم که ما در منزل کدام دوست یا آشنائی دور هم جمع شده بودیم و چه کسی عکس گرفته بود. هر چند میدانستم که آن روزها دوست و میهمان گرانقدری از ایران آمده بود و بیتردید گردهمائی ما برای دیدار آن عزیز بود. باری، پرسش همسفرم باعث شد تا…
-
مُرده آزمای (1)
بیشتر بخوانید: مُرده آزمای (1)آدمیزاد شیرخام خورده هر چقدر به منزل آخر نزدیکتر می شود، بیشتر به گذشتهها بر میگردد و در میان سالهای از دست رفته با حسرت پرسه می زند و اغلب در دوران کودکی و جرهگیاش پا سست میکند. کتمان نمیکنم، آن سال های دور، از زیباترین سالهای عمری بودند که مثل سایۀ ابری گذشت. با اینهمه، روز به روز، ماه به ماه، سال بهسال آن دوران را هنوز به یاد دارم. باری، اگر چه آن مرد مغرض، کینه توز، کور دل و مسلمان متعصب با اشارۀ حزبالله، خانۀ ما را در آن آبادی حاشیۀ کویر با خاک یکسان کرد تا…
-
عطار و شعر عرفانی
بیشتر بخوانید: عطار و شعر عرفانیمحمدرضا شفیعی کدکنی زندگی عطار در میان بزرگان شعر عرفانی فارسی، زندگی هیچ شاعری به اندازه زندگی عطار در ابر ابهام نهفته نمانده است. اطلاعات ما در باب مولانا صدبرابر چیزی است که در باب عطار میدانیم. حتا آگاهی ما در باره سنایی، که یک قرن قبل از عطار میزیسته، بسی بیشتر از آن چیزی است که در باب عطار می دانیم. نه سال تولد او به درستی روشن است و نه حتا سال وفات او. نه استادان او، نه معاصرانش و نه سلسله مشایخ او در تصوف، هیچ کدام، به قطع روشن نیست. از سفرهای احتمالی او هیچ…
-
مردی که با رود سفر کرد
بیشتر بخوانید: مردی که با رود سفر کردنویسندهای را دورادور میشناختم که بیش از پنجاه سال قلم به چشماش زده بود و چندین رمان، نمایشنامه، و فیلمنامه نوشته بود، صدها شخصیت آفریده بود، با اینهمه به جائی رسیده بود که از تشریح، توضیح و تفسیر شخصیّت خودش عاجز بود. هر بار به فکر می افتاد تا در بارۀ وجود ذیجود خودش و گذشتهها بنویسد و اثرش را به پایان برساند، هربار خودش را در سالهای از کف رفته به یاد میآورد، خلاقیت، شور و شوقاش فروکش میکرد، دچار افسردگی، یاس فلسفی و بیهودگی میشد، آچمز میماند و از درماندگی دست بر سر میگذاشت و از راه دور…
-
پیشواز
بیشتر بخوانید: پیشوازدر سالهای اخیر بارها به این باور رسیده ام که همه چیز گفته آمده است و من اگر ننویسم، آب از آب تکان نخواهد خورد و این دنیای وارونه هیچ چیزی کسر نخواهد داشت، با وجود این هنوز نتوانسته ام زبان به کام بگیرم و خاموش بمانم، نتوانسته ام براین وسوسه یا ناخوشی مزمن غلبه کنم. هر شب تا سر بربالش میگذارم و هر صبح تا سراز بالش بر می دارم، خیال ام به ولگردی می رود و هربار تحفه ای به ارمغان می آورد و فکر و ذهن ام را گرفتار و مشعول میکند، دیشب که بهوجیزۀ «سالگرد» دریافت…
-
-
کلاغ، پدر و پسر
بیشتر بخوانید: کلاغ، پدر و پسرآمده است که هیچ حکایتی بی حکمت نیست، یا به زبان دیگر هر حکایتی را حکمتیاست. باری من این حکایت را بیش ار شصت سال و اندی پیش از پدرم شنیدم و تا زمانی که پدر نشدم، به منظور پدرم از نقل این حکایت پی نبردم، همانطور که سالها بعد فهمیدم چرا مادرم گاهی می گفت: « آدم کافر باشه، ولی مادرنباشه.» یا «مادر عاشقه و فرزند فارغ.» … و اما حکایت کلاغ، پدر و پسر. پدری هر روز پسرک خرد سالش را قلمدوش می کرد و با خودش به صحرا می برد؛ پسرک به بازی سرگرم می شد و…
-
نارسیسیسم یا خودشیفتگی « Narcissism »
بیشتر بخوانید: نارسیسیسم یا خودشیفتگی « Narcissism »در ولایت ما پیرزنی منحوس، خرافاتی و خشک مقدس، هر سال در خانه اش مراسم «عمرکشان» برگزار میکرد، مترسکی لته ای به نام عمر می ساخت و آن را به دیوار تکیه می داد؛ بچهها و زنها پای دیوار می نشستند، تخمه می شکستند و پوست تخمه را به مترسک تف میکردند، سر شب روی مترسک نفت می ریخت عمر را آتش می زد. حالا حکایت کسانی است که از انقلاب بهمن آسیب ها دیده اند و روشنفکرها و نویسندگان را بانی و مسبب بد بدبختی و آوارگی خویش میدانند، این جماعت هر بار عکسی از روشنفکرها درصفحۀ فیسبوک چاپ…
-
جنازۀ مسیو ژانتی در ساحل آشنا
بیشتر بخوانید: جنازۀ مسیو ژانتی در ساحل آشنا… زودتر از هر روز بیدار شده بودم، در هوای گرگ و میش سحر، به کاج پیر پشت پنجره نگاه میکردم و مثل هربار تتمۀ رویای شبانه را به یاد نمیآوردم. راستی چرا پس از سالها دریا و کارفرمای فرانسویام را به خوابام دیده بودم؟ چرا مسیو ژانتی؟ اغراق نخواهد بود اگر بنویسم من عمری در چهار گوشۀ ایران، در جزایر، بنادر، شیخ نشینها و در اروپا کار کردهام و به اندازۀ موهای سرم کارفرما داشتهام، کارفرمایِ عرب، عجم، فرنگی و غیره… منتها پرسش این بود که چرا از میان آنهمه، جنازۀ مسیو ژانتی، آن مرد ریزه اندام و سختکوش…
-
عاقل را اشاره ای کافیست
بیشتر بخوانید: عاقل را اشاره ای کافیستاگر اشتباه نکنم، گویا از هوشی مین پرسیده بودند: وقتی رفقا از تو انتقاد میکنند، چکار می کنی و چه واکنشی نشان میدهی؟ گفته بود، اگر حق با آنها باشد، به حال زار خودم گریه میکنم، و بعد در رفع آن «نقیصه» میکوشم و خودم را اصلاح می کنم. (نقل به معنی!) تا آنجا که من به تجربه دریافتهام، نقد و انتقاد برای هیچکسی، به ویژه اهل هنر، خوشایند و دلپذیر نیست، نه، هیچکسی دراین دنیا دوست ندارد تا از او ایراد بگیرند، انگشت روی معایباش بگذارند و به او بگویند بالای چشماش ابروست، به ویژه اهل هنر! هنرمندان بیشتر…
-
اُبلومفِ ولایتِ ما
بیشتر بخوانید: اُبلومفِ ولایتِ ماایوان گنچاروف، نویسندۀ روسی، در قرن نوزدهم رمانی به نام «اُبلوموف» نوشت که شهرت جهانی یافت و قهرمان او در سست عنصری، تنبلی و رخوت ضربالمثل شد. جالب اینجاست که صد صفحۀ کتاب نوشته میشود و ابلوموف هنوز از رختخواب بیرون نیامدهاست. باری، «مَد اَمینِ» ولایتِ ما در سستی، رخوت و تنبلی بیشباهت به ابلوموف گنجاروف نبود و مردم داستانها در بارۀ او نقل میکردند. درسالهایِ کودکی و جرهگی من او را بارها اینجا و آنجا و در شب نشینیها دیده بودم و میشناختم. چند سال بعد از مهاجرت نیز، یکبار دیگر ابلوموف ولایت را در حومۀ تهران دیدم و…
-
بابا بزرگ
بیشتر بخوانید: بابا بزرگتمام دوستان من در زیر پلکهای من مردند نه زمین پهناور نیست. (1) به یاد همۀ دوستانی که حسرت دیدار دوبارۀ آن ها به دلم ماند نزدیک غروب که سایۀ درختها و درختچهها بلندتر شده بود و هر از گاهی نسیمی می وزید، مثل هر روز از پشت میزم برخاستم، از پلهها سرازیر شدم و پیاده راه افتادم. پیاده روی بهانهای است تا روزها مدتی در راههایِ شناخته شده و مسیرهای آشنا قدم بزنم تا شاید در راه، بار دلتنگی، افسردگی و این اندوه سمج را کمی سبک کنم و دوباره به خانه برگردم. گیرم بیفایده. اندوه در این سالهای…
-
کز نیستان تا مرا ببریده اند.
بیشتر بخوانید: کز نیستان تا مرا ببریده اند.بزرگوار نوشته بودی چند صباحی استراحت کن، نفس بگیر و دوباره راه بیفت، صادقانه اقرار میکنم: نمیتوانم! انگار طلسم و جادو شده ام و نمی توانم ننویسم. روز به روز به منزل آخر نزدیک تر می شوم، و زمان با شتابی حیرت آور میگذرد. و تا چشم بر هم می زنم سال به آخر می رسد. شايد درک همين شتاب گذر زمان مرا وا میدارد که بی وقفه بنويسم و بنویسم و بنویسم چندان به سلامتی ام نيانديشم. کار و کار و کار … نه بزرگوار، من اگر کار نکنم، دیوانه میشوم و سر از تیمارستان در می آورم. من…
-
دستبوسی
بیشتر بخوانید: دستبوسیمن نزدیک به هشتاد سال دراین دنیای وارونه زندگی کرده ام، همواره کنجکاو بودهام، چشم بسته و سر به هوا از کنارحوادث و فجایع نگذشتهام، بلکه با چشم باز به انسانها و روابط بین انسانها در جامعه، در سیاست و حتا در زندگی شخصی آنها نگریستهام و در این سالها هر بار مجال و فرصتی پیش آمده، در سفر یا در حضر یادداشت برداشته ام، مشاهدات، تجربیات و تأثراتام را مکتوب کردهام. بنا براین غلو و خود ستائی نخواهد بود اگر ادعا کنم که تاریخ معاصر مملکتام را قدم به قدم زیسته ام و به زبان مردم خراسان ته و…
-
همکاسه
بیشتر بخوانید: همکاسهامروز، صبح زود وقتی به گل های شمعدانی آب میدادم، بیهیچ دلیل روشنی به یاد به شهریار افتادم و سر از کارگاه «آهنتاب» در آوردم. چرا شهریار؟ من سالها پیش نزدیک به ده سال آمزگار بودم و پس از پاکسازی و اخرج از ادارة آموزش و پرورش، مدتی با افغانها کار میکردم و با چند نفر آنها حتا دوست شده بودم. باری، در آن روزهائی که بتون کف کارگاه آهنتاب را میریختم تا کابیت سازی دایر میکردم؛ هر روز صبح کارگرهای افغان را با پیکان قراضهام از علیشاه عوض (شهریار) به فردوس میبردم تا دستی زیر بالام میگرفتند و ملاط…
-
اسلام پیاده نشد
بیشتر بخوانید: اسلام پیاده نشدچند صباحی پیش از مهاجرت اجباری، ( فرار) رمانی را سر انداختم به نام «اسلام پیاده نشد»، گیرم به اصطلاح مردم ولایت «فلک نگذاشت غربیل را ببندم.» باری، پائیز سال 63 بناچار جلای وطن کردم، چند فصل این رمان در جا به جائی های غیرمنتظره ناپدید شد. دراین گوشۀ دنیا نیز به گرداب افتادم و تا دو باره در دیار غریب و درمیان مردم بیگانه سر و سامانی بگیرم و گلیم ام را از آب بیرون بکشم، چند سالی هنر و ادبیات را از یاد بردم. بعدها برادری همۀ دستنوشته های مرا از ولایت به اروپا فرستاد، گیرم «اسلام» در…
-
تجدید چاپ زندان سکندر
بیشتر بخوانید: تجدید چاپ زندان سکندرنشر ناکجا رمان «زندان سکندر» را تجدید چاپ کرده است، علاقمندان می توانند این کتاب را از کتابفروشی نشر ناکجا در پاریس تهیه کنند. Adresse : 11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris Naakojaa Publication <info@naakojaa.com> Téléphone : 01 45 74 99 86… En voir plus
-
دریچهای رو به دنیایِ سبز
بیشتر بخوانید: دریچهای رو به دنیایِ سبزشاید اگر زیدی در دنیایِ مجازی، به طنز و کنایه نمینوشت که این «خواب راحت!!» و لابد «آسایش و آرامش» از تصدق سر لیبرالیسم نصیب شما شدهاست، هرگز به صرافت نمیافتادم تا این مطلب را پیش از موعد بنویسم. به یقین میدانم تا این چند سطر را ننویسم، نمیتوانم با خیال آسوده برگردم و به کار اصلیام بپردازم و به راهام ادامه بدهم. همیشه همینطوراست، گاهی با مرور گذری خبری و اظهار نظری در دنیای مجازی تلنگری به ذهنام میخورد و مرا مدتی به تأمل وا میدارد؛ هر بار به این بهانه از راه اصلی منحرف میشوم، دست از کار…
-
سرود شاهنشاهی و ارمنیها
بیشتر بخوانید: سرود شاهنشاهی و ارمنیها.… من به تجربه دریافتهام که روزگار زندان و زندانی بی شباهت به روزگار پیری انسان نیست. از آنجا که در زندان و در دوران پیری هیچ اتفاق تازه ای برای آدمیزاد نمیافتد، از آنجا که زندگی در زندان مانند ایام پیری یکنواخت است، زندانیها مانند پیران آنچه را که زیستهاند و تبدیل به خاطره شدهاست به یاد میآورند، یا روایت میکنند. اگر اشتباه نکنم، از جمله خاطرههائی که در زندان برای همبندها روایت کردم ماجرای پیرمرد و پبر زن ارمنی و سرود شاهنشاهی بود. باری، در آن سالهای دور، من در منطقۀ نظامآباد و مجیدیه، خواجه نظام الملک و…
-
در تباهی
بیشتر بخوانید: در تباهیدر دریای فرهنگ و اندیشۀ بشری احکام مذهبی به صخرههای خزه بسته میمانند که در ژرفاها به گل نشستهاند. یادگار دورانهای دور سپری شده، یادگار بارانهای بهاری که روزگاری از آسمان تیره فرو باریدهاند تا شاید گل پژمردۀ آدمی سر از گریبان به درآرد و شادمانه بر خاک ببالد و سبکبار و آسوده خاطر از دنیا برود. بارانهای رحمت اما سیلاب شدند و تا به دریا برسند خس و خار و خاشاک را با خود بردند و به مرور زمان آرام آرام در اعماق رسوب کردند و دم به دم سختتر جان سختتر شدند. دیریست که دیگر از آسمان آیهای…
-
هم نشین خزر
بیشتر بخوانید: هم نشین خزرهستی هر انسانی مانند کائنات مهآلود و بیانتها است، آدمی هنوز به آن چه که در ژرفاها و در زوایای وجودش نهفته است، آگاهی ندارد. این شناخت در موقعیّتهای ناگوار و در شرایط و وضعیّت دشوار به مرور زمان کم و بیش حاصل میشود. من اگر از آن چهار دیواری دلگیر خانة ذبیحالله و از آن شهرستانکوچک پا بیرون نگذاشته بودم، هرگز چهرههای متفاوت عاطفة قشقائی را در فرار و نشیب زندگی نمیدیدم و نمیشناختم. بهگمان من آنچه که تغییر نامیده میشود، شکوفائی، رشد استعدادها و ظرفیّتها و امکاناتیاست که در نهاد هر انسانی وجود دارد و یا درموقعیّتها به…
-
زنگها برای کاکلیها به صدا در میآیند
بیشتر بخوانید: زنگها برای کاکلیها به صدا در میآیندبزرگوار، اگر اشتباه نکنم، حدود شش یا هفت سال پیش، داستان «پسر خاتون ماست آو» و زنگ دوچرخه اش را درنامهای به اختصار نوشتم، امروز به مناسبت چاپ و نشر رمان تازهام آن را یاد آوری میکنم تا به زحمت نیفتی و در میان نامه های قدیمی به دنبال آن نگردی. نه عزیز؛ در هنور در بر همان پاشنۀ سابق میچرخد. از تو چه پنهان، هر بار رمانی را در این گوشۀ دنیا و در این برهوت تنهائی به پایان میرسانم و چاپ میکنم، به یاد زنگ دوچرخۀ «پسر خاتون ماست آو» میافتم و وسوسه میشوم تا این خبر را…






































