-
کار و آفرینش
بیشتر بخوانید: کار و آفرینشآمده است که کار انسان را آفرید. پس از عمری به این باور رسیده ام که آن چه که حائز اهمیت است و هیچ چیزی جای آن را نمیگیرد و به زندگی معنا می بخشد، کار است و آفرینش، کار و آفرینش در هر حوزه و در هر زمینهای. آری، پس از عمری اقرار و اعتراف میکنم که کار در همه احوال و در همه جا به فریادم رسیده و مرا نجات داده است، کار یدی و کار فکری. چند سالی است که از کار یدی معاف شده ام و فقط و فقط به کار خودم می پردازم، به این…
-
گذرِ زمان
بیشتر بخوانید: گذرِ زمانزمان دشمن نامرئی، دشمن خونی آدمیزاده است؛ هیچ قدرتی قادر نیست جلو گذر زمان را بگیرد. هیچ قدرتی، نه، زمان می گذرد و همه چیز با زمان می رود. همه چیر… باری، در سالهای اول مهاجرت اجباری و دوری از یار و دیار، نامه فرشتهای بود که از آسمانها نازل میشد. این فرشته حتا اگر عزرائیل بود و اخبار مرگ را منتشر میکرد، بازهم قدماش مبارک بود. آری، نامه آخرین رشتۀ باریکی بود که هنوز نبریده بود و ما را که در دنیای بیگانه و ناشناخته درهوا معلق مانده و دلتنگ بودیم، به میهن، مردم، خویشان، دوستان و آشنایان وصل…
-
مردم مزدک را دوست داشتند
بیشتر بخوانید: مردم مزدک را دوست داشتندهفتۀ پیش دوباره داستان جنبش مزدک را در شاهنامۀ فردوسی خواندم؛ از سرنوشت غمانگیز مزدک و سرکوب وحشیانۀ مزدکیان چندان متأثر شدم که به فکر افتادم این مختصر را تهیه و تنظیم کنم. باری، اگر چه پانزده قرن از آن زمان گذشته، ولی جهان هنوز پریزور است و کثیف ترین اتهامی که در آن زمان به مزدک و مزدکیان می زدند، دشمنان مردم این روزها به کمونیست ها می زنند. و اما… بیامد یکی مرد مزدک به نام/ سخنگوی با دانش و رای و کامگرانمایه مردی و دانش فروش/ قباد دلاور بدو داد گوشبه نزد جهاندار دستور گشت/ نگهبان آن…
-
شاهکار طبیعت و آثار هنرمند
بیشتر بخوانید: شاهکار طبیعت و آثار هنرمند… و اما در رمان «خون اژدها» راوی زنیاست به نام عاطفۀ قشقائی. من این زن را در آغاز کار نمیشناختم، هیچ نمونه، الگو و حتا طرح محوی از او در ذهن نداشتم و مانند خوانندهها بهمرور با شخصیّت او آشنا شدم. این زن که گوئی سالها در ناخود آگاه و در ژرفاها و تاریکیهای ذهن من به خواب رفته بود، زمانی که نامش را از زبان من شنید، آرام آرام بیدار شد و در شرایط و موقعیّتهای مختلف، قدم به قدم خودش را به من شناساند و از شما چه پنهان حتا پایان رمان را نیز او انتخاب کرد.…
-
پایان
بیشتر بخوانید: پایانچند سال پیش در چنین روزهائی، دوستی متن «پایان» را در اختیار من گذاشت، آن را با شیفتگی چند بار خواندم و وسوسه شدم ترجمه کنم. از آنجائی که در این رشته سابقه و تجریهای نداشتم و ندارم، خیلی تلاش کردم تا ضمن وفاداری به متن، جانِ کلامِ زیبا و دلنشین «رابیندرانات تاگور» را از فرانسه به فارسی برگردانم. با اینهمه شک داشتم و شک دارم موفق شده باشم. باری، دوباره نگاهی گذرا به ترجمه انداختم و تصمیم گرفتم آن را به یادِ برادرم نورالله و به یاد عزیز مادرم و همۀ مادران داغدیده باز نشر کنم. مادرم داغدیده بود:…
-
گفتگویِ لبِ گور
بیشتر بخوانید: گفتگویِ لبِ گورگفتگویِ لبِ گور P دوستی معتقد بود نمایشنامه های اینجانب با آنهمه شخصیت «پرسوناژ» در خارج از مملکت و امکانات محدود قابل اجرا نیست، از من انتظار داشت نمایشنامهای کوتاه برای او بنویسم که بیش ار دو شخصیت نداشته باشد. اگرچه گرفتار کار سنگینی بودم و فرصت نداشتم، ولی به او قول دادم و گفتم اگر بیمار نشوم و مشگلی پیش نیاید، تمایشنامه را در دو ماه آینده خواهم نوشت. دو ماه گذشت و خبری از او نشد، دوستی به من گفت: «طرف برگشت». پرسدم : «به کجا برگشت؟» گفت : «رفت ایران، خلاص!» باری پیش نویس نمایشنامه، یاطرح آن…
-
دشنام، هنر و انسانیّت
بیشتر بخوانید: دشنام، هنر و انسانیّتاگر هنر و انسانيت نتوانند در كنار يكديگر زندگي كنند بگذار هنر بميرد. « رومن رولان» کتمان نمیکنم، من رعیت زادهام، از حاشیۀ کویر، از اعماق جامعه میآیم، لای زر ورق بزرگ نشدهام، ناز پروده نیستم و در طول و عرض زندگی، در محلههای فقیر نشین تهران، جادۀ ری و خیابان خط، مهرآباد، نظام آباد، در زندانهای عادی و نظامی و پشت فرمان تاکسی؛ درحضر و در سفر بارها پیش آمده که با حریف دست به یقه شده، دعوا گرفتهام، ناروا و ناسزا و لیچار شنیدهام و بنویۀ خودم جواب دادهام. آری، گاهی بارِ گردنّ آدم می شود و گزیر…
-
مرد آنست که در خویشتن خویش به غلط نیفتد
بیشتر بخوانید: مرد آنست که در خویشتن خویش به غلط نیفتدسالها پیش، در روستای رامین، این جمله را با خط درشت نوشته بودم و در جائی روی دیوار سنجاق کرده بودم که تا هر وقت پشت میزم می نشستم، آن را میدیدم. درست به یاد ندارم عطار نیشابوری در تذکره الاولیاء از زبان کدام عارفی این سخن را نقل کرده بود: هر چه بود و هر که بود به دل ام نشسته بود. باری، من اگر چه در آن زمان دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم همه جا به جای «مرد»، «انسان» بگذارم، ولی در ادبیات قدیمی (کلاسیک) ما «مردانگی» که گویا فضیلت بوده و طی قرنها جا افتادهاست.…
-
هدف ادبیات
بیشتر بخوانید: هدف ادبیاتسالها پیش، در بازداشتگاه ارتش، هم اتاقی ( هم بند) من گاهی که از درد و هجوم افکار سیاه کلافه و بیتاب می شد، از جا بر می خاست و تلاش می کرد تا سرش را ار ریشه در آورد و لب طاقچه بگذارد، باری، آرزوی آن جوان عصبی این بود که مخاش را اگر شده برای چند ساعت از کار بیندازد و استراحت کند. در این روزها من مدام به یاد او می افتم و گاهی آرزو می کنم ایکاش دریچهای به روی این دنیای وارونه باز میشد و آدمی قادر بود وقتی که اندوه سر ریز میکرد و…
-
آرزو، حسرت و حسادت
بیشتر بخوانید: آرزو، حسرت و حسادتمن پیش از ورود به دبیرستان و آشنائی با مقدمات مبحث «تکامل» و پیدایش موجودات زنده و زندگی بر روی کرۀ زمین، تحت تأثیر مادرم و پیروی از او که زنی سادهدل، خوشقلب، مردمدوست و به تعبیر مسلمانها «مؤمنه» ای به تمام عیار بود، نماز میخواندم، روزه میگرفتم و در مراسم روضهخوانی و شبیه خوانی به پدرم کمک میکردم و در ایام محرم مانند همۀ پسر بچههای آبادی در حسینیۀ سینه میزدم؛ حتا چند سالی وارد گروه شبیه خوانهای «آماتور» آبادی شده بودم و با آنها تعزیه میخواندم. در آن سالها چندین مجلسِ تعزیه را با خط خوش و با…
-
مرگ و جاودانگی
بیشتر بخوانید: مرگ و جاودانگیزنده یاد عباس معروفی سالها پس از موج اول مهاجرت اجباری اهل هنر و ادبیات، ناچار به مهاجرت شد و به آلمان رفت. من او را نخستین باردر مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران «درتبعید» در شهر ماینز آلمان دیدم. پیش از این دیدار، دو رمان و چند قصۀ کوتاه از او خوانده بودم و میدانستم در ایران نشریۀ گردون را در رقابت با آدینه دایر کرده بود. معروفی پس از ورود به اروپا، در سال اول جار و جنجال زیادی به راه انداخته بود؛ با چند نفر نویسنده، شاعر و اهل سیاست درگیر و سر شاخ شده بود. من این…
-
زندگی پس از مرگ
بیشتر بخوانید: زندگی پس از مرگآشنائی از آن سر دنیا، طرح فیلمنامهای را فرستاد و از من خواهش کرد تا گفتگوها (دیالوگهای) صحنههای فیلم را بنویسم. موضوع یا «سوژه» بنظرم جالب آمد؛ به او جواب دادم اگر عجلهای نداشته باشد، اینکار را دراولین فرصت، با کمال میل انجام خواهم داد، افسوس، دنیا وفا نکرد، اجل به او مهلت نداد، « دعوت حق را در آستانۀ پیری لبیک گفت»، از دار فانی بهدیار باقی شتافت؛ طرح فیلمنامه روی دستام ماند و در نتیجه کار نیمه تمام رها شد. و اما داستان از چه قرار بود؟ مردی که در این دنیا به همۀ آمال و آزوهایش رسیده…
-
ریشه در خویشتن خویش
بیشتر بخوانید: ریشه در خویشتن خویشگاهی مدتها با خودم کلنجار می روم تا نامرادیها را توجیه کنم، لب فرو بندم و ننویسم، گیرم این کار نا شدنیست، هر بار پس از مدتی مقاومت سرانجام تسلیم میشوم و دوباره به این نتیجه میرسم که نمیتوانم خاموش بمانم و ننویسم؛ مینویسم و هرگز بنا به مصلحت روزگار و سایر ملاحظات، احساسات و عواطفام را کتمان نمیکنم؛ حقیقت را نادیده نمیگیرم و طفره نمیروم. باری، هر روز که میگذرد، با هر تلاش و تجربۀ تاره، بیش از پیش باورمیکنم که نویسنده در جامعۀ پراکندۀ ایرانی درتبعید تنهاست ( از ایران خبر ندارم) ، و اگر به تعبیر محمود…
-
عادت
بیشتر بخوانید: عادتجانم که تو باشی … دهخدا در لغت نامه برای واژۀ اعتیاد این معانی را نوشته است: «عادت کردن. خوی گرفتن ، خوکردن، خوی کردن بچیزی، پیاپی آمدن چیزی، پیاپی خواستن چیزی را و در اصطلاح مقابل غرابت باشد، چنانکه معتاد ضد غریب است.» نزد مردم ما واژۀ «معتاد» بار منفی دارد و کسی را « معتاد» می نامند که به مواد مخدر عادت کرده باشد، کسی که اگر مثلاً تریاک، هروئین، کوکائین و امثالهم سر ساعت و در موعد مقرر به بدن او نرسد، جسمی و روحی درد و رنج و عذاب بکشد. در زندان عمومی به معتادی که…
-
دو طرز نگاه در سینما
بیشتر بخوانید: دو طرز نگاه در سینماتفاوت فلسفی بنیادین این دو نابغۀ سینمای ایتالیا چنین است: فدریکو فلینی: «بحران وجودی ». ویسکونتی: «جدال تاریخی و مبارزۀ طبقاتی» در جهان فدریکو فلینی هیچکس نمیتواند انسانیت را نجات دهد. نه روشنفکر، نه کارگر، نه کلیسا، نه سیاست؛ نجات در «ژرفای روان» است، در معنویت از دست رفته است و از آنجا که این معنا و معنویت مرده است، سقوط احتناب ناپذیر است. در جهان ویسکونتی نجات ممکن است، اما از دل تاریخ و نیروهای اجتماعی، نه از روان فردی. روشنفکر در فیلم «زندگی شیرین» اثر فلینی خودکشی میکند. چون فلینی از اساس به توانایی روشنفکر برای تغییر جهان…
-
طوطی هایِ شیرینِ سخن پارسی
بیشتر بخوانید: طوطی هایِ شیرینِ سخن پارسیآقا ما مخلصیم، آقا ما چاکریم، آقا ما نوکریم، آقا ما … … آقا ما مخلصیم، آقا ما چاکریم، آقا ما نوکریم، آقا ما …… من بیش از شانزده سال در شهر زیبای پاریس و حومه پشت فرمان تاکسی نشستم و روزی یازده تا دوازده ساعت در راه بندان جهنمی و سرسامآور این شهر رانندگی کردم؛ در این مدت به مرور با شاخصۀ عمدۀهر مردمی و هر ملّتی کم و بیش آشنا شدم، شاخصۀ ویتامیها مهربانی، نرمخوئی و ادب، آمریکائیها سادگی، ولنگاری و صاحب اختیاری، ژاپنیها نزاکت و خشکی، چینیها، به ظاهر ادب، ولی آب زیرکاه، آفریقائیها خونسردی و بیتفاوتی،…
-
ماه، آیتِ شب و محوِ آن
بیشتر بخوانید: ماه، آیتِ شب و محوِ آنشاید اگر آن جوان مسلمان متعصب و شریعتمدار پیله نمیکرد و در پناه «امام اول متقیان، مولا علی!!» سنگر نمی گرفت و سنگ و کلوخ نمیانداخت، بی شک من دراین سردنیا بهیاد بازداشتگاه پایگاه یکم مستقل شکاری، ماه گردون، «ابن اکوا» و فضا نوردهای آمریکائی نمیافتادم و این چند سطر را نمی نوشتم. هر چند به یقین میدانم اینکار بیفایده است، شیخ سعدی حق داشت وقتی میگفت: نرود میخ آهنین بر سنگ! آلبرت انیشتن نیز قرنها بعد همین مفهوم را به زبان دیگری بیان داشته است: شکستن اتم ساده تر ازشکستن پیشداوریها و باورهای دیرینۀ مردم است ( نقل به…
-
عُمرِ اعدام
بیشتر بخوانید: عُمرِ اعدامقدیمیترین قانون مجازات که بشریت تا به امروز شناخته، قانون حمورابی است که بیش از دو هزار سال پیشاز میلاد مسیح روی ستونی سنگی حک شده است و شهرت جهانی دارد. منشور حمورابیکه در سال 1901 میلادی در شوش ایران کشف شد، دارای « 282» ماده است. در نخستین سندی که از حمورابی، شاه بابل به یادگارمانده، برای بیست و پنج مورد جنایت، مجازات اعدام در نظر گرفته شدهاست. جرمهائی که در منشور حمورابی حکم اعدام داشتند عبارت اند از
-
نامهای به حسین دولت آبادی
بیشتر بخوانید: نامهای به حسین دولت آبادیجناب دولت آبادی عزیز. سلام . حسن رجب زاده هستم از سانفرانسیسکو یکی دو ماهی است که با ” گدار ” ت دست به گریبان هستم و از کار و زندگی افتاده ام !! چنان با جمال میرزا و معراج خرکش و صابر نقره فام و فلک و خدیجه و سماور ساز وجیران آتشی وهاجر و حاجی سفیدابی و کاروانسرا نشینان خو گرفته ام که انگار در این جهان آدمیزاد دیگری وجود ندارد . ای حسین حان ! تو خواب و راحت را از چشمان من گرفته ای و چنان مرا با صابر و جمال و معراج دست به یقه…
-
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
بیشتر بخوانید: گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوستبه یاد: اکرم فرمهینی فراهانی جانم كه تو باشي هربار كه فانوسام را بالا مي گيرم و درتاريكي گذشته ها به دنبال گمشده اي ميگردم، به ياد آن پسرك بي بضاعت روستائي، سكة تيموري و خاك سرخ «داشها» مي افتم. مردم ولايت ما به كورة آجرپزي مي گويند: «داش!» چرا؟ نميدانم. گيرم آن سكة كهنة تيموري و خاك سرخ داش هاي جنوب شهرسبزوار را هنوز فراموش نكرده ام. غرض كوره راه دولت آباد ما از پشت داش هاي سبزوار مي گذشت و من هر روز از اين راه پياده به دبيرستان مي رفتم. روزي از همين روزها، در گذر…
-
فردوسی، شاه و دین
بیشتر بخوانید: فردوسی، شاه و دینچند شب پیش در شاهنامه به فصلی رسیدم که اردشیر دراز دست (1) پیش از مرگ فرزندش ( شاپور) را پند و اندرز می دهد و نقش دین را در حکومت به او گوشزد میکند. ( 2) اینهمه سبب شد تا نگاهی گذرا به ساختار حکومت بیندازم و آنچه را که از یاد برده بودم، دو باره مرور کنم: حکومت پادشاهی، خلافت و ولایت فقیه: … خلافت، پادشاهی و ولایت فقیه، هر سه شکلهایی از حکومت متمرکز هستند، اما از نظر مشروعیت، شیوۀ انتخاب، ساختار قدرت و اهداف سیاسی– دینی تفاوتهای مهمی دارند. خلیفه و فقیه مشروعیت خود را از…
-
چهل سال گذشت
بیشتر بخوانید: چهل سال گذشتبه مناسبت چهلمین سال خاموشی غلامحسین ساعدی و ترجمۀ مجموعه قصۀ او به زبان فرانسه … غلامحسین ساعدي نویسندهای خلاق و پركار بود و اگر چه عمری به کفاف نکرد و بیش از چهل و نه سال در دنیای وارونه نماند، ولی در این عمر کوتاه چند رمان، چندین مجموعه قصه، چندین نمایشنامه، فیلمنامه، سفرنامه، جُنگ و دهها مقاله نوشت و برای نسلهای بعدی به یادگار گذاشت. همگان میدانند که ساواک شاه غلامحسین ساعدی را دستگیر، زندانی، شکنجه و تحقیر کرد و بنا به گفتۀ احمد شاملو: « آن مرد با آن خلاقیت جوشان اش، پس از شکنجه های جسمی…
-
عشق، شهوت و اختیار
بیشتر بخوانید: عشق، شهوت و اختیارفیلم (The Nature of Love ) «طبیعت، ماهیت یا ذات عشق» دوبلۀ فرانسوی آن ) Simple comme Sylvain) «ساده مانند سیلوان» اثری شاخص از سینمای معاصر (کانادا) است که با زبانی شاعرانه و هوشمندانه، تنش و درگیری میان فلسفه و تمنا (میل) ، عقل و بدن (جسم)، آزادی و وابستگی را به چالش کی گیرد وم یکاود
-
از چشم دیگران
بیشتر بخوانید: از چشم دیگرانپس از انقلاب بهمن 57، محمود دولت آبادی به فکر افتاده بود تا از داستان بلند «گاواره بان و اجباری»، فیلمی تهیه کند، این خبر را میترا و محسن مینوخرد به شهربار آوردند و گفتند که کارگردان خواهرم را برای ایفایِ نقش صفورا و مرا برای نقش قنبر، قهرمان فیلم انتخاب کردهاست، نویسنده بنا به دلایلی که من تا آخر نفهمیدم، منصرف شد؛ خوشبختانه مراد این کار برنیامد و از آنهمه خاطره ای بجا ماند: باری، منظور من از اشاره به فیلمی که ساخته نشد، همین خاطرهاست: محسن مینوخرد از این که قرار بود همسرش فیلمی بازی کند، به هیجان…
-
کازانووایِ فدریکو فلینی
بیشتر بخوانید: کازانووایِ فدریکو فلینیمن فیلمهای فدریکو فلینی را بیش از یک بار دیده ام، کازنووا را دو شب پیش برای بار سوم دیدم و این وجیزه را تهیه و تألیف کردم تا شاید او را بهتر بشناسم، بنظر من فلینی سینماگر نیست، بلکه جادوگر است. در سینمای فدریکو فلینی یکی از کلید واژهها (Spectacle) نمایش است؛ یعنی جهان به مثابه صحنهای بزرگ تأتر که انسانها روی آن مدام بازی میکنند، ماسک میزنند، خود واقعیشان را از انظار پنهان میکنند و در نهایت در دل نمایش گم میشوند. فیلم «کازانووا» یکی از روشنترین نمونههای این نگاه است. فلینی معتقد بود که تجربۀ واقعی انسان…
-
در مَسلَخ عشق جز نکو را نکشند
بیشتر بخوانید: در مَسلَخ عشق جز نکو را نکشندمن سه سال پس از پایان جنگ جهانی دوم به دنیا آمدم و در سالهایِ کودکیام در آن دیار مردم هنوز هراز گاهی از دوران جنگ و قحطی قصههای هولناکی نقل میکردند و از جمله این که خوار بار نایاب و یا کمیاب بوده و اهالی از ناچاری برگ درخت و ریشۀ گیاه و یا هر چیزی که به دستشان میرسیده، میخوردهاند. به احتمال زیاد مثل بالا نیز از آن روزگار بر سر زبان مردم ولایت ما افتاده بود و من بارها از مادرم شنیده بودم. «اگه آدم خوبی بود، سالِ قحطی میمرد.». اگرچه در آن سالها کنجکاو شده بودم،…
-
جدائی
بیشتر بخوانید: جدائیپس از سالها قلم زدن، به تجربه دریافته ام که هر بار کتابی را به پایان میرسانم، دچار احوالاتی میشوم که هنوز هیچ نامی برای آن نیافتهام، بارها از خودم پرسیدهام چرا این اتفاق میافتد؟ چرا دست و دلم به کار نمی رود؟ چرا مدتی آچمز میمانم و در محاصرۀ افکار تیره و تار بیهوده دور خودم میچرخم و میچرخم؟ چرا هر بار مأیوس، بی حوصله، دلزده و افسرده میشوم؟ اگرچه دغدغه و دلواپسی چاپ و نشر کتاب و سرنوشت آن در تبعید فکر و خیالم را مشغول میکند و مثل گل مژه آزارم میدهد، ولی اینهمه مزید برعلت است…
-
گُدار، رمان، جلد اول نقل از غرفۀ آخر – مليحة تيره گل
بیشتر بخوانید: گُدار، رمان، جلد اول نقل از غرفۀ آخر – مليحة تيره گلمجموعه ای که از آمیزش ویژگیهای یادشده، به نام رمان «گدار» فراهم آمده، مرا به عنوان یک خواننده، سه روز، یک نفَس با خود کشید و برد. به طوری که کتابِ نازنین، کاملاٌ شکسته و چرک و چروک شد؛ از بس که در کنار بشقاب غذا، توی رختخواب، روی «تردمیل» باز و بسته شد.
-
گفتوگوی مصطفی خلجی با حسین دولتآبادی درباره انتشار رمان «اُلنگ»
بیشتر بخوانید: گفتوگوی مصطفی خلجی با حسین دولتآبادی درباره انتشار رمان «اُلنگ»به تازگی رمان «اُلنگ» نوشته حسین دولتآبادی، از نویسندگان ایرانی تبعیدی، توسط انتشارات ناکجا در پاریس منتشر شده که جنبههایی از زندگی روستاییان در ایران را به نمایش میگذارد. این نویسنده در گفتوگو با رادیو فردا درباره این رمان، ادبیات روستایی و همچنین نوشتن به زبان فارسی در تبعید توضیح میدهد.
-
شعور و گلهایِ خشکیده
بیشتر بخوانید: شعور و گلهایِ خشکیدهسالها پیش درجائی به مناسبت نوشتم که «شعور» هیچ ربطی به میزان سواد، دانش و حتا ذوق و قریحه آدمیزاده ندارد، شاعر بی شعور و دانشمند بیشعور در این دنیا به فراوانی یافت میشود. تا آنجا که به یاد دارم، پدرم ترجیح میداد با سگ توی یک جوال برود ولی با آدم بیشعور حشر و نشر و مصاحبت نداشته باشد، بنظر من حق با آن مرد رند روزگاربود، بیشک اهل فرهنگ، هنر و ادبیات رمان مادام بواری را خواندهاند، شارل بواری، پزشکی که برای بار دوم ازدواج کرده و نو عروساش را به حجله میبرد، دسته گل خشکیدۀ شب عروسی…
-
-
چهار راه چه کنم؟
بیشتر بخوانید: چهار راه چه کنم؟نزدیک به چهل سال در شهری در حومۀ پاریس زندگی میکنم،، بازنشسته شده ام و دراین مدت از چند آشنا که بگذرم، حتا یک دوست فرانسوی پیدا نکرده ام و در شهر هیچ کسی را نمیشناسم که به جز سلام و عیلک و لبخندی ملیح و سفارشی، با او چند کلمه حرف بزنم. زن و مردی را که چند سال پیش، هراز گاهی در مسیر پیاده روی میدیدم و چند دقیقه در بارۀ آب و هوا و بحران سیاسی و احزاب حرف می زد و من مؤدبانه گوش میدادم، باز نشسته شدند و به شهرستانی در جنوب فرانسه رفتند، هر…
-
جدال با فراموشی
بیشتر بخوانید: جدال با فراموشیجنایتکاران و فاشیست ها را هرگز فراموش نکنید. نه، جرم ها و جنایت های تاریخی مشمول مرور زمان نمی شوند
-
مهتاب و کاکلِ سپیدِ سهند
بیشتر بخوانید: مهتاب و کاکلِ سپیدِ سهندمهتاب در دوران جا بهجائی عظیم و تاریخی مردم ما ناپديد شده بود و من شعری کوتاه پشت عکس نو جوانی او نوشته بودم که در روزهای آخر به دست کتایون افتاده بود و هر ازگاهی آن را زیر لب زمزمه می کرد.مهتاب مانند مرغی از بام سهند پریده بود و از او یادگاری به جا مانده بود که در آن همه سال پارهای، جزئی جدائی ناپذیر از وجودم شده بود و شب و روز با من بود.
-
عادلهایِ خشمگینِ وطنی
بیشتر بخوانید: عادلهایِ خشمگینِ وطنی… در دوران کودکی این مثل را بارها از پدرم شنیدم: «شاعر زمین خالی نگذاشته » اگر درست فهمیده باشم منظور ایناست که اهل هنر به همۀ مفاهیم کلی انسانی پرداخته اند و در بارهاش شعر سرودهاند، داستان، نمایشنامه و فیلمنامه نوشتهاند و اینهمه را به شکلهای متفاوتی بیان کرده اند یا بیان میکنند: برای نمونه به خشونت، عفو، انتقام، عدالت و اجرای عدالت اشاره میکنم. منتها از آنجا که این «مفهوم» پیش از فیلم «یک تصادف ساده» به کارگردانی جعفر پناهی، در نمایشنامۀ «عادلها» اثر آلبرکامو به زیبائی بیان شده است و از آنجا که آلبرکامو نمایشنامۀ عادلها را…
-
رویِ لبۀ تیغ
بیشتر بخوانید: رویِ لبۀ تیغپس از تماشای فیلم مستند «لبۀ تیغ» اثر بهمن مقصود لو در پاریس چند سطری در معرفی فیلم، تمجید و قدردانی از این هنرمند مسؤل، زحمتکش و سختکوش نوشتم ودر دنیای مجازی چاپ کردم، ولی از آنجا که دوربین فیلم برداری، هنر عکاسی و سینمای مستند از اروپا ( غرب) به ایران آمده، به صرافت افتادم تا نگاهی به تاریخ فیلم مستند درخارج و در ایران بیاندازم و تا آنجا که مقدور و میسر است با اشاره به سایر مستند سازهای بزرگ معروف، به کار، آثار و زندگی فرهنگی و هنری بهمن مقصودلو بپردازم و حق مطلب را آن طور…
-
خانۀ تاریک قلب
بیشتر بخوانید: خانۀ تاریک قلبدر روزگار جوانی، در ولایت بادها، با مردی دوست شده بودم که مدرسه را در کلاس پنجم ابتدائی به ناچار رها کرده بود، ولی به باور من، نویسنده و فیلسوفی شفاهی بود. این رفیق شفیق، مدتی رانندۀ شرکت روغن پارس شده بود و با تریلی شرکت روغن مایع از بندر عباس به تهران میآورد و من هراز گاهی که فرصتی دست میداد، با او به سفر میرفتم و از مصاحبت و هم نشینی با او لذت میبردم و سیر نمیشدم. رفیق عزیز من بذله گو و طنّاز مادر زاد بود و هربار که لب به سخن باز میکرد، همه از…
-
شاهکار خلقت (1)
بیشتر بخوانید: شاهکار خلقت (1)فصلی از رمان « چکمۀ گاری» سرکار استوار طبا روزی چند بار به من سر میزد و وراجی میکرد: «من به عمرم لب به قلیون تنباکو نزدم، با دود و دم میونهای ندارم. زن و شراب و شلاق، بهترین لذت زندگی! زن و شراب و شلاق! گیرم هوشی تا اسم زن میشنوه؛ کهیر میزنه، به خدا خواجهست.» «چی شده، انگار قهر کرده و با تو حرف نمی زنه؟» «خفه خون گرفته، داره منو دقمرگ میکنه.» میانۀ آنها دوباره شکراب شده بود، هوشنگ او را جواب کرده بود، لب فروبسته بود و با او همکلام نمیشد. سرکاراستوار که تنهائی و خاموشی…
-
شعر مفید، شعر مضر
بیشتر بخوانید: شعر مفید، شعر مضرمن آثار احمد کسروی، از جمله تاریخ مشروطیّت، را در جوانی خواندهام، از او آموختهام، قدر و ارزش آثار او را میدانم و ارج میگذارم؛ هر چند با همة افکار و عقاید و نظریات او موافق نیستم. باری، کتاب «حافظ چه میگوید» کسروی را دیروز دو باره مرور کردم تا به یاد میآوردم چرا آرمان و آرزوی آن مرد پاک نهاد در امر پاکسازی ذهنیّت مردم از خرافات و نجات آنها از بد بختی و فلاکت به «کتابسوزان» منجر شده بود. باری، در میزان دانش، میهن پرستی، مردم دوستی، غرور ملی، شجاعت و جسارت احمد کسروی هیچ شک و تردیدی…
-






































