Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • خاموشی دریا (1)

    شوکت بارها و بارها مشت به گودی سینه‌اش ‌کوبیده بود و رو به آسمان نفرین‌ام کرده بود: «الهی لالمونی بگیری دختر!» در آن زمان هنوز دختری نو ‌بالغ بودم و این بیماری لاعلاج را نمی‌شناختم. سال‌ها بعد که گذرم به زندان و سر و کارم به بازجوها افتاد، اگر چه به آه و نفرین باور نداشتم، ولی با الهام از او کر و لال شدم و مدتی لالمانی گرفتم. « ببینم، کی بتو کاغد و قلم داد، ها، چی نوشتی؟» از سال‌ها پیش، هر کجا و در هر اوضاع و احوالی و در هر شرایطی که بودم، اگر کاغذ و…

    بیشتر بخوانید: خاموشی دریا (1)
  • غروبِ ماه در مرداب

    زمان آرام آرام، بی‌سر و صدا می‌گذرد و فراموشی مانند ذرّات گرد و غبار بر‌خاطر آدمی می‌نشیند. زمان اگرچه زخم‌های ناسور جان را درمان نمی‌کند، ولی فراموشی به مرور زمان، مانند مرهمی‌آنها را التیام می‌بخشد. گیرم جراحت جان برخلاف جراحت جسم هرگز‌کاملاً بهبود نمی‌یابد، هر از گاهی، مانند آتش زیر خاکستر با وزش نرمه ‌بادی جان و جلا می‌گیرد، در‌‌ تاریکی‌های ذهن و خاطره می‌درخشد و باز قلب‌ات را به‌درد می‌آورد. مرگ ماه‌ منیر، آتشی زیر خاکستر بود که هرگز خاموش نمی‌شد، تا سالها، هر‌بار که از قاب پنجره به قرص ماه نگاه می‌کردم، به یاد دخترکی می‌افتادم که چهره‌اش…

    بیشتر بخوانید: غروبِ ماه در مرداب
  • غروبِ ماه در مرداب

    زمان آرام آرام، بی‌سر و صدا می‌گذرد و فراموشی مانند ذرّات گرد و غبار بر ‌خاطر آدمی می‌نشیند. زمان اگر چه زخم‌های ناسور جان را درمان نمی‌کند، ولی فراموشی به مرور زمان، مانند مرهمی ‌آن‌ها را التیام می‌بخشد. گیرم جراحت جان بر خلاف جراحت جسم هرگز‌ کاملاً بهبود نمی‌یابد، هر از گاهی مانند آتش زیر خاکستر با وزش نرمه ‌بادی جان و جلا می‌گیرد، در‌‌ تاریکی‌های ذهن و خاطره می‌درخشد و باز قلب‌ات را به‌درد می‌آورد. مرگ ماه‌ منیر آتشی زیر خاکستر بود که هرگز خاموش نمی‌شد، تا سال‌ها هر‌بار که از قاب پنجره به قرص ماه نگاه می‌کردم، به…

    بیشتر بخوانید: غروبِ ماه در مرداب
    غروبِ ماه در مرداب
  • خبر

    *    خبر فوت ویدا حاجبی را در روزنامه « فیس‌بوک» خواندم، دست از کار کشیدم و از ‏پشت میزم بر خاستم و مثل هربار توی راهرو باریک و تاریک آپارتمان راه افتادم. ‏در این روزها مدام دنبال بهانه ای می‌گردم تا طفره بروم و ننویسم و با ‏هزار و یک ترفند توجیه کنم، نه، این روزها هیچ شور و شوقی ندارم، از ‏تنهائی و تکرار روزهای مکرر خسته شده‌ام، از دروغ و دغل و این دنیای ‏وارونه و اینهمه جنایت و خیانت خسته شده ام، اگر چه هنوز تا به ‏‏«یأس مطلق» چند قدمی فاصله دارم، ولی گاهی همه…

    بیشتر بخوانید: خبر
    خبر
  • باد سرخ « چاپ دوم»

    چند کلمه در بارة رمان « باد سرخ گوش کارمند ادارة ثبت احوال شهرستان که به روستای چشمه نادید آمده، سنگین است و نام سارا را در شناسنامه «صحرا» ثبت می‌کند.  صحرا شخصیّت محوری رمان باد سرخ است و سرنوشت او را زن کور کولی که سالها پیش در ولایت چشمه نادید ساکن شده، پیش بینی کرده است: « خانم، دختری به دنیا می‌آوری مثل پنجة آفتاب که در باد سرخ گم می‌شود» صحرا بعد از انقلاب بهمن، در زمان تسویه‌ها و پاکسازی‌ها، بخاطر اختلاف دیرینه با همسر و همکاری این مأمور امنیّتی سابق با مأمور مخفی حکومت که عاشق یقه چاک…

    بیشتر بخوانید: باد سرخ « چاپ دوم»
    باد سرخ « چاپ دوم»
  • در تبعید

       تبعید ‌را سالها بعد از تبعید به زندان‌اهواز و بعداز انقلاب بهمن در این‌گوشة دنیا، در‌ بن‌بست الکساندر تجربه‌‌کردم و سرمای ‌آن هرگز از تن‌ام بیرون نرفت. در روزگار نوجوانی و جوانی، تبعید مرا به یاد جزیرة خارک و آفتاب سوزان و‌گرمای طاقت فرسا می‌انداخت و سرمای سیبری به ندرت از خاطرم می‌گذشت. من‌ اگر چه از منطقة سرد سیر ایران به پایتخت رفته بودم و از‌آنجا به اهواز تبعید شده بودم، ولی هنوز زیر آسمان میهن‌ام نفس می‌کشیدم. باید سالها می‌گذشت تا گذرم به سرزمین گُل‌ها می‌افتاد و به مرور می فهمیدم که تبعید فقط سیبری ‌‌و جزیرة…

    بیشتر بخوانید: در تبعید
    در تبعید
  • مرگ در آشیانة عقاب

    نریمان پازندی را من کشتم، گیرم قتل او را هرگز گردن نگرفتم. من که با ساده دلی و سادگی، به نیّت جدائی دوستانه و بدرود با نریمان به آشیانة عقاب رفته بودم، با مردی رو به رو شدم که شباهتی به او نداشت، مردی‌‌‌ که مسخ شده بود، مردی که «ترک شیرازی‌‌اش» را برای حریف برد، آن قوچ‌های مست، آدمکش‌های مزدور مدت‌ها مرا توی استخر و روی چمن‌های باغچه آزار دادند و به‌ جائی‌ رساندند تا دم دمای سحر، لولة طپانچه‌ را روی شقیقة نریمان ‌گذاشتم و شلیک ‌کردم: «‌پا انداز!» نریمان، آن عاشق شیدا پا‌انداز شده بود. شور، شوق…

    بیشتر بخوانید: مرگ در آشیانة عقاب
  • منزل هفتم

    صحرا روی سکّو ايستاده است و به رفتن قطار نگاه می کند. قطار آرام آرام از  ايستـگاه راه آهن دور می شود و صدای تلق تلق چرخ های لوکوموتيو تا مدّت ها از راه دور به گوش می رسد. تنهائی و زوزة دلخـراش قطـاری که دور می شود. دور و دورتر! صـحرا در آن گوشـة دور افتـادة دنيـا تنها است، تنـهای تنـها! سرگشته بر لبـة سکّوی سمنـتی راه می رود و چشم ازبرف برنمی دارد: «به کجا می روی؟» ايستگاه نيمه ويرانه مانند خانة ارواح خالی است و در آن حوالی هيچ نشانی از آب و آبادی و آبادانی و آدميزاده به چشم نمی خورد. نرمه بادی سـرد از جانـب…

    بیشتر بخوانید: منزل هفتم
  • گفتگو با رادیوی بین المللی فرانسه RFI

    رمان “دارکوب” نوشته حسین دولت آبادی، از سوی انتشارات ناکجا در پاریس منتشر شده است. “طاهر” شخصیت اصلی این رمان، مثل خود نویسنده، همراه با همسر و فرزندانش از ایران خارج شده و در فرانسه در تبعید به سر می‌برد.دولت آبادی، در گفت‌وگو با بخش فارسی رادیو بین المللی فرانسه، با خواندن بخش‌هایی از رمان “دارکوب”، از چگونگی بهره بردن از تجربه زیسته خود برای نوشتن این رمان می‌گوید.او که در آثار پیشین خود نیز به زندگی در تبعید پرداخته، تأکید می‌کند که هنوز به صورت جدی پرداختن به موضوع مهاجرت ایرانیان پس از انقلاب سال پنجاه و هفت را…

    بیشتر بخوانید: گفتگو با رادیوی بین المللی فرانسه RFI
    گفتگو با رادیوی بین المللی فرانسه RFI
  • درياي ديوانه!

    دريا، سهمگين دريائي كه شباهنگام از آن آتش برمي‌جهد! جمال ميرزا سفرنامه ‌اش را با صداي گرم وگيرائي مي خواند و من چشم‌ هايم را مي بستم ولنجي را در نظر مي‌آوردم كه بر گردة امواج مرده مي‌لغزيد وآرام‌ آرام از بندر دورمي ‌شد وما را با خودش مي برد. من و جمال در كنار هم روي عرشة لنج لميده بوديم، تن به نسيم خنك شبانة دريا سپرده بوديم و از آينده حرف مي‌زديم، آينده! جاشوئي در تاريكي نشسته بود، سيگار مي‌ كشيد و ترانه‌ اي را با صداي محزون زمزمه مي‌ كرد. جاشوي عاشق. ناخدا در جايگاه ويژه، روي كرسي چوبي، مثل حضرت موسي چمباته زده بود و با نگاه تيز و نافذش تاريكي ‌ها را مي‌ كاويد ومانند سگ شكاري هوا را بو مي‌كشيد ونبض دريا را مي‌گرفت: «دريا خواهر…

    بیشتر بخوانید: درياي ديوانه!
  • رازِ جریدۀ النهار

    پاره ای از « خون اژدها» گر  تن بدهی، دل ندهی کار خراب است/ چون خوردن نوشابه که در جام شراب است نامه با این شعر آغاز شده بود و امضاء نداشت. با این وجود من از آن واژه‌های آشنا و تکراری فهمیدم که نریمان خطاب به ترک شیرازی‌‌اش نوشته بود و به او توصیة کرده بود تا هر چه زودتر به محضر سر می‌زد. اگر ‌چه نریمان جز این موضوع به هیچ چیزی اشاره نکرده بود، ولی واژه واژة آن نامة شتابزده و آشفتگی جمله‌ها بویِ فراغ می داد. نریمان در « آشیانة  عقاب» چشم به راه ونوس نشسته…

    بیشتر بخوانید: رازِ جریدۀ النهار
    رازِ جریدۀ النهار
  • زورق ادبیات در آبهای دور ׃شادی سابجی گفت و گو با حسین دولت آبادی نویسنده

    بیشتر بخوانید: زورق ادبیات در آبهای دور ׃شادی سابجی گفت و گو با حسین دولت آبادی نویسنده
  • زورق ادبیات در آبهای دور ׃شادی سابجی گفت و گو با حسین دولت آبادی نویسنده

     

    بیشتر بخوانید: زورق ادبیات در آبهای دور ׃شادی سابجی گفت و گو با حسین دولت آبادی نویسنده
  • وادیِ ملخ

      فصل نخست رمان « باد سرخ» قطاری لکنته از خواب صحرا می گذرد. سوت شبانة قطار و صدای تلـق تلـق چرخ های لوکوموتيو در  زوزه های باد مکرّر  می شود.  قطار  مانند  هزارپائی عظيم و مجروح  پيچ و تاب می خورد و آرام آرام از نفس می افتد و در دامنة تپّه از حرکت باز می ماند. خاموشی! صحرا هراسان به هر سو  نگاه می کند. کوپه خالی است، مسافرها پياده شده اند و هيچ اثری از چمدان  و همسفر او نشمين، نيست. دخترک را گويا با آن چمدان کهنه برده اند و او نا باور، گيج و منگ دور خودش می چرخد: «نشمين؟» خواب است يا بيدار؟ نه،  هنوز نمی‌داند دو باره دچـار کابـوس شده است و يا وقايع در بيـداری…

    بیشتر بخوانید: وادیِ ملخ
    وادیِ ملخ
  • دانقر

      دانقر   « پاره ای از زندان سکندر» آقای فیّاض ما وقتی عصبانی می‌شد سر هنرجوها هوار می‌کشید: «دانقر». چنین کلمه‌ای در‌ زبان ترکی وجود خارجی ندارد. یکبار که فیاض سر دماغ بود معنی دانقر را از او پرسیدیم. گفت: «دانقر هنر آموزی‌ست که بعد از نه سال تعلیم و تربیت، تازه می شود الاغ!» باری، آشفتگی واژة مناسبی بود که از هر حیث شامل حال فیّاض ما می‌شد. تتمة موهای تنک و فلفل نمکی و زبر او همیشه آشفته بودند و به هیچ سمتی و سوئی خواب و خو نمی گرفتند. آقای فیاض اغلب پیراهن یقه آخوندی بی اتو،…

    بیشتر بخوانید: دانقر
  • بازیگرانِ نمایشِ بد فرجام

    فصلی از جلد دوم رمان « خونِ اژده»                             سفر چند روزة پاریس مانند خواب پریشانی بود که تنها پاره‌هائی از آن در خاطرم مانده بود. نریمان دو روز پیش از من برگشته بود، ولی بر خلاف قول و قراری که گذاشته بود، به فرودگاه نیامده بود و حتا خیرالله، رانندة شرکت را نیز نفرستاده بود. من با دلهره و مضطرب، آرام آرام به باجة بازرسی نزدیک می‌شدم و چشم از مأمور بر نمی‌داشتم و بنا به توصیة  «بوم غلتون» در وضعیّت بحرانی به همه لبخند می‌زدم. در‌زندان زنان از او شنیده بودم که رشوه و لبخند زنِ‌ زیبا، گره‌گشا بود…

    بیشتر بخوانید: بازیگرانِ نمایشِ بد فرجام
  • سال خروس، فصلی از رمانِ « چوبین در»

      هيچ کسی تا آخر دنيا با خادم سفر نکرد، ربابه را با خودم نبردم و بهترين فرصت های زندگی ام را از کف دادم. از  شهر ابوالفضل  بيهقی  به حجرة  حاج  حاتم  حلوائی  تلفن  زدم  تا  از سالار خبر بگيرم و او را در جريان بگذارم. از بخت بد داورگوشی را بر داشت و  به خشکی  پرسيد: «کجائی؟» جواب ندادم و تا غروب توی شهر پرسه زدم و شب برگشتم. گيرم در سرتاسر راه، داور از گوشه وکنار ذهنم سرک  می کشيد و نگاه پرسای اختر و خيال خوش ربابه با من سفر مـی کردند.  تندر به خاک افتاده بود و من دور از صحنة مبارزه، از آن افکاری که مثل دود توی سرم می پيچيـد و از آن تمنـّای تندی که مدام خيالم را به سوی ربابه می برد، شرمنده بودم و در برابر وجدانم، در برابر سالار احساس گناه مـی کردم. زندگی بر من حرام شده بود.کتمان نمی کنم، در باطن خودم را سزاوار سرزنش می دانستم. چرا؟ چون در ميان طوفان ها به ربابه دل بستـه بودم،…

    بیشتر بخوانید: سال خروس، فصلی از رمانِ « چوبین در»
    سال خروس، فصلی از رمانِ « چوبین در»
  • سال خروس

     فصلی از رمانِ « چوبین در» يچ کسی تا آخر دنيا با خادم سفر نکرد، ربابه را با خودم نبردم و بهترين فرصت های زندگی ام را از کف دادم. از  شهر ابوالفضل  بيهقی  به حجرة  حاج  حاتم  حلوائی  تلفن  زدم  تا  از سالار خبر بگيرم و او را در جريان بگذارم. از بخت بد داورگوشی را بر داشت و  به خشکی  پرسيد: «کجائی؟»  جواب ندادم و تا غروب توی شهر پرسه زدم و شب برگشتم. گيرم در سرتاسر راه، داور از گوشه وکنار ذهنم سرک  می کشيد و نگاه پرسای اختر و خيال خوش ربابه با من سفر مـی کردند.  تندر به خاک افتاده بود و من دور از صحنة مبارزه، از آن افکاری که مثل دود توی سرم می پيچيـد و از آن تمنـّای تندی که مدام خيالم را به سوی ربابه می برد، شرمنده بودم و در برابر وجدانم، در برابر سالار احساس گناه مـی کردم. زندگی بر من حرام شده بود.کتمان نمی کنم، در باطن خودم را سزاوار سرزنش می دانستم. چرا؟ چون در ميان…

    بیشتر بخوانید: سال خروس
  • پیشداوری

    از دفترچه یادداشت در ایستگاه «گار دو لیون»، چهار جوان سیه چرده، با سر و موی ژولیده، آشفته حال و هراسان، هایهوی کنان، صندوق عقب تاکسی‌ام را باز‌ کردند، دو نفر از سمت چپ و راست سوار شدند و دو نفر دیگر بار و بنه و بقچه‌های رنگارنگ را یکی ‌یکی توی صندوق‌ انداختند. گره بقچه‌ ها را محکم نبسته بودند و در آن سراسیمگی و شتابزدگی لباسهای تمیز و نو، پیراهن و کت و شلوار، روی اسفالت چرک پخش ‌و پلا شدند. مسافرها اهمیّت ندادند، همة لباسها را جمع نکردند و پریدند توی تاکسی. «ژیتان» ( کولی) بودند و این…

    بیشتر بخوانید: پیشداوری
    پیشداوری
  • درباره «کبودان» – حسین دولت آبادی

    کبودان پس از دو سال انتظار در چاپخانه، در اوایل سال ۱۳۵۷، در آن روزهای پر تب و تاب انقلاب بهمن، با‌کتابهائی که سالها در انبار انتشاراتیها و پشت دروازة سانسور مانده بودند، به بازار آمد و در زیر خروارها کتاب «جلد سفید» و دهها روزنامه و مجلة نو بنیاد و و … گم و گور شد. بعد‌ از انقلاب، حکومت اسلامی بنگاه انتشاراتی امیرکبیر را مصادره کرد و اربابهای اسلامی و «مکتبی» ‌این رمان را « ضالّه‌ و مبتذل» ارزیابی کردند و از تجدید چاپ آن سر باز زدند. بعد از ‌سالها دوباره صحبت تجدید چاپ آن با ناشری…

    بیشتر بخوانید: درباره «کبودان» – حسین دولت آبادی
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم

    کبودان داستان  زندگی و شرح شور بختی خيل کارگرانی است که در آرزو و جستجوی کار و  نان ( هرکاری) از همه جای ايران به سوی بندر عباس و جزاير جنوب سرازير شده اند. دريا، لنج ها، بندرها وجزيره ها بستر و زمينة رمان را می سازند و مردم بومی جزاير و بنادر و ناخداها، جاشوها، نظامی ها، «چتربازها»، فواحش و کارگرهای فصلی و … بازيگران اصلی اين اثرند که  بر محور و در مسير حرکت و فرار  پر فراز  و  نشيب تراب ( قهرمان اصلی رمان) شکل می گيرد. کبودان نمائی کلّی و همه جانبه و تصويری واقعی از جنوب ميهن ما و مردم ميهن ما است در سال های ۴۹- ۵۰ خورشيدی … این رمان را انتشارات امیر کبیر در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت (1357) درایران…

    بیشتر بخوانید: کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
    کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول

    کبودان داستان  زندگی و شرح شور بختی خيل کارگرانی است که در آرزو و جستجوی کار و  نان ( هرکاری) از همه جای ايران به سوی بندر عباس و جزاير جنوب سرازير شده اند. دريا، لنج ها، بندرها وجزيره ها بستر و زمينة رمان را می سازند و مردم بومی جزاير و بنادر و ناخداها، جاشوها، نظامی ها، «چتربازها»، فواحش و کارگرهای فصلی و … بازيگران اصلی اين اثرند که  بر محور و در مسير حرکت و فرار  پر فراز  و  نشيب تراب ( قهرمان اصلی رمان) شکل می گيرد. کبودان نمائی کلّی و همه جانبه و تصويری واقعی از جنوب ميهن ما و مردم ميهن ما است در سال های ۴۹- ۵۰ خورشيدی … این رمان را انتشارات امیر کبیر در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت (1357) خورشیدی…

    بیشتر بخوانید: کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
    کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم

    این کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید «شهاب برهان: بعد از خواندن رمان «زندان سکندر»، جای تردیدی نمی‌ماند که اثر تازه حسین دولت آبادی شاهکار وی و گواه اوج توانائی هنری و ادبی اوست. این اثر، رمان است، اما قصه و فسانه نیست؛ پرداختی خلاقانه و شیوا از زندگی هائی است که برای حسین دولت آبادی، عین رمان یا دست کم در خور پردازش رمانی بوده‌اند…»

    بیشتر بخوانید: زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
    زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم

    این کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید «انسان تبعیدی و مهاجر، به همه‌چیز و حتا به لحن کلام میزبان و طرز نگاه او حساس و بدبین است، انسان تبعیدی و مهاجر انگار بر‌‌‌ سر سفره بیگانه‌ نشسته است و دستش به سختی به سفره دراز می‌شود، مدام از گوشه چشم صاحب‌خانه را می‌پاید و لقمه به سختی از گلویش پائین می‌رود.»

    بیشتر بخوانید: زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
    زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول

    این کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید «- ای کاش گرگ، الله‌وردی رو خورده بود، ای کاش توی برف و سرما سقط شده بود و ما رو این همه عذاب نمی‌داد. افسانه گرگ و شب سرد برفی و سگ جانی پدربزرگ را بارها از زبان آنا شنیده بودم، ولی به سختی باور می‌کردم. – اگه مادرش بند قنداق بچه رو شل نبسته بود… – آنا، آخه بند قنداق چه ربطی به بابابزرگ داره؟ – کاش گرگ اونو می‌برد و من این همه عذاب نمی‌کشیدم. نه، هیچ‌کسی باور نمی‌کرد که نوزادی لخت و عور چند ساعت توی برف و سرما دوام…

    بیشتر بخوانید: زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
    زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم

    پاره ای از متن رمان … روزی که قاصدک از استانبول برگشت و خبر آورد، با خودم گفتم تمام شد، همه چیز به آخر رسید. آخرین امیدم، تنها رشته‌ای که هنوز مرا به زندگی پیوند می‌‌زد،  بریده بود و من احساس می‌کردم مانند قاصدکی در خلاء سرگردان مانده‌ام و سردر گم، دور خودم می‌چرخم. گيج  و منگ شده بودم، سرگشته و بی‌ خود، در کوچه پس کوچه‌های آنکارا پرسه می‌زدم و هر بارکه باران تند تر می‌شد در پناهی کز می‌کردم تا دوباره و دوباره آن سیاهنامه را بخوانم. از نگاه های اریب و ناباور رهگذرها می‌فهمیدم که با خودم بلندبلند حرف می‌زنم. یکدم می‌‌ماندم. صداهائی از دور می‌شنیدم، بر می‌گشتم و به دور و برم خیره می‌شدم. هاج و واج می‌ماندم. از یاد می‌ بردم برای چه زیر باران ایستاده‌ام…

    بیشتر بخوانید: در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
    در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول

    این کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید آخر سال سگ بود که خبر خسوف نابهنگام ماه و شایعه‌ی شبح خرس و صداها در سرتاسر منطقه‌ی چوبیندر پیچید…

    بیشتر بخوانید: چوبین‌ در- چاپ اول
    چوبین‌ در- چاپ اول
  • منزل يازدهم

     کسی در جائی دستگيرة ترمز اضطراری قطار را می‌کشد. سايش گوشخراش چـرخ های لکوموتيـو روی ريل های زنگ زده. قطار با تکان‌‌های شديدی از حرکت می‌ماند.  صحرا به‌ پشت پنجره می‌‌دود. بيرون هوا غبـارآلود و تيـره و تار است. اشبـاحی در غبـار سرخ می‌چرخنـد و قطار با کنـدی حرکـت می‌کنـد و اشبـاح دور و دورتر می‌شـوند. صـدای تلق و تلق چرخ هـای لوکـوموتيـو که به مرور سرعـت می‌گيـرد با  صـدای رگبـار مسلسل در هم می‌آميزد. صحرا به راهرو می‌دود، هيچ کسی انگار صدای رگبار مسلسل را نشنيده‌است. هيـچ‌ کسی انگار توی اين قطار لکنته نيست، قطـار خالی‌است و صدائی از جائـی دور در باد می‌پيـچد: «برادرها، برادرها!»صحـرا به پشت پنجره می‌دود،  جنازة الّهيار هنوز بالای دار در باد…

    بیشتر بخوانید: منزل يازدهم
    منزل يازدهم
  • باد سرخ ( چاپ دوم)

    این کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید کسی درجائی دستگیره ترمز اضطراری قطار را می‌کشد. سایش گوشخراش چـرخ‌های لکوموتیـو روی ریل‌های زنگ زده. قطار با تکان‌های شدیدی توقّف می‌کند. صحرا به پشت شیشه پنجره می‌دود. بیرون از قطارهوا غبارآلود و تیره و تار است. صحرا با کنجکاوی گردن مـی‌کشد. اشبـاحی در غبـار سرخ می‌چرخنـد و قطـار با کنـدی حرکـت می‌کنـد و اشبـاح دور و دور‌تر می‌شـوند. صـدای تلق و تلق چرخ‌هـای لوکـوموتیـو که به مرور سرعت می‌گیـرد با صـدای رگبـار مسلسل در هم می‌آمیزد. صحرا به راهرو می‌دود، هیچ‌کسی انگار صدای رگبار مسلسل را نشنیده است. هیچ‌کسی انگار توی این…

    بیشتر بخوانید: باد سرخ ( چاپ دوم)
    باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران

    این کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید «اگر بخواهم تمام اسم‌هائی را که من و‌ مشکی از اوّل تا آخر یدک می‌کشیدیم، دنبال هم قطار کنم، مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. نه، منظورم القاب و‌ عناوین ما نبود. گیرم ‌که این‌ اسم و‌ رسم‌ها هرکدام داستان و تاریخچه جداگانه‌ای دارند: گرگوارما سه سال و‌نیم از عمر عزیزش را تلف کرد تا از منصب «مشکی!» به مقام «ملیجکی!» رسید. من توی زندان‌های شاه مثل‌مار پوست انداختم تا از لقب‌ «خَرکُش!» به عنوان «دیو سپید!» ارتقا درجه یافتم. می‌بینی؟ از میان تمام اسم‌هائی که‌ مثل بام روی سرم ‌خراب شده بودند‌، سردارسرخ…

    بیشتر بخوانید: گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
    گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید

    این کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید خلاصه کتاب را بخوانید

    بیشتر بخوانید: گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
    گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید

    این کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید در نیم قرن اخیر  (از کودتا تا انقلاب بهمن و چند سال بعد از انقلاب) مردم میهن ما شاهد حوادثی تاریخی و سرنوشت ساز بوده‌اند. قهرمان‌های رمان گدار در این برهه از تاریخ میهن ما و در کاروانسرای حاجی سفیدابی چشم به دنیا می‌گشایند و با کوله باری سنگین از متن جامعه و تاریخ می‌گذرند. سه رفیق و یا سه برادر خوانده (جمال، صابر و معراج) هرکدام، سری پر شور و سرنوشتی جداگانه دارند و به ناگزیر از این معبر پر خطر می‌ گذرند و نقش خود را تا به آخر بازی می‌کنند (صابر پس از فرار و فراز و فرود‌ها مانند خواهرش فلک راه چریک‌ها…

    بیشتر بخوانید: گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
    گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»

    ايستگاه باستيل مجموعة چند داستان کوتاه است که از سال ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۷۳ در ايران و خارج از کشور نوشته شده اند. از اين مجموعه داستان آفاق و شاخه های شکسته را می توانيد در قسمت پاره هائی از رمان و داستان بخوانيد.

    بیشتر بخوانید: ايستگاه باستيل «چاپ اول»
    ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی

    سرگذشت کتاب‌ها بی شباهت به سرگذشت نویسنده‌های آن ها نیست، من نمایسنامۀ « آدم سنگی» را نخستین بار زیر عنوان «بلوا» در بهار سال 1359 خورشیدی، در روستای رامین شهربار نوشتم. محمود دولت آبادی و دوستا‌ناش دستنوشتۀ آن را خواندند و تصمیم گرفتند از خیر نمایشنامۀ «تنگنا»، اثر محمود دولت آبادی بگذرند و « بلوا» را با نام «کوخ نشینان» در تأتر نصر خیابان لاله زار تهران به روی صحنه ببرند. گیرم فلک نگذاشت غربیل را ببندند. «حزب الله» و فدائیان امام و اسلام عربده کشیدند، آن ها را با کارد و چاقو تهدید کردند  و در نتیجه در تأتر…

    بیشتر بخوانید: آدم سنگی
    آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی

    این کتاب را میتوانید ازنشر مهری بخرید کبودان داستان  زندگی و شرح شور بختی خيل کارگرانی است که در آرزو و جستجوی کار و  نان ( هرکاری) از همه جای ايران به سوی بندر عباس و جزاير جنوب سرازير شده اند. دريا، لنج ها، بندرها وجزيره ها بستر و زمينة رمان را می سازند و مردم بومی جزاير و بنادر و ناخداها، جاشوها، نظامی ها، «چتربازها»، فواحش و کارگرهای فصلی و … بازيگران اصلی اين اثرند که  بر محور و در مسير حرکت و فرار  پر فراز  و  نشيب تراب ( قهرمان اصلی رمان) شکل می گيرد. کبودان نمائی کلّی و همه جانبه و تصويری واقعی از جنوب ميهن ما و مردم ميهن ما است در سال های ۴۹- ۵۰ خورشيدی …

    بیشتر بخوانید: کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
    کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
  • درباره «گُدار» حسین دولت آبادی

                نجمه موسوی پیمبری – نقل از نشریه انترنی عصر نو با خواندن کتابهای دیگر دولت آبادی ( باد سرخ، در آنکارا باران می بارد، ایستگاه باستیل ….) ایده ای که در موقع خواندن رمان سه جلدی گدار در من شکل گرفته بود تأیید شد. احساس می کردم هزاروچهارصد صفحه «گدار» محل شکل گیری نهایی یادداشتهای نویسنده در مواقع گوناگون، رسم تجربه ی سالها زندگی اش بوده است. به بیان دیگر نویسنده در این رمان تکلیف خود را با تمام اشباحی که سالها، روزها و شبهای او را پر کرده بودند روشن کرده است. طرحهایی…

    بیشتر بخوانید: درباره «گُدار» حسین دولت آبادی
    درباره «گُدار» حسین دولت آبادی
  • شب

    ‏نقل از مجموعه داستان «ایستگاه باستیل» … جنازه‌ام بر سر دار تاب می‌خورد، جمجمه‌ام آرام آرام ترک بر ‏می‌دارد و باد در کاسة سرم زوزه می‌کشد، به آخر می‌رسم، انبوه جمعیّت، ‏آن بی شمار دهان‌هائی که به نفرینی ابدی باز مانده‌اند در غباری شنجرفی ‏فرو می‌روند، خرمگسی بال می‌زند و دور سرم می‌چرخد و صدایش مانند ‏خرده شیشه در گوش‌ام می‌شکند:‏ ‏« گفتم که دارت می زنم، زندیق»‏ نیم نفس از خواب می‌پرم، گیج و خواب‌آلود روی تخت می‌نشینم ‏و با سرانگشت گلویم را می‌مالم. هوا تاریک شده و باران هنوز بر کاج‌های ‏پیر پشت پنجره می‌بارد. زانوهایم می‌لرزد و‌قلب‌ام…

    بیشتر بخوانید: شب
    شب
  • نوروز

    عزیزی در آن سر دنیا، نزدیک قطب شمال زندگی می‌کرد و در پایان هر سال به مناسبت نوروز چند کلمه‌ای مهرآمیز می‌نوشت و هرگز از این کلیشه نیز چشم نمی پوشید: «بهاران خجسته باد!!» سال‌ها آمدند و گذشتند و آن بهار خجسته از راه نرسید. باری از این تکرار ملال‌آور خسته شدم و سرانجام به‌اختصار نوشتم که سال‌ها در سالنامه‌ها عوض می‌شوند؛ تقویم ورق می‌خورد، سال جدیدی آغاز می‌شود، گیرم اتفاقی نمی‌افتد. نه گرامی، حقیقت این است که من سال‌هاست که در این گوشۀ دنیا، دور از یار و دیار تلاش می‌کنم تا «نو روزی» را زنده نگه بدارم که…

    بیشتر بخوانید: نوروز
    نوروز
  • گذر از مهرانشهر

    پاره ای از رمان  « خون اژدها» روزی که ترنج سنگ سفیدی از مهرآباد برگشت تا رانندة نریمان ‏او را با اثاثیه‌اش به خانه‌‌باغِ شهریار می‌برد، یک‌دم در پاگرد راه پلّه ایستاد، ‏چند بار مشت به سینه‌اش کوبید و رو به آسمان نفرینکرد: ‏ ‏« آه زدم خانم، بخدا آهم دامن گیرت می‌شه، الهی‌که آوارة کوه و ‏بیابون بشی که منو آوارة دشت و بیابون کردی، الهی روز خوش نبینی…»‏ ترنج جِّز جگر می‌زد و آرام آرام از پلّه‌ها پائین می‌رفت. خیرالله، ‏رانندة شرکت به ساقِ پاهایِ برهنة من نگاه می‌کرد و سر می‌جنباند:‏ ‏« پیرگبر، آخه چرا بی‌خودی نفرین…

    بیشتر بخوانید: گذر از مهرانشهر
    گذر از مهرانشهر
  • تُرَنجِ سنگ سفید

    فصلی از رمان « خون اژدها» من به تجربه دریافته بودم ‌‌که اگر به انسان‌هایِ زیر ‌دست‌ مانند ‏ماه منیر و تُرنجِ سنگ سفیدی اعتماد و اطمینان می‌کردی، اگر به‌ حریم ‌و ‏حقوق انسانی ‌‌‌‌‌آن‌ها حرمت می‌گذاشتی، دیر‌یا زود ترس‌شان می‌ریخت‌‌ و در ‏‏‌محیط و فضای امن و خالی از ‌اضطراب و دغدغه، از سنگر و پناهگاه تزویر، ‏ریا و دروغ بیرون می‌آمدند، رام می‌شدند، سپر می‌انداختند و به مرور زمان ‏چهره و شخصیّت حقیقی‌ آن‌ها از پرده بیرون می‌افتاد. من از ‌تملق، کرنش ‏و مجیز ‌گوئی، از دستور و امر و نهی بیزار بودم و زندگی با آدم‌های ساده،…

    بیشتر بخوانید: تُرَنجِ سنگ سفید
برگه قبلی
1 … 11 12 13 14 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • ترازوی گاچی
  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme