-
کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
بیشتر بخوانید: کبودان «چاپ دوم» – جلد دومکبودان داستان زندگی و شرح شور بختی خيل کارگرانی است که در آرزو و جستجوی کار و نان ( هرکاری) از همه جای ايران به سوی بندر عباس و جزاير جنوب سرازير شده اند. دريا، لنج ها، بندرها وجزيره ها بستر و زمينة رمان را می سازند و مردم بومی جزاير و بنادر و ناخداها، جاشوها، نظامی ها، «چتربازها»، فواحش و کارگرهای فصلی و … بازيگران اصلی اين اثرند که بر محور و در مسير حرکت و فرار پر فراز و نشيب تراب ( قهرمان اصلی رمان) شکل می گيرد. کبودان نمائی کلّی و همه جانبه و تصويری واقعی از جنوب ميهن ما و مردم ميهن ما است در سال های ۴۹- ۵۰ خورشيدی … این رمان را انتشارات امیر کبیر در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت (1357) درایران…
-
کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
بیشتر بخوانید: کبودان «چاپ دوم» – جلد اولکبودان داستان زندگی و شرح شور بختی خيل کارگرانی است که در آرزو و جستجوی کار و نان ( هرکاری) از همه جای ايران به سوی بندر عباس و جزاير جنوب سرازير شده اند. دريا، لنج ها، بندرها وجزيره ها بستر و زمينة رمان را می سازند و مردم بومی جزاير و بنادر و ناخداها، جاشوها، نظامی ها، «چتربازها»، فواحش و کارگرهای فصلی و … بازيگران اصلی اين اثرند که بر محور و در مسير حرکت و فرار پر فراز و نشيب تراب ( قهرمان اصلی رمان) شکل می گيرد. کبودان نمائی کلّی و همه جانبه و تصويری واقعی از جنوب ميهن ما و مردم ميهن ما است در سال های ۴۹- ۵۰ خورشيدی … این رمان را انتشارات امیر کبیر در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت (1357) خورشیدی…
-
زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
بیشتر بخوانید: زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوماین کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید «شهاب برهان: بعد از خواندن رمان «زندان سکندر»، جای تردیدی نمیماند که اثر تازه حسین دولت آبادی شاهکار وی و گواه اوج توانائی هنری و ادبی اوست. این اثر، رمان است، اما قصه و فسانه نیست؛ پرداختی خلاقانه و شیوا از زندگی هائی است که برای حسین دولت آبادی، عین رمان یا دست کم در خور پردازش رمانی بودهاند…»
-
زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
بیشتر بخوانید: زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوماین کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید «انسان تبعیدی و مهاجر، به همهچیز و حتا به لحن کلام میزبان و طرز نگاه او حساس و بدبین است، انسان تبعیدی و مهاجر انگار بر سر سفره بیگانه نشسته است و دستش به سختی به سفره دراز میشود، مدام از گوشه چشم صاحبخانه را میپاید و لقمه به سختی از گلویش پائین میرود.»
-
زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
بیشتر بخوانید: زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اولاین کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید «- ای کاش گرگ، اللهوردی رو خورده بود، ای کاش توی برف و سرما سقط شده بود و ما رو این همه عذاب نمیداد. افسانه گرگ و شب سرد برفی و سگ جانی پدربزرگ را بارها از زبان آنا شنیده بودم، ولی به سختی باور میکردم. – اگه مادرش بند قنداق بچه رو شل نبسته بود… – آنا، آخه بند قنداق چه ربطی به بابابزرگ داره؟ – کاش گرگ اونو میبرد و من این همه عذاب نمیکشیدم. نه، هیچکسی باور نمیکرد که نوزادی لخت و عور چند ساعت توی برف و سرما دوام…
-
در آنکارا باران میبارد – چاپ دوم
بیشتر بخوانید: در آنکارا باران میبارد – چاپ دومپاره ای از متن رمان … روزی که قاصدک از استانبول برگشت و خبر آورد، با خودم گفتم تمام شد، همه چیز به آخر رسید. آخرین امیدم، تنها رشتهای که هنوز مرا به زندگی پیوند میزد، بریده بود و من احساس میکردم مانند قاصدکی در خلاء سرگردان ماندهام و سردر گم، دور خودم میچرخم. گيج و منگ شده بودم، سرگشته و بی خود، در کوچه پس کوچههای آنکارا پرسه میزدم و هر بارکه باران تند تر میشد در پناهی کز میکردم تا دوباره و دوباره آن سیاهنامه را بخوانم. از نگاه های اریب و ناباور رهگذرها میفهمیدم که با خودم بلندبلند حرف میزنم. یکدم میماندم. صداهائی از دور میشنیدم، بر میگشتم و به دور و برم خیره میشدم. هاج و واج میماندم. از یاد می بردم برای چه زیر باران ایستادهام…
-
چوبین در- چاپ اول
بیشتر بخوانید: چوبین در- چاپ اولاین کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید آخر سال سگ بود که خبر خسوف نابهنگام ماه و شایعهی شبح خرس و صداها در سرتاسر منطقهی چوبیندر پیچید…
-
منزل يازدهم
بیشتر بخوانید: منزل يازدهمکسی در جائی دستگيرة ترمز اضطراری قطار را میکشد. سايش گوشخراش چـرخ های لکوموتيـو روی ريل های زنگ زده. قطار با تکانهای شديدی از حرکت میماند. صحرا به پشت پنجره میدود. بيرون هوا غبـارآلود و تيـره و تار است. اشبـاحی در غبـار سرخ میچرخنـد و قطار با کنـدی حرکـت میکنـد و اشبـاح دور و دورتر میشـوند. صـدای تلق و تلق چرخ هـای لوکـوموتيـو که به مرور سرعـت میگيـرد با صـدای رگبـار مسلسل در هم میآميزد. صحرا به راهرو میدود، هيچ کسی انگار صدای رگبار مسلسل را نشنيدهاست. هيـچ کسی انگار توی اين قطار لکنته نيست، قطـار خالیاست و صدائی از جائـی دور در باد میپيـچد: «برادرها، برادرها!»صحـرا به پشت پنجره میدود، جنازة الّهيار هنوز بالای دار در باد…
-
باد سرخ ( چاپ دوم)
بیشتر بخوانید: باد سرخ ( چاپ دوم)این کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید کسی درجائی دستگیره ترمز اضطراری قطار را میکشد. سایش گوشخراش چـرخهای لکوموتیـو روی ریلهای زنگ زده. قطار با تکانهای شدیدی توقّف میکند. صحرا به پشت شیشه پنجره میدود. بیرون از قطارهوا غبارآلود و تیره و تار است. صحرا با کنجکاوی گردن مـیکشد. اشبـاحی در غبـار سرخ میچرخنـد و قطـار با کنـدی حرکـت میکنـد و اشبـاح دور و دورتر میشـوند. صـدای تلق و تلق چرخهـای لوکـوموتیـو که به مرور سرعت میگیـرد با صـدای رگبـار مسلسل در هم میآمیزد. صحرا به راهرو میدود، هیچکسی انگار صدای رگبار مسلسل را نشنیده است. هیچکسی انگار توی این…
-
گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
بیشتر بخوانید: گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوراناین کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید «اگر بخواهم تمام اسمهائی را که من و مشکی از اوّل تا آخر یدک میکشیدیم، دنبال هم قطار کنم، مثنوی هفتاد من کاغذ میشود. نه، منظورم القاب و عناوین ما نبود. گیرم که این اسم و رسمها هرکدام داستان و تاریخچه جداگانهای دارند: گرگوارما سه سال ونیم از عمر عزیزش را تلف کرد تا از منصب «مشکی!» به مقام «ملیجکی!» رسید. من توی زندانهای شاه مثلمار پوست انداختم تا از لقب «خَرکُش!» به عنوان «دیو سپید!» ارتقا درجه یافتم. میبینی؟ از میان تمام اسمهائی که مثل بام روی سرم خراب شده بودند، سردارسرخ…
-
گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
بیشتر بخوانید: گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشیداین کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید خلاصه کتاب را بخوانید
-
گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
بیشتر بخوانید: گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشیداین کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید در نیم قرن اخیر (از کودتا تا انقلاب بهمن و چند سال بعد از انقلاب) مردم میهن ما شاهد حوادثی تاریخی و سرنوشت ساز بودهاند. قهرمانهای رمان گدار در این برهه از تاریخ میهن ما و در کاروانسرای حاجی سفیدابی چشم به دنیا میگشایند و با کوله باری سنگین از متن جامعه و تاریخ میگذرند. سه رفیق و یا سه برادر خوانده (جمال، صابر و معراج) هرکدام، سری پر شور و سرنوشتی جداگانه دارند و به ناگزیر از این معبر پر خطر می گذرند و نقش خود را تا به آخر بازی میکنند (صابر پس از فرار و فراز و فرودها مانند خواهرش فلک راه چریکها…
-
در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
بیشتر بخوانید: در آنکارا باران مي بارد – چاپ اولاین کتاب را میتوانید از ناکجا بخرید “… زندگی در دور دستها، خارج از آن دخمه نمور مانند تابلوئی باسمهای از دیواره ذهنم آویزان بود و شوقی برنمیانگیخت. تابلو رنگ و رو باختهای که درختها در کناره راهش خشکیدهاند و پرندگان در آسمان چرکش سوختهاند و درّهها و دریاها وکوهها گوئی چند لکه رنگند که دستی دیوانه سر بر بوم پاشیده است و من مانند تکدرختی نیمسوخته، در اين تابلو از ياد ها رفتهام تا بدون هيچ احساسی به اين دنيای ويرانه نگاه کنم…” عشقی زيبا در دوران انقلاب و در شوری انقلابی پا میگيرد و به تشکيل خانوادهای کوچک میانجامد که مانند صدها و صدها خانواده مشابه، در زمان سرکوب و اختناق و هجوم وحشيانه حکومت اسلامی به نيروهای انقلابی و مترّقی آسيب میبيند و سرانجام…
-
ايستگاه باستيل «چاپ اول»
بیشتر بخوانید: ايستگاه باستيل «چاپ اول»ايستگاه باستيل مجموعة چند داستان کوتاه است که از سال ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۷۳ در ايران و خارج از کشور نوشته شده اند. از اين مجموعه داستان آفاق و شاخه های شکسته را می توانيد در قسمت پاره هائی از رمان و داستان بخوانيد.
-
آدم سنگی
بیشتر بخوانید: آدم سنگیسرگذشت کتابها بی شباهت به سرگذشت نویسندههای آن ها نیست، من نمایسنامۀ « آدم سنگی» را نخستین بار زیر عنوان «بلوا» در بهار سال 1359 خورشیدی، در روستای رامین شهربار نوشتم. محمود دولت آبادی و دوستاناش دستنوشتۀ آن را خواندند و تصمیم گرفتند از خیر نمایشنامۀ «تنگنا»، اثر محمود دولت آبادی بگذرند و « بلوا» را با نام «کوخ نشینان» در تأتر نصر خیابان لاله زار تهران به روی صحنه ببرند. گیرم فلک نگذاشت غربیل را ببندند. «حزب الله» و فدائیان امام و اسلام عربده کشیدند، آن ها را با کارد و چاقو تهدید کردند و در نتیجه در تأتر…
-
کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
بیشتر بخوانید: کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدیاین کتاب را میتوانید ازنشر مهری بخرید کبودان داستان زندگی و شرح شور بختی خيل کارگرانی است که در آرزو و جستجوی کار و نان ( هرکاری) از همه جای ايران به سوی بندر عباس و جزاير جنوب سرازير شده اند. دريا، لنج ها، بندرها وجزيره ها بستر و زمينة رمان را می سازند و مردم بومی جزاير و بنادر و ناخداها، جاشوها، نظامی ها، «چتربازها»، فواحش و کارگرهای فصلی و … بازيگران اصلی اين اثرند که بر محور و در مسير حرکت و فرار پر فراز و نشيب تراب ( قهرمان اصلی رمان) شکل می گيرد. کبودان نمائی کلّی و همه جانبه و تصويری واقعی از جنوب ميهن ما و مردم ميهن ما است در سال های ۴۹- ۵۰ خورشيدی …
-
درباره «گُدار» حسین دولت آبادی
بیشتر بخوانید: درباره «گُدار» حسین دولت آبادینجمه موسوی پیمبری – نقل از نشریه انترنی عصر نو با خواندن کتابهای دیگر دولت آبادی ( باد سرخ، در آنکارا باران می بارد، ایستگاه باستیل ….) ایده ای که در موقع خواندن رمان سه جلدی گدار در من شکل گرفته بود تأیید شد. احساس می کردم هزاروچهارصد صفحه «گدار» محل شکل گیری نهایی یادداشتهای نویسنده در مواقع گوناگون، رسم تجربه ی سالها زندگی اش بوده است. به بیان دیگر نویسنده در این رمان تکلیف خود را با تمام اشباحی که سالها، روزها و شبهای او را پر کرده بودند روشن کرده است. طرحهایی…
-
شب
بیشتر بخوانید: شبنقل از مجموعه داستان «ایستگاه باستیل» … جنازهام بر سر دار تاب میخورد، جمجمهام آرام آرام ترک بر میدارد و باد در کاسة سرم زوزه میکشد، به آخر میرسم، انبوه جمعیّت، آن بی شمار دهانهائی که به نفرینی ابدی باز ماندهاند در غباری شنجرفی فرو میروند، خرمگسی بال میزند و دور سرم میچرخد و صدایش مانند خرده شیشه در گوشام میشکند: « گفتم که دارت می زنم، زندیق» نیم نفس از خواب میپرم، گیج و خوابآلود روی تخت مینشینم و با سرانگشت گلویم را میمالم. هوا تاریک شده و باران هنوز بر کاجهای پیر پشت پنجره میبارد. زانوهایم میلرزد وقلبام…
-
نوروز
بیشتر بخوانید: نوروزعزیزی در آن سر دنیا، نزدیک قطب شمال زندگی میکرد و در پایان هر سال به مناسبت نوروز چند کلمهای مهرآمیز مینوشت و هرگز از این کلیشه نیز چشم نمی پوشید: «بهاران خجسته باد!!» سالها آمدند و گذشتند و آن بهار خجسته از راه نرسید. باری از این تکرار ملالآور خسته شدم و سرانجام بهاختصار نوشتم که سالها در سالنامهها عوض میشوند؛ تقویم ورق میخورد، سال جدیدی آغاز میشود، گیرم اتفاقی نمیافتد. نه گرامی، حقیقت این است که من سالهاست که در این گوشۀ دنیا، دور از یار و دیار تلاش میکنم تا «نو روزی» را زنده نگه بدارم که…
-
گذر از مهرانشهر
بیشتر بخوانید: گذر از مهرانشهرپاره ای از رمان « خون اژدها» روزی که ترنج سنگ سفیدی از مهرآباد برگشت تا رانندة نریمان او را با اثاثیهاش به خانهباغِ شهریار میبرد، یکدم در پاگرد راه پلّه ایستاد، چند بار مشت به سینهاش کوبید و رو به آسمان نفرینکرد: « آه زدم خانم، بخدا آهم دامن گیرت میشه، الهیکه آوارة کوه و بیابون بشی که منو آوارة دشت و بیابون کردی، الهی روز خوش نبینی…» ترنج جِّز جگر میزد و آرام آرام از پلّهها پائین میرفت. خیرالله، رانندة شرکت به ساقِ پاهایِ برهنة من نگاه میکرد و سر میجنباند: « پیرگبر، آخه چرا بیخودی نفرین…
-
تُرَنجِ سنگ سفید
بیشتر بخوانید: تُرَنجِ سنگ سفیدفصلی از رمان « خون اژدها» من به تجربه دریافته بودم که اگر به انسانهایِ زیر دست مانند ماه منیر و تُرنجِ سنگ سفیدی اعتماد و اطمینان میکردی، اگر به حریم و حقوق انسانی آنها حرمت میگذاشتی، دیریا زود ترسشان میریخت و در محیط و فضای امن و خالی از اضطراب و دغدغه، از سنگر و پناهگاه تزویر، ریا و دروغ بیرون میآمدند، رام میشدند، سپر میانداختند و به مرور زمان چهره و شخصیّت حقیقی آنها از پرده بیرون میافتاد. من از تملق، کرنش و مجیز گوئی، از دستور و امر و نهی بیزار بودم و زندگی با آدمهای ساده،…
-
خانه
بیشتر بخوانید: خانهپیش از مهاجرت اجباری، در ایران، هر کجا که بودم، حتا در بازداشتگاه و زندان، یادداشت بر می داشتم، سال ها بعد، درتبعید (سال 2013 ) هنگام تایپ یادداشت هایم، بنا به ضرورت کلمههائی به متن افزودم و واژه ها و اصطلاحات محلی را به اختصار توضیح دادم تا شاید از گنگی مطلب بکاهند. این کلمه ها و توضیحات را داخل پرانتز گذاشته ام. باری، یاد داشت « خانه» را سوم اسفندماه 1356 در روستای رامین نوشته ام. ح. د نمی توانم تا ساعت یازده، یازده و نیم شب صبرکنم؛ تا ساعت یازده و نیم شب که خلایق ساختمان (خانه) درندشت وصاحبخانة…
-
گردنة هزار چم
بیشتر بخوانید: گردنة هزار چمپاره ای از رمان « خون اژدها» باید عمری بر من میگذشت تا میفهمیدم که مانند لاک پشت با زندانام زاده شده بودم و این زندان، پارهای از هستی و وجودم شده بود، گریز و گزیری نداشتم و آن را همه جا با خودم میبردم. با اینهمه تا مدتها نمیپذیرفتم، سر برسنگ و سفال میکوبیدم و تلاش میکردم تا این لاک سنگی را بشکنم و بگریزم، تا مردم، طرز نگاه و داوری آنها را نادیده بگیرم، پشت پا به «عفّت» و «عصمت» بزنم، از عاقبت کار نهراسم، دل دریا کنم و از ولایت بروم. منتها به کجا؟ نریمان عاطفة قشقائی…
-
RFI – چهرهها و گفتگوها – حسین دولتآبادی : «نویسندگی از زمین به من ارث رسید.»
بیشتر بخوانید: RFI – چهرهها و گفتگوها – حسین دولتآبادی : «نویسندگی از زمین به من ارث رسید.»در میان نویسندگان ایرانی در تبعید، حسین دولتآبادی از بهترین نمونهها برای آگاهی از عشق بیمرز یک نویسنده به نوشتن است. او نوشتن و صبر در نوشتن را از زیستن در روستا آموخته است: “خلق ادبی، بیشباهت به کار دهقان روستایی نیست.” حسین دولتآبادی که در پاریس زندگی میکند، در یک روز سرد زمستانی به رادیو بینالمللی فرانسه آمد تا از تجربه نوشتن در پیش و پس از انقلاب، و همچنین از مشکلات نوشتن در داخل ایران و نیز در تبعید بگوید. در این برنامه، همچنین ناصر مهاجر، نویسنده و پژوهشگر مقیم پاریس و تینوش نظمجو، ناشر ایرانی فعال در…
-
مهمان ناخوانده
بیشتر بخوانید: مهمان ناخواندهمرور نمایشنامه ی « مهمانِ چند روزه» اثر محسن یلفانی عطار نیشابوری در آغاز خسرونامهاش میسراید: مصیبت نامه کاندوه جهان است الهینامه کاسرار عیان است به داروخانه کردم هر دو آغاز چگویم، زود رستم زین و آن باز به داروخانه پانصد شخص بودند که در هر روز نبضم مینمودند میان آن همه گفت و شنیدم سخن را به از این روئی ندیدم. میبینی عزیز، تا زبان مادریام را از یاد نبرم، گاهی عطار و بیهقی را میخوانم و روزهای طولانی را با روزنامهها، مجلات یا قصه و رمان به شب میرسانم و در انتظار مسافر، یادداشتهایی برمیدارم به امید آن که مجالی دست دهد و بتوانم آن ها…
-
-
-
پاره ای از رمان «دارکوب»
بیشتر بخوانید: پاره ای از رمان «دارکوب»یک جو جرأت طاهر، یک جو جرأت! باران نرم و سمج پائیزی بر شیشة شکستة پنجره میبارید، دخمه مثل یخدانهای قدیمی سرد بود و با اینهمه پیشانی طاهر عرق کرده بود، از ریشه میلرزید و به سختی نفس میکشید. هراز گاهی دست دراز میکرد، تا نزدیک سیمهای برهنة برق، تا نزدیک زبان سرخ مرگ میرفت و باز به رعشه میافتاد، لیچ عرق میشد و ذلّه و نیمه جان سرش را روی بازویش میگذاشت: «یک جو جرأت طاهر، یک جو جرأت!» در برابر مرگ به زانو در آمده بود و چشم از آن سیمهای برهنه بر نمیداشت. گیرم هر بار مردّد…
-
نقد و معرفی کتاب «در آنکارا باران می بارد» – نجمه موسوی پیمبری
بیشتر بخوانید: نقد و معرفی کتاب «در آنکارا باران می بارد» – نجمه موسوی پیمبریعلاوه بر نثر روان و ادبی و زیبای دولت آبادی در این کتاب، از این که داستان به شکلی خطی پیش نمی رود و خواننده در کوششی مداوم در پی وصل تکه های مختلف این داستان است، جذابیت رمان چندین برابر شده است. زندگی های انسانهایی که در برهه های متفاوتی از زندگی به هم نزدیک و دور می شوند. هم ولایتی هستند، پس به شکلی تنگاتنگ زندگی هاشان در هم می شود و با داستانهای یکدیگر در هم می آمیزد. جوان هستند، عاشق می شوند، تنگ نظری ها و کوتاه فکریها آنها را از هم دور می کند تا…
-
ماه منیر و کلاغ کور
بیشتر بخوانید: ماه منیر و کلاغ کورفصلی از رمان «خون اژدها» بیماری ذبیحالله سرانجام از پرده بیرون افتاد و همسایهها و حتا بازاریها فهمیدند که آن مرد مؤمن و معتمد مردم عمر زیادی به دنیا ندارد و به تعبیر تاجبانو، آقا بزودی دعوت حق را لبیک میگوید و از دار فانی به دیار باقی میشتابد. این خبرها، مانند دود از سوراخ سنبة خانة ما به بیرون درز میکرد و توی کوچه و بازار پخش میشد، ماجرایِ کافور بهگوش مادر شوهرم رسیده بود و او که سایة عاطفه را با خنجر می زد، این شایعه ها را همه جا پراکنده بود: «سمیرای بهائی، زنکة بیحیا پسر بد…
-
-
خوانش تاریخ از لابهلای ادبیات در رمان «زندان سکندر»
بیشتر بخوانید: خوانش تاریخ از لابهلای ادبیات در رمان «زندان سکندر» یادداشت رادیو فرانسه RFI درباره رمان «زندان سکندر» اثر حسین دولتآبادی، رمان سه جلدی “زندان سکندر” است که به تازگی از سوی نشر “ناکجا” در پاریس منتشر شده است. نویسنده در این اثر قصه زندگی یک خانواده از مشروطه تا سالها بعد از انقلاب ۵۷ را بر بستر وقایع تاریخی روایت کرده است ”میشل زوفا”، اندیشمند و ادیب اروپایی میگوید: «باید کاری کرد تا تاریخ جامعه از طریق ادبیات آن خوانده شود» نویسندگان بسیاری با خلق آثار ادبیای که تاریخشان را روایت میکند، آنچنان که زوفا میگوید تاریخ جامعه را با ادبیات نوشتهاند تا اینگونه خوانده شود. در حوزه…
-
آیِ بی کلاه، نمایندة ما – فصلی از رمان «خون اژدها»
بیشتر بخوانید: آیِ بی کلاه، نمایندة ما – فصلی از رمان «خون اژدها»… بارها از پدرم شنیده بودم که از دیوار شکسته و زن سلیطه باید حذرکرد. «سلیطه» خواهر دو قلوی فاحشه بود، دشنام، نکوهش و سرزنش بود، صفتی بود که مانند آب دهان به صورت اناث پرتاب می شد، با اینهمه ضمنی و تلویحی به جسارت و بیپروائی «زنِ زبان دراز» نیز اشاره داشت: « آهای سلیطه، کجائی، بیا بیرون ببینمت» شاید اگر دائی سردار به جای آجرهای قزاقیکف ایوان به من نگاه میکرد، از وحشت زهره ترک میشدم، عمّه سلیمه، دخترهای عمّه، پدر و مادرم توی تاریکی اتاق با هم پچپچه میکردند و من بیخ دیوار مثل مشت بسته…
-
نامهها
بیشتر بخوانید: نامههااین نامه را حدود چهارده سال پیش ( 2008 میلادی) در جواب کسی نوشتهام که اصرار میکرد تا چشم بر همه چیز میبستم، به ایران بر میگشتم و خانه ام را میفروختم؛ یا به سفارت ایران در پاریس میرفتم؛ به یک نفر وکالت رسمی میدادم تا آن را میفروخت. باری، زمان گذشت، من به ایران بر نگشتم، خانة ما را کوبیدند و چند دستگاه آپارتمان ساختند. در این فاصله دوستی بر آن شد تا این نامه را به فرانسه برگرداند و همراه چندین و چند نامهی مشابه از سایرین در کتابی به چاپ برساند. گیرم مراد اینکار هنوز بر نیامدهاست.…
-
فصلی از رمان « کبودان»
بیشتر بخوانید: فصلی از رمان « کبودان»لنج ناخدا عبيد مانند لاك پشت پيري كند و تنبل بر سينة دريا ميلغزيد و آرام آرام پيش مي رفت. دريا به صافي و زلالي آسمان بود و آفتاب و هوا ملايم بود و رخوت انگيز. تراب كنار جاشويي كه سّكان را چسبيده بود نشسته بود و ميخواست او را به حرف بياورد. راهي ميجست كه به زندگي آنها داخل شود. نميخواست او را به چشم غريبهيي و يا مولاي خودشان نگاه كنند. خوش نداشت او و چدني ساز را به يك چوب برانند. از نگاه هاي زير جلي جاشوها ناراحت بود. بايد به آنها ميفهماند كه مقامي نيست و…
-
منزل هفتم
بیشتر بخوانید: منزل هفتمصحرا روی سکّو ايستاده است و به رفتن قطار نگاه می کند. قطار آرام آرام از ايستـگاه راه آهن دور می شود و صدای تلق تلق چرخ های لوکوموتيو تا مدّت ها از راه دور به گوش می رسد. تنهائی و زوزة دلخـراش قطـاری که دور می شود. دور و دورتر! صـحرا در آن گوشـة دور افتـادة دنيـا تنها است، تنـهای تنـها! سرگشته بر لبـة سکّوی سمنـتی راه می رود و چشم از برف بر نمیدارد: «به کجا می روی؟» ايستگاه نيمه ويرانه مانند خانة ارواح خالی است و در آن حوالی هيچ نشانی از آب و آبادی و آبادانی…
-
بهار و عروسی ِ گنجشکها – فصلی از جلد اوّل رمان « گدُار»
بیشتر بخوانید: بهار و عروسی ِ گنجشکها – فصلی از جلد اوّل رمان « گدُار»آخر بهار به قصر فيروزه آمد و دوباره موريانه ها را به جانم انداخت. جيران آتشي به ديدارم آمده بود و من تمام مدّت رو به روي آينه ايستاده بودم و به مردي نگاه مي كردم كه چهره اش زير فشار آرام آرام درهم مي شكست و در برابرم مسخ مي شد. مردي كه هر از گاهي به جلدم فرو مي رفت و به رغم ميل و اراده ام حركاتي از او سر ميزد كه از درك و فهم آن عاجز بودم و دچار وحشت مي شدم. مردي كه حضور جيران را در آفتاب ناديده گرفت، بياعتنا از كنارش گذشت،…
-
جهاد، جنایت و جهان ما
بیشتر بخوانید: جهاد، جنایت و جهان ماکشتار روزنامه نگاران و کاریکاتوریستهای «چارلی هبدو» در پاریس، بار دیگر خشم و نفرت انسانهای آزادیخوا کشور فرانسه و دنیا را علیه بنبادگرایان مسلمانان و بدوی برانگیخت و همه به همدلی و همدردی فریاد بر آوردند: «ما همه چارلی هستیم» اگر با این شعار دردی درمان میشد، من نیز که از ایران و حکومت اسلامیگریختهام، ولی روی کاغذ و در شناسنامهام مسلمانام و عمریاست که نام امام سوم شیعیان را یدک میکشم، من نیز «چارلی» هستم، چارلی! … ایکاش چارة درد به همین سادگی بود. این درد مشترک همة آزادیخواهان دنیا و به ویژه مردم ایران است. مردم…
-
تدفین یا تکریم؟
بیشتر بخوانید: تدفین یا تکریم؟24 اوت 2019 حومة پاریس چند روز پیش همراه دو نفر از اعضای قدیمی کانون نویسندگان ایران «در تبعید» ( نعمت میرزا زاده- م. آزرم و حسن حسام) به گورستان «پرلاشز» رفته بودم. از شما چه پنهان، در این سی و چند ساله، ما یاران و عریزان زیادی را درتبعید از دست داده ایم و در این گورستان به خاک سپرده ایم، از جمله، زنده یاد رضا مرزبان و زنده یاد کمال رفعت صفائی. باری در راه باز گشت، جلو قهوه خانهای نشستیم تا یک فنجان قهوه بخوریم و نفسی تازه کنیم، مثل همیشه و هربار، صحبت از کانون نویسندگان ایران…
-
مهتاب و گل مينا! – فصلی از جلد دوم رمان سه جلدی « گدار»
بیشتر بخوانید: مهتاب و گل مينا! – فصلی از جلد دوم رمان سه جلدی « گدار» مهتاب و گل مينا! ديوار بلند مه چشم اندازم را کور کرده بود، شعلة ميرائی در مه شبانه شناور بود و آواز امواج دريای خزر از راه دور به گوش میرسيد. دريا درخيالم می خروشيد ومن سر درگريبان برماسههای نرم و نمدار ساحل قدم می زدم و رو به آن پنجرة روشن می رفتم، میرفتم تا دختر ترکمن را از دار قالی پائين بياورم و با هم از درياها گذر کنيم. دريا، دريا! چشمهايم را می بستم و تا مرز خاطره های دوردست، تا دشت های پنبه می رفتم، می رفتم تا زير آفتاب دلچسب بهاری برکنارة کرتهای سر…
































