بندر، طبل تو خالی *
… شب مهتابی و آرامی بود، راه تا بینهایت ادامه داشت و انگار هرگز بهپایان نمیرسید. مسافرهای اتوبوس خوابیده بودند، مسیحا نیز بهخوابی عمیق فرورفته بود وآهسته خرنش میکرد. رانندۀ سیاهچرده و زمخت، به جادۀ اسفالته خیره شده بود، تخمۀ ژاپنی میشکست و هرازگاهی از فلاسک یک لیوان چای میریخت و قطره قطره مینوشید. من…