به قصر فيروزه بر نگشتيم.
تا دم غروب كنار به كنار ترابدژبان دور ميداناعدام ميگشتم و نميتوانستم بند از زبانام بردارم. گرفتار طلسمي بودم كه اورادش را گويا سالها پيش زيرگوشم زمزمه كرده بودند. طلسمي كه انگار با جانم سرشته شده بود. عقل و منطق حكم ميكرد كه با تراب از درآشتي درآيم و او را به پياله فروشي آفاق بكشانم. جايي كه امكان فرار برايم فراهم بود. گيرم قلبم جريحه دار شده بود و به سادگي رضايت نميداد. ذهنم گره خورده بود و كلامي به خاطرم نميرسيد. درمانده بودم و تن به خاموشي سپرده بودم. هميشه همين طور بود، اهانت و تحقير مرا به خاموشي وا ميداشت، اين خاموشي به رغم ميلم از درون به من تحميل ميشد و رنجيدگي مثل كرم ابريشم درگوشة دلم تخم ميگذاشت و كم كم پيله ميكرد. سكوت، سكوت مداوم. آفتاب اريب ميتابيد و من آرام آرام از درون پيلهام روزي را به ياد ميآوردم كه همراه مادرم درحاشية ميدان اعدام ميرفتم. مادرم با پس گردني و تيپا مرا به جلو ميراند و از ميان ازدحام مردم به زحمت راهمان را باز ميكرد. چند ساله بودم؟ سه ساله؟ يا چهار ساله؟ چرا تمام بعد از ظهر در حاشية ميدان اعدام گريه كرده بودم؟ چرا آرام نميگرفتم؟ چرا؟ نميدانم! از آن روز آفتابي انبوه مردمي به يادم مانده كه روي زمين، روي خاك دور تا دور ميدان نشسته بودند و يا بر بام شده بودند و در انتظار حادثهاي قيل و قال ميكردند و به هر سوگردن ميكشيدند. از آن روز گرم و آفتابي مردي را به ياد مي آوردم كه با چهرة كبود و ورم كرده برسردار تاب ميخورد و تاب ميخورد. دستها و چشمهاي محكوم به مرگ را بسته بودند، طنابي به گردنش انداخته بودند و او را به دار كشيده بودند. من آن روز اگرچه همراه مادرم رفتم، ولي جنازة بالاي دار پا به پايم تا كاروانسراي سفيدابي آمد و در گوشة ذهنم جا خوش كرد. جنازة بالاي دار با آن زبان بنفش و بزرگي كه از دهانش بيرون افتاده بود يكي دو سالي در خوابهايم پرسه ميزد تا كم كم به معناي مرگ و اعدام پي بردم ولي هرگز نفهميدم چرا آن همه آدم براي تماشاي بر دار شدن محكومي گرد آمده بودند و چرا سكسكههاي من نميبريد؟ مادرم بقچهاي روي سرش گذاشته بود، مچ دستم را مثل تراب دژبان محكم گرفته بود و از كنار نهر آب رو به خانهمان ميبرد. هراز گاهي دستم را رها ميكرد تا بتواند مشت گره شدهاش را به فرق سرم بكوبد. يا گوشم را به پيچاند و يا از بازويم نيشگون بگيرد و استخوانهاي نبي دبّاغ را در گور بلرزاند.
– گفتم ندارم، الهي آتش به گورش به باره، ندارم.
هنوز آن دهانة كوچة نيمه تاريك را در گاوگم دم غروب به خاطر دارم. مادرم عاصي شد، بقچهاش را بيخ ديوار گذاشت و مرا دمر روي زمين خواباند و با مشت هاي گره كرده به جانم افتاد. به گمانم چند لحظهاي عقلش را گم كرده بود، ديوانه شده بود و جمال چهار ساله را از ياد برده بود. مادرم انگار دنيا را زير مشت و لگد گرفته بود و يا شايد مشتهايش را در عالم خيال به ملاج نبي دبّاغ ميكوبيد و بار دلاش را سبك ميكرد. بله، اسم پدرم از زبانش نميافتاد. مرد خير نديدهاي كه بخاطر مردم در خونش غلتيده بود و اورا در آغاز زندگي تنها گذاشته بود، با توله سگ تُخسي تنها گذاشته بود كه زبانِ آدميزاد سرش نميشد و يك دم آرام نميگرفت. منيره خانم بي پروا ميكوبيد و ميمالاند و همزمان شيون و نفرين ميكرد. سرانجام خسته شد، به نفس نفس افتاد، سرش را روي پشتم گذاشت و ميان هق هق گريه به درماندگي گفت: «ندارم!»
غروب آن روزي را كه من و مادرم از ميدان اعدام بر ميگشتيم هرگز فراموش نميكنم. چون مادرم به زانو درآمد، تسليم شد، به گريه افتاد و من هنوز روي حرفم مانده بودم و با سماجت پاشنه پا به زمين ميكوبيدم و كوتاه نميآمدم. من و مادرم دردهانة كوچة نيمه تاريك با هم گريه ميكرديم. بعدها به مرور زمان فهميدم كه سماجت و لجبازي من سرشتي بود و به سادگي به چشم نميآمد. ظاهر آرام و لبخند مادرزادي جمال ميرزا ديگران را به اشتباه ميانداخت. تراب دژبان هم فريب ظاهرم را خورده بود، به دام افتاده بود و از سكوت مداوم من به تنگ آمدهبود:
– من امروز تا اون يابو علفي رو پيدا نكنم، تا ته و تويِ اين قضيّه رو درنيارم، آروم نميگيرم.
به جاي خالي تير اعدام نگاه ميكردم و آن روز آفتابي و چهرة ورم كردة جنازه را به ياد ميآوردم. بيترديد هراس جنازة بالايِ دار مرا به سكسكه انداخته بود. فالهاي خوش رنگ باميه بهانهاي بود تا هراس آن مرگ فجيع را در عمق وجودم پنهان كنم. مرگي كه آن روز به ادراكم در نميآمد و هربار در چهرة مسخ شدة آن مرد بالاي دار تجّلي مييافت. من هنوز هم نميتوانم بفهمم تماشاي مرگ كدام نياز حيوانيِ آدميزاده را ارضا مي كند؟ چرا، چرا مادرم مرا قلمدوش كرده بود و خودش را روي پنجة پاهايش بالا ميكشيد؟ مردم بهسادگي و سهولت با مرگ رو بهرو ميشدند و دربارهاشحرف ميزدند. حتّي هنگامي كه پاهاي محكوم در تشنّجي رعبآور مي لرزيد، همهمة آنها نميبريد. همهمة مردم انگار در ذهن و حافظة ميدان مانده بود و از راه دور به گوش ميرسيد و يا من هراي آن ها را پس از سالها ازاعماق وجودم ميشنيدم؟ نميدانم. من هنوز هم نميدانم خوي و خصلت و شخصيّت آدم چگونه شكل ميگيرد و جنازهها و مردم در اين ميانه چه نقشي دارند. و چرا پس از آن همه سال من هنوز پاهاي برهنة جنازه را فراموش نكرده بودم؟
– جنازه ؟!
ازصداي خودم حيرت كردم. تراب رو به من بر گشت.
– مگه اين جا با طرف قرار نداري؟ تو ميدون اعدام؟ ها؟ من سر علف نخوردم. مردكة ديلاق تو رو ميشناخت. يابوعلفي تورو شناخت. ميدونم چرا خفه خون گرفتي، چون مي ترسي حرف بزني. مي ترسي.
تراب خودش را به زير ساية درخت كشاند و روي نيمكت چوبي نشست. سيگاري آتش زد، كلاهش را برداشت و روي زانويش گذاشت و خيره نگاهم كرد. گويي با چشمهايش بو ميكشيد. شاّمة پليس نظامي اشتباه نميكرد. حق داشت. به سماورساز مشكوك شده بود. به مردي كه من آن روزها نميشناختم و از رابطة او با فلك خبر نداشتم. گيرم غلو مي كرد، ظّن و ترديدش را درشت تر از آن چه بود نشان مي داد و ماجرا كم كم به مسير ديگري ميافتاد. قضّيه داشت بيخ پيدا ميكرد و بي سبب به خرابكارها وصل مي شد. تا دير نشده بود بايد جلو او را ميگرفتم و خيالش را منصرف ميكردم.
– دست وردار عمو تراب، ذلّه شدم. كدوم چريك؟
لبخندي چهرة گر گرفتة او را روشن كرد.
– ها ؟! بالأخره مهر از لبت ورداشتي آميرزا؟
روي لبة نيمكت به طرف من چرخيد.
– بگو كه مي خواستي سر منو به طاق بكوبي!
از در مصالحه وارد شدم:
– بريم قهوه خونة مهدي سياه تا برات حكايت كنم.
تراب دود سيگارش را حلقه حلقه از دهانش بيرون ميداد و نگاه
مظنوناش را از من بر نميداشت.
– كشتي بان را سياستي دگر آمد؟
– تو از روز اوّل ميدونستي كه من جنده باز نيستم.
– می دونم، مي خواستي از «قلعه!» فلنگو بندي؟ اون يابوعلفي واسة همين اومده بود؟
– پس چي؟! خيال كردي من اون همه اسكناس رو به خاطر گل روي رفيقت دادم؟ مي خواي بگي از نيّت ما خبر نداشتي؟ مگه قرار نبود به خاطر قهرمان محبوبت گذشت كني؟ چشم هاتو ببندي؟ ها؟ خودت ميدونستي كه من مي خواستم عموصابر رو از مخمصه خلاص كنم. حالا كه اون اتّفاق افتاد و صابر … حالا ديگه هيچ دليلي واسة فرار ندارم. به پاگونت قسم اگه بخوام دروغ بگم. من اون مردك رو تا حالا نديدم، نميشناسم. با هيچ كسي تو ميدون اعدام قرار ندارم. دست ور دار عمو تراب، دست وردار. خسته شدم.
تراب دژبان به سادگي مجاب نمي شد.
– هيج گربه اي محض رضاي خدا موش نمي گيره، آميرزا!
– گفتم كه به خاطر نقره فام …
– ببينم آميرزا، چرا چند ساعت زبون به كام گرفتي و از لام تا كام نگفتي؟ چرا حالا زبونت يهو باز شد؟ ترسيدي؟
– تو اگه جاي من بودي نمي رنجيدي؟
– تو رندي آميرزا، مي خواستي به تراب دژبان نارو بزني،دروغ ميگي. همة خلايق مي دونن كه تراب به زندوني هاش دستبند نمي زنه، مردانگي سرش مي شه. تو وادارم كردي.
– عمو تراب، من كه نمي خواستم از اعتماد تو سوء استفاده كنم. نميخواستم به ات نارو بزنم. خودت نخ دادي، مگه اين طور نيست؟ ما با هم ضمني توافق كرديم. به خاطر قهرمان توافق كرديم. يادت رفته؟ مگه خودت نگفتي حيف اون جوون رعناست كه گذارش به ديوونه خونه بيفته؟ مگه تو نمي دونستي كه من بخاطر خانم بازی به «قلعه!» نمي رم؟ دست وردار عمو تراب، خسته شدم. دست وردار.
– اگه اين حرف ها رو جلو اقدس گفته بودي قبول مي كردم. حالا يه كمي دير شده آميرزا. بريم، بريم، جيپ ما رو رفيق تو پنچر كرد. رفيق تو از كلة صبح داره ساية ما رو راه مي بره. خر خودتي.
– كدوم رفيق؟!
– بريم جانم، بريم. شب دراز است و قلندر بيدار، خواهيم ديد.
سر چراغ وارد قهوه خانة بارفروش ها شديم. مهدي سياه از پشت پاچال دورادور ما را مي پاييد. لنگي نمدار روي شانه انداخته بود و پشت پيشخوان آب استكانها را با سروصدا خشك ميكرد و آن ها را دمر، روي صفحة كاشي كاري ميچيد. كباده گير قديمي مرا به ياد نبي دبّاغ ميانداخت. اگر پدرم زنده ميماند حالا به سن و سال او بود ولابد موهاي جوگندمياش را مثل رفيقش حنا ميگذاشت و به پليس جماعت روي خوش نشان نميداد. تراب با تمسخر گفت:
– سلام گذشت آمهتي.
– سلام از ماست سركار، فرمايش؟!
– دنبال آدمي بنام « شاطر چلاق!» ميگردم، شنيدم پاتقش اين جاست. طرف براش پيغام داره. پيش زادة شاطر، مگه آقاجمال رو به جا نياوردي!؟
– خير سر كار، خير، نمي شناسم.
– حق داري اونو نشناسي، طرف عوضي شده.
آقا مهدي شانه هايش را بالا انداخت.
– چاي تازه دم دارم سركار، بفرمايين تو باغچه الان مي آرم خدمتتون. بفرمايين.
تراب آرجش را روی پيشخوان ستون کرد:
– هوس عرق مراغه كردم مرشد، ها؟ تويِ دم و دستگاهت ودکای مراغه پيدا مي شه؟
– شرمنده م سركار، بنده پياله فروش نيستم.
– ترياكِ ماهان چي؟
– اين وصله ها به ما نمي چسبه سركار.
تراب دژبان رو به من برگشت و گفت:
– امروز حواست سر جاش نيست آميرزا؟
مشتريهاي سر چراغ روي تخت چوبي كنار حوض سيماني نشسته بودند و به صفحة تلويزيون خيره شده بودند و كسي توجّهي به ما نداشت. تراب دژبان از گوشة چشم همه را از نظر گذراند و رو به دالانچه راه افتاد و زنداني اش را به دنبال خودش كشيد. دالانچة باريك قهوهخانة مهدي سياه را به باغچة بزرگي وصل ميكرد. بالاي سر در دالانچه تابلو كوچكي نصب شده بود:خانوادگي! مشتري هاي خانوادگي زير ساية درخت بيد مجنون، روي تخت هاي چوبي مفروش مي نشستند. من و فلك در گوشة همان باغچه قرارگذاشته بوديم. فلك نبود. در جايِ خاليِ فلك هاجركلانتر نشسته بود. قفس سيمي اش را روي تخت، دم دستش گذاشته بود. پرندة كوچكي درون قفس از اين سو به آن سو ميپريد وجيك جيك ميكرد. صداي اين پرندة پژمردة چرك با آواز قناري هاي مهدي سياه همخواني نداشت و در شَر شَر آب فوارة حوض و هاي و هوي مشتري ها و كركر قليان هاي تنباكو گم مي شد. مرغ عشق بود يا سار و يا گنجشكي دودي؟ نفهميدم. بايد چند صباحي مي گذشت تا به راز قفس و پرندة فالگيري پي مي بردم. تا مي فهميدم چرا هاجر كلانتر به خانة پاساژ خيابان نادري مي رفت و هر از گاهي با « شرلوك هولمز» صابر ما خلوت مي كرد.
باري، هاجركنار شاطر سرلك نشسته بود و سيگار ميكشيد. فلك
نبود. فلك كجا رفته بود؟ چرا خديجه، خواهر معراج نگاهش را از من بر نمي داشت؟ ها؟ من كه نميتوانستم صابر را به او برگردانم. چرا آن روز همه با هم به قهوه خانة بارفروش ها آمده بودند؟ لابد فلك درگوشه اي پنهان شده بود وما را دورادور مي پاييد. چشم هايم به هر سو مي دويدند و او را نمييافتند. نبود. وقتي تراب دژبان مرا با دستبند دور حوض سيماني و تخت ها مي چرخاند و لبخند ميزد، عموشاطر خم شده بود و با پرندة درون قفس حرف ميزد و نگاه پرساي خديجه همه جا پا بهپاي ما ميآمد. هاجركلانتر انگشت روي چانة خديجه گذاشت و سر دخترش را بر گرداند:
– غروب بر ميگردم قيطريه.
صداي شاطر خش دار و دو رگه بود.
– اگه دل ودماغ داشتم با هم ميرفتيم. مدت هاست اسمال بنّا رو نديدم، دلم براش تنگ شده.
– دل و دماغ نميخواد همسايه، همّت مي خواد.
تراب پا سست كرد. هاجركلانتر رو به مأمور دولت پرسيد:
– گُم كرده داري، سركار؟
پليس نظامي شانههايش را بالا انداخت، با ترديد راه افتاد. هاجر كلانتر از جا برخاست.
– مي خواي برات فال بگيرم سركار؟ سركار، مي خواي برا اسيرت فال بگيرم؟ سركار؟ سركار؟ تشريف مي برين سركار؟
عموشاطر هنوز با پرندة فالگير حرف مي زد و من صدايش را از بناگوشم ميشنيدم:
– باكم از تركان تير انداز نيست، طعنة تير آورانم مي كشد.
تراب رو به صداي آشنا برگشت، شاطر قافيه را گرفت.
– گفتم بيارش شهريار همسايه، نگفتم؟ برو بيارش شهريار،
بيارش آب وهوائي عوض كنه، نفسي تازه كنه. كار هميشه هست همسايه. برو بيارش شهريار.
سرم را پائين انداختم. پوست دستام در حلقة دستبند گز گز ميسوخت. پيشانيم عرق كرده بود. خودم را كنار كشيدم. هاجر قفس و پرندة فالگيرش را برداشت و در پي ما راه افتاد.
– سركار، سركار عرضي داشتم
– پول خرد ندارم مادر.
هاجر سرش را جلو آورد و زير گوشم پچ پچه كرد.
– دست از سر فلك وردار.
قفس سيمي اش را روي پيشخوان مهدي سياه گذاشت و اريب نگاهم كرد. خديجه بي پرواي مادرش رو به ما مي آمد و مانند خواب گردها راه مي رفت. در آن دم هيچ كسي هنوز به درستي از سرنوشت صابر و معراج خبرنداشت. حادثه در چشم هاي مرطوب خديجه مدام رنگ عوض مي كرد. چشم هايي كه مانند گداي سمجي همه جا همراهم مي آمدند و مدام همان پرسشرا مكرّر ميكردند: «صابركجاست؟» تراب آرنج برهنهاش را روي پيشخوان ستون كرد و چانه اش را كف دستش گذاشت.
- مرشد، آميرزايِ ما رو شناختي. طرف عوضي نيومده روزگار عوضي شده. فهميدي؟! تراب دژبان ختم روزگاره. مي دونم، همين كه پامو از اين شيره كشخونه بذارم بيرون فوراً قيافة شاطر يادت مياد. درسته؟ خُب اگه اونو ديدي بش بگو پيش زاده ش سنگ تمام گذاشت، بگو آميرزا جمال از هيچ كاري كوتاهي نكرد، گيرم بي فايده. پسرشو بر گردوندن ديوونه خونه.
كلاهش را برداشت، عرق پيشانياش را با پشت دست خشك كرد و به خديجه گفت:
– ها؟ چيزي به دلت برات شده خواهر؟
خديجه تا پياده رو آمد. بال چادرش را به دندان گرفته بود و انگار با چشم هاي باز خواب مي ديد: « کو صابر؟»
– بيا نکبت، کجا داری می ری؟
هاجرمچ دخترش را گرفت و به درون قهوه خانه كشاند.
– خب آميرزا بگو ببينم، آن همه دوست و آشنا كه مي گفتي كجا رفتن؟ ها؟ کجا غيب شدن؟
– مردم از پليس چشم مي زنن.
– قبول! مردم عادي از نظامي جماعت و پليس مي ترسن، دروغ مي گن، قبول ولي اون يارو، همون رفيقت كه جيپ ما رو پنچر كرد، اون يارو چكاره ست كه از پليس ارتش نمي ترسه. ها؟ چريكه؟
– دست وردار عموتراب. به پير قسم من اونو به عمرم نديدهم. چرا بي خودي پيله ميكني؟ دنبال چي ميگردي؟
– باشه، باشه، شب دراز است و قلندر بيدار. خواهيم ديد. خب آميرزا؟ حالا بريم خدمت ملكة آفاق؟
پياله فروشي انتهاي كوچه خلوت بود.چند مشتري انگشت شمار سرپايي آبجو و لوبيا مي خوردند. آفاق کچل در آن گوشه، پشت ميزي نشسته بود و غرق مطالعة روزنامه بود. حضور ما را جلو پيشخوان حس كرد، سر برداشت و با اشاره به دستبند دستم پرسيد:
– چي شده آقا جمال؟! خدا بد نده.
– بد نبيني همسايه.
– بالاخره بر گشتي؟
– مهمون دارم همسايه، بيچاره واريس داره، نمي تونه سر پا وايسته. به دادش برس.
آفاق پردة پستو را كنار زد، ما را به اطاقك پشتي بردو چراغ را روشن كرد. تراب نگاهي از سر كنجكاوي به در و ديوار انداخت:
– به به، چه جايِ دنجي آميرزا!
آفاق نورچشمي ها را به «خلوت!» ميبرد. آن گوشة دنج سال ها پاتق من و صابر و معراج بود. غرض چند سيخ كباب چوبي، يك بطر عرق مراغه و مزّه سفارش دادم و پشت ميز نشستم. تراب دژبان با سرخوشي خنديد و دستبندم را باز كرد.
– امشب تا خِرخِره عرق مي خوريم آميرزا، فهميدي؟ سياه مست ميكنيم. بيخيال. سرباز داوودي آخرشب مياد جنازه هامونو ميبره. بهاش دو قبضه سفارش كردم. من مست و تو ديوانه، ما را كه برد خانه؟ سرباز وظيفه داوودي.
از گوشة چشم نگاهام كرد و پرسيد:
– آميرزا، طرف حال مي ده؟
– حيا كن، داره مياد.
آفاق پياله فروشي و دخل و پاچال را به دخترك خپل ارمني واگذار كرد و خندان به «خلوت» ما آمد. كاسة كوچك لوبيا چيتي را روي ميز گذاشت، گلپر و ادويه پاشيد و گفت:
– آقاجمال خاطر خواهِ لوبياست.
آفاق الكلي شده بود. با ولع غريبي پا بهپاي تراب مينوشيد. آفاق كاسة ماست و موسير را دم دستش گذاشته بود، هربار استكانام را بلند مي كردم، مزّه به دهانام مي گذاشت و خودش را مانند گربة لوسي به من مي ماليد، بهگردهام سغلمه ميزد، گونه ام را مثل بچّه ها نيشگون مي گرفت. همساية قديمي ما به هيجان آمده بود و از هر دري سخن ميگفت و به كسي مجال نميداد. از يادآوري گذشته ها چهرة گوشت آلودش برافروخته مي شد و سينهاش به خس وخس مي افتاد و گاهي از شوق و يا اندوه اشك در چشمهايش حلقه ميبست. ملكة آفاق تصوير قهرمان محبوب مشت زني را به ديوار دكّه چسبانده بود و هربار كه حرفي از صابر ما به ميان مي آمد به يادش آه مي كشيد:
– حيف و صد حيف…
– مي بيني سركار؟ اين هم آخر و عاقبت گل سرسبد محلة ما، دلمان را خوش كرده بوديم كه يك نفر از ما خلبان هواپيماي شكاري ميشه. آقا جمال؟ توهم كه سر وكارت به دژبان و به زندان افتاد. جمال، تو كه سر به راه و درسخون بودي. تو كه چشم و چراغ محلة ما بودي؟ ميبيني جناب؟ با رفتن جمال روشنائي از محلة ما رفت.
تراب دژبان اشك گوشة چشم هاي آفاق را با سرآستين فرنجش پاك كرد.
– روزگار عوض شده آفاق خانم. تو زمانة ما آدماي تحصيل كرده گذارشون به زندون ميافته. چون سر و گوششون ميجنبه.
استكان عرقاش را تا دم دماغام بالا آورد و گفت
– درست نمي گم شاعر؟ ها؟ رفتي تو لك شاعر؟ منتظري تراب كلّه پا بشه؟ ها؟مواظب خودت باش آميرزا، چون درعالم مستي هم تير تراب دژبان خطا نميكنه. حواستو شيشدونگ جمع كن.
– من اگه بخوام فرار كنم از تير و تفنگ نمي ترسم.
– گفتم كه خيال كج تو كلّه ت نيفته. چون تراب دژبان تو شكار شبانه مهارت داره. تا حالا شكار رفتي عمو؟ خداوند جيپ آمريكايي رو واسة شكار، واسة كوه و كُتل خلق كرده. به مولا حرف نداره. مثل قرقي پرواز مي كنه. جات خالي يه شب با جناب زديم به دشت و دمن. دو تا گيلاس عرق قوچان انداختم بالا و نشستم پشت فرمون و گاز رو گرفتم. مي دوني آميرزا؟ بايد قلق كار رو بلد باشي. شكار از صداي موتور جيپ رم مي كنه. از پي شكار اين قدر مي روني تا خسته بشه. با چراغ خاموش تو تاريكي مي روني و بعد يهو چراغاتو روشن مي كني. شكار كنجكاو بر مي گرده به نور خيره مي شه، ماتش مي بره، طلسم مي شه، تو رو نمي بينه كه پا ورچين پا ورچين بهاش نزديك مي شي تا اونو زنده بگيري. ملتفتي آميرزا؟ تراب دژبان تا حالا دست خالي از شكار بر نگشته.
– من از شکارچی ها بيزارم.
رو به خاله آفاق چرخيد و پرسيد:
– مي گم خاله آفاق، تا حالا جگر گوزن خوردي؟ ها؟ تازة تازه، گرمِ گرم، خام خام. ها خاله آفاق؟
خيال خاله آفاق هنوز در گذشته ها مي چرخيد و به پليس نظامي آوايي گوش مي داد، نگاه مي كرد، ولي انگار او را نمي ديد و حرفهايش را نميشنيد. حواس آفاق هنوز پيش جنازة دختري بود كه ژاندارم ها كنار كاريزهاي حسن آباد پيدا كرده بودند. آفاق پدر و مادر مقتول را گويا ميشناخت. دست به لبة ميز گرفت و بهسختي از جا برخاست تا روزنامه را از روي پيشخوان بردارد و سرگذشت آن دختر بخت بر گشته را كه به دست «باند جكي!» به قتل رسيده بود، براي من و جناب سروان بخواند.
– مرغان هوا به حالش خون گريه ميكنن جناب سروان. چه دختر نازنيي، پنجة آفتاب. باور نمي كني جمال ولي …
آفاق با روزنامة اطلاعات برگشت. كنار ميز سر پا ايستاد و آن را جلو چشم ما ورق زد.
– دخترك گاهي با پدرش مي اومد اين جا، حتماً يادت مياد جمال. هم سن و سال خودت بود. اگه دقّت كني اونو مي شناسي.
تراب دژبان به بطري نيمه خالي ودكا خيره مانده بود و با سر انگشت روي لبة ليوان ضرب گرفته بود. قتل زن جوان و باند جكي برايش اهميتّي نداشت. ششدانگ حواسش پيش جمال ميرزا بود. تراب چشم از ليوان بر داشت. مسيرنگاهم را پي گرفت تا به در چوبي گوشة پستو رسيد. اين در كوچك چوبي به حياط خلوت باز مي شد. ديوار حياط خلوت كوتاه بود و آفاق جعبه هاي خالي آبجو را بيخ ديوار انبار مي كرد. پشت ديوار بيابان درندشت اوراق چي ها و صافكارها تا دامنة كوهپايه ها گسترده بود. نيم خيز شدم. تراب ته ذهنام را خواند. تكاني خورد و انگشتش روي دكمة سلاح كمري اش لغزيد. خاله آفاق بي خبر از همه جا بازوهاي او را گرفت و مستانه گفت:
– جناب سروان، خواهش ميكنم. خواهش ميكنم دست به جيبت نكن. برام پول درنيار.
تراب دژبان از جا برخاست، ميز را به جلو هل داد، صندلي لهستان را با لگد به پشت انداخت و بازوهايش را از چنگ آفاق خلاص كرد، او را از سر راهش كنار زد و خودش را با دو خيز به من رساند و مچ دستم را گرفت: «كجا شاعر؟»
بن بست! پشت در مانده بودم، دستم روي دستگيرة در خشك شده بود. درحياط خلوت قفل بود و آفاق مست.
– چي شده جناب سروان؟ مگه چي شده؟ چرا هلم مي دي؟ چرا بساط ما رو به هم ريختي؟
آفاق نفس نفس مي زد و از گرماي هوا و اثر ودكاي قوچان عرق مي ريخت و سر از ماجرا در نمي آورد. تراب دژبان مچ دستم را بسختي پيچاند و ماهرانه دستبندش را به مچم انداخت وادارم كرد روي صندلي بنشينم، نشستم. آفاق روزنامه را روي ميز پرت كرد. بر گشت و حيران و نا باور به پليس نظامي خيره شد.
– مگه اتّفاقي افتاده جناب سروان؟ چرا كج خلقي ميكني؟ طفلي ميخواست بره خدمت خليفه. اونجا كه راه فرار نداره، بستم، پارسال تيغه كشيديم.
– خليفه؟ خليفه در بغداده ملكة آفاق. تا حالاكسي به تراب دژبان برگ نزده. همچو آدمي هنوز از مادر نزاده. ملتفتي آميرزا؟
– مستي. خيالات برت داشته سركار دژبان.
– امشب اگه دست از پا خطا كني با تير مي زنمت آميرزا.
– آرام بگير جناب سروان، ما با هم نان و نمك خورديم. سزاوار نيست. مگه شما مهمون اين جوون رعنا نيستين؟
سقف كوتاه پستوي گرم آفاق بهمرور كج و مج ميشد و دور سرم ميچرخيد. به پشتي صندلي يله دادم: آه! نگاهم بي اختيار به روزنامة مچاله شدة روي ميز افتاد. جيران آتشي كنار خاك ريز قنات به شانه خوابيده بود وخون از گوشة دهانش چكيده بود و يك تكّه از زمين را سياه كرده بود:
« جنايت هولناك باند جكي!»
آفاق هنوز با ته لهجة تركي در بارة بي گناهي و معصوميّت پيش زادة شاطر حرف مي زد و شفاعت ميكرد و من دورتر از آنها، خيلي دور، در حاشية كاريز كهنه سرگردان مانده بودم و نميتوانستم چشم از روزنامه بردارم. جنايت و جنازه ها! جنازه ها همه جا بودند و ما را رها نميكردند. عنوان درشت روزنامه خبر از نابودي كامل بقاياي شبكة تروريستي ميداد و شمار جنازه هاي منهدمين را بالا ميبرد. مأمورين امنيّتي درخيابان نظام آباد با خرابكارها درگير شده و درهمان نواحي ريشة اين باند وطن فروش را از بيخ و بن در آورده بودند. جنازة جيران كمي دورتر از آن ها به پهلو افتاده بود و تصوير زيباي او، از درون قاب منبّت كاري به عنوان درشت روزنامه مي خنديد.
« جنازة دختري در حاشية قنات …»
– مي بيني همسايه؟ دختر ژوليت ارمني رو شناختي؟ اينم آخر و عاقبت سدّيك كوچولوي ماماني! مي بيني؟ بي چاره ژوليت. اگر زنده بود، اگر زنده بود و مي ديد. اخ … چه روزگار پلشتي.
تا دم در همراه ما آمد و به چهارچوب پياله فروشي يله داد و با لحن تلخي به دژبان گفت
– سركار، مي بيني؟ دنيا اعتبار نداره. نان و نمك، مروّت. ما با هم نان و نمك خورديم سركار. اخ ، مرده شوي اين زندگي رو برد. غمت نباشه جمال. چه دنيايي، چه دنياي نكبتي. مرده شويش برد.
تراب دژبان تلو خورد، دست به ديوار گرفت و مدّتي به ترديد سر تا پايم را برانداز كرد. زير تير چراغ برق ايستاده بود و نور از بالا بر سر و شانه اش مي باريد و سايه اش پيش پايم روي زمين جا به جا مي شد. كوچه خلوت شده بود. آفاق و آن دخترك تُپل ارمنی هنوز به تماشاي ما ايستاده بودند. تراب طپانچه اش را از جلد چرمياش بيرون كشيد و لولة آن را روي شقيقهام گذاشت.
– چرا حالا فرار نمي كني جاكش؟ خايه شو نداري؟
– دهن گالتو ببند. توكه ظرفيّت نداري چرا عرق ميخوري؟
چنگ به گردنام انداخت. حلقام را محكم فشرد و پاشنة سرم را به تير چراغ برق كوبيد.
– اگه مردي حالا فرار كن. شرف نداري اگه فرار نكني.
دستبند م را با لختي و كندي باز كرد.
– بيفت جلو، بيدستبند مي برمت. دلم ميخواد امشب دست از پا خطا كني. بيفت جلو.
تراب پيله كرده بود و مانند همة آدمهاي مست ذهناش روي موضوعي متمركز شده بود و مدام دور همان محور ميچرخيد و تكرار ميكرد.
– جاكش جرأت نداري فرار كني؟ مثل بز مي ترسي؟
– چاكِ دهنت رو ببند لجن.
– مرد نيستي اگه فرار نكني.
– لجن!! تو حقِ تير نداري، بيخودي رجز ميخوني.
– رجز ميخونم؟ تراب دژبان رجز مي خونه؟
– مفتخور، جاکش، لجن، من، من اگه بخوام فرار كنم از ماس ماسك تو نميترسم.
پاهايش را كشاد گذاشت، سلاحاش را با حركتي زيبا، موزون و ماهرانه توي جلد چرمياش سراند و گفت:
– به ات مهلت ميدم، تا پنج مي شمرم …
به تراب دژبان مجال شمارش ندادم، ميدان گرفتم و با پشت پا به ميان دوشاخش كوبيدم. لق خورد، خم برداشت و خميده توي سوت سوتكش دميد. جيپ نظامي كه گويا در همان حوالي كمين كرده بود، به كوچه پيچيد و نور تند چراغ هاي جيپ پرهيب نيمه خميدة تيرانداز شبانه را روشن كردند. از جا كندم و پشت به جيپ نظامي و رو به ديوار آجري دويدم. سايه ام پيشا پيش روي دستكندهاي كوچه سر ميخورد و به سرعت كوتاه و كوتاه تر ميشد، سايه ام از زير پاهايم ميگريخت و روي ديوار مقابل به هيبت غولي در مي آمد. خُر خُر جيپ نظامي را از بناگوشم ميشنيدم كه آرام و بي شتاب جلو مي آمد. يك دم سر چرخاندم، نور چراغ ها كور كننده بود. چشمهايم را بي اراده بستم. لابد تراب دژبان روي ركاب جيپ ايستاده بود و لولة طپانچهاش را به سويم نشانه گرفته بود و با خونسردي تمام لحظة موعود را انتظار مي كشيد، لحظه اي كه شكار به ناگزير بر ميگشت و به نور چراغها خيره مي ماند و مسحور نيروي ناشناخته، نيرنگ صيّاد را از ياد مي برد و تسليم مي شد. نماندم. پشت به نور و رو به انتهاي كوچه خيز بر داشتم. جيپ نظامي آرامآرام جلو مي آمد و تراب بي ترديد منتظر بود تا شكار به تير رس ميرسيد. راه چنداني به آخر كوچه نمانده بود. بن بست آفاق با پيچ تندي به دالان تنگ دكّة ذبيح اوراق چي مي رسيد و لاجرم شكار به چپ مي چرخيد و از چشم صيّاد ميافتاد. درست در همان لحظهاي كه به تاريكي ميپيچيدم گلولهاي بيخ گوشم تركيد. زانوهايم لرزيدند و سكندري خوردم و توي دالان تاريك افتادم و خاك و خاشاك ديوار پوسيده روي سر و مويم فرو ريخت. بوي خاك و باروت در هم آميخت و زير طاق دالان پيچيد. كورمال كورمال از بيخ ديوار به جلو خزيدم. جيپ نظامي در دهانة دالان ايستاد. دخمة اوراق چي از بازتاب نور چراغ هائی كه بر ديوار مقابل تابيده بود، كمي روشن شد. ناتور پير مانند لاك پشتي از پناه لاستيكهاي كهنه گردن كشيد. همة حادثه در چند ثانيه رخ داد و من جزئيّات آن را ذرّه ذرّه بر مزار گل عنبر به ياد آوردم. به گمانم فانوس از دست پير مرد افتاد و از ترس فرياد كشيد و امام هشتم را به كمك طلبيد. گلولة دوّم در دالان تركيد و پژواك انفجار آن زير طاق آسمان، در بيابان اوراق چي ها طنين انداخت. نمي دانم كي و چطور آن همه راه را پيموده بودم و سر از آن بيابان برهوت در آورده بودم. هنوز ميدويدم و راهم را بسختي از لا به لاي لاشة ماشينهاي اوراق و زنگ زده، خرده آهن و بريدههاي حلبي و تل لاستيكهاي كهنه باز ميكردم. كجا ميرفتم؟ كجا ميتوانستم بروم؟ گورستان؟ خانة ابدي گل عنبر جاي امني بود كه هنگام عبور از جاّدة خاوران به ذهنم رسيد.
پا سست كردم، در حاشية گورستان مسگرآباد پاسست كردم. نفسام بند آمده بود، سينه ام مي سوخت و عرق از هفت بندم مي چكيد. پا سست كردم و آرام آرام از ميان قبرهاي كهنه رو به گل آفتاب گردان رفتم. گورستان خاموش بود و من صداي كوبش قلبام را ميشنيدم. شبانه به ديدار گل عنبر ميرفتم، ولي در اين خيال بودم كه پيش از طلوع آفتاب خودم را به باغ هاي شهريار برسانم و زير درخت نارون چشم به راه فلك بنشينم. نزديك مقبرة نيمه ويرانه، كنار گور گل عنبر زانو زدم، از پا در آمدم، به شانه غلتيدم و طاقباز دراز كشيدم.
ماه بالا آمده بود و مهتاب بي دريغ بر گور مردگان ميتابيد.
بازخوانی فصلی از جلد او رمان « گُدار»