… گرامی، چندی پیش نوشتم در اینجا هیچ اتفاقی نمیافتد و همه چیز تکراری است. خورشید هر روز بنا به عادت از شرق طلوع می کند و من بنا به عادت، در طول روز و شب، در چهار دنیای کاملاً متفاوت نفس میکشم، صبح، پس از نرمش و ورزش صبحگاهی، استحمام و صرف صبحانه، وارد دنیای جادو میشوم و تا ساعت یک و گاهی تا دو بعد از ظهر با آدمهائی سر و کله میزنم که خودم خلق کردهام و با کسانی کلنجار می روم که از این دنیای وارونه به دیار باقی شتافتهاند و اینجانب مانند مسیـح روح تازه به کالبد آنها دمیده ام تا جان گرفته اند و زنده شده اند، آدمهائی که به ارادۀ اینجانب عاشق می شوند، عشق میورزند، میجنگند، فریاد میکشند و در یک کلام به میل و ارادۀ من زندگی میکنند، یا سر میگذارند و میمیرند، کسی چه میداند، شاید من به میل آنها زندگی میکنم.
دنیای دوم، دنیایِ مجازی است: روزها محض تغییر ذائقه، رفع خستگی و فرار از تنهائی، چند سطری بر دیوار فیس بوک مینویسم. مانند فضا نوردان در این دنیائی که بیشتر به بازار مکّاره شبیهاست میچرخم و میچرخم و دو باره با اعصاب خراب و متشنج به سفینهام برمیگردم؛ به محض ورود، همۀ چراغها خاموش میشوند، همه چیز در غبار فرو میرود و من مانند شیطان تنها میمانم و قدم به سرزمین جادو میگذارم، کارم را از سر میگیرم و قلم میزنم، همانگونه فرهاد تیشه میزد با این تفاوت که هیچ کسی پژواک صدای آن را نمیشنود.
… و اما دنیای سوم: دم غروب، از پشت میز بلند میشوم و مثل هر روز، لباس میپوشم و در مسیر همیشگی به راه میافتم و با ملاج به دنیای واقعی کلّه پا میشوم. کتمان نمیکنم، این دنیا خالی، خاموش و ملالانگیزتر از دنیایِ مجازیاست که شرحاش در بالا به اختصار آمد. گرامی، از تو چه پنهان، پس از نزدیک به چهل سال زندگی در این شهر، در حومۀ پاریس خیالانگیز، کسی اینجانب را نمیشناسد (چند نفری که مشتری تاکسیام بودند و مرا میشناختند، از دنیا رفتند) و من نیز هیچ کسی را نمیشناسم و در این راه پیمائیها به هیچ آشنائی بر نمیخورم و به چیزهائی فکر میکنم که از خستگی روحی، دلتنگی، اندوه و تنهائیام یک سرسوزن نمیکاهند. گاهی در راه تلاش میکنم تا به سرزمین جادو و به میان مخلوقاتام برگردم، هرچند بیفایده! متأسفانه خستگی مفرط مانع می شود و در راه خیالام هرز میرود و سر گشته، با سری سنگینتر از سنگ آسیا، به خانه بر میگردم و باز پشت میز مینشینم و مینویسم.
و اما دنیایِ چهارم: شب است و کتاب و خواب! شبها فیلمی را در تلویزیون تماشا میکنم، کتاب میخوانم تا چشمهایم خسته می شوند، خواب از راه میرسد و مرا به دنیای چهارم، به دنیای خوابهای آشفته و پر از کابوس میبرد. نه، در اینجا هیچ اتفاقی نمی افتد.