Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • نو روز

    عزیزی در آن سر دنیا، نزدیک قطب شمال زندگی می‌کرد و در پایان هر سال به مناسبت نوروز چند کلمه‌ای مهرآمیز می‌نوشت و هرگز از این کلیشه نیز چشم نمی پوشید: «بهاران خجسته باد!!» سال‌ها آمدند و گذشتند و آن بهار خجسته از راه نرسید. باری از این تکرار ملال‌آور خسته شدم و سرانجام به‌اختصار نوشتم که سال‌ها در سالنامه‌ها عوض می‌شوند؛ تقویم ورق می‌خورد، سال جدیدی آغاز می‌شود، گیرم اتفاقی نمی‌افتد. نه گرامی، حقیقت این است که من سال‌هاست که در این گوشۀ دنیا، دور از یار و دیار تلاش می‌کنم تا «نو روزی» را زنده نگه بدارم که…

    بیشتر بخوانید: نو روز
    نو روز
  • مرغ انجیر خوار

    فصلی از « از ریشه در باد» پس‌از مهاجرت دورۀ تازه‌ای در زندگی خانوادۀ ما آغاز شد: مادرم خانه، کاشانه، دوستان، آشنایان، مُرده‌ها و هویّت‌اش را در قلعۀ گالپاها جا گذاشته بود و دور از یار و دیار سرگشته، سراسیمه و مدام مضطرب بود و در هیچ‌جائی آرام و قرار نمی‌گرفت. فاطمۀ زهرا با لهجۀ غلیظ مردم خراسان حرف می‌زد؛ خجالت می‌کشید و تا مدت‌ها به‌ ندرت در‌ پایتخت با کسی همکلام می‌شد؛ در شهر دل نمی‌گذاشت و به قول خودش در آن «شکمبۀ گاو» به آرامش نمی‌رسید. مادرم تا سال‌ها، گاه و بی‌گاه به‌ ‌یاد ولایت و روزگار گذشته…

    بیشتر بخوانید: مرغ انجیر خوار
    مرغ انجیر خوار
  • نامه به بطحا

    بزرگوار اگر مردم ایران را هربار یک کاسه نمی‌کردی و با یک چوب نمی راندی، اگر با اینهمه خوشیفتگی و خودباوری بر مسند قضاوت نمی‌نشستی و از بالادر بارۀ مردم ما حکم صادر نمی‌کردی، ضرورت تکرار بدیهیات و توضیح واضخات پیش نمی‌آمد و من این نامه را به بطحا نمی‌نوشتم. بزرگوار، آن انسان زیبایِ افسانه‌ای و افسانه‌ها که قرن‌ها پیش مهربانی، برادری و برابری آدم‌ها را موعظه می‌کرد، در بالای تپة جلجتا بر صلیب چوبی بزرگی که خود بسختی به دوش کشیده بود، مصلوب شد و تاریخ ثابت کرد که با موعظه و پند و اندرز مسیحائی انسان‌ها مهربان، برابر…

    بیشتر بخوانید: نامه به بطحا
    نامه به بطحا
  • نگاهی گذرا بر زندگی، کار و آثار حسین دولت آبادی

    گفتگویی کوتاه با حمید غلامی صبا، به مناسبت ترجمۀ فرانسوی رمان «در آنکارا می بارد». دراین مصاحبه نویسنده به چند پرسش «صبا»، یکی از مترجم های این کتاب پاسخ می دهد.

    بیشتر بخوانید: نگاهی گذرا بر زندگی، کار و آثار حسین دولت آبادی
    نگاهی گذرا بر زندگی، کار و آثار حسین دولت آبادی
  • مرد مُرده راه می رود

    … بنا به‌ اسناد رسمی کشور من ده سال پیش از این دنیا رفته‌ام و ادارۀ ثبت اسناد و احوال شناسنامه‌ام را باطل کرده است. از تو چه پنهان، من این خیر شعف‌انگیز را ده سال پیش از راه دور شنیدم؛ مدتی نگاه‌ام به‌ راه رفت و به جائی ناپیدا خیره ماندم. شگفتا، من مدتی‌است که مُرده‌ام و خودم خبر ندارم؟ باری، یکی از نزدیکان که برای تجدید شناسنامۀ همسرم به ادارۀ مربوطه مراجعه کرده بود، از فوت اینجانب یکه خورده بود، نه، وحشت کرده بود و از آن جائی که به متوفی دسترسی نداشت، این معضل را با دیگران…

    بیشتر بخوانید: مرد مُرده راه می رود
    مرد مُرده راه می رود
  • زبان مادری

    اگر اشتباه نکنم، پارسال مطلبی دربارۀ دوری از زبان مادری و از مردم و میهن و از نگرانی‌ها و دغدغه‌هایم نوشته بودم و اشاره کرده بودم به نویسنده‌هائی که به ناچار یا به اختیار دور از مردم، در مهاجرت یا تیعید زندگی می‌کنند، به اصطلاح بازاری‌ها «از کیسه می‌خورند» و اگر از زبان فارسی با احساس مسؤلیت حراست و مواظبت نکنند، نثر و زبان‌شان آسیب می بیند و به مرور پژمرده و بی‌رمق می‌شود. در آن چند سطر جز این مراد و منظوری نداشتم، با این‌همه بحثی بین هموطن ترک زبان ما پیش آمد و مثل همّۀ مباحث فیس بوکی…

    بیشتر بخوانید: زبان مادری
    زبان مادری
  • میرزا بنویس بد خط

    … تا آن جا که به‌یاد دارم، در ولایت ما میرزا بنویسی بود که برای همولایتی‌های بی سواد و زن‌هائی که شوهر آن‌ها به سفر راه دور رفته بود، نامه می‌نوشت. (چند صباحی این مهم به من واگذار شده بود) باری، دستخط میرزاسن خرچنگ قورباغه و ناخوانا بود؛ اهالی با او شوحی می‌کردند و می‌گفتند نامه ای که میرزاسن می‌نویسد باید خودش برود و آن را بخواند، حالا حکایت اینجانب است؛ انگار مطالبی که در فیس ‌بوک می‌نویسم، برای بعضی ‌از دوستان و عزیزان خوانا و روشن نیست و باعث سوء‌تفاهم می‌شود. باید بال همت به‌ کمر بزنم و روخوانی…

    بیشتر بخوانید: میرزا بنویس بد خط
    میرزا بنویس بد خط
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم

    بخشی از رمان «در آنکارا باران می بارد» روزی که قاصدک از استانبول برگشت و خبر آورد، با خودم گفتم تمام شد، همه چیز به آخر رسید. آخرین امیدم، تنها رشته‌ای که هنوز مرا به زندگی پیوند می‌‌زد،  بریده بود و من احساس می‌کردم مانند قاصدکی در خلاء سرگردان مانده‌ام و سردر گم، دور خودم می‌چرخم. گيج  و منگ شده بودم، سرگشته و بی‌ خود، در کوچه پس کوچه‌های آنکارا پرسه می‌زدم و هر بارکه باران تند تر می‌شد در پناهی کز می‌کردم تا دوباره و دوباره آن سیاهنامه را بخوانم. از نگاه های اریب و ناباور رهگذرها می‌فهمیدم که با خودم بلندبلند حرف می‌زنم. یکدم می‌‌ماندم. صداهائی از دور می‌شنیدم، بر می‌گشتم و به دور و برم خیره می‌شدم. هاج و واج می‌ماندم. از یاد می‌ بردم برای چه زیر…

    بیشتر بخوانید: در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
    در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • سهو یا عمد

    دوستی تلفنی اطلاع داد که آقای امیر طاهری در مقاله ای از تو نام برده است. عجب! من اگر چه ایشان را پیش از انقلاب بهمن به عنوان روزنامه نگار می‌شناختم، ولی بعد از انقلاب و در تبعید مطلبی از او نحوانده بودم و لذا حیرت کردم و به دوست‌ام گفتم بی‌شک اشتباهی پیش آمده‌است. من رمانی به نام « سرزمین موعود» ننوشته‌ام؛ رمان «کبودان» مرا انتشارات امیر کبیر در مقطع انقلاب بهمن چاپ کرد و شک دارم که آقای امیرطاهری در آن غوغا و هیرو ویر این رمان قطور ( نزدیک به هفتصد صفحه) را خوانده باشد. باری، آن…

    بیشتر بخوانید: سهو یا عمد
    سهو یا عمد
  • آنکارا همچون نماد تبعید در رمان حسین دولت‌آبادی

    حسین دولت‌آبادی در رمان “در آنکارا باران می‌بارد” انقلاب ۵۷ و سرنوشت آن، بازداشت‌ها و گریز از کشور را دستمایه کار خود قرار می‌دهد. اسد سیف، منتقد ادبی، با نگاهی به تاثیر تبعید بر ادبیات داستانی، کتاب را بررسی کرده است. در نخستین داستان‌های نویسندگان تبعیدی، انقلاب و گذر از مرز جایگاهی ویژه دارند. انقلاب سراسر امید بود. امیدها بسیار سریع به ناامیدی انجامید و به تراژدی پایان یافت. گریز از کشور آغاز شد. در گذر از مرز و رسیدن به سکونت‌گاهی امن، گریز دستمایه بسیاری از داستان‌ها شد. ادامه این مقاله

    بیشتر بخوانید: آنکارا همچون نماد تبعید در رمان حسین دولت‌آبادی
    آنکارا همچون نماد تبعید در رمان حسین دولت‌آبادی
  • گفتگوی کوتاه با آقای علیرضاجلیلی درباره ی دوران

    بیشتر بخوانید: گفتگوی کوتاه با آقای علیرضاجلیلی درباره ی دوران
  • تمرکز نویسنده

    اگراشتباه نکنم و درست فهمیده باشم، هاروکی موراکامی، نویسندۀ شهیر ژاپنی که کارهای او جوایز متعددی را از جمله جایزه جهانی فانتزی، جایزهٔ بین‌المللی داستان کوتاه فرانک اوکانر، جایزهٔ فرانتس کافکا و جایزهٔ اورشلیم را دریافت کرده‌است. در کتاب: « وقتی از دو حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» سه شرط اساسی برای نویسندۀ رمان نام برده بود. «استعداد، تمرکز و استقامت یا پایداری». اگر چه کلام هیچ کسی و از جمله هاروکی موراکامی آیۀ منزل نیست و ممکن است نویسندۀ دیگری از راه برسد و بنا به تجربه‌های شخصی‌اش شرایط دیگری را نام ببرد، ولی سخن نویسندۀ ژاپنی به…

    بیشتر بخوانید: تمرکز نویسنده
    تمرکز نویسنده
  • کدخدا سنگ

    مادرم تا زنده بود در بارۀ راز داری می‌گفت: «…حرف که از سی و سه دندان بگذرد، از سی و سه شهر می‌گذرد» همو شکوه می‌کرد که نخود توی دهان همسایۀ دیوار به‌دیوار ما نم نمی‌کشید» باری، اگر همۀ مردم دنیا راز دار و سّر ‌نگهدار بودند و اگر زبان «کدخدا سنک» لق نخورده بود، من هرگز نمی‌فهمیدم که جاری او، آن زن لاعر، سیاهچرده و ریزه اندام شب‌ها با بطری ودکا درد دل می کرد و گاهی بی صدا اشک می‌ریخت. کدخدا سنگ بی تردید از کسی ماجرای عرقخوری ثرّیا را شنیده بود که دل به حال جاری‌اش می‌سوزاند…

    بیشتر بخوانید: کدخدا سنگ
    کدخدا سنگ
  • آرامش ابدی

    فصلی ار جلد دوم « چکمۀ گاری» (1) زمینگیر‌شده بودم و درآن جزیزه مانند تبعیدی‌ای تنها روزگار می‌گذراندم. هوا به شدت گرم کرده بود و اغلب شرجی و سنگین بود و دم داشت. روزها روی تخت سفری‌‌ دراز می‌کشیدم؛ از گرما و شرجی عرق می‌ریختم و چشم به راه تک شیلات، به‌‌دریا نگاه می‌کردم. پنچرۀ اتاق‌ام همکف زمین بود و رو به‌دریا باز می‌شد. دریا،‌دریا، دریا. تا چشم کار می‌کرد دریا بود و آب‌های نیلگون و موج‌هایِ کف‌آلود که بر‌دوش هم سوار می‌شدند؛ مستانه کف به لب می‌آوردند؛ رو به موج شکن خیز بر ‌می‌داشتند؛ سر بر‌سنگ و صخره می‌کوبیدند…

    بیشتر بخوانید: آرامش ابدی
    آرامش ابدی
  • زنده باد جارو

    پیرمردی پس از سال‌ها به‌‌جائی رسیده بود که می‌گفت: «دنیا تا بوده چنین بوده است و هر تلاشی برای تغییر این چرخۀ جهنمی بی‌فایده است» در آن زمان من جخ شانزده یا هفده ساله بودم، روزها خانه‌ها، در و دیوار مردم را رنگ می‌زدم  و شب‌ها در کلاس‌های شبانۀ خوارزمی  درس می‌خواندم. باری پیرمرد- چندان پیرنبود و به چشم من پیر می‌آمد-  باری، همو برای اثبات سحن‌اش نمونه می‌آورد: «جنگ». می‌گفت آدمیزاد پیش از تاریخ تا به امروز از فجایع و مصیبت های حاصل از جنگ آگاه بوده‌است، در این باره مورخان و دانشمندان در‌کتاب‌ها داد سحن داده اند، هنرمندان…

    بیشتر بخوانید: زنده باد جارو
    زنده باد جارو
  • دعوتنامه Invitation

    همولایتی سلمانی ما، پس از مهاجرت، با هزار زحمت و ذلت آرایشگاهی در محله ای خلوت و پرت افتاده دایر کرده بود و چانه به میخ انتظار آویخته بود تا شاید در آینده‌ای نه چندان دور کسب و کارش رونق می گرفت و مشتری ها به سراغ‌اش می‌آمدند. گیرم بیفایده. روزها از بیکاری مگس می پراند و شب‌ها غم و غصه میخورد. دوستی به‌او پیشنهاد کرد تا دیر نشده، آرایشگاه ‌اش را می‌فروخت و به شاگردی نزد کسی می‌رفت. همولایتی پند و اندرز او را پذیرفت و روی مقوائی نوشت و به شیشۀ مغازه چسباند: «به فروش می رسد!!». چند…

    بیشتر بخوانید: دعوتنامه Invitation
    دعوتنامه Invitation
  • معماران معتبر جامعۀ اسلامی

    پیش از مهاجرت اجباری و جلای وطن، یک‌بار بناچار گذرم به تلویزیون جمهوری اسلامی و سر و کارم با «برادرانی!!» افتاد که در بارۀ فیلم نامه‌هائی تصمیم می‌گرفتند که قرار بود ساخته می‌شد و از‌تلویزیون پخش می‌کردند، این معماران معتبر روح جامعۀ اسلامی و مسؤلین تشخیص مصلحت مردم و بیضۀ اسلام، آخر هر ماه، در کنف حمایت دو فقره پاسدار مسلح، در طبقۀ نهم ساختمان تلویزیون، در سالن زیبا و بزرگی گرد می‌آمدند و مرا در کنار جناب کارگردانِ نرم تن و خوشرو «بازجوئی و باز پرسی» می‌کردند و با خرده فرمایش‌‌های اصلاحاتی‌شان سوهان براعصاب‌ فرسوده‌ام می‌کشیدند؛ برادرها هر‌بار روی…

    بیشتر بخوانید: معماران معتبر جامعۀ اسلامی
    معماران معتبر جامعۀ اسلامی
  • حقیقت، بی خانمان تاریخ

    مسافرِ ما از قرن‌ها پیش، از زمانی که انسان از غارها بیرون آمده، زبان بازکرده و خانه و سرپناه ساخته بود، پای پیاده راه افتاده بود، همۀ قاره‌ها، کشورها، شهرها و روستاها را زیر پا گذاشته بود و تا به امروز هنوز خانه، آشیانه و سر پناهی نیافته بود؛ هنوز آواره و بی خانمان بود و شب و روز سفر می‌کرد. نامِ این مسافرِ سرگردانِ راه‌هایِ بی پایان «حقیقت» بود و از شما چه پنهان، از آغاز، از قرن‌ها پیش تا به امروز، به هر دیاری که پا می‌گذاشت، به هر شهر و دهی‌که وارد می‌شد، تا مردم نام «حقیقت»…

    بیشتر بخوانید: حقیقت، بی خانمان تاریخ
    حقیقت، بی خانمان تاریخ
  • Il pleut sur Ankara

    À Ankara, par une froide et pluvieuse journée d’automne, Jamileh, l’héroïne du roman qui vient de traverser clandestinement la frontière montagneuse entre l’Iran et la Turquie, laissant tout derrière elle, attend que son mari vienne la rejoindre. Ainsi commence et ainsi s’achèvera le récit d’une vie mise en miettes. Jamileh a reçu des nouvelles, de mauvaises nouvelles qui soudain balaient tous ses espoirs, et qui ravivent sa mémoire confuse et blessée. Désormais seule avec les fantômes de son passé, elle évoque, en des séquences parfois cauchemardesques qui s’entremêlent d’une façon lancinante et se font écho dans ses souvenirs, le destin dramatique de sa famille – son mari, son frère, sa mère, sa fille… – détruite par la révolution iranienne de 1979 et le régime délétère des mollahs.  Il pleut sur Ankara,…

    بیشتر بخوانید: Il pleut sur Ankara
    Il pleut sur Ankara
  • مروری بر رمان – خاطره قلعۀ گالپاها

    عباس شکری +++++                          «قلعه گالپاها» قصه‌ی پرغصه‌ی میلیون‌ها زن، مرد، کودک در سراسر جهان است. قصه‌ی رنج است و کار در شرایط دشوار در حاشیه کویر، در زمین‌های کشاورزی و کارگاه‌ها. قصه‌ی رنج است و کار در شرایط دشوار در جای‌جای کره‌خاکی. صدای خاموش کسانی است که صدا نداشته و ندارند. راوی این خاطره‌ها اکنون چند دهه زندگی را پشت سر گذاشته که سرشار بوده از اشک و لبخند. راوی خود در روزهای کودکی تا اکنون هزاران رویداد تلخ و شیرین را تجربه کرده است. او گاه با طرح جزئی‌ترین مواردی که شاهد بوده و خود نیز بخشی از آن…

    بیشتر بخوانید: مروری بر رمان – خاطره قلعۀ گالپاها
    مروری بر رمان – خاطره قلعۀ گالپاها
  • پاتق همۀ آواره ها

    فصلی از دوران . پسر هتلدار دانشجوی ادبیّات تطبیقی است؛ گاهی به هتل می‌آید و پشت پاچال می‌ایستد. روزی رمان ماه پنهان‌است، اثر جان ایشتاین بک را روی پیشخوان دیدم، سراغ ماه را از او گرفتم و به شوخی گفتم: «انگار آسمان آنکارا ماه و مهتاب نداره» متوجه منظورم نشد، با شگفتی پرسید: «شما اشتاین بک را می‌شناسید؟» از خیر گفتگو در‌ بارة ادبیات و نویسندة مورد علاقه‌ام گذشتم. نه، با این زبان الکن حق نویسندة ضایع می‌شود و من عصبی! به سرسرا رفتم، مسافرهای بیکار مثل هر روز، روی مبل‌های فرسوده و رنگ باخته لمیده‌ بودند، سیگار سامسون و…

    بیشتر بخوانید: پاتق همۀ آواره ها
    پاتق همۀ آواره ها
  • غنیمت جنگی

    اگر اشتباه نکنم، در هیچ دورۀ تاریخی این‌همه نفرت و بیزاری در میان مردم سرزمین ما، در میان این دریای آشفته و توفانی موج نمی‌زده‌است و هیچ حکومتی، مانند «حکومت اسلامی»، اینهمه بذر نفاق، نفرت و کینه در میان مردم نکاشته ‌است. این حکومت گورزاد، این شیادان تاریخ، پس از سقوط دیکتاتوری شاه، با هزار خدعه و نیرنگ آخوندی، بر خر مراد سوار شدند و با مصادرۀ انقلاب به نفع «بیضۀ اسلام» سنگ اندازی به روی مردم نیکخواه، نیک اندیش و آزادیخواه را آغاز کردند و از همان روزهای نخست، به نفاق، کینه و نفرت دامن زدند. دریغا که مردم…

    بیشتر بخوانید: غنیمت جنگی
    غنیمت جنگی
  • بازار مکّاره

    فیسبوک، شباهتی نزدیک به فروشگاه‌های بزرگ یا به‌قول فرانسویها به (هیپر مارشه) یا «بازار مکاره» یِ خودمان دارد، قدم به این‌جور بازرها و فروشگاه‌ها که می‌گذاری درهمان دو دقیقة اول سرگیجه می‌گیری، اگر به‌یک شیشه مربا نیاز داشته باشی، می‌باید نیمساعتی در آن شهرک رنگا رنگ و انباشته از هزاران هزار قلم جنس متنوع بچرخی و تازه وقتی راهرو و بخش مربوطه را پیدا می‌کنی، در برابر حدود ده تا بیست نوع مربا که در قفسه‌ها چیده شده‌اند حیران و انگشت به دهان می‌مانی و بناچار از خداوندگار خانه می‌پرسی: « بانو، بفرما، کدامیک را انتخاب کنم». در دنیای رسانه‌های…

    بیشتر بخوانید: بازار مکّاره
    بازار مکّاره
  • اگر ناخدا جامه بر تن درد

    چند روز پیش هنگام بازنگری ترجمۀ رمان «در‌آنکارا باران می بارد» به امری پی بردم که چرت ام را پاره کرد. دوست عزیز من در چند مورد به درک و دریافت متفاوتی از آنچه مراد و منظور من بود، رسیده بود و تفسیر و تعبیر دیگری از چند جمله و عبارت داشت که من هرگز به آن‌ها فکر نکرده بودم. وقتی توضیح دادم که من چنین هدفی نداشته ام، شانه بالا انداخت و گفت تو همیشه همراه رمان نیستی تا به خواننده توضیح بدهی. خواننده درک و دریافت خودش را از این عبارت دارد. والسلام! نه، نبابد پا روی حق…

    بیشتر بخوانید: اگر ناخدا جامه بر تن درد
    اگر ناخدا جامه بر تن درد
  • شکمبۀ گاو

    مادرم از ولایت‌اش آواره شده بود؛ این تحقیر، خواری و خفّت را بر نمی‌تابید؛ دم به دم بغض می‌کرد و در انتظار وانت باری، خاموش اشک می‌ریخت. کربلائی عبدالرسول دلاک که این‌همه را پیش‌‌بینی کرده و حدس زده بود، دور از چشم مردم و بی‌سر و صدا از قلعه رفته بود. پدرم تا آن‌جا که ممکن و مقدور بود، همه چیز زندگی‌اش را از چشم اهالی پنهان می‌کرد؛ کربلائی بی‌تردید از مدت‌ها پیش، از زمانی‌که برادرم، پیشقراول قبیله، به پایتخت رفته بود، به‌ فکر مهاجرت افتاده بود و منتظر موقعیّت و فرصتِ مناسب بود تا میخ‌های چادرش را از سرزمین…

    بیشتر بخوانید: شکمبۀ گاو
    شکمبۀ گاو
  • دادگاه

    دژبانی که مرا از زندان پایگاه به ستاد نیروی هوائی برده بود، تلنگری به در اتاق زد، دستگیره را با احتیاط و به آرامی چرخاند، در آستانۀ در سیخ ایستاد، پاشنه پا به هم کوبید و دست‌اش را به سرعت تا لبۀ کلاه‌اش بالا برد: «قربان!» سرهنگ سر از پرونده بر داشت و او را با اشاره دست مرخص کرد؛ دژبان روی پاشنۀ پا چرخید، با شیطنت چشمکی به من زد و در را آهسته بست. بازپرس دوباره سرگرم مطالعۀ پرونده شد و تا مدتی به من اعتنائی نکرد و انگار مرا نمی دید که بیخ دیوار پا به پا…

    بیشتر بخوانید: دادگاه
    دادگاه
  • مادر چاه

    قنات (کاریز) یکی‌از قدیمی‌ترین شیوه‌ي دسترسی به آب، آبیاری و آب رسانی در روستاهای ایران بوده است و گویا کم و بیش هنوز هم هست. من در ایام کودکی، در این قنات‌ها چند صباحی لایروبی کرده‌ام، حالا که سال‌ها از آن روزگار می‌گذرد، از خودم می‌پرسم، در حقیقت بارها پرسیده‌ام که انسان کویری به چند قرن تجربه نیاز داشته است تا بتواند جایِ حفرِ مادر چاه را در دامنۀ کوهپایه تعیین کند. عمق مادر چاه گاهی به سیصد و پنجاه متر می‌رسد و بعد چاه‌های‌دیگر، به ردیف و با فاصله معیّن طی سال‌ها لابد، حفر می‌شوند تا سرانجام روزی به…

    بیشتر بخوانید: مادر چاه
    مادر چاه
  • بیشتر بخوانید: نوشته بدون عنوان 1468
  • ماهی دودی در انتظار گودو

    من در همان روزهای اول مهاجرت اجباری و جلای وطن؛ در مهمانخانۀ «دوران» آنکارا متوجه شدم چیزهای با ارزشی را در وطن‌ام جا گذاشته‌ام که در هیچ کجای دنیا دوباره به دست نخواهم آورد. از آن‌جمله دوستان نازنینی را می‌توانم نام ببرم که آرزو و حسرت دیدار دو بارة شماری از آن‌ها به دل‌ام ماند، عزیزانی که پیش از من بار سفر بستند و از این دنیای وارونه رفتند؛ دوستانی که خبر مرگ آن‌ها را هربار از راه دور می‌شنیدم، باور نمی‌کردم و از شما چه پنهان هنوز باور نکرده‌ام. چرا، چون هراز گاهی در این گوشۀ دنیا، چنان سر…

    بیشتر بخوانید: ماهی دودی در انتظار گودو
    ماهی دودی در انتظار گودو
  • یادداشتی بر کتاب «دوران» اثر حسین دولت آبادی

    دوران ۳۰۵ صفحه ، نشر ناکجا ۲۰۲۳، پاریس جلال علوی نیا دوران، کتاب تازه ی حسین دولت آبادی نویسنده ی پُرکار، با استعداد و با ذوق مقیم فرانسه مانند دیگر نوشته های وی اثری خواندنی و دلنشین است و با این که سبک بسیارمتفاوتی دارد باز از همان کشش و هیجان داستان هایش برخوردار است. بی شک دولت آبادی این مزیّت را بر بسیاری از به اصطلاح نویسندگان تبعیدی دارد که فارسی را خوب می داند و مردم و میهنش را خوب می شناسد. دراین کتاب، دیگر لازم نیست دنبال نویسنده بگردید، زیرا نویسنده همان راوی است و ضرورتی ندارد که…

    بیشتر بخوانید: یادداشتی بر کتاب «دوران» اثر حسین دولت آبادی
    یادداشتی بر کتاب «دوران» اثر حسین دولت آبادی
  • گدار، دورۀ سه جلدی

    در نیم قرن اخیر  (از کودتا تا انقلاب بهمن و چند سال بعد از انقلاب) مردم میهن ما شاهد حوادثی تاریخی و سرنوشت ساز بوده‌اند. قهرمان‌های رمان گدار در این برهه از تاریخ میهن ما و در کاروانسرای حاجی سفیدابی چشم به دنیا می‌گشایند و با کوله باری سنگین از متن جامعه و تاریخ می‌گذرند. سه رفیق و یا سه برادر خوانده (جمال، صابر و معراج) هرکدام، سری پر شور و سرنوشتی جداگانه دارند و به ناگزیر از این معبر پر خطر می‌ گذرند و نقش خود را تا به آخر بازی می‌کنند (صابر پس از فرار و فراز و فرود‌ها مانند خواهرش فلک راه چریک‌ها را در پیش می‌گیرد، جمال روشنفکری از…

    بیشتر بخوانید: گدار، دورۀ سه جلدی
    گدار، دورۀ سه جلدی
  • کاربافک‌

    فصلی ار رمان « خون اژدها» تا مدت‌ها، یادگاریِ بی‌بی عاتکه را همه جا، حتا به دارالمجانین و دادگاه با خودم می‌بردم و در پناه «کتاب‌ِآسمانی» سنگر می‌گرفتم. من اگر چه از دوران نوجوانی از آسمان بریده بودم، ولی در آنهمه سال، قرآن را مانند بسیاری از شعرهای مولوی، حافظ، خیام و فروغ سوره به سوره و آیه به آیه حفظ کرده بودم. در زندان‌ها و در بیمارستان روانی‌ها، در انفرادی‌ها و در تنهائی‌ها، قرآن مونس، همدم و یار و یاور من بود. همه، عاقل و دیوانه، در برابر کلام‌ خدا تسلیم بودند و از‌ ترس تکفیر به قاری قرآن…

    بیشتر بخوانید: کاربافک‌
    کاربافک‌
  • شیطان، فرشته‌ی سرکش و نا فرمان

    شیطان در زبان عبری یعنی «دشمن» و در زبان عربی به معنایِ «گمراه»، «دور» و گاهی «پلید» آمده‌است. در قرآن، شیطان ابلیس هم نامیده می‌شود؛ قرآن او را در یک جا جن و در جای دیگر فرشته نامیده‌است. به گفته قرآن، بعد از خلق آدم توسط الله، شیطان حاضر نشد به او سجده کند و به همین دلیل خدا او را از بهشت بیرون کرد. مسلمانان همچنین عقیده دارند شیطان انسان‌ها را با «وسواس» توصیه‌های شیطانی وسوسه می‌کند تا به گناه در افتند. در روایت‌‌ها آمده‌است که ابلیس نخستین بار در‌جَمرَه بر ابراهیم ظاهر می‌شود که با «سنگ ریزه‌ها» او…

    بیشتر بخوانید: شیطان، فرشته‌ی سرکش و نا فرمان
    شیطان، فرشته‌ی سرکش و نا فرمان
  • شاهکار خلقت

    خاله زلیخا سنگ تمام گذاشت و با مهر و محبت زیاد این بلا را به‌‌سرم آورد. تازه از حمام بیرون آمده بودم، کارگر حمام بنا به سفارش خاله زلیخا، با کیسۀ زبر، لیف و صابون مرا از پوست در آورده بود، مثل پر سبک شده بودم، نفس‌ام تازه شده بود و احساس ناب و خوشایندی داشتم. سر بینۀ حمام نمره، زلیخا به صندلی‌ خالی اشاره کرد؛ نی‌قلیان تنباکو را به‌دست‌ام داد و یک استکان چای تازه دم ریخت و روی میز گذاشت. دم غروب، شکم خالی چند پک به قلیان زدم؛ دنیا دور سرم چرخید؛ زرداب‌ام به‌‌هم خورد، دهان پرآب…

    بیشتر بخوانید: شاهکار خلقت
    شاهکار خلقت
  • یک روز زندگی پس از مرگ

    آشنائی از آن سر دنیا، طرح فیلمنامه‌ای را فرستاد و از من خواهش کرد تا گفتگوها (دیالوگ‌های) صحنه‌های فیلم را بنویسم. موضوع یا «سوژه» بنظرم جالب آمد؛ به او جواب دادم اگر عجله‌ای نداشته باشد، اینکار را دراولین فرصت، با کمال میل انجام خواهم داد، افسوس، دنیا وفا نکرد، اجل به او مهلت نداد، « دعوت حق را در آستانۀ پیری لبیک گفت»، از دار فانی به‌دیار باقی شتافت؛ طرح فیلمنامه روی دست‌ام ماند و در نتیجه کار نیمه تمام رها شد. و اما داستان از چه قرار بود؟ مردی که در این دنیا به همۀ آمال و آزوهایش رسیده…

    بیشتر بخوانید: یک روز زندگی پس از مرگ
    یک روز زندگی پس از مرگ
  • سینه سرخ

    دوست دوران مدرسه‌ام، ناهی نشابوری، پسر حمامی قلعه، کبوتری «سینه سرخ» به من بخشیده بود که به هیچ طریقی جلد نمی‌شد و به بام خانۀ ما خو نمی‌گرفت و هر بار به خانة حمامی بر می‌گشت. ناهی نشابوری هربار کبوتر اهدائی را به خانۀ ما می آور و به من بر می‌گرداند، پرهای او را می کشید تا شاید در آن مدتی که پرهایش سبز می شدند، کم کم به خانه و بام خانۀ ما عادت می‌کرد و در آن‌جا دل می‌گذاشت، گیرم بی‌فایده، پرهای سینه سرخ بلند می‌شدند، دو باره بسوی بام آشنا پر ‌می‌کشید و در ارتفاع پائین،…

    بیشتر بخوانید: سینه سرخ
    سینه سرخ
  • بر امواج مرده ی دریا

    دريا چون پير نهنگي تنبل زير خيمة سربي افق به پشت افتاده بود و گهگاه لخت و بي حس بر ماسه‌هاي نمدار ساحل مي‌غلتيد و كف به لب مي‌آورد و باز آرام مي‌گرفت و راحت و بي دغدغه تن به آفتاب داغ نيمروز مي‌سپرد. تا به كرانه‌هاي هموار دريا برسي، همه جا بيابان بود و بوته‌هاي خشك گز و خار و خلور و زمين بي بار و بر و افسرده و هواي گرم و دم كرده و سنگين كه مثل بخار نفس گاو به همه چيز مي‌چسبيد. در پهنة بيابان فرو مرده، اينجا و آنجا، گاه قامت خميدة نخلي خموده…

    بیشتر بخوانید: بر امواج مرده ی دریا
    بر امواج مرده ی دریا
  • زنده باد جارو

    پیرمردی پس از سال‌ها به‌‌جائی رسیده بود که می‌گفت: «دنیا تا بوده چنین بوده است و هر تلاشی برای تغییر این چرخۀ جهنمی بی‌فایده است» در آن زمان من جخ شانزده یا هفده ساله بودم، روزها خانه‌ها، در و دیوار مردم را رنگ می‌زدم  و شب‌ها در کلاس‌های شبانۀ خوارزمی  درس می‌خواندم. باری پیرمرد- چندان پیرنبود و به چشم من پیر می‌آمد-  باری، همو برای اثبات سحن‌اش نمونه می‌آورد: «جنگ». می‌گفت آدمیزاد پیش از تاریخ تا به امروز از فجایع و مصیبت های حاصل از جنگ آگاه بوده‌است، در این باره مورخان و دانشمندان در‌کتاب‌ها داد سحن داده اند، هنرمندان…

    بیشتر بخوانید: زنده باد جارو
    زنده باد جارو
  • جلسۀ رونمائی ترجمۀ رمان مریم مجدلیه

    بیشتر بخوانید: جلسۀ رونمائی ترجمۀ رمان مریم مجدلیه
  • رو نمانی ترجمۀ رمان مریم مجدلیه (Marie de Mazdalla)

     برنامه معرفی‌ تزجمۀ رمان «مریم مجدلیه» به کوشش انجمن ایرانیان وال دُ مارن (حومه پاریس) در تاریخ ۲۹ ماه آوریل ۲۰۲۳ برگزار گردید. ترجمه فرانسه این کتاب به همت حمید صبا و تییری فورنیه انجام گرفته استبه علت مشکلات ناشی‌ از استفاده موسیقی در اینستاگرام، موسیقی متن این برنامه حذف شده است. اصل برنامه در کانال یوتیوب به آدرس زیر موجود است: Voir cette publication sur Instagram Une publication partagée par Hamid FADAVI (@fadavi4321)

    بیشتر بخوانید: رو نمانی ترجمۀ رمان مریم مجدلیه (Marie de Mazdalla)
    رو نمانی ترجمۀ رمان مریم مجدلیه                                                                                                                               (Marie de Mazdalla)
برگه قبلی
1 … 6 7 8 9 10 … 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • ترازوی گاچی
  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme