Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • رشتۀ پوسیدۀ پیوندها

    دوسال پیش دوستی از راه دور مرا پند و اندرز می‌داد و پیوندهای خونی ما را یادآوری می‌کرد و این‌که: برادری دروغ نمی‌شود و کارد که به استخوان برسد، می‌ایستد. نصایح خیرخواهانۀ او باعث شد تا به پیوندهای خونی، پیوندهای عاطفی و شناسنامه‌ها فکرکنم و چند سطری را در این باره بنویسم. هفتۀ گذشته عزیزی همان حرف‌ها را گیرم به شکل دیگری تکرار می‌کرد و از آن‌جا که مأخوذ به حیا بود، تلویخی و ضمنی مرا مقصر می‌دانست. باری، در صدد برآمدم تا شاید خودم را تبرئه کنم؛ هرچند می‌دانستم فایده ای ندارد و نظر دیگران به سادگی عوض نمی…

    بیشتر بخوانید: رشتۀ پوسیدۀ پیوندها
    رشتۀ پوسیدۀ پیوندها
  • تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس

    مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو دیروز دوست عزیزی عکسی دربارۀ «ذهن نویسنده» با واتساپ فرستاد و مرا به‌ یاد مطلبی انداخت که نزدیک به دو سال پیش نوشته بودم: ناپلئون بناپارت و دکۀ غلوم ملاشمس. … ناپلئون بناپارت گویا در جائی گفته‌یا نوشته است: « مغز من مثل میزی اداری است که چندین کشو کوچک و بزرگ دارد، در هر ‌کشو پرونده‌ای را چیده‌ام، هر زمان نیاز می‌افتد، کشوی را بار می‌کنم، پرونده‌ای را بر می‌دارم، پس از مطالعه و بررسی و تأمل و تفکر، آن را توی کشو…

    بیشتر بخوانید: تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس
    تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس
  •  زلفِ کجِ کوشیرانی

    فصلی از رمانِ « خاک دامنگیر» چند سال از دوران هنرآموزی‌ام گذشته بود و بسیاری از یادها با بادها رفته بودند، با این‌همه روزی که پا به زندان جمشیدیه گذاشتم، به یاد مرکز آموزش‌ها و کلنل شاداب و سرخوش آمریکائی افتادم: «! I’m here » در مرکز آموزش‌ها سه ماه زودتر از همقطارها امتحانات زبان را با موفقیت از سرگذرانده بودم؛ کلاس، درس و مشق نداشتم و چند روزی بیکار، بلاتکلیف و سرگردان بودم. از آ‌ن‌جا که افراد مجاز نبودند در محوطۀ پادگان بنشینند یا این‌جا و آن‌جا ول بگردند و پرسه بزنند، تا چشمِ بالا دست‌ها به ‌من نمی‌افتاد…

    بیشتر بخوانید:  زلفِ کجِ کوشیرانی
     زلفِ کجِ کوشیرانی
  • خسرو پرویز و پینه دوز

    نفرت از حکومت جهل و جنایت اسلامی و آخوندها باعث این توهم شده است که گویا پیش‌‌‌‌ از حملۀ اعراب به ایران و شکست یزگرد سوم، مردم ما زیر سایۀ شاهنشاهان هخامشی، اشکانی، ساسانی و دین زردشتی، در بهشت برین زندگی می‌کرده‌اند. اگر از مردم ساده لوح و کسانی‌که با تاریخ بیگانه اند، بگذریم، شماری قلم به مزد آگاهانه به این توهم در میان جوانان دامن می‌زنند تا نظام شاهنشاهی را بستایند، تا چهره‌ای بزک شده و دلپذیر، وطن پرست و رعیّت پرور از شاهان معاصر ایران ارائه دهند و آن‌ها را با مهارت تطهیر کنند و «شازده» را با…

    بیشتر بخوانید: خسرو پرویز و پینه دوز
    خسرو پرویز و پینه دوز
  • دَمِ مسیحائی

    فیضِ روحُ القُدُس ار باز مدد فرماید/ دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد  « حافظ» .در افسانه‌های پیش از اسلام آمده‌است که مردی بنام «عیسی» مرده‌ها را با «دم مسیحائی» زنده می‌کرده‌است. کسی که این دروغ شاخدار را در چندین و چند قرن پیش ساخته و پرداخته و در دنیا و میان مردم شایع کرده‌است، به باور اینجانب، ‌شباهت نزدیکی به آن شخصی دارد که مدعی شده موسی دریا را با عصا شکافته و قوم بنی اسرائیل را از دریا گذرانده است. در قرآن چندبار به این معجره اشاره شده و لابد تا محمد نبی، «خاتم‌الانبیا» از سایر پیامبران عقب…

    بیشتر بخوانید: دَمِ مسیحائی
    دَمِ مسیحائی
  • گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن (1)

    هموطن عزیزی، آشنایِ دنیایِ مجازی در پیامگیر فیس‌بوک اینجانب نوشته بود که رمان‌اش ده سال پیش درایران منتشر شده، ولی به قول خودش «گمنام باقی مونده‌». من آن رمان را نخوانده بودم و نمی‌توانستم چنانکه که هموطن عزیز ما متوقع بود، آن را در فیس بوک بررسی و معرفی‌ کنم. با وجود این چند کلمه‌ای در بارۀ بحران فرهنگی وهنری جامعۀ ما در‌دوران حکومتِ نحسِ اسلامی و آشفته بازار هنر و ادبیات و تیراژ اندک و شرم آور کتاب‌ در ایران و در حارج از ایران نوشتم، ولی راضی به ‌این مختصر نشدم، فکر و خیالِ گمنامیِ آن هموطن گرامی…

    بیشتر بخوانید: گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن (1)
    گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن (1)
  • پچپچه‌های همسایه ها، دغدغه های مادرم

    نفرت و نفاق بین گروه‌های اجتماعی، احزاب و سازمان‌هایِ سیاسی، اقوام و حتا ملت‌ها و آدم‌ها هرگز بی‌‌‌دلیل نبوده است و بی دلیل نیست و می‌توان ریشه‌های تاریخی، علل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، طبقاتی و حتا فرهنگی آن را پیدا کرد، به انگیزه‌های پنهانی رفتار آدم‌ها پی برد و آن‌ها را فهمید، پذیرفت و یا رد کرد و نپذیرفت. گیرم من از دوران کودکی کنجکاو شده بودم و دلیل ترس و نفرت مردم ولایت را از یهودی‌ها، اکراه ‌آن‌ها را از ارمنی‌ها و بدبینی آن‌ها را نسبت پیروان سایر مذاهب و ادیان نمی‌فهمیدم. در ولایت همسایه‌هایِ ما افسانه‌ها هولناکی در بارۀ…

    بیشتر بخوانید: پچپچه‌های همسایه ها، دغدغه های مادرم
    پچپچه‌های همسایه ها، دغدغه های مادرم
  • مردی که به مقصد نرسید

    آقای «پریش» وحشتزده از خواب پرید، نگاهی به شماره‌هایِ سبز ساعت انداخت و زیر لب غر زد: «مرده شوی». مثل هر روز خواب مانده بود؛ وقت گذشته بود و فرصت نداشت تا دوش می‌گرفت ریش‌اش را می تراشید؛ مسواک می زد و صبحانه می خورد، باید هرچه زودتر لباس می‌پوشید و از پله ها سرازیر می‌شد و با تاکسی می رفت تا شاید معجره‌ای رخ می داد و پیش از ساعت هفت صبح به ایستگاه راه آهن می‌رسید. ایسنگاه راه آهن مثل روز محشر شلوغ بود و سگ صاحب‌اش را نمی‌شناخت. آقای پریش دوان دوان رو به سکوئی رفت که…

    بیشتر بخوانید: مردی که به مقصد نرسید
    مردی که به مقصد نرسید
  • بریدۀ یک نامه

    ‏… بیست و سه سال از زمانی ‌که من برای ساختن خانه‌ام زمین را به آسمان می‌دوختم و روزی شانزده تا ‏هیژده ساعت کار می‌کردم می‌گذرد. در آن روزگار هراسی از آینده نداشتم، سوار بر گردۀ زندگی بودم بود و از هیچ، ‏امکان و همه چیز می‌ساختم، می ساختم و از سازندگی لذّت می بردم و خستگی را نمی شناختم. هر چه بود و نبود ‏شور و عشق و امید و زندگی بود که با جوانی‌ام می شکفت و در باغچه‌های خانه‌ام گل می داد. آن سال ها بی رحمانه ‏گذشتند و من به این سر دنیا پرتاب شدم. جانم…

    بیشتر بخوانید: بریدۀ یک نامه
    بریدۀ یک نامه
  • نان و نمک

    حق صحبت و نان و نمک را نگاه باید کرد. ( تاریخ بیهقی ص 50 ). دیشب گفتگو یا به‌زبان اهل تأتر و سینما دیالوگی را در نمایشنامه نویسندۀ نیکاراگوئی خواندم که مرا به فکر واداشت و تا امروز صبح ذهن‌ام را مشغول کرد و سرانجام سر از چین در آوردم و به یاد داستان کوتاهی افتادم که بیش از شصت سال و اندی پیش در نوجوانی خوانده بودم. من به تجربه دریافته‌ام قصه‌های خوبی که درآن سن و سال خوانده می شوند تا ژرفاهای روخ نفوذ می‌کنند و مفهوم و حتا جزئیات هرگز از یاد نمی‌روند و آن خدمتکار…

    بیشتر بخوانید: نان و نمک
    نان و نمک
  • چرا ایران بمباران می شود؟!

    شهاب برهان از خود بپرسیم چرا؟ مردم در ایران چندیست که هر لحظه در انتظار فروافتادن بمب و موشک اسرائیل و آمریکا بر سر و سامان شان در لرز و هراس به سرمی برند و متاسفانه ممکن است در همین ساعات چنین مصیبتی رخ دهد؛ مصیبتی که وقوع اش دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد ( از قرائن بدجوری هم سوخت و سوز خواهد داشت!) راستی چرا مردم ایران مستوجب چنین مکافاتی هستند؟ رژیم می کوشد آمریکا و اسرائیل را بانی و مسئول جنگ جاری بین ایران و اسرائیل و خود را مظلوم و بی گناه وانمود کند.…

    بیشتر بخوانید: چرا ایران بمباران می شود؟!
    چرا ایران بمباران می شود؟!
  • انتقام موحش گاوها

    ابوالفضل بیهقی در مقدمۀ «تاریخ بیهقی» که به روایتی سی جلد بوده و فقط سه جلد آن از گزند بادهای مسموم جان به در برده و به ما رسیده، نوشته‌است: «… در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست، که احوال را آسان‌تر گرفته‌اند و شّمه‌ای بیش یاد نکرده، اما من چون این کار پیش گرفتم می‌خواهم که داد این تاریخ بتمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ چیز از احوال پوشیده نماند و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را از آن ملالت افزاید، بفضل ایشان مرا … نشمرند، که هیچ چیز نیست که بخواندن…

    بیشتر بخوانید: انتقام موحش گاوها
    انتقام موحش گاوها
  •  رؤیایِ کبوترها و چلچله‌ها

            فصلی از « خاک دامنگیر» خاموشی! برق‌ آسایشگاه خاموش‌ بود و من مثل هر شب به‌‌ خفاشی خیره شده بودم که از ‌سقف آویزان مانده بود و از جا جنب نمی‌خورد. خفاشی بزرگ که مانند سایرخفاش‌ها پرواز نمی‌‌کرد و در تاریکی شب به دنبال طعمه نمی‌رفت. بلکه با آن تنها چشم زرد روشن‌اش به ‌من خیره شده بود و انگار منتظر فرصت مناسب بود. آه نفرین بر این مغز خسته و خیال آشفته! باری، مانند هر‌شب بی‌خواب شده بودم، درکمدم را نیمه باز گذاشته بودم و در نور بی‌رمق چشم خفاش به‌تصویر فرشتۀ سوسن آب نگاه می‌کردم و نمی‌توانستم…

    بیشتر بخوانید:  رؤیایِ کبوترها و چلچله‌ها
     رؤیایِ کبوترها و چلچله‌ها
  • حقیقت، بی خانمان تاریخ

    فرزانه ای گویا گفته است: هیچ چیزی دشوارتر از بیان حقیقت و ساده تر از مجیزگوئی نیست. … و اما مسافرِ ما از قرن‌ها پیش، از زمانی که انسان از غارها بیرون آمده، زبان بازکرده و خانه و سرپناه ساخته بود، پای پیاده راه افتاده بود، همة قاره‌ها، کشورها، شهرها و روستاها را زیر پا گذاشته بود و تا به امروز هنوز خانه، آشیانه و سر پناهی نیافته بود؛ هنوز آواره و بی خانمان بود و شب و روز سفر می‌کرد. نامِ این مسافرِ سرگردانِ راه‌هایِ بی پایان «حقیقت» بود و از شما چه پنهان، از آغاز، از قرن‌ها پیش…

    بیشتر بخوانید: حقیقت، بی خانمان تاریخ
    حقیقت، بی خانمان تاریخ
  • تو کز محنت دیگران بی غمی

    در ولایت ما، مردم روی همولایتی‌ها اسم می‌گذاشتند و کمتر کسی آن‌ها را توی قلعه به نام اصلی و شهرت شناسنامه‌اش صدا می‌زد: از جمله نام‌هائی که هنوز فراموش نکرده ام: دیو سفید، دیو سیاه، موری، یاور، کلا بلند، ک…گردن و امثالهم بودند. اینجانب را نیز به نام نامی: «بیداری!» مفتخر کرده بودند. باری، من این نامگزاری را از آن‌ها آموخته بودم یا به عبارت دیگر به ارث برده بودم و در سرتاسر زندگی، در هر کجا که بودم، روی آدم‌ها اسم می‌گذاشتم. غرض، ما چند سال پیش که از «لیون» به شهر «شاتنه مَلابری» آمدیم، این شهر را به…

    بیشتر بخوانید: تو کز محنت دیگران بی غمی
    تو کز محنت دیگران بی غمی
  •   من سیاسی نیستم

    در روزگار ما سیاست به تعبیر فرانسوی‌ها در هوا است c’est dans l’air  و از آن گزیر و گریزی نیست، حتا اگر مانند بسیاری از اهل هنر و فرهنگ منکر این حقیقت باشیم و از آن تبری جوئیم. باری، از شما چه پنهان من پس از هفتاد و هفت سال عمر از دروغ‌ها‌ی سیاستمداران و دولتمردان لبریز شده ام و دیگر تاب و تحمل ندارم و به ندرت به سخنان این جماعت گوش می دهم، با این‌همه، سخنان آن‌ها در هواست و مثل هواست. کافیست سری به دنیای مجازی بزنی تا از واکنش مردم پی به فرمایشات گهربار آن‌ها ببری.…

    بیشتر بخوانید:   من سیاسی نیستم
      من سیاسی نیستم
  • مردی که تاج شاه را آتش زد

    اگر چه در شهر سبزوار ژاندارمری وجود داشت، ولی در ولایت ما هنوز به« ژاندارم» که واژه‌ای فرانسوی است، می گفتند «مأمور» یا «امنیه» که امنیّت را به ذهن متبادر می‌کرد و گویا قرار بود در روستاها مواظب امنیّت مردم باشد و خلافکارها را دستگیر و به دست پرقدرت عدالت بسپارد. با این‌همه «مأمور» بار منفی داشت، رعیت از مأمور دولت بیزار بود و می‌ترسید و اهالی از آن‌ها چشم می زدند. نام مأمور و امنیه با زورگوئی، تلکه و رشوه گره خورده بود و هر بار سر و کلۀ امنیه‌ها توی ده پیدا می‌شد، گوش مردم زنگ می‌زد. اگر…

    بیشتر بخوانید: مردی که تاج شاه را آتش زد
    مردی که تاج شاه را آتش زد
  • آدم گرسنه آزادی ندارد

    مردی آواره و بی خانمانی را می شناسم که از چندین سال پیش زیر پل اتوبان، نه چندان دوراز خانۀ ما، روزگار می گذراند و من هر بارهنگام پیاده روی او را می بینم که در آن گوشه، کنار اثاثیه و خرت و پرت های بی ارزش، زیر لحاف چرک و شندر پندری اش مچاله شده است، از شما چه پنهان، هر بار به پاریس می روم، در این شهر زیبا و عروس شهرهای دنیا نیز بی شماری ازاین قماش مردم بی سرپناه می بینم که مانند مرد زیر پل؛ در پیاده روها عمر عزیر را به آخر می رسانند…

    بیشتر بخوانید: آدم گرسنه آزادی ندارد
    آدم گرسنه آزادی ندارد
  • در دیار ما زن گران است

    … من در دوران جوانی، ده سال در مُلک ری کار و زندگی کردم و در آن‌ سال‌ها، کارگرهای فصلی و مهاجر افغان را این‌جا و آن‌جا، در باغ‌ -های شهریار و سر ساختمان‌ها می‌دیدم؛ در آن مدت با شماری از آن‌ها آشنا شده بودم و چند نفر را حتا از نزدیک می‌شناختم. در سال‌های آخر به فکر افتاده بودم تا خانه‌ای در روستای فردوس شهریار بسازم، از آن‌جا که به اصطلاح دست‌ام خالی بود و در زمان جنگ مصالح ساختمانی نایاب شده بود، دو سال به درازا کشید تا خانه از زمین سبز شد. باری، من از معماری و…

    بیشتر بخوانید: در دیار ما زن گران است
    در دیار ما زن گران است
  • طنزِ تلخِ تاریخ

    طنزِ تلخِ تاریخ P چندی پیش گذرم به شهر مردگان افتاده بود و در جستجوی مزار عزیزی گورسنگ‌ها را می‌خواندم؛ نیمۀ تابستان بود؛ هوا به شدت گرم کرده بود و من که از پرسه زدن خسته شده بودم، یک‌دم روی جدول خیابان نشستم تا نفس می‌گرفتم و دراین فرصت نگاهی به دستنوشته‌ام می‌انداختم. مردی بلند بالا نزدیک من پاسست کرد و سایه‌اش روی سرم افتاد. برگشتم، شرۀ آفتاب مانع ‌شد و چهرۀ راه گمکرده را ندیدم: برگه‌های کاغذ را تا زدم، توی جیب‌ام گذاشتم. «ببخشید، شما ایرانی هستید؟» بی تردید دستنوشته و خط فارسی را دیده بود؛ سلام کردم، از…

    بیشتر بخوانید: طنزِ تلخِ تاریخ
    طنزِ تلخِ تاریخ
  • آه، پاریس، پاریس…

    نزدیک به چهل سال پیش از فرودگاه استانبول به مقصد پاریس پرواز کردم. در سالن انتظار فرودگاه، جوانکی شیک پوش، به زبان انگلیسی شکسته، بسته پرسید: « شما به کجا می روید؟» و من که بیشتر از او به انگلیسی تسلط نداشتم، به اختصار عرض کردم: «می روم به پاریس!» جوانک با حسرت و حیرت آه کشید: «آه، پاریس؟ پاریس؟ سعادت!!». لابد او نیز مثل من هنوز پاریس را ندیده بود و تصوری رمانتیک و توریستی از این شهر و از شهرت جهانی آن داشت. بعد ها که با ملاج به میان معرکه فرود آمدم، بعدها که پزشک کار سرنج…

    بیشتر بخوانید: آه، پاریس، پاریس…
    آه، پاریس، پاریس…
  • دنیا حانۀ من است

     نزدیک به نیم قرن پیش مجموعه قصه ای به نام « پنح شعلۀ جاوید» از پنج نویسندۀ مشهور زمانه صادق هدایت، آقا بزرگ علوی، صادق چوبک، محمد علی جمالزاده و یک نویسندۀ معاصردیگر چاپ و منتشر شد، (متأسفانه نام او را از یاد برده ام)، چندی گذشت و کتاب دیگری زیر عنوان «شعله های جاوید» به بازار آمد. اگر اشتباه نکنم، در «شعله های جاوید» داستان کوتاهی از سعید نفیسی چاپ شده بود، عنوان داستان را فراموش کرده ام، ولی مضمون آن را به روشنی به یا دارم: «در یکی از روستاهای شمال قرار است تا دو گاو در بیرون…

    بیشتر بخوانید: دنیا حانۀ من است
    دنیا حانۀ من است
  • جاسوسِ کوچه‌یِ هامو «Hameau » (1)

            در این گوشة دنیا، در‌‌ میان مردم بیگانه، به تجربه دریافته‌ام که هربار به معنای واژه‌ای در موقعیت و در وضعیّت خاصی پی‌برده ا‌م، هرگز آن را فراموش نکرده‌ام، مانند: « espion» (2) که گوئی با داغ و درفش توی ذهن‌ام حک شده‌است. تا آن‌جا که به یاد دارم، این کلمه را سال هزار و نهصد و هشتاد و شش میلادی، از زیان رشید، کارگرِ الجزایریِ مسیو ژانتی شنیدم. در آن روزگار رشید به من کمک می‌کرد و «پِرسیین‌ها persienne » (3) از حوضچه‌های سیمانی پتاس در می آوردیم و با فشار آب داغ «کارشر karcher» می‌شستیم و با…

    بیشتر بخوانید: جاسوسِ کوچه‌یِ هامو «Hameau » (1)
    جاسوسِ کوچه‌یِ هامو «Hameau » (1)
  • بلبل

    پاره ای از « تیرۀ کلّه سفیدها» استوار دوم شیبانی از آسایشگاه ما رفته بود و «اسد شراب» جایِ او را گرفته بود. اسد به‌راز بیدارخوابی‌هایِ من پی برده بود؛ گاهی آخر شب‌ نیم خیز می‌شد و سرک می‌کشید: «میرزا، توی این نور ننویس، کور می‌شی.» «بگیر بخواب بلبل، نگران چشم‌های میرزا نباش.» اسد شهریاری اگرچه به «اسد شراب» شهرت داشت،‌‌‌‌‌ ولی از آن‌جا که زبان‌اش می‌گرفت، گاهی  او را «بلبل» صدا می‌زدند. «میرزا، منم یه بار عاشق شدم. منتها مثل تو سواد نداشتم تا نامه بنویسم، زبونم می‌گرفت، تا رفتم دهن واکنم و بگم دوستت دارم، نصف روز طول…

    بیشتر بخوانید: بلبل
    بلبل
  • گماشته

    هیاهوئی در راهرو بازداشتگاه پیچید، درآهنی انفرادی با نالۀ کشداری باز شد و نگهبان زندانی را به داخل هل داد. تازه وارد، آن جوان بلند بالا و تنومند؛ مانند گوریلی گرفتار، وحشت زده و ناباور به ‌من و استوار لنگ دراز، به در و دیوار نگاه می‌کرد و حرف نمی زد «یا قمر بنی‌هاشم، چه قد و بالائی، بگو ببینم چکار کردی یاجوج، ها؟ لابد تو هم جاسوس عراقی هستی؟» نگهبان زندانی را به سلول تک نفری برد و در را قفل کرد: «گماشته‌ست، گماشتۀ جناب سرگرد ، شیطنت کرده» استوار که حوصله‌اش سر رفته بود، سرگرمی تازه‌ای یافت؛ هر…

    بیشتر بخوانید: گماشته
    گماشته
  •  زلفِ کجِ کوشیرانی

    فصلی از کتاب « تیرۀ کله سفید ها» چند سال از دوران هنرآموزی‌ام گذشته بود و بسیاری از یادها با بادها رفته بودند، با این‌همه روزی که پا به زندان جمشیدیه گذاشتم، به یاد مرکز آموزش‌ها و کلنل شاداب و سرخوش آمریکائی افتادم: «! I’m here » در مرکز آموزش‌ها سه ماه زودتر از همقطارها امتحانات زبان را با موفقیت از سرگذرانده بودم؛ کلاس، درس و مشق نداشتم و چند روزی بیکار، بلاتکلیف و سرگردان بودم. از آ‌ن‌جا که افراد مجاز نبودند در محوطۀ پادگان بنشینند یا این‌جا و آن‌جا ول بگردند و پرسه بزنند، تا چشمِ بالا دست‌ها به…

    بیشتر بخوانید:  زلفِ کجِ کوشیرانی
  • هم‌اندیشی چپ٫ هنر و ادبیات -۲: گفت‌وگو با اسد سیف و حسین دولت‌آبادی درباره هنر اعتراضی و قتل حکومتی، خرداد ۱۴۰۳

    بیشتر بخوانید: هم‌اندیشی چپ٫ هنر و ادبیات -۲: گفت‌وگو با اسد سیف و حسین دولت‌آبادی درباره هنر اعتراضی و قتل حکومتی، خرداد ۱۴۰۳
    هم‌اندیشی چپ٫ هنر و ادبیات -۲: گفت‌وگو با اسد سیف و حسین دولت‌آبادی درباره هنر اعتراضی و قتل حکومتی، خرداد ۱۴۰۳
  • کس نخارد پشت من/ جز ناخن انگشت من

    اگرچه به تجربه دریافته‌ام که در دنیای مجازی « فیس بوک» دوستان و عزیزان به ندرت مطالب طولانی را می‌خوانند، ولی از آن‌جا که یاد نگرفته ام کوتاه بنویسم و مانند بسیاری کلمات قصار صادر کنم، این وجیزه‌ها را که در وبلاگ‌ام چاپ شده اند، در فیس بوک باز نشر می‌کنم و از شما چه پنهان، نگران نیستم اگر این مطالب تکراری از آب در آیند. چرا، چون جهان هنوز پریروز است، در بر همان پاشنۀ سابق می‌چرخد؛ جنایت ها، قساوت ها و شقاوت‌ها نیز تکرار می شوند. باری، از دیر باز به‌ این نتیجه رسیده‌ام که در دنیایِ آشفته،…

    بیشتر بخوانید: کس نخارد پشت من/ جز ناخن انگشت من
    کس نخارد پشت من/ جز ناخن انگشت من
  • Marché de la poesie

    Place Saint-SulpiceParis 6e

    بیشتر بخوانید: Marché de la poesie
    Marché de la poesie
  • در آنکارا باران می‌بارد – ۲۵ آوریل ۲۰۲۴ – پاریس ۱۳

    انجمن فرهنگی « نامه های ایرانی» در ۲۵ آوریل ۲۰۲۴، کنفرانسی به مناسبت ترجمۀ رمان “در آنکارا باران می‌بارد” اثر حسین دولت‌آبادی برگزار کرد، ( این رمان، پس از « مریم مجدلیه» دومین رمان نویسنده است که به فرانسه ترجمه شده است) در این برنامه نخست آقای جلال علوی نیا، مدیر انجمن به معرفی حسین دولت آبادی و آثار ترجمه شدۀ او پرداخت و نویسنده پس از خوانش چند صفحه از رمان، درباره چگونگی حلق این رمان، شکل ومحتوای آن به تفصیل صحبت کرد. آقای حمید غلامی صبا ( یکی از مترجم ها) نیز با اشاره به امر دشوار ترجمۀ…

    بیشتر بخوانید: در آنکارا باران می‌بارد – ۲۵ آوریل ۲۰۲۴ – پاریس ۱۳
    در آنکارا باران می‌بارد – ۲۵ آوریل ۲۰۲۴ – پاریس ۱۳
  • دادگاه نظامی

    فصلی از کتاب « تیرۀ کلّه سفیدها» دژبانی که مرا از زندان پایگاه به ستاد نیروی هوائی برده بود، تلنگری به در اتاق زد، دستگیره را با احتیاط و به آرامی چرخاند، در آستانۀ در سیخ ایستاد، پاشنه پا به هم کوبید و دست‌اش را به سرعت تا لبۀ کلاه‌اش بالا برد: «قربان!» سرهنگ سر از پرونده بر داشت و او را با اشاره دست مرخص کرد؛ دژبان روی پاشنۀ پا چرخید، با شیطنت چشمکی به من زد و در را آهسته بست. بازپرس دوباره سرگرم مطالعۀ پرونده شد و تا مدتی به من اعتنائی نکرد و انگار مرا نمی‌دید…

    بیشتر بخوانید: دادگاه نظامی
    دادگاه نظامی
  • بازسازی جنایت یا باز آفرینی واقعیّت؟

    دستنوشته‌ها نمی‌سوزند، اثر محمد رسول اف، اگر تنها فیلم سیاسی تاریخ سینمای ایران نباشد، ( من همة فیلم ها را ندیده‌ام) دست کم نوید بخش سینمائی است‌که از کنار مسائل حسّاس جامعه نمی‌گذرد تا با هنر نمائی اهل فرنگ را انگشت به دهان‌روی صندلیها میخکوب کند و جایزه بگیرد. در این فیلم انگشت اتهام به سوی‌حکومتی نشانه رفته‌است که دستهایش‌ تا مرفق به خون نویسندگان و اهل اندیشه و هنر آلوده است: جمهوری اسلامی! اگر چه نطفة «جمهوری اسلامی» از آغاز با کینه‌کشی، خونریزی، جنایت و کشتار بسته شده است و این هیولا، با خونخواری مدام و خشونت روز افزون…

    بیشتر بخوانید: بازسازی جنایت یا باز آفرینی واقعیّت؟
    بازسازی جنایت یا باز آفرینی واقعیّت؟
  • فریاد

    من این نامه را نزدیک به سی و چهار سال پیش به دوستی نوشتم و به پراکندگی ایرانی‌های مهاجر اشاره کردم و نام آن را «صدا» یا «فریاد» گذاشتم. اگر اشتباه نکنم، در آن سال وزیرامور خارجه ایران، ولایتی به پاریس آمده بود و شماری از ایرانی ها در میدان حقوق بشر (1) جمع شده بودند و به اعتراض شعار می دادند: « brisez le silence en Iran»  (2). آن شب پلیس ضد شورش فرانسه ما را دستگیرکرد و به کلانتری برد و تا نیمه شب در بازداشتگاه نگه داشت. پس از آن واقعه من سخت یکه خوردم و این…

    بیشتر بخوانید: فریاد
    فریاد
  • جنایت اتفاق افتاده است

    فئودور داستایوسکی، نویسندۀ بزرگ روس، در جوانی به گروه ایلیا پائولوویچ پطروشفسکی پیوست؛ این گروه آرمانخواه و سوسیالیست علیه تزار (نیکلای اول) و نظام ارباب و رعیتی «سرواژ» مبارزه می‌کردند. داستایوسکی همراه بیست و یک نفر هموند گروه، به جرم تبلیغات ضد دولتی، مشارکت در توطئه‌ علیه امپراطور روس خوانش نامه‌ای انتقادی علیه کلیسای ارتدوکس و دولت تزاری به اعدام محکوم شد. در روز موعود، محکومین را به میدان شهر بردند، و آن‌ها را واشتند تا زانو بزنند و صلیب را ببوسند. پس از آن مراسم گردن زن نمادین اجرا شد و شمشیرها را بالای سر آن‌ها شکستند و آنگاه‌…

    بیشتر بخوانید: جنایت اتفاق افتاده است
    جنایت اتفاق افتاده است
  • این جنگ، جنگ مردم ما نیست

    نزد شماری از «روشنفکرها» و مردم عادی، نفرت و انزجار از حکومت جهل و جنایت اسلامی، به نفرت از اسلام و فاجعه بارتر از این به نفرت از عرب های مسلمان منجر شده است. این روند که از مدت‌ها پیش آعاز شده، اگر ادامه یابد، ( انگار ادامه دارد) به راسیسم و فاشیسم و فاجعه منجر خواهد شد؛ بوی گند راسیسم و فاشیسم از مطالب روشنفکرهای به ظاهر «چپ!!» حتا به مشام می رسد. این کینه و نفرت چنان در آن‌ها ریشه دوانده که پای روی حق و حقیقت می‌گذارند؛ جنایات اسرائیل را نادیده می‌گیرند و تلویحی و ضمنی توجیه…

    بیشتر بخوانید: این جنگ، جنگ مردم ما نیست
    این جنگ، جنگ مردم ما نیست
  • دلِ سیاه

    من در این عمر دراز به تجربه دریافته ام که آدم‌ها به ندرت مکنونات قلبی‌شان را با دیگران، حتا با رفقا و دوستان‌شان در میان می‌گذارند، نه، همیشه ناگفته‌هائی در کنج تاریک قلب آن‌ها وجود دارد که تا روز موعود به زبان نمی‌آورند مدام بهانه می‌تراشند، صلاح نمی دانند و طفره میروند، باری، «روز موعود» آن زمانی‌ست که با دوست با عزیزی یگانه و همدل می شوند، او را جزئی از وجود حویشتن خویش می پندارند. این یگانگی روز موعود است، دراین روز و دراین لحطه، صحره ترک بر می‌دارد و چشمه جاری می شود. من در اینهمه سال اقبال…

    بیشتر بخوانید: دلِ سیاه
    دلِ سیاه
  • سکته الخیر

    فصلی از « چکمۀ گاری» (1) بساز و بفروش همراه من به روی اسکله آمد، در مه و شرجی صبحگاهی که چشم چشم را نمی‌دید، مدتی با حارث شوخی کرد، سر به سرش گذاشت و از او قول گرفت که امانتی‌اش را به شارجه ببرد و به سلامت برگرداند. «حارث، اگه امانت منو بر نگردونی، موزائیک بی‌موزائیک» سبحان، جاشوی ناخدا حارث مداخله کرد و مزّه انداخت: «سکته‌الخیر معمار، می برم او را به سکته الخیر!» لنج از اسکله فاصله گرفت و گردباد بندر کلاهباد کرد: «ما رو چشم به راه نذاری… زود برگرد.» از مدت‌ها پیش وسوسه شده بودم و…

    بیشتر بخوانید: سکته الخیر
    سکته الخیر
  • روایت یک تبعید

    علیرضا جلیلی هیهات ز دردی که شده همسفرم/  آن سایه ی همزادِ هماره به برم گمگشته و بی پناه و در گردابم / از بازی “دوران،” که چه آورده سرم “دوران،” آخرین اثر چاپ شده حسین دولت آبادی است که به سال 2023  توسط نشر “ناکجا” در پاریس  در 305 صفحه انتشار یافته است.  “دوران” نه سفرنامه است و نه خاطرات و یا رمان،  روزنگار تبعیدِ ناخواسته ایست از زبان خود تبعیدی. یا بقول خودش “تنها راه گذر از تنهایی و دلتنگی.”   دلناله هایی که کابوس وار از مخیله روایتگر میگذرند. و ابن حکایتی نیست که  راوی برای دیگران نقل…

    بیشتر بخوانید: روایت یک تبعید
    روایت یک تبعید
  • Evénement

    Jeudi 25 avril 2024 à 19 h Rencontre et dialogue avec Hossein Dowlatabadi Romancier Á l’occasion de la parution de son deuxième roman en français Il pleut sur Ankara Traduit du persan par Hamid Saba et Thierry Fournier Aux Editions L’Harmattan En présence de Hamid Golami Saba Conférence en persan Possibilité de traduction en français. . Ankara, par une froide et pluvieuse journée d’automne. Jamileh, qui vient de traverser clandestinement la frontière montagneuse entre l’Iran et la Turquie, laissant tout derrière elle, attend que son mari vienne la rejoindre. Ainsi commence et ainsi s’achèvera le récit d’une vie mise en…

    بیشتر بخوانید: Evénement
    Evénement
  • ماهی سفید و شطرنج

    من ماجرای قادر را زمانی شنیدم که حکومت اسلامی به نسل‌کشی مشغول بود؛ شب و روز اعدام می‌کرد و زندان‌ها را از آزادیحواهان، اندیشه ورزان و دگر اندیشان می انباشت؛ زمانی که به خاطر «صدور اسلام- شیعه» و «تثبیت نظام نکبت ملاها» جوانان، نوجوانان و حتا بچّه‌ها را با کلید بهشت، به میدان مین و به روی مین می‌فرستاد. در آن روزها مرگ شب و روز در کوچه و برزن، در شهر و روستا پرسه می‌زد، در آن روزها مرگ مبتذل شده بود و بین مرگ و زندگی فقط یک قدم فاصله بود… باری، در آن ایام، چند ماه پیش…

    بیشتر بخوانید: ماهی سفید و شطرنج
    ماهی سفید و شطرنج
برگه قبلی
1 … 5 6 7 8 9 … 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • ترازوی گاچی
  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme