Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  •  زلفِ کجِ کوشیرانی

    فصلی از کتاب « تیرۀ کله سفید ها» چند سال از دوران هنرآموزی‌ام گذشته بود و بسیاری از یادها با بادها رفته بودند، با این‌همه روزی که پا به زندان جمشیدیه گذاشتم، به یاد مرکز آموزش‌ها و کلنل شاداب و سرخوش آمریکائی افتادم: «! I’m here » در مرکز آموزش‌ها سه ماه زودتر از همقطارها امتحانات زبان را با موفقیت از سرگذرانده بودم؛ کلاس، درس و مشق نداشتم و چند روزی بیکار، بلاتکلیف و سرگردان بودم. از آ‌ن‌جا که افراد مجاز نبودند در محوطۀ پادگان بنشینند یا این‌جا و آن‌جا ول بگردند و پرسه بزنند، تا چشمِ بالا دست‌ها به…

    بیشتر بخوانید:  زلفِ کجِ کوشیرانی
  • هم‌اندیشی چپ٫ هنر و ادبیات -۲: گفت‌وگو با اسد سیف و حسین دولت‌آبادی درباره هنر اعتراضی و قتل حکومتی، خرداد ۱۴۰۳

    بیشتر بخوانید: هم‌اندیشی چپ٫ هنر و ادبیات -۲: گفت‌وگو با اسد سیف و حسین دولت‌آبادی درباره هنر اعتراضی و قتل حکومتی، خرداد ۱۴۰۳
    هم‌اندیشی چپ٫ هنر و ادبیات -۲: گفت‌وگو با اسد سیف و حسین دولت‌آبادی درباره هنر اعتراضی و قتل حکومتی، خرداد ۱۴۰۳
  • کس نخارد پشت من/ جز ناخن انگشت من

    اگرچه به تجربه دریافته‌ام که در دنیای مجازی « فیس بوک» دوستان و عزیزان به ندرت مطالب طولانی را می‌خوانند، ولی از آن‌جا که یاد نگرفته ام کوتاه بنویسم و مانند بسیاری کلمات قصار صادر کنم، این وجیزه‌ها را که در وبلاگ‌ام چاپ شده اند، در فیس بوک باز نشر می‌کنم و از شما چه پنهان، نگران نیستم اگر این مطالب تکراری از آب در آیند. چرا، چون جهان هنوز پریروز است، در بر همان پاشنۀ سابق می‌چرخد؛ جنایت ها، قساوت ها و شقاوت‌ها نیز تکرار می شوند. باری، از دیر باز به‌ این نتیجه رسیده‌ام که در دنیایِ آشفته،…

    بیشتر بخوانید: کس نخارد پشت من/ جز ناخن انگشت من
    کس نخارد پشت من/ جز ناخن انگشت من
  • Marché de la poesie

    Place Saint-SulpiceParis 6e

    بیشتر بخوانید: Marché de la poesie
    Marché de la poesie
  • در آنکارا باران می‌بارد – ۲۵ آوریل ۲۰۲۴ – پاریس ۱۳

    انجمن فرهنگی « نامه های ایرانی» در ۲۵ آوریل ۲۰۲۴، کنفرانسی به مناسبت ترجمۀ رمان “در آنکارا باران می‌بارد” اثر حسین دولت‌آبادی برگزار کرد، ( این رمان، پس از « مریم مجدلیه» دومین رمان نویسنده است که به فرانسه ترجمه شده است) در این برنامه نخست آقای جلال علوی نیا، مدیر انجمن به معرفی حسین دولت آبادی و آثار ترجمه شدۀ او پرداخت و نویسنده پس از خوانش چند صفحه از رمان، درباره چگونگی حلق این رمان، شکل ومحتوای آن به تفصیل صحبت کرد. آقای حمید غلامی صبا ( یکی از مترجم ها) نیز با اشاره به امر دشوار ترجمۀ…

    بیشتر بخوانید: در آنکارا باران می‌بارد – ۲۵ آوریل ۲۰۲۴ – پاریس ۱۳
    در آنکارا باران می‌بارد – ۲۵ آوریل ۲۰۲۴ – پاریس ۱۳
  • دادگاه نظامی

    فصلی از کتاب « تیرۀ کلّه سفیدها» دژبانی که مرا از زندان پایگاه به ستاد نیروی هوائی برده بود، تلنگری به در اتاق زد، دستگیره را با احتیاط و به آرامی چرخاند، در آستانۀ در سیخ ایستاد، پاشنه پا به هم کوبید و دست‌اش را به سرعت تا لبۀ کلاه‌اش بالا برد: «قربان!» سرهنگ سر از پرونده بر داشت و او را با اشاره دست مرخص کرد؛ دژبان روی پاشنۀ پا چرخید، با شیطنت چشمکی به من زد و در را آهسته بست. بازپرس دوباره سرگرم مطالعۀ پرونده شد و تا مدتی به من اعتنائی نکرد و انگار مرا نمی‌دید…

    بیشتر بخوانید: دادگاه نظامی
    دادگاه نظامی
  • بازسازی جنایت یا باز آفرینی واقعیّت؟

    دستنوشته‌ها نمی‌سوزند، اثر محمد رسول اف، اگر تنها فیلم سیاسی تاریخ سینمای ایران نباشد، ( من همة فیلم ها را ندیده‌ام) دست کم نوید بخش سینمائی است‌که از کنار مسائل حسّاس جامعه نمی‌گذرد تا با هنر نمائی اهل فرنگ را انگشت به دهان‌روی صندلیها میخکوب کند و جایزه بگیرد. در این فیلم انگشت اتهام به سوی‌حکومتی نشانه رفته‌است که دستهایش‌ تا مرفق به خون نویسندگان و اهل اندیشه و هنر آلوده است: جمهوری اسلامی! اگر چه نطفة «جمهوری اسلامی» از آغاز با کینه‌کشی، خونریزی، جنایت و کشتار بسته شده است و این هیولا، با خونخواری مدام و خشونت روز افزون…

    بیشتر بخوانید: بازسازی جنایت یا باز آفرینی واقعیّت؟
    بازسازی جنایت یا باز آفرینی واقعیّت؟
  • فریاد

    من این نامه را نزدیک به سی و چهار سال پیش به دوستی نوشتم و به پراکندگی ایرانی‌های مهاجر اشاره کردم و نام آن را «صدا» یا «فریاد» گذاشتم. اگر اشتباه نکنم، در آن سال وزیرامور خارجه ایران، ولایتی به پاریس آمده بود و شماری از ایرانی ها در میدان حقوق بشر (1) جمع شده بودند و به اعتراض شعار می دادند: « brisez le silence en Iran»  (2). آن شب پلیس ضد شورش فرانسه ما را دستگیرکرد و به کلانتری برد و تا نیمه شب در بازداشتگاه نگه داشت. پس از آن واقعه من سخت یکه خوردم و این…

    بیشتر بخوانید: فریاد
    فریاد
  • جنایت اتفاق افتاده است

    فئودور داستایوسکی، نویسندۀ بزرگ روس، در جوانی به گروه ایلیا پائولوویچ پطروشفسکی پیوست؛ این گروه آرمانخواه و سوسیالیست علیه تزار (نیکلای اول) و نظام ارباب و رعیتی «سرواژ» مبارزه می‌کردند. داستایوسکی همراه بیست و یک نفر هموند گروه، به جرم تبلیغات ضد دولتی، مشارکت در توطئه‌ علیه امپراطور روس خوانش نامه‌ای انتقادی علیه کلیسای ارتدوکس و دولت تزاری به اعدام محکوم شد. در روز موعود، محکومین را به میدان شهر بردند، و آن‌ها را واشتند تا زانو بزنند و صلیب را ببوسند. پس از آن مراسم گردن زن نمادین اجرا شد و شمشیرها را بالای سر آن‌ها شکستند و آنگاه‌…

    بیشتر بخوانید: جنایت اتفاق افتاده است
    جنایت اتفاق افتاده است
  • این جنگ، جنگ مردم ما نیست

    نزد شماری از «روشنفکرها» و مردم عادی، نفرت و انزجار از حکومت جهل و جنایت اسلامی، به نفرت از اسلام و فاجعه بارتر از این به نفرت از عرب های مسلمان منجر شده است. این روند که از مدت‌ها پیش آعاز شده، اگر ادامه یابد، ( انگار ادامه دارد) به راسیسم و فاشیسم و فاجعه منجر خواهد شد؛ بوی گند راسیسم و فاشیسم از مطالب روشنفکرهای به ظاهر «چپ!!» حتا به مشام می رسد. این کینه و نفرت چنان در آن‌ها ریشه دوانده که پای روی حق و حقیقت می‌گذارند؛ جنایات اسرائیل را نادیده می‌گیرند و تلویحی و ضمنی توجیه…

    بیشتر بخوانید: این جنگ، جنگ مردم ما نیست
    این جنگ، جنگ مردم ما نیست
  • دلِ سیاه

    من در این عمر دراز به تجربه دریافته ام که آدم‌ها به ندرت مکنونات قلبی‌شان را با دیگران، حتا با رفقا و دوستان‌شان در میان می‌گذارند، نه، همیشه ناگفته‌هائی در کنج تاریک قلب آن‌ها وجود دارد که تا روز موعود به زبان نمی‌آورند مدام بهانه می‌تراشند، صلاح نمی دانند و طفره میروند، باری، «روز موعود» آن زمانی‌ست که با دوست با عزیزی یگانه و همدل می شوند، او را جزئی از وجود حویشتن خویش می پندارند. این یگانگی روز موعود است، دراین روز و دراین لحطه، صحره ترک بر می‌دارد و چشمه جاری می شود. من در اینهمه سال اقبال…

    بیشتر بخوانید: دلِ سیاه
    دلِ سیاه
  • سکته الخیر

    فصلی از « چکمۀ گاری» (1) بساز و بفروش همراه من به روی اسکله آمد، در مه و شرجی صبحگاهی که چشم چشم را نمی‌دید، مدتی با حارث شوخی کرد، سر به سرش گذاشت و از او قول گرفت که امانتی‌اش را به شارجه ببرد و به سلامت برگرداند. «حارث، اگه امانت منو بر نگردونی، موزائیک بی‌موزائیک» سبحان، جاشوی ناخدا حارث مداخله کرد و مزّه انداخت: «سکته‌الخیر معمار، می برم او را به سکته الخیر!» لنج از اسکله فاصله گرفت و گردباد بندر کلاهباد کرد: «ما رو چشم به راه نذاری… زود برگرد.» از مدت‌ها پیش وسوسه شده بودم و…

    بیشتر بخوانید: سکته الخیر
    سکته الخیر
  • روایت یک تبعید

    علیرضا جلیلی هیهات ز دردی که شده همسفرم/  آن سایه ی همزادِ هماره به برم گمگشته و بی پناه و در گردابم / از بازی “دوران،” که چه آورده سرم “دوران،” آخرین اثر چاپ شده حسین دولت آبادی است که به سال 2023  توسط نشر “ناکجا” در پاریس  در 305 صفحه انتشار یافته است.  “دوران” نه سفرنامه است و نه خاطرات و یا رمان،  روزنگار تبعیدِ ناخواسته ایست از زبان خود تبعیدی. یا بقول خودش “تنها راه گذر از تنهایی و دلتنگی.”   دلناله هایی که کابوس وار از مخیله روایتگر میگذرند. و ابن حکایتی نیست که  راوی برای دیگران نقل…

    بیشتر بخوانید: روایت یک تبعید
    روایت یک تبعید
  • Evénement

    Jeudi 25 avril 2024 à 19 h Rencontre et dialogue avec Hossein Dowlatabadi Romancier Á l’occasion de la parution de son deuxième roman en français Il pleut sur Ankara Traduit du persan par Hamid Saba et Thierry Fournier Aux Editions L’Harmattan En présence de Hamid Golami Saba Conférence en persan Possibilité de traduction en français. . Ankara, par une froide et pluvieuse journée d’automne. Jamileh, qui vient de traverser clandestinement la frontière montagneuse entre l’Iran et la Turquie, laissant tout derrière elle, attend que son mari vienne la rejoindre. Ainsi commence et ainsi s’achèvera le récit d’une vie mise en…

    بیشتر بخوانید: Evénement
    Evénement
  • ماهی سفید و شطرنج

    من ماجرای قادر را زمانی شنیدم که حکومت اسلامی به نسل‌کشی مشغول بود؛ شب و روز اعدام می‌کرد و زندان‌ها را از آزادیحواهان، اندیشه ورزان و دگر اندیشان می انباشت؛ زمانی که به خاطر «صدور اسلام- شیعه» و «تثبیت نظام نکبت ملاها» جوانان، نوجوانان و حتا بچّه‌ها را با کلید بهشت، به میدان مین و به روی مین می‌فرستاد. در آن روزها مرگ شب و روز در کوچه و برزن، در شهر و روستا پرسه می‌زد، در آن روزها مرگ مبتذل شده بود و بین مرگ و زندگی فقط یک قدم فاصله بود… باری، در آن ایام، چند ماه پیش…

    بیشتر بخوانید: ماهی سفید و شطرنج
    ماهی سفید و شطرنج
  • حکمت، مذهب مختار

    جان و جسم……………. نیاز به یاد آوری نیست و بی تردید خوانندگان می دانند که بزرگان ما و به اصطلاح « قُدَما» به فلسفه «حکمت» می‌گفته اند و مراد عبید زاکانی از «مذهب » دراینجا رفتار، مسلک؛ مشرب، روش و آئین است و ربطی به دین ندارد. بنا براین «مذهب مختار» به معنای آئین آزاد، برگزیده، بهین و پسندیده است و عبید این مسلک را در برابر مذهب منسوخ، یعنی روش باطل شده قرار می دهد و عقایدش را رندانه از زبان «بزرگان و زیرکان خرده‌دان» مطرح می‌کند تا مبادا متشرعین او را تکفیر کنند، به سرنوشت خیام دچار شود…

    بیشتر بخوانید: حکمت، مذهب مختار
    حکمت، مذهب مختار
  • تداعی

    تا آن‌جا که به یاد دارم، در جوانی خوش بین بودم؛ دوستان زیادی داشتم و زندگی اگرچه چندان ساده نبود، ولی مانند جویباری زمزمه کنان، به شادمانی و سرخوشی می‌گذشت. در میان سالی، به اجبار جلای وطن کردم و در تبعید به سنگلاخ افتادم، به مرور زمان واقع بین شدم و کام ناکام با دنیا و مافیها به سازش رسیدم و سال‌ها با همه کنار آمدم، سال‌ها و سال‌ها گذشتند، پیر و فرسوده شدم؛ آن زندگی پربار و سرشار، شادی‌ها و شادمانی‌ها در جوانی جا ماندند و دوباره تکرار نشدند. گذشت، همه چیز مانند خواب آشفته و پریشانی درتبعید گذشت،…

    بیشتر بخوانید: تداعی
    تداعی
  • نو روز

    عزیزی در آن سر دنیا، نزدیک قطب شمال زندگی می‌کرد و در پایان هر سال به مناسبت نوروز چند کلمه‌ای مهرآمیز می‌نوشت و هرگز از این کلیشه نیز چشم نمی پوشید: «بهاران خجسته باد!!» سال‌ها آمدند و گذشتند و آن بهار خجسته از راه نرسید. باری از این تکرار ملال‌آور خسته شدم و سرانجام به‌اختصار نوشتم که سال‌ها در سالنامه‌ها عوض می‌شوند؛ تقویم ورق می‌خورد، سال جدیدی آغاز می‌شود، گیرم اتفاقی نمی‌افتد. نه گرامی، حقیقت این است که من سال‌هاست که در این گوشۀ دنیا، دور از یار و دیار تلاش می‌کنم تا «نو روزی» را زنده نگه بدارم که…

    بیشتر بخوانید: نو روز
    نو روز
  • مرغ انجیر خوار

    فصلی از « از ریشه در باد» پس‌از مهاجرت دورۀ تازه‌ای در زندگی خانوادۀ ما آغاز شد: مادرم خانه، کاشانه، دوستان، آشنایان، مُرده‌ها و هویّت‌اش را در قلعۀ گالپاها جا گذاشته بود و دور از یار و دیار سرگشته، سراسیمه و مدام مضطرب بود و در هیچ‌جائی آرام و قرار نمی‌گرفت. فاطمۀ زهرا با لهجۀ غلیظ مردم خراسان حرف می‌زد؛ خجالت می‌کشید و تا مدت‌ها به‌ ندرت در‌ پایتخت با کسی همکلام می‌شد؛ در شهر دل نمی‌گذاشت و به قول خودش در آن «شکمبۀ گاو» به آرامش نمی‌رسید. مادرم تا سال‌ها، گاه و بی‌گاه به‌ ‌یاد ولایت و روزگار گذشته…

    بیشتر بخوانید: مرغ انجیر خوار
    مرغ انجیر خوار
  • نامه به بطحا

    بزرگوار اگر مردم ایران را هربار یک کاسه نمی‌کردی و با یک چوب نمی راندی، اگر با اینهمه خوشیفتگی و خودباوری بر مسند قضاوت نمی‌نشستی و از بالادر بارۀ مردم ما حکم صادر نمی‌کردی، ضرورت تکرار بدیهیات و توضیح واضخات پیش نمی‌آمد و من این نامه را به بطحا نمی‌نوشتم. بزرگوار، آن انسان زیبایِ افسانه‌ای و افسانه‌ها که قرن‌ها پیش مهربانی، برادری و برابری آدم‌ها را موعظه می‌کرد، در بالای تپة جلجتا بر صلیب چوبی بزرگی که خود بسختی به دوش کشیده بود، مصلوب شد و تاریخ ثابت کرد که با موعظه و پند و اندرز مسیحائی انسان‌ها مهربان، برابر…

    بیشتر بخوانید: نامه به بطحا
    نامه به بطحا
  • نگاهی گذرا بر زندگی، کار و آثار حسین دولت آبادی

    گفتگویی کوتاه با حمید غلامی صبا، به مناسبت ترجمۀ فرانسوی رمان «در آنکارا می بارد». دراین مصاحبه نویسنده به چند پرسش «صبا»، یکی از مترجم های این کتاب پاسخ می دهد.

    بیشتر بخوانید: نگاهی گذرا بر زندگی، کار و آثار حسین دولت آبادی
    نگاهی گذرا بر زندگی، کار و آثار حسین دولت آبادی
  • مرد مُرده راه می رود

    … بنا به‌ اسناد رسمی کشور من ده سال پیش از این دنیا رفته‌ام و ادارۀ ثبت اسناد و احوال شناسنامه‌ام را باطل کرده است. از تو چه پنهان، من این خیر شعف‌انگیز را ده سال پیش از راه دور شنیدم؛ مدتی نگاه‌ام به‌ راه رفت و به جائی ناپیدا خیره ماندم. شگفتا، من مدتی‌است که مُرده‌ام و خودم خبر ندارم؟ باری، یکی از نزدیکان که برای تجدید شناسنامۀ همسرم به ادارۀ مربوطه مراجعه کرده بود، از فوت اینجانب یکه خورده بود، نه، وحشت کرده بود و از آن جائی که به متوفی دسترسی نداشت، این معضل را با دیگران…

    بیشتر بخوانید: مرد مُرده راه می رود
    مرد مُرده راه می رود
  • زبان مادری

    اگر اشتباه نکنم، پارسال مطلبی دربارۀ دوری از زبان مادری و از مردم و میهن و از نگرانی‌ها و دغدغه‌هایم نوشته بودم و اشاره کرده بودم به نویسنده‌هائی که به ناچار یا به اختیار دور از مردم، در مهاجرت یا تیعید زندگی می‌کنند، به اصطلاح بازاری‌ها «از کیسه می‌خورند» و اگر از زبان فارسی با احساس مسؤلیت حراست و مواظبت نکنند، نثر و زبان‌شان آسیب می بیند و به مرور پژمرده و بی‌رمق می‌شود. در آن چند سطر جز این مراد و منظوری نداشتم، با این‌همه بحثی بین هموطن ترک زبان ما پیش آمد و مثل همّۀ مباحث فیس بوکی…

    بیشتر بخوانید: زبان مادری
    زبان مادری
  • میرزا بنویس بد خط

    … تا آن جا که به‌یاد دارم، در ولایت ما میرزا بنویسی بود که برای همولایتی‌های بی سواد و زن‌هائی که شوهر آن‌ها به سفر راه دور رفته بود، نامه می‌نوشت. (چند صباحی این مهم به من واگذار شده بود) باری، دستخط میرزاسن خرچنگ قورباغه و ناخوانا بود؛ اهالی با او شوحی می‌کردند و می‌گفتند نامه ای که میرزاسن می‌نویسد باید خودش برود و آن را بخواند، حالا حکایت اینجانب است؛ انگار مطالبی که در فیس ‌بوک می‌نویسم، برای بعضی ‌از دوستان و عزیزان خوانا و روشن نیست و باعث سوء‌تفاهم می‌شود. باید بال همت به‌ کمر بزنم و روخوانی…

    بیشتر بخوانید: میرزا بنویس بد خط
    میرزا بنویس بد خط
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم

    بخشی از رمان «در آنکارا باران می بارد» روزی که قاصدک از استانبول برگشت و خبر آورد، با خودم گفتم تمام شد، همه چیز به آخر رسید. آخرین امیدم، تنها رشته‌ای که هنوز مرا به زندگی پیوند می‌‌زد،  بریده بود و من احساس می‌کردم مانند قاصدکی در خلاء سرگردان مانده‌ام و سردر گم، دور خودم می‌چرخم. گيج  و منگ شده بودم، سرگشته و بی‌ خود، در کوچه پس کوچه‌های آنکارا پرسه می‌زدم و هر بارکه باران تند تر می‌شد در پناهی کز می‌کردم تا دوباره و دوباره آن سیاهنامه را بخوانم. از نگاه های اریب و ناباور رهگذرها می‌فهمیدم که با خودم بلندبلند حرف می‌زنم. یکدم می‌‌ماندم. صداهائی از دور می‌شنیدم، بر می‌گشتم و به دور و برم خیره می‌شدم. هاج و واج می‌ماندم. از یاد می‌ بردم برای چه زیر…

    بیشتر بخوانید: در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
    در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • سهو یا عمد

    دوستی تلفنی اطلاع داد که آقای امیر طاهری در مقاله ای از تو نام برده است. عجب! من اگر چه ایشان را پیش از انقلاب بهمن به عنوان روزنامه نگار می‌شناختم، ولی بعد از انقلاب و در تبعید مطلبی از او نحوانده بودم و لذا حیرت کردم و به دوست‌ام گفتم بی‌شک اشتباهی پیش آمده‌است. من رمانی به نام « سرزمین موعود» ننوشته‌ام؛ رمان «کبودان» مرا انتشارات امیر کبیر در مقطع انقلاب بهمن چاپ کرد و شک دارم که آقای امیرطاهری در آن غوغا و هیرو ویر این رمان قطور ( نزدیک به هفتصد صفحه) را خوانده باشد. باری، آن…

    بیشتر بخوانید: سهو یا عمد
    سهو یا عمد
  • آنکارا همچون نماد تبعید در رمان حسین دولت‌آبادی

    حسین دولت‌آبادی در رمان “در آنکارا باران می‌بارد” انقلاب ۵۷ و سرنوشت آن، بازداشت‌ها و گریز از کشور را دستمایه کار خود قرار می‌دهد. اسد سیف، منتقد ادبی، با نگاهی به تاثیر تبعید بر ادبیات داستانی، کتاب را بررسی کرده است. در نخستین داستان‌های نویسندگان تبعیدی، انقلاب و گذر از مرز جایگاهی ویژه دارند. انقلاب سراسر امید بود. امیدها بسیار سریع به ناامیدی انجامید و به تراژدی پایان یافت. گریز از کشور آغاز شد. در گذر از مرز و رسیدن به سکونت‌گاهی امن، گریز دستمایه بسیاری از داستان‌ها شد. ادامه این مقاله

    بیشتر بخوانید: آنکارا همچون نماد تبعید در رمان حسین دولت‌آبادی
    آنکارا همچون نماد تبعید در رمان حسین دولت‌آبادی
  • گفتگوی کوتاه با آقای علیرضاجلیلی درباره ی دوران

    بیشتر بخوانید: گفتگوی کوتاه با آقای علیرضاجلیلی درباره ی دوران
  • تمرکز نویسنده

    اگراشتباه نکنم و درست فهمیده باشم، هاروکی موراکامی، نویسندۀ شهیر ژاپنی که کارهای او جوایز متعددی را از جمله جایزه جهانی فانتزی، جایزهٔ بین‌المللی داستان کوتاه فرانک اوکانر، جایزهٔ فرانتس کافکا و جایزهٔ اورشلیم را دریافت کرده‌است. در کتاب: « وقتی از دو حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» سه شرط اساسی برای نویسندۀ رمان نام برده بود. «استعداد، تمرکز و استقامت یا پایداری». اگر چه کلام هیچ کسی و از جمله هاروکی موراکامی آیۀ منزل نیست و ممکن است نویسندۀ دیگری از راه برسد و بنا به تجربه‌های شخصی‌اش شرایط دیگری را نام ببرد، ولی سخن نویسندۀ ژاپنی به…

    بیشتر بخوانید: تمرکز نویسنده
    تمرکز نویسنده
  • کدخدا سنگ

    مادرم تا زنده بود در بارۀ راز داری می‌گفت: «…حرف که از سی و سه دندان بگذرد، از سی و سه شهر می‌گذرد» همو شکوه می‌کرد که نخود توی دهان همسایۀ دیوار به‌دیوار ما نم نمی‌کشید» باری، اگر همۀ مردم دنیا راز دار و سّر ‌نگهدار بودند و اگر زبان «کدخدا سنک» لق نخورده بود، من هرگز نمی‌فهمیدم که جاری او، آن زن لاعر، سیاهچرده و ریزه اندام شب‌ها با بطری ودکا درد دل می کرد و گاهی بی صدا اشک می‌ریخت. کدخدا سنگ بی تردید از کسی ماجرای عرقخوری ثرّیا را شنیده بود که دل به حال جاری‌اش می‌سوزاند…

    بیشتر بخوانید: کدخدا سنگ
    کدخدا سنگ
  • آرامش ابدی

    فصلی ار جلد دوم « چکمۀ گاری» (1) زمینگیر‌شده بودم و درآن جزیزه مانند تبعیدی‌ای تنها روزگار می‌گذراندم. هوا به شدت گرم کرده بود و اغلب شرجی و سنگین بود و دم داشت. روزها روی تخت سفری‌‌ دراز می‌کشیدم؛ از گرما و شرجی عرق می‌ریختم و چشم به راه تک شیلات، به‌‌دریا نگاه می‌کردم. پنچرۀ اتاق‌ام همکف زمین بود و رو به‌دریا باز می‌شد. دریا،‌دریا، دریا. تا چشم کار می‌کرد دریا بود و آب‌های نیلگون و موج‌هایِ کف‌آلود که بر‌دوش هم سوار می‌شدند؛ مستانه کف به لب می‌آوردند؛ رو به موج شکن خیز بر ‌می‌داشتند؛ سر بر‌سنگ و صخره می‌کوبیدند…

    بیشتر بخوانید: آرامش ابدی
    آرامش ابدی
  • زنده باد جارو

    پیرمردی پس از سال‌ها به‌‌جائی رسیده بود که می‌گفت: «دنیا تا بوده چنین بوده است و هر تلاشی برای تغییر این چرخۀ جهنمی بی‌فایده است» در آن زمان من جخ شانزده یا هفده ساله بودم، روزها خانه‌ها، در و دیوار مردم را رنگ می‌زدم  و شب‌ها در کلاس‌های شبانۀ خوارزمی  درس می‌خواندم. باری پیرمرد- چندان پیرنبود و به چشم من پیر می‌آمد-  باری، همو برای اثبات سحن‌اش نمونه می‌آورد: «جنگ». می‌گفت آدمیزاد پیش از تاریخ تا به امروز از فجایع و مصیبت های حاصل از جنگ آگاه بوده‌است، در این باره مورخان و دانشمندان در‌کتاب‌ها داد سحن داده اند، هنرمندان…

    بیشتر بخوانید: زنده باد جارو
    زنده باد جارو
  • دعوتنامه Invitation

    همولایتی سلمانی ما، پس از مهاجرت، با هزار زحمت و ذلت آرایشگاهی در محله ای خلوت و پرت افتاده دایر کرده بود و چانه به میخ انتظار آویخته بود تا شاید در آینده‌ای نه چندان دور کسب و کارش رونق می گرفت و مشتری ها به سراغ‌اش می‌آمدند. گیرم بیفایده. روزها از بیکاری مگس می پراند و شب‌ها غم و غصه میخورد. دوستی به‌او پیشنهاد کرد تا دیر نشده، آرایشگاه ‌اش را می‌فروخت و به شاگردی نزد کسی می‌رفت. همولایتی پند و اندرز او را پذیرفت و روی مقوائی نوشت و به شیشۀ مغازه چسباند: «به فروش می رسد!!». چند…

    بیشتر بخوانید: دعوتنامه Invitation
    دعوتنامه Invitation
  • معماران معتبر جامعۀ اسلامی

    پیش از مهاجرت اجباری و جلای وطن، یک‌بار بناچار گذرم به تلویزیون جمهوری اسلامی و سر و کارم با «برادرانی!!» افتاد که در بارۀ فیلم نامه‌هائی تصمیم می‌گرفتند که قرار بود ساخته می‌شد و از‌تلویزیون پخش می‌کردند، این معماران معتبر روح جامعۀ اسلامی و مسؤلین تشخیص مصلحت مردم و بیضۀ اسلام، آخر هر ماه، در کنف حمایت دو فقره پاسدار مسلح، در طبقۀ نهم ساختمان تلویزیون، در سالن زیبا و بزرگی گرد می‌آمدند و مرا در کنار جناب کارگردانِ نرم تن و خوشرو «بازجوئی و باز پرسی» می‌کردند و با خرده فرمایش‌‌های اصلاحاتی‌شان سوهان براعصاب‌ فرسوده‌ام می‌کشیدند؛ برادرها هر‌بار روی…

    بیشتر بخوانید: معماران معتبر جامعۀ اسلامی
    معماران معتبر جامعۀ اسلامی
  • حقیقت، بی خانمان تاریخ

    مسافرِ ما از قرن‌ها پیش، از زمانی که انسان از غارها بیرون آمده، زبان بازکرده و خانه و سرپناه ساخته بود، پای پیاده راه افتاده بود، همۀ قاره‌ها، کشورها، شهرها و روستاها را زیر پا گذاشته بود و تا به امروز هنوز خانه، آشیانه و سر پناهی نیافته بود؛ هنوز آواره و بی خانمان بود و شب و روز سفر می‌کرد. نامِ این مسافرِ سرگردانِ راه‌هایِ بی پایان «حقیقت» بود و از شما چه پنهان، از آغاز، از قرن‌ها پیش تا به امروز، به هر دیاری که پا می‌گذاشت، به هر شهر و دهی‌که وارد می‌شد، تا مردم نام «حقیقت»…

    بیشتر بخوانید: حقیقت، بی خانمان تاریخ
    حقیقت، بی خانمان تاریخ
  • Il pleut sur Ankara

    À Ankara, par une froide et pluvieuse journée d’automne, Jamileh, l’héroïne du roman qui vient de traverser clandestinement la frontière montagneuse entre l’Iran et la Turquie, laissant tout derrière elle, attend que son mari vienne la rejoindre. Ainsi commence et ainsi s’achèvera le récit d’une vie mise en miettes. Jamileh a reçu des nouvelles, de mauvaises nouvelles qui soudain balaient tous ses espoirs, et qui ravivent sa mémoire confuse et blessée. Désormais seule avec les fantômes de son passé, elle évoque, en des séquences parfois cauchemardesques qui s’entremêlent d’une façon lancinante et se font écho dans ses souvenirs, le destin dramatique de sa famille – son mari, son frère, sa mère, sa fille… – détruite par la révolution iranienne de 1979 et le régime délétère des mollahs.  Il pleut sur Ankara,…

    بیشتر بخوانید: Il pleut sur Ankara
    Il pleut sur Ankara
  • مروری بر رمان – خاطره قلعۀ گالپاها

    عباس شکری +++++                          «قلعه گالپاها» قصه‌ی پرغصه‌ی میلیون‌ها زن، مرد، کودک در سراسر جهان است. قصه‌ی رنج است و کار در شرایط دشوار در حاشیه کویر، در زمین‌های کشاورزی و کارگاه‌ها. قصه‌ی رنج است و کار در شرایط دشوار در جای‌جای کره‌خاکی. صدای خاموش کسانی است که صدا نداشته و ندارند. راوی این خاطره‌ها اکنون چند دهه زندگی را پشت سر گذاشته که سرشار بوده از اشک و لبخند. راوی خود در روزهای کودکی تا اکنون هزاران رویداد تلخ و شیرین را تجربه کرده است. او گاه با طرح جزئی‌ترین مواردی که شاهد بوده و خود نیز بخشی از آن…

    بیشتر بخوانید: مروری بر رمان – خاطره قلعۀ گالپاها
    مروری بر رمان – خاطره قلعۀ گالپاها
  • پاتق همۀ آواره ها

    فصلی از دوران . پسر هتلدار دانشجوی ادبیّات تطبیقی است؛ گاهی به هتل می‌آید و پشت پاچال می‌ایستد. روزی رمان ماه پنهان‌است، اثر جان ایشتاین بک را روی پیشخوان دیدم، سراغ ماه را از او گرفتم و به شوخی گفتم: «انگار آسمان آنکارا ماه و مهتاب نداره» متوجه منظورم نشد، با شگفتی پرسید: «شما اشتاین بک را می‌شناسید؟» از خیر گفتگو در‌ بارة ادبیات و نویسندة مورد علاقه‌ام گذشتم. نه، با این زبان الکن حق نویسندة ضایع می‌شود و من عصبی! به سرسرا رفتم، مسافرهای بیکار مثل هر روز، روی مبل‌های فرسوده و رنگ باخته لمیده‌ بودند، سیگار سامسون و…

    بیشتر بخوانید: پاتق همۀ آواره ها
    پاتق همۀ آواره ها
  • غنیمت جنگی

    اگر اشتباه نکنم، در هیچ دورۀ تاریخی این‌همه نفرت و بیزاری در میان مردم سرزمین ما، در میان این دریای آشفته و توفانی موج نمی‌زده‌است و هیچ حکومتی، مانند «حکومت اسلامی»، اینهمه بذر نفاق، نفرت و کینه در میان مردم نکاشته ‌است. این حکومت گورزاد، این شیادان تاریخ، پس از سقوط دیکتاتوری شاه، با هزار خدعه و نیرنگ آخوندی، بر خر مراد سوار شدند و با مصادرۀ انقلاب به نفع «بیضۀ اسلام» سنگ اندازی به روی مردم نیکخواه، نیک اندیش و آزادیخواه را آغاز کردند و از همان روزهای نخست، به نفاق، کینه و نفرت دامن زدند. دریغا که مردم…

    بیشتر بخوانید: غنیمت جنگی
    غنیمت جنگی
  • بازار مکّاره

    فیسبوک، شباهتی نزدیک به فروشگاه‌های بزرگ یا به‌قول فرانسویها به (هیپر مارشه) یا «بازار مکاره» یِ خودمان دارد، قدم به این‌جور بازرها و فروشگاه‌ها که می‌گذاری درهمان دو دقیقة اول سرگیجه می‌گیری، اگر به‌یک شیشه مربا نیاز داشته باشی، می‌باید نیمساعتی در آن شهرک رنگا رنگ و انباشته از هزاران هزار قلم جنس متنوع بچرخی و تازه وقتی راهرو و بخش مربوطه را پیدا می‌کنی، در برابر حدود ده تا بیست نوع مربا که در قفسه‌ها چیده شده‌اند حیران و انگشت به دهان می‌مانی و بناچار از خداوندگار خانه می‌پرسی: « بانو، بفرما، کدامیک را انتخاب کنم». در دنیای رسانه‌های…

    بیشتر بخوانید: بازار مکّاره
    بازار مکّاره
برگه قبلی
1 … 5 6 7 8 9 … 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme