-
… وزندگی ادامه دارد
بیشتر بخوانید: … وزندگی ادامه داردمردی را به یاد دارم که سال ها پیش از سرزمین سرد سوئد برای دیدار دخترش به دیار ما آمده بود. سرگرمی و دلخوشی این مرد بلندبالای رنگ پریده خوردن ودکای مراغه بود و تماشای ما مردم. هر روز نیمه مست بر سر همان گذر شلوغ میایستاد و یله به ستون سیمانی برق میداد و نم نمک میخورد و با شگفتی در هم لولیدن ماشینهای قراضه، دو چرخهها، موتورسیکلتها، گاریها و آدمها را نگاه میکرد و در حیرت بود که چرا در آن محشر کبری اتفاقی نمیافتاد و چطور مردم جان سالم به در می بردند. باری، تا روز آخر اقامتش در ایران از همان جای هر روزه جنب نخورد…
-
کُلاژ (۱)
بیشتر بخوانید: کُلاژ (۱)… «بادامهای زمینی» مرا به یاد آن زن روسی و گابریل گارسیا مارکز انداخت. زنی که رمان صد سال تنهائی اثر نویسنده کارائیبی را از ابتدا تا انتها، کلمه به کلمه رونویسی کرده بود. وقتی روزنامهنگاری دلیل این کار را از او میپرسد، میگوید: «میخواستم بفهمم من دیوانهام یا گابریل گارسیا مارکز!». حالا حکایت من است. اگر بال همت به کمر زدهام تا این مختصر را قلمی کنم به خاطر آن است که از عقل و هوش نسبی خودم دفاع کنم. من هفتۀ پیش، حتی تا همین یکی دو روز قبل هیچ مشکلی با زبان فارسی نداشتم و هر کتابی…
-
نیم نگاهی به مقالۀ در بارۀ بینش مسلط
بیشتر بخوانید: نیم نگاهی به مقالۀ در بارۀ بینش مسلطجانم که تو باشی! «در بارۀ بینش مسلط» آقای مروتی را که در نهایت بیتسلطی نوشته شده بود با تسلط کامل بر اعصابم خواندم و برای مدتی فکرم را به خود مشغول کرد. چرا؟ چون گویا نویسنده مقاله محمود دولتآبادی را بهانه قرار داده تا حرفهایی که سال ها روی دلشان تلنبار شده و کپکزده با عصبیّت تمام بیان کند. در واقع این سخنان هیچگونه ربطی به موضوع سخنرانی محمود دولتآبادی ندارد. یعنی نویسندة مقاله میتوانست همة نظریات ش را در هر جای دیگری و با هر مستمسکی به گوش مستعمعین محدودش برساند ـ چرا که در بالای مقاله نشریات را از نشر این…
-
کانون در بُنبست
بیشتر بخوانید: کانون در بُنبستبا نگاهی به تاریخچۀ کانون نویسندگان ایران درمییابیم که نطفۀ این نهاد روشنفکری در خلاء سیاسی روزگاری بسته شده است که رژیم پهلوی پس از سالها رویاروئی و درگیری همۀ احزاب و گروه ها و جریانهای مترقی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را به کمک دوستان اجنبی و خودیاش جارو کرده و پایههای نقرهکار تخت طاووس را بر پشت خمیدۀ مردم استوار نموده و به قدر قدرت مملکت ایران و منطقه تبدیل شده است. کارگزاران فرهنگی رژیم ـ مذهبی و غیر مذهبی ـ این مشاطهکاران هفت خط، هر روزه چهره کریه نظام را بزک میکنند تا با اسلام پناهی خاک به…
-
پارهای از «گُدار» رمان سه جلدی، جلد سوم
بیشتر بخوانید: پارهای از «گُدار» رمان سه جلدی، جلد سوماگر بخواهم تمام اسمهائي را كه من و مشكي از اوّل تا آخر يدك ميكشيديم، دنبال هم قطار كنم، مثنوي هفتاد من كاغذ ميشود. نه، منظورم القاب و عناوين ما نبود. گيرم كه اين اسم ورسمها هركدام داستان و تاريخچة جداگانهاي دارند: گرگوارما سه سال ونيم از عمر عزيزش را تلف كرد تا از منصب «مشكي!» به مقام «مليجكي!» رسيد. من توي زندانهاي شاه مثلمار پوست انداختم تا از لقب«خَركُش!» به عنوان «ديو سپيد!» ارتقا درجه يافتم. ميبيني؟ از ميان تمام اسمهائي كه مثل بام روي سرم خراب شده بودند، سردارسرخ پوست بيشتر به دلم ميچسبيد. شايد به همين دليل اولين كتابي كه در زندان…
-
پارهای از رمان « کبودان»
بیشتر بخوانید: پارهای از رمان « کبودان»…اگر از آسمان سنگ میبارید، نماز جاشوها قضا نمیشد. در هر جا که جایی برای خم و راست شدن بود، اقامه میبستند و به نماز میایستادند. بالای تختگاهی خن مسجدشان شده بود. بعد از نماز صبح، در تاریک روشنی لنگر کشیدند و به دریا زدند، از دریا نسیم خنکی میوزید و هوای سحر، نمدار و مرطوب، گونههای جاشوها را مینواخت. عبید با همۀ نگرانیهایش، نمیتوانست بیشتر ازین چدنیساز را سر بدواند و معطل کند. گیر افتاده بود. در آن حالی بود که گهگاه هر آدمی عقلش را میخورد و خودش را گم میکند. زیر جلی به او نگاه میکرد و…
-
-
-
دعوت و باكره هاي مقدس
بیشتر بخوانید: دعوت و باكره هاي مقدسنقل از: «نگاهِ سیّاره» مجموعه ی مقاله ها، سال 1987 میلادی، محفلی فرهنگی – هنری در پاریس به وجود آمده بود و بهانه ای شده بود تا آخر هر ماه در منزل یکی از دوستان اهل هنر دور هم جمع میشدند و در بارۀ هنر و ادبیات بحث و گفتگو می کردند. من اگر چه تا آن زمان هرگز به اینگونه محفلها نرفته بودم، ولی پیشنهاد باقر مومنی را پذیرفتم و به جمع آنها پیوستم و چند صباحی در جلسهها شرکت میکردم. از جمله پيشنهادهائي كه درجلسهای مطرح و از جانب همه دوستان پذيرفته شد، نقد و بررسي آثار دكتر غلامحسين ساعدي بود.…
-
نقل از کتاب «صد سال داستان نويسی در ايران.»
بیشتر بخوانید: نقل از کتاب «صد سال داستان نويسی در ايران.»حسين دولت آبادی در رمان ۶۷۰ صفحه ای کبودان( ۱۳۵۷) زندگی کارگـران مهاجر در بنادر و جزاير خليج فارس را از نظرگاهی عبوس توصيـف می کند. داستان در بارة هزاران آواره ای است که همة نقاط کشور به اميّد کاری پر در آمد روانة جنوب می شوند، اما در سير پر ملال زمانه ای محنت زا از دست می روند. همه چيز حتّی تن خود را می فروشند و جانشان را در کاری جنون آور و بی نتيجه می فرسايند. در اين رمان غم انگيز همه چيز مانند « خواب پريشان ديوانه ای» می گذرد. جماعت بی ريشه و سر خورده ای…
-
کبودان – نقل از کتاب «نويسندگان پيشرو ايران»
بیشتر بخوانید: کبودان – نقل از کتاب «نويسندگان پيشرو ايران»کبودان گونه ای « هزار و يک شب » رآليست است. ده ها سرگذشت فرعی به گرد سرگذشت يک دونفر آدم اصلی قصّه گره می خورند تا مجموعاً داستانی بسازند که موضوع مرکزی آن سرگذشت اين يا آن آدم نيست. سرگذشت يک مهاجرت است. از تمام گوشه های اين سرزمين و نيز سرزمين های شرقی آن، مردان و زنانی فقير، محروم و بی افق چون سيلی به دهانة خليج فارس و دريای عمّان جاری می شوند تا فردائی موهوم را در جزاير متروک و بندرهای داغ و بی رحم آم ها بجويند. بدين گونه است که ما در هياهوی اين…
-
«کبودان» – نقل از کتاب « ما نيز مردی هستيم» – محمود دولت آبادی
بیشتر بخوانید: «کبودان» – نقل از کتاب « ما نيز مردی هستيم» – محمود دولت آبادیچ: و برادرتان حسين، با کبودان؟ د: کبودان، که طبق انتظار مورد عنايت جامعة روشنفکری قرار نگرفت، اثر منحصر به فردی در ادبيّات ما است از جهت موضوع شناخت مقطعی از تاريخ اجتماعی مردم ما در مهاجرت برای کار و نان؛ و کتابی است که فقط با چنان تجربة عملی دشواری که من گواهش بودم، می شد نوشته شود و خوشبختانه نوشته هم شد.، صرفنظر از اين که کبودان يک رمان جذّاب است، ارزش مردم شناسانه و جامعه شناسانة خاصی دارد. مصاحبة اميرحسن چهل تن- فريدون فرياد
-
گُداری… من رمان «گُدار» را یکی دو ماه پیش خواندم …
بیشتر بخوانید: گُداری… من رمان «گُدار» را یکی دو ماه پیش خواندم …«… من رمان گُدار را یکی دو ماه پیش خواندم و لازم میدانم این چند خط را بنویسم. به گمان من این نوشته یکی از زیباترین و قویترین روایتهای ادبیّات نوین ایرانی است و حکایتی بر جا ماندنی. من از جلد اوّل و دوّم این کتاب خوشم آمد و سبک نوشتن آن را بسیار دوست داشتم ولی جلد سوّم برای من چیز دیگری بود. جلد سّوم را با ولع می خواندم و همواره نگاه می کردم ببینم که چند برگ دیگر باقی دارم. دلم نمی خواست این نوشته هرگز تمام شود. گویا هراسی داشتم که به پایان نوشته برسم. بعد…
-
گدار، گُداری به سرخوردگی ! ـ محسن يلفانی
بیشتر بخوانید: گدار، گُداری به سرخوردگی ! ـ محسن يلفانیاين گفتة بالزاك كه « رمان تاريخ خصوصي ملت هاست» بعد از بيش از صد و پنجاه سال اعتبار و موضوعيت خود را حفظ كرده و با وجود دگرگوني ها و تحولاّتي كه چه در « زندگي خصوصي ملت ها » و چه در نگاه ما به زندگي و برداشت ما از آن پديد آمده، همچنان توضيح دهندة كاركرد اصلي رمان است. موفق ترين نمونه هاي موج اخير رمان نويسي در ايران نيز بيش از هر چيز مصاديق بارز گفتة استاد مسلّم رئاليسم ادبي اند، چرا كه با وجود تفاوت هاي آشكاري كه چه از نظر سبك و بينش و…
-
نقل از پيام کارگر درباره «آدم سنگی»
بیشتر بخوانید: نقل از پيام کارگر درباره «آدم سنگی»نمايشنامه در پنج پرده است با آدم های بسيار و مکان های پراکنده: شخصيّت های اصلی نمايش: جهانبخت:کارگر نقّاشی که از دوران جوانی به حزب گرايش داشته، عضو شده، به زندان افتاده و بعد از آزادی و فترت حزب نااميد نشده، چشم به آن سوی مرز دوخته و به رغم ميل و اراده و بالاجبار زير دست برادرش «بيوک!» کار می کند. جهان سمج، گوشت تلخ، خشک، سختکوش، صريح و جسور است و در باورهايش « مؤمن و يک بعدی!» که سر آشتی با دشمن را ندارد. بيوک: ميانه مردی تنومند که نبض زمانه را در دست دارد و بعد از کودتا، شکست و اعدام و تار و مار شدن سران حزب، از…






