Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • «مریم مجدلیه»؛ گفت‌وگو با حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: «مریم مجدلیه»؛ گفت‌وگو با حسین دولت‌آبادی
    «مریم مجدلیه»؛ گفت‌وگو با حسین دولت‌آبادی
  • کهکشانِ سرخ و وَلوِلة ستاره‌ها

    قلعه ی گالپاها «11» ارباب‌های قلعة گالپاها از مدت‌ها پیش به شهر کوچ کرده بودند و خانه‌های درندشت آن‌ها واگذار شده بود. ارباب‌های قلعه در مقام مقایسه با ملاکین بزرگ ایران که هر‌کدام چندین و چند پارچه آبادی داشتند، خرده مالک به‌ حساب می‌آمدند. با این‌همه، در آن ولایت به کسانی خرده مالک می‌گفتند که صاحب چند اشک آب و چند جریب زمین حاصل‌خیز بودند. خرده مالک‌هایِ قلعه همزمان با کم شدن آب قنات، سال به‌سال مفلس‌تر می‌شدند؛ با این‌ وجود هنوز با جانسختی به ‌زمین چسبیده بودند؛ سماجت و مقاومت می‌کردند. در این میان، «صولت» اگر چه خانة بزرگی…

    بیشتر بخوانید: کهکشانِ سرخ و وَلوِلة ستاره‌ها
  • گوساله به بویِ سبزه می‌گردد باز

    قلعه ی گالپاها «2» قلعه روز به‌روز در چشم من بزرگ‌تر می‌شد و جای بیشتری توی ذهن‌ام باز می‌کرد. همسایه‌های ما به مرور از تاریکی و ابهام به‌در می‌آمدند و هر کدام نام و نشانی می‌یافتند و اسم‌ها، شکل، شمایل و قیافه‌ها و رفتار آدم‌ها کم کم در خاطرم نقش می‌بست تا سال‌ها بعد، در این گوشة دنیا، با حسرت و اندوه و یا لبخند به ‌یاد می‌آوردم. آفاق، همسایة رو به‌روئی، هر از گاهی به خانة ما می‌آمد و دستی زیر بال مادرم می‌گرفت. آفاق، زنِ عظیم، تُپُلی، خپل و کوتاه قد و به قول پدرم، پاچه به کون…

    بیشتر بخوانید: گوساله به بویِ سبزه می‌گردد باز
  • در بندر کویر، دیمی بزرگ ‌شدم

    قلعه ی گالپاها «3» در آن دیار، بذر دیم را به امید پروردگار روی زمین می‌پاشیدند و چند ماهی دل به آن خوش می‌کردند. رشد گندم و جو یا خربزه و هندوانة دیم بستگی به سال داشت. اگر آسمان حاشیة کویر کَرَم می‌کرد و زمستان برف و بهار باران می‌بارید، گندم یا جو سر از خاک به در می‌آورد، ریشه‌اش نم زمین را می‌مکید و می‌بالید؛ ولی اگر به قول گالپاها، روس‌ها ابرهای بار‌ دار را از آسمان می‌دزدیدند و به روسیّه می‌بردند؛ اگر خشک سالی می‌شد، بوته‌های خربزه و هندوانة دیمی زیر آفتاب داغ حاشیة کویر می‌پژمردند و بوته‌‌های…

    بیشتر بخوانید: در بندر کویر، دیمی بزرگ ‌شدم
    در بندر کویر، دیمی بزرگ ‌شدم
  • نخ شور، نخ شیرین، خَرِ اربابی

    قلعه ی گالپاها «10» … به باور مادرم، اگر کربلائی عبدالرسول تارک‌الصلات نبود؛ اگر از خدا رو بر‌نگردانده بود، اگر مثل همة مردم نماز می‌خواند، لابد صبح زود از خواب بیدار می‌شد، دو رکعت واجب را به ‌جا می‌آورد و بعد، سر فرصت به‌‌‌ کارهایش می‌رسید. مادرم انگار متوجه نشده بود که کربلائی از آن‌جا که شب‌ها نشئة شیره بود و دیر می‌خوابید، صبح‌ها به‌ سختی از خواب بیدار می‌شد، و از آن‌جا که خیری از خدا ندیده بود، در وجود ذیجود او به شک افتاده بود و ترک نماز و روزه کرده بود. «زن صدبار گفتم نترس، از جیغ…

    بیشتر بخوانید: نخ شور، نخ شیرین، خَرِ اربابی
    نخ شور، نخ شیرین، خَرِ اربابی
  • لیک لیکی و شب‌هایِ بلندِ زمستان.

    قلعه ی گالپاها «9»  اگر زن احمد‌آقا، تختِ مَشک، را نادیده بگیرم و بگذرم و از حوریة ناز دار، با عشوه و کرشمة ته کوچة بن بست، چشم بپوشم، همة زن‌هائی که من تا آن‌روز دیده و شناخته بودم، همدوش مردها کار می‌کردند.مادرم اگر چه مانند زن‌های همسایه و سایر زن‌های زحمتکش رعیّت، به دشت و صحرا نمی‌رفت، از رموز کشت و کار، وجین و خوشه چینی و درو و پشته کشی سر رشته‌ای نداشت و اگر چه تا آخر عمر حتا یک بار سوار الاغ نشد و به سر جالیز نیامد، ولی سرتاسر سال، زمستان و تابستان، بهار و…

    بیشتر بخوانید: لیک لیکی و شب‌هایِ بلندِ زمستان.
  • دیدار و گفتگو حسین دولت آبادی و آقای جلال علوی نیا

    بیشتر بخوانید: دیدار و گفتگو حسین دولت آبادی و آقای جلال علوی نیا
  • گفتگو با رادیو همبستگی

    بیشتر بخوانید: گفتگو با رادیو همبستگی
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی

     هنر همیشه، هنر مردمانی خاص در مرحلة مشخصی از تحوّل تاریخی است «بلینسکی» کمال رفعت صفائی، یکی از چهره‌های درخشان شعر معاصر ایران در آغاز جوانی و در اوج شکوفائی، در انزوایِ تبعید، در اتاقکی پر از دارو و دلتنگی، با درد و رنجی مداوم و جانکاه، آرام آرام تکیده و تکیده‌تر شد و پس از سه سال مقاومت در برابر بیماری سرطان، سرانجام در تابستان سال 1994 میلادی از پای در آمد و چشم بر جهان ما فرو بست. از آن روزگار بیش از بیست و چهار سال می‌گذرد و در این مدّت من هر‌بار به مناسبتی، از «کمال»…

    بیشتر بخوانید: مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
    مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • دیزباد، بازی با دم شیر

    قلعة گالپاها «8» خانه کربلائی عبدالرسول دلاک نمونة خانه‌هایِ حاشیة کویر بود، با آن بادگیر بلند و سردخانه، اتاق نشیمن، شاه نشین، هشتی و قهوه‌خانه که بین اتاق نشیمن و شاه نشین واقع شده بود و این‌همه نزدیک به‌ یک متر از‌کف حیاط کرسی داشت. مطبخِ خانه را کنار دالانی ساخته بودند که در انتها، در سمت راست، به‌محوطه‌ای رو باز می‌رسید. تنور به پشت دیوار اتاق نشمین چسبیده بود و دَرِ آغل گوسفندها به این محوطة کوچک باز می‌شد. مادرم اجاقی در انتهایِ دالان، کنار آخُر درست کرده بود و به ‌جای مطبخ از آن استفاده می‌کرد. مطبخ انبار غلّه…

    بیشتر بخوانید: دیزباد، بازی با دم شیر
  • کمال رفعت صفائی

    مقدمه

    بیشتر بخوانید: کمال رفعت صفائی
    کمال رفعت صفائی
  • شاخ بزُ بر کمر من، به خیال خنجر من

    قلعه ی گالپاها «7» شعرها و افسانه‌ها مانند سنگ نوشته‌های قدیمی و تاریخی بر لوح حافظه‌ام حک می‌شدند تا در بزرگسالی، در موقعیّت‌های باریک و مشابه به یاد دلاک تیزهوش می‌افتادم، شعری از خاطرم می‌گذشت، یا صحنه‌ای در منظرم جان می‌گرفت و تا سال‌های دور، تا قلعة گالپاها، تا دخمة فاطمه بیگم می‌رفتم و یا نور فانوس مسّن را روی برف‌های نرم دنبال می‌کردم، یک‌دم در آستانه مردّد می‌ماندم و بعد با او به زیر کرسی سرد می‌خزیدم. مسّن به مدرسه نمی‌رفت و حتا به مکتب فاطمه بیگم نمی‌آمد. شاید اگر آن پیر زن منحوس به او روی خوش نشان…

    بیشتر بخوانید: شاخ بزُ بر کمر من، به خیال خنجر من
  • طوطیان شکر شکن ملاّ چروی

    قلعه ی گالپاها «6» ماجرای زنبور و معاملة مرد غریبه، داستانِ طنزآمیزی بود که من از زبان زن علی‌سیرضا شنیدم و تا سال‌های سال فراموش نکردم. شاید راز ماندگاری قصّه، در انسجام، اختصار و طنزی بود که با مهارت و ظرافت در تار و پود آن تنیده شده بود. شاید راز ماندگاری آن قصه در شیوة روایت و طرز بیان استادانة زن علی سیرضا بود که با سایر قصه گوها تفاوت اساسی داشت. چرا، چون ملا چروی، همسایة ما، داستان‌های زیادی از ماجراهایِ امیرارسلان نامدار، حسین کرد شبستری، سمک عیار و ملک جمشید نقل کرده بود، ولی هیچ‌کدام مانند قصّة…

    بیشتر بخوانید: طوطیان شکر شکن ملاّ چروی
  • میراث ماندگار

    قلعه ی گالپاها «5» جشن ختنه سوری من ساده برگزار شد و تا آن‌جا که به یاد دارم، شور و شوق زیادی بر نیانگیخت. استاد کربلائی عبدالرسول اگر چه مدام تکرار می‌کرد که برایِ پولِ مردم کیسه ندوخته بود و با آن شاهی صناری که به این مناسبت جمع شده بود، تغییری در زندگی ما به وجود نمی‌آمد، ولی به عقیدة مادرم که مقتصد بود و همیشه خطِ دنیا را دور می‌کشید، حتا آن مبلغ ناچیز غنیمت بود و نباید ناشکری می‌کرد. پدرم انگار چیزی نمی‌شنید، کربلائی اسکناس‌های کهنه، مچاله شده و چرک یک تومنی و دو‌تومنی را از زیر…

    بیشتر بخوانید: میراث ماندگار
  • ز آب خُرد ماهی خُرد خیزد

    قلعه ی گالپاها (4) نور چراغ پیه سوز به سختی صحن گرد حمام را روشن می‌کرد و مردها در بخار مانند اشباح به نظر می‌رسیدند. اشباح و هراس! من در این حمام با هراس آشنا شدم و ترس را در زوایای تاریک و پر ابهام صحن آن شناختم. از مادرم و همسایه‌ها شنیده بودم که اجنّه در حمّام و در ته چاه زندگی می‌کردند؛ وحشت از اجّنه تا اعماق روح‌ام نفوذ کرده بود، تا مدت‌ها از تاریکیِ شب، از چاه، از حمّام و از صداهای موهومی که زیر طاق بلند آن می‌پیچید، می‌ترسیدم. حتا درکنار پدرم از آن موجودات موذی…

    بیشتر بخوانید: ز آب خُرد ماهی خُرد خیزد
    ز آب خُرد ماهی خُرد خیزد
  • مریم مجدلیّه

    ناشر: نشر مهری، انگلیس Mehri Publication <info@mehripublication.com فصلی از رمان مریم مجدلیه من در صف تظاهرات و در عزاخانه بزرگ شدم زندگی و زمانه سراسر سیاه و عزادری بود و من در صف تظاهرات و عزاخانه بزرگ می‌شدم و دلخوشی‌ام این بود که هر از‌‌ گاهی عکس‌ام را توی روزنامه‌ها می‌دیدم و به همسایه‌‌ها نشان می‌دادم. مادرم خیلی زود به منظور امام امت از اسلام عزیز پی برده بود و در آن سال‌ها یک حزب‌الهیِ ناب، دو آتشه، کهنه‌ کار و حرفه‌ای از آب در آمده بود: «حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله» اسلام!! مردم، میهن و جان و جیفة…

    بیشتر بخوانید: مریم مجدلیّه
    مریم مجدلیّه
  • مریم مَجدَلیّه

    از کجا به کجا رسیده بودم. پاره ای از رمان  « مریم مجدلیه» از کجا به کجا رسیده بودم؟ چرا آن‌همه از همه نفرت داشتم، چرا دنیا ناگهان تنگ، تاریک و خفقان‌آور شده بود و چرا نمی‌توانستم به‌راحتی نفس بکشم، چرا از جوانک پرسیده بودم: جا داری؟! من که فاحشه نبودم،  انتقام؟ قرار بود از چه‌ کسی انتقام بگیرم، از مادرم، از آخوند عمامه مشکی، از حاجی‌آقا، از عادل‌آقا، از دنیا یا از خودم؟ راستی چکار می‌خواستم بکنم؟ کینه و نفرت مرا تا به کجاها برده بود. تا کجا؟ «خانم، اگه بازم به چیزی احتیاج داشتین، من…» نه، به یاد…

    بیشتر بخوانید: مریم مَجدَلیّه
    مریم مَجدَلیّه
  • روز پنجاه هزار سال

              بگذار‌‌ جُل و پَلاسم را از قصرفيروزه بردارم و پاي چراغ هاي زنبوري بنشينم و دو باره از اوّل شروع كنم. دوران تازه اي را از سر گذرانده بودم. دوراني كه مانند روز محشر پنجاه هزار سال طول كشيده بود. هاجركلانتر مي گفت: معراج، روز قيامت، روز پنجاه هزار سال است. مي گفت روز محشر خورشيد به سقف آسمان مي چسبد و از جا جنب نمي خورد. مي گفت همين كه سر از خاك بر داشتي، نكير و منكر نامة اعمالت را به دستت مي دهند و تو را مي فرستند ته صف تا منتظر نوبت بماني و از پل…

    بیشتر بخوانید: روز پنجاه هزار سال
  • روزِ پنجاه هزار سال

            فصلی از جلدِ دومِ رمانِ «گُدار»   بگذار‌‌ جُل و پَلاسم را از قصرفيروزه بردارم و پاي چراغ هاي زنبوري بنشينم و دو باره از اوّل شروع كنم. دوران تازه اي را از سر گذرانده بودم. دوراني كه مانند روز محشر پنجاه هزار سال طول كشيده بود. هاجركلانتر مي گفت: معراج، روز قيامت، روز پنجاه هزار سال است. مي گفت روز محشر خورشيد به سقف آسمان مي چسبد و از جا جنب نمي خورد. مي گفت همين كه سر از خاك بر داشتي، نكير و منكر نامة اعمالت را به دستت مي دهند و تو را مي فرستند ته صف…

    بیشتر بخوانید: روزِ پنجاه هزار سال
    روزِ پنجاه هزار سال
  • رو خوانی کتاب ایستگاه باستیل – حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: رو خوانی کتاب ایستگاه باستیل – حسین دولت‌آبادی
  • رو خوانی کتاب ایستگاه باستیل – حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: رو خوانی کتاب ایستگاه باستیل – حسین دولت‌آبادی
  • خوان هفتم

    فصلی از رمان گدار ( جلد سوم)   تا به ولايت آنکارا برسم  و به رازِ شباهتِ مرغکِ مينا و فلک پي ببرم و رمز « گل مينا!» را کشف کنم، هفت سال  به درازا كشيد. هفت سال بعداز اعدام صابر نقره فام، نويسندة ميانه سال مهمانخانه پرده از رازها برداشت و سردار سرخ پوست را حيران به جا گذاشت. نويسنده را گويا جمال به استقبال ما فرستاده بود و خودش رو پنهان کرده بود. نويسندة مهمانخانه، به بهانة بيماری «آقای ايّوب چکنی!» من و مينا را با آسانسور به طبقة چهارم برد و مثل آشناهای چندين و چند ساله از ما پذيرائی کرد. نويسندة خوش رو و خوش مشرب مهمانخانه من و مينا را به نام و نشان می شناخت و مدام با شوق و شيفتگی به مينا نگاه می کرد و زير لب می گفت: « چه شباهت غريبی!»  می بينی؟ …

    بیشتر بخوانید: خوان هفتم
    خوان هفتم
  • ادبیات تبعید: “خون اژدها” تازه‌ترین رمان حسین دولت‌آبادی

    کتاب “خون اژدها” تازه‌ترین رمان حسین دولت‌آبادی، نویسنده ایرانی ساکن پاریس از سوی نشر مهری در سال 2018 منتشر شده است. حسین دولت‌آبادی در گفت‌ وگو با بخش فارسی رادیو بین‌المللی فرانسه با خواندن بخش‌هایی از این رمان درباره چگونگی نوشتن آن توضیح می‌دهد. حسین دولت آبادی  سال ۱۹۸۹ میلادی به عضویت کانون نویسندگان ایران «در تبعید» در آمده و چند دوره مسئولیت دبیری این کانون را بر عهده داشته است. از این نویسنده تاکنون رمان‌های کبودان، « دو جلد»، «در آنکارا باران می‌بارد»، گُدار « سه جلد»، «باد سرخ»، «چوبین در»، زندان سکندر « سه جلد»، «دارکوب» و «مریم…

    بیشتر بخوانید: ادبیات تبعید: “خون اژدها” تازه‌ترین رمان حسین دولت‌آبادی
    ادبیات تبعید: “خون اژدها” تازه‌ترین رمان حسین دولت‌آبادی
  • دیدار، حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: دیدار، حسین دولت‌آبادی
  • دیدار، حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: دیدار، حسین دولت‌آبادی
  • گفتگوی تلویزیونی با هدی سجادی

    بیشتر بخوانید: گفتگوی تلویزیونی با هدی سجادی
    گفتگوی تلویزیونی با هدی سجادی
  • خون اژدها

    …از خیر دریا و ساحل‌‌گذشتم و دست شیوا را‌گرفتم و همپای او از حاشیة باریکه آبی که از میان نیزار می‌گذشت، آرام آرام رو به دهکدة مجاور ویلا راه افتادم. طبیعت سر سبز شمال ایران و جنگل برای زنی که از جنوب آمده بود، تازگی داشت، جنگل دامنة کوه را تا قله، مانند مخمل سبزی پوشانده بود. آفتاب، هوای شرجی، ماسه‌های نرم و خنک و شیوا کافی بود تا سرشار و سبکبال، دامن پیراهن‌ام بالا می زدم و از آب و آفتاب و هوا لذّت می بردم. من تا آن روز پا برهنه، با دامن چین‌‌‌‌دار نازک، با موهای‌‌‌‌ آشفته…

    بیشتر بخوانید: خون اژدها
    خون اژدها
  • دارکوب اضطراب

    دارکوب اضطراب ساناز اقتصادی‌نیا در هشتمین یادداشت از مجموعه یادداشت‌هایم درباره ادبیات بدون سانسور، به داستان بلند «دارکوب» اثر حسین دولت‌آبادی پرداخته‌ام. این کتاب به همت نشر تنفس « نشر ناکجا» در فرانسه، برای دومین بار در سال دوهزاروشانزده میلادی منتشر شده است. «دارکوب» را از آن رو داستان بلند می‌نامم و نه رمان، که این کتاب اساسا در تعریف کلاسیک داستان بلند می‌گنجد. نه تنها از نظر کمیت و تعداد صفحات، که خصوصیات کیفی آن هم به داستان بلند نزدیک‌تر است(فشردگی و ایجاز داستان کوتاه، در عین حال پرداخت و پرورش محدود شخصیت‌ها و گسترش درونمایه). «دارکوب»، داستان طاهر…

    بیشتر بخوانید: دارکوب اضطراب
    دارکوب اضطراب
  • چند کلمه در باره ی «گام زدن بر روی یخهای نازک»

    عزیزان آراز بارسقیان و غلامحسن دولت آبادی با سلام و آرزوی تندرستی و امید پیشرفت روزافزون برای شما نازنینان قربانت گردم، من به لحاظ مشکلات جسمی، درد مداوم گردن و کمر، به سختی و کندی متنی را روی صفحة کامپیوتر می خوانم، باری با توجه به حجم نمایشنامة شما عزیزان، ( 314ص) تأخیری روی داد که مرا از این بابت خواهی بخشید. به هرحال قبل از هر چیز خسته نباشید و دست هر دو نفر شما درد نکند، پیدا است که در این روزگار وانفسا کلی زحمت کشیده اید و به قول ما قدیمی ها دود چراغ خورده اید و…

    بیشتر بخوانید: چند کلمه در باره ی «گام زدن بر روی یخهای نازک»
  • تأملی بر سانسور و نمایشگاه کتاب « بدون سانسور»

          نمایشگاه کتاب، هر ساله، در همة کشورهای دنیا، از جمله ایران برگزار می‌شود، ولی آنچه که در آگهی تبلیغاتی « بروشور» نمایشگاه کتاب خارج از ایران (پارسال و امسال 2016 و 2017) توجه همه را جلب می‌کرد: قید و یا تأکید «بدون سانسور!!» بود. درج این دو کلمه در پی «نمایشگاه کتاب تهران»، و برگزاری این نمایشگاه در خارج از ایران ( در اروپا، آمریکا و کانادا و…) .  حسین جان عزیز را سلام.  من در حال جمع و جور کردن شماره دوم «آوای تبعید» هستم. در این شماره گزارشی داریم در رابطه با نمایشگاه کتاب بدون سانسور که تو…

    بیشتر بخوانید: تأملی بر سانسور و نمایشگاه کتاب « بدون سانسور»
  • نويسندگان خوب داخلي مهاجرت كردند

    این مصاحبه به صورت کتبی انجام گرفته است بسياري نويسندگان خوب داخلي مهاجرت كردند براي رسيدن به دنيايي بهتر و براي راحت تر نوشتن اما به استثناي چند نفر كه تعدادشان از انگشت هاي يك دست هم فراتر نمي رود، ما هيچ فعاليت و اثري از ديگر نويسندگان نمي بينيم شما علت اين كم كاري و حتي غير فعال شدن نويسندگان را چه مي بينيد؟ آقای رضائی گرامی، برای پاسخ گفتن به نخستین پرسش شما، ناگزیرم در مفهوم «نویسندة مهاجر» درنگ کنم. به گمان این حقیر، نویسنده و یا هر هنرمندی که بنا به دلایلی «مجبور به جلای وطن» می…

    بیشتر بخوانید: نويسندگان خوب داخلي مهاجرت كردند
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»

    «ایستگاه باستیل»، بی‌شک از بهترین‌های ادبیات مهاجرت است. این مجموعه شامل هفت داستان کوتاه است که به گفته خود نویسنده در بخش «اشاره» ، بین سال‌های هزار ‌و سیصد ‌و پنجاه ‌‌و ‌چهار تا هزار ‌‌و سیصد ‌و هفتاد ‌و ‌دو نوشته شده. موضوع اصلی هر هفت داستان، تنهایی، آشفتگی، هجر و دوری و عشق‌های از دست رفته است. دولت‌آبادی، با تسلط کامل به فن داستان‌نویسی، خواننده را با شخصیت‌های داستانش همراه می‌کند. نقل از مقاله تجربه تلخ مهاجرت « سانازاقتصادی نیا» از اين مجموعه داستان آفاق و شاخه های شکسته را می توانيد در قسمت پاره هائی از رمان…

    بیشتر بخوانید: ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
    ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • تجربه تلخ مهاجرت

    این یادداشت، نگاهی دارد به مجموعه داستان کوتاه «ایستگاه باستیل» نوشته «حسین دولت‌آبادی». این مجموعه، نخستین بار در سال هزار ‌و ‌سیصد ‌و هفتاد ‌و سه توسط انتشارات افسانه در سوئد منتشر شد و نشر مهری، برای دومین بار این کتاب را سال گذشته در انگلستان چاپ کرد. (ساناز اقتصادی نبا) این یادداشت، سومین نوشته از مجموعه یادداشت‌هایی است که درباره کتاب‌های بدون سانسور و منتشر شده در خارج از ایران می‌نویسم. به باور من، این کتاب‌های بدون سانسور، به شدت مهجور مانده‌اند و شاید حتی بدون خواننده، که هزارویک دلیل دارد. از سویی دیگر، نویسندگانی هم هستند که هر…

    بیشتر بخوانید: تجربه تلخ مهاجرت
    تجربه تلخ مهاجرت
  • موش ها و ريشه ها

    فصلی از رمان گُدار، «جلد سوم» فلات ما از بيخ و بن می لرزيد و حوادث با چنان سرعتی اتفّاق می افتاد  که  نمی توانستم  همه  را  دنبال  کنم. گردونة زمان  شتاب گرفته بود و مدام از کاروان عقب می ماندم. هر روز روزنامه و مجلة تازه ای متوّلد می شد، هر روز کتاب های تازه ای به بازار می آمد، کتاب هائی  که سال ها در ادارة  نگارش بايگانی شده  بودند و  آرزوی خواندن آن ها به دلم مانده بود. ده ها و ده ها کتاب جلد سفيد روی هم تلنبار کرده بودم و فرصت نداشتم آثار مورد علاقه ام را مرور کنم. بهار، بهار کتاب بود. بهار روزنامه،  مجّله،  ماهنامه، سينما،  تأتر   و خطابه.  بهار  شعر  و ترانه.  دانشگاه به خيابان آمده بود و شور  و  شوق و شهوت آموختن، مانند کودکی نو زبان در پياده روها بی تابی می کرد. محافل  بحث  سر پائی جوان های پرشور و تشنة دانستن، در گوشه و  کنار بر پا بود. سرنوشت و آيندة ميهن ما بيش از هر زمانی در ميان مردم  مطرح بود و  اين نگرانی، همراه شادی پيروزی و ساز و…

    بیشتر بخوانید: موش ها و ريشه ها
    موش ها و ريشه ها
  • شبح

    فصلی از « خون اژدها» نریمان انگار‌ «جغد عینکی» را اجیر‌کرده بود تا روز و شب‌ نزدیک هتل Lutia کشیک می‌داد و در‌ کوچه پسکوچه‌ها سایه‌ام را دورادور راه می‌برد. من تا روز آخر نام، نشان و منظور آن جوانک سمج را نفهمیدم و پی نبردم به چه نیّتی مرا همه جا تعقیب می‌کرد. خاطر خواه شده بود یا مزدور نریمان بود. من شب‌ها تنها بودم، ‌جوانک غروب‌ها تا سرسرای هتل می‌آمد، از آنجا تلفن می‌زد و می‌پرسید آیا به چیزی نیاز داشتم یا نه. چند ‌بار مؤدبانه به او جواب دادم، ولی وقتی سماجت و وقاحت را از ‌حد…

    بیشتر بخوانید: شبح
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»

    اشاره چند سال  پيش از  ميان  مجموعه ياد داشت هائی که برای اين رمان برداشته بودم، مطلبی  زير عنوان  چوبين‌در تنظيم کردم که به همّت  ناصر مهاجر در کتاب زندان چاپ شد. عناصر اصلی آن داستان  به شکل و  شيوة تازه‌ای در  اين رمان ادغام شدند.  نيازی به ياد آوری  نيست که در انتخاب اسامی آدمها هيچ فرد و يا خانوادة خاصی مورد نظر نويسنده نبوده است و مانند هر رمان ديگری، تشابه احتمالی نام ها تصادفی است. رمان چوبین‌در نخستین بار در‌سال 2011 میلادی در چاپخانة باقر مرتضوی ( آلمان، کلن) با هزینة نویسنده به قول قدما به زیور چاپ آراسته گردید. پخش و نشر رمان را انتشارات فروغ به عهده گرفت و لذا «ناشر» آن شد. باری، از ویراستاری و تصحیح اشتباهات تایپی و املائی که بگذرم، از آنجا که به دستکاریِ گذشته باور ندارم، رمان را بازنگری و بازنویسی نکرده‌ام و…

    بیشتر بخوانید: چوبین‌ در « چاپ دوم»
    چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • خاموشی دریا (1)

    شوکت بارها و بارها مشت به گودی سینه‌اش ‌کوبیده بود و رو به آسمان نفرین‌ام کرده بود: «الهی لالمونی بگیری دختر!» در آن زمان هنوز دختری نو ‌بالغ بودم و این بیماری لاعلاج را نمی‌شناختم. سال‌ها بعد که گذرم به زندان و سر و کارم به بازجوها افتاد، اگر چه به آه و نفرین باور نداشتم، ولی با الهام از او کر و لال شدم و مدتی لالمانی گرفتم. « ببینم، کی بتو کاغد و قلم داد، ها، چی نوشتی؟» از سال‌ها پیش، هر کجا و در هر اوضاع و احوالی و در هر شرایطی که بودم، اگر کاغذ و…

    بیشتر بخوانید: خاموشی دریا (1)
  • غروبِ ماه در مرداب

    زمان آرام آرام، بی‌سر و صدا می‌گذرد و فراموشی مانند ذرّات گرد و غبار بر‌خاطر آدمی می‌نشیند. زمان اگرچه زخم‌های ناسور جان را درمان نمی‌کند، ولی فراموشی به مرور زمان، مانند مرهمی‌آنها را التیام می‌بخشد. گیرم جراحت جان برخلاف جراحت جسم هرگز‌کاملاً بهبود نمی‌یابد، هر از گاهی، مانند آتش زیر خاکستر با وزش نرمه ‌بادی جان و جلا می‌گیرد، در‌‌ تاریکی‌های ذهن و خاطره می‌درخشد و باز قلب‌ات را به‌درد می‌آورد. مرگ ماه‌ منیر، آتشی زیر خاکستر بود که هرگز خاموش نمی‌شد، تا سالها، هر‌بار که از قاب پنجره به قرص ماه نگاه می‌کردم، به یاد دخترکی می‌افتادم که چهره‌اش…

    بیشتر بخوانید: غروبِ ماه در مرداب
  • غروبِ ماه در مرداب

    زمان آرام آرام، بی‌سر و صدا می‌گذرد و فراموشی مانند ذرّات گرد و غبار بر ‌خاطر آدمی می‌نشیند. زمان اگر چه زخم‌های ناسور جان را درمان نمی‌کند، ولی فراموشی به مرور زمان، مانند مرهمی ‌آن‌ها را التیام می‌بخشد. گیرم جراحت جان بر خلاف جراحت جسم هرگز‌ کاملاً بهبود نمی‌یابد، هر از گاهی مانند آتش زیر خاکستر با وزش نرمه ‌بادی جان و جلا می‌گیرد، در‌‌ تاریکی‌های ذهن و خاطره می‌درخشد و باز قلب‌ات را به‌درد می‌آورد. مرگ ماه‌ منیر آتشی زیر خاکستر بود که هرگز خاموش نمی‌شد، تا سال‌ها هر‌بار که از قاب پنجره به قرص ماه نگاه می‌کردم، به…

    بیشتر بخوانید: غروبِ ماه در مرداب
    غروبِ ماه در مرداب
  • خبر

    *    خبر فوت ویدا حاجبی را در روزنامه « فیس‌بوک» خواندم، دست از کار کشیدم و از ‏پشت میزم بر خاستم و مثل هربار توی راهرو باریک و تاریک آپارتمان راه افتادم. ‏در این روزها مدام دنبال بهانه ای می‌گردم تا طفره بروم و ننویسم و با ‏هزار و یک ترفند توجیه کنم، نه، این روزها هیچ شور و شوقی ندارم، از ‏تنهائی و تکرار روزهای مکرر خسته شده‌ام، از دروغ و دغل و این دنیای ‏وارونه و اینهمه جنایت و خیانت خسته شده ام، اگر چه هنوز تا به ‏‏«یأس مطلق» چند قدمی فاصله دارم، ولی گاهی همه…

    بیشتر بخوانید: خبر
    خبر
برگه قبلی
1 … 10 11 12 13 14 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • ترازوی گاچی
  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme