Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • ماه مجروح. مجموعه آثار کمال رفعت صفائی گفتگو با حسین دولت آبادی

    بیشتر بخوانید: ماه مجروح. مجموعه آثار کمال رفعت صفائی گفتگو با حسین دولت آبادی
    ماه مجروح. مجموعه آثار کمال رفعت صفائی گفتگو با حسین دولت آبادی
  • باد و بیرق و بیتوته

    قلعه ی گالپاها – فصل21 «یا سیدالشهدا…!» با ناله و استغاثة دردمند میانه مرد شاره دلبری و صدای رگه‌ دار  شاگرد راننده که از زوّار «گنبد نمائی» طلب می‌کرد، از خواب بیدار شده بودم، در جستجوی گنبد و گلدسته و بارگاه به هر سو گردن می‌کشیدم و نمی‌یافتم. اتوبوس زوّار آخر شب به مقصد رسیده بود؛ شهر‌ خاموش بود، دکّه‌ها بسته، خیابان‌ها خلوت، زوّار خواب‌آلود و راننده خسته و خمار. «السلام و علیک یا سیدالشهدا.» رسیده بودیم و من به‌ دنبال رویائی می‌گشتم که شب‌های زیادی روی خرمنکوب، در ‌خیالِ آن دورِ خرمن چرخ زده بودم. کربلا تا آن شب…

    بیشتر بخوانید: باد و بیرق و بیتوته
    باد و بیرق و بیتوته
  • گذر از جنگل مولا

    قلعه ی گالپاها- فصل 20 سفر دور و دراز آغاز شده بود و معلوم نبود کی به ‌‌پایان می‌رسید. در آغاز راه، مسافرها، همه هیجان‌زده، سرخوش، سر دماغ بودند و همهمه می‌کردند. چاووش، آن آخوند عمامه سفید کنار راننده، دم به دم چاووشی می‌خواند و زوّار به درخواست شاگرد شوفر، پی درپی صلوات می‌فرستادند. مدتی بعد، خرناسة گوشخراش موتور و خش‌‌خش چرخ‌ها بر ‌شن ریزه‌های جاّده، جایِ نوحه‌ خوانی و چاووشی را گرفت و پچپچه، همهمه، تب و تاب زوّار به‌ مرور فروکش ‌کرد. سفر کربلا آغاز شده بود، اتوبوس لکنته، زیر آن‌همه بار، خرناسه می‌کشید و روی جادة شوسة…

    بیشتر بخوانید: گذر از جنگل مولا
  • منزل ششم

    (فصلی از رمان باد سرخ) سوت ممتـد آن قطـار لکنته که از دلِ شبِ تاريک می‌گذرد، به نالة انسانی شباهت دارد که زير شکنجه از درد بی طاقـت شده است. آری، زوزة ممتد قطار همواره درد و رنج انسانی ستمديده را به ذهن صحرا متبادر می‌کند، بغض بيخ گلويش را می‌فشارد و اندوهی عميق به سراغ‌اش می‌آيد. شايد اگر برايش مقدور می‌بود، سر به دشت و بيابان می‌گذاشت و مانند آن غول آهنی زوزه می‌کشيد و غم و اندوه ساليان را از صندوق سينه بيرون می‌ريخت. گيرم صحرا هميشه در گلو و خاموش گريه می‌کند، سال‌ها در خلوت خانه و خاموش گريه کرده است، در…

    بیشتر بخوانید: منزل ششم
    منزل ششم
  • سری به نیزه، به خواهر نظاره‌ای دارد (1)

     قلعة گالپاها- فصل 19 سال‌ها پیش از این‌ که گذرم به ‌زندان بیفتد و زمان پشت میله‌ها از حرکت بماند و نفس‌ام ناگهان در سینه‌‌ام گره بخورد، به وجود زمان و به خیره سری و لجاجت آن پی‌‌برده بودم. در سرجالیز، روزهای بلند تابستان تا شب می‌شدند، یک قرن بر من می‌گذشت و جان‌ام به لب‌ام می‌رسید.  رزوهائی که برّه و بزغاله‌ها را به بیابان، به چرا می‌بردم، خورشید به سقف آسمان می‌چسبید و از جا جنب نمی‌خورد؛ با اینهمه، هیچ‌کدام قابل قیاس با شب و روزهائی نبودند که با خرمنکوب، دور خرمن گندم چرخ می‌زدم و  چرخ می‌زدم و…

    بیشتر بخوانید: سری به نیزه، به خواهر نظاره‌ای دارد (1)
    سری به نیزه، به خواهر نظاره‌ای دارد (1)
  • رونمائی مجموعه آثارزنده یاد کمال رفعت صفائی در تاریخ 16 06 2019 به کوشش حسین دولت آبادی

    بیشتر بخوانید: رونمائی مجموعه آثارزنده یاد کمال رفعت صفائی در تاریخ 16 06 2019 به کوشش حسین دولت آبادی
    رونمائی مجموعه آثارزنده یاد کمال رفعت صفائی در تاریخ 16 06 2019 به کوشش حسین دولت آبادی
  • رویاهایِ پیش از سفر

    قلعه ی گالپاها- فصل 18 کربلائی عبدالرسول‌ دلاک اگر چند بستی شیرة تریاک می‌کشید و یا اگر یک ماش شیره بالا می‌انداخت، نشئه و سر دماغ می‌شد، با صدای دل‌نشینی آواز می‌خواند و یا با سرخوشی شعری را زیر ‌لب زمزمه می‌کرد. شعرها همیشه به مناسبت بودند و خبر از اتفاقی می‌دادند که در گذشته رخ داده بود و می‌باید از گذشتِ روزگار می‌آموختی و یا، قرار بود در آینده رخ می‌داد و یا به‌زودی این اتفاق، می‌افتاد. غرض هر‌ بار که صحبت زیارت پیش می‌آمد، پدرم که ایمانِ قرص و محکمی نداشت و مدام در‌ مرز باور و شک…

    بیشتر بخوانید: رویاهایِ پیش از سفر
    رویاهایِ پیش از سفر
  • بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین

    قلعة گالپاها فصل «17»     من چپ دست بودم؛ علی‌حُر، یکبار سر سفره به‌من سیلی زده بود و چکنی با ترکة نمدار انار کف دست‌ام را کبود کرده بود، گیرم سیلی برادر و تنبیه معلم افاقه‌ای ‌نبخشیده بود؛ «چپ ‌دست» باقیمانده بودم و از این گذشته، با پایِ چپ‌ام تُپُق می‌زدم. من هر سال، در فصل گرما، پا ‌برهنه به سر جالیز و دشت و بیابان می‌رفتم و یا تویِ کوچه‌های خاکی و گودال‌ها با بچّه‌ها بازی می‌کردم؛ سرگرم می‌شدم و تپق زدن را از یاد می‌بردم. گیرم ناخنِ انگشتِ همسایة شست‌ام پس از مدتی لق می‌شد و به مرور…

    بیشتر بخوانید: بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین
    بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین
  • آفتابِ داغِ تموز و سگ‌هایِ تشنة یزید

    قلعة گالپاها  چند سالی به درازا کشید تا فهمیدم چرا پدرم شب‌ها به علی‌آباد می‌رفت و چرا مادرم هرگز، هرگز به‌سر جالیز نمی‌آمد. آه مادر، مادر! دوری مادر عذاب‌ام می‌داد. روزها دل‌ام برای مادرم تنگ می‌شد، بغض می‌کردم و ساعت‌ها گریه در گلو، بر بام خانه بند چشم به راه مادرم می‌نشستم و به سراب بیابان خیره نگاه می‌کردم. سگ‌های تشنة یزید در آن دور دست‌ها به دنبال آب می‌دویدند و قلب‌ من با مشاهدة پرهیب لرزان هر رهگذری در آن کوره راه خاکی، به تپش می‌افتاد: «آه مادرم، مادرم…» گیرم هیچ زن و یا مرد الاغ سواری راه‌اش را…

    بیشتر بخوانید: آفتابِ داغِ تموز و سگ‌هایِ تشنة یزید
    آفتابِ داغِ تموز و سگ‌هایِ تشنة یزید
  • خوابگاهِ خاکی و دغدغة مارِ زخمی

    قلعة گالپاها «14» تا سینه از خاک بر‌‌داشتم، تابستان‌ها به سَرِ جالیز و یا سَرِ بندهای پشت‌آو می‌رفتم و شب‌ها با برادرم نورالله، توی خوابگاه، نزدیک «خانه‌بند» می‌خوابیدم. ما هر سال، با خاک نرم تختگاهی درست می‌کردیم؛ دمِ غروب لحاف و تشک کهنه و مندرس‌مان را از خانه بند و از سایه بر می‌داشتیم؛ روی آن تختِ صاف می‌انداختیم و زیر آسمانِ پر‌ ستارة حاشیة کویر دراز می‌کشیدیم. کربلائی عبدالرسول دلاک، شب ها، پیش ‌از خواب به علی‌آباد می‌رفت سری به شیره کشخانة ننة کلثوم کچل می‌زد و اغلب دیر وقت بر می‌گشت و گاهی بر نمی‌گشت. از جالیز ما…

    بیشتر بخوانید: خوابگاهِ خاکی و دغدغة مارِ زخمی
    خوابگاهِ خاکی و دغدغة مارِ زخمی
  • گذر از قلعة سیّدها و دیدارِ یاور

     قلعه ی گالپاها «13» سکنة قلعة سیّدها سال‌ها پیش کوچ کرده بودند و آن خانه‌‌های دو اشکوبه متروک مانده بود. سقف اتاق‌ها و دیوارهای طبقة دوم تپیده بود و به مرور مخروبه شده بود، ولی اتاق‌های طبقة همکف آسیبی ندیده بودند و از گزند برف و باران درامان مانده بودند. من تا مدت‌ها از ویرانه‌های قلعة سیدها، از خیل خفاش‌هائی که روزها، در تاریکی اتاق‌های خالی و متروک از سقف آویزان بودند؛ از اجنة نامرئی که به روایت گالپاها، توی چاه‌ها و در گوشه و کنار خلوت و خاموش خرابه‌ها زاد و ولد می‌کردند و این‌جا و آن‌جا پرسه می‌زدند،…

    بیشتر بخوانید: گذر از قلعة سیّدها و دیدارِ یاور
  • چوولی چِغَر و  بچّه‌هایِ گرگ

    قلعه ی گالپاها «12» خواهرم آخر بهار، در یک روز گرم و آفتابی به دنیا آمد و من در آن روز با چلچراغ، همسر برادر بزرگ‌ام محمدرضا، عروس زیبای کربلائی عبدالرسول آشنا شدم و قهقهة خندة شاد او را هرگز از یاد نبردم: «زن دائی، این چیه به دنیا آوردی؟» من آن روز روی پلّه، جلو در اتاق شاه نشین نشسته بودم، صدای زن‌ها را از پشت در می‌شنیدم، از شوخی‌ها و حرف‌های زن‌ها پی به‌ ماجرا می‌بردم و حدس می‌زدم چه حادثه‌ای رخ داده بود؛ گیرم کسی به‌پسر بچّة پنج ساله‌ای که روی پلّه کز کرده بود، اهمیّت نمی‌داد؛…

    بیشتر بخوانید: چوولی چِغَر و  بچّه‌هایِ گرگ
    چوولی چِغَر و  بچّه‌هایِ گرگ
  •  این‌جا برقص

      زیباترین شعر حسن حسام، سر پر شور و زندگی شور‌انگیز اوست!  این‌جا برقص اثر تازه‌ی «حسن حسام» شامل سه دفتر شعر است که به گمان من، بر‌اساس جوهر، محتوا و فضای شعرها نامگذاری شده‌اند: دفتر اوّل: زخمه‌ها، دفتر دوم:  شعرهای خیابانی، دفتر سوم: آن سوی پرچین. نام کتاب: «این‌جا برقص» نیز بنا به ادعایِ شاعر، ملهم از سخن مشهور کارل مارکس در کتاب هیژدهم برومر‌است که با مایه‌ای از عرفان، به زبان شعر بیان شده و در آغاز این کتاب آمده‌است: پیر ما گفت: ای یار گل همین‌جاست این‌جا برقص حلاج وار حتا در پایِ دار من سال‌ها پیش، در…

    بیشتر بخوانید:  این‌جا برقص
     این‌جا برقص
  • «مریم مجدلیه»؛ گفت‌وگو با حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: «مریم مجدلیه»؛ گفت‌وگو با حسین دولت‌آبادی
  • «مریم مجدلیه»؛ گفت‌وگو با حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: «مریم مجدلیه»؛ گفت‌وگو با حسین دولت‌آبادی
    «مریم مجدلیه»؛ گفت‌وگو با حسین دولت‌آبادی
  • کهکشانِ سرخ و وَلوِلة ستاره‌ها

    قلعه ی گالپاها «11» ارباب‌های قلعة گالپاها از مدت‌ها پیش به شهر کوچ کرده بودند و خانه‌های درندشت آن‌ها واگذار شده بود. ارباب‌های قلعه در مقام مقایسه با ملاکین بزرگ ایران که هر‌کدام چندین و چند پارچه آبادی داشتند، خرده مالک به‌ حساب می‌آمدند. با این‌همه، در آن ولایت به کسانی خرده مالک می‌گفتند که صاحب چند اشک آب و چند جریب زمین حاصل‌خیز بودند. خرده مالک‌هایِ قلعه همزمان با کم شدن آب قنات، سال به‌سال مفلس‌تر می‌شدند؛ با این‌ وجود هنوز با جانسختی به ‌زمین چسبیده بودند؛ سماجت و مقاومت می‌کردند. در این میان، «صولت» اگر چه خانة بزرگی…

    بیشتر بخوانید: کهکشانِ سرخ و وَلوِلة ستاره‌ها
  • گوساله به بویِ سبزه می‌گردد باز

    قلعه ی گالپاها «2» قلعه روز به‌روز در چشم من بزرگ‌تر می‌شد و جای بیشتری توی ذهن‌ام باز می‌کرد. همسایه‌های ما به مرور از تاریکی و ابهام به‌در می‌آمدند و هر کدام نام و نشانی می‌یافتند و اسم‌ها، شکل، شمایل و قیافه‌ها و رفتار آدم‌ها کم کم در خاطرم نقش می‌بست تا سال‌ها بعد، در این گوشة دنیا، با حسرت و اندوه و یا لبخند به ‌یاد می‌آوردم. آفاق، همسایة رو به‌روئی، هر از گاهی به خانة ما می‌آمد و دستی زیر بال مادرم می‌گرفت. آفاق، زنِ عظیم، تُپُلی، خپل و کوتاه قد و به قول پدرم، پاچه به کون…

    بیشتر بخوانید: گوساله به بویِ سبزه می‌گردد باز
  • در بندر کویر، دیمی بزرگ ‌شدم

    قلعه ی گالپاها «3» در آن دیار، بذر دیم را به امید پروردگار روی زمین می‌پاشیدند و چند ماهی دل به آن خوش می‌کردند. رشد گندم و جو یا خربزه و هندوانة دیم بستگی به سال داشت. اگر آسمان حاشیة کویر کَرَم می‌کرد و زمستان برف و بهار باران می‌بارید، گندم یا جو سر از خاک به در می‌آورد، ریشه‌اش نم زمین را می‌مکید و می‌بالید؛ ولی اگر به قول گالپاها، روس‌ها ابرهای بار‌ دار را از آسمان می‌دزدیدند و به روسیّه می‌بردند؛ اگر خشک سالی می‌شد، بوته‌های خربزه و هندوانة دیمی زیر آفتاب داغ حاشیة کویر می‌پژمردند و بوته‌‌های…

    بیشتر بخوانید: در بندر کویر، دیمی بزرگ ‌شدم
    در بندر کویر، دیمی بزرگ ‌شدم
  • نخ شور، نخ شیرین، خَرِ اربابی

    قلعه ی گالپاها «10» … به باور مادرم، اگر کربلائی عبدالرسول تارک‌الصلات نبود؛ اگر از خدا رو بر‌نگردانده بود، اگر مثل همة مردم نماز می‌خواند، لابد صبح زود از خواب بیدار می‌شد، دو رکعت واجب را به ‌جا می‌آورد و بعد، سر فرصت به‌‌‌ کارهایش می‌رسید. مادرم انگار متوجه نشده بود که کربلائی از آن‌جا که شب‌ها نشئة شیره بود و دیر می‌خوابید، صبح‌ها به‌ سختی از خواب بیدار می‌شد، و از آن‌جا که خیری از خدا ندیده بود، در وجود ذیجود او به شک افتاده بود و ترک نماز و روزه کرده بود. «زن صدبار گفتم نترس، از جیغ…

    بیشتر بخوانید: نخ شور، نخ شیرین، خَرِ اربابی
    نخ شور، نخ شیرین، خَرِ اربابی
  • لیک لیکی و شب‌هایِ بلندِ زمستان.

    قلعه ی گالپاها «9»  اگر زن احمد‌آقا، تختِ مَشک، را نادیده بگیرم و بگذرم و از حوریة ناز دار، با عشوه و کرشمة ته کوچة بن بست، چشم بپوشم، همة زن‌هائی که من تا آن‌روز دیده و شناخته بودم، همدوش مردها کار می‌کردند.مادرم اگر چه مانند زن‌های همسایه و سایر زن‌های زحمتکش رعیّت، به دشت و صحرا نمی‌رفت، از رموز کشت و کار، وجین و خوشه چینی و درو و پشته کشی سر رشته‌ای نداشت و اگر چه تا آخر عمر حتا یک بار سوار الاغ نشد و به سر جالیز نیامد، ولی سرتاسر سال، زمستان و تابستان، بهار و…

    بیشتر بخوانید: لیک لیکی و شب‌هایِ بلندِ زمستان.
  • دیدار و گفتگو حسین دولت آبادی و آقای جلال علوی نیا

    بیشتر بخوانید: دیدار و گفتگو حسین دولت آبادی و آقای جلال علوی نیا
  • گفتگو با رادیو همبستگی

    بیشتر بخوانید: گفتگو با رادیو همبستگی
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی

     هنر همیشه، هنر مردمانی خاص در مرحلة مشخصی از تحوّل تاریخی است «بلینسکی» کمال رفعت صفائی، یکی از چهره‌های درخشان شعر معاصر ایران در آغاز جوانی و در اوج شکوفائی، در انزوایِ تبعید، در اتاقکی پر از دارو و دلتنگی، با درد و رنجی مداوم و جانکاه، آرام آرام تکیده و تکیده‌تر شد و پس از سه سال مقاومت در برابر بیماری سرطان، سرانجام در تابستان سال 1994 میلادی از پای در آمد و چشم بر جهان ما فرو بست. از آن روزگار بیش از بیست و چهار سال می‌گذرد و در این مدّت من هر‌بار به مناسبتی، از «کمال»…

    بیشتر بخوانید: مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
    مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • دیزباد، بازی با دم شیر

    قلعة گالپاها «8» خانه کربلائی عبدالرسول دلاک نمونة خانه‌هایِ حاشیة کویر بود، با آن بادگیر بلند و سردخانه، اتاق نشیمن، شاه نشین، هشتی و قهوه‌خانه که بین اتاق نشیمن و شاه نشین واقع شده بود و این‌همه نزدیک به‌ یک متر از‌کف حیاط کرسی داشت. مطبخِ خانه را کنار دالانی ساخته بودند که در انتها، در سمت راست، به‌محوطه‌ای رو باز می‌رسید. تنور به پشت دیوار اتاق نشمین چسبیده بود و دَرِ آغل گوسفندها به این محوطة کوچک باز می‌شد. مادرم اجاقی در انتهایِ دالان، کنار آخُر درست کرده بود و به ‌جای مطبخ از آن استفاده می‌کرد. مطبخ انبار غلّه…

    بیشتر بخوانید: دیزباد، بازی با دم شیر
  • کمال رفعت صفائی

    مقدمه

    بیشتر بخوانید: کمال رفعت صفائی
    کمال رفعت صفائی
  • شاخ بزُ بر کمر من، به خیال خنجر من

    قلعه ی گالپاها «7» شعرها و افسانه‌ها مانند سنگ نوشته‌های قدیمی و تاریخی بر لوح حافظه‌ام حک می‌شدند تا در بزرگسالی، در موقعیّت‌های باریک و مشابه به یاد دلاک تیزهوش می‌افتادم، شعری از خاطرم می‌گذشت، یا صحنه‌ای در منظرم جان می‌گرفت و تا سال‌های دور، تا قلعة گالپاها، تا دخمة فاطمه بیگم می‌رفتم و یا نور فانوس مسّن را روی برف‌های نرم دنبال می‌کردم، یک‌دم در آستانه مردّد می‌ماندم و بعد با او به زیر کرسی سرد می‌خزیدم. مسّن به مدرسه نمی‌رفت و حتا به مکتب فاطمه بیگم نمی‌آمد. شاید اگر آن پیر زن منحوس به او روی خوش نشان…

    بیشتر بخوانید: شاخ بزُ بر کمر من، به خیال خنجر من
  • طوطیان شکر شکن ملاّ چروی

    قلعه ی گالپاها «6» ماجرای زنبور و معاملة مرد غریبه، داستانِ طنزآمیزی بود که من از زبان زن علی‌سیرضا شنیدم و تا سال‌های سال فراموش نکردم. شاید راز ماندگاری قصّه، در انسجام، اختصار و طنزی بود که با مهارت و ظرافت در تار و پود آن تنیده شده بود. شاید راز ماندگاری آن قصه در شیوة روایت و طرز بیان استادانة زن علی سیرضا بود که با سایر قصه گوها تفاوت اساسی داشت. چرا، چون ملا چروی، همسایة ما، داستان‌های زیادی از ماجراهایِ امیرارسلان نامدار، حسین کرد شبستری، سمک عیار و ملک جمشید نقل کرده بود، ولی هیچ‌کدام مانند قصّة…

    بیشتر بخوانید: طوطیان شکر شکن ملاّ چروی
  • میراث ماندگار

    قلعه ی گالپاها «5» جشن ختنه سوری من ساده برگزار شد و تا آن‌جا که به یاد دارم، شور و شوق زیادی بر نیانگیخت. استاد کربلائی عبدالرسول اگر چه مدام تکرار می‌کرد که برایِ پولِ مردم کیسه ندوخته بود و با آن شاهی صناری که به این مناسبت جمع شده بود، تغییری در زندگی ما به وجود نمی‌آمد، ولی به عقیدة مادرم که مقتصد بود و همیشه خطِ دنیا را دور می‌کشید، حتا آن مبلغ ناچیز غنیمت بود و نباید ناشکری می‌کرد. پدرم انگار چیزی نمی‌شنید، کربلائی اسکناس‌های کهنه، مچاله شده و چرک یک تومنی و دو‌تومنی را از زیر…

    بیشتر بخوانید: میراث ماندگار
  • ز آب خُرد ماهی خُرد خیزد

    قلعه ی گالپاها (4) نور چراغ پیه سوز به سختی صحن گرد حمام را روشن می‌کرد و مردها در بخار مانند اشباح به نظر می‌رسیدند. اشباح و هراس! من در این حمام با هراس آشنا شدم و ترس را در زوایای تاریک و پر ابهام صحن آن شناختم. از مادرم و همسایه‌ها شنیده بودم که اجنّه در حمّام و در ته چاه زندگی می‌کردند؛ وحشت از اجّنه تا اعماق روح‌ام نفوذ کرده بود، تا مدت‌ها از تاریکیِ شب، از چاه، از حمّام و از صداهای موهومی که زیر طاق بلند آن می‌پیچید، می‌ترسیدم. حتا درکنار پدرم از آن موجودات موذی…

    بیشتر بخوانید: ز آب خُرد ماهی خُرد خیزد
    ز آب خُرد ماهی خُرد خیزد
  • مریم مجدلیّه

    ناشر: نشر مهری، انگلیس Mehri Publication <info@mehripublication.com فصلی از رمان مریم مجدلیه من در صف تظاهرات و در عزاخانه بزرگ شدم زندگی و زمانه سراسر سیاه و عزادری بود و من در صف تظاهرات و عزاخانه بزرگ می‌شدم و دلخوشی‌ام این بود که هر از‌‌ گاهی عکس‌ام را توی روزنامه‌ها می‌دیدم و به همسایه‌‌ها نشان می‌دادم. مادرم خیلی زود به منظور امام امت از اسلام عزیز پی برده بود و در آن سال‌ها یک حزب‌الهیِ ناب، دو آتشه، کهنه‌ کار و حرفه‌ای از آب در آمده بود: «حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله» اسلام!! مردم، میهن و جان و جیفة…

    بیشتر بخوانید: مریم مجدلیّه
    مریم مجدلیّه
  • مریم مَجدَلیّه

    از کجا به کجا رسیده بودم. پاره ای از رمان  « مریم مجدلیه» از کجا به کجا رسیده بودم؟ چرا آن‌همه از همه نفرت داشتم، چرا دنیا ناگهان تنگ، تاریک و خفقان‌آور شده بود و چرا نمی‌توانستم به‌راحتی نفس بکشم، چرا از جوانک پرسیده بودم: جا داری؟! من که فاحشه نبودم،  انتقام؟ قرار بود از چه‌ کسی انتقام بگیرم، از مادرم، از آخوند عمامه مشکی، از حاجی‌آقا، از عادل‌آقا، از دنیا یا از خودم؟ راستی چکار می‌خواستم بکنم؟ کینه و نفرت مرا تا به کجاها برده بود. تا کجا؟ «خانم، اگه بازم به چیزی احتیاج داشتین، من…» نه، به یاد…

    بیشتر بخوانید: مریم مَجدَلیّه
    مریم مَجدَلیّه
  • روز پنجاه هزار سال

              بگذار‌‌ جُل و پَلاسم را از قصرفيروزه بردارم و پاي چراغ هاي زنبوري بنشينم و دو باره از اوّل شروع كنم. دوران تازه اي را از سر گذرانده بودم. دوراني كه مانند روز محشر پنجاه هزار سال طول كشيده بود. هاجركلانتر مي گفت: معراج، روز قيامت، روز پنجاه هزار سال است. مي گفت روز محشر خورشيد به سقف آسمان مي چسبد و از جا جنب نمي خورد. مي گفت همين كه سر از خاك بر داشتي، نكير و منكر نامة اعمالت را به دستت مي دهند و تو را مي فرستند ته صف تا منتظر نوبت بماني و از پل…

    بیشتر بخوانید: روز پنجاه هزار سال
  • روزِ پنجاه هزار سال

            فصلی از جلدِ دومِ رمانِ «گُدار»   بگذار‌‌ جُل و پَلاسم را از قصرفيروزه بردارم و پاي چراغ هاي زنبوري بنشينم و دو باره از اوّل شروع كنم. دوران تازه اي را از سر گذرانده بودم. دوراني كه مانند روز محشر پنجاه هزار سال طول كشيده بود. هاجركلانتر مي گفت: معراج، روز قيامت، روز پنجاه هزار سال است. مي گفت روز محشر خورشيد به سقف آسمان مي چسبد و از جا جنب نمي خورد. مي گفت همين كه سر از خاك بر داشتي، نكير و منكر نامة اعمالت را به دستت مي دهند و تو را مي فرستند ته صف…

    بیشتر بخوانید: روزِ پنجاه هزار سال
    روزِ پنجاه هزار سال
  • رو خوانی کتاب ایستگاه باستیل – حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: رو خوانی کتاب ایستگاه باستیل – حسین دولت‌آبادی
  • رو خوانی کتاب ایستگاه باستیل – حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: رو خوانی کتاب ایستگاه باستیل – حسین دولت‌آبادی
  • خوان هفتم

    فصلی از رمان گدار ( جلد سوم)   تا به ولايت آنکارا برسم  و به رازِ شباهتِ مرغکِ مينا و فلک پي ببرم و رمز « گل مينا!» را کشف کنم، هفت سال  به درازا كشيد. هفت سال بعداز اعدام صابر نقره فام، نويسندة ميانه سال مهمانخانه پرده از رازها برداشت و سردار سرخ پوست را حيران به جا گذاشت. نويسنده را گويا جمال به استقبال ما فرستاده بود و خودش رو پنهان کرده بود. نويسندة مهمانخانه، به بهانة بيماری «آقای ايّوب چکنی!» من و مينا را با آسانسور به طبقة چهارم برد و مثل آشناهای چندين و چند ساله از ما پذيرائی کرد. نويسندة خوش رو و خوش مشرب مهمانخانه من و مينا را به نام و نشان می شناخت و مدام با شوق و شيفتگی به مينا نگاه می کرد و زير لب می گفت: « چه شباهت غريبی!»  می بينی؟ …

    بیشتر بخوانید: خوان هفتم
    خوان هفتم
  • ادبیات تبعید: “خون اژدها” تازه‌ترین رمان حسین دولت‌آبادی

    کتاب “خون اژدها” تازه‌ترین رمان حسین دولت‌آبادی، نویسنده ایرانی ساکن پاریس از سوی نشر مهری در سال 2018 منتشر شده است. حسین دولت‌آبادی در گفت‌ وگو با بخش فارسی رادیو بین‌المللی فرانسه با خواندن بخش‌هایی از این رمان درباره چگونگی نوشتن آن توضیح می‌دهد. حسین دولت آبادی  سال ۱۹۸۹ میلادی به عضویت کانون نویسندگان ایران «در تبعید» در آمده و چند دوره مسئولیت دبیری این کانون را بر عهده داشته است. از این نویسنده تاکنون رمان‌های کبودان، « دو جلد»، «در آنکارا باران می‌بارد»، گُدار « سه جلد»، «باد سرخ»، «چوبین در»، زندان سکندر « سه جلد»، «دارکوب» و «مریم…

    بیشتر بخوانید: ادبیات تبعید: “خون اژدها” تازه‌ترین رمان حسین دولت‌آبادی
    ادبیات تبعید: “خون اژدها” تازه‌ترین رمان حسین دولت‌آبادی
  • دیدار، حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: دیدار، حسین دولت‌آبادی
  • دیدار، حسین دولت‌آبادی

    بیشتر بخوانید: دیدار، حسین دولت‌آبادی
  • گفتگوی تلویزیونی با هدی سجادی

    بیشتر بخوانید: گفتگوی تلویزیونی با هدی سجادی
    گفتگوی تلویزیونی با هدی سجادی
برگه قبلی
1 … 10 11 12 13 14 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • ترازوی گاچی
  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme