-
-
باد و بیرق و بیتوته
بیشتر بخوانید: باد و بیرق و بیتوتهقلعه ی گالپاها – فصل21 «یا سیدالشهدا…!» با ناله و استغاثة دردمند میانه مرد شاره دلبری و صدای رگه دار شاگرد راننده که از زوّار «گنبد نمائی» طلب میکرد، از خواب بیدار شده بودم، در جستجوی گنبد و گلدسته و بارگاه به هر سو گردن میکشیدم و نمییافتم. اتوبوس زوّار آخر شب به مقصد رسیده بود؛ شهر خاموش بود، دکّهها بسته، خیابانها خلوت، زوّار خوابآلود و راننده خسته و خمار. «السلام و علیک یا سیدالشهدا.» رسیده بودیم و من به دنبال رویائی میگشتم که شبهای زیادی روی خرمنکوب، در خیالِ آن دورِ خرمن چرخ زده بودم. کربلا تا آن شب…
-
گذر از جنگل مولا
بیشتر بخوانید: گذر از جنگل مولاقلعه ی گالپاها- فصل 20 سفر دور و دراز آغاز شده بود و معلوم نبود کی به پایان میرسید. در آغاز راه، مسافرها، همه هیجانزده، سرخوش، سر دماغ بودند و همهمه میکردند. چاووش، آن آخوند عمامه سفید کنار راننده، دم به دم چاووشی میخواند و زوّار به درخواست شاگرد شوفر، پی درپی صلوات میفرستادند. مدتی بعد، خرناسة گوشخراش موتور و خشخش چرخها بر شن ریزههای جاّده، جایِ نوحه خوانی و چاووشی را گرفت و پچپچه، همهمه، تب و تاب زوّار به مرور فروکش کرد. سفر کربلا آغاز شده بود، اتوبوس لکنته، زیر آنهمه بار، خرناسه میکشید و روی جادة شوسة…
-
منزل ششم
بیشتر بخوانید: منزل ششم(فصلی از رمان باد سرخ) سوت ممتـد آن قطـار لکنته که از دلِ شبِ تاريک میگذرد، به نالة انسانی شباهت دارد که زير شکنجه از درد بی طاقـت شده است. آری، زوزة ممتد قطار همواره درد و رنج انسانی ستمديده را به ذهن صحرا متبادر میکند، بغض بيخ گلويش را میفشارد و اندوهی عميق به سراغاش میآيد. شايد اگر برايش مقدور میبود، سر به دشت و بيابان میگذاشت و مانند آن غول آهنی زوزه میکشيد و غم و اندوه ساليان را از صندوق سينه بيرون میريخت. گيرم صحرا هميشه در گلو و خاموش گريه میکند، سالها در خلوت خانه و خاموش گريه کرده است، در…
-
سری به نیزه، به خواهر نظارهای دارد (1)
بیشتر بخوانید: سری به نیزه، به خواهر نظارهای دارد (1)قلعة گالپاها- فصل 19 سالها پیش از این که گذرم به زندان بیفتد و زمان پشت میلهها از حرکت بماند و نفسام ناگهان در سینهام گره بخورد، به وجود زمان و به خیره سری و لجاجت آن پیبرده بودم. در سرجالیز، روزهای بلند تابستان تا شب میشدند، یک قرن بر من میگذشت و جانام به لبام میرسید. رزوهائی که برّه و بزغالهها را به بیابان، به چرا میبردم، خورشید به سقف آسمان میچسبید و از جا جنب نمیخورد؛ با اینهمه، هیچکدام قابل قیاس با شب و روزهائی نبودند که با خرمنکوب، دور خرمن گندم چرخ میزدم و چرخ میزدم و…
-
-
رویاهایِ پیش از سفر
بیشتر بخوانید: رویاهایِ پیش از سفرقلعه ی گالپاها- فصل 18 کربلائی عبدالرسول دلاک اگر چند بستی شیرة تریاک میکشید و یا اگر یک ماش شیره بالا میانداخت، نشئه و سر دماغ میشد، با صدای دلنشینی آواز میخواند و یا با سرخوشی شعری را زیر لب زمزمه میکرد. شعرها همیشه به مناسبت بودند و خبر از اتفاقی میدادند که در گذشته رخ داده بود و میباید از گذشتِ روزگار میآموختی و یا، قرار بود در آینده رخ میداد و یا بهزودی این اتفاق، میافتاد. غرض هر بار که صحبت زیارت پیش میآمد، پدرم که ایمانِ قرص و محکمی نداشت و مدام در مرز باور و شک…
-
بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین
بیشتر بخوانید: بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببینقلعة گالپاها فصل «17» من چپ دست بودم؛ علیحُر، یکبار سر سفره بهمن سیلی زده بود و چکنی با ترکة نمدار انار کف دستام را کبود کرده بود، گیرم سیلی برادر و تنبیه معلم افاقهای نبخشیده بود؛ «چپ دست» باقیمانده بودم و از این گذشته، با پایِ چپام تُپُق میزدم. من هر سال، در فصل گرما، پا برهنه به سر جالیز و دشت و بیابان میرفتم و یا تویِ کوچههای خاکی و گودالها با بچّهها بازی میکردم؛ سرگرم میشدم و تپق زدن را از یاد میبردم. گیرم ناخنِ انگشتِ همسایة شستام پس از مدتی لق میشد و به مرور…
-
آفتابِ داغِ تموز و سگهایِ تشنة یزید
بیشتر بخوانید: آفتابِ داغِ تموز و سگهایِ تشنة یزیدقلعة گالپاها چند سالی به درازا کشید تا فهمیدم چرا پدرم شبها به علیآباد میرفت و چرا مادرم هرگز، هرگز بهسر جالیز نمیآمد. آه مادر، مادر! دوری مادر عذابام میداد. روزها دلام برای مادرم تنگ میشد، بغض میکردم و ساعتها گریه در گلو، بر بام خانه بند چشم به راه مادرم مینشستم و به سراب بیابان خیره نگاه میکردم. سگهای تشنة یزید در آن دور دستها به دنبال آب میدویدند و قلب من با مشاهدة پرهیب لرزان هر رهگذری در آن کوره راه خاکی، به تپش میافتاد: «آه مادرم، مادرم…» گیرم هیچ زن و یا مرد الاغ سواری راهاش را…
-
خوابگاهِ خاکی و دغدغة مارِ زخمی
بیشتر بخوانید: خوابگاهِ خاکی و دغدغة مارِ زخمیقلعة گالپاها «14» تا سینه از خاک برداشتم، تابستانها به سَرِ جالیز و یا سَرِ بندهای پشتآو میرفتم و شبها با برادرم نورالله، توی خوابگاه، نزدیک «خانهبند» میخوابیدم. ما هر سال، با خاک نرم تختگاهی درست میکردیم؛ دمِ غروب لحاف و تشک کهنه و مندرسمان را از خانه بند و از سایه بر میداشتیم؛ روی آن تختِ صاف میانداختیم و زیر آسمانِ پر ستارة حاشیة کویر دراز میکشیدیم. کربلائی عبدالرسول دلاک، شب ها، پیش از خواب به علیآباد میرفت سری به شیره کشخانة ننة کلثوم کچل میزد و اغلب دیر وقت بر میگشت و گاهی بر نمیگشت. از جالیز ما…
-
گذر از قلعة سیّدها و دیدارِ یاور
بیشتر بخوانید: گذر از قلعة سیّدها و دیدارِ یاورقلعه ی گالپاها «13» سکنة قلعة سیّدها سالها پیش کوچ کرده بودند و آن خانههای دو اشکوبه متروک مانده بود. سقف اتاقها و دیوارهای طبقة دوم تپیده بود و به مرور مخروبه شده بود، ولی اتاقهای طبقة همکف آسیبی ندیده بودند و از گزند برف و باران درامان مانده بودند. من تا مدتها از ویرانههای قلعة سیدها، از خیل خفاشهائی که روزها، در تاریکی اتاقهای خالی و متروک از سقف آویزان بودند؛ از اجنة نامرئی که به روایت گالپاها، توی چاهها و در گوشه و کنار خلوت و خاموش خرابهها زاد و ولد میکردند و اینجا و آنجا پرسه میزدند،…
-
چوولی چِغَر و بچّههایِ گرگ
بیشتر بخوانید: چوولی چِغَر و بچّههایِ گرگقلعه ی گالپاها «12» خواهرم آخر بهار، در یک روز گرم و آفتابی به دنیا آمد و من در آن روز با چلچراغ، همسر برادر بزرگام محمدرضا، عروس زیبای کربلائی عبدالرسول آشنا شدم و قهقهة خندة شاد او را هرگز از یاد نبردم: «زن دائی، این چیه به دنیا آوردی؟» من آن روز روی پلّه، جلو در اتاق شاه نشین نشسته بودم، صدای زنها را از پشت در میشنیدم، از شوخیها و حرفهای زنها پی به ماجرا میبردم و حدس میزدم چه حادثهای رخ داده بود؛ گیرم کسی بهپسر بچّة پنج سالهای که روی پلّه کز کرده بود، اهمیّت نمیداد؛…
-
اینجا برقص
بیشتر بخوانید: اینجا برقصزیباترین شعر حسن حسام، سر پر شور و زندگی شورانگیز اوست! اینجا برقص اثر تازهی «حسن حسام» شامل سه دفتر شعر است که به گمان من، براساس جوهر، محتوا و فضای شعرها نامگذاری شدهاند: دفتر اوّل: زخمهها، دفتر دوم: شعرهای خیابانی، دفتر سوم: آن سوی پرچین. نام کتاب: «اینجا برقص» نیز بنا به ادعایِ شاعر، ملهم از سخن مشهور کارل مارکس در کتاب هیژدهم برومراست که با مایهای از عرفان، به زبان شعر بیان شده و در آغاز این کتاب آمدهاست: پیر ما گفت: ای یار گل همینجاست اینجا برقص حلاج وار حتا در پایِ دار من سالها پیش، در…
-
-
-
کهکشانِ سرخ و وَلوِلة ستارهها
بیشتر بخوانید: کهکشانِ سرخ و وَلوِلة ستارههاقلعه ی گالپاها «11» اربابهای قلعة گالپاها از مدتها پیش به شهر کوچ کرده بودند و خانههای درندشت آنها واگذار شده بود. اربابهای قلعه در مقام مقایسه با ملاکین بزرگ ایران که هرکدام چندین و چند پارچه آبادی داشتند، خرده مالک به حساب میآمدند. با اینهمه، در آن ولایت به کسانی خرده مالک میگفتند که صاحب چند اشک آب و چند جریب زمین حاصلخیز بودند. خرده مالکهایِ قلعه همزمان با کم شدن آب قنات، سال بهسال مفلستر میشدند؛ با این وجود هنوز با جانسختی به زمین چسبیده بودند؛ سماجت و مقاومت میکردند. در این میان، «صولت» اگر چه خانة بزرگی…
-
گوساله به بویِ سبزه میگردد باز
بیشتر بخوانید: گوساله به بویِ سبزه میگردد بازقلعه ی گالپاها «2» قلعه روز بهروز در چشم من بزرگتر میشد و جای بیشتری توی ذهنام باز میکرد. همسایههای ما به مرور از تاریکی و ابهام بهدر میآمدند و هر کدام نام و نشانی مییافتند و اسمها، شکل، شمایل و قیافهها و رفتار آدمها کم کم در خاطرم نقش میبست تا سالها بعد، در این گوشة دنیا، با حسرت و اندوه و یا لبخند به یاد میآوردم. آفاق، همسایة رو بهروئی، هر از گاهی به خانة ما میآمد و دستی زیر بال مادرم میگرفت. آفاق، زنِ عظیم، تُپُلی، خپل و کوتاه قد و به قول پدرم، پاچه به کون…
-
در بندر کویر، دیمی بزرگ شدم
بیشتر بخوانید: در بندر کویر، دیمی بزرگ شدمقلعه ی گالپاها «3» در آن دیار، بذر دیم را به امید پروردگار روی زمین میپاشیدند و چند ماهی دل به آن خوش میکردند. رشد گندم و جو یا خربزه و هندوانة دیم بستگی به سال داشت. اگر آسمان حاشیة کویر کَرَم میکرد و زمستان برف و بهار باران میبارید، گندم یا جو سر از خاک به در میآورد، ریشهاش نم زمین را میمکید و میبالید؛ ولی اگر به قول گالپاها، روسها ابرهای بار دار را از آسمان میدزدیدند و به روسیّه میبردند؛ اگر خشک سالی میشد، بوتههای خربزه و هندوانة دیمی زیر آفتاب داغ حاشیة کویر میپژمردند و بوتههای…
-
نخ شور، نخ شیرین، خَرِ اربابی
بیشتر بخوانید: نخ شور، نخ شیرین، خَرِ اربابیقلعه ی گالپاها «10» … به باور مادرم، اگر کربلائی عبدالرسول تارکالصلات نبود؛ اگر از خدا رو برنگردانده بود، اگر مثل همة مردم نماز میخواند، لابد صبح زود از خواب بیدار میشد، دو رکعت واجب را به جا میآورد و بعد، سر فرصت به کارهایش میرسید. مادرم انگار متوجه نشده بود که کربلائی از آنجا که شبها نشئة شیره بود و دیر میخوابید، صبحها به سختی از خواب بیدار میشد، و از آنجا که خیری از خدا ندیده بود، در وجود ذیجود او به شک افتاده بود و ترک نماز و روزه کرده بود. «زن صدبار گفتم نترس، از جیغ…
-
لیک لیکی و شبهایِ بلندِ زمستان.
بیشتر بخوانید: لیک لیکی و شبهایِ بلندِ زمستان.قلعه ی گالپاها «9» اگر زن احمدآقا، تختِ مَشک، را نادیده بگیرم و بگذرم و از حوریة ناز دار، با عشوه و کرشمة ته کوچة بن بست، چشم بپوشم، همة زنهائی که من تا آنروز دیده و شناخته بودم، همدوش مردها کار میکردند.مادرم اگر چه مانند زنهای همسایه و سایر زنهای زحمتکش رعیّت، به دشت و صحرا نمیرفت، از رموز کشت و کار، وجین و خوشه چینی و درو و پشته کشی سر رشتهای نداشت و اگر چه تا آخر عمر حتا یک بار سوار الاغ نشد و به سر جالیز نیامد، ولی سرتاسر سال، زمستان و تابستان، بهار و…
-
-
-
مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
بیشتر بخوانید: مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادیهنر همیشه، هنر مردمانی خاص در مرحلة مشخصی از تحوّل تاریخی است «بلینسکی» کمال رفعت صفائی، یکی از چهرههای درخشان شعر معاصر ایران در آغاز جوانی و در اوج شکوفائی، در انزوایِ تبعید، در اتاقکی پر از دارو و دلتنگی، با درد و رنجی مداوم و جانکاه، آرام آرام تکیده و تکیدهتر شد و پس از سه سال مقاومت در برابر بیماری سرطان، سرانجام در تابستان سال 1994 میلادی از پای در آمد و چشم بر جهان ما فرو بست. از آن روزگار بیش از بیست و چهار سال میگذرد و در این مدّت من هربار به مناسبتی، از «کمال»…
-
دیزباد، بازی با دم شیر
بیشتر بخوانید: دیزباد، بازی با دم شیرقلعة گالپاها «8» خانه کربلائی عبدالرسول دلاک نمونة خانههایِ حاشیة کویر بود، با آن بادگیر بلند و سردخانه، اتاق نشیمن، شاه نشین، هشتی و قهوهخانه که بین اتاق نشیمن و شاه نشین واقع شده بود و اینهمه نزدیک به یک متر ازکف حیاط کرسی داشت. مطبخِ خانه را کنار دالانی ساخته بودند که در انتها، در سمت راست، بهمحوطهای رو باز میرسید. تنور به پشت دیوار اتاق نشمین چسبیده بود و دَرِ آغل گوسفندها به این محوطة کوچک باز میشد. مادرم اجاقی در انتهایِ دالان، کنار آخُر درست کرده بود و به جای مطبخ از آن استفاده میکرد. مطبخ انبار غلّه…
-
-
شاخ بزُ بر کمر من، به خیال خنجر من
بیشتر بخوانید: شاخ بزُ بر کمر من، به خیال خنجر منقلعه ی گالپاها «7» شعرها و افسانهها مانند سنگ نوشتههای قدیمی و تاریخی بر لوح حافظهام حک میشدند تا در بزرگسالی، در موقعیّتهای باریک و مشابه به یاد دلاک تیزهوش میافتادم، شعری از خاطرم میگذشت، یا صحنهای در منظرم جان میگرفت و تا سالهای دور، تا قلعة گالپاها، تا دخمة فاطمه بیگم میرفتم و یا نور فانوس مسّن را روی برفهای نرم دنبال میکردم، یکدم در آستانه مردّد میماندم و بعد با او به زیر کرسی سرد میخزیدم. مسّن به مدرسه نمیرفت و حتا به مکتب فاطمه بیگم نمیآمد. شاید اگر آن پیر زن منحوس به او روی خوش نشان…
-
طوطیان شکر شکن ملاّ چروی
بیشتر بخوانید: طوطیان شکر شکن ملاّ چرویقلعه ی گالپاها «6» ماجرای زنبور و معاملة مرد غریبه، داستانِ طنزآمیزی بود که من از زبان زن علیسیرضا شنیدم و تا سالهای سال فراموش نکردم. شاید راز ماندگاری قصّه، در انسجام، اختصار و طنزی بود که با مهارت و ظرافت در تار و پود آن تنیده شده بود. شاید راز ماندگاری آن قصه در شیوة روایت و طرز بیان استادانة زن علی سیرضا بود که با سایر قصه گوها تفاوت اساسی داشت. چرا، چون ملا چروی، همسایة ما، داستانهای زیادی از ماجراهایِ امیرارسلان نامدار، حسین کرد شبستری، سمک عیار و ملک جمشید نقل کرده بود، ولی هیچکدام مانند قصّة…
-
میراث ماندگار
بیشتر بخوانید: میراث ماندگارقلعه ی گالپاها «5» جشن ختنه سوری من ساده برگزار شد و تا آنجا که به یاد دارم، شور و شوق زیادی بر نیانگیخت. استاد کربلائی عبدالرسول اگر چه مدام تکرار میکرد که برایِ پولِ مردم کیسه ندوخته بود و با آن شاهی صناری که به این مناسبت جمع شده بود، تغییری در زندگی ما به وجود نمیآمد، ولی به عقیدة مادرم که مقتصد بود و همیشه خطِ دنیا را دور میکشید، حتا آن مبلغ ناچیز غنیمت بود و نباید ناشکری میکرد. پدرم انگار چیزی نمیشنید، کربلائی اسکناسهای کهنه، مچاله شده و چرک یک تومنی و دوتومنی را از زیر…
-
ز آب خُرد ماهی خُرد خیزد
بیشتر بخوانید: ز آب خُرد ماهی خُرد خیزدقلعه ی گالپاها (4) نور چراغ پیه سوز به سختی صحن گرد حمام را روشن میکرد و مردها در بخار مانند اشباح به نظر میرسیدند. اشباح و هراس! من در این حمام با هراس آشنا شدم و ترس را در زوایای تاریک و پر ابهام صحن آن شناختم. از مادرم و همسایهها شنیده بودم که اجنّه در حمّام و در ته چاه زندگی میکردند؛ وحشت از اجّنه تا اعماق روحام نفوذ کرده بود، تا مدتها از تاریکیِ شب، از چاه، از حمّام و از صداهای موهومی که زیر طاق بلند آن میپیچید، میترسیدم. حتا درکنار پدرم از آن موجودات موذی…
-
مریم مجدلیّه
بیشتر بخوانید: مریم مجدلیّهناشر: نشر مهری، انگلیس Mehri Publication <info@mehripublication.com فصلی از رمان مریم مجدلیه من در صف تظاهرات و در عزاخانه بزرگ شدم زندگی و زمانه سراسر سیاه و عزادری بود و من در صف تظاهرات و عزاخانه بزرگ میشدم و دلخوشیام این بود که هر از گاهی عکسام را توی روزنامهها میدیدم و به همسایهها نشان میدادم. مادرم خیلی زود به منظور امام امت از اسلام عزیز پی برده بود و در آن سالها یک حزبالهیِ ناب، دو آتشه، کهنه کار و حرفهای از آب در آمده بود: «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» اسلام!! مردم، میهن و جان و جیفة…
-
مریم مَجدَلیّه
بیشتر بخوانید: مریم مَجدَلیّهاز کجا به کجا رسیده بودم. پاره ای از رمان « مریم مجدلیه» از کجا به کجا رسیده بودم؟ چرا آنهمه از همه نفرت داشتم، چرا دنیا ناگهان تنگ، تاریک و خفقانآور شده بود و چرا نمیتوانستم بهراحتی نفس بکشم، چرا از جوانک پرسیده بودم: جا داری؟! من که فاحشه نبودم، انتقام؟ قرار بود از چه کسی انتقام بگیرم، از مادرم، از آخوند عمامه مشکی، از حاجیآقا، از عادلآقا، از دنیا یا از خودم؟ راستی چکار میخواستم بکنم؟ کینه و نفرت مرا تا به کجاها برده بود. تا کجا؟ «خانم، اگه بازم به چیزی احتیاج داشتین، من…» نه، به یاد…
-
روز پنجاه هزار سال
بیشتر بخوانید: روز پنجاه هزار سالبگذار جُل و پَلاسم را از قصرفيروزه بردارم و پاي چراغ هاي زنبوري بنشينم و دو باره از اوّل شروع كنم. دوران تازه اي را از سر گذرانده بودم. دوراني كه مانند روز محشر پنجاه هزار سال طول كشيده بود. هاجركلانتر مي گفت: معراج، روز قيامت، روز پنجاه هزار سال است. مي گفت روز محشر خورشيد به سقف آسمان مي چسبد و از جا جنب نمي خورد. مي گفت همين كه سر از خاك بر داشتي، نكير و منكر نامة اعمالت را به دستت مي دهند و تو را مي فرستند ته صف تا منتظر نوبت بماني و از پل…
-
روزِ پنجاه هزار سال
بیشتر بخوانید: روزِ پنجاه هزار سالفصلی از جلدِ دومِ رمانِ «گُدار» بگذار جُل و پَلاسم را از قصرفيروزه بردارم و پاي چراغ هاي زنبوري بنشينم و دو باره از اوّل شروع كنم. دوران تازه اي را از سر گذرانده بودم. دوراني كه مانند روز محشر پنجاه هزار سال طول كشيده بود. هاجركلانتر مي گفت: معراج، روز قيامت، روز پنجاه هزار سال است. مي گفت روز محشر خورشيد به سقف آسمان مي چسبد و از جا جنب نمي خورد. مي گفت همين كه سر از خاك بر داشتي، نكير و منكر نامة اعمالت را به دستت مي دهند و تو را مي فرستند ته صف…
-
-
-
خوان هفتم
بیشتر بخوانید: خوان هفتمفصلی از رمان گدار ( جلد سوم) تا به ولايت آنکارا برسم و به رازِ شباهتِ مرغکِ مينا و فلک پي ببرم و رمز « گل مينا!» را کشف کنم، هفت سال به درازا كشيد. هفت سال بعداز اعدام صابر نقره فام، نويسندة ميانه سال مهمانخانه پرده از رازها برداشت و سردار سرخ پوست را حيران به جا گذاشت. نويسنده را گويا جمال به استقبال ما فرستاده بود و خودش رو پنهان کرده بود. نويسندة مهمانخانه، به بهانة بيماری «آقای ايّوب چکنی!» من و مينا را با آسانسور به طبقة چهارم برد و مثل آشناهای چندين و چند ساله از ما پذيرائی کرد. نويسندة خوش رو و خوش مشرب مهمانخانه من و مينا را به نام و نشان می شناخت و مدام با شوق و شيفتگی به مينا نگاه می کرد و زير لب می گفت: « چه شباهت غريبی!» می بينی؟ …
-
ادبیات تبعید: “خون اژدها” تازهترین رمان حسین دولتآبادی
بیشتر بخوانید: ادبیات تبعید: “خون اژدها” تازهترین رمان حسین دولتآبادیکتاب “خون اژدها” تازهترین رمان حسین دولتآبادی، نویسنده ایرانی ساکن پاریس از سوی نشر مهری در سال 2018 منتشر شده است. حسین دولتآبادی در گفت وگو با بخش فارسی رادیو بینالمللی فرانسه با خواندن بخشهایی از این رمان درباره چگونگی نوشتن آن توضیح میدهد. حسین دولت آبادی سال ۱۹۸۹ میلادی به عضویت کانون نویسندگان ایران «در تبعید» در آمده و چند دوره مسئولیت دبیری این کانون را بر عهده داشته است. از این نویسنده تاکنون رمانهای کبودان، « دو جلد»، «در آنکارا باران میبارد»، گُدار « سه جلد»، «باد سرخ»، «چوبین در»، زندان سکندر « سه جلد»، «دارکوب» و «مریم…
-
-
-





















