Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • بگذار برخیزد مردم بی لبخند   

    مادرم تا زنده بود می‌گفت: «پسرم، ناخن دست از غم بلند می‌شه، ناخن پا از شادی» از شما چه پنهان، این روزها در هزار توی گذشته‌ها به دنبال «شادی‌ ها» می‌گردم و در جستجوی لحظه‌های خوش، این‌جا و آن‌جا فانوس‌ام را بالا می‌گیرم؛ گیرم بی‌فایده. چون هر بار «غم‌ها» با بیرق سیاه سر راه‌ام سبز می‌شوند و مرا به سوی سرداب‌های تاریک و یخزده می‌برند. انگار شادی‌ مانند الکل فرّار است و بر خلاف غم و اندوه مدت زیادی در خاطر آدمی نمی‌ماند. نه، شادی‌ها مانند غم‌ها، شب‌ها به سراغ آدمی نمی‌آیند، به زیر بالش نمی‌خزند و او را بی‌خواب…

    بیشتر بخوانید: بگذار برخیزد مردم بی لبخند   
  • شکمبة گاو

    فصلی از «چکمة گاری» هوایِ دمِ غروب مه‌آلود و سرد بود و ذرّات ریز مه بر سر و رویم می‌بارید و اشیاء زیر نور چراغ‌های باریکه راه برق می‌زدند و هر از گاهی رهگذری با سگش از مه بیرون می‌آمد و می‌گذشت و دیگر هیچ! پیش از رسیدن به دهانة تونل، به خیابان اصلی پیچیدم و مثل هر‌روز غروب، راه‌ام را به سوی داروخانه و کوچه‌ای کج کردم که به محلة ما منتهی می‌شد. کارگرها از مدت‌ها پیش، اسفالت گوشة خیابان و پیاده رو را کنده بودند و لوله، بنش و خاک و خرده سنگ و خرت و پرت زنگ…

    بیشتر بخوانید: شکمبة گاو
  • پناهندة سیاسی یا مهاجر؟

    این یادداشت را در‌بهار سال 1986میلادی، یعنی دو سال پس از مهاجرت اجباری نوشته ام. در آن ایام، اگر چه دوستی می‌گفت که ما پانزده سال در این دیار ماندنی هستیم، ولی من باور نمی کردم، نه، هنوز امیدوار بودم که بزودی به وطن‌ام بر می‌گردم؛ در آن روزها هرگز گمان نمی‌کردم که اقامت ما در این گوشة دنیا اینهمه سال به درازا می‌کشید. باری، بعد از بیست و هشت سال این یادداشت ناتمام را در میان دستنوشته هایم دیدم و به‌یاد گذشته‌ها تایپ کردم و امروز، پس از سی و پنج سال دوری و تبعید، دوباره آن را خواندم…

    بیشتر بخوانید: پناهندة سیاسی یا مهاجر؟
  •  افسانة درخت و ديوباد

                                                                                                                                                                                                           …

    بیشتر بخوانید:  افسانة درخت و ديوباد
     افسانة درخت و ديوباد
  • گاهی سکوت جایز نیست

    از شما چه پنهان، از روستا تا اروپا، منزل به منزل راه پیموده‌ام و اینک به پایان راه، به‌ منزل آخر نزدیک شده‌ام. در این سفر طولانی و این راه دراز، دوستان و همراهان زیادی را از دست داده‌ام تا به خانة خلوت و خاموش تنهائی رسیده‌ام. بی سبب نیست که این روزها، گاه و بی‌‌‌گاه دست از کار می‌کشم، نگاه‌ام به راه می‌رود و آن عزیزان را به مرور به یاد می‌آورم و جایِ خالی آن‌ها با حزن و اندوهی ملایم احساس می‌کنم. نه، این روزها هیچ اتفاقی نمی‌افتد و هیچ حادثه‌ای در این زندگی آرام و یک‌نواخت رخ…

    بیشتر بخوانید: گاهی سکوت جایز نیست
    گاهی سکوت جایز نیست
  • … و اما از شگفتی‌های روزگار

    دیروز صبح جلد اول مجموعه آثار فدریکو گارسیا لورکا به دست‌ام رسید؛ نام مترجم، ناصر فرداد، را روی جلد دیدم و از شما چه پنهان، سر پا، مقدمه و شماری از شعرها را خواندم و بعد پشت پنجرة این اتاق دلگیر، رو به روی کاج پیر ایستادم و با شگفتی و حیرت جوان محجوبی را به یاد آوردم که نزدیک به بیست و شش یا بیست و هفت سال پیش با دعوتنامه‌ای که اینجانب ارسال کرده بودم، به اروپا آمده بود و من چند سال بعد او را در سویس دیده بودم و فهمیده بودم که شبانه روز زبان آلمانی…

    بیشتر بخوانید: … و اما از شگفتی‌های روزگار
    … و اما از شگفتی‌های روزگار
  • طاووس

    شب به آخر رسیده بود و نگهبان خسته و خواب آلود در حاشیة راهرو قدم می‌زد؛ هر بار که به در آن سلول انفرادی نزدیک می‌شد، مکثی می‌کرد، لبة کلاه آهنی‌اش را روی ابروها بالا می‌برد، روی پنجة پاها بلند می‌شد تا جائی که چانه‌اش به لبة دریچة کوچک می‌رسید، تا نزدیک آن چشم‌های سبز ترس خورده و بعد، با نوک سرنیزه چند ضربة یکنواخت و ملایم به میله‌ها می‌کوبید و نرم نرمک از مسیر نگاه زندانی دور می‌شد، بی‌‌آن که بداند و یا بفهمد چرا هر‌بار نزدیک آن در آهنی پا سست می‌کند و چرا نمی‌تواند به راحتی از…

    بیشتر بخوانید: طاووس
    طاووس
  • راز نگاه‌ها و کشف دست‌ها

    فصلی از « چکمۀ گاری» تا به یاد داشتم، مادرم در ولایت صبح زود از خواب بیدار می‌شد، دو رکعت واجب را به‌ جا می‌آورد؛ مدتی سر سجاده دو زانو می‌نشست، زیر لب ورد می‌خواند، تسبیح می‌چرخاند و با خدایش راز و نیاز می‌کرد. بعد از مهاجرت نیز نماز و روزة او ترک نشد؛ هر روز پیش از آن که لب حوض وضو بگیرد و اقامه ببندد، مرا از خواب بیدار می‌کرد و انگار بنا به تجربه به سراغ پدرم نمی‌رفت ؛ کربلائی عبدالرسول دلاک صبح‌ها سگِ درِ ‌جهنم بود و مادرم پس از سال‌ها زندگی مشترک جرأت نداشت «تارک‌الصلوات»…

    بیشتر بخوانید: راز نگاه‌ها و کشف دست‌ها
    راز نگاه‌ها و کشف دست‌ها
  • سرباز امام زمان

    فصلی از جلد اوّل «گدار» چند صباحي در قصر فيروزه ترك دنيا و مافيها گفته بودم و پاي گنبد و بارگاه امام هشتم مجاور شده بودم. هربار كه با قرآن زركوب از دم سلول آن ها رد مي‌شدم، پسرشاطر ليچاري مي‌پراند: «بارلها كه گربه عابد شد!» به گمانم‌ صابر و جمال روي همة زنداني‌ها اسم گذاشته بودند. معراج زمخشري دست به هر‌كاري مي‌زد، لقب تازه‌اي پيدا مي‌كرد: خَركُش، غول، سردار سرخ پوست و نبيرة مغول و «سرباز امام زمان!» چرا سرباز امام زمان؟ چون خوابنما شده بودم و توبه كرده بودم و نماز و روزه‌ام هرگز قضا نمي شد. عصرهاي جمعه…

    بیشتر بخوانید: سرباز امام زمان
    سرباز امام زمان
  • سرباز گمنام خاموش شد.   

    به یاد دوست دوست من، آن سرباز گمنام، مرد نازک اندامی بود که بیش از سی و سه سال در تبعید کار کرد و کار کرد و کار کرد و با آن خط خوشی داشت، سال‌ها حساب و کتاب  دخل و خرج دیگران را نگه داشت.دوست من، آن سرباز گمنام، مردی ریز نقش، خوش قلب، با گذشت و مهربانی بود که عمری سختی‌ها و دشواری‌های تبعید را با بردباری بی نظیری بر خودش هموار کرد و در خلوت رنج برد و رنج برد و رنج برد و هرگز و هرگز لب به شکوه و شکایت باز نکرد. دوست من، آن…

    بیشتر بخوانید: سرباز گمنام خاموش شد.   
    سرباز گمنام خاموش شد.   
  • بهار مرگبار

     اخم بر چهره نداشتن، از بی‌احساسی خبر می دهد، و  آنکه می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است.                 «برتولت برشت»                                                                بهار بی سر و صدا از راه رسیده‌است و با حیرت، در کوچه‌ها و خیابان‌های خالی و خلوت و خاموش شهرها و روستاها پرسه می‌زند و مبهوت و ناباور به‌ همه جا می‌نگرد: «راستی انسان‌ها کجا رفته‌اند؟ چرا کسی به پیشواز من…

    بیشتر بخوانید: بهار مرگبار
  • در حاشیه ی تبعید (*)

     تا در خویشتن خویش به غلط نیفتم ناگزیرم از چیزهای بی اهمیّت، به ظاهر بی اهمیّت شروع کنم. آخر همین جزئیّات زندگی ام را رقم می زنند و مانند موریانه ها مرا از دورن می جوند و می خورند. شاید دیگران چون من گرفتار این تارعنکبوت نباشند و یا با بند بازی خود را از بند برهانند، امّا من نمی‌توانم. مدام رشته‌های اعصابم مانند سیم های نازک تار می‌لرزدند و این آتشمار، نفرت، روی سینه ام چنبره زده است تا هردم نیشش را به قلبم فرو کند. آرواره هایم را بر هم می فشارم و شعر آن عزیز پاکباخته را…

    بیشتر بخوانید: در حاشیه ی تبعید (*)
    در حاشیه ی تبعید (*)
  • تابوتِ فرتوتِ ناخداعبید

    اگر از آسمان سنگ مي‌باريد، نماز جاشوها قضا نمي‌شد. در هر جا كه جايي براي خم و راست شدن بود، اقامه مي‌بستند و به نماز مي‌ايستادند. بالاي تختگاهي خن مسجدشان شده بود. باری، بعد از نماز صبح، در تاريك روشني لنگر كشيدند و به دريا زدند، از دريا نسيم خنكي مي‌وزيد و هواي سحر، نمدار و مرطوب گونه هاي جاشوها را مي‌نواخت. عبيد با همة نگراني هايش، نمي‌توانست بيشتر از اين «چدني ساز» را سر بدواند و او را معطل كند. گير افتاده بود. در آن حالي بود كه گه‌گاه هر‌آدمي عقلش را مي‌خورد و خودش را گم مي‌كند. زير…

    بیشتر بخوانید: تابوتِ فرتوتِ ناخداعبید
    تابوتِ فرتوتِ ناخداعبید
  • سفر

    سفر، نقل از مجموعه قصه  ایستگاه باستیل «چاپ اول»  روی جلد- اثر ایوب امدادیان  زیر نم نم باران از پی تابوت می‌رفتم. شعلة فانوس‌ها در دامنة تپه سو‌سو می‌زد، بیابان پر از همهمه بود و جغدی در خرابه‌های قبرستان شیون می‌کرد.، زن‌های شاهسون تابوت را زیر تک درخت خشکیدة کنار امامزاده گذاشتند. فانوسی را بر شاخة شکسته آویختند و به نماز ایستادند. گورکن‌کنارِ خاکِ نمدار سر لک نشسته بود و با دل انگشت روی ماسه‌های نرم خط می‌کشید. هاجر سَرِ کفن را باز کرد تا همسرش برای بار آخر رویِ معراج را ببیند و با او وداع کند. گل عنبر…

    بیشتر بخوانید: سفر
    سفر
  • همزبان

    نقل از مجموعه قصه ی «ایستگاه باستیل» التفات کردی همولایتی؟ از کسی پروا نداشت، مأمور دولت بود، شلتاق می‌کرد، منم آدم غریب، گفتم: « سرکار، به بابام ناروا نگو، تازه از دنیا رفته» التماس کردم، گفتم:  «سرکار جان، به اینجام نزن، گوش‌هام عیبناکه» انگار با دیوار حرف می‌زنم، باد به گلو انداخته بود و یِکّه می‌تازاند و فحش و کتره می‌داد: « همین شما ولگردها، مفتخورها، آبروی مملکت رو بردین» می‌بینی؟ ما کجا و مفتخوری کجا؟ بله؟ ما برای تن پروری خلق نشده‌ایم، نان یا‌مفت به مزاجمان سازگار نیست، التفات می‌کنی همولایتی؟ من این حرف‌ها را حالا دارم به شما…

    بیشتر بخوانید: همزبان
    همزبان
  • مصاحبه با رادیو زمانه

      1. آقای محمود دولت آبادی برادر بزرگ شماست. از نظر شخصی و خانوادگی، از همان کودکی، رابطه شما با او چگونه بود؟   برادرم محمود، هفت سال و چند ماه زودتر از من به دنیا آمده‌ و در نوجوانی، اگر اشتباه نکنم، در هفده یا هژده سالگی از ولایت کوچ کرد، چند صباحی در شهر سبزوار شاگرد سلمانی بود، بعد از مدتی به مشهد رفت و صاحبکارش «آقا تقی!!» او را با خودش به تهران برد و در آرایشگاه چلچله مشغول به کار شد. باری، با این فاصلة سنی و با آنچه که در بالا آمد، من و او…

    بیشتر بخوانید: مصاحبه با رادیو زمانه
  • نگاهی به مریم مجدلیه

    رمان “مریم مجدلیه” آخرین اثر حسین دولت‌آبادی است که در سال 1397 توسط انتشارات “مهری” لندن منتشر شده است.داستان، روایتی است تکان‌دهنده با نثری شیوا و حاوی نوآوری‌هایی کم نظیر در ادبیات معاصر فارسی. نویسنده‌ای مرد، حکایت زندگی یک زن را، از زبان و دیدگاه خودِ زن، بیان می‌کند و در این مسیر تابوهایی را نیز درهم می‌شکند. ترسیم زنی بسیار متفاوت با الگوهای متعارف جامعه از یک زن و تصویر رابطه همجنسگرایی بین دو زن از جمله این تابوشکنی‌ها می‌باشند. راویِ داستان زنی‌است که به سنت‌های جامعه چندان پایبند نیست. زنی که بی محابا خود را “هرزه‌گرد” می‌نامد و…

    بیشتر بخوانید: نگاهی به مریم مجدلیه
    نگاهی به مریم مجدلیه
  • چاهِ ویل

    گُدار ( سه جلد) فصلی از جلد نخست گدار جنازه ام را بار زدند و از قصر فيروزه بردند، پوست‌ام را چكمة گاري كردند، لاشه‌ام را به قناره كشيدند و از دخمه بيرون رفتند.  نمي‌دانم تا كي در كمركش تاريك چاه مي چرخيدم. نيمه‌ هاي شب به هوش آمدم. از سوزش آتش سيگار به  هوش آمدم. طرف گويا هوس كرده بود سيگارش را گوشة لب هايم خاموش كند. اشباحي در تاريك روشني پچ پچ مي‌كردند و انگار مرگ و زندگي‌ام را محك مي‌ زدند. گذارم به دبّاغخانه افتاده بود. جناب سرهنگ معاون فرمانده، فرزند نرينة هاجركلانتر را به دست آدم‌…

    بیشتر بخوانید: چاهِ ویل
    چاهِ ویل
  • جنایتکاران قابل دفاع و دلسوزی نیستد، حتا اگر جنایتکاران دیگری آن ها را به قتل برسانند

    آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم/ دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت زنده یاد حمید مومنی، (م. بید سرخی)، در جلسه‌ای به شوخی می‌گفت: « من بی طرفم، صد البته بی‌طرفی بی‌شرفی‌ست.». همة کسانی که آن روز عصر به سخنان او گوش می‌دادند، می‌دانستند که حمید بی‌طرف نبود. شاهد: چندی بعد، شنیدم که کسی او را لو داد و مأمورهایِ ساواک شاه از پنجرة طبقة دوم یا سوم آپارتمان مقابل، آن نازنین را جلو در خانه‌اش به رگبار بستند. باری، در این زمانة خونریز نمی‌توان بی‌طرف ماند و زبان در کام کشید و مهر برلب ها زد. خاموشی «روشنفکر!!»…

    بیشتر بخوانید: جنایتکاران قابل دفاع و دلسوزی نیستد، حتا اگر جنایتکاران دیگری آن ها را به قتل برسانند
  •  اژدهای کور

    رمان گدار، جلد سوم/ چاپ دوم- نشر مهری فصل «اژدهای کور» هلالِ نزارِ ماه و وزش مداوم باد منجيل و خروش هفت نارون؛ باغ متروک با بادها هم آواز شده بود، اشيا و اشجار جان گرفته بودند و از هر شيئی  صدائی در  می آمد.  خار  و خاشاک  در باد  می چرخيدند  و شاخ  و برگ  درخت ها  سرمست  و صوفيانه پيچ  و تاب می خوردند  و به آهنگ و آواز باد می رقصيدند. قوام دست روی شانه ام گذاشته بود و ماهيچه های گردنم را به نرمی و مهربانی مالش می داد: «اخوی، اخوی» در لحن  و نوازش های  برادرانة او سرزنشی ملايم نهفته بود. کدخدای سابق تمامی ماجرای جوال گندم و چشمبندی شعبده باز ولايت بادها را برايش نقل کرده بود و او از نامزدی من و دلارا خبر داشت. قوام از اين گله مند بود که راز زندگی دوست چند ساله اش را از زبان دشمن شنيده بود. که در تمام آن سال های دوستی و آشنائی رازهايم را…

    بیشتر بخوانید:  اژدهای کور
     اژدهای کور
  • تحصیل در شغال‌آباد

    قلعه ی گالپاها- فصل 30 مردم قلعة گالپاها و آبادی‌هایِ دامنة کوه میش، از دو دروازه وارد شهر سبزوار می‌شدند؛ از دروازه نیشابور و دراوزه سبریز و از همان راسته و مغازه‌های اطراف ‌اغلب نسیه و وعدة سرخرمن خرید می‌کردند. برادر بزرگ ما به مغازه‌های سبریز بدهکار شده بود، تا چند سال فقط از دروازه نیشابور به شهر می‌رفت و جانب احتیاط را نگه ‌می‌اشت. کربلائی عبدالرسول دلاک سلوک فرزند ارشدش را نمی‌پسندید و هر بار کاسبی سراغ او را می‌گرفت، از کوره به در می‌رفت و دندان بر‌دندان می‌سائید. آن‌ روز، برادر بزرگ بعد از کالشور و گندخانه، آن…

    بیشتر بخوانید: تحصیل در شغال‌آباد
    تحصیل در شغال‌آباد
  • بحرِ طویل

    قلعة گالپاها- 29 مردی را که شبانه توی نمد پیچیدند و با‌جیپ لکنتة خرده مالک به بیمارستان دولتی بردند، از طایفه و تبار «گوشی‌ها» و از خویشان نسبی کَرَم کور بود. حُر گویا جنازة مثله شده و نیمه‌ جان او را از معرکه به در برده بود و همراه خرده مالک تا شهر و بیمارستان رفته بود: «بابا، جایِ درست‌ قوم کَرَم دهن جیبشه، آش و لاش  شده، شک دارم زنده بمونه. مگه معجزه بشه.» بابا روی پلة ایوان هشتی نشسته بود و سیگار می‌کشید: «تازه اگه زنده بمونه، دیگه اون آدم سابق نمی‌شه» قوم و خویش کَرَم‌ کور اگر…

    بیشتر بخوانید: بحرِ طویل
  • کینه‌هایِ کور

    قلعة گالپاها- فصل 28 از ملا‌مندلی شنیده بودم که اگر قتلی در ولایتی رخ می‌داد، مردم آن دیار به نفرین ابدی گرفتار می‌شدند و هرگز روزِ خوش نمی‌دیدند. این اتفاق در قلعة گالپاها افتاد؛ هواداران و رعیّت آن «مردکة کلّه پرگوشت!!» صولت را روی قبرستان کهنة آبادی به طرز فجیعی به‌قتل رساندند. آن روز هوا ابری بود و یا آفتابی، به یاد ندارم، همین‌قدر می‌دانم که نزدیک غروب بود، هول و ‌هراس مانند دود در هوا و بالای بام‌ها می‌چرخید و زنی از راه دور، مانند کلاغی بیمزده، مدام جیغ می‌کشید: «آهای‌ی‌ی کشتن، آهای‌ی‌ی کشتن، کشتن…» جیغ گوشخراش کلاغ‌ توی…

    بیشتر بخوانید: کینه‌هایِ کور
  • شب و شرنگ و شوبازی

    قلعة گالپاها- فصل 27 شرنگ در فرهنگ‌ها به ‌معنای زهر، سّم و هر چیز تلخ آمده بود، گیرم در قلعة گالپاها، شرنگ جشنی بی‌چیز و مردانه بود که نوجوان‌ها و جوان‌ها هر ‌از گاهی در حیاط خاکی خانه‌ای بر ‌پا می‌کردند و شوبازی به نمایشی گفته می‌شد که بی‌شباهت به رو‌حوضی نبود و مطرب‌های شهری، وقتی در قلعة گالپاها به عروسی دعوت می‌شدند، شب‌ها، در فضای باز به‌ روی صحنه می‌بردند. در این جشن‌ها، دخترها و زن‌ها حضور نداشتند و یا دورادور در تاریکی می‌ایستادند؛ روشنائی را می‌پائیدند و‌ جلو نمی‌آمدند. دخترها و زن‌ها، یا به قول ملاابولقاسم، طایفة اناث،…

    بیشتر بخوانید: شب و شرنگ و شوبازی
    شب و شرنگ و شوبازی
  • کوچِ چلچله‌هایِ خانة ما

    قلعة گالپاها- فصل 26 … من در‌‌آن روزها نفهمیدم چه کسانی کربلائی عبدالرسول دلاک را به کدخدائی انتخاب و یا انتصاب کردند. تا آن‌جا که به‌ یاد دارم، خانة ما دو باره شلوغ شده بود. رعیّت، هواداران دو ارباب‌، صولت و دولت، در سال چند بار با چوب، چماق، چاقو و قداره به جان هم می‌افتادند، سر و دستی می‌شکستند؛ شماری شکایت به ژاندارمری می‌بردند؛ امنیّه‌ها به قلعة ما می‌آمدند و سراغ خانة کدخدا را می‌گرفتند. در این روزها، مادرم برای میهمان‌ها در مطبخ غذا می‌پخت و من در‌اتاق شاه‌نشین پذیرائی می‌کردم و اگر ضرورتی پیش می‌آمد، با همکاری پدرم…

    بیشتر بخوانید: کوچِ چلچله‌هایِ خانة ما
  • آدم ‌کلوخیِ میامی

    قلعة گالپاها کارفرماها، ارباب‌‌ها … من در سر‌تاسر عمرم، به اندازة موهای سرم صاحبکار، کارفرما و ارباب داشته‌ام، گیرم از هیچ‌کدام خاطرة خوشی به یاد ندارم، مگر صفدرآقا سایبانی و همسرش سارا. آن زن و شوهر مهربان انگار صاحب فرزندی نشده بودند، یا اگر فرزندی داشته بودند، از دنیا رفته بود و خانة درندشت آن‌ها خالی بود. ناگفته نماند، پس از سفرِ ییلاقی، بیماری و سرشاخ شدن فاطمة زهرا با ارباب فضل‌الله، شغل شریف «‌نان و گوشتی»؛  «خانه ‌شاگردی» را از دست دادم و به واسطة صاحبکار برادرم محمود، نزد صفدر آقا سایبانی، برادرِ صاحبِ سلمانی، مشغول به‌‌ کار شدم.…

    بیشتر بخوانید: آدم ‌کلوخیِ میامی
    آدم ‌کلوخیِ میامی
  • زغال اخته‌یِ ایوانِ کی

    قلعة گالپاها- فصل 24 شاید اگر کربلائی عبدالرسول به ‌یاد وطن نمی‌افتاد و ما را سر راه، به «ایوانِ‌‌کی» نمی‌برد، زیر دست رحمان دماوندی، بلورساز می‌شدم. شاطر شکراللهِ خیرخواه، به همین نیّت ناخن‌ام را در کارخانة بلور سازی بند کرده بود و من فرسنگ‌ها دور از قلعة گالپاها، درس و مشق و مدرسه را از یاد برده بودم و بر بام گردباد می‌رفتم. به ‌نظرم هیچ تمثیل و استعاره‌ای مانند  گردباد گویای وضعّیت ما نبود. بابا می‌چرخید و ما همراه او می‌چرخیدیم و «توّکل به خدا»، از این دیار به‌ آن دیار سفر می‌کردیم. کسی نمی‌‌‌دانست پشت پیشانی آن مرد…

    بیشتر بخوانید: زغال اخته‌یِ ایوانِ کی
  • روئین تنِ جاّدة ری

    قلعة گالپاها- فصل 23 زن همسایه معتقد بود که در «نجف اشرف» خداوند به خانوادة ما رحمت آورده بود، معجزه شده بود و فرزند دلبند فاطمه از حادثه جان به ‌سلامت برده بود. زن همسایه مصر بود که دستی غیبی مرا در میان زمین و آسمان گرفته بود و از مرگ نجات داده بود. گیرم من آن دست غیبی را ندیده بودم؛ از شما چه پنهان، وقتی روی شن ریزه‌ها با ملاج فرود آمدم، پتکی آهنی را انگار به پیشانی‌ام کوبیدند و از شدت درد بیهوش افتادم و تا مدتی هیچ چیزی ندیدم و نشنیدم. شاید اگر پیشانی‌ام به جدول…

    بیشتر بخوانید: روئین تنِ جاّدة ری
  • بارانِ بهاری و ناودانِ طلا

    قلعه ی گالپاها- فصل 22 چندین سال پیش، با میانه مردی آشنا شدم که از پلیس سیاسی صدام حسین گریخته بود و به کشور فرانسه پناه آورده بود. نام آوارة عراقی قصیم و یا چیزی مشابه آن بود. قصیم درکوفه به دنیا آمده بود؛ در بغداد بزرگ شده بود و مثل من در این گوشة دنیا، در تنهائی و‌ تبعید آرام‌ آرام پیر و فرسوده می‌شد. من هر بار او را جلو کافة محلّه می‌دیدم، به یاد سفر کربلا، نجف، ناودان طلا، مسجد کوفه، نذر و نیاز زوّار می‌افتادم. قصیم، آن مرد مغموم و سر به زیر روزها اغلب پشت…

    بیشتر بخوانید: بارانِ بهاری و ناودانِ طلا
  • رمان مریم مجدلیه، گفتگو با حسین دولت آبادی «نویسنده»

    بیشتر بخوانید: رمان مریم مجدلیه، گفتگو با حسین دولت آبادی «نویسنده»
    رمان مریم مجدلیه، گفتگو با حسین دولت آبادی «نویسنده»
  • رمان مریم مجدلیه، گفتگو با حسین دولت آبادی «نویسنده»

     

    بیشتر بخوانید: رمان مریم مجدلیه، گفتگو با حسین دولت آبادی «نویسنده»
  • ماه مجروح. مجموعه آثار کمال رفعت صفائی گفتگو با حسین دولت آبادی

    بیشتر بخوانید: ماه مجروح. مجموعه آثار کمال رفعت صفائی گفتگو با حسین دولت آبادی
    ماه مجروح. مجموعه آثار کمال رفعت صفائی گفتگو با حسین دولت آبادی
  • باد و بیرق و بیتوته

    قلعه ی گالپاها – فصل21 «یا سیدالشهدا…!» با ناله و استغاثة دردمند میانه مرد شاره دلبری و صدای رگه‌ دار  شاگرد راننده که از زوّار «گنبد نمائی» طلب می‌کرد، از خواب بیدار شده بودم، در جستجوی گنبد و گلدسته و بارگاه به هر سو گردن می‌کشیدم و نمی‌یافتم. اتوبوس زوّار آخر شب به مقصد رسیده بود؛ شهر‌ خاموش بود، دکّه‌ها بسته، خیابان‌ها خلوت، زوّار خواب‌آلود و راننده خسته و خمار. «السلام و علیک یا سیدالشهدا.» رسیده بودیم و من به‌ دنبال رویائی می‌گشتم که شب‌های زیادی روی خرمنکوب، در ‌خیالِ آن دورِ خرمن چرخ زده بودم. کربلا تا آن شب…

    بیشتر بخوانید: باد و بیرق و بیتوته
    باد و بیرق و بیتوته
  • گذر از جنگل مولا

    قلعه ی گالپاها- فصل 20 سفر دور و دراز آغاز شده بود و معلوم نبود کی به ‌‌پایان می‌رسید. در آغاز راه، مسافرها، همه هیجان‌زده، سرخوش، سر دماغ بودند و همهمه می‌کردند. چاووش، آن آخوند عمامه سفید کنار راننده، دم به دم چاووشی می‌خواند و زوّار به درخواست شاگرد شوفر، پی درپی صلوات می‌فرستادند. مدتی بعد، خرناسة گوشخراش موتور و خش‌‌خش چرخ‌ها بر ‌شن ریزه‌های جاّده، جایِ نوحه‌ خوانی و چاووشی را گرفت و پچپچه، همهمه، تب و تاب زوّار به‌ مرور فروکش ‌کرد. سفر کربلا آغاز شده بود، اتوبوس لکنته، زیر آن‌همه بار، خرناسه می‌کشید و روی جادة شوسة…

    بیشتر بخوانید: گذر از جنگل مولا
  • منزل ششم

    (فصلی از رمان باد سرخ) سوت ممتـد آن قطـار لکنته که از دلِ شبِ تاريک می‌گذرد، به نالة انسانی شباهت دارد که زير شکنجه از درد بی طاقـت شده است. آری، زوزة ممتد قطار همواره درد و رنج انسانی ستمديده را به ذهن صحرا متبادر می‌کند، بغض بيخ گلويش را می‌فشارد و اندوهی عميق به سراغ‌اش می‌آيد. شايد اگر برايش مقدور می‌بود، سر به دشت و بيابان می‌گذاشت و مانند آن غول آهنی زوزه می‌کشيد و غم و اندوه ساليان را از صندوق سينه بيرون می‌ريخت. گيرم صحرا هميشه در گلو و خاموش گريه می‌کند، سال‌ها در خلوت خانه و خاموش گريه کرده است، در…

    بیشتر بخوانید: منزل ششم
    منزل ششم
  • سری به نیزه، به خواهر نظاره‌ای دارد (1)

     قلعة گالپاها- فصل 19 سال‌ها پیش از این‌ که گذرم به ‌زندان بیفتد و زمان پشت میله‌ها از حرکت بماند و نفس‌ام ناگهان در سینه‌‌ام گره بخورد، به وجود زمان و به خیره سری و لجاجت آن پی‌‌برده بودم. در سرجالیز، روزهای بلند تابستان تا شب می‌شدند، یک قرن بر من می‌گذشت و جان‌ام به لب‌ام می‌رسید.  رزوهائی که برّه و بزغاله‌ها را به بیابان، به چرا می‌بردم، خورشید به سقف آسمان می‌چسبید و از جا جنب نمی‌خورد؛ با اینهمه، هیچ‌کدام قابل قیاس با شب و روزهائی نبودند که با خرمنکوب، دور خرمن گندم چرخ می‌زدم و  چرخ می‌زدم و…

    بیشتر بخوانید: سری به نیزه، به خواهر نظاره‌ای دارد (1)
    سری به نیزه، به خواهر نظاره‌ای دارد (1)
  • رونمائی مجموعه آثارزنده یاد کمال رفعت صفائی در تاریخ 16 06 2019 به کوشش حسین دولت آبادی

    بیشتر بخوانید: رونمائی مجموعه آثارزنده یاد کمال رفعت صفائی در تاریخ 16 06 2019 به کوشش حسین دولت آبادی
    رونمائی مجموعه آثارزنده یاد کمال رفعت صفائی در تاریخ 16 06 2019 به کوشش حسین دولت آبادی
  • رویاهایِ پیش از سفر

    قلعه ی گالپاها- فصل 18 کربلائی عبدالرسول‌ دلاک اگر چند بستی شیرة تریاک می‌کشید و یا اگر یک ماش شیره بالا می‌انداخت، نشئه و سر دماغ می‌شد، با صدای دل‌نشینی آواز می‌خواند و یا با سرخوشی شعری را زیر ‌لب زمزمه می‌کرد. شعرها همیشه به مناسبت بودند و خبر از اتفاقی می‌دادند که در گذشته رخ داده بود و می‌باید از گذشتِ روزگار می‌آموختی و یا، قرار بود در آینده رخ می‌داد و یا به‌زودی این اتفاق، می‌افتاد. غرض هر‌ بار که صحبت زیارت پیش می‌آمد، پدرم که ایمانِ قرص و محکمی نداشت و مدام در‌ مرز باور و شک…

    بیشتر بخوانید: رویاهایِ پیش از سفر
    رویاهایِ پیش از سفر
  • بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین

    قلعة گالپاها فصل «17»     من چپ دست بودم؛ علی‌حُر، یکبار سر سفره به‌من سیلی زده بود و چکنی با ترکة نمدار انار کف دست‌ام را کبود کرده بود، گیرم سیلی برادر و تنبیه معلم افاقه‌ای ‌نبخشیده بود؛ «چپ ‌دست» باقیمانده بودم و از این گذشته، با پایِ چپ‌ام تُپُق می‌زدم. من هر سال، در فصل گرما، پا ‌برهنه به سر جالیز و دشت و بیابان می‌رفتم و یا تویِ کوچه‌های خاکی و گودال‌ها با بچّه‌ها بازی می‌کردم؛ سرگرم می‌شدم و تپق زدن را از یاد می‌بردم. گیرم ناخنِ انگشتِ همسایة شست‌ام پس از مدتی لق می‌شد و به مرور…

    بیشتر بخوانید: بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین
    بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین
  • آفتابِ داغِ تموز و سگ‌هایِ تشنة یزید

    قلعة گالپاها  چند سالی به درازا کشید تا فهمیدم چرا پدرم شب‌ها به علی‌آباد می‌رفت و چرا مادرم هرگز، هرگز به‌سر جالیز نمی‌آمد. آه مادر، مادر! دوری مادر عذاب‌ام می‌داد. روزها دل‌ام برای مادرم تنگ می‌شد، بغض می‌کردم و ساعت‌ها گریه در گلو، بر بام خانه بند چشم به راه مادرم می‌نشستم و به سراب بیابان خیره نگاه می‌کردم. سگ‌های تشنة یزید در آن دور دست‌ها به دنبال آب می‌دویدند و قلب‌ من با مشاهدة پرهیب لرزان هر رهگذری در آن کوره راه خاکی، به تپش می‌افتاد: «آه مادرم، مادرم…» گیرم هیچ زن و یا مرد الاغ سواری راه‌اش را…

    بیشتر بخوانید: آفتابِ داغِ تموز و سگ‌هایِ تشنة یزید
    آفتابِ داغِ تموز و سگ‌هایِ تشنة یزید
برگه قبلی
1 … 9 10 11 12 13 … 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • ترازوی گاچی
  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme