-
نویسندهای که کتاب شد
بیشتر بخوانید: نویسندهای که کتاب شدهیچ انسانی تا ابد زنده نمیماند، همه، دیر یا زود میمیرند، مرگ کور و کر است، شاه و گدا، شاعر و فاجر را از هم تمیز و تشخیص نمیدهد و در روز موعود همه را از دم تیغ تیز میگذراند. گورها و گورستانهای بی شمار دنیا، محصول کار شیانه روزی مرگ اند. کسانی در سینه خاک خفتهاند و خاک شدهاند، که روزی، روزگاری مانند نگین الماس در برابر آفتاب میدرخشیدهاند و سرداران و فاتحانی از یادها رفتهاند که زمانی دنیا را زیر نگین داشتهاند و نویسندگان و شاعرانی که آثار آنها قلب مردم دنیا را فتح کردهاست، نه، از مرگ…
-
سالها، کلیشهها، واژههایِ نخ نما
بیشتر بخوانید: سالها، کلیشهها، واژههایِ نخ نماحقیقت تلخاست و تلخی، طعم این سالها و مزة زمانة ماست. من از سالها پیش، از زمانی که قلم به دست گرفتهام، به حقیقت وفادار بودهام و از بیان آن ابائی نداشتهام و ابائی ندارم. گیرم که این جانبداری به مذاق بسیاری خوش نیامده و خوش نمیآید. بماند. برگردم به سالها: هر سال، در روزهای آخر سال، مانند خوابگردها راه میافتم و در کوچهها و خیانهای این شهر پرسه میزنم و چراغانی درختها و کوچهها و کاجهای مزین و بابانوئل پشت ویترینها را تماشا میکنم و بیگانه، دلمرده و بدون هیچ احساسی از کنار این…
-
جنازهای در ساحلِ دریایِ هرات
بیشتر بخوانید: جنازهای در ساحلِ دریایِ هراتدر آن دیاری که من به دنیا آمدم، مردم با ته لهجة محلی میگفتند: «کونِ سیاه و سفید لبِ دریایِ هرات معلوم مَرَه» این مثل مانند شعر حافظ نیازی به ترجمه، توضیح، تفسیر و تأویل ندارد. در ولایت، اگر کسی سر جای خودش نبود، در بارة وجود ذیجودش دچار توهم شده بود و لاف و گزاف میزد، او را واگذار میکردند تا روزی از روزها به لب دریای هرات میرسید و همة آنچه را که سالها از خودش و از چشم دیگران پنهان کرده بود، به ناگزیر بیرون میانداخت. باری، من هربار در اینسوی آبها بنا به ضرورت به سخن…
-
دوری از زبان مادری
بیشتر بخوانید: دوری از زبان مادریسالها پیش که هنوز زخم ها تازه بود و بسباری از مهاجرین و تبعیدیها روزشماری میکردند تا امروز و فردا به وطن بر میگشتند، به دوستی که نزدیک به یک نسل از من بزرگتر بود، گفتم که ما اگر بتوانیم تا آخر درتبعید سالم بمانیم، بله، سالم بمانیم و فاسد نشویم، شاهکار کردهایم، یا به زبان دیگر: «قاچ زین را بچسب تا نیفتی، اسب سواری پیشکشات.!!» منطورم از «سلامت»، در همة حوزه ها و از جمله زیان فارسی بود. تا آنجا که بهیاد دارم، در آن زمان دوست من دستنوشتة رُمانی را به من داده بود که نویسندهای قدیمی، پساز…
-
نقش و سهم چپ در به قدرت رسیدن خمینی
بیشتر بخوانید: نقش و سهم چپ در به قدرت رسیدن خمینیشهاب برهان طیف گسترده مخالفان انقلاب ۵۷، از سلطنت باختگان و سلطنت طلبان گرفته تا طرفداران پشیمان شده انقلاب که “رحمت به کفن دزد اولی” می گویند، در یک هماوائی جمعی از طریق وسائل تبلیغی متعدد و بس قدرتمندی که در اختیار دارند، همچنان و بیش از پیش چپ ها را مسئول به قدرت رسیدن خمینی و جهنم جمهوری اسلامی معرفی می کنند. در کشوری همچون ایران که در آن حافظه جمعی وجود ندارد ونسل های جوان گرفتار در جهنم رژیم فاشیستی اسلامی، تجربه و خاطره شخصی از دوران پیش از انقلاب و از جریان انقلاب ندارند، تحریف تاریخ، آسان…
-
مرزهایِ محو برادری
بیشتر بخوانید: مرزهایِ محو برادریفصلی از چکمة گاری من زیر دست برادرم نقاش ساختمان شده بودم؛ بهاصطلاح به دست خاله نگاه کرده، مثل خاله غربیله میکردم: منظور «تند و تیز کار کردن!!» را از علی حُر آموخته بودم و مثل او بی مبالات بار آمده بودم و به تمیزی زیاد اهمیّت نمیدادم. این برادر ما اگر چه سریع و چابک بود، ولی با شلختگی و پلشتی کار میکرد؛ علی حُر نقاشی و بتونهکشی را مانند درو گندم و جو انجام میداد. در ولایت خوشههایِ خشک گندم از سر منگال و داس حُر و سایر دروگرها میپریدند و توی خوید میافتادند و در پایتخت، هنگام بتونه…
-
ابن زیادِ بن موسی
بیشتر بخوانید: ابن زیادِ بن موسیفصلی از جلد دوم « کبودان» ميكائيل ذوق زده و پرشور، ميخواست هرچه زودتر خودش را به بندر برساند و از آنجا راه به راه ، بيمعطلي به ولايت برود و ساماني به زندگياش بدهد. اگر شد سفري به مركز بكند و سراغي از پسرش بگيرد و تكليف زن و بچهاش را روشن كند. دستي به گل و گوش خانهشان بكشد اگر خداخواست و ياري كرد ماده گاوي بخرد و آن چند جريب زمين پشت قلعه را با كل موسي معامله كند و آخر عمري سرخانه و زندگياش بماند و لقمه ناني درآورد با روزگار بسازد. خسته بود پيرمرد.…
-
پیل و پشه
بیشتر بخوانید: پیل و پشهدر دورانِ جوانیِ نسلِ ما، نخبگان فرهنگ و هنر، به نویسندگان جوان و اهل قلم مطالعة آثار قدما، مداقه در نثر و زبان آنها را توصیه میکردند. من از آن روزگار عادت کرده بودم و گاهی شبها، آخر شب، چند صفحه از این آثار، مثل تذکره الاولیا، یا تاریخ بیهقی و امثالهم میخواندم. این عادت چند سالی به اجبار در دیار فرنگ ترک شد تا دو باره از اینجا و آنجا چند جلد کتاب فراهم کردم و عزیزانی نیز کتابها و کتابچههائی از ایران فرستادند. باری، من اگر چه در آن سالها به منظور آشنائی با ریشههایم و یادگیری نثر…
-
آخر شاهنامه
بیشتر بخوانید: آخر شاهنامهفصلی از جلد سوم «گدار» اگر بخواهم تمام اسمهائي را كه من و مشكي از اوّل تا آخر يدك ميكشيديم، دنبال هم قطار كنم، مثنوي هفتاد من كاغذ ميشود. نه، منظورم القاب و عناوين ما نبود. گيرم كه اين اسم ورسمها هركدام داستان و تاريخچة جداگانهاي دارند: گرگوارما سه سال ونيم از عمر عزيزش را تلف كرد تا از منصب «مشكي!» به مقام «مليجكي!» رسيد. من توي زندانهاي شاه مثلمار پوست انداختم تا از لقب«خَركُش!» به عنوان «ديو سپيد!» ارتقا درجه يافتم. ميبيني؟ از ميان تمام اسمهائي كه مثل بام روي سرم خراب شده بودند، سردارسرخ پوست بيشتر به دلم ميچسبيد. شايد به همين دليل…
-
دیدارِ دیوِ سفید
بیشتر بخوانید: دیدارِ دیوِ سفیدفصلی از « چکمه ی گاری» تیمور لنگ و مادرش گویا شبانه از مهرآباد رفته بودند و من او را تا چند سال ندیدم و از سرنوشت شوکت آفرودیتا بیخبر ماندم؛ هر چند هر از گاهی شایعهای در بارة آفرودیت بر سر زبانِ همسایهها میافتاد و اگر توی کوچه با دختر برزخ رو به رو میشدم، جسته، گریخته و ضمنی به بخت و اقبال و سرنوشت آدمها اشاره میکرد و به قهقهه میخندید. «کلبوسین، اوغور بخیر، سر صبح رفته بودی دنبالِ اون لنگِ خدا زده؟ مگه خوابنما شدی؟» دختر برزخ آگاهانه دام میگذاشت، دانه میریخت و با شیطنت و سرخوشی…
-
بیگانگی
بیشتر بخوانید: بیگانگینزدیک به سی و چهار سال پیش از حومة شهر لیون به تصادف به حومة پاریس آمدم و از آن زمان همراه خانوادهام در این شهر زندگی میکنم؛ فرزندان ما در این شهر تحصیل کردند، در این شهر قد کشیدند، پر آزاد شدند و از آشیانه رفتند. آناهیتا نفر آخر بود. آناهیتا گربهاش را برای ما به یادگار گذاشت و به مادرش گفت: اینجا خانة آخرو عاقبت «سوویتی»است. مادر آناهیتا به گربه خوگرفته بود و از او مانند آناهیتا مواظبت میکرد. درآن روزها، گاهی صدای او را از حمام، یا از اتاق میشنیدم و میپرسیدم: «چی میگفتی عزیزم؟». همسفرم مثل…
-
«دنیا خانۀ من است» – 1996- گفتگو با سپیده فارسی
بیشتر بخوانید: «دنیا خانۀ من است» – 1996- گفتگو با سپیده فارسیحدود سی سال پیش، سپیدۀ فارسی برای تهیۀ مستندی از زندگی نویسندگان و هنرمندان مهاجر (تبعیدی) با من مصاحبه کرد. گفتگوی ما بیش از نصف روز به درازا کشید و نزدیک به چهار ساعت فیلمبرداری و ضبط کردند. این فیلم به نام «دنیا خانۀ من است» ساخته و اینجا و آن جا به نمایش گذاشته شد، یا به زبانِ اهل سینما «اکران» شد. گیرم از آنهمه گفت و شنید فقط چند دقیقه در مستند «دنیا خانۀ من است» به کار کارگردان آمده بود. باری، سپیده فارسی پس از مدتی با گشاده دستی و محبت بسیار، تمام «کاستها» را در اختیار…
-
«دنیا خانة من است» – 1996- گفتگو با سپیده فارسی
بیشتر بخوانید: «دنیا خانة من است» – 1996- گفتگو با سپیده فارسیبیش از یک چهارم قرن پیش، سپیدۀ فارسی برای تهیۀ مستندی از زندگی نویسندگان و هنرمندان مهاجر (تبعیدی) با من مصاحبه کرد. گفتگوی ما بیش از نصف روز به درازا کشید و نزدیک به چهار ساعت فیلمبرداری و ضبط کردند. این فیلم به نام «دنیا خانۀ من است» ساخته و اینجا و آن جا به نمایش گذاشته شد، یا به زبانِ اهل سینما اکران شد. گیرم از آنهمه گفت و شنید فقط چند دقیقه در مستند «دنیا خانۀ من است» به کار کارگردان آمده بود. باری، سپیده فارسی پس از مدتی با گشاده دستی و محبت بسیار، تمام «کاستها» را…
-
یاگو بر بامِِ خانه ی سوسن آب
بیشتر بخوانید: یاگو بر بامِِ خانه ی سوسن آبخانة محلة سوسنآب یک طبقه بود و ما اگرچه پشهبند نداشتیم، ولی مانند همسایهها سرتاسرتابستان روی پشت بام میخوابیدیم. مادرم در شبهایِ اول گویا خوابِ پلشتی دیده بود، دلچرک شده بود و در آنجا دل نمیگذاشت. آن خانه از چشم مادرم بدیمن بود، به دلاش برات شده بود که دیر یا زود اتفاق ناگواری برای ما میافتاد. گیرم تا زمانیکه آن حادثه رخ نداد، مادرم خواباش را برای هیچ کسی، حتا کلب عبدالرسول، روایت نکرد. پدرم در خانة محلََة سوسنآب بهدلشوره و اضطراب مداوم او پی برده بود، ولی از آنجا که با خلق و خوی و روحیة همراه دیرینهاش…
-
سالِ سگ
بیشتر بخوانید: سالِ سگشبِ اعدامِ ببرِمازندران، پيامبر پرنده را در گوشة حيـاط زندان از ياد بردند و با جنازة معدومين رفتند و تا آفتاب بر نيامد و هوا روشن نشد، سراغی از من نگرفتند. بعد از مراسم اعدام تب و لرز کردم، توی جا افتادم و با مرگ همخانه شدم. مرگ بختکی بود که در تمام آن سال ها تا مجالی می يافت پا بر گلوگاهم می گذاشت و من مانند برّة ذبح شده ای در مسلخ می لرزيدم، دست و پا می زدم و سراسيمه و ليچ عرق از خواب می پريدم و کنار تخت سالار زانو می زدم و از مهتاب و جوخة آتش و بوی شبدر حکايت می کردم: بوی خوش شبدر همراه نسيم خنک از دشت می آمد، جغدی بر ويرانه های گورستان متروک آبادی شيون می کرد. شب خاموش و وهم انگيز بود و ماه به نرمی بر يال تپّه ها می نشست. آرام آرام از خاک ريز بالا رفتم.…
-
واکنش
بیشتر بخوانید: واکنشبزرگوار اگر چه گفته بودی که تا به امروز به اندازة کافی و شاید بیشتر از اندازة کافی کاغذ سیاه کرده ام و حالا باید صبرکنم تا بیماریِ بوتیمار، غمخواری، افسردگی و دیوانگیام با مطالعة مداوم آثار مدرنیستها و در دنیای مدرن و مدرنیسم بهبود یابد و بعد، دوباره، خوش و خندان و خوش بین، خوش دست و خوش مشرب و خوشخوشان دست به قلم ببرم، ولیاین نامه را ناچارم به دو دلیل روشن بنویسم: نخست این که تا امشب دو باره دچار بیخوابی و بدخوابی نشوم و دیگر این که رهنمودهای داهایانه، توصیههای خیرخواهانه، پند و اندرزهای برادرانه و…
-
سوارکار پیاده
بیشتر بخوانید: سوارکار پیادهسردردهای مزمنرا از پدرم به ارث برده بودم. میراث دانش! بابا بعد از مرگ مادر تا سالها از سر دردهای مزمن رنج میبرد و دایم از پا درد مینالید. دردها و بیماری ها همه جا با او بودند تا سرانجام در خانة کوی کلیسا از پا درآمد و در جمشیدآباد تهران تا آخر عمر زمینگیر شد. با اینهمه تا زمانی که به دفتر خاطرات بابا دسترسی پیدا نکردم به ابعاد رنج بی پایان او پی نبردم: سوارکار پیاده! – گلندام، این چیه که از سرشب داری می خونی؟ کور نشدی؟ آنا رو به چراغ آمد و نگاهی به دفتر انداخت:…
-
مهر میهن هرگز از دل بیرون نمیرود
بیشتر بخوانید: مهر میهن هرگز از دل بیرون نمیرودسیاوش پورستاریان نقل از نشریه شهریور رمان قلعة گالپاها، تازهترین اثر حسین دولتآبادی، نویسندة ایرانی ساکن فرانسه، را همانقدر میتوان رمان نامید که یک خودزندگینامه. با این حال، این رمان در مجموع در ستایش میهن است.حسین دولتآبادی که حدود چهار دهة گذشته را در تبعید و دور از وطنش گذرانده، تاکنون رمانهایی چون کبودان، در آنکارا باران می بارد، گدار ( سه جلد) خون اژدها، زندان سکندر ( سه جلد) و باد سرخ، مرم مجدلیه، و نیز چند نمایشنامه ورمان و داستان بلند دیگر را منتشر کرده است، اما این نخسین اثر اوست که در آن به شرح کودکی و…
-
بختک
بیشتر بخوانید: بختکمن در زندان کم و بیش با آثار و افکار انقلابیون آشنا شده بودم، ولی مانند طلعت ترابی و آن مردمی که سر از پا بیخبر به دنبال امام راه افتاده بودند، خوش بین و امیدوار نبودم. به گمان من تاجبانو حق داشت وقتی به طعنه میگفت: « از آخوند جماعت آبی گرم نمیشه، چیزی به ما مردم فقیر و بیچاره نمیماسه، نه دخترم، این خلقالله بیخودی صابون به دلشون مالیدن». شاید اگر پند و اندرزهای تاجبانو را بهگوش میگرفتم، هرگز به آن دریای توفانی و به گرداب نمیافتادم، سر از زندان آخوندها در نمیآوردم، «قیامت» را در این دنیا…
-
هزاردستانِ کاسخانة ما
بیشتر بخوانید: هزاردستانِ کاسخانة ماروزها از پیهم میآمدند، مکرر میشدند و میرفتند. هر روز تکرار کسالت بار روز گذشته بود و هر آدمی که میدیدم، تکرار کسی که بارها دیده بودم. در آن روزها هیچ اتفاقی نمیافتاد و همة روزها مانند دانههای تسبیح، مانند روزهای یک زندانی، به هم شباهت داشتند. حسن مرغدل به این زندگی یکنواخت و ملالآور میگفت: «از آتن تا بارسلون!» من اگر چه آن فیلم را هنوز ندیده بودم، ولی طنز تلخ او را میفهمیدم. منظور عمر ما در تکرار روزهای تهی تلف میشد. حسن هنوز با علیحُر کار میکردو مثل سابق نق میزد و بهزمین و آسمان بد و…
-
شارق و شاهکارها
بیشتر بخوانید: شارق و شاهکارهافصلی ار « چکمه ی پاری» میانه مردی پرحرف، سرزنده، تند و تیز و بشاش، به نام آقارضا دو اتاق طبقة پائین خانهاش را به ما اجاره داده بود. این طبقة همکف فقط دو تا اتاق نیمه تاریک داشت که درهای دولنگة چوبی آنها به راهرو باریکی باز میشدند. هر چه بود، بزرگتر از خانة کشاورز و فراش چشم شیشهای بود. در کوچه شارق، هر از گاهی دوستان و آشناها به دیدار ما میآمدند. از جمله سعید سلطانپور، پرویز خضرائی و روحالامین و «پسر خالة بازیگر» پدرم. من در خانة کوچة شارق سعید سلطانپور و پرویز خضرائی را برای نخستین…
-
مهتاب، کوسه و کارون
بیشتر بخوانید: مهتاب، کوسه و کارونفصلی از خون اژدها نریمان چند روز بعد از آن مراسم با شکوه عقد تدارک دیده بود، صدها دروغ و دغل برای ثریا بافته بود و زمینه را طوری چیده بود تا همراه ترک شیرازیاش بهجزیرهای در یونان، به ماه عسل برود. همسرش از همه جا بیخبر بود و من بهتازگیزیر نام سکرتر استخدام شده بودم و در دفتر او کتاب میخواندم، هر از گاهی به تلفن جواب میدادم و عصرها به کلاس ماشین نویسی میرفتم. نریمان مرا به معاون و کارمندهایش معرفی نکرده بود و آنها انگار در جریان اینگونه امور بودند. تعویض «سکرتر» و تجدید فراش مدیرکل را…
-
منزلِ مادرِ فولاد زره
بیشتر بخوانید: منزلِ مادرِ فولاد زرهفصلی از «چکمة گاری» اقامت ما در منزل آقای کشاورز، آن مرد مهربان چندان به دراز نکشید؛ از آنجا به اتاق بزرگتری درطبقة سوم خانة فراش رفتیم و پس از چند ماه ارباب قدیمیِ ورشکسته و آشنای دوران جوانی کدخدایِ سابق، نخستین آشنائی بود که به خانة ما آمد؛ این دیدار در اتاق طبقة سوم خانة فراش رخ داد. پدرم گویا ارباب سابق ابارش و همسفرش را به تصادف در میدان فوزیه دیده بود و «دُن کیشوتِ ولایت» را به خانه آورده بود. ارباب سخاوتمند، دست و دل باز که در جوانی پیش پایِ «طیّب» گاو کشته بود، در اثر…
-
سوهان روح
بیشتر بخوانید: سوهان روحفصلی از «چکمة گاری» من در ولایت با کار، زحمت و مشقّت بزرگ شده بودم و از کار واهمهای نداشتم، با اینهمه ترجیح میدادم صبح تا شب سنگ و صخره بهدوش میکشیدم و یا با کلنگ چاه میکندم، ولی سمباده نمیکشیدم. از سمباده زدن بیزار بودم؛ خشخش سمباده در طول روز رشتههایِ اعصاب ضعیف و فرسودهام را میتراشید؛ میخراشید و هر روز یک پیراهن گوشت تنام میریخت. سمباده خشک سوهان جسم و جانام بود و روزها رنج و عذابام میداد. از آنجا که شبها درس میخواندم و از چشم برادرهایم «محصّل» بودم، هرگز به شکوه و…
-
مرد رو به دیوار
بیشتر بخوانید: مرد رو به دیوارفصلی از جلد دوم زندان سکندر . لودویک از حاشیة میدان والیبال همپای من راه افتاد: «واستا» – سهند، «مرد رو به دیوار» دوباره کار دست خودش داد. مرد رو به دیوار، توی آشپرخانة بند آب داغ رو سرش ریخته بود، خوشبختانه آب هنور کاملاً جوش نشده بود. – مگه قرار نشد بچّه ها دیگه صفائی رو توی آشپزخونه راه ندن؟ حالا چی شده؟ حالش خرابه؟ سوختگیهاش عمیقه؟ اونو بردن درمانگاه؟ – نه، نه، طفلی حرفی نمی زنه، دوباره وایستاده رو به دیوار! روزگار صفائی رو به دیوار بند میگذشت. صفائیتا آنروز چندبار اقدام به خودکشیکرده بود و او را…
-
… گفت آن که يافت مي نشود، آنم آرزوست!
بیشتر بخوانید: … گفت آن که يافت مي نشود، آنم آرزوست!به یاد دوست، به یاد اکرم فرمهینی جانم كه تو باشي! هربار كه فانوسم را بالا ميگيرم و درتاريكي گذشته ها به دنبال گمشدهاي ميگردم، به ياد آن پسرك بيبضاعت روستائي، سكة تيموري و خاك سرخ «داشها» ميافتم. مردم ولايت ما به كورة آجرپزي ميگويند: «داش!» چرا؟ نميدانم. گيرم آن سكة كهنة تيموري و خاك سرخ داش -هاي جنوب شهر سبزوار را هنوز فراموش نكرده ام. غرض كوره راه دولت آباد ما از پشت داشهاي سبزوار ميگذشت و من هر روز از اين راه پياده به دبيرستان ميرفتم. روزي از همين روزها، در گذر از كنار داش ها سكة تيموريام…
-
پیرکشتِ خر مهر
بیشتر بخوانید: پیرکشتِ خر مهرفصلی از «چکمه ی گاری» آفرودیت شبهایِ تابستان روی پشت بام، زیر پشهبند میخوابید، روزهای جمعه خیلی دیر از خواب بیدار میشد؛ منتظر میماند تا پسرهای کربلائی عبدالرسول توی اتاق دوره سفر مینشستند تا نمایش هر روزهاش را با مهارت اجرا میکرد. پنجرة اتاقِ نَسَر ما به دنیائی پر از آفتاب و آسمانِ فراخ و آبی و به پشت بام خانة آفرودیت باز میشد. زن جوان و خوش قد و بالا و طناز ناتور نردبام بلندی بهدیوار بلند خانه تکیه داده بود، هرروز صبح با…
-
شوکت آفرودیت و تاراس بولبا
بیشتر بخوانید: شوکت آفرودیت و تاراس بولبافصلی از «ریشه در باد» پس از مهاجرت، پدر و مادرم درپایتخت و حومه دوست و آشنای تازهای نیافتند و تا آخر فقط با همولایتیها حشر و نشر داشتند. شاید اگر برادرم هر از گاهی دوستاناش را به خانه نمیآورد، آنها هرگز غریبهها را از نزدیک نمیدیدند. مرزهایِ دنیای من نیز تا مدتها محدود و مشخص بود و درتهران با برادرهای ناتنیام کار میکردم و علیحُر تا ناچار نمیشد بیگانهها را بهکار نمیگرفت. در سالِ اوّل یک روز با مردی بنام چنگیز و دو روز با بیوک ترکه کار کردم. همین. این غریبهها مهمان چند روزه بودند؛ میآمدند و میرفتند…
-
رؤيای اصحاب کهف
بیشتر بخوانید: رؤيای اصحاب کهففصلی از جلد سوم رمان «گُدار» فلک را روی ايوان دژ جمال ميرزا ديده بودم و تا روزها به درختچة گل ياس سفيد پای پنجره و شکوفه های گيلاس و قامت رعنای فلک فکر میکردم و خيال میبافتم. خودم را به جای جمال میگذاشتم، چشم هايم را می بستم تا گرمای تن مرمری و عطر پوست او را که مثل برگ گل ياس سفيد و لطيف بود، از نزديک حس کنم. خدايا چه عذابی کشيدم، عذاب اليم. پشت چينة ديوار دژ جمال زانو زده بودم و آهسته توی گلو گريه می کردم. فلک لابد سر روی بازوی جمال گذاشته بود و مثل فرشته ها راحت خوابيده بود و من…
-
قلعه یِ گالپاها؛ زندگی کودکانیکه دیمی بزرگ میشوند
بیشتر بخوانید: قلعه یِ گالپاها؛ زندگی کودکانیکه دیمی بزرگ میشوندنقل از دویچه وله فارسی “قلعه گالپاها” یادماندههای حسین دولتآبادی است از دوران کودکی. او در این اثر از زندگی سراسر رنج خود و مردم روستاهای حاشیه کویر مینویسد و از کودکان کار در مزارع و کارگاهها. اسد سیف، منتقد ادبی، کتاب را بررسی کرده است. … دنیای ذهن ما انباری از خاطرههاست. آنجا که زندگی بر بستری طبیعی نبالد و در آرامشی نسبی پیش نرود، حجم خاطرهها بیاندازه و بیپایان، همچنان بر ذهن سنگینی میکند. خاطرات خوش ذهن را به بازی میگیرند و در احساسی شیرین آرامش به همراه دارند. ذهن انسان ایرانی اما سراسر با خاطراتی هراسناک انباشته است…
-
قلعه ی گالپاها، سفری بر بالهای خیال
بیشتر بخوانید: قلعه ی گالپاها، سفری بر بالهای خیال“قلعة گالپا ها» تازه ترین اثر چاپ شدة حسین دولت آبادی، نویسنده معاصر است که در سال 2020 میلادی توسط نشر مهری در لندن، در 510 صفحه انتشار یافته است. قلعة گالپاها را در واقع میتوان اتوبیوگرافی حسین دولت آبادی دانست که با در هم آمیختن دو شیوه بیان خاطرات و داستان گویی ارائه گردیدهاست. در این روایت، دولت آبادی همانند دیگر آثارش، مسئولانه و متعهدانه، در بستر بیان خاطرات، لایه های اجتماعی دهکده کوچکی را شکافته و در معرض دید خواننده قرار میدهد. کاراکتر هایی که “در فقر و سختی غوطه ورند،” یک به یک از صندوقچه خاطرات راوی…
-
مصاحبه با اسد سیف
بیشتر بخوانید: مصاحبه با اسد سیفدر باره ی «قلعه ی گالپاها» اسد سیف- چرا و چطور شد که به سراغ خاطرات رفتی. حسین دولت آبادی – در کتاب «قلعة گالپاها» اگر چه به دوران کودکیام پرداختهام، ولی قصد نداشتهام خاطراتام را بنویسم. چرا؟ چون من شخصیّتی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و هنری نیستم و چنین تصوری در بارة خودم ندارم که بخواهم مانند بزرگان و نامداران روزگار، در سالهای آخر عمر، خاطراتام را بنویسم، به باور من، شیوه بیان و طرز نگارش «قلعة گالپاها» از حد و حدود و از مرزهای خاطرات و «خاطره نویسی» فراتر می رود و به حوزه و دنیایِ رمان نزدیک میشود.…
-
نامه
بیشتر بخوانید: نامهدر سال 1351خورشیدی، نزدیک بهنیم قرن پیش، پیتر بروک کارگردان نامدار انگلیسی، به مناسبت جشن هنر شیراز به ایران دعوت شده بود و گویا اجرای نقش خشاریارشاه را به محمود دولت آبادی که در آن روزگار هنرپیشة تأتر بود، پیشنهاد کرده بود. من این نامه را در آن تاریخ به برادرم نوشتم و بعدها با سایر نامهها از یاد بردم. دو روز پیش که بحثی با آشنائی فیس بوکی در بارة جشنوارههای زمان شاه و هنر پروری شهبانو پیش آمد، به یاد آن سالها و نامة کذائی افتادم. ناگفته پیداست که نامه را یکبار، شتابزده و با عصبیّت نوشتهام و…
-
همه چیز با زمان میرود
بیشتر بخوانید: همه چیز با زمان میرود… چندسال پیش این نامه را در جواب «برادری» نوشتم که از من خواسته بود به ایران برگردم و خانهام را در شهریار بفروشم. سالها گذشتند و من به میهن ام برنگشتم، «خانه» را که کلنگی شده بود، کوبیدند و عزیزی خبر خرابی آن را در این سر دنیا به من داد، سالها باز هم گذشتند و گذشتند و در گذر زمان صمیمیت ها، برادریها و دوستی ها به غارت رفتند و از آن همه فقط این نامه باقی ماند: نامه * … بیست و سه سال از زمانی که من برای ساختن خانهام زمین را به آسمان میدوختم و…
-
سقوط رویاها
بیشتر بخوانید: سقوط رویاهافصلی از «رمان مریم مجدلیه» چشمهایِ درشت، سیاه و زیبایِکمال گود افتاده و رقتانگیز شده بودند و نگاهاش قلبام را به درد میآورد. «ببین، اگه چند روز دیگه بگذره، پول بلیط هواپیما خرج میشه و ما مثل خیلیها در آنکارا به پیسی میافتیم» کمال مبهوت بود و انگار حرفهایم را نمی شنید «کمال، بازگشت به سرزمین مادری، بازگشت. بر میگردیم ایران، از بابات پول میگیریم و دوباره… دوباره…» نینی چشمهایش در ته کبود حدقهها بهدرماندگی دو دو میزدند و از من کمک میخواستند. «کمال، کمال، این دفعه از راه پاکستان میزنیم بیرون.» کمال دو باره توی لک رفته بود، دوباره…
-
بر فراز ابرها به سقوط رویاها میاندیشیدم
بیشتر بخوانید: بر فراز ابرها به سقوط رویاها میاندیشیدمچشمهایِ درشت، سیاه و زیبایِکمال گود افتاده و رقتانگیز شده بودند و نگاهاش قلبام را به درد میآورد. «ببین، اگه چند روز دیگه بگذره، پول بلیط هواپیما خرج میشه و ما مثل خیلیها در آنکارا به پیسی میافتیم» کمال مبهوت بود و انگار حرفهایم را نمی شنید «کمال، بازگشت به سرزمین مادری، بازگشت. بر میگردیم ایران، از بابات پول میگیریم و دوباره… دوباره…» نینی چشمهایش در ته کبود حدقهها بهدرماندگی دو دو میزدند و از من کمک میخواستند. «کمال، کمال، این دفعه از راه پاکستان میزنیم بیرون.» کمال دو باره توی لک رفته بود، دوباره خاموش شده بود و لب…
-
قلعه یِ گالپاها
بیشتر بخوانید: قلعه یِ گالپاهاحسین دولت آبادی ناشر: نشر مهری در آن دیار ستارههای آسمان هر کدام نام و نشان و سرگذشتی داشتند: خرس بزرگ از چشم مردم ولایت ما هفت برادران بودند که تابوت پدرشان را به گورستان دور افتاده میبردند، به باور آنها، در این دنیا انسانها و هر موجود زندهای ستارهای در آسمان داشت که با زیبائی، اقبال و سرنوشت او گره خورده بود. حتا آن مار زخمی که به خانه بند ما گریخته بود. به گمان گالپاها تا ستاره روی مار نمیافتاد، حتا اگر صد تکّه شده بود، نمیمرد. مار کبرا، آتشمار، بزغاله مار، عقرب، رطیل جن و پری…
-
کارخانه
بیشتر بخوانید: کارخانهکارخانه، فصلی از «دوران» آه، سرانجام خورشید از پشت ابرها بیرون آمد. با سوزن و نخ به کنار پنجره، به آفتاب رفتم تا سوزنام را نخ کنم. وای، چقدر چشمهایم دراین مدّت کمسو و ضعیف شدهاند. ایکاش عینکام را میآوردم، فراموش کردم، در آن هول و هراس و شتابزدگی خیلی چیزها از جمله عینکام را جا گذاشتم. باری، نزدیک به ده دقیقه کلنجار رفتم تا سرانجام موفق شدم. دیروز دکمههای کتام توی خیابان کنده شدند و به یاد عزیزنسین و داستان کوتاه شیرینی افتادم که از او خوانده بودم، آخر من مثل قهرمان او این کت را در آنکارا دوخته…
-
نفس کِش
بیشتر بخوانید: نفس کِشدر روزگار نه چندان دور، در کشورگل و بلبل ما، مردانی با عنوان «جاهل محلّه»، «گردان کلفت»، «بزن بهادر»، «لوطی» و «داش مشتی» بودند که قداره میبستند، زیر چهار سوق میایستادند، محله را قرق میکردند، عریده میکشیدند و «نفس کش» میخواستند و یا به تعبیر تعزیه خوانها «هل من مبارز» میطلبیدند. باری «نفس کش» مردی بود که جرأت میکرد و به مصاف آنها میرفت. در میان این داشها و لمپنها، گاهی «داش آکل»ی هم در قصة هدایت پیدا میشد که امانتدار و «جوانمرد» بود و یا «پهلوان اکبری» که تا دعا و ثنای مادر حریف اش، آن پیرزنی که شبانه…
-
پاره ای از «دوران»
بیشتر بخوانید: پاره ای از «دوران»¶ باران سر بند آمدن ندارد، مدام میبارد. این هم اذان نمازدیگر. مؤذنهای مساجد این منطقه گوئی با هم مسابقه گذاشتهاند. همه با چند ثانیه پس و پیش، شروع میکنند و از بلندگوها اذان میگویند، و چه اذان موجز و مختصری. مؤذنها به یگانگی خدا و رسولاش شهادت میدهند و امت مسلمان را به نماز فرا میخوانند: «حی علیالصلوات!» اهل سنّت بر خلاف شیعیان، به همین مختصر کفایت میکنند و در شبانهروز، به هنگام نمازهای پنجگانه، حتا در برف و باد و باران خدا و رسول خدا و نماز را به یاد امّت میآورند. مساجد آنکارا مشتری زیادی ندارند،…






























