صحرا روی سکّو ايستاده است و به رفتن قطار نگاه می کند.‏
قطار آرام آرام از ايستـگاه راه آهن دور می شود و صدای تلق تلق ‏چرخ های لوکوموتيو تا مدّت ها از راه دور به گوش می رسد. تنهائی و زوزة ‏دلخـراش قطـاری که دور می شود. دور و دورتر! صـحرا در آن گوشـة دور ‏افتـادة دنيـا تنها است، تنـهای تنـها! سرگشته بر لبـة سکّوی سمنـتی راه ‏می رود و چشم از برف بر نمیدارد: «به کجا می روی؟»

نریمان پازندی را من کشتم، گیرم قتل او را هرگز گردن نگرفتم.

من که با ساده دلی و سادگی، به نیّت جدائی دوستانه و بدرود با نریمان به آشیانة عقاب رفته بودم، با مردی رو به رو شدم که شباهتی به او نداشت، مردی‌‌‌ که مسخ شده بود، مردی که «ترک شیرازی‌‌اش» را برای حریف برد و آن قوچ‌های مست، آدمکشهای مزدور مدت‌ها مرا توی استخر و روی چمن‌های باغچه آزار دادند و به‌ جائی‌ رساندند تا دم دمای سحر، لولة طپانچه‌ را روی شقیقة نریمان ‌گذاشتم و شلیک ‌کردم: «‌پا انداز!»

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتگو با مصطفی خلجی، در بارة رمان دارکوب

دريا، سهمگين دريائي كه شباهنگام از آن آتش برمي‌جهد!‏
جمال ميرزا سفرنامه ‌اش را با‎ ‎صداي گرم وگيرائي مي خواند و ‏من چشم‌ هايم را مي بستم ولنجي را در نظر مي‌آوردم كه بر گردة امواج ‏مرده مي‌لغزيد وآرام‌ آرام از بندر دورمي ‌شد وما را با خودش مي برد.

پاره ای از « خون اژدها»

گر  تن بدهی، دل ندهی کار خراب است/ چون خوردن نوشابه که در جام شراب است

نامه با این شعر آغاز شده بود و امضاء نداشت. با این وجود من از آن واژه‌های آشنا و تکراری فهمیدم که نریمان خطاب به ترک شیرازی‌‌اش نوشته بود و به او توصیة کرده بود تا هر چه زودتر به محضر سر می‌زد. اگر ‌چه نریمان جز این موضوع به هیچ چیزی اشاره نکرده بود، ولی واژه واژة آن نامة شتابزده و آشفتگی جمله‌ها بویِ فراغ می داد. نریمان در « آشیانة  عقاب» چشم به راه ونوس نشسته بود تا با او به دیار عشق پرواز می‌کرد.

فصلی از جلد دوم رمان « خونِ اژده»                            

سفر چند روزة پاریس مانند خواب پریشانی بود که تنها پاره‌هائی از آن در خاطرم مانده بود. نریمان دو روز پیش از من برگشته بود، ولی بر خلاف قول و قراری که گذاشته بود، به فرودگاه نیامده بود و حتا خیرالله، رانندة شرکت را نیز نفرستاده بود. من با دلهره و مضطرب، آرام آرام به باجة بازرسی نزدیک می‌شدم و چشم از مأمور بر نمی‌داشتم و بنا به توصیة  «بوم غلتون» در وضعیّت بحرانی به همه لبخند می‌زدم. در‌زندان زنان از او شنیده بودم که رشوه و لبخند زنِ‌ زیبا، گره‌گشا بود و مردها اغلب وسوسه و خلع سلاح می‌شدند.

 ( پاره ای از زندان سکندر)

 

آقای فیّاض ما وقتی عصبانی می‌شد سر هنرجوها هوار می‌کشید: «دانقر». چنین کلمه‌ای در‌ زبان ترکی وجود خارجی ندارد. یکبار که فیاض سر دماغ بود معنی دانقر را از او پرسیدیم. گفت: «دانقر هنر آموزی‌ست که بعد از نه سال تعلیم و تربیت، تازه می شود الاغ!»

  نقل از رمان « باد سرخ»

قطاری لکنته از خواب صحرا می گذرد. سوت شبانة قطار و صدای تلـق تلـق چرخ های لوکوموتيو در  زوزه های باد مکرّر  می شود.  قطار  مانند  هزارپائی عظيم و مجروح  پيچ و تاب می خورد و آرام آرام از نفس می افتد و در دامنة تپّه از حرکت باز می ماند. خاموشی! صحرا هراسان به هر سو  نگاه می کند. کوپه خالی است، مسافرها پياده شده اند و هيچ اثری از چمدان  و همسفر او نشمين، نيست. دخترک را گويا با آن چمدان کهنه برده اند و او نا باور، گيج و منگ دور خودش می چرخد: «نشمين؟»

 فصلی از رمانِ « چوبین در»

يچ کسی تا آخر دنيا با خادم سفر نکرد، ربابه را با خودم نبردم و بهترين فرصت های زندگی ام را از کف دادم. از  شهر ابوالفضل  بيهقی  به حجرة  حاج  حاتم  حلوائی  تلفن  زدم  تا  از سالار خبر بگيرم و او را در جريان بگذارم. از بخت بد داورگوشی را بر داشت و  به خشکی  پرسيد: «کجائی؟» 

 پاره ای از رمان «خون اژدها

نریمان انگار‌ «جغد عینکی» را اجیر‌کرده بود تا روز و شب‌ نزدیک هتل Lutia کشیک می‌داد و در‌ کوچه پسکوچه‌ها سایه‌ام را دورادور راه می‌برد. من تا روز آخر نام، نشان و منظور آن جوانک سمج را نفهمیدم و پی نبردم به چه نیّتی مرا همه جا تعقیب می‌کرد. خاطر خواه شده بود یا مزدور نریمان بود. من شب‌ها تنها بودم، ‌جوانک غروب‌ها تا سرسرای هتل می‌آمد، از آنجا تلفن می‌زد و می‌پرسید آیا به چیزی نیاز داشتم یا نه. چند ‌بار مؤدبانه به او جواب دادم، ولی وقتی سماجت و وقاحت را از ‌حد گذراند، تا صدای او را می‌شنیدم، گوشی را روی دستگاه می‌کوبیدم: «کَنِه!»

خلجانهای روحی، احساسات سودائی، تند و عمیقی‌که عاطفه در یادداشتها و نامه‌هایش با سادگی، روانی و صمیمیّت بیان ‌کرده بود، برای من چندان بیگانه نبود، هرچند این احساسات و عواطف هرگز در پیوند با زن و یا دختری بروز نکرده و تجلی نیافته بود. من اگر چه عشق را به آن مفهوم و معنائی‌‌که مراد و منظور «عاطفه» بود تجربه نکردم، ولی در‌ دنیای دوستی‌‌ از سر زمین‌هائی‌گذشتم‌ که پای عشق به آنجا نرسیده بود. اگر عشق با ایثار محک می‌خورد، من ‌از مرز ایثار نیز گذشته بودم و خودم را، هستی‌ام را در دوستی و آرمان مشترک فدا و فنا کرده بودم.

نریمان چند روز بعد از آن مراسم با شکوه عقد، تدارک دیده بود، صدها دروغ و دغل برای ثریا بافته بود و زمینه را طوری چیده بود تا همراه ترک شیرازی‌اش به‌‌جزیره‌ای در یونان، به ماه عسل برود. همسرش از همه جا بی‌خبر بود و من بتازگی‌‌‌زیر نام «منشی» استخدام شده بودم و در دفتر او کتاب می‌خواندم، هر از گاهی به تلفن جواب می‌دادم و عصرها به کلاس ماشین نویسی می‌رفتم. نریمان مرا به‌ معاون و کارمندهایش معرفی نکرده بود و آن‌ها انگار در جریان این‌گونه امور بودند، تعویض «سکرتر» و تجدید فراش مدیر‌کل را لابد بارها دیده بودند و کنجکاوی نشان نمی‌دادند.

از دفترچه یادداشت

در ایستگاه «گارد لیون»، چهار جوان سیه چرده، با سر و موی ژولیده، آشفته حال و هراسان، هایهوی کنان، صندوق عقب تاکسی‌ام را باز‌ کردند، دو نفر از سمت چپ و راست سوار شدند و دو نفر دیگر بار و بنه و بقچه‌های رنگارنگ را یکی ‌یکی توی صندوق‌ انداختند.

نقل از: دفتر یاداشت ها

در آنهمه سالی‌که در شهر پاریس پشت فرمان تاکسی می‌نشستم ‏از ‌چند استثناء‌که بگذرم، هرگز مسافری‌را دوبار سوار نکردم و دوبار ندیدم. ‏این بیگانگی محاسنی برای مسافرانی‌داشت که به نیّت خاصی سوار تاکسی ‏می‌شدند و با خیال راحت بند از زبانشان بر می‌داشتند. تاکسی مانند غرفة ‏اقرار نیوش کلیسا خلوت و مطمئن بود و من اگر‌چه کشیش نبودم، ولی‌‌اگر ‏سر صبح همسایة پیپی‌ام را توی پاگرد ندیده بودم و یا کسی پا روی دم‌ام ‏نگذاشته بود، اگر دل و دماغ و حوصله می‌داشتم، به دردِ دلِ مسافرم گوش ‏می‌دادم و به همدردی دل روی دلِ او می‌گذاشتم.

فصلی از خون اژدها

هستی هر انسانی مانند کائنات مه‌آلود و بی‌انتها است، آدمی هنوز به ‌آن ‌چه‌ که در ژرفاها و در زوایای وجودش نهفته ‌است، آگاهی ندارد. این شناخت در موقعیّت‌های ناگوار و در شرایط و وضعیّت دشوار به مرور زمان کم و بیش حاصل می‌شود. من اگر از آن چهار دیواری ‌دلگیر خانة ذبیح‌الله و از آن شهرستان‌کوچک پا بیرون نگذاشته بودم، هرگز چهره‌های متفاوت عاطفة قشقائی را در فرار و ‌نشیب زندگی نمی‌دیدم و نمی‌شناختم.

از «نگاه سیّاره» مقاله ها، آمادة چاپ.

حدود هيژده سال پيش محفلي ادبي- هنري داشتيم و ماهي يك بار دور هم جمع مي شديم. يادش به خير! از جمله پيشنهادهائي كه در اين جمع مطرح و پذيرفته شد ولي هرگز جامة عمل نپوشيد، نقد و بررسي آثار دكتر غلامحسين ساعدي بود. تا آن جا كه به خاطر دارم، به جز من هيچ كسي مقاله اي در اين باره ننوشت.

پاره ای از رمان منتشر نشده « خون اژدها»

حجرة نیمه تاریک میرزا کلمراد پاتق پیرمردهائی بود که آینده‌ای پیش رو نداشتند و مدام در گذشته‌ها پرسه می‌زدند، عطر و طعم روزگار جوانی را که در‌‌آن سالها جا مانده بود، با حسرت زیر زبان مزمزه می‌کردند. آقایِ کوچک، این پیرمرد تکیده، رنجور و بیمار نیز گه‌گاهی که حوصله‌اش از خانه نشینی سر می‌رفت، سراغی از برادرش می‌گرفت، سر و گوشی‌آب می‌داد، در‌گوشه‌ای خاموش سر‌لک می‌نشست، استکان چائی را که اطاقدار کلمراد روی سکوّی مفروش حجره می‌گذاشت، با توت خشک می‌نوشید.

نجمه موسوی پیمبری - نقل از نشریه انترنی عصر نو

با خواندن کتابهای دیگر دولت آبادی ( باد سرخ، در آنکارا باران می بارد، ایستگاه باستیل ....) ایده ای که در موقع خواندن رمان سه جلدی گدار در من شکل گرفته بود تأیید شد.

 نگاهی به داستان بلند «درآنکارا باران می‌بارد»

چرخش میان خیال و واقعیت و تصویرسازی از واقعیت درعین‌حال ادغام و به چالش کشیدن حقایق حاضر در جامعه‌ی انسانی از اهداف بیشتر نویسندگان است. مسئله‌ی بازسازی تصاویر و خاطرات حقیقی و ترجمه و تبدیل آنها به نوشتار و انتقالش به مخاطب در اکثر آثار داستانی ایرانی مشترک است.

نقل از مجموعه داستان « اسیتگاه باستیل»

دنیا را بر دیوار هشتی به میخ آویخته‌اند و ما، هر شب زیر طاق ‏کبود‌و چرک این‌جا، میان خرده شیشه‌ها، بطری‌های شکستة آبجو و ‏نوشابه‌های رنگارنگ، کاغذ پاره‌ها و ته سیگار و دود و غبار دور خودمان ‏می‌چرخیم و هر از گاهی در برابر این دنیای رنگ پریده و پاره می‌مانیم تا ‏وطنمان را پیدا کنیم.

‏نقل از مجموعه داستان «ایستگاه باستیل»

... جنازه‌ام بر سر دار تاب می‌خورد، جمجمه‌ام آرام آرام ترک بر ‏می‌دارد و باد در کاسة سرم زوزه می‌کشد، به آخر می‌رسم، انبوه جمعیّت، ‏آن بی شمار دهان‌هائی که به نفرینی ابدی باز مانده‌اند در غباری شنجرفی ‏فرو می‌روند، خرمگسی بال می‌زند و دور سرم می‌چرخد و صدایش مانند ‏خرده شیشه در گوش‌ام می‌شکند:‏

‏« گفتم که دارت می زنم، زندیق»‏

 نقل از مجموعه داستان «ایستگاه باستیل»

التفات کردی همولایتی؟ از کسی پروا نداشت، مأمور دولت بود، ‏شلتاق می‌کرد، منم آدم غریب، گفتم: ‏
‏« سرکار، به بابام ناروا نگو، تازه از دنیا رفته، التماس کردم، گفتم ‏سرکار جان، به اینجام نزن، گوش‌هام عیبناکه» ‏
انگار با دیوار حرف می‌زنم، باد به گلو انداخته بود و یِکّه می‌تازاند ‏و فحش و کتره می‌داد:
‏« همین شما ولگردها، مفتخورها، آبروی مملکت رو بردین»‏

کتمان حقیقت خود فریبی و بناگزیر فریب دیگران خواهد بود، باری حقیقت این است که من سالهاست در این گوشة دنیا، دور از یار و دیار، تلاش می‌کنم تا « نو روزی» را زنده نگه بدارم که در کوچه و خیابان این شهر بیگانه هرگز وجود نداشته و ندارد و عمو نوروز بازیگوش، با آن جامة سرخ و دایرة زنگی، سرخوش، هرگز گذرش به این سو نیفتاده و نمی افتد، سالهاست، آری،

پاره ای از رمان منتشر نشده « خون اژدها»

روزی که ترنج سنگ سفیدی از مهرآباد برگشت تا رانندة نریمان ‏او را با اثاثیه‌اش به خانه‌‌باغِ شهریار می‌برد، یک‌دم در پاگرد راه پلّه ایستاد، ‏چند بار مشت به سینه‌اش کوبید و رو به آسمان نفرینکرد: ‏

‏« آه زدم خانم، بخدا آهم دامن گیرت می‌شه، الهی‌که آوارة کوه و ‏بیابون بشی که منو آوارة دشت و بیابون کردی، الهی روز خوش نبینی...»‏

ترنج جِّز جگر می‌زد و آرام آرام از پلّه‌ها پائین می‌رفت. خیرالله، ‏رانندة شرکت به ساقِ پاهایِ برهنة من نگاه می‌کرد و سر می‌جنباند:‏

پاره ای از رمان منتشر نشده « خون اژدها» 

من به تجربه دریافته بودم ‌‌که اگر به انسان‌هایِ زیر ‌دست‌ مانند ‏ماه منیر و تُرنجِ سنگ سفیدی اعتماد و اطمینان می‌کردی، اگر به‌ حریم ‌و ‏حقوق انسانی ‌‌‌‌‌آن‌ها حرمت می‌گذاشتی، دیر‌یا زود ترس‌شان می‌ریخت‌‌ و در ‏‏‌محیط و فضای امن و خالی از ‌اضطراب و دغدغه، از سنگر و پناهگاه تزویر، ‏ریا و دروغ بیرون می‌آمدند، رام می‌شدند، سپر می‌انداختند و به مرور زمان ‏چهره و شخصیّت حقیقی‌ آن‌ها از پرده بیرون می‌افتاد.

نقل از دفتر یاداشتها

این یادداشتها را من شتابزده نوشته و پاکنویس نکرده ام. سالها ‏بعد، ( 2013 میلادی) هنگام تایپ کردن آنها، بنا به ضرورت جمله‌هائی به ‏متن اضافه کرده ام تا شاید از گنگی مطلب بکاهند. این جمله ها را داخل ‏پرانتز گذاشته ام. ح. د

‏♣‏

پاره ای از رمان منتشر نشده « خون اژدها»

باید عمری بر من می‌گذشت تا می‌فهمیدم که مانند لاک پشت با ‏زندان‌ام زاده شده بودم‌ و این زندان، پاره‌ای از هستی و وجودم شده بود، ‏گریز و گزیری نداشتم و آن را همه جا با خودم می‌بردم. با اینهمه تا مدتها ‏نمی‌پذیرفتم، سر بر‌سنگ و سفال می‌کوبیدم و تلاش می‌کردم تا این لاک ‏سنگی‌ را بشکنم و بگریزم، تا مردم، طرز نگاه و داوری آنها را نادیده بگیرم، ‏پشت پا به «عفّت» و «عصمت» بزنم، از عاقبت کار نهراسم، دل دریا کنم ‏و از ولایت بروم. منتها به کجا؟ نریمان عاطفة قشقائی را به کجا می برد؟

پاره ای از رمان «چوبين در»

يادداشت های پراکنده ام را کنار گذاشتم، دل دريا کردم و آن دفتر کهنة کاهی را برداشتم. مرور و خواندن خطوط کج و معوج و شتابزده ای که در دوران کوتاه ديوانگی و پيامبری ام نوشته بودم، چندان ساده نبود و اغلب باعث افسردگی و پريشانی ام می شد . وقايع و حوادث اين کتابچه که در ايّام بی خبری و در ناخود آگاهی به رشتة تحرير در آمده بود، به حقيقت نزديکتر بود و خبر از دنيائی می داد که به هنگام هشياری به مرزهای آن حتا نزديک نمی شدم.

  پاره ای از رمان «باد سرخ»

کسی درجائی دستگیره ترمز اضطراری قطار را می‌کشد. سایش گوشخراش چـرخ‌های لکوموتیـو روی ریل‌های زنگ زده. قطار با تکان‌های شدیدی توقّف می‌کند. صحرا به پشت شیشه پنجره می‌دود. بیرون از قطارهوا غبارآلود و تیره و تار است.