حسین دولت آبادی - ۱۹۹۶ میلادی

موش ها و ريشه ها!‏

موش ها و ریشه ها

فصلی از رمان گدار «جلد سوم»

فلات ما از بيخ و بن می لرزيد و حوادث با چنان سرعتی اتفّاق ‏می افتاد که نمی توانستم همه را دنبال کنم. گردونة زمان شتاب گرفته ‏بود و مدام از کاروان عقب می ماندم. هر روز روزنامه و مجلة تازه ای ‏متوّلد می شد، هر روز کتاب های تازه ای به بازار می آمد، کتاب هائی ‏که سال ها در ادارة نگارش بايگانی شده بودند و آرزوی خواندن آن ها ‏به دلم مانده بود. ده ها و ده ها کتاب جلد سفيد روی هم تلنبار کرده ‏بودم و فرصت نداشتم آثار مورد علاقه ام را مرور کنم. بهار، بهار کتاب ‏بود. بهار روزنامه، مجّله، ماهنامه، سينما، تأتر و خطابه. بهار شعر و ‏ترانه.

زندان اسکندر

برف گیر

فصلی از جلد دوّم رمان منتشر نشدة « زندان اسکندر»

جنازة همسایة مارا نیمه های شب روی برانکارد گذاشتند و بردند و بازی نورآبی آمبولانس روی دیوار بلند بن بست الکساندرخاموش شد. در تمام مدتی که مأمورهای آتش نشانی و کمکهای اولیّه در آمد و شد بودند، من پشت در ایستاده بودم و از چشمک ذرّه بینی آنها را تماشا می کردم.

سوار کار پیاده

فصلی از رمان منتشر نشدة « زندان اسکندر» جلد اوّل

دانش ترانه ای را مستانه زمزمه می کردکه مفهوم نبود، اگر چه او را نمی دیدم، ولی همة حرکات اش راحدس می زدم. سوارکار دایه از اسب افتاده بود، پیاده بودو انگار چهار دست و پا به سوی در زیرزمین می آمد و من روزی را به یاد می آوردم که درمنطقة شمالی هنگ سوار پهلوی حمله و هجوم يک دسته پياده را بررسی می کرد. درآن عمليات انگار عهده دار فرماندهی گروه بود. حمله با موفقيّت انجام شده بود و به هنگام هجوم، موقعی که فريادکنان ازخاکریز بالا می رفتندتا خودرا به سنگرهای دشمن می رساندند، سوزشی غیر قابل تحمّل توی کاسة سرش احساس کرده بود، باکلّه زمین خورده بود و زير دست و پای اسب «حریف» افتاده بود.

چوبين در

سال بُز

پاره ای از رمان چوبين در

يادداشت های پراکنده ام را کنار گذاشتم، دل دريا کردم و آن دفتر کهنة کاهی را برداشتم. مرور و خواندن خطوط کج و معوج و شتابزده ای که در دوران کوتاه ديوانگی و پيامبری ام نوشته بودم، چندان ساده نبود و اغلب باعث افسردگی و پريشانی ام می شد . وقايع و حوادث اين کتابچه که در ايّام بی خبری و در ناخود آگاهی به رشتة تحرير در آمده بود، به حقيقت نزديکتر بود و خبر از دنيائی می داد که به هنگام هشياری به مرزهای آن حتا نزديک نمی شدم. هميشه، بعد از مطالعة آن، چند روزی مثل مرغ عشق قفس، توی لک می رفتم. ذوالجناح پير شيره پزخانه دوباره از تاريکی های ذهن و خيالم بيرون می آمد، ذوالجناح در نگاهم می چرخيد و دانه های اشک خود به خود می جوشيدند و بر گونه هايم می غلتيدند.

یک شنبة آراز «ارس»

مطالعة رمان و یا داستان گذر و سفر از دیار بکر و تازه ای است که مسافر مشتاق منزل به منزل و پا به پای نویسنده حرکت می کند و با دنیای آدم های داستان، گرفتاری ها، مشکلات، رنج ها و شادی ها و درگیری های درونی و بیرونی آن ها آشنا می شود. دامنة این آشنائی و شناخت بستگی به چشم انداز و وسعت دید، ژرفای دانش و تجربه و توانائی نویسنده دارد. به هرحال، به رغم شگردها و شیوه های متفاوتی (تکنیک)که هر که نویسنده ای برای نگارش رمان اش  به کار می گیرد، خوانندة کنجکاو و يا منقد، او را در لا به لای سطرهای کتاب و در وجود «قهرمان های» رمان، کشف و شناسائی می کند و در روشنائی آفتاب به تماشا و نمایش می گذارد تا دیگران نیز او را از زوایای مختلف ببینند و  به تجزیه و تحلیل اثر بنشینند و پی به مراد و منظورش ببرند. صد البته اگر نویسندة ما هدف و منظوری داشته باشد.

بررسی کتاب (بادسرخ)

اثر حسین دولت آبادی دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۲۴ ژانويه ۲۰۱۱

رضا اغنمی

خواننده دربخش عمدۀ کتاب با آدم هایی درمصاف است که دربارۀ برخی ها به سختی می توان متوجه رابطه ها شد و علتِ وجودی شان را درک کرد. با این حال روایت داستانی با کشش ویژه ای خواننده را در بستری می غلتاند که با کشف رابطۀ بازیگران، منطق روائی داستان نیزروشن می شود. داستانی که سرگذشت سه نسل را به دوش دارد و در بستر حوادث، فصلِ تیره و تاری از تاریخ اجتماعیِ دهه های پرالتهابِ دگرگونی ها را به روی مخاطبین میگ شاید. باد سرخ رُمان حسین دولت آبادی چاپ یکم ۱۳۸۸ چاپخانه باقر مرتضوی – کلن مرکز پخش: انتشارات فروغ

باد سرخ

منزل يازدهم (پاره ای از رمان باد سرخ)

کسی درجائی دستگيرة ترمز اضطراری قطار را می کشد. سايش گوشخراش چـرخ های لکوموتيـو روی ريل های زنگ زده. قطار با تکان های شديدی توقّف می کند. صحرا به پشت شيشة پنجره می دود. بيرون از قطارهوا غبارآلود و تيره و تار است. صحرا با کنجکاوی گردن مـی کشد. اشبـاحی در غبـار سرخ می چرخنـد و قطـار با کنـدی حرکـت می کنـد و اشبـاح دور و دورتر می شـوند. صـدای تلق و تلق چرخ هـای لوکـوموتيـو که به مرور سرعت می گيـرد با صـدای رگبـار مسلسل در هم می آميزد. صحرا به راهرو می دود، هيچ کسی انگار صدای رگبار مسلسل را نشنيده است. هيچ کسی انگار توی اين قطار نيست، قطار خالی است و صدائی از جائـی دور در باد می پيچد: «برادرها، برادرها!» صحـرا بـه پشت پنجره می دود، جنازة الّهيار هنوز بالای دار در باد سرخ تاب می خورد و سايه های مشکوک جا به جا می شوند: «برادرها، برادرها!» صحرا ازخواب می پرد و خود به خود دست روی قلبش می گذارد: «الهيّار؟» کابوس ها او را رها نمی کنند. خواب، خواب های پلشت و تلق تلق مداوم چرخ های کهنه و زنگار گرفتة قطار و چهرة ورم کردة الهيّار. چرا الهيار؟ چرا آن جوانک سنگتراش به خواب هايش راه يافته بود؟ کی و کجا از او جدا شده بود؟ چند ماه از اقامت او در منزل خالة غلام گذشته بود؟ کی و چرا به آن جا رفته بود؟ چرا دوباره به پايتخت برگشته بود؟ جا به جائی مدام و سر گردانی! مردان، مـردان! زير زميـن مردان و دلشـاد يکـدم از منظرش می گـذرند و صـدای مهربان خالة غلام توی سرش می پيچد: «يات، يات قيزيم!»

درباره خانه آزادی بیان

باری، عدم درک صحيح رسالت کانون و تفسیرهای نادرست منشور و تصویب مصوبه های جور واجور، در همة اين سال ها باعث سوء تفاهم ها و منازعات بسیاری شده است و اهل سیاست و سیاسی کارهای «سطحی» و کوته بین، در خانة هنرمندان و اهل قلم ما نفوذ کرده و به بهانة مبارزه با حکومت اسلامی، اين نهاد دموکراتیک را از مسیر اصلی و اهداف مترقی و متعالی آن که همانا مبارزه برای آزادی بی حد و حصر اندیشه و بيان در تمامی اشکال آن و دفاع از حقوق مادی و معنوی و امنیت شغلی و جانی اهل قلم است، منحرف کرده و به مسیری انداختند که به انزوای روز افزون نویسندگان انجامید و آن دریای عظیم و پر خروش به برکه ای کوچک بدل شد که به مرور زمان فرو می خشکد.

در آنکارا باران می بارد

پاره ای از رمان در آنکارا باران می باريد

دل دریا کردم و دوباره از پله‌ها پائین رفتم. آن دخترک تکیدۀ سربی رنگ هنوز روی مبل فرسوده نشسته بود. مثل هر شب، کنار عروسکش چشم به راه عزیزی که نمی‌آمد خوابش برده بود و به نرمی خرنش می‌کرد. یکدم در درگاهی سرسرا پا سست کردم. موش های خاکستری از زیر میز پایه کوتاه بیرون دویدند و رو به زاویۀ تاریک سالن گریختند. لرزش خفیفی به زیر پوستم دوید و دهنم پرآب شد. چمدانم را دم در گذاشتم و آرام آرام به طرفش رفتم تا سوسک درشتی را که در انبوه موهای آشفته‌اش گیر افتاده بود و دست و پا می‌زد بردارم و او را روی کاناپه بخوابانم. زانوهایش تا خورد و زیر شکمش جمع شد و گره خورد. عروسکش را کورمال کورمال پیدا کرد و به سینه‌اش چسباند و آرام گرفت. خم شدم تا پیشانی‌اش را ببوسم و بروم. چشم باز کرد و گوشۀ لب هایش به لبخندی آشنا چین خورد و با آسودگی مژه‌هایش را بست.

۱ | ۲ | ۳ | ۴