Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
Ejdeha Finale Det To SEE

گربه زیر باران

Posted on 3 می 20264 می 2026 By حسین دولت‌آبادی

آن گلوله‌ای که در آشیانة عقاب به شقیقة نریمان پازندی شلیک کرده بودم، اگر‌ چه او را از مخمصه و دغدغه‌ نجات داده بود، ولی مرا مانند مگسی در‌تار عنکبوت به دام انداخته بود. باید شب‌ها و روزهای زیادی تنها می‌ماندم، به پرسش‌های بازجوها و گفتگوی شبانۀ میهمان‌ها می‌اندیشیدم تا سرانجام می‌فهمیدم که بالِ عقابِ بلند پرواز شکسته بود، در آن آشیانۀ متروک زندانی شده بود، به آخر راه رسیده بود و دیگر هیچ چیزی برایش ارزش و اهمیّتی نداشت. هیچ چیز، حتا عاطفة قشقائی!

« برو ای عطش کویر، برو، برو امشب سیرابت می‌کنم!»

نریمان پازندی از « ترک شیرازی‌اش» متنفر شده بود، شب آخر، در سرمایِ آبِ استخر و زیر سنگینی لاشۀ قوچ‌های مست، به عمق نفرت آن مَردِ مُرده پی بردم. نریمان مُرده بود، جنازۀ نیمه جان‌اش روی صندلی افتاده بود و انگار منتظرم بود تا می‌رفتم و تیر خلاص می‌زدم: «پا انداز!»

« با کی حرف می‌زنی عاطفه؟ با دیوار؟»

نریمان پازندی زیر‌ خروارها خاک خفته بود و من در گوشۀ سلول طاقباز دراز ‌کشیده بودم، پاشنۀ پاهای مجروح و ورم کرده‌ام را روی دیوار تکیه داده بودم، به سقف سیاه نگاه می‌کردم و آرام آرام به یاد می‌آوردم:

« میو، میو، پیشی، بیا پیشی جون، بیا… بیا.»

« گربه کجا بود؟ منم، خزر، خزر …»

خزر به قصد خودکشی خودش را حلق‌آویز کرده بود، او را نیمه جان نجات داده بودند، گیرم تارهای صوتی‌اش آسیب دیده بود، صدایش بالا نمی‌آمد و هر بار مرا بیاد گربه‌ای می‌انداخت که سال‌ها پیش زیر باران دیده بودم. گربه‌ای زخمی که از سرما می‌لرزید، به زاری از رهگذرها کمک می‌طلبید: «میو وو… میو وو!»

« ورپریده، چرا این گربۀ ناخوش رو آوردی خونه؟»

در آن روزگار من هنوز زبان حیوانات را می‌فهمیدم.

« بیا ببین، حیوونی زخمی شده، زیر بارون…»

گربه‌ای زخمی و درمانده زیر باران کِز کرده بود و هر از گاهی در آن گوشۀ نیمه تاریک به زاری زنجموره می‌کرد:

« کدوم گربه؟ عاطفه بیداری یا خواب می‌بینی؟»

« هیس، هیس، ساکت، دارم فکر می‌کنم»

« به چی فکر می‌کنی، به دریا، جنگل، آسمون…»

« به گربه، به یه گربۀ زخمی زیر بارون!»

 « گربه زیر بارون!؟ هه، ایکاش مرده بودم»

« پاهام مثل گربۀ زخمی از درد زوزه می‌کشن، دارم به پاهام فکر می‌کنم، به پاهام، نریمان کف این پاها‌رو می‌بوسید.»

« سماجت فایده نداره؟ اگه من مرده بودم، اگه خفه شده بودم، لجاجت و سماجت تو معنی داشت، نشد، نذاشتن بمیرم، دیگه دیر شده، حالا اینا همه چی رو می‌دونن. دیر با زود مجبوری اعتراف کنی.»

شاید اگر‌‌خزر دستگیر نمی‌شد، ماجرایِ قتل نریمان از دادگستری و دادگاه عادی فراتر نمی‌رفت، با سیاست و سازمانی سیاسی گره نمی‌خورد و گذر من هرگز به انفرادی و دادگاه نظامی نمی‌افتاد. آشنائیِ من و خزر و‌‌ اعترافات مخدوشی که به ضرب و زور شلاق از او گرفته بودند، ضریب ظّن بازجوها را بالا برده بود و خیال آن‌ها را بسوی ترور و توطئه سوق داده بود. مأمورهای ساواک خودکشی نریمان پازندی اصل را باور نمی‌کردند و تا به حقیقت پی می‌بردند، نوبت به نوبت شلاق‌ام می‌زدند.

« پائیز، زن و شَرشَر بارون … گربه زیر بارون …»

« عاطفه، من اگه امروز با تو حرف نزنم خناق می‌گیرم.»

آخر شب بود، سرباز نگهبان خوش قلب در سلول را باز گذاشته بود و دوباره آن زن خوش صدا در انتهای راهرو بند آواز می‌خواند:

باران که شدى، مپرس اين خانة کيست

سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست

« باران که شدی… گوش می‌کنی؟ این غزل رو مولوی گفته، ولی گربه زیر بارون، گربه زیر بارون، خدایا این قصه رو کی نوشته؟»

خزر انگار به آواز زن زندانی گوش نمی‌داد، حواس‌اش نبود:

« ببین، من در بارۀ دفترچۀ شعرهای تو چیزی به بازجو نگفتم. حسینی و ازقندی هنوز نمی‌دونن کی اونو به نریمان داده.»

« توی قصّه، زن موهاشو تازه کوتاه کرده، بارون میاد، از پنجره به گربه نگاه می‌کنه، گربه زیر بارون می‌لرزه، مرد واسۀ خودش حرف می‌زنه، زن گوش نمی‌ده، زن پشت پنجره واستاده و بی صدا اشک می‌ریزه…»

باران که شدى، پياله‌ها را نشمار

جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست…

« خیال می‌کنی من اومدم تا ازت حرف در بیارم؟»

گربۀ مجروح گوشۀ سلول دو باره به هق‌هق افتاد:

« ایکاش مرده بودم، کاش مرده بودم و حالا اینجوری …»

« آها، آها، یادم اومد، زن موهاشو پسرونه کوتاه کرده، آلاگارسون، آره، مرد متوجه نشده که زن موهاشو زده. آره، آره، به همین سادگی.»

« عاطفه، چرا امروز به گربه و بارون پیله کردی؟»

« چرا گریۀ اینجور زن‌ها تو خاطر آدم می‌مونه؟»

« از من می‌پرسی یا از گچ دیوار؟»

« … بارها از خودم پرسیدم، بارها. بازم برام پیش اومده، بعدها توی خواب یادم میاد کی این قصه رو نوشته، نه، اشتاین بک ننوشته، گیرم تو قصۀ اشتاین بک زن وقتی گلهاشو رو جاده می‌بینه اشکش در میاد. اینجور گریه‌ها رو آدم هیچوقت فراموش نمی‌کنه، نمی‌دونم چرا، شاید زن‌ها در قصّه این نویسنده‌ها مصنوعی و باسمه‌ای نیستن. مثل یه آدم سالم واکنش نشون می‌دن. نه، گریه با زنجموره فرق داره، باید یه چیزی در درون زن بشکنه تا اینجوری با معصومیّت کودکانه اشک بریزه. زن قصه اشتاین بک گلدون قشنگ مفرغی‌شو با سادگی و سخاوت به گدای دوره گرد بخشیده، چند ساعت بعد پشت فرمون می‌شینه و با شوهرش از خونه بیرون می‌ره. گل‌ها کنار‌ِجاده افتادن و از گلدون اثری نیست، زن تازه می‌فهمه که فریب خورده، می‌فهمه که گدای دوره‌گرد بخاطر گلدون مفرغی از گل‌ها تعرف و تمجید کرده، آه، چه ظلمی! … نویسندگی سخته. من قصّه رو خراب کردم، نشد، حال اون زن… این نویسنده‌ها دست خدا رو از پشت بسته‌ن، زن قصۀ این نویسنده‌ها از زنی که خدا از دندۀ چپ مرد آفریده کاملتره.»

« ببین، من واسۀ گل و گلدون و موی کوتاه گریه نمی‌کنم.»

« آخه واسۀ چی و کی اینهمه اشک می‌ریزی؟»

« تو که نمی‌ذاری من حرف بزنم.»

با سورۀ دل ، اگر خدا را خواندى

مد و فلق و نعرۀ مستانه يکي‌ست …

آواز زن خوشتر و دلپذیرتر از روایت خزر بود و به من امید می‌داد.

« اینقدر آب غوره نگیر، بذار ببینم کی این قصّه رو نوشته.»

« ببین، تو بی‌خودی شکنجه می‌شی، تو سزاوار نیستی!»

« مثلاً تو مستحق و سزاوار بودی که شکنجه شدی؟»

« عاطفه، من کوتاه اومدم، نتونستم، واسۀ همین خواستم خودمو بکشم، نشد، نشد، نشد، تو اگه قبول کنی که اون چمدون رو …»

« کدوم چمدون؟ ها؟ کدوم چمدون؟ چرا مزخرف می‌گی؟»

« اونا همه چی رو می‌دونن، یه نفر مو به مو و قدم به قدم گزارش کرده، از پاریس تا تهرون، حاشا فایده‌ای نداره. اونا تعداد جزوه‌ها، کتاب‌ها، بیانیّه‌ها و رنگ و اندازۀ چمدون رو می‌دونن، چاره‌ای نبود عاطفه، من به اونا گفتم که تو اون چمدونو از پاریس واسۀ ما آوردی.»

شاید اگر زن خواننده هق هق خزر را می‌شنید خاموش می شد:

اینجا سند و قصّه و افسانه یکی ست

« خب گفته باشی، من از کجا می‌دونستم رفقای تو جزوه و کتاب ضاله و غیره تو چمدون گذاشتن؟ … مگه علم غیب داشتم؟ من یه چمدون امانتی رو تحویل گرفتم و واسۀ تو آوردم. سلام و والسلام. حرفهای تو‌ چه ربطی به من داره؟ من متهم به قتل نریمان‌ام، متهم به قتل شوهرم، گیرم شوهرم پنجاه و شش سال پیش حصبه گرفته و مرده.»

« عاطفه، بازجوها می‌دونن، خبرچین داشتن، در جریان دوستی و رابطۀ من و تو بودن. شوهرت واسۀ تو جاسوس گذاشته بود.»

« کدوم رابطه؟ بازجوها هیچی نمی‌دونن، من با مرد مرده ازدواج کرده بودم، با مرد مرده، مگه مرده رو می‌شه کشت؟»

صدای مردانه، گرم و گیرائی به خوانندۀ زن جواب می‌داد:

باران که در لطافت طبع اش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره زار خس.

« وای‌ی ی، امشب همه جا بارون میاد، دارن مشاعره می‌کنن؟!»

« نگهبان عوض شده، لابد امشب اون تخم شمر نیست»

« ببین، تو تا کی می‌تونی این حرف‌ها رو به بازجو بزنی و مفتی شلاق بخوری؟ تاکی؟ تا کی؟ … آخه چرا به حرفام گوش نمی‌کنی؟»

« خب، بگو، بگو… خب، چرا اون دفترچه رو به نریمان دادی؟»

« یه دقیقه گوش کن عاطفه، بذار همه‌چی رو بگم، من از شیراز که برگشتم راه به راه رفتم خونۀ شما، باید یه مطلب رو ماشین می‌کردم. نشستم پشت میز، خسته بودم، دلشوره داشتم و‌کارم پیش نمی‌رفت. اسیر فروغ رو تصادفی از قفسۀ کتابها ورداشتم، به روح پدرم قسم نمی‌دونستم  که تو دستنوشته‌هات رو زیر جلد کتاب جاسازی و استتار کردی. کنجکاو شدم، چند ‌تا شعر خوندم، یهو ترس ورم داشت، آخه اون شعرها خصوصی و شخصی بودن. باورکن وجدانم معذب بود، ولی نمی‌دونم چرا ادامه دادم، رفته بودم تو بحر شعرها، مگو یه نفر کلید انداخته بود و من نشنیده بودم. تا بخودم جنبیدم نریمان سرزده اومد تو اتاق. یکّه خوردم، از جا جستم. به تِتِه‌ پِتِه افتادم. سلام کردم، تشر زد: «جنب نخور!» دفترچه رو ازم گرفت، انگار واسۀ همین دفتر چۀ شعر اومده بود اونجا. منو برد توی انباری، در رو از پشت بست و گفت: « الان رفقا میان سراغت»

در آن زاویۀ نیمه تاریک فهمیدم که نریمان دفترچه و جاسازی را پیش از خزر یافته بود و شعرها را آگاهانه به آشیانۀ عقاب برده بود: آه، ای عطش کویر، ای عطش کویر …

« عقاب اون شعرها رو با خودش برده بود به قلۀ قاف»

« طاقت بیار عاطفه، نریمان کلید رو داده بود به مأمورای ساواک، آخر شب اومدن سراغم و منو چشم بسته و دست بسته آوردن اینجا»

« کلید کدومه؟ اون ساختمون سه طبقه از ته تا بالاش در اختیار آقایون بود. هر وقت اراده می‌کردن با لکاّته‌هاشون تشریف می‌آوردن.»

 « ببین، ناراحت نشی عاطفه، قصد ندارم ازت حرف بیرون بکشم. من گیج شدم. تو اگه بو برده بودی که شوهرت امنیّتی بود، چرا … چرا …»

« من کی‌گفتم شوهرم امنیّتی بود؟ اون یه پا اندازِ پاچه ورمالیده بود که با عرب و عجم و با پلیس حشر و نشر داشت. یه کوسه ماهی که از روز اوّل توی تور شنا می‌کرد، وقتی این قضیّه رو فهمید، آره، وقتی فهمید یه مهرۀ سوخته شده، از عرش رو فرش افتاد و خودشو کشت. خلاص! این مزدورها می‌دونن چرا اربابشون خودکشی کرده، ولی می‌خوان ازش شهید بسازن، دارن واسۀ من پرونده ‌سازی می‌کنن، تا دستخوش بگیرن»

« آخه هیچ کسی باور نمی‌کنه که نریمان خودکشی کرده باشه، اون اژدهای هفت سر اهلِ خودکشی نبود، واسۀ همین دست از سر من ور نمی‌دارن. هر‌چه قسم و آیه می‌خورم فایده نداره. می‌گن من واسۀ تو سلاح تهیّه کردم، می‌گن قتل نریمان توطئۀ ما بوده. تو، تو که می‌دونی روح من از اون هفت تیر خبر نداشت، تو که می‌دونی من …»

زن و مرد حالا ترانۀ ویگن را دو صدائی می‌خواندند:

بارون می‌باره زِمینا تر میشه

گل‌نسا جونُم کارا بهتر میشه

« اینقدر زنجموره و آه و ناله نکن، دیروز نوشتم سلاح رو نریمان پیش من به امانت گذاشته بود. نوشتم من امانتی آقا‌رو براش بردم به ویلا، نوشتم که تو هیچ اطلاعی از وجود سلاح نداشتی. نگران نباش، واسۀ تایپ کردن چند تا جزوه و کتاب تو رو نمی‌ذارن سینة دیوار. خزر، چند بار بگم، من نریمان رو نکشتم، نریمان مُرده بود.»

« خب چرا اینا رو نمی‌نویسی، چرا رابطۀ ما رو انکار می‌کنی.»

«…کدوم رابطه؟ بله؟ ما غیر از دوستی و رفاقت رابطه‌ای نداشتیم، مگه دوستی جرمه، تو می‌اومدی خونۀ ما، تمرین ماشین نویسی می‌کردی، گاهی که دیر می‌شد، توی سالن، روی کاناپه می‌خوابیدی. این چیزها رو که نوشتم. دیگه چی ازم می‌خوای؟ ها؟ بگم رهبر سازمان شما بودم؟»

 « عاطفه، ببین، ما رو دو باره با هم رو به رو می‌کنن، من…»

گل‌نسا جونُم غصه نداره

زمستون می‌ره پشتش بهاره

« آخه چرا به اونا گفتی که تپانچه رو تو به من دادی؟»

« نتونشتم، نشد، نشد، دیگه طاقت نداشتم، چند‌بار بیهوش شدم، عاطفه، آخه اعصاب آدم که از آهن و فولاد نیست، دیگه نمی‌تونستم، دیکه تحمل نداشتم، گردن گرفتم تا شاید دست از سرم وردارن…»

« خب، انتظار داری من چکار کنم؟ ها؟ حالا چه جوری به بوآ ثابت کنم که تو دروغ گفتی، که تو حتا رنگ تپانچه رو ندیدی.»

« نمی‌دونم، نمی‌دونم، ایکاش مرده بودم، ایکاش …»

سرباز نگهبان که پشت در بند ایستاده بود با ملاقه به در آهنی کوبید و اخطار کرد، لابد بازجو یا بازرسی سر زده از راه رسیده بود. صدای خواننده‌ها ناگهان برید و صدای چندش‌آور دانه‌های زنجیر زیر سقف دود زده و کوتاه بند پیچید. بازجوها اگر‌چه گاهی شب‌ها به سرکشی و بازرسی می‌آمدند، ولی بندرت زندانی‌ها را به اتاق شکنجه و بازجوئی می‌بردند، با اینهمه، هر بار که در آهنی بند با صدای گوشخراش باز می‌شد، زبان خزر بند می‌آمد، به رعشه می‌افتاد و من با هیچ تمهیدی نمی‌توانستم او را آرام کنم و جلو ضجه‌هایِ دل آزار و آن تن لرزه‌های رقت‌انگیز را بگیرم:

« چته خزر، یارو عزرائیل که نیست.»

« هیس، هیس، داره میاد اینجا، داره میاد. داره میاد، داره میاد…»

مار بوآ روی پنجۀ پا، تا پشت در سلول آمده بود. نگهبان ناگهان در را باز کرد، بوی ادرار تازه در فضای بسته پیچید و خزر قبض روح شد.

« اَه، نکبت ریقونه، تو که باز بخودت شاشیدی!»

خزر پس از انتحار نیمه کاره و ناموفق، در هم شکسته بود، خرد و ذلیل شده بود، خواری خزر بیشتر از ضربه‌های شلاق بازجوها آزارم می‌داد. روزی که چشمبندم را باز کردند و او را در‌ اتاق شکنجه دیدم، بند دل‌ام پاره شد، او را بسختی شناختم و بجا آوردم. یک‌دم سرم گیج رفت، دست به لبة میز بازجو گرفتم، چشم‌هایم را بستم تا از پا نمی‌افتادم و دو باره به حال عادی بر می‌گشتم. خزر پا ‌برهنه، با سر و موی آشفته، مانند جوجه مرغی ناخوش در ‌آن‌ گوشه کز کرده بود و از بیخ و بن می‌لرزید. بازجوها او را نیمه جان، از بیمارستان به اتاق شکنجه آورده بودند، لب‌هایش پاره و متورم، بینی‌اش خون‌آلود، گونه‌ها و چانه‌اش جا به جا کبود و خونمرد بود و مانند گناهکاری از گوشۀ چشم مرا می‌پائید و نگاه‌اش را با شرمندگی می‌دزدید. از طرز نگاه بیمزدۀ خزر پی بردم که چرا از بازداشتگاه شهربانی شهرستان راه به راه به سلاخ خانۀ مرکز منتقل شده بودم و چرا پیکر لگد مال شدۀ آن زن لاغر، رنگ پریده، تکیده و مشرف به موت را به من نشان می‌دادند. همه چیز در اتاق شکنجه آماده شده بود، خزر حتا به کارهای ناکرده اعتراف کرده بود و رو یا روئی و شناسائی ما چندان به درازا نکشید. باز جو با ته شلاق به زیر زنخدان خزر کوبید و سرش را بالا آورد:

« ببین، عاطفة قشقائی همین خانمه؟»

چشم‌های خزر پر شد و بوی ادرار تازه توی اتاق پیچید: « بله!»

ایکاش خزر در بیمارستان می‌مرد و آنهمه خوار و ذلیل نمی شد.

« این زن تپانچه رو بتو داد؟»

زیر پای خزر خیس شده بود، مثل موش در گوشۀ قفس می‌لرزید و چشم از پشت پایش بر نمی‌داشت: « بله»

« شاشو، تو بتمرگ… تو بیا دو‌‌‌‌‌ قدم راه برو تا ورم پاهات بخوابه»

دمپائی‌هایِ پلاستیکی را بر داشتم ولی پابرهنه راه افتادم. مار بوآ هنوز در آستانۀ در سلول ایستاده بود و انگار سَرِ آن داشت تا خزر را با نگاه می‌سوزاند و به خاکستر بدل می‌کرد. سر بازجو مانند مار بوآ بی سر و صدا اینجا و آنجا می‌خزید و با نگاه‌اش می‌گزید. آن مار بوآ اگر‌ چه هرگز شلاق نمی‌زد، ولی شعله‌ای در نی‌نی سیاه چشم‌هایش می‌درخشید که رعب‌آور بود و کمتر کسی بیش از چند ثانیه نگاه او را تاب می‌آورد:

 « چته، مگه یخبندون شده که مثل خایۀ حلاج می‌لرزی»

« قرص، بگو دو تا قرص مسکن به من»

دست به دیوار راهرو گرفته بودم و آرام آرام و به دشواری قدم از قدم بر می‌داشتم. لب‌ام را به دندان می‌گزیدم تا از درد فریاد نمی‌کشیدم. مار بوآ هنوز در آستانه ایستاده بود و زنجمورۀ آن گربۀ زخمی بر اعصاب‌ام سوهان می‌کشید. آه، زبونی و ذلّت! به گمان من، هیچ چیزی غم‌انگیزتر از شکستن غرور انسان و هیچ چیزی مشئوم تر از خواری و زبونی و زانو زدن در برابر دشمن و دژخیم نیست. من‌‌‌‌‌‌‌‌‌که روزگاری از رفاقت و مصاحبت خزر لذّت می‌‌بردم، در آن دخمه جان به لب شده بودم، به جائی رسیده بودم که آرزو می‌‌‌کردم خزر خناق می‌گرفت و صدایش می‌برید، یا معجزه‌ای رخ می‌داد و او را از سلول من به جای دیگری می‌بردند. این تغییر و تحول، این دگردیسی شگفت انگیز بود. نفرت، نفرت! نفرت از همه چیز و از همه کس… عواطف انسانی، مهر، دلسوزی و همدری در وجود من انگار به نفرت بدل شده بود، نفرت مرا زنده نگه می‌داشت، نفرت به من جرأت و جسارت می‌بخشید، نفرت مرا روئین تن می‌کرد؛ نفرت به من قوت قلب می‌داد تا چشم در چشم آن مار بوآ می‌دوختم و حتا پلک نمی‌زدم. خشم و نفرت که در آن شبِ نکبت در تک ‌تک یاخته‌های وجودم رخنه کرده بود، با ضربه‌های پیاپی شلاق مانند قطره‌های زهر با خون‌ام در آمیخت و در آن دخمۀ دود زده، آرام آرام در رگ‌هایم رسوب کرد. من که مرگ نریمان پازندی را از نزدیک دیده بودم، من که او را با خونسردی به قتل رسانده بودم، در آن دخمه، در کنار لاشۀ خزر، به تعبیر، باور و داوری دیگری از مرگ و زندگی رسیده بودم و به همین دلیل، روزی که پی بردم دو باره به فکر خودکشی افتاده بود، به او حق دادم و مانع‌اش نشدم. چرا، چون به گمان من، خزر مانند نریمان مرده بود، اگر زنده می‌ماند، تا آخر عمر عذاب می‌کشید و تا لب گور، جنازه‌اش را به این سو آن سو می‌برد. گیرم بعدها که بیاد این داوری بیرحمانه می‌افتادم، به یاد درماندگی خزر و شقاوتی که بر او روا داشته بودند، در خلوت گریه می‌کردم.

« مگه اینجا خونة خاله‌ست، خوابیدی؟ نگهبان، نگهبان»

انتظار در اتاق سر بازجو به دراز کشیده بود و من در آن فاصله، سرم را روی میز گذاشته بودم و به پرسشهای بازجو فکر می‌کردم.

« هی، مردکۀ الدنگ، کجا رفتی، کی گفت اینو بیاری اینجا؟»

خزر خراب کرده بود و از من تصویر و تصوری به بازجوها داده بود که حقیقت نداشت. بازجوها هنوز قاتل نریمان را نشناخته بودند و من این را از پرسش‌های مکرر آن‌ها پی‌بردم. آن شب صدایِ آشنای قوچ‌های مست را از اتاق مجاور شنیدم، مهرۀ پشت‌ام تیر کشید و زانوهایم را محکم به هم چسباندم، آرواره هایم را بر هم فشردم تا مار بوآ پی به لرزش و تشنج‌ام را نمی‌برد. گیرم بیفایده.  مار‌ بوآ همراه مردی مسن به اتاق خزید، از مشاهده پریشانی سوژه به رضایت لبخند زد و گره ابروهای پر پشت‌اش باز شد:

« تیمسار، خانم قشقائی توی شهربانی شیراز پرونده دارن. انگشت نگاری کردن، اثر انگشت ایشون روی قبضۀ اسلحه مونده.»

مرد مسن که تیمسار نامیده می‌شد، پشت میز سر بازجو ایستاد، لای پرونده‌ام را باز کرد، عکس مهران را برداشت و بوآ ادامه داد:

« عرض کردم، در این که خانم قشقائی شوهرشو با سلاح گرم به قتل رسونده، هیچ شکی نیست، منتها چرا و به دستور کی؟»

تیمسار عکس را لای انگشت چرخاند و روی پرونده انداخت:

« ما عجله نداریم خانم قشقائی، مرحوم نریمان پازندی اصل برای ما بیگانه نبود، مدارک و شواهد اینجا موجوده، ما حقیقت امر رو می‌دونیم، دیر یا زود حقیقت رو از زبون شما هم می‌شنویم!»

حقیقت مانند روز روشن بود، مزدورها، قوچ‌های مست حقیقت را می‌دانستند، گیرم من شلاق می‌خوردم و قتل نریمان پازندی اصل را گردن نمی‌گرفتم. نه، تا دم آخر گردن نگرفتم.

.

فصلی از رمان  « خون اژدها»

دسته‌ بندی نشده

راهبری نوشته

Previous Post: مرگ انسانیت
Next Post: نگاهِ سيّاره

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme