مهربانی که تو باشی
پیشتر ازاین نوشتم که دستیابی به تعریفی شامل و کامل، جامع و مانع برای مفاهیم نظری آسان نیست، با وجود این «هانا آرنت» معتقد است که «خشونت ابزاری برای تحمیل اراده و دستیابی بههدف است.» اگر بخواهم این تعریف را کمی بسط وگسترش بدهم باشرط احتیاط میتوان نوشت:هرگونه رفتار، کنش، تهدید یا ساز وکار فردی، گروهی یا ساختاری که به طور مستقیم یا غیرمستقیم موجب آسیب جسمی، روانی، جنسی، اجتماعی یا اقتصادی، یا باعث محدودیت یا نقض آزادی، کرامت انسانی، هویت و حقوق فرهنگی و دیگر حقوق اساسی انسان یا گروهی از انسانها گردد، خشونت نامیده میشود. خشونت شکلهای گوناگون و به هم پیوستهای دارد. مانند خشونت جسمی، خشونت روانی، خشونت جنسی، خشونت اقتصادی، خشونت اجتماعی، خشونت سیاسی، خشونت دولتی، خشونت ساختاری و خشونت فرهنگی(1). من این دسته بندی را به منظور روشن شدن شکلها وتفکیک انواع مختلف خشونت انجام دادم و اینهمه بهمعنای جدایی کامل آنها از یکدیگر نیست. نه، یک نوع رفتار، اقدام یا سیاست ممکناست همزمان نمود و نشانۀ چند نوع خشونت باشد: مانند شکنجه که خشونت جسمی و روانیاست و اگر از سوی مأموران دولت ( بازجوها) یا با مشارکت و حمایت حکومت اعمال گردد، خشونت دولتی نیز محسوب میشود.
و اما از آنجا که انسان و جامعه از آغاز موضوع خشونت بوده و هنوز هم هست، من سایۀ «خورشید خدا بنده» را از خانه تا پای چوبۀ دار قدم به قدم راه میبرم تا تو با مشاهدۀ رنجها، دردها و مصائبی که متحمل شده، چهرههای کریه و گوناگون خشونت را از نزدیک ببینی. ناگفته نماند که «خورشید خدابنده» با مفهوم و موضوع خشونت که تو مطرح کرده بودی، به ذهنام متبادر شد. من او را سالها پیش در مدرسه دیده بودم، پدر و مادرش را میشناختم و با روز و روزگار آنها آشنا بودم. خورشید همراه خانواده، پنج برادر کوچک و بزرگاش از روستاهای همدان به حومۀ نزدیک پایتخت مهاجرت کرده بود و در اتاقی اجارهای زندگی میکردند؛ آن اتاق دوازده متری همزمان آشپزخانه، اتاق نشیمن و اتاق خواب آنها بود. اعضای خانواده بر سر یک سفره مینشستند، صبحانه، ناهار و شام میخوردند و شبها مثل چوب کبریت کنار هم میخوابیدند. اگر بپذیریم که هرکودکی نیاز به اتاقی جداگانه دارد و اینهمه حق ابتدائی و مسلم اوست، بهخورشید ما در قدم اول خشونت روا داشته شده بود. به این معنا که شرایط و سازوکارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی او را از حقوق ابتدائی، فرصتها، منابع و نیازهای اساسی محروم کرده بودند. این نوع خشونت آگاهانه نیست و به قصد و تصمیم یک فرد بستگی ندارد، بلکه از نحوه سازماندهی نهادها و توزیع قدرت و «منابع» در جامعه ناشی میشود. منظور از منابع فقط پول و امکانات مالی نیست؛ منابع امکانات، خدمات، فرصتها و وسایلیاست که انسانها برای تأمین نیازهای اساسی، برخورداری از حقوق و زندگی شایسته به آنها نیاز دارند. خشونت فقط اعمال زور و ضرب و شتم نیست؛ بلکه هر رفتار، رابطه یا ساختار اجتماعی که بهانسان آسیب برساند، آزادی و کرامت انسانی را سلب و حقوق اساسی او را نقض کند، خشونت نامیده میشود.این خشونت در یک کلام ناشی از فقر خانوادۀ خورشید بود، چرا؟ عرض میکنم:
مهربانی که تو باشی.
پدر خورشید چاهکن و کارگر ساختمان بود، هر روز صبح با بیلچه وکلنگ سر گذر می رفت و چشم به راه مینشست تا شاید کارفرمائی از راه میرسید و او را به کار میگرفت. من با بقچۀ لباس کار و تیغ و کاردک نقاشی چشم به راه کارفرما، سر گذر نشستهام و میدانم انتظار چه معنائی دارد. باری، پدرخورشید اغلب روزها بیکار به خانه بر میگشت و به دشواری هزینۀ زندگیاش را تأمین میکرد. خورشید ما به سن عقل رسیده بود وتوقع زیادی از «بابا» نداشت، ولی کفش، لباس، روپوش، دفتر، قلم، لوازم ابتدائی و ضروری مدرسه را بناچار باید میخرید، در غیراین صورت مدیر مدرسه او را جلو بچهها تنبیه و تحقیر میکرد. من در آن دیار نه سال معلم بودم، در روستا زندگی میکردم و با توجه بهشناختی که از خانوادههای بیبضاعت روستائی، از جمله خانوادۀ خورشید داشتم، بچههای آنها را بهاین دلیل که روز جمعه بهحمام نمیرفتند، نظافت را رعایت نمیکردند، دفترچه نخریده بودند، پوشاک مناسب نداشتند، بازخواست، سرزنش و تحقیر نمیکردم، ولی مدیر مدرسه و همکاران من با ترکه یا با لبۀ تیز خط کش به کف دست بچهها و از جمله خورشید میزدند و از این خشنتر با زبانی گزنده، آنها را سرزنش، تحقیر و تنبیه میکردند: خورشید ما مانند چند میلیون خورشید این مملکت، در سرما به گوشۀ خلوتی پناه میبُرد و خاموش اشک میریخت. تحقیر و سرزنش، خواری و خفت او را بیشتر از درد و سوزش کفدستهایش آزار میداد.
مهربانی که تو باشی
آمدهاست که آسیب جسمانی یا اقدامی مانند تهدید، تحقیر، ارعاب، آزار روانی که سلامت روان، احساس امنیت، عزت نفس یا کرامت انسان یا انسانها را هدف قرار میدهندوآسیب میرسانند، «خشونت جسمی و روانی» نامیده میشوند. این نوع خشونت در مدارس مملکت ما، از این مهمتر در تار و پود فرهنگ مردم ما از دیرباز تنیده شده بوده و وجود داشتهاست؛ عادی و معمول بودهاست و تا آنجا که من اطلاع دارم هنوز هم عادی و معمول است. گیرم از نظر علمی شواهدی وجود دارد که تنبیه بدنی به سلامت و رشد کودک آسیبها میرساند و هیچ فایدهای در راستایِ تربیت او ندارد. پژوهشها نشان میدهند که تنبیه بدنی پرخاشگری کودکان را افزایش میدهد و به رابطۀ آنها با والدین و معلمان آسیب میرساند. من نویسنده ای را از نزدیک میشناختم که در دوران کودکی به شدت از پدرش متنفر شده بود؛ چرا؟ چون بارها پدرش او را کتک زده بود و ازاین مهمتر،درخت شاه توت مورد علاقۀ او را اره کرده بود و داغ به دلاش گذاشته بود. سالها بعد دراین گوشۀ دنیا شنیدم که دوست نویسندۀ اینجانب در یک نزاع خانوادگی لگدی به طحال پدرش زده بود و موجب مرگ او شده بود. بماند، برگردم.
«خورشید، گوساله، برو بگیر بتمرگ!»
خورشید خاموش شد، در گوشهای کز کرد و عصر سردر گریبان به خانه برگشت. چاهخو که از زمانه دلخون بود و از زندگی خسته و بیرار، حوصله، دل ودماغ نداشت، از دخترش نپرسید که چرا از مدیر کتک خورده بود و چرا با چشمهای سرخ به خانه برگشته بود؟ چاهخو که در کودکی اگرچه به مدرسه نرفته بود، ولی بارها و بارها از پدرش کتک خورده بود، و شیوۀ زیستن را از او آموخته بود، پیش از هر پرسشی، چپ و راست به خورشید سیلی زده بود.
«نکبت، دوباره کتک خوردی؟ چکار کردی؟»
چاهخو که بیمار، بدهکار و کلافه بود، با دختربچه حرف نمیزد و مشکل او را نمیپرسید و بهراه حل آن فکر نمیکرد، هر چند اگر فکر میکرد راه به چاهی نمی برد و به جائی نمیرسید، نه، چاهخو سواد نداشت، پداگوژی نخوانده بود، (مگر دیگران، مدیر و معلم ها خوانده بودند؟) دانش او از شنیدههای پای منبر و خزعبلات آخوندها، پند و اندرزهای پدرش فراتر نمیرفت؛ دنیا و ذهنیت او تفاوتی با دنیای آن رعیت بی بضاعت روستای همدان نداشت؛ چاهخو دور از یار و دیار، در غربت، پدرش را تکرار و بازتولید میکرد و با همان زبان و لحن گزندۀ پدرش با خورشید ما حرف میزد:
«نکبت، تو هیچ گُهی نمیشی، بیا برو اقلاً قالی بافی یاد بگیر.»
چاهخو که از جامعه آسیبها ونامردمیها دیده بود، لطمهها خورده بود و از ترس دم بر نیاورده بود، در خانه همان خشونتی را علیه بچهها و همسرش مرتکب میشد که جامعه از کودکی تا پیری بر او روا داشته بود. چاهخو در حقیقت نفرت، کینه و دق دلیاش را سر خورشید ما که از همه ضعیف تر بود، خالی میکرد و او را کتک میزد:
«من نون مفت ندارم تا شکمبۀ تو رو پرکنم، گیرم شش کلاس درس خوندی، چه باری از دوش من بد بخت بر میداری، فردا یه قرمساقی پیدا میشه، دست تو رو میگیره و میبره.»
مهربانی که تو باشی
بازهم کتک، ناسزا، توهین، سرزنش، تحقیر، خفت وخواری: خشونت جسمی و روانی. بیشک اینهمه را خورشید ما هرگز فراموش نمیکرد و تا آخر عمر روزی را که از تحصیل محروم شده به یاد میآورد. او بنا به دلایلی که در بالا گفته آمد از تحصیلکه حق هر کودکیاست، محروم شد و باید قالیبافی یاد میگرفت، دراین جا اضافه بر خشونت جسمی و روانی با خشونت ساختاری نیز رو به رو هستیم که فقر مادی و فقر فرهنگی خانوادۀ او ناشی از آن است. غرض، خورشید ما که در یک روز از مدیر مدرسه و پدر خانواده همزمان کتک خورده و تحقیر شده بود، دوباره در گوشهای نشست، سر یر زانو گذاشت و مدتها بیصدا اشک ریخت. چند روز بعد از شاگردها شنیدم که مادرش او را بهکارگاه قالیبافی برده بود، به کارفرما سپرده بود و پیشاپیش از آن «مرد دلسور و خیرخواه» قدردانی کرده بود که دخترکش را به شاگردی پدیرفته بود:
«خدا خیرت بده حاج آقا…خدا شما رو از بزرگی کم نکنه.»
و چنین بود که خورشید ما در ده سالگی وارد بازار کار شد.
در کشورهای پیشرفته و متمدن بنا به قانون کودکان نباید پیش از شانزده سالگی کار کنند وجرم محسوب می شود ( هرچند همیشه وهمه جا خلافکار و استثا وجود دارد.) باوجود این تا آنجا که من اطلاع داشتم، خورشید ما در ده سالگی توی دخمهای نیمه تاریک، روزی ده ساعت روی نیمکت مینشست، قوز میکرد و قالی و قالیچۀ خوش نقش و نگار میبافت. استادکار نقشۀ قالی را میخواند: «چهار تا عبایی رد کن، شاگردها پاسخ میدادند: زدمش،» سه تا سفید رد کن، یک قرمز جای خود و باز پاسخ میدادند: زدمش. زدمش، زدمش… » نام این اگر خشونت نیست، پس چیست؟ بنا به گزارشها در ایران حدود ۱٫۶ تا ۲ میلیون کودک کار میکنند؛ بخش بزرگی از آنان ده تا پانزده ساله هستند. اگرچه آمار دقیقی وجود ندارد، ولی بسیاری از پنج، شش سالگی در کارگاههای قالیبافی، روی نیمکت، رو به روی دار قالی مینشینند و نخ گره میزنند: زدمش! با توجه با شرایط دشوار کار و محیط کار و گارگاه اغلب آنها در میانه سالی بیمار میشوند. مهربان، من اگر چه سالها کارگر بودهام و کارهای مختلفی در زندگی انجام دادهام، ولی رنج قالیبافی را تجربه نکردهام، منتها از نزدیک شاهد رنج دختربچهها و پسربچهها بودهام، با ظلم، جور و ستمی که بر آنها روا اشته می شد، بیگانه نیستم. با اینهمه از جزئیات و از رنجی که خورشید ما در آن پنج سال پای داری قالی برده بود و توهین و تحقیرهائی که تحمل کرده بود، میگذرم و به ماجرائی اشاره میکنم که سرنوشت او را رقم زد و پچپچهها به گوش من هم رسید. خورشید ما پانزده ساله یا به تعبیر کارفرما «دندانگیر» شده بود و آن مرد میانه سال دلسوز و خیرخواه گفته بود:
«بیا جلو ببینم خورشید، انگار پستونات اناری شده…»
مهربانی که تو باشی
غنچهای که تازه شکفته بود، زیر دستهای پلشت وآلودۀ کارفرما پژمرده شد، کارفرما اگرچه در تاریکی پستوی کارگاه بکارت خورشید را برنداشته بود، ولی بهحریم او تجاوز کرده بود. نام این رفتار بنا به تعریف تجاور، «خشونت جنسی و روانی» است:هرگونه تعرض، اجبار، آزار، بهرهکشی یا رفتار جنسی ناخواسته علیه کودک، زن یا مرد، بدون رضایت آزادانه، آگاهانه و مشخص فرد، خشونت جسمی و روانی است. رضایت فرد باید داوطلبانه باشد و در هر زمان قابل پسگرفتن است؛ سکوت، ترس یا فقدان مقاومت بهتنهایی به معنای رضایت نیست. غرض، این تجاوز مانند لکۀ چرب و چرک روح خورشید ما را کدر کرده بود و بیتردید این زخم روحی تا آخر عمر کهنه نمیشد، ناسور میماند و هرگز، هرگز التیام نمییافت.
… و اما چرا این اتفاق افتاده بود و چرا این گونه اتفاقها میافتد؟درمورد مشخص خورشید ما، قدرت و نا برابری اجتماعی (کارفرما و کارگر)، نقش مهمی داشت: قدرت، قوی، ضعیف، قانون جنگل! اگرچه در ایران و درسایر کشوها، آزار/ تجاوز جنسی در همۀ طبقات رخ میدهد و مختص یک کشور ویک طبقه نیست، ولی امکان این تجاوز در شرایطی بیشتر میشود که فرد متجاوز «آزارگر» از هرنظر قدرت بیشتری دارد؛ مثل رابطۀ ارباب و رعیت، کارفرما و کارگر، کارفرما وکارمند، استاد و دانشجو، شخص صاحب نفوذ و فرد وابسته. وابستگی اقتصادی، ترس از پیامدهای اجتماعی امکان سوءاستفاده را بیشتر میکند. با توجه به شرایط خانوادگی خورشید ما، اینهمه دربارۀ او صادق بود. خورشید کارگر و نان آور خانواده شده بود؛ به لحاظ اقتصادی دست زیر سنگ و محتاج کارفرما بود، صاحبکار او با مقامات رابطۀ تنگاتنگ و نفوذ داشت، و علاوه براین، در جامعۀ پدر سالار ایران و در حکومت اسلامی که زن همواره مشکوک و مظنون و مدام در مظان اتهام قرار دارد، کسی از او حمایت نمیکرد. با اینهمه «مادر» بود، مادر همیشه هست و مادر همیشه غمخوار فرزند است، میشود نیمه شب سر بر سینه اش گذاشت و بیصدا اشک ریخت:
«آی ننه، اگه داد می زدم، اخراجم میکرد.»
مادر به راز و رنج دخترش پیبرده بود، پس ازاین که مدتی در آغوش هم خاموش گریه کرده بودند، شبی از شبها زیرگوش چاهخو به پچپچه گفته بود که در پستوی قالیبافی چه اتفاقی افتاده بود. پدر و مادر خورشید را در اولین فرصت از سر واکردند، و با پا درمیانی واسطه، دلال محبت، بی سر و صدا و بدون جشن عروسی، او را به مردی میانسال، مومن و دولتمند شوهر دادند.
«کاش این یکی هم پسر شده بود، دختر مایۀ ننگه»
«تو که تا حورشید سر از تخم در آورد شوهرش دادی، دیگه چی میگی؟»
مهربانی که تو باشی
میرزا مهدی مثل هزاران میرزا مهدی دیگر، دو فقره همسر رسمی اختیار کرده بود و چند فرزند قد و نیمقد پس انداخته بود و از آنجا که بنا به ضرورت شغلی مدام درسفر بود، در هرشهری یک زن بیوۀ مستحق را نیز محض رضای خدا و ثواب دنیا و آخرت صیغه کرده بود، با وجود این اگر زنهای قدیمی به گوش میرزا میرساندند که خورشید، زن نوجوان او، سر برهنه سطل زباله را از لای در حیاط بیرون گذاشته بود، آسمان رنگ میگرفت و به این بهانه که خورشید ما به نیت دلربائی و نظربازی از لای در حیاط خانه سرک کشیده، دست از دهاناش بر میداشت، ناسرا و ناروا میگفت، او را با کمربند کتک میزد و همه جای بدناش را کبود میکرد:
«پتیاره، من دلم سوخت، تو رو از رو دست بابا ننهت برداشتم، اینجوری تلافی میکنی؟»
عنایت کردی؟ بازهم خشونت جسمی و روانی! در آن دیار تنها خورشید ما نبود که خشونت جسمی و روانی را درماه چند بار تجربه میکرد، پژوهشهای دانشگاهی نشان میدهند که خشونت شریک زندگی زن، از جمله خشونت جسمی و روانی، در اغلب خانوادهها رخ میدهد: سال ۲۰۲۴ در استان قزوین، ۲۴٫۸ در صد زنان متأهل این نوع خشونت را از سوی شوهرانشان متحمل شده بودند.
«گوش می کنی مرد، دوباره زده دختر ما رو کباب کرده؟»
«چکار کنم؟ چه خاکی بسرم بریزم؟ بنشینم و مثل تو اشک بریزم؟»
خورشید ما اگر چه همسر رسمی میرزامهدی بود، ولی مانند کنیزمطبخی از همۀ حقوق انسانی محروم شده بود و به ناچار به میل و سلیقۀ شوهرش زندگی میکرد. آبشخور فرهنگی، مذهبی و مردسالار میرزامهدی، آن مرد مومن، متدین و حکومت اسلامی یکی بود و طرز نگاه مشابهی به «طایفۀ اناث» داشتند. از چشم میرزا مهدی، مرد مالک و صاحب اختیار تام زن بود و قانون نیر از او حمایت میکرد. میرزا مهدی زن محجبه، محجوب، مطیع، مادر وگوش به فرمان شوهر را میپسندید، احکام حکومت اسلامی، قرآنی و افکار عموی بخش مهمی ازجامعه پشتیبان او بود. عنایت کردی مهربان. احکام اسلامی طی قرنها درفرهنگ مردم ما رسوب کرده و ته نشین شدهاست. درچنین فضای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی خورشید ما از هر جهت وابسته به ارادۀ شوهر و در اختیار او بود، بدون اجازۀ شوهر حق نداشت در کارگاه قالیبافی، کارخانهای کارکند، یا کارگاهی برای خودش راه بیندازد، حق نداشت تنهائی به سفر، سینما، تأتر، جشن و عروسی برود و حتا حق نداشت بدون اجازه و موافقت شوهرش به حومۀ تهران، به دیدار پدر و مادر و خانوادهاش برود. خورشید ما از همۀ حقوق انسانی، اجتماعی، اقتصادی و مدنی محروم شده بود. این خشونت اجتماعی، اقتصادی و مدنی از جانب شوهر که مورد حمایت «حکومت و قانون» بود، بر خورشید ما روا داشته شده بود و این زن می سوخت و میساخت. خورشید بارها از مادر و مردم شنیده بود که زن پاکدامن باید با لباس سفید عروسی به خانۀ شوهر می رفت و با کفن سفید بیرون میآمد.
«آمیرزا، من یه ساله بابا و ننهم رو ندیدم. حاملهم، می خوام با مادرم…شما که ماشین دارین و از اون طرف میرین، سر راه منو بذاری اونجا…»
«بابا ننه ت بهانهست خانم خانما، بگو هوس سیر و سیاحت و گردش کردم.»
من از آن ولایت رفته بودم، ولی میدانستم که مادر خورشید گاهی به دخترش سر می زد و سر پائی او را در جریان روز و روزگار چاهخو برادرهایش میگذاشت و با هم غم و غصه میخوردند و گریه میکردند. برادر بزرگ خورشید در معدن کار میکرد، پس از اعتصاب کارگرها ناپدید شده بود و هیچ خبری از او نداشتند، مادر از همکاران پسرش شنیده بود که او را جلو چشم سایر کارگرها هفتاد و پنج ضربه شلاق زده بودند.
«خورشید جان، آخه برادرت که دشمن دولت نبود؟ چی بسرش آوردن؟»
«چه می دونم ننه، شاید اونو انداختن زندون.»
مهربانی که تو باشی
خورشید ما اگرچه در چهاردیوار خانۀ میرزا مهدی زندانی شده بود و تماس چندانی با دنیای بیرون نداشت، ولی برادرهایش مثل او به ناچار ترک تحصیل کرده، وارد بازار کار شده بودند و خشونت ها را دراین دنیا تجربه میکردند. درحکومت اسلامی سرکوب اعتراضات، بازداشت خودسرانه، شکنجه، آدمربایی، ناپدید سازی، قتل فراقضایی، ترور مخالفان، (خشونت دولتی) عادی شده بود. دولت از اقدامات مستقیم مأمورها حمایت میکرد یا با صدور دستور، تأیید، سازماندهی، تأمین مالی، تسلیح، آموزش، تجهیز، هماهنگی یا تسهیل اعمال خشونت توسط نیروهای رسمی و غیررسمی وابسته، به حکومت و زیر نفوذ خود، مزدورها، شرکت داشت و دراین شقاوتها و شناعتها سهیم بود. برای نمونه: معدن طلای آقدره در سال ۱۳۹۵ خورشیدی، هفده کارگر اخراجی این معدن دراستان آذربایجان غربی بنا به حکم دادگاه کیفری شلاق خوردند. این کارگران در اعتراض به اخراج حدود ۳۵۰ نفر از همکارانشان تجمع کرده بودند. گزارشها از صدور احکام ۳۰ تا ۱۰۰ ضربه شلاق برای آنان حکایت دارند. سال ۱۳۹۷ خورشیدی در پی اعتصاب کارگران شرکت هپکو در اعتراض به حقوق عقب افتاده و مشکلات شغلی، دادگاه کیفری اراک ۱۵ کارگر را به حبس و ۷۴ ضربه شلاق محکوم کرد. احکام حبس از یک تا دو سال و نیم بود.
«دخترم، دستم به دامنت. شوهرت با مقامات رابطه داره، به حاج آقا بگو، بلکه بتونه رد برادرت رو پیدا کنه، بابات داره دق میاره.»
«ننه، از کجا معلوم که دست خودش تو کار نباشه.»
مهربانی که تو باشی
من قصد ندارم نظام سرمایهداری را در این مختصر تجزیهوتحلیل و تفسیر کنم تا تو جایگاه میرزا مهدی را در «سیستم» پیدا کنی و به انگیزههای رفتار اجتماعی او پی ببری. نه؛ به اختصار عرض میکنم که ساختار جامعۀ ما طبقاتی است و او، بهعنوان تاجر، بسازوبفروش و «سرمایهدار»، جزئی از کلیت همین نظام طبقاتی بود؛ کلیتی که مناسبات اقتصادی و اجتماعیاش در شکلگیری و بازتولید ساختار قدرت نقش دارند. از این منظر منافع اقتصادی و اجتماعی او با تداوم حکومت موجود گره خورده و طبیعی بود که بقای آن را در راستای منافع خود بداند و خواهان استمرار آن باشد. یا به زبان مردم ما: «چاقو هرگز دستۀ خودش را نمیبُرد.» میرزا مهدی حتا اگر به برادر زناش علاقه میداشت (که نداشت و او را هرگز ندیده بود) و اگر وجداناش تکان میخورد واز خواب بیدار میشد، از آنجا که هواداری و پشتیبانی از برادر همسرش به موقعیت اجتماعی و اقصتادیاش لطمه میزد، بهانه میتراشید، وجدان خوابزده را دوباره با قرص والیوم میخواباند و هرگز علیه منافع خودش اقدام نمیکرد و سر همسر سوماش را به طاق میکوبید. با وجود این نباید استثناها را نادیده گرفت، کسانی بودهاند که در بحرانها جانب حقیقت و انسانیت را گرفتهاند، منتها میرزا مهدی سنگسری، شوهر خورشید ما از این قماش انسان ها نبود:
«اینقدر اشک نریز، در حکومت اسلامی هیچ کسی رو بی جهت تنبیه نمیکنن.»
«بابا ننهم میخوان بدونن داداشم چی شده؟ شما که ید طولانی دارین…»
«تو خیال میکنی شمشیر شوهرت به عرش میخوره؟ بسه دیگه، اینقدر آبغوره نگیر، بسه، بسه، سر سفره این لقمه غذا رو به ما کوفت نکن.»
دست میرزا مهدی با برادرها توی یک کاسه بود و به هم نان قرض میدادند، با اینهمه هیچکاری نکرد. نه، از اینکه برادر خورشید را گوشمالی داده بودند، ککاش نمیگزید و در باطن حتا خوشحال بود. خورشید ما تا چند ماه نفهمید چرا برادرش سر به نیست شده بود؛ او را به کجا برده بودند، زنده بود یا مرده؟ اگر زنده بود، کجا زندانی میکشید و چرا هیچکسی به سؤالهای مکرر پدر و مادرش جواب نمیداد. عنایت میکنی مهربان؟ در مملکت گل و بلبل ما آن جانورانی که بر مسند قدرت نشستهاند، آن موجوداتی که بر خر مراد سوارند، از بالا تا پائین دروغ میگویند، مدام از کرامت انسان و از شفقت، رحمت و مهربانی دین مبین اسلام دم میزنند، هر روز بر در و دیوار شعارهای تازۀ چند متری مینویسند، ولی هیچ کسی جوابگوی اعمال و کردار خودش نیست.
مهربانی که تو باشی
کودکی، نو جوانی و جوانی خورشید ما تباه شده بود، مردها همیشه به چشم طعمه به او نگاه کرده بودند، از کارگاه قالیبافی تا خانۀ میرزا مهدی، تصویر وتصور سیاهی از مردها پیدا کرده بود و از آنها میترسید و هرگز گمان نمیکرد که روزی از روزها مردی از راه میرسید و دل به او میباخت و عاشق میشد. در سی سالگی عشق به سراغ خورشید ما آمد و احساسات و عواطف ناشناخته و خفتۀ او را بیدار کرد. افسوس، و صد افسوس! درحکومت اسلامی عشق را تعزیز میکنند، در حکومت اسلامی ایران زن شوهردار یا بهعبارت روایت فقها، زن مُحصنه، حق عاشق شدن و حق دوست داشتن ندارد و اگر این اتفاق بیفتد، طبق مواد ۲۲۵ و ۲۲۶ قانون کیفر اسلامی رجم (سنگسار) یا اعدام میشود (2). با اینهمه عشق احکام اسلامی و هیچ حکمی را بهرسمیت نمیشناسد و به فرمان خدا نیز گردن نمیگذارد.
در ازل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.
قانونگذاران حکومت اسلامی ایران عشق را شلاق میزنند و بردار میکنند، فقها معتقدند: «…قوانین رابطه جنسی در ایران بر پایه اصول اسلام و شرع تدوین شده و با هدف حفاظت از بنیان مقدس خانواده و جلوگیری از رواج یافتن فساد و فحشا در جامعه اجرا میشوند. در حقوق کیفری ایران، رابطه نامشروع و زنا در ردیف موضوعات حساس و چالشانگیزیاست که تاثیرات انکارناپذیری براجتماع، فرهنگ و اخلاق جامعه گذاشته و همواره مورد بحث بودهاست. بنظر آنها هرگونه رابطه جنسی خارج ازچهار چوب ازدواج شرعی و قانونی، رابطۀ نامشروع است و به عنوان یک جرم شناخته میشود. حکم رابطۀ نامشروع با رضایت طرفین (بدون رابطه دخولی) از ۱ تا ۹۹ ضربه شلاق است و تحت شرایطی میتواند به جریمه نقدی تغییر کند. اما اگر ثابت شود که زنا صورت گرفته، این حکم به اعدام زناکار میانجامد.» می بینی مهربان؟ این احکام بدوی و ضد بشری از سالها پیش در جامعۀ ما اجرا شده و اجرا میشود. شگفتا که نتیجۀ معکوس داشته و بنا به شواهد جامعه رو به انحطاط و قهرا رفتهاست. اما اگر چه به دلیل اختناق و سانسور هرگز آمار رسمی و دقیقی درباره روابط جنسی نامشروع (پیشاز ازدواج یاخارج از چارچوب خانواده) منتشر نمیشود، با این حال، برخی پژوهشهای علمی محدود و گزارشهای جامعهشناختی تخمینهایی ارائه دادهاند: یک فراتحلیل علمی از مطالعات انجام شده بین جوانان و دانشجویان (براساس دادههای جمعآوریشده دربازه ۱۵ ساله) روابط جنسی پیش از ازدواج را در تهران حدود ۲۲.۵ درصد و میانگین کشوری را حدود ۱۹.۱ درصد برآورد کرده است. آمار رسمی فراگیری در زمینه روابط خارج از زناشویی (خیانت؟!) وجود ندارد، اما کارشناسان اجتماعی و انتظامی گرازشی از افزایش اینگونه آسیبها دادهاند؛ بهطوری که برخی مسئولیت بخشی از قتلهای خانوادگی و ناموسی (حدود ۳۰ درصد) را به روابط نامشروع نسبت میدهند.
آه، یادم آمد: چند سال پیش زنی از ایران، پشت تلفن، به شوخی و جدی به من گفت: « در زمان شما شوهر به زندان میافتاد و همسرش پانزده سال منتظر میماند و دست از پا خطا نمیکرد؛ در زمانۀ ما شوهر جرأت ندارد تا سرکوچه برود و یک پاکت سیگار بخرد.» عنایت کردی؟ این جامعۀ سالمی است که حکومت اسلامی براساس احکام بدوی دوران رمه – شبانی و قرآنی ساخته است.
مهربانی که تو باشی
در اینجا قصد ندارم ماجرای عشقی خورشید و نانوای خوشمرام محلۀ آنها را روایت کنم، اینگونه ماجراها در رمانها بارها و بارها آمدهاست. باری، به اختصار عرض میکنم که عشق بیشباهت بهخورشید نیست، مدت زیادی پنهان نمیماند؛ بادها سرانجام ابرها را میبرند، خورشید به زیبائی رخ مینماید، بهدنیا و آدمها لبخند میزند. منظور، عشق خورشید از پرده بیرون افتاد، آمیرزا مهدی از طریق همسرهای اول و دوماش به راز خورشید ما پی برد.
«پتیارۀ زناکار، میدم سنگسارت کنن.»
از جزئیات میگذرم، حکم سنگسار خورشید در دادگاه کیفری صادر شد، اما به خاطر نام و نشان و شهرت شوهرش در روزنامهها و اخبار اعلام نکردند؛ بعدها شنیدم که او را بهدار آویخته بودند. منتها همۀ زنهائی که دراین سالها در دادگاه به سنگسار محکوم شده اند، حکم آنها به اعدام تعییر نیافتهاست، ار جمله: مریم ایوبی، عفو بینالملل در ۱۰ ژوئیه ۲۰۰۱ گزارش داد که او در زندان اوین سنگسار شده است.گزارش سازمان ملل نیز این مورد را ثبت کرده است. رادیو اروپای آزاد/رادیوآزادی گزارش داد که زنی با نام اختصاری «محبوبه»، همراه مردی به نام عباس ح، در مه ۲۰۰۶ ـ مشهد سنگسار شده، نام کامل او در گزارشها منتشر نشده است. گزارش سازمان ملل، بر اساس خبرهای مطبوعاتی، از سنگسار یک زن ناشناس ۳۵ ساله در این تاریخ نیز خبر میدهد. هویت او در آن سند مشخص نشده است. از جمله زنانی که به سنگسار محکوم شدند، اما اجرای حکم آنها تأیید نشده، میتوان از سکینه محمدی آشتیانی نام برد، (محکومیت در سال ۱۳۸۵ / .۲۰۰۶) حکم سنگسار او به اتهام زنای مُحصنه توجه جهانی را جلب کرد. عفو بینالملل در گزارشهای سال ۲۰۱۰ تأکید کرد که سکینه در معرض این مجازات قرار دارد، اما سنگسار نشد؛ گزارشهای بعدی از آزادی او در سال ۲۰۱۴ خبر دادند. اشرف کلهری، (حکم درسال ۲۰۰۲) خطر اجرای حکم تا سال ۲۰۰۹ گزارش شد. عفو بینالملل از محکومیت او به سنگسار و زندان خبرداد. درگزارشهای بعدی، وضعیت اجرای حکم همچنان نامشخص بود؛ بنابراین نباید او را در شمار قربانیان قطعی سنگسار قرار داد. شمامه قربانی (گزارششده در سال ۲۰۰۶) عفو بینالملل نام او را در فهرست زنانی آورد که در آن زمان با خطر اجرای حکم سنگسار روبهرو بودند. عفو بینالملل در سپتامبر ۲۰۰۶ نام هفت زن را در میان افرادی ثبت کرد که درمعرض سنگسار بودند: پریسا، ایران، خیریه، شمامه قربانی، کبری نجار، صغری مولایی و فاطمه. اینها نامهایی هستند که در گزارش آن زمان آمدهاند.
و اما شمار زن هائی که اعدام شدند مشخص نیست، بنا به ادعای سازمان حقوق بشر ایران (IHRNGO)، با همکاری سازمان «با هم علیه مجازات اعدام (ECPM) » نمیتوان آن را به ۲۸۹ یا ۳۱۱ نفرمحدود کرد. این ارقام تقریبی از سال ۲۰۱۰ بهبعد را شامل میشوند. گزارش سازمان حقوق بشر ایران تصریح کردهاست که اعدام زنان زندانی سیاسی در دهه ۱۳۶۰ و بسیاری از موارد اعدام یا سنگسار زنان در سه دهه نخست جمهوری اسلامی را پوشش نمیدهد.
مهربان، اعدام در جمهوری اسلامی فقط مجازات قضایی نیست؛ بلکه ابزاری برای زهر چشم گرفتن و ارعاب سیاسی و اجتماعی بوده و هنوز هم هست. در سالهای اخیر، استفاده از مجازات مرگ برای جرائم مواد مخدر، جرائم جنایی و نیز پروندههای امنیتی و سیاسی ادامه یافته داشته و دارد. در سال ۲۰۲۵، بر اساس گزارش عفو بینالملل، حدود ۲۱۵۹ اعدام در ایران ثبت شده؛ رقمی بیش از دو برابر رقم ثبت شده در سال ۲۰۲۴ و بالاترین رقم ثبتشده توسط این سازمان در ایران. در ۲۰۲۶ نیز استفاده از اعدام در پروندههای مرتبط با اعتراضات تشدید شده. عفو بینالملل در ژوئیۀ ۲۰۲۶ از اعدام چند معترض سیاسی و خطر اعدام برای دستکم ۶۰ نفر دیگر در ارتباط با اعتراضات ژانویۀ ۲۰۲۶ خبر داد. در ۵ اکتبر ۲۰۲۶ نیز رسانۀ قوۀ قضاییه از اعدام دو مرد خبرداد که در ارتباط با اعتراضات ژانویۀ ۲۰۲۶ بازداشت شده بودند مهربان، اعدام در ایران امروز را باید در چند سطح همزمان دید: مجازات کیفری ، کنترل اجتماعی، سیاست امنیتی، ارعاب سیاسی و ….
مهربانی که تو باشی
درآن دیار نکبت زده حقیقت در مه و محاق فرو رفته است و ما هرگز نفهمیدیم و نخواهیم فهمید که دیکتاتورها، مزدورها، جیره خوارها و دستهای آلودۀ وابسته به آنها جان چند هزار نفر را گرفته اند و ابعاد جنایت آنها از کجا تا به کجاست؛ هرچند برای اثبات فاجعه و جنایتی که آنها مرتکب شده اند و خشونت، شناعت و قساوتی که دراین سالهای سیاه بر مردم ما روا داشته اند و روا می دارند، به اندازه کافی مدرک و سند و شاهد وجود دارد. اینهمه جنایت علیه بشریت است و باید در دادگاه بینالمللی محاکمه شوند. منتها من به این منظور آمارهای تقریبی و نادرست را ذکر کردم تا عرض کنم خشونت چگونه در جامعۀ ما تولید و باز تولید میشده است و چگونه تولید و باز تولید میشود و اینکه چرا جامعهای که خود شرایط جرم و جنایت را تولید و باز تولید میکند، فرد را مسئول نهایی این شرایط میداند، او را محاکمه میکند و به دار میآویزد؟ وقتی جامعهای به شکلی سازمان یافته است که تضادهای اجتماعی از طریق پلیس، زندان، شکنجه، تعزیز و اعدام مدیریت میشوند، مسئله تنها وجود چندی قانون خشن و غیر انسانی نیست؛ بلکه مسئله ساختار اجتماعی تولید کنندۀ «خشونت» است. بنا براین لغو اعدام و «نه بهاعدام» که انسانهای آزادیخواه برای آن مبارزه میکنند، نباید به یک مطالبۀ اخلاقی و حقوق فروکاسته شود. نه، این مبارزه بخشی از مبارزۀ گستردهتریاست درراستایِ رفع نابرابری، فقر، برابری انسانها، عدالت، آزادی سیاسی، و محدودکردن قدرت قهری دولت. دولت یک نهاد بی طرف نیست، کارل مارکس معتقد بود که دولت پدیدۀ طبیعی و همیشگی نیست، بلکه ابزاری است که طبقه حاکم (سرمایهداران) برای سرکوب طبقه کارگر و حفظ منافع خود ایجاد کردهاست و باید از میان برداشته شود. علاوه بر کارل مارکس، متفکران مکتب آنارشیسم (مانند میخائیل باکونین و پییر ژوزف پرودون) نیز معتقد به حذف دولت بودند؛ با این تفاوت که آنها خواهان نابودی فوری و ناگهانی دولت پس از انقلاب بودند، در حالی که کارل مارکس و فریدرش انگلس به زوال تدریجی و محو شدن گامبهگام آن در ساختار اجتماعی باور داشتند.
مهربان، در جمهوری اسلامی ایران اعدام زنان و مجازاتهایی چون سنگسار، تعزیز و سایر اهانتهای آشکار به کرامت انسانی و سلب حقوق ابتدائی آنها، با ساختار حقوقی و ایدئولوژیکی این نظام در پیوند است بههم گره خورده است و سلطۀ سیاسی و کنترل بدن و زندگی زنان را بازتولید میکند. در چنین سازوکاری، عناوینی چون «مجرم»، «مفسد»، «زناکار» و غیره انسان را به هویتی ثابت فرو میکاهند و خشونت دولتی را به نام قانون و شرع مشروعیت میبخشند.
بماند، برگردم به خورشید.
این فاجعه با مرگ دختر چاهخو به پایان نرسید، برادرش در زندان خبر اعدام خواهرش را شنید، از خشم دندان بر دندان سائید و مشت توی سرش کوبید: «هلاکش میکنم!» برادر خورشید روز شماری کرد و هر روز روی دیوار سلولاش خط کشید و به شکل و شیوههایِ انتقام اندیشید. چند روز پس از آزادی، به سراغ میرزا مهدی سنگسری رفت، کاردی به قلب شوهر خواهرش فرو کرد، یک گالن بنزین روی مرسدس بنز او ریخت، آن را به آتش کشید و چرخۀ خشونت ادامه یافت…
16/10/2026
Chatenay- Malabry
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- باورها، ارزشها، نمادها، روایتها و الگوهای فرهنگیای که تبعیض، طرد، تحقیر یا محرومیت افراد و گروهها را بر اساس هویت قومی، زبانی، دینی یا فرهنگی توجیه، طبیعی یا مشروع جلوه میدهند؛ یا به توجیه و بازتولید خشونت مستقیم و ساختاری کمک میکنند. در این تعریف، موضوع نقد، فرهنگ بهطور کلی نیست، بلکه عناصرو تفسیرهایی از فرهنگاست که برای توجیه سلطه، تبعیض یا خشونت به کار گرفته میشوند.
- مجازات مقرر قانونی برای زنای محصنه رجم یا سنگساراست. اگر اجرای رجم ممکن نباشد، باپیشنهاد دادگاه صادرکننده حکم قطعی و موافقت رئیس قوه قضائیه، در صورتی که جرم با بینه ثابت شده باشد، مجازات اعدام خواهد بود. اگر اجرای رجم ممکن نباشد و جرم با بینه ثابت نشده باشد، طبق ماده ۲۲۵ مجازات صد ضربه شلاق مقرر شده است.