Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه

زن، میان شعله‌های داوری و سپیده‌دم آگاهی

Posted on 21 ژوئن 202621 ژوئن 2026 By حسین دولت‌آبادی

نگاهی به رمان «مریم مجدلیه»، نوشتۀ  حسین دولت‌آبادی

نسیم خلیلی

مقدمه:

روایتی از ایرانِ دهه‌های شصت و هفتاد خورشیدی

رمان «مریم مجدلیه» روایتی از تاریخ اجتماعی معاصر ایران است در آستانه‌ی انقلاب و دهه‌های شصت و هفتاد خورشیدی. رمانی که در قالب روایتی نقادانه و تکان‌دهنده، می‌کوشد اندوه و سرآسیمگی پنهان در زیر پوست جامعه‌ای را بازشکافی کند که در حزن و رنج و فشار و الزامات زندگی نوخاسته‌ی فرهنگی و اندیشگی و معیشتی خویش، سرگشته و معلق است و همچون پرکاهی در دست باد به این سو و آن سو می‌لغزد و زخم برمی‌دارد. روایتی متفاوت و جسورانه که قبل از این‌که قدم به محتوای اصلی خود بگذارد، از زنی حرف می‌زند که از رقاصگی در کافه‌ها با آب توبه‌ای که بنا به مصلحت روز بر سر می‌فشاند، تبدیل به چهره‌ای غلوشده از زن نمادینی می‌شود که می‌کوشد از شرایط و الزامات سیاسی و فرهنگی نوپا جهت کسب نقش‌های اجتماعی جدید برای خود و اطرافیانش بهره بگیرد، زنی به نام با مسمای شراره که همچون شعله‌ی آتشی در تب تقلاهای خود می‌سوزد و در جایگاه مادر، روایت ابتدا بر شانه‌های اندیشگی اوست که استوار می‌شود: «مادرم که روزگاری ستاره‌ی کافه‌های ساز و ضربی لاله‌زار بود و مانند ستاره‌های سینما لباس مد روز می‌پوشید، در گیر و دار انقلاب، جهت بادها را به فراست تشخیص داده بود… پیراهن‌های حریر و نازک، دانتل‌ها و مینی‌ژوپ‌ها را توی چمدان بزرگی چیده بود و به زیرزمین برده بود و پس از انقلاب، در عزا و عروسی، سرتاپا سیاه می‌پوشید…» نویسنده با توصیفات این‌چنینی که مکررا بازروایتشان کرده است می‌کوشد زنی را به مخاطبش معرفی ‌کند که درواقع نه فقط یک شخصیت که یک تیپ است، نمادی از آدم‌هایی‌ که بر اساس جهت وزش بادهای سیاسی و فرهنگی، رنگ عوض می‌کنند تا همچنان یکه‌تاز میدان هر گفتمانی باشند، تیپی که بارها دستمایه‌ی نویسندگان بوده است تا بخشی از ناملایمات زندگی در زیر سایه‌ی انقلاب‌ها و جنگ‌ها و تسلط ایدئولوژی‌ها و ایسم‌ها و استبدادها را بازنمایی کرده باشند؛ یکی از نمونه‌های متفاوت چنین روایت‌هایی را بختیار علی در قصه‌ی «جمشید خان عمویم، که باد همیشه او را با خود می‌برد» به زبان استعاره و تمثیل نوشته است؛ شراره‌ی دولت‌آبادی هم زنی‌ست در دست باد که فقط زندگی خودش را به چالش نمی‌کشاند بلکه در نهایت، فشار و آزار روانی او با چنین دغدغه‌هایی آن‌چنان بر گرده‌ی فرزندش سنگینی می‌کند که از او زنی شبیه به مریم مجدلیه می‌سازد، زنی عاصی و اندوهگین و تنها و مشتاق به گناه و طغیان که درواقع معصوم و بی‌گناه و زخم‌خورده است و از پسِ رنجی فرساینده می‌کوشد در پناه عشق و مادرانگی به رهایی برسد، مریم مجدلیه که عنوان رمان هم هست؛ درواقع نویسنده نام روایت را مریم مجدلیه نهاده است تا از همان آغاز قصه را وارد میدان پرتنش و چندلایه‌ای کرده باشد که در آن، یک نام مذهبی-تاریخی به نشانه‌ای ادبی، اجتماعی و روان‌شناختی تبدیل می‌‌شود از این رو که انتخاب مریم مجدلیه به عنوان نام کتاب، بی‌درنگ خواننده را به سوی یکی از بحث‌برانگیزترین چهره‌های سنت مسیحی می‌برد؛ زنی که قرن‌ها میان گناه، توبه، بدفهمی تاریخی و امکان رستگاری معلق مانده است. اما در این رمان، این چهره صرفا یک شخصیت دینی یا یادآور این شخصیت دینی مشهور نیست بلکه به صورت یک نماد کلی‌تری عمل می‌کند که ناظر بر موقعیت و چالش‌های زندگی یک زن است در جامعه‌ای برخاسته از یک خیزش انقلابی ایدئولوژیک، نماد زن تحت فشار، زن داوری شده، زن بدن‌مند و در نهایت زن جویای معنا و رهایی؛ در این میان  آنچه که روایت را از یک بازگویی ساده‌ی حادثه‌محور، یا اقتباسی مذهبی جدا می‌کند، انتقال از سطح روایت به سطح تفسیر است از این رهگذر متن از خواننده نمی‌خواهد فقط سرگذشت مریم مجدلیه را بشنود یا به یاد بیاورد بلکه او را وامی‌دارد که درباره‌ی ساز و کارهای برچسب‌زنی اجتماعی، سرکوب جنسی، ترس مذهبی، حافظه‌ی تاریخی و امکان بازسازی هویت تامل کند. از این منظر باید گفت که رمانِ جسورانه و شورمندانه‌ی دولت‌آبادی، با آن کشش نیرومندی که برای جذب مخاطب خود دارد، در مرز میان تاریخ، اسطوره، خاطره و روان‌شناسی حرکت می‌کند.

زمینه‌ی تاریخی؛ زن در نظم دینی-اجتماعی سرکوب‌گر

یکی از مهم‌ترین لایه‌های روایت، بازنمایی فضای تاریخی-اجتماعی‌‌ بغرنجی‌ست که در آن زن نه به عنوان یک فرد انسانی -که بالطبع مجموعه‌ای از خوبی‌ها و بدی‌ها، خطاها و درستکاری‌هاست‌ – بلکه به عنوان موضوع قضاوت تعریف می‌شود. از همین رهگذر در بخش‌های میانی کتاب دقیقا با جهانی روبه‌رو می‌شویم که در آن زن با مفاهیمی همچون گناه، ترس، کمیته، سنگسار، نکیر و منکر، جهنم و عذاب احاطه شده است. این واژگان فقط عناصر زبانی نیستند بلکه نشانه‌های یک نظم فکری ایدئولوژیک‌اند که بدن زن را به میدان اصلی کنترل اجتماعی و فرهنگی بدل می‌کند اما نکته‌ی مهم این است که متن روایت، این وضعیت را نه صرفا به عنوان یک تجربه‌ی فردی، بلکه به عنوان یک ساختار تاریخی و فراگیر بازتولیدشده نشان می‌دهد. در نگاه رمان، ترس زن فقط از خشونت آشکار نمی‌آید بلکه از درونی شدن نظارت محدودکننده‌ای می‌آید که زن را بدین نگره باورمند می‌سازد که اگر خطایی کرده باشم بزرگ‌ترین مجازات‌ها در انتظار من است؛ درواقع به زبان رساتر در قالب چنین ساز و کار عقیدتی ایدئولوژی زده‌‌ای، زن پیش از آن‌که از سوی نهادهای کنترل‌کننده محکوم شود، خودش خویشتنِ خویش را محکوم می‌بیند، پیش از آن‌که سنگی به سویش پرتاب شود، صدای داوری بی‌رحم و مواخذه‌کننده در ذهنش نشسته است و نهیب می‌زند: «مامان، انگار یادت رفته، من بابت یه چیز دیگه ناراحتم، می‌ترسم شب زفاف آبروریزی بشه و منو برگردونه خونه‌ی بابام.» نویسنده به روشنی نشان می‌دهد که مریم نیز که دختری جسور و متهور است و به طغیان‌های گناه‌آلوده میل دارد، باز در درون خود قاضی بی‌رحمی دارد که قبل از قضاوت جهان بیرون در درون او را محاکمه می‌کند و این همان جایی‌ست که رمان از سطح روایت تاریخی عبور می‌کند و به تحلیل اجتماعی نزدیک می‌شود: سرکوب، وقتی موفق است که به وجدان بدل شود. در این چارچوب، اشاره به سنگسار در داستان مریم مجدلیه معنایی دوگانه پیدا می‌کند. از یک سو، یادآور خشونتی سنتی علیه زن است و از سوی دیگر، نشان می‌دهد که چگونه روایت‌های دینی نیز می‌توانند هم ابزار سرکوب باشند و هم امکان نجات. از این منظر باید گفت لحظه‌ای که در آن روایت کهن مریم مجدلیه، عیسی می‌گوید اولین سنگ را کسی به زنِ «گناهکار نمایانده شده» بیندازد که گناهی نکرده، در سطح تاریخی یک بازاندیشی در عدالت رخ می‌دهد؛ اما در سطح ادبی، این جمله تنها به تعلیق حکم تبدیل می‌شود. انگار متن می‌خواهد بگوید هیچ دادگاهی درباره‌ی زن، بی‌طرف نیست به ویژه در جامعه و بستری که این ایدئولوژی و معیار و محک دین است به آدم‌ها وجهه و تعریف می‌بخشد و نه مولفه‌های روان‌شناختی و انسان‌شناسانه.

مریم مجدلیه؛ اسطوره‌ی زن بدفهمیده شده

پرسه در میان داده‌های روایت نشان می‌دهد که شخصیت مریم مجدلیه در این رمان صرفا حامل حکایت توبه نیست، به زبان رساتر شاید بتوان گفت که او یک متن تاریخی غلط خوانده شده است؛ زنی که در حافظه‌ی فرهنگی به جای چندصدایی، با یک‌صدایی اخلاقی تعریف شده است. کتاب از همین نقطه وارد نقد اسطوره می‌شود: اسطوره‌ای که در آن زن یا قدیس است یا گناهکار، یا پاک است یا آلوده؛ و میان این دو، فضای انسانی تجربه‌ی واقعی ناپدید می‌شود و از همین روست که پرسشی که از شخصیت/راوی می‌شنویم، آن‌جا که می‌پرسد:«خب این مریم مجدلیه کجاش به من شباهت داره»، بسیار مهم و تامل‌برانگیز است. این جمله یک فاصله‌گذاری آگاهانه ایجاد می‌کند، هر زنی جهان انسانی خودش را دارد و در بزنگاه‌ها و شرایطی صعب و پیچیده خود واقعی‌اش را پیدا می‌کند، او نمی‌تواند نمونه‌ای از یک حیات اسطوره‌ای در لفافی از پروپاگانداهای مذهبی و ایدئولوژیک باشد، او انسان است، انسانی با مولفه‌های انسان‌شناسانه: «من در نوجوانی و جوانی رویاها و آرزوهای بالدار و شاخدار داشتم، چندبار کاخ این آرزوهای طلائی فرو ریخت: هربار چنگ می‌زدم به خرده‌ریزها، به شادی‌های کوچک و آرزوهای حقیر و هربار با هزار زحمت و ذلت با آن‌ها زندگی می‌ساختم و مدتی دلخوش و یا الکی خوش بودم، هربار توقع و انتظارم را پایین می‌آوردم و خوشبختی را یک بار دیگر و یک طور دیگر تعریف می‌کردم. تکرار و تکرار تا به آخر خط، تا به نقطه‌ی صفر… و باز رویاها و باز این در و آن در زدن به دنبال آرزو؛ گیرم هر بار زیرک‌تر و پخته‌تر. با این همه من همیشه تنها بودم. نمی‌دانم، شاید همه‌ی انسان‌ها مثل من تنها بودند. شاید همه مثل من دنیایی اسرارآمیز داشتند و دروازه‌ی آن را به روی کسی باز نمی‌کردند. من لطمه خورده بودم و اعتمادم آسیب دیده، مانند صدف بسته بودم. دنیای ذهنی و درونی‌ام فقط و فقط به خودم تعلق داشت و درد غم‌هایم را به هیچ کسی بروز نمی‌دادم تا دوباره زمین می‌خوردم. من به تجربه دریافته بودم که در مملکت ما همه‌ی زن‌ها روزی از روزها زمین می‌خوردند، گیرم بعضی‌ها کمر راست می‌کردند و بعضی می‌رسیدند به ته خط. زانو می‌زدند، درهم می‌شکستند، تسلیم می‌شدند و تن می‌دادند به چیزی که در ولایت ما اسمش زن بودن است.»

چنان‌چه از همین پاره‌گفتار پیداست مریم برای خودش به عنوان زنی رنج‌کشیده در گفتمانی غالب، شخصیت و رویکردی ویژه قائل است و نمی‌خواهد بی‌چون و چرا خود را در قالب یک الگوی مذهبی جا بزند بلکه می‌کوشد با پرسش‌گری نسبت خویش را با آن الگو بسنجد؛ این موضع، رمان را از یک روایت تقلیدی و اقتباس از یک زبرمتن اسطوره‌ای-مذهبی دور می‌کند و آن را به یک بازخوانی انتقادی، به یک بازروایت متاثر از مولفه‌های تاریخمند و جغرافیایی نزدیک می‌سازد. درواقع مریم مجدلیه در این‌جا بیشتر شبیه یک آینه است تا یک الگو. او بازتابی از وضعیتی انسانی‌ست که در آن زن باید همواره از خودش دفاع کند، از گذشته‌اش، از میلش، از بدنش، از روایت دیگران درباره‌ی خودش. وقتی شاعر در داستان می‌گوید زندگی او معرکه است و اگر نوشته شود شاهکار از آب درمی‌آید، متن یک ایده‌ی دیگر را هم پیش می‌کشد: این‌که سرگذشت زن، وقتی از سطح قضاوت‌های اخلاقی عبور کند و به زبان ادبی درآید، می‌تواند به حقیقتی بزرگ‌تر، عمیق‌تر و سازنده‌تر بدل شود درواقع باید گفت که با تمسک به چنین رهیافتی، ادبیات در این‌جا ابزار زیباسازی رنج نیست بلکه فقط ابزاری برای دیدنِ رنج است عریان و واقعی همچنان که هست.

روان‌شناسی ترس؛ از گناه تا هراس درونی

اما یکی از قوی‌ترین جنبه‌های رمان، لایه‌ی روان‌شناختی آن است، آن‌جا که نویسنده می‌کوشد از لایه‌های سطحی قضاوت و معیارهای گفتمان غالب اخلاقی و عرفی فراتر رود و رفتار و کردار قهرمانان روایتش و به ویژه مریم را در قالب نگرشی روان‌شناختی آسیب‌شناسی و تحلیل کند. به نظر می‌رسد در دل همین رویکرد است که او می‌کوشد نشان دهد که چگونه ترس از کنترل دائمی نهاد قدرت باعث می‌شده است انسان‌ها در درازمدت میل مفرطی به طغیان و گسستن افسارها پیدا کنند تا به آرمان متعالی آزادی مطلق برسند. جایی راوی می‌گوید که در آغاز از «خدا، کمیته، نکیر و منکر، مادرم، گناه کبیره و آتش جهنم» می‌ترسیده‌ام؛ به نظر می‌رسد این فهرست، از نظر ادبی بسیار پرمعناست. از این رهگذر که ترس در این‌جا نه فقط یک احساس شخصی بلکه شبکه‌ای از اقتدارهای بیرونی و درونی‌ست که در ذهن فرد نشسته‌اند و سال‌ها او را همچون عروسکی کوکی هدایت نموده‌اند. نکته‌ی قابل توجه اما در ترتیب این عناصر هم هست: قرار گرفتن مفهومی متافیزیکی یعنی خدای نه بخشنده که مجازات‌کننده، در کنار نهادهای عینی سرکوب اجتماعی در آن مقطع تاریخی به خوبی نشان می‌دهد که چگونه امر مقدس و امر سیاسی/اجتماعی می‌توانند در تجربه‌ی زیسته‌ی فرد به هم گره بخورند و هر کدام وزنی سنگین‌تر از وزن واقعی خود برای فشار روانی ایجاد کنند. از نگاه روان‌شناختی، این یعنی شکل‌گیری نوعی سوپرایگو یا وجدان سخت‌گیر که با زبان دینی تغذیه می‌شود و با زبان قدرت اجرا می‌گردد. در چنین فضایی گناه فقط یک عمل نیست، یک هویت است. فرد نمی‌گوید «خطا کردم» بلکه احساس می‌کند «من خطا هستم». این تفاوت به لحاظ تحلیل روان‌شناختی بسیار مهم است از این رو که نشان می‌دهد چگونه احساس شرم می‌تواند ساختار شخصیت انسان را به تدریج فرسوده کند و روایت خوش‌خوان حسین دولت‌آبادی با تیزبینی و درایت و دغدغه‌های انسان‌شناسانه‌ی او، به خوبی این سازوکار را آشکار می‌سازد؛ وقتی ترس از کودکی یا آغاز زندگی درونی شود، آدمی نه فقط از تنبیه، بلکه از خود خواست و کنجکاوی و میل نیز می‌ترسد. از این منظر، داستان «مریم مجدلیه» را می‌توان روایتی از رهایی تدریجی از اضطراب اخلاقی دانست. راوی از وضعیتی آغاز می‌کند که در آن جهان به صورت صحنه‌ای از تهدید دیده می‌شود؛ اما به تدریج، با آشنایی با شعر و اندیشه، با آزمودن تجربه‌های انسانی عمیق‌تر، با شکست‌ها و از زمین برخاستن‌ها، با مهاجرت از محیطی بسته و خفقان‌زده، این پرده‌ی هراس کنار می‌رود تا آن‌جا که رهایی و امید به نجات در قالب نگاه و کنشی مادرانه ره به سوی تحقق می‌سپارد.

نقش ادبیات

بر اساس آن‌چه که گفته شد یکی از درخشان‌ترین لحظه‌های نهفته در داستان، جایی‌ست که راوی با شاعر دهری و کتاب‌های او آشنا می‌شود و سپس به تدریج به تغییر، تحول و تکامل انسان پی می‌برد، تو گویی نویسنده می‌کوشد نشان دهد که حتی در خفقان هم ادبیات همچنان رهاننده‌ی انسان فروفتاده در منجلاب اندوه و یاس و طغیان است: من از همه چیز می‌ترسیدم «و این هول و هراس تا زمان دوستی با شاعر شیفته‌ی شاملو همیشه با من بود و از عذاب وجدان رنج می‌بردم. وقتی با شاعر دهری و کتاب‌های او آشنا شدم، به مرور به تغییر، تحول و تکامل انسان پی بردم، علل و انگیزه‌های پیدایش مذاهب و خرافات را شناختم و آن پرده‌ی هول و هراس آرام‌آرام از پیش چشمم فرو افتاد و افق دید و چشم‌اندازم گسترده و روشن شد… عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد… شاعر دهری مرید و شیفته‌ی شاملو بود و مدام از او شعر می‌خواند، کتاب‌های هدایت، نیما، اخوان ثالث و فروغ را همو به من داد: «دنیا دنیای عشقه، دنیای انسانیت، باقی همه افسانه‌ست.»؛ این پاره‌های روایت به خوبی نشان می‌دهد که ادبیات در این رمان، فقط سرگرمی یا آرایش زبانی نیست بلکه یک نیروی نجات‌بخش است، ابزاری برای شکستن دستگاه ترس و برای همین است که باید گفت ذکر نام‌هایی مانند شاملو، هدایت، نیما، اخوان ثالث و فروغ در همین پاره‌گفتارها، معنایی فراتر از ارجاع فرهنگی دارد؛ این نام‌ها در حافظه‌ی ادبیات فارسی غالبا با اعتراض، گشودگی، تجربه‌گرایی و بازاندیشی در انسان پیوند خورده‌اند. بنابراین، آشنایی راوی با این نویسندگان/شاعران در زندگی دشوار و تلخکامانه‌ای که پشت سر گذاشته است، به او کمک می‌کنند که افق فکری‌اش را گسترش دهد، تسامح و تساهل بیاموزد و انسان را در قالبی نرم‌تر از مذهب و گفتمان‌های ایدئولوژیک ببیند. در سطح روانی، این همان لحظه‌ای‌ست که فرد درمی‌یابد جهان تنها آن چیزی نیست که به او گفته‌اند بلکه جهان را می‌توان از نو خواند، تفسیر و بازتعریف کرد. جمله‌ی «آن پرده‌ی هول و هراس آرام‌آرام از پیش چشمم افتاد» از این منظر، یکی از مهم‌ترین کلیدهای خوانش متن است، تصویری که هم شاعرانه است و هم روان‌شناختی. پرده نشان می‌دهد که ترس چیزی طبیعی و ذاتی نیست بلکه عنصر زائدی‌‌ست که بر جلوی نگاه افتاده و آن را محدود کرده است. با کنار رفتن پرده، افق دید و چشم‌انداز گسترش می‌یابد و این دقیقا، همان حرکت از ذهن بسته به ذهن باز، از ایمان تحمیلی به تفکر خلاقه و انتقادی‌ست، صیرورتی که در طول رمان در مواجهه با شخصیت مریم با آن روبه‌رو خواهیم شد.

نسبت زن، بدن و روایت

اما چنان‌چه پیشتر هم اشاره شد روایت «مریم مجدلیه» را می‌توان در لایه‌ای عمیق‌تر، روایتی درباره‌ی بدن زنانه و حق روایت کردن آن دانست. مریم مجدلیه در سنت مسیحی اغلب با بدنش تعریف شده: بدن گناه‌کار، بدن توبه‌کار، بدن نجات‌یافته. در این رمان نیز بدن زن از محور توجه بیرون نمی‌رود، اما میان آن روایت و این روایت تفاوت مهمی وجود دارد این‌جا در روایت عمیق و تامل‌برانگیز دولت‌آبادی، بدن دیگر فقط موضوع نگاه و توجه دیگران نیست بلکه به بخشی از خودآگاهی و خویشتن‌شناسی نیز بدل می‌شود. همین جاست که پیوند میان سویه‌های تاریخی و روان‌شناسانه‌ی روایت نیز روشن‌تر می‌شود. تاریخ به زن می‌گوید چه باشد و در کنارش روان به او نشان می‌دهد که این بودن چگونه درونی شده است. روایت دولت‌آبادی در تقاطع این دو، تلاش می‌کند زن را از نقش منفعل سوژه‌ی داوری به موقعیت فعال سوژه‌ی تفسیر برساند. زن نه فقط درباره‌ی خود که درباره‌ی ساز و کارهای اطرافش نیز می‌اندیشد و آن‌ها را تحلیل می‌کند و چنین کنشگری خلاقانه و پیشروانه‌ای، مهم‌ترین پیش‌زمینه‌ی رسیدن به رهایی در روایت «مریم مجدلیه» است.

و پایان‌بندی

در پایان شاید اگر بخواهیم هسته‌ی مرکزی روایت «مریم مجدلیه» را در یک جمله خلاصه کنیم باید بگوییم که «مریم مجدلیه»‌ی حسین دولت‌آبادی روایت گذار از ترس تحمیل‌شده به آگاهی انتقادی‌ست. این گذار نه ناگهانی است و نه کامل بلکه تدریجی، دردناک و همراه با بازنگری در حافظه‌ی فردی و جمعی‌ست. روایت نشان می‌دهد که چگونه زنی که در آغاز در حصار هراس‌های دینی و اجتماعی زندگی می‌کند، با خواندن، اندیشیدن و مقایسه‌ی خود با روایت‌های تاریخی، به تدریج زبان تازه‌ای برای فهم خویش پیدا می‌کند. از این منظر، مریم مجدلیه در کتاب فقط یک زن دوردست عهد عتیق مسیحی نیست او استعاره‌ای‌ست از زن امروزِ گرفتار در داوری و زیسته در حصار هراس که در عین حال می‌تواند نشانه‌ای از امکان عبور از داوری هم باشد اگر از انفعال به کنشگری برسد؛ رمان به ما یادآور می‌شود که سرگذشت زن اندوهگین و محدودشده‌ی ایرانی هم  اگر از زیر آوار کلیشه‌های خفقان ایدئولوژیک دهه‌های شصت و هفتاد  بیرون کشیده شود، می‌تواند به شاهکاری از تجربه‌ی انسانی بدل شود.

دسته‌ بندی نشده, نقد و نظر

راهبری نوشته

Previous Post: بُقچِه، بچّه

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme