دوستی اسحاق لویتان نقاش و آنتوان چخوف نویسنده یکی از جالبترین دوستیهای تاریخ فرهنگ روسیه است؛ رابطۀ صمیمانه ای که یکبار به دوئل کشید. این دو هنرمند بزرگ روس، هر دو در سال ۱۸۶۰ به دنیا آمدند، در دهۀ ۱۸۸۰ با هم آشنا شدند و آشنائی آنها به سرعت به دوستی انجامید. اسحاق لویتان بارها مهمان خانوادۀ چخوف بود و زمان زیادی را در ملک خانوادگی آنها در ملیخوو میگذراند. طبیعت زیبایِ آن نواحی بر هر دو نفر اثرگذاشت و اینهمه در آثار آنها مشهود است. اسحاق لویتان با رنگ و نور همان کاری را میکرد که آنتوان چخوف با کلمات انجام میداد. هر دو نفر به جای روایتهای پرحادثه، به ثبت حال و هوا، سکوت، تنهایی و زیبایی زندگی روزمره علاقه داشتند. منتقدان اغلب از اصطلاح «منظرۀ چخوفی» برای توصیف برخی تابلوهای لویتان استفاده میکنند؛ زیرا آثار او همان حس ظریف، حزن، اندوه آرام و تأملی را به بیننده منتقل میکنند که در داستانهای آنتوان چخوف احساس میشود. باری، چخوف داستانی بنام ملخ نوشت و رابطۀ آنها آسیب دید و مدتی قطع شد. گفته میشود اسحاق لویتان با زنی متأهل، همسایۀ چخوف، رابطۀ عاشقانه برقرارکرد. چخوف مدتی بعد در داستان کوتاه «ملخ» سرگذشت نقاشی را نوشت که به سرگذشت دوستاش بی شباهت نبود. بسیاری آن را کنایهای به اسحاق لویتان میدانستند. لویتان از این موضوع سخت رنجید و بر آشفت و تا آنجا پیش رفت که او را دعوت به دوئل کرد. لویتان معتقد بود که شخصیت نقاش داستان تصویری تحقیرآمیز از اوست و چخوف زندگی خصوصیاش، بهویژه رابطهاش را با زنی متأهل دستمایۀ داستان قرار دادهاست. گفته میشود لویتان در اوج خشم، چخوف را به دوئل دعوت کرده است. هرچند دوئل هرگز صورت نگرفت. گیرم این ماجرا از این جهت هم جالب است که دوئل در روسیۀ قرن نوزدهم، هرچند از نظر قانونی ممنوع بود، ولی هنوز در میان برخی روشنفکران وافسران بهعنوان راهی برای دفاع از حیثیت شخصی شناخته میشد. بنابراین، حتا اگر دعوت به دوئل بیشتر جنبۀ احساسی یا نمادین داشته باشد، نشاندهندۀ شدت رنجش اسحاق لویتان در آن زمان است.
غرض، دوستان مشترک آنها، بهویژه خواهر چخوف، برای آرام کردن اوضاع میانجیگری کردند، با وجود این رابطۀ دوستیآنها لطمه دید. چند سال بعد، با وساطت دوستان و همچنین به دلیل علاقۀ عمیقی که به یکدیگر داشتند، دوباره آشتی کردند.
..و اما بنا به گفتۀ منتقدان آثار این دو هنرمند بزرگ به هم شباهت داشتند، هر دو نفر از اغراق و احساسات نمایشی پرهیز میکردند. زیبایی را در مناظر ساده و لحظههای معمولی مییافتند. حس تنهایی، گذر زمان و آرامش طبیعت را با زبانی بسیار ظریف بیان میکردند. به جای پیامهای مستقیم، فضایی برای تأمل مخاطب ایجاد میکردند. به همین دلیل، بسیاری از پژوهشگران معتقدند اگر چخوف با قلم «منظره» میکشید، آثارش شبیه نقاشیهای لویتان میشد؛ و اگر لویتان داستان مینوشت، نوشتههایش حالوهوایی نزدیک بهداستانهای آنتوان چخوف را پیدا میکرد. این شباهت نزدیک، دوستی آنها را به یکی از نمونههای کم نظیر «همافزایی» « synergie» میان ادبیات و نقاشی در فرهنگ روسیه تبدیل کرده است.
… و اما اگرچه به قول عرب قیاس معالفارق است، ولی چندسال پیش اتفاق مشابهی برای من افتاد، همسر دوستی شخصیت زن رمان ام را با شخص خودش اشتباه گرفت و گمان کرد که من سنگ کم درترازوی او گذاشته ام، دوستام از من رنجید و توضیحات مکرر اینجانب که هرگز چنین قصدی نداشته ام و ادعای همسرش بی پایه و اساس است، ثمری نبخشید، دوستی ما پس از بیست و شش سال متأسفانه یک طرفه قطع شد.