سالها پیش، در ولایت، از مادرم شنیده بودم: «شکم گرسنه ایمان ندارد.»، یا « اگر کسی چهل روز گوشت نمیخورد، کافر میشد.» حالا شکم و گوشت با ایمان آدمی چه ربطی و چه مناسبتی داشت، در آن سن و سال نمیدانستم و از آنجا که شکل و شمایل «ایمان» و «کافر» را در ولایت ندیده بودم، منظور مادرم را نمیفهمیدم. با اینهمه «شکم» و «گوشت» را میشناختم و گاهی همراه خلیل، همکلاسی، همسایه و همبازیام تا جلو قصابی قلعه میرفتم و دم در منتظر میماندم تا یک سیر یا دو سیر گوشت آبگوشتی میخرید و با هم به کلبۀ آنها بر میگشتیم. خلیل فرزند فقیرترین خانوادۀ آبادی ما بود و بیاغراق با هوش ترین بچّههای آبادی، نابغه، خلیل نابغه! از شما چه پنهان من بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که دوستام نابغه بود و خانوادهاش فقیرترین خانوادة آبادی. درآن زمان، دردنیای کودکی و عالم دوستی «فقر» و «ثروت»، مانند «کفر» و «ایمان» مفهوم نبودند و نقشی در دوستی بیشائبۀ ما نداشتند. باری، خلیل به قصاب قلعه پول نمیداد، نسیه گوشت میخرید و قصاب هر بار بجای قیمت گوشت، «چوبخط» او را میگرفت و با کارد تیز قصابی چپ و راست میبرید و علامت میگذاشت. چوبخط خلیل سه پهلو و به اندازۀ خط کش بود و به مرور چرب و چرکمرد شده بود. غرض، روزی از روزها، خلیل دست خالی از قصابی بر گشت و سر بهزیر و خاموش راه افتاد. خلیل اگر چه اغلب غمگین، گوشهگیر و ساکت بود و سگرمه هایش به ندرت باز میشد، ولی آن روز مانند پیرمردهای هفتاد ساله غوز کرده بود و چشم از زمین بر نمیداشت. آن روز هستیِ خلیل به اندوه بدل شده بود، آری، آن روز خلیل تجلی و تجسم اندوه بود. در نیمه راه طاقت نیاوردم و پرسیدم:
«چی شد؟ چرا گوشت نخریدی؟»
«قصاب گوشت نداد، گفت چوبخط ما پُر شده.»
باری، اگر اندوه وزن میداشت، آن روز پاهای خلیل تا زانو توی زمین سخت فرو میرفت. از شما چه پنهان، سالها بعد خلیل نابعه را بهتصادف روی پشت بام حاجآقا، صاحبحانهام دیدم، حلبیساز شده بود و هیچ شباهتی به خلیل دوران مدرسه نداشت. خسته، شکسته و گرفته بود و شگفتا که این دیدار او را خوشحال نکرد، آشنائی نداد و اخمهایش حتا یکدم باز نشد! انگار مرا نشاخته بود. چرا؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ در آنهمه سال چه به سرش آمده بود؟ چرا آنهمه اندوهگین بود، نپرسیدم. نه، جرأت نکردم. باری، در این عمر دراز بارها بهمناسبتهای مختلف به خلیل خیر آبادی و چوبخط چرب، چرکمرد و اندوه او اندیشیدهام، گیرم دیروز اندوه خلیل را دوباره به تمامی احساس کردم، دیروز که آخرین خبر تلخ و غم انگیز را شنیدم، دیروز که تصاویر کودکان جنگ زده را دیدم که در ویرانه ها و زباله ها به دنیال غذا می گشتند، به یاد اندوه خلیل و چوبخط او افتادم و پس از سالها برای دوستی نوشتم:
«عزیز، دیگه چوبخطام پُر شده. جا نداره.»
آه، اگر اندوه زبان میداشت…