عزیزان آراز بارسقیان و غلامحسن دولت آبادی

با سلام و آرزوی تندرستی

و امید پیشرفت روزافزون برای شما نازنینان

قربانت گردم، من به لحاظ مشکلات جسمی، درد مداوم گردن و کمر، به سختی و کندی متنی را روی صفحة کامپیوتر می خوانم، باری با توجه به حجم نمایشنامة شما عزیزان، ( 314ص) تأخیری روی داد که مرا از این بابت خواهی بخشید.

به هرحال قبل از هر چیز خسته نباشید و دست هر دو نفر شما درد نکند، پیدا است که در این روزگار وانفسا کلی زحمت کشیده اید و به قول ما قدیمی ها دود چراغ خورده اید و قلم به چشمتان زده اید.

فصلی از رمان

« زندان سکندر»،

مهتاب در‌‌ دوران جا به‌جائی عظیم و‎ ‎تاریخی مردم ما ناپديد شده ‏بود و من شعری کوتاه پشت عکس نو جوانی او نوشته بودم که در روزهای ‏آخر به دست کتایون افتاده بود و هر ازگاهی آن را زیر لب زمزمه می کرد. ‏مهتاب مانند مرغی از بام سهند پریده بود و از او یادگاری به جا مانده بود ‏که در آن همه سال پاره‌ای، جزئی جدائی ناپذیر از وجودم شده بود و شب ‏و روز با من بود.

 طرز نگاه مرغ از آينة قفس

  

کدام روز بود

که در دو بازوی من دو کبوتر مرد

در جمجمه‌ام

عقابی به ابر مبدل شد

و در حنجره‌ام

صدای زیباترین مرغ جهان یخ بست.

                                       «کمال رفعت صفائی»

 

بعد از خواندن رمان «زندان سکندر»، جای تردیدی نمی‌ماند که اثر تازه حسین دولت آبادی شاهکار وی و گواه اوج توانائی هنری و ادبی اوست. این اثر، رمان است، اما قصه و فسانه نیست؛ پرداختی خلاقانه و شیوا از زندگی هائی است که برای حسین دولت آبادی، عین رمان یا دست کم در خور پردازش رمانی بوده‌اند.

 روز آخر سنگ‌از سرما می‌ترکید، بوی ‌مرگ و سایة مرگ همه جا با ما بود، با بوی دود در هوایِ یخ زده می‌چرخید، همه‌ جا احساس می‌شد و من ‌آن را حتا در نگاه چند نفر ‌آشنائی که در پناه دیوار سنگی قبرستان، چشم به راه نعش‌کش سیاه ایستاده بودند می‌دیدم. مرگ هر دم در هیئتی در چشم این‌ آشناهای ماتمزده تجلی ‌می‌یافت و هرکدام به نحوی خیال مرگ را از خویشتن ‌خویش و از نگاه دیگری پنهان می‌کردند و هر کدام به شیوه‌ای‌از این ‌احساس‌گنگ‌و ناخوشایند می‌گریختند،‌ کسی‌چه می‌دانست، شاید آنها نیز مانند من یادِ تلخِ مرگِ ‌عزیزانی‌ را با سماجت از خود می‌راندند؟ شاید ...

کتمان حقیقت خود فریبی و بناگزیر فریب دیگران خواهد بود، باری حقیقت این است که من سالهاست در این گوشة دنیا، دور از یار و دیار، تلاش می‌کنم تا « نو روزی» را زنده نگه بدارم که در کوچه و خیابان این شهر بیگانه هرگز وجود نداشته و ندارد و عمو نوروز بازیگوش، با آن جامة سرخ و دایرة زنگی، سرخوش، هرگز گذرش به این سو نیفتاده و نمی افتد، سالهاست، آری،

از کجا به کجا رسیده بودم.

پاره ای از رمان  « مریم مجدلیه»

از کجا به کجا رسیده بودم؟ چرا آن‌همه از همه نفرت داشتم، چرا دنیا ناگهان تنگ، تاریک و خفقان‌آور شده بود و چرا نمی‌توانستم به‌راحتی نفس بکشم، چرا از جوانک پرسیده بودم: جا داری؟! من که فاحشه نبودم،  انتقام؟ قرار بود از چه‌ کسی انتقام بگیرم، از مادرم، از آخوند عمامه مشکی، از حاجی‌آقا، از عادل‌آقا، از دنیا یا از خودم؟ راستی چکار می‌خواستم بکنم؟ کینه و نفرت مرا تا به کجاها برده بود. تا کجا؟

«خانم، اگه بازم به چیزی احتیاج داشتین، من...»

قلعة گالپاها «14»

تا سینه از خاک بر‌‌داشتم، تابستان‌ها به سَرِ جالیز و یا سَرِ بندهای پشت‌آو می‌رفتم و شب‌ها با برادرم نورالله، توی خوابگاه، نزدیک «خانه‌بند» می‌خوابیدم. ما هر سال، با خاک نرم تختگاهی درست می‌کردیم؛ دمِ غروب لحاف و تشک کهنه و مندرس‌مان را از خانه بند و از سایه بر می‌داشتیم؛ روی آن تختِ صاف می‌انداختیم و زیر آسمانِ پر‌ ستارة حاشیة کویر دراز می‌کشیدیم. کربلائی عبدالرسول دلاک، شب ها، پیش ‌از خواب به علی‌آباد می‌رفت سری به شیره کشخانة ننة کلثوم کچل می‌زد و اغلب دیر وقت بر می‌گشت و گاهی بر نمی‌گشت.

صفحه‌ها