نجمه موسوی پیمبری - نقل از نشریه انترنی عصر نو

با خواندن کتابهای دیگر دولت آبادی ( باد سرخ، در آنکارا باران می بارد، ایستگاه باستیل ....) ایده ای که در موقع خواندن رمان سه جلدی گدار در من شکل گرفته بود تأیید شد.

 نگاهی به داستان بلند «درآنکارا باران می‌بارد»

چرخش میان خیال و واقعیت و تصویرسازی از واقعیت درعین‌حال ادغام و به چالش کشیدن حقایق حاضر در جامعه‌ی انسانی از اهداف بیشتر نویسندگان است. مسئله‌ی بازسازی تصاویر و خاطرات حقیقی و ترجمه و تبدیل آنها به نوشتار و انتقالش به مخاطب در اکثر آثار داستانی ایرانی مشترک است.

نقل از مجموعه داستان « ایستگاه باستیل»

دنیا را بر دیوار هشتی به میخ آویخته‌اند و ما، هر شب زیر طاق ‏کبود‌و چرک این‌جا، میان خرده شیشه‌ها، بطری‌های شکستة آبجو و ‏نوشابه‌های رنگارنگ، کاغذ پاره‌ها و ته سیگار و دود و غبار دور خودمان ‏می‌چرخیم و هر از گاهی در برابر این دنیای رنگ پریده و پاره می‌مانیم تا ‏وطنمان را پیدا کنیم.

‏نقل از مجموعه داستان «ایستگاه باستیل»

... جنازه‌ام بر سر دار تاب می‌خورد، جمجمه‌ام آرام آرام ترک بر ‏می‌دارد و باد در کاسة سرم زوزه می‌کشد، به آخر می‌رسم، انبوه جمعیّت، ‏آن بی شمار دهان‌هائی که به نفرینی ابدی باز مانده‌اند در غباری شنجرفی ‏فرو می‌روند، خرمگسی بال می‌زند و دور سرم می‌چرخد و صدایش مانند ‏خرده شیشه در گوش‌ام می‌شکند:‏

‏« گفتم که دارت می زنم، زندیق»‏

 نقل از مجموعه داستان «ایستگاه باستیل»

التفات کردی همولایتی؟ از کسی پروا نداشت، مأمور دولت بود، ‏شلتاق می‌کرد، منم آدم غریب، گفتم: ‏
‏« سرکار، به بابام ناروا نگو، تازه از دنیا رفته، التماس کردم، گفتم ‏سرکار جان، به اینجام نزن، گوش‌هام عیبناکه» ‏
انگار با دیوار حرف می‌زدم، باد به گلو انداخته بود و یِکّه می‌تازاند ‏و فحش و کتره می‌داد:
‏« همین شما ولگردها، مفتخورها، آبروی مملکت رو بردین»‏

کتمان حقیقت خود فریبی و بناگزیر فریب دیگران خواهد بود، باری حقیقت این است که من سالهاست در این گوشة دنیا، دور از یار و دیار، تلاش می‌کنم تا « نو روزی» را زنده نگه بدارم که در کوچه و خیابان این شهر بیگانه هرگز وجود نداشته و ندارد و عمو نوروز بازیگوش، با آن جامة سرخ و دایرة زنگی، سرخوش، هرگز گذرش به این سو نیفتاده و نمی افتد، سالهاست، آری،

پاره ای از رمان منتشر نشده « خون اژدها»

روزی که ترنج سنگ سفیدی از مهرآباد برگشت تا رانندة نریمان ‏او را با اثاثیه‌اش به خانه‌‌باغِ شهریار می‌برد، یک‌دم در پاگرد راه پلّه ایستاد، ‏چند بار مشت به سینه‌اش کوبید و رو به آسمان نفرینکرد: ‏

‏« آه زدم خانم، بخدا آهم دامن گیرت می‌شه، الهی‌که آوارة کوه و ‏بیابون بشی که منو آوارة دشت و بیابون کردی، الهی روز خوش نبینی...»‏

ترنج جِّز جگر می‌زد و آرام آرام از پلّه‌ها پائین می‌رفت. خیرالله، ‏رانندة شرکت به ساقِ پاهایِ برهنة من نگاه می‌کرد و سر می‌جنباند:‏

نقل از دفتر یاداشتها

این یادداشتها را من شتابزده نوشته و پاکنویس نکرده ام. سالها ‏بعد، ( 2013 میلادی) هنگام تایپ کردن آنها، بنا به ضرورت جمله‌هائی به ‏متن اضافه کرده ام تا شاید از گنگی مطلب بکاهند. این جمله ها را داخل ‏پرانتز گذاشته ام. ح. د

‏♣‏

پاره ای از رمان منتشر نشده « خون اژدها»

باید عمری بر من می‌گذشت تا می‌فهمیدم که مانند لاک پشت با ‏زندان‌ام زاده شده بودم‌ و این زندان، پاره‌ای از هستی و وجودم شده بود، ‏گریز و گزیری نداشتم و آن را همه جا با خودم می‌بردم. با اینهمه تا مدتها ‏نمی‌پذیرفتم، سر بر‌سنگ و سفال می‌کوبیدم و تلاش می‌کردم تا این لاک ‏سنگی‌ را بشکنم و بگریزم، تا مردم، طرز نگاه و داوری آنها را نادیده بگیرم، ‏پشت پا به «عفّت» و «عصمت» بزنم، از عاقبت کار نهراسم، دل دریا کنم ‏و از ولایت بروم. منتها به کجا؟ نریمان عاطفة قشقائی را به کجا می برد؟

پاره ای از رمان «چوبين در»

يادداشت های پراکنده ام را کنار گذاشتم، دل دريا کردم و آن دفتر کهنة کاهی را برداشتم. مرور و خواندن خطوط کج و معوج و شتابزده ای که در دوران کوتاه ديوانگی و پيامبری ام نوشته بودم، چندان ساده نبود و اغلب باعث افسردگی و پريشانی ام می شد . وقايع و حوادث اين کتابچه که در ايّام بی خبری و در ناخود آگاهی به رشتة تحرير در آمده بود، به حقيقت نزديکتر بود و خبر از دنيائی می داد که به هنگام هشياری به مرزهای آن حتا نزديک نمی شدم.

آخر سال سگ بود که خبر خسوف نا به هنگام ماه و شايعـة شبح ‏خرس و صداها در سرتاسر منطقة چوبيندر پيچيد. درگزارش خبر نگار روزنامة ‏رسمی کشور آمده بود که مردم از چند ماه پيش صداهای مشکوک و مرموزی ‏می شنيدند، صـداهای موهوم و رعب آوری که شب ها تا دم دمای سحر، از ‏ناحية گورستان متروک و مخروب قديمی آبادی به گوش می رسيد و خواب ‏خوش از چشم اهالی می ربود. يک مقام مسؤل روابط عمومی نيروی انتظامی ‏کشور خبر شنيدن صداهای موهوم و مرموز را تکذيب کرده بود و چند نفر ‏از معتـادها و ولگردهای منطقـه را به جرم اخلال و ايجاد اغتشاش دستگير ‏و به زندان انداخته بود.

آن گلوله‌ای که در آشیانة عقاب به شقیقة نریمان پازندی شلیک کرده بودم، اگر‌ چه او را از مخمصه و دغدغه‌ نجات داده بود، ولی مرا مانند مگسی در‌تار عنکبوت به دام انداخته بود. باید شب‌ها و روزهای زیادی تنها می‌ماندم، به پرسش‌های بازجوها و گفتگوی شبانة میهمان‌ها می‌اندیشیدم تا سرانجام می‌فهمیدم که بالِ عقابِ بلند پرواز شکسته بود، در آن آشیانة متروک زندانی شده بود، به آخر راه رسیده بود و دیگر هیچ چیزی برایش ارزش و اهمیّتی نداشت. هیچ چیز، حتا عاطفة قشقائی!

« برو ای عطش کویر، برو، برو امشب سیرابت می‌کنم!»

۱- بسياري نويسندگان خوب داخلي مهاجرت كردند براي رسيدن به دنيايي بهتر و براي راحت تر ‏نوشتن اما به استثناي چند نفر كه تعدادشان از انگشت هاي يك دست هم فراتر نمي رود، ما هيچ فعاليت و اثري ‏از ديگر نويسندگان نمي بينيم شما علت اين كم كاري و حتي غير فعال شدن نويسندگان را چه مي بينيد؟

 

 

صفحه‌ها