یادداشت

نقل از دفتر یاداشتها

این یادداشتها را من شتابزده نوشته و پاکنویس نکرده ام. سالها ‏بعد، ( 2013 میلادی) هنگام تایپ کردن آنها، بنا به ضرورت جمله‌هائی به ‏متن اضافه کرده ام تا شاید از گنگی مطلب بکاهند. این جمله ها را داخل ‏پرانتز گذاشته ام. ح. د

‏♣‏

رامین ( شهریار)‏
نمی توانم تا ساعت یازده الی یازده و نیم صبر‌کنم. تا ساعت یازده ‏و نیم شب که خلایق ساختمان (خانه) درندشت و اللخصوص صاحبخانة ‏عزیزم بخوابد. چون اگر بخواهم بمانم تا سکوت و خاموشی بر این اتاق ‏توفالی تو در تو که - دری چهار لت چوبی و قدیمی با شیشه های مشجر ‏رنگی مرا از آن پیرمرد تریاکی عنق و هتاک جدا می کند- حکم فرما ‏شود، خواب و خستگی و ذله‌گی از پایم در آورده است و چنان لخت و ‏کنفت و بی حس می شوم که نه چیزی را می‌توانم درک کنم و نه چیزی ‏بنویسم و نه حواسم را جمع و فکرم را متمرکز کنم. پس ناچارم هم اکنون ‏زیر بوفق و کرنا و ساز و آواز و شعارهای رنگارنگی که از رادیوی حاجی آقا ‏‏( بُربُر) پیرمرد آن سوی شیشه‌های مشجر رنگی پخش می‌شود، بخوانم، ‏دوباره بخوانم، سه باره بخوانم ( یک عبارت را) عصبی و ناراحت شوم، از ته ‏پیراهن در بروم ( اصطلاح خراسانی: عصبانی شدن) سر پسرم مازیار داد ‏بکشم و او باز عَر بزند، ونگ بزند، همسرم گریه‌اش بگیرد، بغض کند و من ‏از لابدی (ناچاری) سرم را توی مشت بچلانم و هیچ غلطی نتوانم بکنم.‏

این شد زندگی؟ این‌شد روزگار که آدم حتا یک دم خلوت نداشته ‏باشد، که نتواند سر زنش بلندتر داد بکشد و احیاناً حرفی از دهانش بپرد و ‏یا نیمه شبی او را بلندتر از معمول ببوسد، که حتا مواظب کوچک ترین ‏حرکتش، حرفش، سخنش و یا رفتارش باشد که مبادا صدا، حرکت، از ‏شیشه عبور کند، از این پردة نازک شیشه‌ای و لو بروی، آبرویت بریزد و ‏فردا صبح، نتوانی به چشم پیرزن ( گل عنبر، همسر حاجی بُربُر) نگاه کنی ‏که مبادا شبانه حرفهایت را شنیده باشد.‏

گمانم در اینجا حتا همان یک ذرّه استعدادی که در خودم سراغ ‏داشتم دارد ذرّه ذرّه زیر دندان موسیقی مداوم و مبتذل رادیوی حاجی آقا ‏از بین می رود. چنان درهم فشرده شده ام، چنان از درون می‌جوشم و ‏ذهنم آشفته است که هیچ کاری نمی توانم انجام بدهم، دست کم مطلبی ‏را به راحتی بخوانم و به ذهن بسپارم. بالکل قلم را کنار گذاشته‌ام و این ‏برایم مانند دردناکترین مصیبت‌ها، ملال‌آور و رنج آوراست. در پی یافتن ‏خانه بر آمده‌ام (‌اجاره کردن خانه) در جائی کمی آبادتر از اینجا، کم گیر ‏می آید و اگر پیدا شود، اجاره اش دو برابر و یا سه برابر حقوق ماهیانة من ‏است. ‌می‌بینید، حتا حالا هم که اینقدر پکرم نمی توانم بنویسم. وای دیگر ‏جانم به لب‌ام رسیده است، آخر چقدر زندگی در اطراف من اینقدر مبتذل ‏و درد آور می‌گذرد. سرم دارد باد می کند، باد کرده است.‏

‏... راستی که خانه جای مقدسی است، مقدس باید باشد، افسوس ‏که به عمرم هرگز چنین احساسی نداشته ام، خانه‌ای نداشته‌ام که یک ‏شب بی دغدغه و دلواپسی از راه برسم، کفشهایم را بکنم، جوراب و پاهایم ‏را بشویم، و حتا اگر شده ده دقیقه، یکدم، بلمم و چرتی بزنم و احساس ‏آرامش کنم. واقعاً که آدم گریه اش می گیرد. سی سال تمام است ( در آن ‏شب سی ساله شده ام ) که دیگران با تمام (کمال) پر روئی حتا با وقاحت، ‏بی‌رغبت و خواست و میل من، در خلوت و خانة من (اتاقِ من) از پس ‏دیوارهای نازک، درها، پرده ها، پنجره ها حضور داشته اند و حضور دارند و ‏مدام زندگی ام را به هم ریخته اند و به هم می ریزند. آخر لحظاتی هست ‏که آدم، انسان، که حیوان نیاز دارد خانه اش، اتاق توفالی‌اش، خاموش و ‏ساکت باشد، احتیاج دارد که صدای جزجز تریاک همسایه (روی وافور) را، ‏پرحرفی پیرزنش را، آواز مبتذل محلی را از رادیو نشنود، بتواند روی ‏صندلی بنشیند و فکر کند، فکر کند که چه جور داستانش را شروع و یا ‏تمام کند. احتیاج دارد همة حواسش را جمع مطلبی در خصوص آزادی ‏کند، من که تا به حالا نتوانسته ام از چنین موهبتی در سرتاسر زندگیم بر ‏خور دار باشم. نه روز و نه شب، نه در ماه و نه در سال و سالها، من هرگر ‏خانه نداشته ام، خانه، خانه، تف ...‏

‏... آخر این که نمی شود آدم به جای نوشتن و به جای خواندن، ‏بالاجبار به سخنان ناتمام ( بی پایان) و ترکی همسایه گوش کند؟ وای، ‏چقدر دلم می‌خواست راهی بود که می توانستم دست کم حرفهای آنها را ‏نشنوم یا سخنان رادیو را! ‏

صداقتش دلم باد کرده است. همة وجودم کینه است، کینه. اگر تا ‏آخر امسال نترکم خیلی‌کار است، ( خیلی هنر کرده‌ام) تف، تف. آدم (من) ‏گاهی دل‌اش می‌خواهد فریاد بکشد، منفجر شود، مشت به دیوار بکوبد، ‏خراب کند و خراب شود. به کجا می‌شود پناه برد؟ اگر باران نمی بارید، ‏امشب سر به بیابان می گذاشتم ولی این کار را هم امشب نمی‌توانم بکنم. ‏باران می بارد و من بارانی ندارم و می ترسم تنها کت آبرومندم که هر روز ‏برای رفتن به سر کلاس می‌پوشم از رو بیفتد، خانه نشین شده ام

کاش می‌توانستم استکانی‌(پیکی) بزنم، بله، این بهترین فکر است. ‏ممکن است ( شاید) مقاومتم را در برابر اینهمه هیاهو و هجوم بی رحمانة ‏رادیو زیاد کند، برویم، برویم به سلامتی مردم بی خانمان بخوریم.‏