گذر از مهرانشهر

پاره ای از رمان منتشر نشده « خون اژدها»

روزی که ترنج سنگ سفیدی از مهرآباد برگشت تا رانندة نریمان ‏او را با اثاثیه‌اش به خانه‌‌باغِ شهریار می‌برد، یک‌دم در پاگرد راه پلّه ایستاد، ‏چند بار مشت به سینه‌اش کوبید و رو به آسمان نفرینکرد: ‏

‏« آه زدم خانم، بخدا آهم دامن گیرت می‌شه، الهی‌که آوارة کوه و ‏بیابون بشی که منو آوارة دشت و بیابون کردی، الهی روز خوش نبینی...»‏

ترنج جِّز جگر می‌زد و آرام آرام از پلّه‌ها پائین می‌رفت. خیرالله، ‏رانندة شرکت به ساقِ پاهایِ برهنة من نگاه می‌کرد و سر می‌جنباند:‏

‏« پیرگبر، آخه چرا بی‌خودی نفرین می‌کنی، ها؟ مگه قراره تو رو ‏ببرن جزیرة خارک؟ ها؟ مگه می‌خوان تو رو تبعید کنن؟»‏

من برای وداع با ترنج سر و پا برهنه، بی‌مبالات از آپارتمان بیرون ‏زده بودم، زانوهای راننده سست شده بود، پا به پا می‌مالید، در پی‌بهانه بود ‏تا بیشتر می‌ماند و چشم چرانی و خود شیرینی می‌کرد:‏

‏« نگران نباشین عاطفه خانم، با دعای گربه بارون نمیاد.»‏

ترنج در غلامگردش طبقة سوم ایستاد و ببالا نگاه کرد:‏

‏« تبعید‌که شاخ و دم نداره، من‌ اونجا، توی بَّرِ بیابون، تک و تنها ‏دق می‌کنم، یه شب می‌میرم و کفتارها جنازه‌مو می‌خورن»‏

‏« بیابون کجا بود، می برمت توی یه باغ با صفا، غمت نباشه، تنها ‏نمی مونی، مدام واسة آقا مهمون میاد، بریم، بریم، اینقدر چسناله نکن.»‏

‏« مهمونای آقا که باری از دل من بیچاره ور نمی‌دارن...»‏

در آپارتمان را بستم، به پشت پنجرة آشپزخانه رفتم و بتماشای ‏ترنج ایستادم. وانت باری شرکت در خم کوچه گم شد و غم دنیا به دل‌ام ‏ریخت. بستة سیگار نریمان را از یخچال برداشتم، یک نخ سیگاری آتش ‏زدم و تا شب توی آپارتمان دور خودم چرخیدم: « حماقت کردم!» ‏

ترنج سنگ سفیدی به شهریار رفت و من همان‌دم پشیمان شدم. ‏بله، آرامش‌ام به هم خورده بود، خیال‌ام چند روزی در آن دیار چرخ می‌زد ‏و شب‌ها، اغلب به یاد پیرزن می‌افتادم و دل‌ام می‌گرفت. من اگر ‌چه از ‏مدت‌ها پیش از آسمان بریده بودم و به تأثیر آه، ناله و نفرین باور نداشتم، ‏ولی زنجموره‌های ترنج سراسیمه‌ام کرده بود و خودم را مقصر می‌دانستم. ‏اگر گذر من به آن‌جا نیفتاده بود، نان پیرزن، به‌‌ قول خودش آجر نمی‌شد‌و ‏نریمان او را به خانه باغ شهریار تبعید نمی‌کرد. نریمان باغ را با دوست‌اش ‏شریکی خریده بود و به گفتة راننده، فاصلة باغ تا آبادی دو یا سه کیلو‌متر ‏بود. با اینهمه پیرزن ناچار بود در گرما و سرما پای پیاده تا آبادی می‌رفت ‏و خرید می‌کرد و در آن‌‌‌ اتاقک پرت افتادة گوشة باغ سال‌های آخر عمرش ‏را با کلاغ‌ها و زاغچه‌ها می‌گذراند و شب‌ها، بجای چگور، به‌زوزة شغال‌ها و ‏شیون جغدها‌ گوش می‌داد و لابد روی چراغ گرد سوز دو‌تا دود می‌گرفت.‏

‏ از ترنج سنگ سفیدی چند اصطلاح «دو تا دود.» و «‌جانم که تو ‏باشی.» و «جانم برات بگه.» برایم به یادگار مانده بود و‌ هر از گاهی‌که بیاد ‏نقالی‌ها و داستانسرائی او می‌افتادم، نگاه‌ام به راه می‌رفت و صدای او را از ‏راه دور می‌شنیدم: « مصیبت بُوَد پیری و نیستی...»‏

‏ ترنج مانند تاجبانو شوخ و بذله‌گو نبود، نه، ترنج از جنس و جنم ‏دیگری بود. چهرة چروکیده و استخوانی، بینی قلمی، نگاه نافذ و چشم‌های ‏سرمه کشیده و سربی رنگ او که در‌‌‌ گودی کبود حدقه‌ها انگار به کمین ‏شکار نشسته بودند، صدای خشدار و زنگدار او، طرز بیان رسای او، حرکت ‏زیبای دست‌های او، شیوة داستانسرائی او، همه چیز او حماسی بود و مرا ‏به یاد جادوگران قبیله می‌انداخت و مسحور و مجذوب می‌کرد. ‏

غرض، ترنج سنگ سفید به شهریار رفته بود و من در غروب‌های ‏دلتنگی، پشت پنجرة آشپزخانه‌‌‌‌کز می‌کردم، به صدای دوتار گوش می‌دادم ‏و خیال می‌بافتم. این نوارها را نریمان بتازگی به من هدیه داده بود. من ‏شبی ‌از شب‌ها، در حال جذبه، در بارة چگور ترکمن‌ها و مردم خراسان و ‏ترنج حرف زده بودم و فردای آن شب، او بستة کادو شدة ده تائی نوار را ‏روی میزم گذاشته بود: « عاطفه، تو از من جون بخواه ...» ‏

نریمان به بهانة‌گرفتاری بندرت شب‌ها به خانه می‌آمد و اگر سیاه ‏مست و پاتیل نبود، اگر بی‌هوش و گوش روی تخت خوابش نمی‌برد، هرگز ‏تا صبح آنجا نمی‌ماند. شتابزده! نریمان شب و روز عجله‌‌ داشت، برای انجام ‏هر کاری دستپاچه بود، یکدم آرام و قرار نمی‌گرفت و حتا توی رختخواب، ‏پس از تمتّع، مدام به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کرد‌و‌ طاقت نمی‌آورد تا عرق ‏‏‌بدنش خشک می‌شد. ‌تا دل‌ من نمی‌شکست و از او نمی‌رنجیدم، دماغ‌اش‌را ‏توی انبوه موهایم فرو می‌برد، آهی از سر رضایت می‌کشید، لالة گوش‌ا‌م را ‏مثل هر ‌بار می‌مکید و می‌بوسید و می‌نالید و ناگهان از جا بر می‌خاست، ‏دوش می‌گرفت، شتابزده لباس می‌پوشید و سراسیمه از آپارتمان بیرون ‏می‌زد. شاید‌ اگر به خواهش و تمنای او تن می‌دادم و روزها در‌دفتر شرکت ‏با او همخوابه می‌شدم، هرگز شب‌ها به خانه نمی‌آمد. ‏

‏« عاطفه، شناسنامه‌ت رو گذاشتی دم دست.» ‏

‏« شناسنامة منو می‌خوای چکار‌، چه‌خوابی برام دیدی»‏

‏« پاشو بیا زیر دوش تا زیر گوش‌ت بگم»‏

‏« تو که عجله داشتی و باید هر چه زودتر می رفتی »‏

‏« نامردی نکن، بیا پشت منو یه لیفی بزن، خدا رو خوش نمیاد»‏

‏« آقا نریمان، ببین، اگه قول بدی اذیتّم نکنی میام»‏

‏« آقا، آقا، آقا ... هه، حالا دیگه آقا نریمان تو رو اذیّت می‌کنه»‏

‏« نگفتی شناسنامة منو می‌خوای چکار کنی»‏

‏« می‌خوام برات گذرنامه بگیرم، بیا دیگه، بخدا پشتم می‌خاره»‏

‏« من که قرار نیست برم خارج، گذرنامه لازم ندارم»‏

‏« خدا رو چه دیدی، شاید با هم رفتیم پاریس، عروس شهرهای ‏دنیا، پاریس، پاریس. بیا، حالا یه دقیقه بیا...»‏

‏« آقا نریمان، من یه هفته‌ست که می‌خوام برم شهریار، شما وقت ‏ندارین و هی امروز و فردا می‌کنین، اونوقت می‌خوای منو ببری پاریس.»‏

‏« من نمی‌فهمم، عاطفه، تو ترنج رو نمی‌خواستی، من اون بیچاره ‏رو بردم شهریار، حالا پیله کردی که تو رو ببرم پیش ترنج؟»‏

‏« والا منم حال خودمو نمی‌فهمم، صداقتش دلم براش تنگ شده، ‏نمی دونم چرا، می‌خوام برم ببینم اونجا چکار می‌کنه.»‏

‏« چکارمی کنه؟ لابد کرت و باغچه درست کرده و تربچه می‌کاره، ‏نترس عزیزم، ترنج معصوم و بی‌گناه نیست، آهش تو رو نمی‌گیره»‏

‏« من از بلای آسمونی نمی‌ترسم، واسة چیز دیگه ست»‏

‏« آره می‌دونم، تو رو هنوز از شیر نگرفتن، به مادر احتیاج داری.»‏

‏« شاید حق با تو باشه، آخه من هیچ وقت مادر بخودم ندیدم، زیر ‏بال نامادری بزرگ شدم.»‏

‏« طفلی، مرغان هوا بحالت زار می‌زنن، ولی بی مایه فتیره عزیزم، ‏بیا زیر دوش تا روز جمعه تو رو ببرم!»‏

‏« پیرزن بیچاره آرتروز و زانو درد داره، بدبخت نمی‌تونه از زمین ‏بلند شه، اگه بشه یه تخت چوبی دست دوم براش بخریم.»‏

‏« دیگه چی؟ نمی‌خوای یه شعله برق از ویلا براش بکشیم»‏

‏« اگه واسة دوستت خرج زیادی ور نمی‌داره، چرا که نه.»‏

‏« عاطفه، تو که اینهمه دلرحمی، چرا یه ذرّه به آقا نریمان بیچاره ‏رحم نمی‌کنی، من یه ساعته که زیر دوش منتظرم، خدا رو خوش نمیاد.»‏

نریمان سمج و بد پیله بود، اگر به تمنای او تن نمی‌دادم و با پای ‏خودم نمی‌رفتم، مرا بغل می‌زد و با زور به زیر دوش می‌برد:‏

‏« خب، حالا شد، حالا قول شرف می‌دم که جمعه تو رو ببرم»‏

عصر روز پنج شنبه، شاد و شنگول از معبد بیرون آمد، بوسه‌ای ‏کف دست‌اش‌ گذاشت، با شیطنت پوف‌کرد، برای ترک شیرازی‌اش فرستاد ‏و شتابان از دفتر شرکت بیرون زد: ‏

‏« تا شب ونوس من... یادت نره، بذار تو یخچال تا تگری بشه»‏

آخر شب، مست و خراب برگشت، صدای آواز او را شنیدم، کتاب ‏را بستم و توی رختخواب منتظر نشستم. در‌آپارتمان را با سر و صدا باز‌کرد ‏و تا من بخودم جنبیدم و از اتاق خواب بیرون دویدم، تلو‌تلو خورد، روی ‏فرش زانو زد و بالا آورد: « آی‌ی‌ی دیوث.» ‏

نریمان پیشانی‌اش را روی‌‌‌‌‌ قالی‌ گذاشته بود، به سجود رفته بود، ‏عق می‌زد و من‌گیج و خوابزده بالای سرش ایستاده بودم و تکلیف خودم را ‏نمی‌دانستم. چکار باید می‌کردم، به ‌کجا و چه‌ کسی تلفن می‌زدم و کمک ‏می‌خواستم؟ وحشت برم داشته بود، تا آن شب او را آنهمه مست و لایعقل ‏ندیده بودم، بیاد حرف‌های ترنج افتاده بودم، از‌ سنکوب می‌ترسیدم. شاید ‏اگر پیرزن آن‌جا بود، مثل هر بار به داد «آقا» می‌رسید، سیخ و‌ سنگ‌اش ‏را توی آشپزخانه دایر می‌کرد و با «دو‌ تا دود» فشار‌ او را پائین می‌آورد و...‏

‏« ها توئی، آه، نترس، نترس، چیزی نیست، نترس...»‏

‏ به شانه غلتید و دست برد تا گره کراواتش را باز کند:‏

‏« بیا، بیا، این افسار تمدّن رو یه ذرّه شُل کن» ‏

کت و‌کراوات نریمان را بسختی در آوردم، دکمه‌های پیراهن‌اش را ‏

تا پائین باز‌‌کردم، چهار دست و پا خودش را به کاناپه رساند و دمر افتاد:‏

‏« مسموم شدی آقا نریمان، برات آب لیمو درست کنم؟»‏

‏« آقا، آقا، آقا، هه، مرده شوی هر چه آقا رو ببره، آقا، آقا ...» ‏

‏« آقا نریمان، می‌خوای به بیمارستان، به دکتر تلفن بزنم»‏

‏« به من نگو آقا، فهمیدی؟ من آقا نیستم، دیوّثم، بذار بتمرگم» ‏

چند‌بار با بی‌حوصله‌گی دست تکان داد، مرا مانند مگسی از بالای ‏سرش تاراند و مستانه گفت:‏

‏« برو بذار بتمرگم، نترس، جون سگم، نمی‌ترکم، برو بخواب.»‏

نرفتم، مدتی مردّد ایستادم و‌‌از جا جنب نخوردم. آچمز شده بودم ‏و مغزم انگار یخ زده بود. نریمان خوابیده بود‌، بنرمی خرنش می‌کرد و من ‏به صورت مات و ماسیدة او خیره مانده بودم و نمی‌توانستم تصمیم بگیرم. ‏بوی تند ترشیدگی ‌‌‌استفراغ فضا را انباشته بود و حال‌ام را به هم می‌زد، ‏باید هر چه زودتر می‌جنبیدم و فرش را تمیز می‌کردم تا آن بوی‌ مهوع از ‏بین می‌رفت. جارو، خاک انداز و بستة دستمال را بر ‌داشتم و کت نریمان ‏را که کثیف و خیس شده بود، با نک‌پا کنار زدم تا سر‌فرصت به لباسشوئی ‏می‌دادم. کت وارونه شد و‌کیف بغلی او از جیب‌اش افتاد. آن را با تیپا از سر ‏راه‌ کنار زدم تا مانند‌ کت آلوده نمی‌شد. کیف چرمی‌ چند بار دور خودش ‏چرخید، به دیوار خورد و اسکناس‌ها، کاغذ پاره‌ها و کارت‌ها بیرون ریختند ‏و کف سالن پخش و پلا شدند: ‏

‏« دیوّث ... دیوّث، من؟ من دیوثم؟ من؟...»‏

نریمان انگار خواب می‌دید یا در خواب و بیداری به کسی پرخاش ‏می‌کرد، حرف‌هایش جویده جویده و نیمه تمام و نامفهوم بودند و سر و ته ‏نداشتند. نریمان اسمی از حریف و مخاطب‌اش نمی برد؟ لابد حادثه‌ای رخ ‏داده بود که او را آنهمه آشفته و منقلب کرده بود؟

‏« کور خوندی... نشناختی ... جائی که نکاشتم... درو می‌کنم من... ‏

می‌کشی؟ ... منو؟ نریمان رو؟ زرشک ... کوتوله ... کوتوله‌ها... » ‏

شاید اگر آن شب نریمان مست بخانه نمی‌آمد و کلّه پا نمی‌شد، ‏عکس‌ آن عزیز را میان‌ کاغذ پاره‌های او نمی‌یافتم. ناگهان سینه‌ام با دردی ‏جانکاه تیر‌کشید و قلب‌ام به تپش افتاد، نگاه‌ام تار شد و تا مدّتی جائی را ‏به روشنی نمی‌دیدم. سست و بی‌رمق، خسته و عصبی به دیوار سالن یله ‏دادم و بعد، با دست‌های لرزان اسکناس‌ها، کاغذ پاره‌ها و کارت‌ها را دو‌باره ‏توی‌‌‌‌کیف چرمی گذاشتم و مانند جادو شده‌ها، به خلاء خیره ماندم: ‏

این‌کار چه معنائی داشت؟... چرا و به ‌‌‌چه منظوری نریمان عکس ‏مهران را توی‌کیف بغلی‌‌اش‌گذاشته بود؟ چگونه به‌دست او افتاده بود. چرا؟ ‏چه اتفاق تازه‌ای افتاده بود؟ نه، نمی‌فهمیدم، عقل‌ام بجائی قد نمی‌داد.‏

دو سال و چند ماه از دوران بحرانی و زندان گذشته بود و تا آن‌جا ‏که به یاد داشتم، بارها جای نامه‌ها و عکس‌های او را تغییر داده بودم. بار ‏آخر مأموران شهربانی، هنگام خانه‌گردی کتاب‌ها، نامه‌ها و یاد داشت‌هایم ‏ضبط کرده و «مدارک جرم و جنایت» را در اختیار بازپرس گذاشته بودند. ‏شاید افسر شهربانی عکس مهران را از لای کتابی بر داشته بود و با نامه‌ها ‏به نریمان داده بود، شاید ترنج دماغ‌اش را توی زندگی من فرو برده بود. ‏ترنج؟ ... گوش‌ام زنگ زد، ناگهان از جا جستم و به سراغ فروغ رفتم، من ‏همیشه عکس مهران را توی پاکت نامه و لای کتاب اسیر فروغ می‌گذاشم. ‏دیوان‌های‌ِشعرای معاصر را توی یک قفسه چیده بودم و فروغ سر صف بود، ‏اسیر را برداشتم، پاکت نامه دست نخورده بود و مهران مانند قدیم به من ‏لبخند می‌زد. آه، من چقدر‌این لبخند با نمک او را دوست داشتم، چقدر به ‏من آرامش می‌بخشید، آه، چه شب‌ها که با این چشم‌های خندان و با این ‏لبخند دلپذیر سحر نکرده بودم، چه روزها که در زندان زنان به‌ این لبخند ‏خیره نشده بودم و خیال نبافته بودم... مهران از ورای بلوراشک لبخند ‏می‌زد و من احساس می‌کردم‌ که شعلة این عشق هرگز خاموش نخواهد ‏شد، این عشق مانند آتش زیر خاکستر همیشه زنده بود، نرمه بادی کفایت ‏می‌کرد تا خاکسترها را با خود می‌برد و عشق در ‌تاریکی سینه‌ام شعله ور ‏می شد، تا عشق سرتاسر وجودم را به آتش می‌کشید:‏

‏« کجائی عاطفه، آخ سرم، سرم، انگار دیشب خرابکاری کردم.»‏

نریمان نیمه برهنه، با شورت در آستانة اتاق خواب ایستاده بود و ‏خوابزده و کسل خمیازه می‌کشید. بی هوا از جا بر خاستم: «سلام»‏

‏« آسپرین توی این خونه پیدا نمی‌شه، شقیقه‌هام داره می‌ترکه»‏

به چهار چوب در تکیه داد و سرش را دو دستی چسبید. ‏

‏« چرا ماتت برده، به چی اینجوری خیره شدی، ها؟ مگه تا حالا ‏هیکل قناس منو برهنه ندیدی؟»‏

شب را با خیال مهران به صبح رسانده بودم و حالا، از مشاهدة آن ‏چهرة آب لمبو، چشم‌های سرخ و پلک‌های پف کرده، شکم گرد ‌و قلنبه، ‏پوست سفید و ‌سینة بی‌موی نریمان دچار احوال غریبی شده بودم. نریمان ‏یک شبه ده سال پیر شده بود و هیچ شباهتی به آن مرد شاد و سرخوش ‏هر روزه نداشت. نه، هیکل و قیافه‌اش رقت‌انگیز شده بود، شاید اگر در آن ‏لحظه هوس می‌کرد و مانند هر‌بار شتابزده به رختخواب می‌آمد و صورتش ‏به پستان‌هایم می‌مالید، عق می‌زدم و روی ملحفه بالا می‌آوردم:‏

‏« گذاشتنم توی جعبة دواخونة حموم، صبر کن، الان میارم.»‏

در حمام به اتاق خواب باز می‌شد، نریمان از پی من آمد، قرص ‏آسپرین و لیوان آب سرد را از دست‌ام گرفت و انگار به خودش گفت:‏

‏« گبری به من نمی‌سازه، نه دیگه، سن و سال رفته بالا...» ‏

اشاره‌ای به بد مستی شبانة او نکردم و طفره ‌رفتم:‏

‏« کت و شلوار تابستونی نداری آقا نریمان، شورت و زیرپوش تمیز ‏توی قفسه ست، گذاشتم دم دست، اگه شما ...»‏

‏« آقا؟! ... آقا؟! مگه آقا دیشب به کت و شلوارش ترکمون زده؟»‏

یکدم در آستانه مکث کرد، پا به‌پا شد و ابروهایش‌گره خورد. انگار ‏به چیزی نیاز‌داشت که نام آن‌را از یاد برده بود، یا حرفی‌که تا نک زبان‌اش ‏بالا آمده بود و بنا به ملاحظاتی بزبان نمی‌آورد. چون بر خلاف همیشه، مرا ‏به بهانة لیف و صابون صدا نزد. نه، این‌بار انگار سر آن داشت تا توی ‌‌‌‌آب ‏گرم وان تنها دراز می‌کشید، چشم‌هایش را می‌بست‌ و لابد آرام آرام به یاد ‏می‌آورد تا شب گذشته چه دسته‌گلی به آب داده بود. من از صدای شر‌شر ‏شیر آب به نیّت او پی بردم و دو باره پاورچین پاورچین به‌سراغ کیف بغلی ‏و عکس مهران رفتم و گوش تیز کردم. نه، نباید به آن دست می‌زدم، باید ‏منتظر واکنش نریمان می‌ماندم و به بازی شطرنج ادامه می‌دادم تا شاید به ‏مرور زمان به مراد و منظور او پی می‌بردم. من از مدتی پیش فهمیده بودم ‏که مردی، سایه‌ام را دورا دور راه می‌برد، هر بار از شرکت تا سرکوچة ما ‏می‌آمد و بر می‌گشت. یک‌بار سواری سرمه‌ای ثریا را نیز سر کوچه دیده ‏بودم، با اینهمه تا آن‌‌ روز به نریمان در این ‌‌باره حرفی نزده بودم. ‏

‏« آقا نریمان، تخم مرغ نیمرو دوست دارین یا عسلی؟»‏

نریمان با حوله حمام بیرون آمد و رو به کمد لباس‌ها رفت:‏

‏« فردا به قالیشوئی تلفن می‌زنم، آره، همه رو از دم بده بشورن.»‏

‏« حالا چه عجله‌ای، دیشب همه جا رو با پودر شستم، تمیز شده، ‏من که نماز نمی‌خونم تا دلواپس پاکی و نجسی باشم» ‏

نگاهی گذرا به دور بر سالن انداخت و پرسید:‏

‏ « ای تارک‌الصلات. ببینم، پیراهن و شلوار تمیز که اینجا دارم؟»‏

‏«‌بله، همه رو دیروز از اتوشوئی‌گرفتم، جیب‌های کت و شلوارتون ‏رو خالی کردم. کیف پول و کلیدها رو‌ گذاشتم روی میز، یقة کت یه خرده ‏لک شده، مجبورم بدم خشک شوئی.»‏

‏ یخ‌های نریمان توی وان آب گرم باز شده بود، نرم نرمک به حال ‏طبیعی بر می‌گشت و به مرور دور می‌گرفت:‏

‏« آها، نه عزیزم، نه، نه، من تخم مرغ عسلی دوست ندارم!»‏

پیراهن و شلوار سفید و تابستانی پوشید، جلو آینة موهایش را با ‏

وسواس شانه زد، پشت میز نشست و سر بزیر انگار از بشقاب پنیر پرسید:‏

‏« جالبه، آخه تو این چیزها رو کجا، از کی یاد گرفتی؟»‏

‏« آقا نریمان، داری با من حرف می زنی یا با پنیر لیقوان»‏

نریمان به قهقهه و از ته دل خندید، گیرم سرش هنوز پائین بود ‏و با قاشق چایخوری رو لبة فنجان ضرب گرفته‌ بود:‏

‏« آخه هر زن دیگه‌ای جای تو بود، کولی‌بازی راه مینداخت.»‏

‏« خب که چی، مگه با کولی بازی چیزی عوض می شه؟»‏

‏« نه، نه، ولی دقِ دلِ آدم خالی می‌شه، من، من دیشب به زندگی ‏تو گَند زدم، مثل خرس قطبی افتادم و ‌تا صبح خرناسه کشیدم، اونوقت تو ‏با خوشروئی می‌پرسی ‌آقا نریمان، تخم مرغ نیمرو می‌خوای یا عسلی؟» ‏

نریمان مانند ‌جوان نوبالغی سراسیمه و سر افکنده بود. من قصد ‏نداشتم روی او را به آتش می‌دادم تا بیشتر از این خجالت می‌کشید:‏

‏« تخم مرغ‌ها رو‌گذاشتم سر سماور، لابد تا حالا سفت شدن، شما ‏تخم مرغ کلوخی‌که دوست دارین؟»‏

‏« نه، نه، میل به غذا ندارم، بنز رو گذاشتم جلو شرکت، باید بریم ‏بیرون از شهر، تا هوای آزاد نخورم سردردم خوب نمی‌شه»‏

‏« آقا نریمان، اگه حالتون خوش نیست، من اصراری ندارم، یه روز ‏دیگه می‌ریم شهریار و ...»‏

روی میز خم شد، مچ دست‌ام را گرفت و توی چشمهایم زل زد:‏

‏« عاطفه، ببین، راستشو به من بگو، من دیشب خیلی پرت و پلا ‏گفتم؟ فحش دادم؟ خواهش می‌کنم بگو؟ آواز می‌خوندم، چکار می‌کردم»‏

‏« دیشب؟... دیشب خیلی زود روی کاناپه خوابتون برد.»‏

‏« ساعت چند بود، هیچی یادم نمیاد، پاک فراموش‌کردم، کی منو ‏

آورد، ها؟ خواب بودم یا بیدار. آخه، آخه من توی خواب حرف می‌زنم!»‏

‏« آها، فهمیدم، لابد واسة همین شب‌ها اینجا نمی‌مونی»‏

‏« اگه بدونی چقدر دلم می خواد شب‌ها با تو بمونم، اگه بدونی»‏

گردباد دوباره به‌چرخش افتاد، می‌چرخید و مرا می‌چرخاند:‏

‏« ببینم عاطفه، تا حالا چند ساعت رانندگی کردی؟»‏

‏« اگه اشتباه نکنم، حدود هفده یا هیژده ساعت، شاید کمتر، ولی ‏هنوز توی اتوبان پشت فرمون ننشستم»‏

کیف و کلیدش را از روی میز برداشت و دم درگفت:‏

‏« هیژده ساعت؟ نه دیگه، باید راننده‌ شده باشی... تا تو صبحونه ‏بخوری، من با سواری برگشتم.»‏

تا میز را بر‌چیدم و ظرف‌ها را شستم، بر‌گشت و توی‌کوچه چند تا ‏بوق زد. از پنجرة آشپزخانه به کوچه سرک کشیدم، نریمان به در بنز تکیه ‏داده بود و به بالکن خانة رو به‌روئی نگاه می‌کرد. دختر همسایه گلدان‌های ‏روی بالکن را آب می‌داد و از گوشة چشم او را می‌پائید. نه، گلدان‌ها بهانه ‏بود، بنز آلبالوئی رنگ نریمان چشم او را گرفته بود. در آپارتمان را بستم و ‏پلّه‌ها را دو تا یکی پائین رفتم. ‏

‏« بفرما، بنشین پشت فرمون ببینم چند مرده حلاجی»‏

منتظر جواب نماند، ماشین را دور زد و سوار شد: «بجنب!»‏

از پیشنهاد ناگهانی نریمان جا خوردم، یکدم تردید کردم و پا پس ‏کشیدم. دختر همسایه آبپاش را کنار‌ گذاشته بود و محو ‌تماشای بنز شده ‏بود. وای، وای چه حسرتی در نگاه دخترک بود:‏

‏« چیه عاطفه، داری استخاره می‌کنی، بجنب دیگه!»‏

‏« آخه من که هنوز گواهینامه رانندگی نگرفتم، اگه پلیس...»‏

‏« پلیس خَرِ‌کی باشه، بشین، تو هنوز نریمان رو نشناختی، عزیزم، ‏پلیس واسة آقا نریمانِ تو پاهاش رو جفت می‌کنه و میندازه بالا»‏

دل دریا کردم، نشستم پشت فرمان و آرام‌آرام راه فتادم. تا به سه‌ ‏

‏ راه آذری برسم، قِلقِ بنز دست‌ام آمد و بر اوضاع مسلط شدم:‏

‏« بفرما، نگفتم راننده شدی، به پیر از خیرالله نرمتر می‌رونی، من ‏تو رو می شناسم، طلای نابی بخدا... طلا، قیمت نداری!» ‏

نریمان تا شهریار زبان به کام نگرفت و مدام چانه جنباند.‏

‏« آقا نریمان، شنیدم اسم معشوقة شاه طلاست!»‏

‏« اعلیحضرت دست به هر چی و هر کی بزنه طلا می‌شه»‏

‏« لابد شاه به شما دست زده که به اینجا رسیدین...»‏

دو باره به قهقهه خندید و بشوخی برگزار کرد:‏

‏«‌آره، من از تصدق سراعلیحضرت سراپا طلا شدم، یه شمس طلا، ‏از شوخی‌گذشته، من یه‌بار، تو مراسم سلام عید نوروز، افتخار‌یافتم و دست ‏اعلیحضرت‌ رو بوسیدم، می‌دونی‌ هر‌کسی رو به‌اون مراسم راه نمی‌دن. هی، ‏هی، مواظب باش جاّده رو عوضی نری، یواش‌تر برون، به پمپ بنزین‌ که‌ ‏رسیدی بپیچ سمت راست، برو تو شهر، برو تو قلبِ علیشاه عوض...»‏

رو به من برگشت، دست روی نرمی ران‌ام گذاشت و پرسید:‏

‏«‌راستی می‌دونی اسم این شهر رو تازگی عوض کردن و گذاشتن ‏مهرانشهر؟ خدا وکیلی مهران از علیشاه خیلی قشنگ تره.»‏

‏- اسم مهرانشهر انگار‌ هیچ وقت جا نیفتاد، تا اونجا که من یادمه، ‏مردم می‌گفتن علیشاه عوض. هر چند تو بهتر می دونی.‏

انگشتم را لای دفتر چه گذاشتم تا صفحه را گم نکنم.‏

‏ - صفا، اون سال‌هائی‌که من توی شهریار معلم بودم، هنوز اسم ‏این شهرک رو عوض نکرده بودن.‏

‏- من دیروز هر چه زور زدم اسمِ محلِ کارِ تو یادم نیومد.‏

‏- بادامک، اگه اشتباه نکنم یه بار تو با سعید اومدی بادامک. من ‏و امین یه سال توی این ده معلم بودیم. آخر هفته با موتور میومدم تهران.‏

‏- می‌بینی مهران، موتور هوندایِ قراضة تو یادم بود، ولی بادامک...‏

‏- خب، چکار کنیم، بخونم یا بریم چرخی بیرون بزنیم؟‏

‏- بیا، پاهای منو یه ذره بذار بالاتر، آها، یه خرده دیگه، خب، ‏خوبه، برو، لطفاً یه جرعه بمن بده، آها، حالا بخون... آره، بخوون.‏

بازی از سر میز صبحانه آغاز شده بود و من منتظر حرکت حریف ‏بودم و غافلگیر نشدم. نریمان که با اشاره به ‌مهرانشهر تلنگری به اعصاب‌ام ‏زده بود، چشم از من بر نمی‌داشت و منتظر بود:‏

‏« مگه علیشاه عوض چکاره بوده که اینجا رو به اسمش‌کردن»‏

‏« خدا عالمه، به هر حال انگار شاه بوده، ببینم عاطفه، راست بگو، ‏تو به شهرداری اسم مهرانشهر رو پیشنهاد کردی؟»‏

به دام نریمان نیفتادم، خونسرد و بی تفاوت جواب دادم:‏

‏« بنظر من از بالاها اشاره شده، این روزها مهر مد روزه، آریا مهر، ‏

مهر شهر، مهران شهر، مهر‌آباد... آره، از در و دیوار مملکت مهر می‌ریزه.»‏

نریمان عقب نشینی‌کرد و شاهش را به قلعه برد:‏

‏« برو جلوتر، نزدیک میدون، جلو قنّادی نگه دار، نه، تکون نخور، ‏من با سه سوت یه خرده شیرینی‌جات می‌خرم و بر می‌گردم، دست خالی ‏خوب نیست، هر چند ناهار نمی‌مونیم، نه، ناهار دو تائی می‌ریم طرف سد ‏کرج، یه رستوران با صفا و خلوت سراغ دارم، توی سینة کوه، محشره...»‏

پرحرفی‌های او تعادل‌ام را بهم می‌زد، تمرکزم را از دست می‌دادم و ‏نمی‌توانستم فکر کنم و به موقع تصمیم بگیرم:‏

‏« ... آها، نزدیک اون گارگاه لوله سازی راهنما بزن، برو تو جادة ‏خاکی، برو تو‌کوچه باغ، دیگه چیزی نمونده، دیگه رسیدیم، آها، پانصد متر ‏جلوتر، دم در ماشینرو باغ نگه دار، تو این پاکت شیرینی رو برا ترنج ببر، از ‏طرف من بگو آقا احوالپرسه، خوشحال می‌شه، نمی‌خوام منو ببینه، دوباره ‏دخیل می‌شه، حوصلة آه و ناله ندارم، آها، یه دقیقه صبرکن، دف ترنج رو ‏آوردم، توی صندوق عقبه، از سفر شمال تو بنز جا مونده بود، ببین عاطفه، ‏تو اگه دوست داشتی همین‌جا پیش ترنج بمون، من یه تک پا می‌رم بالا، ‏خودمو نشون رفقا می‌دم و زود بر می‌گردم.»‏

دف و پاکت شیرینی را به دستم داد، دستپاچه پرید پشت فرمان ‏و گاز را گرفت: « الان میام». چند ثانیه ای به‌درازا کشید تا فهمیدم مرا با ‏تردستی، چشمبندی و ترفند از بنز پیاده کرده بود و تنها نزد رفقا به ویلا ‏رفته بود. یکدم بعد، صدای خش خش لاستیک‌ها روی جادة شنی خوابید، ‏گرد و غبار پراکنده شد و من بخودم آمدم و درانتهای آن دالان سبز، خانه ‏باغ و زن‌های نیمه برهنه را دیدم و غریو شادی آن‌ها را شنیدم. زن‌ها کنار ‏استخر دنبال هم می‌دویدند، جیغ می‌کشیدند و یکدیگر را هل می‌دادند و ‏توی آب می‌انداختند. روی پنجة پاها بلند شدم و‌ گردن کشیدم، اثری از ‏مردها و بچّه‌ها نبود، نه، فضا خانوادگی نبود. برگشتم، رو به اتاقک سرایدار ‏راه افتادم، لنگة در آهنی و زنگ زدة اتاق باز مانده بود، مگس‌ها در سایة ‏وز وز می‌کردند و نشانی‌از ترنج سنگ سفیدی و اثاثیة مختصر او نبود. اتاق ‏پر از جعبه و کارتن و آت و آشغال شده بود و بوی میوة ترشیده و پوسیده ‏و بوی دود و سوختگی توی فضا پیچیده بود. ترنج را به کجا برده بودند؟ ‏چرا به ‌نریمان خبر نداده بودند؟ چه اتفاقی افتاده بود؟... یک‌دم کنار جادة ‏شنی مردد ایستادم: «بروم یا نروم؟» نریمان تلویحی و ضمنی به من گفته ‏بود تا نزد ترنج می‌ماندم، چرا؟ لابد آن خانه ‌باغ جای مناسبی برای همسر‌ ‏جوان و زیبای ‌او نبود. لابد رفقا با نشمه‌ها برای خوشگذرانی به آنجا آمده ‏بودند و نریمان مایل نبود با آن‌ها بُر می‌خوردم. باز بوی ناخوشی به دماغ‌ام ‏خورد و آن دلشوره و دلچرکی روز عقد‌کنان به سراغ‌ام آمد. زن‌هایِ کنار ‏استخر، مایوی ِدو تکه پوشیده بودند، فحش‌های چارواداری و رکیک نثار ‏هم می‌کردند و قاه قاه می‌خندیدند. شوخی‌ها، لودگی‌ها و اداهای آن‌ها مرا ‏به یاد زن‌هانی‌انداخت که در زندان زنان شیراز شناخته بودم. باری، با شک ‏و تردید راه افتادم. آرام آرام در حاشیة جاده قدم می‌زدم و در‌ این خیال ‏بودم تا دو راز چشم آن‌ها به‌خانه باغ می‌رفتم و می‌پرسیدم ترنج به‌ کجا ‏رفته بود. راه‌ام را از میان کرت‌ها کج کردم، دورادور استخر و زن‌ها را دور ‏زدم و از زیر درخت‌های گلابی به خانه‌ باغ نزدیک شدم. ‏

‏« کُس فراخ خواهر، یکّه خور شدی، تازه طلبکار هم هستی؟»‏

صداها نخراشیده، بم و مردانه بود، از بندجگر فریاد می‌کشیدند و ‏بی‌پروا به‌ هم ناسزا و ناروا می‌گفتند. پا سست کردم و ‌‌‌‌زیر پنجره ایستادم. ‏بوی تریاک، سیگار و ذغال نیمسوخته از پنجره بیرون می‌زد: ‏

‏« گاومیش، می فهمی چه گهی می‌حوری، دیوث جد و آبادته» ‏

من قرمساق نشنیده نبودم و از مدت‌ها پیش با فحش چارواداری، ‏با زن‌های لات و بی‌چاک دهان آشنا شده بودم، ولی تا آن روز ندیده بودم ‏نریمان با دوستانی‌از آن قماش کنار منقل بنشیند، تریاک بکشد و دهان به ‏دهان آنها بگذارد. گیرم بعدها فهمیدم که این جماعت تازه به‌دوران رسیده ‏اگر‌چه کراوات می‌زدند، به اروپا و آمریکا می‌رفتند و از مردم آن دیار تقلید ‏می‌کردند، ولی هر جا که پا می‌داد، به اصل خویش باز می‌گشتند و رفتار و ‏گفتار آن‌ها با لمپن‌ها و کلاه مخملی‌های قدیمی چندان تفاوتی نداشت. ‏

‏« آی، پاک یادم رفته بود، تو از کی توبه کردی؟»‏

‏« یابو علفی، آخه این پیرزن مگه در ماه چه چقدر هزینه داشت؟ ‏آخه چرا اونو انداختی بیرون.»‏

‏« ننه سگ... تو از کی اینهمه یتم نواز و دلرحم شدی؟» ‏

‏« جاکش، صد بار گفتم به مادرم فحش نده، اگه یه بار دیگه اسم ‏مادرمو بزبون بیاری، چنان می‌زنم تو پوزت که کیر از پس یخه‌ت در بیاد»‏

‏« چُش، بذار اونائی که پارسال زدی از بیمارستان بیان بیرون.»‏

‏« مردک، آخه چرا به من نگفتی، ها؟ ... چرا اونو انداختی بیرون ‏تا بره مثل یه سگ ولگرد سقط بشه، چرا به من نگفتی تا بیام ببرمش.»‏

‏« ای بابا، ترنج عمرشو کرده بود، دختر چهارده ساله که نبود»‏

‏« کجا رفتی آقا نریمان، هی، بیا، برگرد، بیا اقلاً یه پیک بزن...»‏

نریمان لنگه در را به هم کوبید و داد کشید: « مردکة لَچَر»‏

‏« می‌بینی جواد، این بی‌ناموس یه هلوی پوست کنده به تور زده، ‏تنهائی می‌خوره، خاک به لباش می‌ماله و اون وقت یه جنازه رو واسة من ‏سوقات میاره. آخه به من چه مربوطه، مگه من نوانخونه باز کردم»‏

‏« هی، ‌شاید عاشق شده، می‌گن زن قشقائی خیلی خوشگله»‏

‏« هه، هه، اگه به گوش دختر ارباب برسه مثل توله گوش و دمش ‏می‌کنه، ثریا خبر نداره که آقا نریمان تجدید فراش‌کرده.»‏

صدای موتور بنز برخاست و زن‌ها از ترس جیغ کشیدند: نریمان!‏

باید به اتاق سرایدار بر ‌می‌گشتم. همه چیز دستگیرم شده بود و ‏خودم را به تمام قد در نگاه آن‌ها دیده بودم. چه جایگاهی! من از چشم ‏رفقای نریمان «هلوی پوست کنده» و «زن قشقائی بودم»، نشمه‌‌ای خوش ‏ساق و سم که امروز و فردا از او سیر می‌شد و لابد به‌ دیگران وامی‌گذاشت. ‏آیندة محتومی‌‌که ترنج پیش‌‌‌بینی‌کرده بود. به‌گمان او گریز و گزیری نبود ‏و من در آن منجلاب غرق می‌شدم: « از اینجا برو، حیفِ شماست!» ‏

ساختمان آجری نوساز را دور زدم، کنار استخر، پاکت شیرینی را ‏روی صندلی راحتی تاشو گذاشتم و با دف ترنج راه افتادم. زنی سوت ‏کشید، بر نگشتم و جواب ندادم. دف را مانند ترنج سنگ سفید سر دست ‏گرفتم، آن را بالا بردم و در سایة درخت‌های جوان سپیدار، به یاد او ضرب ‏گرفتم و صدایم را توی سرم انداختم: «اسبِ سیاهِ نیزه گوش ...»‏

زن‌ها انگار از آب بیرون آمده بودند و هورا می‌کشیدند. نریمان از ‏بنز پیاده شده بود، دست‌اش را سایبان‌کرده بود و چشم به راه ایستاده بود ‏و من، دف می‌زدم، آواز می‌خواندم و به پهنای صورت‌ام اشک می‌ریختم. ‏