گذر از دیارِ آشنا

‏ « آیا در روزگارانِ تاریک می توان شعر سرود؟ ‏
‏ آری می توان، در بارۀ روزگارانِ تاریک.»

‏ برتولت برشت‏

‎گذر از دیارِ آشنا ( 1)‏

... چرا و چگونه از شعری و یا هر‌ «متنی» به این نام لذّت می‌بریم ‏و چرا از کنار پاره‌ای بی تفاوت و حتا گاهی با اکراه می گذریم؟ چرا شعری ‏ما را به تأمل، تفکر و گاهی به شگفتی وامی‌دارد؟ ولی شعری دیگر، نظیر ‏معمائی‌است که ما پاسخ آن را از مدتها پیش می‌دانسته ایم. ‏

من بارها از خودم پرسیده‌ام: شعر آیا کشف تازه‌ای در‌اقلیم وجود، ‏شعور، عواطف و احساسات آدمی نیست؟ آیا ما با درک و دریافت شعر ‏گوشه‌هائی از هستی‌خویش و جنبه‌هائی از حیات فردی و اجتماعی ‌‌‌‌‌خود را ‏کشف نمی‌کنیم؟ کشف تصاویر و مفاهیمی که در تاریکخانة ذهن و خیال ‏ما، در دنیای آشفتة درون و جهان تیره و باژگونة بیرون ما وجود داشته اند ‏و شاعر نوری بر آنها تابانده و این شناخت و این احساس آشنائی و یگانگی ‏ما را به شگفتی واداشته است. انگار که شاعر در لحظه‌های آفرینش با ما ‏همذات و همزبان بوده است. انگار شاعر و ما، در یکدم با هم یگانه شده ‏بوده‌ایم و سفری را با هم در اقلیم شعر آغاز کرده‌ایم. شاعر ما را به دنیائی ‏راهبر شده که گوئی زمانی در جائی آن ‌را به خواب دیده بوده‌ایم و به رغم ‏

تازگی تصاویر و‌کلام، مفاهیم برای ما کم و بیش آشنایند. انگار پاره‌هائی ‌از ‏هستی تاریخی خویش را که در گذر زمان و زمانه از یاد برده بوده‌ایم، آرام ‏

آرام به یاد می‌آوریم و از این بازیابی و شناخت، لذّت می بریم، لذّتی که ‏اغلب با اندوه و رنج و به ندرت با شعف، شادی و نشاط همراه است. ‏

شاید شماری با گز و متر و با شناخت هنری و حرفه‌ای شعری را ‏بخوانند، با تئوریهای رایج زمانه آن را تفسیر و تشریح کنند و برای آنانی‌که ‏درک کافی و وافی از این هنر ندارند، توضیح بدهند، ولی بر خورد من با ‏شعر بی‌واسطه و ساده‌است، مانند بر خورد با انسانی‌است که برای نخستین ‏بار به تصادف می‌بینم و تا مدتی نمی‌توانم چشم از او بردارم، گاهی‌ چند ‏قدمی به تردید می‌روم، بر می‌گردم و دوباره به او نگاه می‌کنم و زیر لب از ‏خود می پرسم راستی به چه کسی شباهت دارد؟ من او را آیا قبل از این ‏در جائی ندیده‌ام؟ چرا اینهمه آشنا به نظرم می‌آید؟ چرا از کنار آنهمه آدم ‏بی‌اعتنا گذشته بودم، چرا یکدم درنگ نکرده بودم، ولی با دیدن او تلنگری ‏به ذهنم خورده بود و زانوهایم سست شده بود؟ انگار چیزی از جنس جادو ‏از وجود او می‌تراوید که مسحورم کرده بود، چیزی از تبار شعر و هنر که تا ‏به غارهای انسان اولیّه می‌رسد، به دورانی‌که هنر با زندگی معیشتی آدمی ‏در آمیخته بود و به او یاری می‌رساند تا بر نیروهای طبیعت چیره می‌شد. ‏به ریشة رقصهای پیش و بعد ‌از شکار، آوازهای تند و سرگیجه‌آور، نقاشیها ‏و رنگهای حیرت‌انگیز بر دیوار صخره‌های درون غارهای تاریک و ... ‏

آری، این هنر ابتدائی برهنه، بی تکلّف، ساده، زیبا، عمیق و اصیل ‏است و بهره‌هائی از سحر، جادو و عطش تسخیر برده است، مانند نگاهی‌که ‏آدمی را ناگهان به دام می‌اندازد و چشمها و چهرة محجوب و زیبائی که ‏خیال او را اسیر می‌کند. اگر چه چشمها و چهره زیبایند، ولی چیزی فراتر ‏از زیبائی و جذابیّت در آنها نهفته‌است، چیزی‌که مانند عشق به وصف در ‏نمی‌آید، این همان چیزی‌است که در هنر اصیل وجود دارد. هنر به‌کودکی ‏شبیه است که در آغوش مادر به شیرینی، بی‌ریا و صمیمی به دنیا لبخند ‏می‌زند. لبخند‌کودک نیازی به تفسیر و توضیح ندارد، شعر در اوج خود، به ‏گمان من، به این لبخند راز آمیز و جادوگر نزدیک می‌شود. ‏

از شما چه پنهان من از اشعاری که به معمّا نزدیک اند و از درک ‏و فهم آنها عاجزم حتا اگر از خروارها تحسین‌ و تمجید اهل فن و هنر بر ‏خور دار شده باشند، بی‌دغدغه و بدون احساس غبن، از کنار آنها می‌گذرم. ‏از معابد هندسی به نام شعر، که شاعران زبان و کلام را با ظرافت و مهارت ‏مجسمه سازها تراش داده‌اند، اگرچه با شگفتی، ولی دست خالی می‌گذرم. ‏شاعرانی که مفاهیم شناخته شده و تکراری را در شعر قالب می‌گیرند و با ‏وزن و قافیه‌های تازه، مفهومی مکرّر را، مکرّراً ارائه می‌دهند، حتا اگر با ‏فصاحت و بلاغت بسرایند، باز هم توجّه‌ام را جلب نمی‌کنند. به گمان من، ‏این دسته شاعران‌که مقولات و مفاهیم شناخته شدة سیاسی یا مشکلات و ‏مسائل اجتماعی ‌‌را به نظم می‌کشند اگرچه هنرمند و شاعر نامیده شده‌اند، ‏ولی به نحلة دیگری ‌‌از شعر و به سنخ دیگری از شاعران تعلق دارند. این ‏شعرها در جوامع استبدادی نظیر جامعة ما و در دوران خفقان و اختناق ‏سیاسی‌ مانند زمانة ما، اغلب زبانحال مردم می‌شوند و چون ساده، شیوا، با ‏بلاغت و جسارت بیان میگردند طرفداران بیشتری پیدا می‌کنند. هر چند ‏این اشعار دنیای جدیدی را کشف نمی‌کنند، دنیای آنها‌ که همانا دردها و ‏مسائل مشترک آدمها است، مکشوف و شناخته شده است، هنر آنها در این‌ ‏است که احساسات، خشم، بغض و نفرت، یا درک و دریافت و باور همگانی ‏از این معضل و درد مشترک سیاسی، اجتماعی و یا فرهنگی را به زیباترین ‏شکل کلامی می‌سرایند و پذیرش عام می‌یابند. شاعرانی‌ که این مضامین ‏را بر می‌گرینند، خطر می‌کنند و با صراحت و مهارت به نظم می‌کشند به ‏درزیگرانی شباهت دارند که از پارچة خوشرنگ و خوشبافتی با استادی ‏جامه‌ای خوشریخت می‌دوزند. این شاعران اغلب به فنون، راز و رمز حرفة ‏خویش آگاهند و بر آن تسلط دارند، ولی به ندرت پا از مرز این دنیا فراتر ‏می‌گذارند. گیرم شاعری شاید استعداد آنها را در‌‌صنعت و فن شعر مقفی و ‏موزون و مهارت آنها را در استفاده از وزن ‌و قافیه نداشته باشد و یا در غم ‏آن نیز نباشد، ولی با سادگی و صمیمیّت دریچه‌ای به روی ‌اقلیمی بکر و ‏ناشناخته بگشاید، دست ما را با مهر بگیرد،‌ کنار این پنجره بنشاند و پرده ‏را کنار بزند تا چشم‌اندازی زیبا در برابر ما رخ بنماید و نسیمی خنک و ‏معطر و روح افزا از جهانی نو بر ما بوزد. ‏

باری، نقد و بررسی فنّی شعر تخصص ویژه‌ای را می‌طلبد که من ‏آشنائی چندانی با آن ندارم و نمی‌خواهم حتا به این مبحث نزدیک شوم. ‏اگر در این مختصر از چند شاعر نام می برم وگذرا برخی‌از شعرهای آنها را ‏دوباره با مکث و تأمل مرور می‌کنم، به این دلیل‌است که به تازگی دو ‏دفتر شعر از عیدی نعمتی به دستم رسیده و آنها را به سرعت و با رغبت و ‏لذّت خوانده‌ام. از سالها پیش با شعر و با شخص‌ حمید‌رضا رحیمی آشنا و ‏مأنوس بوده‌ام، از شعرهای او آموخته ام، حظ برده ام و می‌باید سالها پیش ‏این وجیزه را می‌نوشته‌ام، گیرم تا به امروز فرصت آن‌ را نداشته‌ام. مجید ‏میرزائی را فقط یکبار در شهر پاریس دیده‌ام و همان دیدار کوتاه و مطالعة ‏دو دفتر شعر او دوستی ‌و علاقه‌ام را کفایت می‌کرد تا فرصت را غنیمت ‏بشمارم‌‌‌و به پاره‌ای از شعرهای او نیز اشاره‌ای بکنم. از فرامرز پور نوروز یک ‏مجموعه قصه و یک دفتر ‌‌‌‌‌‌شعر بیشتر نخوانده‌ام. به‌گمان من پور نوروز نیز ‏به همین خانواده تعلق دارد و اگرچه شعر او درکنار شعرهای عیدی نعمتی ‏و حمید رضا رحیمی‌‌‌کمی کمرنگ می‌شود، ولی‌چند شعر او را که‌ از دنیا و ‏فضای مشابهی سخن می‌گویند برای نمونه می‌آورم. ‏

من قصد ندارم در این مختصر به بررسی «شعر تبعید» و لاجرم ‏به تمامی شاعران تبعیدی ایران بپردازم، این مهم از حوزة کار و توان من ‏خارج ‌است و آن را به «اهل ‌فن» و دست اندرکاران وا‌می‌گذارم. باری، اگر‌ ‏در «دیار آشنا» و روی شعرهائی‌از آنها درنگ می‌کنم بنا به دلایلی‌است که ‏در بالا اشاره کردم و دیگر این که به قول همولایتی‌های ما: ‏

‏«انگشتِ نمک، خروارِ نمک!» ‏

چقدر ساده / اتفاق افتاد / بادی وزید / گلی پرپر شد / و پیراهنت

تنها ماند / روی بند زندگی / ‏

‏( عیدی نعمتی)‏

شاید من نیز در‌ زمانة دیوباد زیسته‌ام و مانند عیدی نعمتی شاهد ‏پرپر شدن صدها گل به دست دژخیم عصر انحطاط بوده‌ام که شعر او را به ‏این سادگی می فهمم. پیراهن تنها بر روی بند، یاد آور آن اسبی است که ‏بی سوار به سوی آخُر باز میگردد. پیراهن تنها، یاد آور بقچة لباسهای ‏اعدام شدگانی است که به خانوادة آنها باز پس می‌دادند، باری، مادری گره ‏بقچه را می‌گشاید، پیراهن نوجوانش را در خلوت خانه می بوید و به پهنای ‏صورتش اشک می‌ریزد؟ کسی‌چه می‌داند؟ شاید، شاید پیراهن ‌را به عادت ‏بشوید و آن را تنها، بر بندی که به گمان عیدی بند زندگی است بیاویزد؟ ‏

‏... و باز باد است / که جارو می کشد / بر خاکستر اشیاء و / ‏آرزوهای ما / و تنها / زمان است / که دندان‌های تازه در می آورد/‏

‏( عیدی نعمتی)‏

شقاوت زمان و فناپذیری انسان و آنچه می‌ماند حسرتیاست که ‏از تماشای ردیف سنگها و نامهائی که آذین یادها شده اند، حاصل می شود

این اندوه و حسرت نسل ماست که باد همة آرمانها و آرزوهای او را جارو ‏کرد و برد. این اندوه و حسرت در‌اکثر اشعار عیدی و امثال او موج می زند:‏

در سوگ گل / دریا / قطره ایست / بر آتش درون / در سوگ گل ‏‏/ دریا تنها / قطره ای است / ‏

‏( عیدی نعمتی)‏

گل عیدی در‌ اینجا آن گل سفید و سرخ «صد برگی» نیست که ‏از ستم بادهای مسموم پرپر شده است، نه، گل او می باید انسانی باشد که ‏پای دیوار به ضرب گلوله به خاک افتاده‌است، انسانی به زیبائی و ظرافت و ‏لطافت گل، هر گلی، که فرونشاندن آتش اندوه او را دریائی‌آب حتا کفایت ‏نمی‌کند و این بیت از غزل حافظ را به یاد ما می‌آورد:‏

‏« زین آتش نهفته که در سینة من است

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت»‏

اوج تخیّل، غلو و اغراق در تصویر سازی و تشبیه، ولی با اینهمه ‏بیان احساس و واقعیّتی که فقط از شعر ساخته است.‏

شب که می‌شود / من / غم هایم را / روی نت ودکا می سرایم./ ‏

‏(عیدی نعمتی)‏

شب ما آیا به شب شاعر شباهتی ندارد؟ این شبها از کجا و چرا با ‏ما تا این سر دنیا آمده‌اند و چرا ما را رها نمی‌کنند؟ چرا؟ چرا؟ مگر نه این ‏که «دیوار سوراخ سوراخ شدة » عیدی بارها و بارها در کابوسهای ما ظاهر ‏شده است؟ مگر نه اینکه ما حوادث تاریخی مشابهی را از سر گذرانده ایم، ‏مگر نه اینکه صدای وقیح رگبار مسلسها درگوش ما نیز مکرّر شده است، ‏مگر نه اینکه حافظة تاریخی مشترکی داریم، مگر نه اینکه با او همدردیم؟ ‏اگر غیر این است، دیوار عیدی چه معنائی برای ما می‌تواند داشته باشد؟

چقدر سوراخ روی این دیوار است / وگوش که بر دیوار می گذارم ‏‏/ صدای رودخانه می آید / صدای بال بال زدن پرندگان / صدای انسان ‏می آید / فریادهای تکه تکه شده / چقدر نام روی این دیوار است / و ‏چقدر مثل هم گُر گرفته اند نام ها / چقدر چهره روی این دیوار است / ‏چقدر سوراخ روی این دیوار است/ ‏

‏ ( عیدی نعمتی)‏

این دیوار سوراخ سوراخ شده نماد و تابلو شقاوتی است که بر ما و ‏بر مردم ما رفته است. صدای رودخانه، صدای بال پرندگان و فریادهای تکه ‏تکه شده، یعنی زندگی را به مسلخ بردن، دیوار مسلخ زندگی است. مسلخ ‏نسلی‌است که هستی خویش را بر کف گرفت تا آینده ای بهتر بسازد. نسل ‏شکست. در‌این شعر نامی‌از مسلسل و شلیک شبانة عملة مرگ به میان ‏نیامده ولی ما فریادهای انسان را در رگبار گلوله ها می‌شنویم که تکه تکه ‏می‌شود. از چهره‌های روی دیوار سخن می‌گوید و کتابی با چند هزار چهره ‏در برابر ما ورق می‌خورد، کتابی که هر صفحة آن سرگذشت چهره‌ای است ‏که برای رهائی، آزادی و عدالت جان باخته‌است. دیوار نماد و تصویر آرزوها ‏و آرمانهای زیبای ماست که به رگبار بسته شده است. این دیوار مانند آن ‏دیواری که کموناردها در سایه‌اش برای ابد خفته اند، نماد و تابلو آرمانهای ‏زیبا و سرخ همة آرمانخواهان و آزدایخواهان دنیا است که تا ابدیّت امتداد ‏می‌یابد و این معجزة شعر و هنر‌است. شاعر دیگری «خبر» فاجعة مکرّر را ‏در گوشة دیگر تبعید با ایجاز و ابهام چنین می سراید:‏

از سر زمین دور / صدای شکستن می‌آید/ مهیب و دردناک / مثل ‏سقوطِ هزاران دلِ نازک / به اعماق درّه‌ای/ آنجا باید بی‌گمان / برگریزان ‏تازه ای باشد که نسیم / اینگونه بر درگاه / دست خالی، ایستاده است / ‏

‏( حمیدرضا رحیمی)‏

آنجا کجاست؟ سر زمین سوختة ما؟ صدای شکستن و برگریزان ‏تازه اشاره آیا به چه چیزی است؟ نام شعر «خبر» است و با ابهام و ایهام ‏اشاره دارد به کشتار تازه‌ای در سرزمین دور. آیا این همان صدای تکه تکه ‏شدة انسان نیست که عیدی نعمتی، در آن‌گوشة دیگر دنیا، گوش بر دیوار ‏سوراخ سوراخ شده می گذارد و می شنود؟ آیا این همان کابوس مشترکی ‏نیست که بعد از آنهمه فجایعی که درمیهن ما رخ داده، دچارش بوده ایم و ‏حالا، در تبعید اندوهگین و سرگشته به دور خود می‌چرخیم؟

‏ اگر چه همه شعرها در بارة «تبعید» و مهاجرت اجباری نیستند، ‏ولی در تبعید نوشته شده‌اند و به ‌گمان من، به خلاف نظر و باور بسیاری، ‏هر اثر هنری که در تبعید و دور از میهن آفریده شود، حتا اگر مضمون آن ‏تبعید نباشد، «هنر‌تبعید» است و بی تردید این روزگار مُهرش را بر ذهن و ‏خیال و اندیشة هنرمند کوبیده‌است. نگاه یک شاعر و نویسندة تبعیدی به ‏مردم و به میهن‌اش و به هستی با نگاه شاعر و یا نویسنده‌ای که بر خاک و ‏در خانة خویش، هرچند همخانه با هراس و با اضطراب و دغدغه می‌سراید، ‏متفاوت است. روزگار تلخ تبعید خواه ناخواه روی هنرمند و آثار هنری او ‏اثر می‌گذارد. بی جهت نیست که شاعر در این فضا و در این دنیای سرد و ‏

نامأنوس و در تنهائی می‌سراید. ‏

پشتم لرزید / وقتی که پشت ذرّه بین / به تنهائی‌ام / نگاه کردم / ‏

‏( حمید رضا رحیمی)‏

و یا:‏

‏ آدمی خو می‌کند / به ابعاد این زندانِ زیبا / و به مگسی که ‏می‌کوشد / چون هواپیمائی / در تنهائی وسیع آدمی / بنشیند /‏

‏ ( حمید رضا رحیمی)‏

شاید کسی‌که زندگی در تبعید را تجربه نکرده باشد گمان‌کند که ‏انسان تبعیدی در سالهای نخست دوری از میهن و مردم و عدم آشنائی با ‏زیان و با مردم به طور طبیعی تنها و بیگانه است. دو شعر نخست را حمید ‏رضا رحیمی در سالهای نخست تبعید و در آلمان سروده است و این شعر ‏را که به تازگی از او خوانده‌ام سالها بعد در آمریکا سروده است. این تنهائی ‏و بیگانگی بعد از سالها ماندگاری در خاک بیگانه همچنان به قوت خویش ‏باقی است و حتا عمیق تر و سهمگین تر شده است: ‏

شب بسيار تاريکی بود/ چندانکه چراغ سقف اتوبوس / خورشيدی ‏تابناک می نمود / پنجره را که گشودم / هراسی زلال / بر چهره ام / ‏وزيدن گرفت / و بمن فهماند / چقدر / تنها هستم / دو باره،‎ ‎‏ / همه را ‏شمردم / سی و دو نفر بوديم / من و‎ ‎‏ / سی و يک صندلی خالی اتوبوس /‏

‏( حمید رضا رحیمی)‏

نه، این سوررآلیسم نیست، رآلیسم ناب‌است و حقیقت دارد. کسی ‏که از این شب گذر‌کرده باشد حمیدرضا رحیمی را خیلی خوب می فهمد. ‏نگاه کنید، این چند سطر را بعد از این که یک چهارم قرن دور از میهن و ‏در تبعید روزگار گذرانده بودم، در ادامة یادداشتهایم نوشته ام: « ... دلم به ‏هیچ وجه باز نمی‌شود و در این روزهای زیبای بهاری، در کنار سبزه، گل و ‏چمن، در این سکوت و آرامش، دلم بیشتر از پیش می‌گیرد. وقتی تنها و ‏سرگشته در کوچه‌های خلوت این محلّه پرسه می‌زنم، احساس می کنم به ‏آخر دنیا و به پایان راه رسیده‌ام و گذشته‌ها را مانند جنازه‌ای به سختی بر ‏دوش می‌کشم. در‌این لحظه ها قلبم از درد تیر می‌کشد، قلبم گاه و بی‌گاه، ‏با هر یادی و خاطره‌ای به سختی منقبض می‌شود و من‌که با کوله‌بار ‏گذشته‌ها تنها مانده‌ام این گره خوردگی و انقباض درد را درون سینه‌ام ‏احساس می‌کنم و نمی توانم از گذشته ها، از این دنیائی که احاطه‌ام کرده ‏فرار کنم و چاره‌ای برای این‌‌دلتنگی بیندشم. دلتنگی و این اندوه سمج با ‏من همخانه شده‌اند. نه، هیچ مفری نیست. بعد ‌از ساعتها تنهائی و کار و ‏کلنجار، از خانة خالی بیرون می زنم تا شاید، شاید از سنگینی اندوه بکاهم ‏و در «بیرون» نفسی بکشم. بیرون از خانه نیز هیچ‌کسی چشم به راهم ‏نیست. نه، همزبان و آشنائی نیست،گاهی احساس می کنم مانند خدا تنها ‏مانده‌ام و تا دیوانگی چند قدم بیشتر فاصله ندارم. تنها و بیگانه! پس از ‏گذشت یک چهارم قرن هنوز در این دیار بیگانه ام، سر به زیر و بیگانه از ‏جلو ساختمانها و فروشگاه‌ها می‌گذرم، چرخی در کوچه‌های اطراف منزل و ‏میدان تازه ساز می‌زنم، مثل هر روز غروب بی‌اعتنا از کنار تندیس برنزی ‏دوگل و مجسمة سنگی ولتر می‌گذرم و قبل از این که کف پاهایم از زور ‏درد به زق زق بیفتند، راهم را کج می کنم و از مسیر همیشگی و هر روزه ‏به اتاقم بر می‌گردم، پشت میزم می نشینم و کم کم از درک و دریافت ‏وضعیت خودم به هراس می افتم. بعد از سالها دوری و تنهائی هر روز از ‏خودم می‌پرسم تا کی می‌توانم دوام بیاورم؟ هر‌روز از خودم می‌پرسم چکار ‏باید بکنم تا بی باقی در هم نشکنم و دوام بیاورم؟ چکار؟ ...‏

‏... قسمت کن با من/ آن تنهائی عظیم را / که چندین برابر توست ‏‏/ تا در خلوت کوچک خود / با هم / تماشا کنیم / این غول زیبا را / ‏

‏( حمیدرضا رحیمی)‏

مردی چینی روزگاری به من می‌گفت: «کلة آدم تبعیدی به دو ‏

نیم شده‌است، نیمی از آن‌‌‌ در میهن‌اش جا مانده و نیم دیگرش ‌اینجا، روی ‏شانه‌های اوست.» اگر از استثناها بگذریم، به گمان من این تعبیر در بارة ‏اکثر هنرمندانی‌که دور از میهن ما و در چهار گوشة دنیا پراکنده‌اند، کم و ‏بیش صدق می‌کند و بر اشعار آنها اثر می گذارد: تنهائی، بیگانگی، احساس ‏عدم امنیّت در زبان، اضطراب، بی ریشگی، اندوه سمج، خیالبافی، بیتابی، ‏حسرت، بازگشت و چرخش مدام خیال در ‌آسمان زادگاه، سرگشتگی، دل ‏نگذاشتن در‌خانة بیگانه، پا به‌راهی و موقتی ‌زیستن، تکرار و ... و تکرار از ‏مختصات شعر تبعید و خطوط اصلی چهرة شاعر تبعیدی است: ‏

‏... هی تا من خیال بگردانم / چهره در چهره / نقش می‌گیرد / رّد ‏سرخی از پرواز شبانه / پای هر دیوار، هر دار / اماّ / هی تا من خیال ‏بگردانم و / هیمه بگیرانم / در اجاق یاد / شعله می‌کشد / شور عشقی ‏مانده با من / از پار و پیرار / درناها که پرکشیدند و رفتند / ‏

‏( عیدی نعمتی)‏

‏«درناهای» عیدی نعمتی که در این شعر پر کشیده و رفته‌اند آن ‏‏«گل» و «گلهائی» را که از ستم بادها پرپر شده‌اند تداعی نمی‌کنند؟ اگر ‏این دلبستگی به گذشته نبود خیال او آیا با درناها پر می‌کشید؟ این احوال ‏و احساسات چقدر نزد شاعران تبعیدی به هم شباهت دارند. به طنز تلخ و ‏هولناک این شعر توجه کنید: ‏

به رودخانه / سخت خیره شده‌ام / بی اعتنا/ به فریادهای تصویری

که دارد / در آب / دست و پا می زند / ‏

‏( حمید رضا رحیمی)‏

کسی‌که تنهائی تبعید و دوری از مردم و میهن‌اش را تجربه کرده ‏باشد، به سادگی می‌تواند دست و پا زدن و «فریاد کشیدن در‌آب» را درک ‏کند. هنر، بداعت و توانائی استثنائی حمید رضا رحیمی در این‌است که به ‏کنایه و طنزی زیبا از آرامش ظاهری فراتر می رود و احوال واقعی تبعیدی ‏را در تصویر او در آب نشان می‌دهد. شاعری دیگر، به نام فرامرز پور نوروز ‏

از اضطراب که همخانة همیشگی تبعیدی است سخن می گوید:‏

فریادها می روند / - آبی بر آتش- / ای اضطراب مکرّر / در کدام ‏کنج آشیانه / پنهانی؟ / ‏

‏(فرامرز پور نو روز)‏

اضطراب همزاد و همخانة انسان تبعیدی‌است، اضطراب از لب مرز ‏با او همراه می‌شود و در ژرفاهای وجودش جا خوش می کند. تبعیدی با ‏اضطراب چشم می‌گشاید و با اضطراب به خواب می رود. خوابی‌که عمق ‏آن به اندازة یک بند انگشت نیست و با صدای بال زدن پشّه‌ای از سر کوچ ‏می کند. خوابی بریده بریده و پریشان که در‌سالهای نخست تبعید کابوسها ‏آشفته‌اش می‌کنند و بعدها آن چیزهائی که هیچ نامی و نشانی ندارند. ‏

در همان دفتر شعر ( در جاده‌های بن بست) آمده‌است:‏

دور از خاک و ریشه / به هر‌سو می‌وزم / چون آخرین برگ پائیزی ‏‏/ آویزان باد / ‏

‏(فرامرز پور نو روز)‏

مجید میرزائی نیز شاعری از همین نسل است، آرمانخواه و مبارز. ‏زندان، شکنجه و تبعید را تجربه کرده و در بدرقة «درناها و گُلها»، اشکها ‏ریخته است. در شعر او اگر چه مانند شعر عیدی نعمتی، حسرت، اندوه و ‏شور عشقی به یادگار مانده از پار و پیرار مانند شعلة لرزانی در‌ این شب ‏تاریک و سرد تبعید سو سو می زند، ولی امید، امید جای ویژه ای دارد:‏

گیرم سراب بجوشد/ از چشمه سار تو / گیرم شقایقی نکند لب‌تر ‏‏/ از جویبار تو / گیرم ... / اما، / من با تو چقدر لطیف زیسته‌ام / من، بی تو ‏‏/ چه آرزوگر و مشفق گریسته‌ام / من با تو / دنیا را عاشقانه تر نگریسته‌ام / ‏این آیا / برای یک دلِ عاشق / کافی نیست؟/ کافی نیست؟ / ‏

‏( مجید میرزائی)‏

شعر مجید‌میرزائی نیز از حسرت و درد جدائی یاران سرشار است، ‏اندوه عزیزانی که با آنها « در شوره زار وحشت و بیداد/ در زیر گوش قرق ‏

داران/ ترانة عشق و آزادی / می‌خوانده است./ ‏

در جنگل شگفت‌آور رویاها / با تو، به شکوه سخن می‌گویم / و بی ‏شکیب / دست در آغوش حسرتی بی‌پایان / می‌گریم / ایکاش می‌توانستم ‏‏/ که بگویم: «دیدارمان به قیامت» / ایکاش دوزخی می بود / دوزخی حتا/‏

‏( مجید میرزائی)‏

و باز هم اندوه، دریغ و حسرت! حسرت در شعر مجید میرزائی. ‏جوانی آرمانخواه و مبارز که به گوشه‌ای از این دنیا پرتاب شده و سالهاست ‏که در انزوای تبعید روزها را مکرر می‌کند:‏

باغ جوان جنونم کو؟ / می پرسم / ناباورانه می پرسم / و آوازهای ‏فراموشم را / در خشکسال حافظه می‌جویم / ‏

شاعر مبارزی‌که دور از میدان نبرد با حسرت به گذشته می نگرد، ‏جوانی و جنون از او دور مانده است و به تلخی و درد به واقعیّتی اعتراف ‏می‌کند که همانا «آوازهای خوش فراموش شدة اوست» زمان بیرحمانه ‏گذشته است، مکان و وضعیّت او به ناچار تغییرکرده است‌، آنچه باقی مانده‌ ‏یادها و خاطراتی‌است که در تاریکخانة حافظه به مرور خشکیده‌اند. این ‏‏«دریغ» و حسرت در شعر دیگری و به شکل دیگری بیان می شود. توقف، ‏سکون و تکرار و تکرار که مومیائی تجسم عینی‌آن است که تا قرنها و قرنها ‏دست نخورده باقی خواهد ماند.‏

پروانه ها را / در قاب های مطلا / سنجاق کردیم / گلهای خشک ‏را / در گلدانها چیدیم / و سر خوشانه ژست می گیریم/ در برابر استاد کار ‏ماهر تکرار / که خامشانه و چابکدست/ درکار مومیائی ماست/ ‏

‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ( مجید میرزائی)‏

اگر شعر مجید میرزائی در ‌بالا شامل گروهی می‌شود‌که در تبعید ‏و یا در‌انزوای میهن، به مرور زمان و بسبب تکرار روزهای خالی و یکنواخت ‏مومیائی شده‌اند و یا درحال مومیائی شدن هستند، ولی در شعر حمید‌رضا ‏رحیمی ابعاد و دامنة وسیع تری پیدا می کند. شعر او اگر چه در ظاهر به ‏حدیث نفس شباهت دارد ولی می‌تواند حتا زبان حال آن کارگری باشد که ‏یک عمر، هر روز از بام تا شام پشت ماشین تراشکاری می ایستد و هر روز ‏همان شئی را به همان شکل و اندازه می‌تراشد تا پیر می‌شود. از شما چه ‏پنهان من پیر‌شدن این کارگر را نزدیک ایستگاه دخانیّات تهران به چشم ‏خودم دیدم. درتابستان، آفتاب داغ از شیشة چرک پنجرة سقفی کارگاه بر ‏فرق سر برهنه و طاس او می تابید، مدام عرق می ریخت و روزهای سخت ‏و ملال آور و یکنواخت را تکرار می‌کرد. من سالها پشت فرمان تاکسی، با ‏آرواره های فشرده برهم و اعصاب متشنج «پاریس‌زیبا» را هر روز و هر روز ‏تا مرزهای تهوّع تکرار می‌کردم، ولی شاعر اینهمه را به طنز می سراید: ‏

امروز‎ ‎‏/ سه شنبه است / ديروز هم / سه شنبه بود / فردا هم‎ ‎‏/ ‏سه شنبه است / زندگی اين روزها، انگار / ميان دو آينه ی موازی / به ‏تماشای کسالت من نشسته است / ‏

‏( حمید رضا رحیمی)‏

نعمتی از تکرار به کسالت نمی‌رسد، اعتراض می‌کند، در حقیقت ‏شکست و سکوت و تکرار را نمی پذیرد و به آغازی دوباره می‌اندیشد: ‏

‏... و ما سالهاست / که خود را / در پلة سکوت تکرار می‌کنیم / ‏بگذار / خواب پروانه ها را / از نزدیکی سحر / آغاز کنیم/‏

‏( عیدی نعمتی)‏

و در شعر میرزائی تکرار به زبان دیگری بیان و تصویر می شود:‏

هر روز / یک بار می روی / و یک بار باز می گردی / در ‏جستجوی نان / و این خطوط آمد و شد / می سازد / طرح نهانِ میله های ‏آن قفسی را / که زندگی ش می نامیم / ( مجید میرزائی)‏

این شعر مجید میرزائی مرا به یاد نمایشنامة «حریر و ماهگیر » ‏انداخت که اگر اشتباه نکنم درسالهای 1343 در تالار موزه اجرا شد. در ‏آن نمایش زن و مرد ماهیگیر در تلاش برای ادامه حیات مدام به دور خود ‏تور می‌تنند و تور می تنند و سرانجام در آن چه به دست خویشتن خویش ‏بافته‌اند گرفتار می شوند، در آن قفس پیر می شوند. نگاهی سمبلیک و بد ‏بینانه و بی‌نهایت تلخ به زندگی. با توجّه به سایر اشعار مجید میرزائی این ‏طرز نگاه به زندگی قابل تعمیم نیست، اگرچه انسان او به همان سرنوشت ‏حریر و ماهگیر گرفتار می‌آید و زندگی قفس خود ساختة او می شود، ولی ‏او مانند شعر قبلی اخطار می‌کند، به آن معترض است و این اعتراض در ‏بطن شعر او نهفته است. مجیدمیرزائی نا امید و مأیوس نیست، نه، شاعری ‏است که مانند همة ما آسیبها دیده است و زخمی کهنه در سینه دارد:‏

آیا چگونه باغ نازک رویاها / در زیر این تف توفنده / از تطاول ‏توفان شن / فرو خشکید؟ / ( مجید میرزائی)‏

این پرسش که هُرم حسرت از آن بر می خیزد و به هوا می‌رود در ‏شعر «تانگو در باطلاق» مکرراً تکرار می شود: چرا اینهمه فجایع و مصائب ‏بر سر ما و مردم ما آمد؟ چه شد؟ چرا آواری از خرافه و نکبت بر آرمانهای ‏سرخ و زیبای ما فروریخت، چرا همه چیز ما به غارت رفت. چرا آن حرکت ‏کم نظیر تاریخی مردم ما از مسیر منحرف شد و راه چشمه‌های جوشان ‏امید و آرزوهای نسلی را رو به مرداب کج ‌کردند. واقعاً چرا ما به چنین ‏سرنوشتی دچار شدیم؟ و او خود در چند سطر دورتر جواب می دهد:‏

دردا که زندگانی انسان / اجرای متن موهن و تلخی بود / کز ‏کارگاه ذهن نرون2 / صادر شد / ‏

‏ ( مجید میرزائی)‏

پاسخ مجید میرزائی به پرسشی که طرح می‌کند، پاسخی فلسفی ‏و جبری است به معضلی اجتماعی که می تواند جوابی روشن داشته باشد. ‏وقتی به «نرون» دیوانه اشاره می‌شود ما به یاد «خمینی» می‌افتیم و این ‏یعنی‌در تاریخ دیوانگان سرنوشت بشر را رقم زده‌اند. گیرم این جواب کسی ‏را قانع نمی‌کند، بی‌تردید مجید میرزائی نیز می‌داند‌که تاریخ پیچیده است ‏

و «خمینی» نیز حاصل شرایط، وضعیّت تاریخی و اجتماعی خاصی است. ‏باری، به گمان شاعر می شد که وضع و روزگار ما این طور نشود:‏

می شد / در خار زار فقر و محنت و ماتم / آتش زد / و دشت ها ‏گیاهِ نوازش / رویانید / و با پنجه های تنیده به هم رقصان / می شد بر ‏این زمین کبود / - پوشیده از براده های خنجره ها- / پایکوبی کرد / ‏می‌شد / می شاید / و می‌شود شاید / ‏

‏( مجید میرزائی) ‏

باری اگر چه امید او مشکوک است، ولی هنوز امید است. ‏

شعر میرزائی با همة سلامت، صراحت، صداقت و صمیمیّت اغلب ‏به درازگوئی دچار می‌شود. در«سنگسار» و اشعاری نظیر آن گاه و بیگاه از ‏شعر فاصله می‌گیرد و به بیان دردمندانه و شاعرانة یک فاجعة اجتماعی ‏می‌پردازد. داوری دراین باره دشوار است ولی من احساس کرده‌ام هر زمان ‏شاعری به مضامین اجتماعی و سیاسی روز می پردازد، شعر را فدای پیام و ‏مفهوم و مراد می‌کند: در میخانه ببستند خدایا مپسند / که در خانة تزویر ‏و ریا بگشایند/ شاید این داوری قابل تعمیم نباشد، ولی در اشعاری که من ‏از این‌ چهار شاعر و سایرین خوانده‌ام، کم و بیش به این نتیجه رسیده‌ام. ‏به‌گمانم هر زمان شاعر، هر‌ شاعری در راه هدفی کوتاه مدّت و خاص ابهام ‏و ایهام شاعرانه را کنار می‌گذارد از شعر فاصله می‌گیرد. نمونه دراین زمینه ‏فراوان است و فقط به این چهار شاعر منحصر نمی شود. بماند. ‏

میرزائی در سنگسار، در آخر، با لحن و زبانی رمانتیک می سراید:‏

‏ ... نجوای حیرتی که زیر بارش سنگ / خاموش می شود: / « ‏دستان من / با سنگ دوست نبود / از تازیانه نفرت داشت / دستانم / باغ ‏ظریف نوازش بود / تاک روندة خواهش بود / اندام من جهان شما را ‏می‌آراست / قلبم تمام شما را / عاشق می‌خولست / اما شگفت و درد / در ‏جهان ابلهانه تان / عقوبت بوسه / سنگست و تازیانه و دشنام»‏

‏( مجید میرزائی) ‏

در بالا اشاره کردم که پرداختن به معضلات اجتماعی و فرهنگی ‏در شعر و یا به زبان دیگر، از این مصالح آماده شعر ساختن، مانند راه ‌رفتن ‏روی لبة پرتگاه است و هر دم امکان سقوط وجود دارد. در وجیزة دیگری3 ‏به شاملو اشاره کرده‌ام. آنجا که می‌سراید: «شیر آهنکوه مردا که توئی!» به ‏گمان من اگر ده تا صفت ترکیبی دیگر از اینگونه به آن «مرد» اضافه کند، ‏

حتا یک قدم به جوهر شعر نزدیک نمی‌شود و ناگزیر شعری که در رثای ‏آن «جوانک چریک4» می‌سراید مانند شعر «نازلی سخن نگفت» که به ‏همین منظور در رثای مبارزی دیگر5 سروده است زیبا و‌دلنشین از آب در ‏نمی‌آید. در همین جاهاست‌که آن پرسش نخستین هربار مطرح می‌شود. ‏چرا؟ چرا شاعری در جائی شاعر است و درجای دیگر کیماگر، مدیحه‌سرا، ‏ستایشگر و یا هر چیز دیگری‌که کلامش به‌رغم محکمی و صلابت حلاوتی ‏ندارد و ساختگی به نظر می‌رسد. تصنّع در شعر مانند چالة آبله روی چهرة ‏زیبا خیلی زود به چشم می‌آید و برخواننده اثر منفی می‌گذارد. از شما چه ‏پنهان من این را به تجربه دریافته ام، در این‌ جا از مجید میرزائی مثال ‏می‌آورم، این شعر او را با هم می خوانیم:‏

برف می نوشد / در معابر توفان / لاله ای که پیشاهنگام / به آواز ‏سینه سرخی / جستجوگر جفت / چشم گشوده بود / تمنّای آفتاب را /‏

‏(مجید میرزائی)‏

در مه مرطوب / سنجاقک سرخی / بر ساقه‌ی علفی لرزان / خواب ‏بهار و سنبله و آفتاب می بیند / ‏

‏(مجید میرزائی)‏

در تابستان سال 2011 در بخش یادداشت هایم نوشته ام:‏

‏« امروز «آوازهای دشت ققنوسان» و «تانگو در باطلاق» را در‎ ‎یک نشست و با رغبت تمام خواندم. اغلب شعرهای شاعران روزگار ‌ما و به ‏ویژه آنهائی که در مهاجرت و دور از میهن سروده شده‌اند چندان چنگی ‏به دل نمی‌زنند و از ‌چند اشتثناء که بگذریم کار چشمگیری در این زمینه ‏انجام نگرفته است و من به ندرت می‌توانم شعری را در روزنامة انترنتی و ‏یا مجله‌ای تا به آخر بخوانم. گیرم سادگی، شفافیّت، صداقت، انسانیّت و ‏صمیمیتی‌که در کلام و شعر مجید میرزائی بود مرا بدون خستگی تا به ‏آخر برد و در همان آغاز راه احساس کردم با انسانی زلال و شریف سر و ‏کار دارم که با شعرش یگانه است. شاعری که بر خلاف موج بازها و اهل ‏تصنع و تظاهر، معاصر است و از انسان زمانه‌ای سخن می‌گوید که من کم ‏و بیش آواز حزین او را می‌شناسم...»‏

‏ سه سال از تاریخ این یادداشت ‌می گذرد و من هنوز بر این باورم ‏که مجید میرزائی شعرهای بکر و زبیا و کم نظیر بسیار دارد، ولی همو ‏گاهی واژه هائی به کار می برد و ترکیب هائی می سازد که مانند همان « ‏شیر آهنکوه مردا که توئی» از بار عاطفی تهی هستد:‏

شب از لهیب فاجعه سنگین بود / کنار نعش رفیقان / شب ‏شکست، شب ماتم / شب عروسی غم / ‏

‏ (مجید میرزائی)‏

از این‌ گونه ترکیبها چند سطر مانند منبّت کار و صنعتکاری کنار ‏هم می چیند، ولی در صفحة بعد دوباره شاعر صمیمی ما ظاهر می‌شود:‏

تو آمدی، شب من بوی یاس گرفت / مرا تو آشتی دادی / به ‏رقص چلچله ها در باد / به شوق کودکانه دویدن / به جستجوی عطر گل ‏زندگی - چو پروانه.../ ‏

‏(مجید میرزائی)‏

اگر چه میرزائی با مداخله دیگران در شعر و سانسور مخالف است ‏‏( شاید اشارة او به سانسور حکومتی است) ولی ویراستاری شعر در دنیا و ‏نزد اهل شعر و ادب بی‌سابقه نیست. شاید اگر عیدی‌نعمتی و یا حمیدرضا ‏رحیمی به جای او بودند سطرهائی از شعر «بدرود» را حذف می‌کردند و ‏به‌گمان من نیز لطمه‌ای به آن نمی‌خورد. گیرم من با میرزائی همداستانم، ‏می‌دانم که قیچی کردن اغلب با درد همراه‌است، ولی گاهی بیماری را شفا ‏می دهد. شاعر ما بعدها انگار خود به خود به این آگاهی می‌رسد: ‏

باید که یاد بگیری / ترانة بدرود را /‏

لانه از چه می سازی / برای غازهای مهاجر؟ / ‏

‏(مجید میرزائی)‏

دیار این شاعران «دیاری» آشناست و من از آن‌گذر‌‌کرده‌ام و شاید ‏به همین خاطر رمز و راز، اشاره‌ها و کنایه‌های آنها ‌را به سادگی می‌فهمم و ‏راهم را در اقلیم آنها گم نمی‌کنم. من به دوره و نسلی تعلق دارم که اهل ‏هنر به زبان کنائی، استعاری، تمثیلی و رازگونه از «شب»، «سحر»، «گل ‏سرخ» و «بانگ خروس» و سایر استعاره‌ها و نشانه‌ها که خبر از «انقلاب» ‏و تغییرات بنیادی جامعه می داد، دم می‌زدند و در زندانی به بزرگی ایران ‏و در زمان حکومت پلیسی شاه، هراس ساواک و شکنجه و زندان و ندامت، ‏چشم به راه آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی بودند. انقلاب رخ داد و ‏مانند انقلاب مشروطه به نفع سرمایه داران و ملاهای تازه به دوران رسیده ‏مصادر شد. این شعر انگار در سوگ این فاجعة ملی سروده شده است:‏

شبنم نبود آن چه که دیدی / بر برگ یاسمن / اشک فرشتگان ‏بود / بانگ خروس نبود آن چه شنیدی / در گرگ و میش، کهنه دری ‏چوبین / با ناله‌ای دراز و نفسگیر / بر برهّ‌‌ها / راهی به سوی مسلخ و ساتور ‏می‌گشود/ ‏

‏(مجید میرزائی)‏

در یک کلام انقلاب و آنهمه آرزو و آرمان انگار خطای باصره بود. ‏انقلاب کهنه دری چوبین بود که در گرگ و میش سحر برای برّه ها راهی ‏به مسلخ و ساتور می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشود. گیرم همة آنانی که به مسلخ رهنمون شدند و ‏به ساتور حکومت اسلامی گردن گذاشتند، شاید به نجابت و معصومیّت برّه ‏بودند، ولی « برّه » نبودند و آگاهانه انتخاب‌کردند. در شعر دیگری، فریب، ‏ناآگاهی و عدم شناخت نسلی را به کنایه بازگو می‌کند که در شب، تمساح ‏پیر را به جای قایق نجات گرفته‌، سر از جزیره تمساحان در آورده‌اند و به ‏کام مرگ و نابودی رفته اند. تعبیری از (خمینی) و شکست انقلاب:‏

شب را تمام / بر تالابی تيره / آويخته به کُنده‏‌ی چوبی / با ‏دست‏های کرخت / پارو زديم / در جستجوی تنگه‏‌ی نيلوفران / که ره به ‏سوی شرق روشن و اقيانوس / می‏برد. / با اولين درخشش ستاره‏‌ی قطبی / ‏چشمان‏مان دريده به وحشت / دريافت / که چوب پاره‏‌ی ما، خود / تمساح ‏سال‏خورد مخوفی بود / که راه‏‌جويان را / سوی ضيافت جزيره‏‌ی تمساحان ‏‏/ می‏برد / (مجید میرزائی)‏

منظور مشغلة ذهنی‌ شاعر تبعیدی‌است، آینده‌ای پیش روی او ‏نیست، روزها مکرر می شوند و گذشته او را رها نمی کند. چرا؟ چون همة ‏آرزوها، آرمانها و زندگی‌اش به تاراج رفته و در «گذشته» جا مانده است. ‏ابعاد این فاجعه چنان عظیم و سهمگین‌است و زخمهای جان چنان عمیق ‏که شاعر تبعیدی، رحیمی، در شعری به نام «پیمان» می سراید:‏

زبانم، بریده / قلمم / شکسته باد / پر و بال زخمی اندیشه هام / ‏در این گسترة غم انگیز و خوفناک / بسته باد / اگر در بند بند گفتارم / ‏حدیث خونین مرگهای شبانه نرود / روزگارم، تلخ / چشمانم چشمه سار / ‏ناگوار بر من این بهاران باد / دلم، پاره پاره / - تنم - / طعمة لاشخواران ‏باد بیابان باد / اگر شعرم / به قلب پلید ضحاک زمانه / نشانه نرود / ‏

‏(حمید رضا رحیمی) ‏

و در شعر از انقلاب بهمن که می توانست سرنوشتی مردمی را از ‏بیخ و بن تغییر دهد، با حسرت چنین یاد می کند:‏

شعر آخر را هیچ کس / نسروده است .../ بهمنی که دیروز / آنگونه ‏

هولناک می غلتید / می توانست نقطه ای باشد / بر پایان این فصل مرگ / ‏و پرنده ای که دیشب / پر به خون خویشتن شست، می توانست / آخرین ‏قتل جهان باشد / شعر آخر ر ا هنوز / هیچ کس / نسروده است / کسی چه ‏می داند / شاید روزی برسد که فقط / گلوگاه سیب را ِبدَرند / و فجیع ‏ترین جنایت / برگرفتن پوست باشد / از خیاری سبز / ‏

‏(حمید رضا رحیمی) ‏

‏ بعد از سی سال و اندی عیدی نعمتی نیز چنین می سراید:‏

تا خون به رکاب اسب « آقا»یِ شما برسد / سی سال و اندی و ‏چند روز است / که از بهشت رستگاری شما گریخته ایم / می‌گریزیم / باد ‏‏/ خنج می‌کشید به تن هوا / خیابانها گلگون می‌شدند / در هق هق آنهمه ‏شاخه‌های شکسته و / انبوه میوه های له شده / فرصت گریز می‌گریخت از ‏گامهای ‌وقت/ عقربه‌ها بر مدار آتش می‌چرخیدند/ ما از مرگ می‌گریختیم/ ‏

و حالا ‏

رو به روی بادها می‌ایستم و / گریه می‌کنم / برای تمام‌کشتیهائی ‏که به ساحل نرسیدند / برای تمام قطارهائی که از ریل خارج شدند / برای ‏پلهای شکسته / کبوتران خسته / برای پاره پاره های خودم / که بر جوبة ‏دار شما ماند / تا ما از مرز جنون شما بگذریم / گریه می‌کنم / برای ‏چهره‌ها و خاطره ها / برای صمیّمیتهای غارت شده / برای تو / ‏

‏/ مگر می شود تو را دوست داشت و / گریه نکرد. /‏

‏( عیدی نعمتی) ‏

این شعر مرثیه‌ای برای ‌‌ایران، انقلاب و فاجعة نسل ماست. عیدی ‏وقتی می‌سراید برای پاره پاره‌های خودم (وجودم) که بر چوبه‌های دار شما ‏ماند، زبانحال همة تبعیدیانی می‌شود که در چهار گوشة دنیا پراکنده اند و ‏اگر چه از کام مرگ گریخته‌اند، ولی «جان به سلامت نبرده اند.» نه، جان ‏آنها بر چوبه‌های دار، در‌کنار جنازة آن عزیزان جا مانده است. چرا؟ چرا که ‏آنها پاره‌های تن شاعر، پاره‌های تن ما بودند. همینجاست که ما با شاعر، با ‏شعر و تاریخ یگانه می‌شویم رو به بادها می‌ایستیم و با شاعر‌گریه می‌کنیم. ‏کدام روز بوده است که با شنیدن خبری از ایران و یا تماشای تصویری با ‏بغضی در گلو، با خشم، با انده و یا با حسرت به دور خویش نچرخیده‌ایم؟ ‏

مگر می شود تو را دوست داشت و / گریه نکرد؟

عیدی نعمتی و سایرین، اگر چه «هم نسل» احمد شاملو نیستند، ‏ولی با او معاصرند و هر کدام به نوعی از او تأثیر گرفته‌اند. شاملو به عنوان ‏شاعری اجتماعی، سیاسی و جانبدار شناخته شده‌است، انسان در شعر او ‏جایگاهی والا دارد و در زمانة ما کمتر شاعری‌است که مانند احمد شاملو ‏به کلام احاطه‌ داشته باشد و رنج و عشق و زندگی‌را به زیبائی او بسراید. ‏شاملو اگرچه شاعر دردمندی‌است ولی هرگز در شعر نمی نالد، لحن و زبان ‏او عاطفی و احساساتی نیست، با اینهمه شعر او تا ژرفاهای روح آدمی نفوذ ‏می‌کند. نه، منظورم مقایسه نیست، اشاره‌ام به لحن و زبان شاعر تبعیدی ‏است که خواه ناخواه، غم غربت، تنهائی، دلتنگی و بیگانگی آن‌را محزون ‏می‌کند. پاره‌ای از شعری که در زیر می‌آید گوشة دیگری از روزگار انسان ‏‏‌تبعیدی را روشن می‌کند ‌و با طنز، شکوه و لحنی دلپذیر در شعری به نام ‏‏«نامه» خطاب به عزیزی و یا در جواب عزیزی می سراید:‏

نه جانِ دل / نه عزیز / آن نیز / این چنین نبوده است / من اینجا ‏هر گز / اعدام نشده ام / اینجا / همیشه مرا اینگونه / به چوب رختی ‏می‌آویزند./ ... سلامی گرم دارم / به آنانی که / می میرند و باز / جوانه ‏می زنند ... ( حمید رضا رحیمی) ‏

شکنندگی، نازک خیالی، طنز و ظرافت مینیاتوری در‌ شعر حمید ‏رضا رحیمی به اوج خود می رسد. شعر او به قول قدیمی ها سهل و ممتنع ‏است. شعر حمید‌رضا رحیمی روی لبة تیغ راه می‌رود، خطر لغزش همیشه ‏زیر پای او وجود دارد، ولی شاعر ما همیشه با مهارت به سلامت می گذرد. ‏شعر او سرخوش، بازیگوش و با اینهمه همیشه از اندوه، دل شکستگی و ‏حزنی دلپذیر سرشار است.‏

زبانه‌ای / شعله‌ای / کبریتی دست کم / من در چند قدمی / آواز ‏زیبائی را دیدم / که یخ زده بود / بر منقار پرنده ای /‏

‏( حمید رضا رحیمی)‏

سعدی نزدیک به هفت قرن پیش به درستی گفته است:‏

بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند.‏

انگار آدمها هر چقدر به آدمیّت نزدیک تر می شوند، بیشتر به هم ‏شباهت پیدا می کنند. این آدمها که گوهری یگانه دارند اگر شاعر باشند و ‏در موقعیّت مشابهی ( تبعید) قرار بگیرند، مانند آواز خوانی، هر کدام همان ‏ترانه‌‌ها را (اضطراب، دلتنگی، تنهائی‌، بیگانگی، اندوه و...) منتها در دستگاه ‏متفاوتی می‌خوانند و یا مانند آن قطعة موسیقی ‌است‌که هر نوازندة پیانو ‏آن را به سبک خودش می‌نوازد: ‏

دلتنگی و اندوه در شعر حمید رضا رحیمی ‏

سنگینی می کند این روزها / چیزی / بر اندام شیشه ای قلبم / ‏مثل دریا / که روی ستون فقرات ماهی ست / ‏

و یا در شعر «تکذیب» او:‏

اینکه بر گونه ام می‌غلتد را/ می گوئید؟ / سوء تفاهمی ست بی ‏شک / و این صدای مهیب / چیزی نبود / جز دیوار صوتی / که از خنده ‏هایِ من / شکست / ... راه می رفتم / چند سطری / زیر آسمان همیشه ‏ابری این شهر ...‏

دلتنگی و اندوه در شعر فرامرز پور نو روز: ‏

در خود مچاله می شوم / تا درد عبور کند / از کوچة باریک ‏دلتنگی / و یا ... اکنون که هیچ تصویری / در غبار آینه پیدا نیست / به ‏تو، به فاصله، به کلبه می اندیشم / به شمع نیفروخته / کاش می شد / از ‏دلتنگی / عکسی گرفت / ‏

دلتنگی و اندوه در شعر عیدی نعمتی:‏

علف ها / زیر باران / عاشقانه می رقصند / در این سپیدة بهاری / ‏و راه در کمرکش یاد / با سوز / از سینة ما می گذرد/ ‏

‏ و یا ...‏

این همه برف / و اثری از رد پائی نیست / حوالی احساس ما / ‏پرنده ای پر نمی زند / ‏

دلتنگی، سرگشتگی، حسرت، تنهائی و تبعید در شعر میرزائی:‏

‏/ دوباره در کنار تو خواهم بود / کنار هفت سین و بوسه و نجوا / ‏کنار عطر توأمان سنبل و اسپند / کنار بوی کلوچه / کنار بخشش دست ‏بزرگ تهی / که دست های ترک خورده / میان موهای نقره ام بدوانی / و ‏زیر لب بسرائی / : « چه برف سنگینی» / ... کدام عید / دوباره در کنار تو ‏خواهم بود / کنار برق سّکه‌ی شادی / کنار جامه‌ی نو، آرزوی نو، ترانه‌ی نو ‏‏/ که جای خواهران و برادران گمشده ام / هزار شمع بیفروزیم / و ماهیان ‏کوچک دلتنگ را / به آب رودهای زلال بسپاریم / و شادمانه بخوانیم / و ‏عاشقانه برقصیم ... کدام عید / دوباره در کنار تو خواهم بود؟ / ‏

از آلبرت انیشتن نقل می‌کنند که «انسان‎ ‎جزئی‌ است از یک کل‌ ‏که ما آن را (عالم) می‌نامیم. جزئی که محدود به زمان و فضا است.‏‎ ‎او خود ‏افکار و احساساتش‌ را به عنوان چیزی جدای از بقیة عالم‏‎ ‎تجربه می‌کند. ‏که می‌توان آن را نوعی خطای باصره در خود آگاهی‌اش دانست.‏‎ ‎این‎ ‎خطا ‏برای ما نوعی زنداناست که ما را به امیال شخصی و ابراز عواطف نسبت ‏به‎ ‎چند نفری که از همه به ما نزدیکترند محدود می‌کند. وظیفه دشوار ما ‏باید‎ ‎این باشد که خود را از این زندان نجات دهیم و دایره عواطف خود را ‏گسترش‎ ‎دهیم تا همه موجودات زنده و سراسر طبیعت را با تمام زیبایی - ‏هایش در بر گیرد‎ .‎هیچ کس قادر نیست کاملاً به این هدف دست یابد اما ‏تلاش برای نیل به آن خود‎ ‎بخشی از روند آزادی و شالوده ای برای امنیت ‏درونیاست...»‏

شاعر آیا در این راه قدم بر نمی‌دارد؟

‏ ‏

‏ حسین دولت آبادی

‏ ژوئن 2014 میلادی‏

‏ خرداد 1393 خورشیدی‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

‏■ زیر نویسها

‏۱- تا آنجا که من بیاد دارم مردم روستاهای دور دست سبزوار به دوست می‌گفتند: ‏‏«آشنا»، گیرم در اینجا، واژة «آشنا» به معنای متعارف و بومی آن با هم آمده است.‏
‏۲ - نرون قیصر دیوانة رم که بخش‌هایی از‎ ‎شهر رم را آتش زد‏‎ ‎
‏۳- نگاه سیّاره، مقاله‌ای در بارة زندگی و آثار حسن حسام
www.dowlatabadi.net
۴- اگر اشتباه نکنم محس رضائی از مجاهدین خلق بود که اعدام شد.‏
‏۵- وارطان سالاخانیان‎ ‎از اعضای حزب توده در زمان شاه که زیر شکنجه جان سپرد

‏*‏

‏ حمید رضا رحیمی
‎شاعر- نویسنده- پژوهشگر، طنزپرداز‏‎ ‎‏ و خوشنویس.‏
حمیدرضا رحیمی در کرمانشاه به دنیا آمد. از سنین پایین کودکی به ‏حوزه هنر و ادبیات پا گذاشت. شعر کلاسیک، خوشنویسی و موسیقی عرصه فعالیت ‏او شد و رادیو و تلویزیون زادگاهش از او بهره جست.‏
در رشته خوشنویسی در فرهنگ و هنر و انجمن خوشنویسان فعالیت خود ‏را تا دریافت درجه‏ی ممتاز از اساتید این هنر ملی ادامه داد.‏
در عرصه ی ادبیات، او از استاد بهزاد و دکتر ذبیح الله صفا، سود جست .‏
آثارحمیدرضا رحیمی مرتب در متبوعات آن زمان منتشر می‏شد.‏
 نخستین مجموعه‏ی شعرش در سال 1350 در تهران منتشر شد . او در ‏سال هزار و سیصد و شصت و پنج ایران را ترک کرد اما نشر آثارش در اروپا و ‏آمریکا در عرصه‏های گوناگون ادامه یافت.‏
فهرست آثار حمیدرضا رحیمی:‏

۱- لحظه ها صادق اند (شعر) ایران – تهران‏
۲- فضای خالی مسدود (شعر) ایران – تهران‏
۳- فانوسی در باد (شعر) ایران – تهران‏
۴- از دور دست تبعید (شعر) آلمان- هامبورگ‏
۵- زمزمه های دیواری (شعر) آلمان – هامبورگ‏
۶- یلدا (شعر،فارسی آلمانی) آلمان – هیلدس هایم‏
۷- رگبار در آفتاب (شعر) آلمان – زاربروکن‏
۸- یکربع به ویرانی (شعر) آلمان – زاربروکن‏
۹- دقایق سنگی (شعر) سوئد
۱۰- امتداد تنهائی (شعر) آلمان – هامبورگ‏
۱۱- فکر گمشده (شعر) آمریکا -لس آنجلس
۱۲- یک تکه از زمان (شعر) آمریکا- لس آنجلس‏
۱۳- بوی گمنام خاک خیس، (شعر) سی دی +موسیقی
۱۴ – لبخند قدیمی(ترانه، آهنگ و تنظیم پرویز قدر خانی – اجرا بتی) ‏
۱۵ – زورق کاغذی (ترانه، آهنگ و تنظیم پرویز قدر خانی – اجرا بتی) ا
۱۶- بازتاب (ترانه، آهنگ و تنظیم حمید نجفی- اجرا عقیلی- شیفته ) ‏
۱۷- پیمان (ترانه، آهنگ و تنظیم وصدا حمید نجفی-همنوائی آیدا) آلمان- ‏
۱۸ - بفرموده (ترانه، بر اساس شعر بخشنامه آهنگ و تنظیم و اجرا گروه ‏موسیقی زیر زمینی جوانان- ایران)‏
۱۹ - برگردان و نشر شعر ها به آلمانی
۲۰- برگردان و نشر شعر ها به سوئدی
۲۱- برگردان و نشر شعر ها به انگلیسی
۲۲ – دریافت دو جایزه از انجمن بین المللی شعر
۲۳- یادی از فرخی یزدی (پژوهش – نقد و بررسی) آلمان- فرانکفورت‏
۲۴- سر ِسطر (مجموعه مقالات – نقد و نظر) آمریکا – لس آنجلس‏
۲۵- کلمات قصار سعدی(خوشنویسی- به گزینش جواهری وجدی) – ‏ایران- تهران‏
۲۶- نمایشگاههای خوشنویسی ( اروپا و آمریکا)‏
۲۷- تنفس ممنوع (طنز سیاسی) آمریکا- چ 1 دهخدا‏
۲۸- تنفس ممنوع (طنز سیاسی) آمریکا – چ 2 آفاق نو‏
۲۹- کوتاه و شیرین ( مجموعه ی نمایشنامه های تلویزیونی طنز سیاسی
۳۰- شبکه ی صفردر غربت مجموعه ی نمایشنامه های طنز سیاسی-‏آلمان (تأتر)- آمریکا (تلویزیون)‏
۳۱ – نمایشنامه های رادیوئی (رادیو 670 آمریکا/ بی بی سی انگلیس)‏
۳۲ – چاپ دهها شعر، مقاله ، پژوهش – نقد و بررسی و طنز سیاسی در ‏نشریات برونمرزی
چاپ آمریکا- کانادا- اروپا- کشورهای اسکاندیناوی‏
برای ملاحظه ی سایر آثار این هنرمند، به پایگاه اینترنتی وی ” هزل ‏داتکام ” مراجعه فرمائید .‏

*‏

معرفی عیدی نعمتی به قلم خودش: ‏
متولد‎ ‎آغاجاری، (خوزستان)‏‎ ‎هستم.‏‎ ‎قد‎ ‎کشیده در یک خانواده ‏کارگری.‏‎ ‎نوشتن‎ ‎را از روزنامه دیواری دبیرستان آغاز‎ ‎کردم.‏‎ ‎درگچساران‎ ‎با ‏عزیزانم مجید‎ ‎خرمی‎ ‎و‎ ‎سیاوش‎ ‎میرزاده، دستنوشته های خود را رزق ‏یکدیگر‎ ‎می کردیم و در فضایی که بوی نفت و بابونه‎ ‎می داد دنیا را نظاره ‏می کردیم.‏‎ ‎وقتی‎ ‎سید علی صالحی عزیز برای گرفتن جایزه‎ ‎فروغ به ‏تهران می رفت ، مدتها بود که‎ ‎ما‎ ‎سر بر بالش سیاست گذاشته بودیم و ‏خوابها که همه آشفته.‏‎ ‎این‎ ‎آشفتگی تا هم اکنون نیز ادامه دارد.‏‎ ‎از‎ ‎آن جا ‏که در جوامع استبدادی دیوار چینی‎ ‎مرز هنر و ادبیات را از سیاست جدا ‏نمی کند، چند سالی به قول به آذین دختر رعیت،مهمان آقایان بودم.‏‎ ‎آن‎ ‎گاه که روی موج صدای مردم به ساحل زندگی‎ ‎باز آمدم، هنوز عرق ها ‏خشک نشده آوار ه‎ ‎دنیا شدم.‏‎ ‎تمام‎ ‎این سال ها شعر همدم من در گذر از ‏چم و خم‏‎ ‎روزگار بوده است.‏‎ ‎اگر‎ ‎تاریخ از رخدادها فاصله می گیرد تا آن‎ ‎را باز گو کند، هنر و ادبیات از درون با‎ ‎هستی وگذران آدمی سر وکار دارد ‏و پاره‎ ‎ای اوقات نیز در مقام پیشگو سرنوشت انسان‎ ‎را روایت میکند و ‏شعر نزدیکترین و درونی‎ ‎ترین روایتگر آدمی است.‏‎ ‎سیاست‎ ‎عارضه ای بر ‏هستی انسان وگذرا و هنر‎ ‎و ادبیات همزاد و همذات وهمراه انسان‎ ‎وپایدار ‏تا نشان آدمی بر این سیاره مقدس‎ ‎باقیست.‏‎ ‎چیز‎ ‎زیادی از‎ ‎این نوشته ‏برای بیوگرافی ادبی‎ ‎دستگیرت نخواهد شد.‏‎ ‎خواستم‎ ‎بگویم از کجا می آیم‎ ‎جهت‎ ‎اطلاع عرض می کنم که در باره کتاب:‏‎ ‎چقدر‎ ‎سوراخ روی این دیوار ‏است و صمیمیت های‎ ‎غارت شده، نقدگونه ای به قلم آقای عزت‎ ‎مصلی‌نژاد‎ ‎در نشریه‎ ‎شهروند‎ ‎چاپ تورنتو‎ ‎و‎ ‎نوشته‌ای دیگر به قلم آقای ‏فرامرز پور‎ ‎نوروز شاعر وداستان نویس در‎ ‎نشریه فرهنگ‎ ‎چاپ ونکور و ‏همچنین مطلبی به قلم آقای‎ ‎محمود صفریان قصه نویس درسایت گذرگاه‎ ‎آمده است

*
‏ معرفی مجید میرزایی به قلم خودش‎:‎

در سال 1341 در یکی از روستاهای شمال ایران زاده شدم. سرودن را از ‏‏۱۵ ‎سالگی با آزمودن در سبک‌های کلاسیک و نو آغاز کردم. حضور در بطن ‏چالش‌های‎ ‎آرمان خواهانه سال‌های 57 و پس از آن، ذهن و زبان شعر مرا با رنج و ‏شور و‎ ‎امید در هم سرشت. هنوز از دبیرستان فارغ‌التحصیل نشده بودم که سر از‎ ‎‎"‎دانشگاه‌های جمهوری اسلامی" در آوردم! سرودن زندگی و نجواهای آنان که هیچ‎ ‎گاه از آن تونل بی‌انتهای وحشت و مرگ بیرون نیامدند، حماسه‌ها، اشک‌هاشان و‎ ‎رویاهاشان، بخشی گریزناپذیر از کارنامه ادبی من است. تا کنون از من 3 دفتر‏‎ ‎شعر ‏با نام‌های‎ ‎خون‎ ‎و‎ ‎خاکستر‎ ( 2000‎، آلمان، نشر بیدار)؛ آوازهای دشت ققنوسان ‏‏(۲۰۰۰، آلمان، نشر بیدار) و تانگو در باتلاق (۲۰۱۱، سیاتل، آمریکا‎) ‎منتشر شده ‏است. کارهایم در برخی از نشریات داخل و خارج از ایران چاپ شده‌اند

 *‏

 معرفی فرامرز پور نوروز به قلم خودش:‏

فرامرز پورنوروز متولد ۱۳۳۲ و حدود ۲۵ سال است که در ونکوور- کانادا ‏رندگی می کند. از او دو مجموعه شعر با نام های‎ ‎‏«در جستجوی شقایق»‏‎ ‎و «در‎ ‎جاده های های بن بست» و نیز سه مجموعه داستان با نام های«‏‎ ‎سالهای سخت» و ‏‏«کاش کسی هم مرا نجات می داد» و «مرگِ دانای کل» و «بازترین پنجره» گرد ‏آوری، مجموعه داستان از نویسندگان خارج کشور و «از قعر درّه تا روز اوّل ‏عشق» مصاحبه با محمد محمد علی، به چاپ رسیده است‎.‎

فرامرز پورنوروز‎ ‎در مدت اقامت خود در ونکوور با نشریات مختلف خارج ‏کشور، بخصوص شهروند‎ ‎ونکوور و فرهنگ بی سی همکاری کرده است. او هشت ‏سالی می شود که مسول صفحات‎ ‎شعر و داستان مجله ‏‎.‎فرهنگِ بی سی است

پورنو روز در سال ۲۰۱۱ برندة جایزة اوّل تیرگان شده است. ‏