فصلی از رمان « کبودان»‏

لنج ناخدا عبيد مانند لاك پشت پيري كند و تنبل بر سينة دريا ‏مي‌لغزيد و آرام آرام پيش مي رفت. دريا به صافي و زلالي آسمان بود و ‏آفتاب و هوا ملايم بود و رخوت انگيز. تراب كنار جاشويي كه سّكان را ‏چسبيده بود نشسته بود و مي‌خواست او را به حرف بياورد. راهي مي‌جست ‏كه به زندگي آنها داخل شود. نمي‌خواست او را به چشم غريبه‌يي و يا ‏مولاي خودشان نگاه كنند. خوش نداشت او و چدني ساز را به يك چوب ‏برانند. از نگاه هاي زير جلي جاشوها ناراحت بود. بايد به آنها مي‌فهماند كه ‏مقامي نيست و فرقش با عمله ها فقط همان پيرهن سفيد و شلوار مخمل ‏کبریتی است. ولي عبدالحميد دُم به تله نمي‌داد. از او مي‌رميد. انگار عادت ‏كرده بود كه از مردمي كه سر و لباسی دارند واهمه كند. چشم بزند. بوي ‏غريب به دماغش خورده بود. نمي‌توانست و نبايد به اينجور آدمها اخت ‏شود. طي سالها دريافته بود كه مهر و محبّت ظاهری و خندة اين قماش ‏مردم بی طمع نبود. تراب در همه جا، اين واكنش را ديده بود و برايش ‏چندان نامأنوس نبود. دير يا زود با او خو مي‌كردند.‏

لنج ناخدا عبيد مانند لاك پشت پيري كند و تنبل بر سينة دريا ‏مي‌لغزيد و آرام آرام پيش مي رفت. دريا به صافي و زلالي آسمان بود و ‏آفتاب و هوا ملايم بود و رخوت انگيز. تراب كنار جاشويي كه سّكان را ‏چسبيده بود نشسته بود و مي‌خواست او را به حرف بياورد. راهي مي‌جست ‏كه به زندگي آنها داخل شود. نمي‌خواست او را به چشم غريبه‌يي و يا ‏مولاي خودشان نگاه كنند. خوش نداشت او و چدني ساز را به يك چوب ‏برانند. از نگاه هاي زير جلي جاشوها ناراحت بود. بايد به آنها مي‌فهماند كه ‏مقامي نيست و فرقش با عمله ها فقط همان پيرهن سفيد و شلوار مخمل ‏کبریتی است. ولي عبدالحميد دُم به تله نمي‌داد. از او مي‌رميد. انگار عادت ‏كرده بود كه از مردمي كه سر و لباسی دارند واهمه كند. چشم بزند. بوي ‏غريب به دماغش خورده بود. نمي‌توانست و نبايد به اينجور آدمها اخت ‏شود. طي سالها دريافته بود كه مهر و محبّت ظاهری و خندة اين قماش ‏مردم بی طمع نبود. تراب در همه جا، اين واكنش را ديده بود و برايش ‏چندان نامأنوس نبود. دير يا زود با او خو مي‌كردند.‏

‏- چه آبي، آدم هوس مي‌كنه شيرجه بره تو دريا!‏

جاشو اخمهايش را درهم كشيد، انگار دواي تلخي قورت مي‌داد، ‏گويا به اين كار موافق نبود:‏

‏- سرد ... خيلي سرد!‏

ميانه مردي بود كه از ستم آفتاب و دريا بسيار زود درهم ريخته ‏بود و پير مي‌نمود. چشمهايش آب مروارید آورده بود خوب نمي‌ديد. لب ‏بالايش كوتاه مانده بود. لب پايين از بي حالي ول بود و دندانهاي گزارش ‏سياهزرد و بدنما بيرون افتاده بود. سيب گلويش مي‌خواست پوست نازك ‏گردنش را پاره كند. مثل نسناس خسته‌يي چمباتمه زده بود و سّكان را ‏مانند چوب قپّان دو دستي چسبيده بود، همراه لرزش لنج همة بدنش ‏مي‌جنبيد، ريشه هاي چفيه‌اش جلو چشمهايش تكان تكان مي‌خورد و ‏چشم از دريا بر نمي‌داشت.‏

غير از او، چهار جاشوي ديگر هم بودند: مرد چهارشانه، زمخت و ‏تو پُري كه با طناب و سرب عمق آب را اندازه مي‌گرفت، برادر ناخدا عبيد ‏بود. آشپز،‌ جره‌يي لاغر و دوك مانند بود كه نگاهش به صافي و بي گناهي ‏نگاه برّه مي‌مانست. تركه، يك لا، زردنبو و آرام بود و توي دست و بال آنها ‏مي‌پلكيد و براي ناخدا و چدني سازگه‌گاه چاي شكري مي‌آورد. اجاق را ‏گيرا مي‌كرد، نان ساجي مي‌پخت و چون بي كار مي‌شد به خن فرو ‏مي‌رفت تا به موتورچي كمك كند.‏

موتورچي، جوانكي سياهسوخته، فرز، اخمو و بسيار زيرك بود. ‏كار به كار كسي نداشت. از خن بالا نمي‌آمد، گاهي كه ناخدا با او كاري ‏داشت، سرش را از دريچه خن بيرون مي‌آورد، دستور را مي‌گرفت و دوباره ‏مثل موش كور به سوراخش فرو مي‌رفت.‏

دستيار موتورچي، قامت بلند و استخواني داشت. پوست سفيد و ‏بي خونش به استخوان دراز صورتش چسبيده بود. قيافه‌اش مثل پوزة ‏اسب سفيدي بود. دماغش تيغ كشيده بود و نگاهي ساده و احمقانه داشت ‏و ناخوش احوال به نظر مي‌رسيد و كمي گيج بود و سري به حرف نداشت ‏و دور اجاق كه حلقه مي‌زدند، اغلب خاموش بود.‏

تا به جزيزة قِشم برسند. تراب قاطي شد و از آنها خيلي حرفها در ‏آورد. در تمام مدتي كه چدني ساز زير سايه خوابيده بود، به همة سوراخ و ‏سنبه هاي لنج سرك كشيد، توي خن با موتورچي چاي خورد و سر به ‏سرش گذاشت. روي عرشه دور اجاق با آشپز نان ساجي پخت و برايش از ‏پايتخت و نانواييهايش حرف زد. قليان كشيد و گوش به وراجيهايشان داد ‏و يك دم سكان را از عبدالحميد گرفت و گذاشت سيگاري دود كند. روي ‏جايگاه، كنار ناخدا عبيد نشست و از دريا و جزيره پرسيد و خيلي چيزها ‏برايش روشن شد.‏

‏- ارباب، با خواست خدا به جزيره كه رسيديم، سهم خودم را ‏ميدهم به ذكريا. ‏

ناخدا خودش را باخته بود و دل پُري داشت. لنج را با ذكريا، ‏داماد عمه‌اش شريك بود، كار پر دردسري داشت. وقتي باري را به مقصد ‏مي‌رساند، بايد خرج موتور و تعميرات را بر مي‌داشت و باقي را نصف ‏مي‌كرد، نصف را به صاحب لنج مي‌داد و نصف بقيّه را دوباره نصف مي‌كرد، ‏يك سهم به ناخدا، يعني خودش مي‌رسيد و باقي را كه يك چهارم درآمد ‏خرج در رفته بود، بين جاشوها به نسبت اهميت كارشان تقسيم مي‌شد: ‏موتورچي دو سهم، كمك ناخدا دوسهم ديگران يكي يك سهم.‏

‏- به دردسرش نمي‌ارزد، معمار!‏

تراب به ناخدا گفت:‏

‏- جاشوها سهمي نمي‌برن. با اين حساب روزي سه تا چهارتومن ‏بيشتر به آنها نمی رسه.‏

‏- آخر جاشو كه پولي به لنج نداده زاير...‏

آفتاب داغ جنوب گل وجود جاشوها را چنان پخته بود كه همه ‏بي‌ريخت و قناس از داش در آمده بودند. در همه هيكل آنها كه پيرهني ‏بلند و گشاد پوشانده بود يك عضو ظريف، سالم و زيبا ديده نمي‌شد. مسخ ‏شده بودند انگار. چفيه مي‌بستند و گاهي لنگي به دورپاهاي سوخته شان ‏مي‌پيچيدند و پا برهنه روي آجر و آهك و سمنت مي‌دويدند.‏

ناخدا سنگين و با وقار بال پيرهن بلند و خاكستري رنگش را ‏گرفت، نيمبر شد، به باشچه لميد و از ميان پلكهاي نيمه باز به دريا چشم ‏دوخت. كم‌كم آرامشش را باز مي‌يافت و شيطان را از ياد مي‌برد. خيالش ‏به دريا و لنج و كارگرها مشغول شده بود. چشمهايش نه بسته بود و نه باز ‏و چنان به نظر مي‌رسيد كه چرت مي‌زند، ولي بيدار بود.‏

كارگرها توي آفتاب يله شده بودند و سرخوش و سرزنده، مثل ‏همة مردمي كه در منزل اول راه سفر هستند، از دريا و طوفان و موجهاي ‏ديوانه و ماهي افسانه مي‌گفتند و با هم مي‌خنديدند. ولي در ته نگاهاشان ‏ترسي گنگ خانه كرده بود كه جواني و غرور، مانع بروز و ابراز آن مي‌شد.‏

عبدالحميد به ديناي دور و برش كاري نداشت. روي لبه تخته ‏نشسته بود و چوب قپّان را با پنجه پاي چپش چسبيده بود و با يك دست ‏جلوي تابش آفتاب را گرفته بود و با دست راستش مدام لاي پاهايش را ‏مي‌خاراند و يا با انگشت سبابه دماغش را مي‌كاويد و به بال پيرهن ‏چركمردش مي‌ماليد و در همه احول چشم از دريا بر نمي‌داشت. راست به ‏جلو نگاه مي‌كرد و آن دورها را مي‌پاييد، خسته كه مي‌شد پاهايش را ‏عوض مي‌كرد و يا سّكان را مي‌داد به زير بغلش و با كف دست پاشنة ترك ‏خورده‌اش را مي‌گرفت و به عقب تكيه مي‌داد. تراب كنار او نشسته بود و ‏حیران بود كه چه جور مي‌توانست آن همه مدت خيره نگاه كند و ‏حوصله‌اش سر نرود. حركت كند و مداوم لنج، درياي پهناور و بي انتها، ‏آفتاب و همهمة خواب آور لنج و صداي شكافتن آب و بازي بلمي كه ‏افسارش را به دُمِ لنج بسته بودند و بر روي امواج مي‌سريد و مي‌آمد، ملال ‏آور بود و سرش از اين سر و صداها سنگين كرخت مي‌شد.‏

‏- نگفتي اهل كدوم جزيره‌يي؟

‏- هرمز، جزيرة هرمز.‏

لنج را از ميان مرغان دريايي كه سرگرم صيد ماهي بودند راند و ‏چرخي زد تا شايد قلابهاي عقب لنج زير گلوي طعمةيي را بچسبد، كه ‏نگرفت. مرغان سبز رنگ كه لنج را پاييده بودند، بالاي سر آنها به پرواز در ‏آمدند و چند تايي روي دار بست، نزدیكي جايگاه ناخدا نشستند. گرسنه ‏بودند. ناخدا عبيد آنها را تاراند و تراب كه سرگرمي تازه‌يي يافته بود ته ‏ماندة سفره را به دريا ريخت و به تماشاي جنگ و گريز آنها نشست.‏

كم‌كم امتداد محو و حاشية تيرة جزيره از ميان آبها نمودار شد. ‏ولي هرچه مي‌رفتند انگار جزيره پس مي‌رفت و لنج عبيد، مثل يابوي ‏پيري خودش را مي‌كشيد و به سر منزل نمي‌رسيد.‏

جزیرة «درگهان» از دور، محقر و خموده، ‌كناره دريا قوز كرده ‏بود و از آنجا خاموش و متروك به نظر مي‌آمد. بر بالاي خانه هاي گلي، ‏بادگيرها سايه انداخته بودند و در ساية غروب، جريزه تنها، پرت و غريب ‏مي‌نمود. جزیره مثل زايري خسته بركنار دريا نشسته بود و حسرت غربت ‏و خلوت دلگير غروب را برخود هموار مي‌كرد.‏

ناخدا عبيد در انحناي جزيره، نزديك به اسكلة نيمه كاره، لنگر ‏

انداخت. جاشوها بَلَم را مهار كردند تا چدني ساز و ناخدا سوار شوند. ‏عبدالحميد و جواني كه صورتش مثل اسب بود پاروها را به دريا انداختند و ‏ناخدا، روي دماغة بلم، پاهايش را چپ و راست گذاشت و دستهايش را به ‏كمرش زد و با لحن مقتدري فرمان حركت داد.‏

حركت پاروها، بالا كشيدنشان از ميان آبهاي سنگين و تلخ، ‏عضلات چهرة جاشوها را در هم مي كشيد و هر دم خطوط قيافه‌شان ‏تغيير مي‌كرد، در هم مي‌رفت، گره مي‌خورد، باز مي‌شد و عرق از شيارهاي ‏پيشاني و نوك دماغشان مي جوشيد. عبدالحميد كه بنية همراهش را ‏نداشت، در هر رفت و آمد پارو، چشمهايش توي صورتش محو مي شدند و ‏چروك و چين پيشاني اش مانند رودة گوسفند جمع مي‌شد و دهانش باز ‏مي‌ماند، لبش را با غيظ گاز مي‌گرفت، مانند شلاق خشك و پوسيده ئي ‏خم و راست مي‌شد، قامتش تاب بر مي‌داشت و دندانهاي گرازش چنان ‏توي لبهايش فرو می رفت كه بی تردید تا به جزيره برسند لب و دهنش ‏آش و لاش مي‌شد.‏

بلم را در پناه تخته سنگي كشيدند و درگوشه‌يي كزكردند و ‏چدني ساز و تراب، از ديوارة سنگي اسكله بالا رفتند و رو به جزيره راه ‏افتادند. جزيره سر وگوش انداخته بود و هواي دم غروب دم كرده بود و ‏بوي گند ساحل و دريا دماغ را مي سوزاند. بوي نا و نم، زباله و پوسيدگي ‏همه جا را پر كرده بود. كوچه هاي ناهموار، در هم و بر هم و بي‌ريخت، ‏درهاي قوزي، راه پله هاي نمور كه به دالاني تاريك ختم مي‌شد و زنها، ‏موجودات سياهي بودند كه گه گاه در خم كوچه يي مي‌سُريدند و غيب ‏مي‌شدند. مردي به چشم نمي‌خورد. انگار زمين دهن واكرده بود و همه را ‏بلعيده بود. نگو كه به نماز مغرب رفته‌اند. بچه ها پاپتي، سوخته، کثیف ‏توي ماسه ها بازي مي‌كردند. نگاهشان رميده بود و آنها را که مي‌ديدند وا ‏پس مي‌كشيدند و پا به فرار مي‌گذاشتند. چدني ساز پا سست كرد:‏

‏- انگار خودشه كه داره مياد.‏

‏«كرامت» يك هفته‌يي مي‌شد كه چشم به راه آنها بود. بايد هر ‏چه زودتر به جاي «ريش» به جزیره مي‌رفت و او را به بندر مي‌فرستاد. ‏انگار در آنجا كارهاي اساسي شركت تمام شده بود و تتمه‌اش را هم آدمي ‏مثل كرامت نیز مي‌توانست جمع و جور كند. ‏

‏- ديركردي معمار؟‏

نيشهايش باز بود و مانند بوقلمون چاقي، تاتي تاتي رو به آنها ‏مي‌آمد. چاق ترشده بود انگار. سينه‌اش پهنا واكرده بود، پوست صورتش ‏سفيد و گونه هايش مثل سيب سرخ بود. لبهاي قلوه‌يي‌اش تر و تازه و ‏زبانش به پهني ماله بود كه توي دهنش وا نمي‌گشت و گل و گشاد حرف ‏مي‌زد. تراب نخستین بار کرامت را توی دوج لکنته و در را بندر دیده و از ‏آن روز چند ماهي مي‌گذشت، با اين همه، در يك نگاه او را شناخت و ‏خنديد و كرامت با كنايه گفت:‏

‏- زيادم غريبه نيستي، رفيق.‏

رو به چدني ساز كرد و ادامه داد:‏

‏- چشم بزني برگشتم، يه تك پا ميرم اثاثيه مو بيارم.‏

رو به کوچه دويد و معمار پرسيد:‏

‏- از كجا باهات آشناس؟!‏

‏- چند ماه پیش، يكي دو روز هم سفر بوديم.‏

‏- بپا دمشو لگد نكني، ريشمون پيش این حضرت گيره.‏

از هم جدا شدند. تراب رفت تا براي كارگرها سيگار و قند بخرد و ‏چدني ساز راه افتاد تا سري به كانتين شركت بزند. همة دّكه ها بسته بود. ‏نا اميد برگشت و در راه به كرامت بر خورد كه دلناخوش و پكر از پي امنية ‏جواني قدم بر می داشت و مي‌گفت:‏

‏- آخه سركار جون،‌ كسي كه زيره به كرمون نمي بره.‏

‏- يعني چي؟ منظور؟‏

‏- جايي كه ما مي ريم راديو و اينجور چيزا نصفه قيمته.‏

‏- عجب؟! ... راستي؟!‏

چمدان او را روي زمين وارونه گرفت و خرت پرتهايش را ولو كرد. ‏تراب جلوتر نرفت، راهش را كج كرد: «سر از محكمي نمي‌شكند» و او به ‏اين اعتقاد داشت و هميشه به خودش مي‌گفت: «تو قبرستان كهنه نخواب ‏تا خواب آشفته نبيني» و با آواز خواند:‏

‏- نه شير شتر مي‌خوام و نه ديدار عرب.‏

دورتر از بگومگوي آنها، روي اسكله، نزديك به اتاقك گمرك ‏معلمهاي جوان جزيره با مرد بومي‌يي كه لنگ زده بود حرف مي‌زدند. ‏براي سرگرمي بهتراز تماشاي امنيّه و هارت و پورتش بود. پا سست كرد و ‏سلام گفت و به آنها اشاره كرد و پرسيد:‏

‏- هميشه اينقدر سخت مي‌گيرن؟

معلم بلند بالايي كه لبا سهاي تميزش را پوشيده بود، كمي مكث ‏كرد و لبخند زد. تراب به شوخي گفت:‏

‏- به مسواك و شورت آقا ميگه قاچاقه.‏

زبان آموزگار جزيره باز شد:‏

‏- نه اين خبرانيس. اين سركار تازه از گرد راه نرسيده مي‌خواد ‏پوست جزيره نشينا رو قلفتي بكنه. ميدون رو خالي ديده، داره حسابي ‏ميتازونه. خيلي ادا در مياره. ديشب به خونه ها شبيخون زده و دار و ‏ندارشونو ضبط كرده. خب، اينا كه ممر درآمد ديگه‌يي ندارن. اگه جنس ‏قاچاق نفروشن بايد سرشونو بذارن و بميرن.‏

‏- از بوميها حسابي زهر چشم گرفتن. اين روزا كسي جرأت نداره ‏يه پاكت سيگار خارجي تو جيبش بذاره.‏

تراب كه نمي‌خواست صحبت در اين باره كش پيدا كند، پرسيد:‏

‏- قشم چند پارچه آبادي داره؟

غافل گيرشدند و چون معلم بودند نخواستند خود را از تك و تا ‏بيندازند، يكي راهي يافت و حاشيه رفت:‏

‏- قشم بزرگترين جزيره در خاورميانه‌س.‏

‏- از چه لحاظ؟‏

‏- ميگن حدود بيست و چهار فرسخ درازاشه.‏

‏- بايد خيلي بزرگ باشه.‏

پاپيچ آنها نشد و نم‌نمك راه افتاد. آهسته مي‌رفت تا چدني ساز ‏به او برسد. هوا كم‌كم تاريك مي‌شد. گاوگم بود. همهمة گنگي از آبادي ‏مي‌آمد. چدني ساز جلدي از او گذشت. قبراق مي‌رفت و چشمهايش مثل ‏عقاب همه را مي‌جسبت و تراب نمي‌توانست حتا گردش را جمع كند. بين ‏راه يناگهان ايستاد و دزدكي به اطراف نگريست. اسكله خلوت بود، تر و ‏فرز خم شد، بيلي را كه از كارگرهاي شركت به جا مانده بود بر داشت و با ‏خندة ساختگي به تراب گفت:‏

‏- بگير... بدردمون مي‌خوره.‏

راه ناهموار و سنگي بود. سنگهايي را كه با كاميون از كوه آورده ‏بودند، توي دريا همين جور روي هم ريخته بودند. اسكله نيمه كاره بود، ‏سنگها در تاريكي، مانند‌گله گاوي در شب، سايه داشتند و جاشوهاي ناخدا ‏عبيد، بلم را به يكي از همين سنگها بسته بودند كه روي آب به دور ‏خودش مي‌چرخيد. عبدالحميد، پيرمرد، داخل بلم پريج كرده بود و از سوز ‏شمال شبانه مي‌لرزيد. مطلّب، جوانكي كه صورتش مثل اسب بود، در پناه ‏تختة سنگي، مثل جغد ناخوشي كز كرده بود و فكهايش به هم مي‌خورد. ‏گوش به زنگ بودند. صداي پاي آنها كه روي صخره هاي غلتيده در آب ‏برآمد، مثل روباه، نرم و سبك از پناهگاه بيرون خزيدند و بلم را نزديك ‏تخته سنگي كه صاف و هموار و چسبيده به خشكي بود، مهار كردند تا ‏سوار شوند. كرامت روي اسكله مي‌دويد و داد مي‌زد. ناخدا كمك كرد و ‏چمدانش راگرفت. کرامت شنگول بود،‌گويا راديو و مسواکش را از چنگ ‏مأمور در آورده بود:‏

‏- ميدوني معمار، این یارو فتيله‌ش از قديم نم داشت، آخه ما به ‏اينا باج نمي داديم. ‏

لنگر كوچك را بالا كشيدند و رو به سياهي لنج پارو زدند. هربار ‏كه پاروها دل آب را مي‌دريد، انگار دم كاردي را تيز مي‌كردند و جرقه‌هايي ‏به هوا مي‌پاشيد كه در نور ستاره ها درخشش زيبايي داشت و تراب را به ‏يادكلام زيباي آن مرد سيّاح مي‌انداخت كه گفته بود:‏

‏«فيروزگون دريايي كه شبا هنگام از آن آتش بر جهد!»‏

لنج در تاريكي به دور لنگرش مي‌چرخيد و بلم كوچك چون ‏بزغالة شيطاني بالا و پايين مي‌پريد و دماغه‌اش را به پهلوي لنج مي‌كوبید ‏و روي امواج جست و خير مي‌كرد. كارگرها از غروب چشم به راه آنها ‏نشسته بودند و تكليف خودشان را نمي‌دانستند. شب شرجی و سنگين ‏بود. هواي شرجي صداها را مي‌بلعيد. ذرات ريز شرجي، مثل نم‌نم باران، در ‏فضا معلق بود و به سر و روي آنها مي‌نشست و لخت و كرختشان مي‌كرد. ‏رطوبت اثر گذاشته بود و عضلات و بندبند شان كش مي‌آمد و درد ملايمي ‏داشت. دريا،‌ شرجي و تلاطم موجها كمي گيجشان كرده بود و هركدام ‏درگوشه‌يي كز كرده، چلومبه شده، از دل و دماغ افتاده بودند. شبي كه از ‏راه مي‌رسيد، دلواپسيها وگرسنگي به همراه داشت. همه يك لا قبا، لخت و ‏چشم به دست معمار بودند. نه رختي و لباسي، نه پوشاكي و نه غذايي و ‏لقمه ناني كه بشود سق‌ زد و به نيش‌كشيد. همه با ريسمان پوسيدة معمار ‏به چاه رفته بودند و حالا دور فانوس، در تاريكي، اينجا و آنجا، در كمین او ‏نشسته و به حرفهايش گوش مي‌دادند. خاموشي دلگيري به آنها ظفر شده ‏بود. يك جور نگراني، غم و ياسي‌كه گلوي آدمي را گه گاه مي‌چسبد. حيا ‏مانع مي‌شد كه حرفي بزنند و بيم بيكاري،‌ اين واهمه و هراس خانه زاد، ‏آنها را به سكوت وا مي‌داشت. همين سبب شده بود كه وضع خودشان را با ‏‏«چدني ساز» روشن نكنند. بيم، شرم و كم رويي و نجابت كه بيشتر ميان ‏كارگرها و رعيت يافت مي‌شود، بر همة وجودشان، فكر و اراده‌شان چيره ‏شده بود. كدام يك از آنها دريدگي، صراحت كلام و جرأت اين را داشت ‏كه در چشمهاي چدني ساز خيره نگاه كند و حرف خودش را بزند؟ مزدش ‏را تعيين كند، وضعش را روشن كند و بداند به كجا مي‌رود و چه به سرش ‏مي‌آيد؟ بين كارگرها، فقط «عمو» بود كه اگر لازم مي‌شد، يخه‌اش را ‏مي‌چسبيد و واهمه‌يي از او نداشت. عمو هم كه خرجي‌اش جدا بود و با ‏گارسن و سبيل و اكبررودباري ريخته بود روي هم. روي تختگاهي خن، ‏دور از چراغ پريموس‌حلقه زده بودند و چاي شكري مي‌خوردند. گارسن ‏كه رفقايش او را به اين نام صدا مي‌زدند، مردي كاركشته، سفركرده و دنيا ‏ديده بود و هيچ وقت ريشش را دست معمار نمي‌داد. سمج و يك دنده بود ‏و سخت بود. خورد و خوراك و پوشاك و وسايل خود و كارگرهايش را از ‏بندر آورده بود و حالا به راحتي مي‌توانست بلمد و سيگار دود كند. ديگران ‏تجربة او را نداشتند. سفر دريا نرفته بودند و از سرماي شبانة دريا خبر ‏نداشتند. خام بودند و از همان قدم اول دست زير سنگ معمار شدند و ‏نمك گير او. نان و نمك حتا بيشتر از هراس بيكاري مي‌توانست كارگرها ‏را به زير اخيه بكشد. چدني ساز اين را بهتر از هركس ديگري مي‌دانست و ‏مي‌دانست كه آنها هنوز از ريشه نپوسيده‌اند و از سنن و اخلاق گذشتگان ‏نبريده‌اند كه به ولينعمت خود نارو بزنند و دست عسلي او را گاز بگيرند. ‏آنقدر بي چشم و رو نشده‌اند كه مثل گربة كور به روي صاحبشان ناخن ‏بكشند. مي‌دانست و تجربه داشت كه آنها را مي‌تواند رام، سر به زير، ‏مطيع، سپاسگزار و قدردان بار بياورد. روش مخصوصي داشت: خودش را ‏هيچ وقت از كارگرها بالا نمي‌گرفت. با آنها مي‌جوشيد. سر يك سفره ‏مي‌نشست، همكاسه مي‌شد و به درد دلشان گوش مي‌داد. مي‌گفت و ‏مي‌خنديد و اطعام مي‌كرد. اعتقاد داشت اطعام تنگدستان پاداشي در روز ‏جزا دارد. حتا اگر آن روز رستاخيز را هم از ياد مي‌برد، بازكارگرهايش را ‏گرسنه نمي‌گذاشت. چون هم پيش خدا گم نمي‌شد و هم در دفتر و ‏دستك معمار. شايد خرج آنها را به روي كاغذ نمي‌آورد، ولي خود به خود، ‏همين چند كيسه آرد و سيب زميني توقع آنها را كمتر مي‌كرد و زبانشان ‏را براي هميشه كوتاه. و او هم براي سخاوت و دلرحمي‌اش از پروردگار ‏پاداش مي‌گرفت و هم عمله ها را با مزدي مناسب به كار مي‌زد و خودش ‏جلوه‌يي ديگر مي‌يافت و درجلد مردي قديس و نوراني و متدين متجلي ‏مي‌شد و بنّاها را به خود مؤمن و معتمد مي‌ساخت. ميكائيل كه از لحاظ ‏مذهبي با او شريك و هم راي بود، بسياري چيزها را ناديده مي‌گرفت و بد ‏دهنيهاي او را به خاطر عشقي كه به مولا علي داشت برخود هموار مي‌كرد ‏و به رو نمي‌آورد. در نور فانوس برايش نهج الفصاحه مي‌خواند و تفسير ‏مي‌كرد و او كه به بدنة لنج يله داده بود، با مهرباني لبخند مي‌زد و سرش ‏را احمقانه مي‌جنباند. اوستا مسلم در تاريكي چندك زده بود، دستهايش ‏را زير چانه گذاشته بود و سرا پا گوش بود. علي ايجي و غلام كتي روي ‏گونيها پخش شده بودند. چاكر در آن گوشه كز كرده بود. عباس بلوچ مثل ‏گربة گرسنه‌يي دور و بر آنها مي‌پلكيد و جمعه به فكر شام شب بود. ‏زيرگوش تراب نجوا كرد:‏

‏- تو اون كتاب نوشته نشده كه شام چي بخوريم؟‏

ميكائيل شنيد و با غيظ به او چشم غره رفت. چدني ساز ‏چشمكي زد و آهسته پرسيد: «چيه؟!»‏

‏- بر و بچه ها گشنه‌ن.‏

‏- پاشو يه كاري براشون بكن!‏

برخاست و گوني سيب زميني را از زير كيسه هاي كاه بيرون ‏كشيد. جمعه پريموس را گيراند و ديگ رويي را لبالب پركرد و روي ‏بارگذاشت و نزديك چراغ چمباتمه زد. تراب گفت:‏

‏- وقتي پخت خبرم كن.‏

‏- كجا مي‌خواي بري؟

‏- بپا چراغ خاموشه نشه.‏

خودش را از روي كيسه هاي كاه بالاكشاند. تل آجرها را دور زد و ‏

از روي سيمانها پريد تا به خن رسيد. گارسن و يارانش روي خن جا خوش ‏كرده بودند. گارسن روي دفترچه‌يي خيمه زده بود. و حساب خرج شام و ‏چاي و سيگار شب را به پاي آنها مي‌نوشت. اكبررودباري، زانواهايش را ‏بغل زده بود و تكه ناني را مي‌جويد و دريا را نگاه مي‌كرد. «عمو» به تيرك ‏لنج لم داده بود و سيگار مي‌كشيد و سبيل ريز مخارج را مي‌شمرد:‏

‏- يك پياله چاي به من ميدين؟‏

‏«عمو» تكاني خورد و زير لب به كنايه گفت:‏

‏- تو جون بخواه!‏

نشست و ادامه داد:‏

‏- جون ميده، ولي پول ‌معاذاله. جاكش شب و روز تو اين خياله ‏كه صنّار سَرِ ما كلاه بذاره.‏

‏- بفرما بشين معمار.‏

تراب روي لبه خن نشست و زيرگوش عموگفت: «دمغي؟»‏

‏- پيرمردك چي ميخوونه؟ ياسين؟‏

‏- مي‌خواد زنگوله تو گردن گربه بندازه!‏

عمو چادر شبي به دورشانه هايش پيچانده بود و گهگاه، زير ‏چشمي گارسن را مي‌پاييد و براي تراب حرف مي‌زد:‏

‏- امشب دلم بدجوري گرفته، نميدونم چرا.‏

‏- لابد ياد قديما افتادي؟‏

‏- نميدونم چه مرگمه.‏

‏- غريبي مي‌كني؟

‏- گاهي وقتا حوصله‌م از اينهمه در به دري سر ميره.‏

‏- خسته شدي؟

‏- يه عمره دارم زمينو به آسمون مي‌دوزم. خودمو به آب و آتيش ‏زدم، جونمو به خطرانداختم، حبس شدم، كتك خوردم، ولي نميدونم چرا؟ ‏نميدونم چي مي‌خوام؟ مثل سگ شكاري هر روز دنبال يه چيزي مي‌دوم، ‏مقصد و مقصودي ندارم. جايي رو ندارم، كسي رو ندارم. يه جا نمي تونم ‏آروم بگيرم. دلم مي‌خواد ... راستش نمي‌دونم چي دلم مي‌خواد.‏

‏- سيگار داري؟‏

پاكت سيگار را جلوي تراب گذاشت و گفت:‏

‏- سي ساله كه عراق و عجم و جنوب و شمال و مغرب و مشرقو ‏زير پا گذاشتم، خيلي كارا كردم، ولي گاهي به نظر مي‌رسه كه همة اين ‏مدت سرمو به ديوار مي‌كوفتم. كله شقي. من هميشه چوب كله شقي مو ‏ميخورم. نميدونم از كدوم ديوث به ارث بردم. شايدم روزگار به‌ام ياد داده. ‏آخه من نميتونم به اين ذلت تن بدم. يواش يواش داره از همه بدم مياد. ‏انگار مال باباموخوردن. بيخودي غيظم مي‌گيره و ميخوام با هركسي كه ‏سر رام سبز شد،‌گلاويز بشم. خيلي چيزا برام بي‌ارزش شده، بي علاقه و ‏سست و بیحوصله شدم...‏

تراب آهسته زيرگوش او گفت:‏

‏- داري يواش يواش ناخوش ميشي.‏

‏- سر به سرم نذار.‏

‏- همة آدماي دنيا بدنيستن رفيق. مردم با هم فرق دارن، اگه ‏بتوني بشناسيشون، حتماً از يه عده خوشت مياد. من و تو اگه دوست و ‏دشمنمونو از هم تشخيص نديم از ترس به همه بدبين مي شيم و ناچار از ‏همه بدمون مياد.‏

‏- كه چي؟‏

‏- باشه تا بعد به هم برسيم. يا حق.‏

از روي لبه خن برخاست. گارسن سرش به حساب و كتاب بند ‏بود. زلفهاي حنايي و بلندش روي پيشاني سوخته و كبودش ريخته بود و ‏چشم از كاغذ بر نمي‌داشت. اكبر چرت مي‌زد و دورتر از آن ها جاشوهاي ‏ناخدا عبيد دور اجاق چوبي نشسته بودند و بلند بلند حرف مي‌زدند. شعله ‏آتش اجاق، روي قيافه‌هاي تكيده و خسته آنها مي‌رقصيد و نالة قليان، ‏گرمي مجلسشان را بيشتر مي‌كرد. عبدالحميد روي تاوه نان مي‌پخت و ‏آشپز جُرّه،‌گاهي يك سيني چاي براي ناخدا و چدني ساز مي‌برد و زود بر ‏مي‌گشت. ناخدا از روي جايگاه به پايين خم شده بود تا احاديث ميكائيل ‏را بشنود. كارگرها دور ديگي كه روي پریموس غلغل مي‌جوشيد حلقه زده ‏بودند و بوي خوش سيب زميني كه همراه بخار بيرون مي‌زد همة شيريني ‏و لطف كلام ميكائيل را از ميان مي‌برد. گوششان به او بود و هوش و ‏حواسشان به ديگ و هر دم حلقه تنگ و تنگ تر مي‌شد. تراب باد ‏پريموس را خالي كرد و مكائيل كتابش را بست و مسلم به اين سو خزيد ‏تا به آنها كمك كند: به هركدام يك گردة نان و پنج تا سيب زميني رسيد ‏و بند یقه شان بسته شد. دور و بر چدني ساز را خلوت كردند و او موذيانه ‏سرش را از زير پتو درآورد و به تراب چشمك زد و فهماند كه همين حالا، ‏موقعش رسيده. تراب اشارة او را دريافت و سفره انداخت. كرامت كه تا به ‏آن موقع توي پالتوش كز كرده بود، با ديدن چلومرغ و مخلفات ديگر از جا ‏كنده شد و بي تعارف آمد و كنار سكان نشست:‏

‏- ماشالا چقده خوراكي ور داشتين.‏

ذوق زده شده بود. چدني ساز آهسته گفت:‏

‏- تا دير نشده بيا جلو.‏

‏- برامنم والدة بچه ها چند تا تخم مرغ آب پز...‏

حرفش را بريد:‏

‏- بيا جلو مرد، بذارش برا چاشت، بچسب كه خنك مي‌شه.‏

به عبيدتعارف كرد:‏

‏- بيا پايين ناخدا، بيا هم نمك بشيم.‏

ناخدا عبيد پايين آمد، ولي سر سفرة آنها ننشست.‏

‏- نمك پرورده‌ايم ارباب،‌ ممنون.‏

نور بي رمق فانوس كه در شرجي هوا حل شده بود بر سفرة ‏رنگين آنها مي‌ريخت و همة‌ نگاه هاي كارگرها را كه در تاريكي كز كرده ‏بودند به آن سو مي‌كشيد. انگار جيرة شبانه كفاف نداده بود. كم كم ‏زمزمه‌يي برمي‌خاست و به هم سقلمه مي‌زدند تا شايد يك نفر حيا را ‏بشكند و حرفي بزند. عباس بلوچ كه هميشه نانش را برسفرة خودش ‏مي‌خورد، آهسته توي تاريكي به راه افتاد. مانند گربة گرسنه‌يي توي دست ‏و پا مي‌پلكيد و چشمهاي تراخمي و سرخش را از سفره بر نمي‌داشت. ‏لقمه‌ها را مي‌شمرد و نگاهش چنان گرسنه، حقير و پرخواهش بود كه به ‏وجدان چدني ساز نيشتر مي‌زد. زير لب غريد وجويده جويده چيزهايي ‏گفت كه عباس واپس رفت و تراب از او پرسيد:‏

‏- مگه سير نشدي بچّه؟

‏- خيرارباب، از ديشب چيزي گيرم نيامده.‏

نواله يي پيچيد و به دست عباس بلوچ داد. جوانك آن را در هوا ‏قاپيد، لبخندي زد و شمد چرك و مچاله‌اش را به دور كتفهايش كشيد و ‏دورتر از آنها، درگوشه‌يي چمباتمه زد و چشم به سفره دوخت. ميكائيل كه ‏از اوّل حواسش به معمار و تراب بود، نتوانست خودش را نگهدارد. نرم و ‏سبك برخاست و بي تعارف و تكليف كنار كرامت نشست و مشغول شد. ‏مسلم دورادور او را مي‌پاييد و سر مي‌جنباند و حرص مي‌خورد. چدني ساز ‏كه اينجور ديد زير لب خنديد وگفت :‏

‏- بفرما اوستا،‌ چرا غريبي مي‌كني؟

جمعه سفره را برچيد و يك دور چاي ريخت و فانوس را به دكل ‏بست و رفت تا ظرفها را بشويد. كرامت لبهاي پرگوشت و چربش را با تكه ‏نان نرمي تميز كرد و به آن سوي سّكان خزيد و خودش را در پتو پيچيد و ‏لم داد. ميکائيل برخاست، به جاي اولش برگشت وكنار كارگرها دراز ‏كشيد. گارسن و سبيل واكبر روي خن خوابيده بودند، عمو بر بالاي ‏سرشان سيگار مي‌كشيد و به دنيا فوت مي‌كرد. جاشوها مثل جن غيب ‏شده بودند. ناخدا روي جايگاهش به بالش يله داده بود و دريا و هوا را ‏سبك و سنگين مي‌كرد. هوا شمال داشت و او نمي‌خواست شبانه راه ‏بيفتد. مثل گرگي تيز هوش بركاكل لنجش نشسته بود و همه جا را بو ‏مي‌كشيد. گويي بوي ناخوشي به دماغش مي‌خورد. واهمه داشت لنگر ‏بكشد و در سياهي شب به دريا بزند، اگر افسار باد رها مي‌شد و دريا خيز ‏بر مي‌داشت، استخوان پوسيدة لنج زير فشار بار و موج درهم مي‌شكست و ‏همه از ميان مي‌رفتند.‏

‏- هوا ناخواهر معمار، شب خطر ناكست رفتن.‏

چدني ساز با او مدارا مي‌كرد و گوش به حرفش مي‌داد:‏

‏- هر جور خودت صلاح ميدوني ناخدا.‏

‏- انشاءاله سحر حركت مي‌كنيم.‏

كرامت كه از سرشب نتوانسته بود او را راضي كند كه به خانه‌اش ‏برود، مثل بوقلمون سيري سرك كشيد و غر زد:‏

‏- تو كه نمي‌خواستي شبانه لنگر بكشي، چرا منو از خونه‌م ‏كشيدي بيرون؟

عبيد گفت:‏

‏- معلوم نيست زاير. شايد نيمه شب رفتيم. بسته به هوا و درياس.‏

با وجود غرو لند كرامت و جر و بحثهاي او، ماندگار شدند. كم‌كم ‏پچ پچ و نجواها مي‌بريد و همه را خواب با خود مي‌برد. حالا، تنها تك ‏سيگار ناخدا بود كه دامن سياه شب را مي‌سوزاند و قژ و قيژ دردمند لنجي ‏كه زير هشاد تن بار مي‌ناليد و مانند آدم بدخوابي، مدام اين پهلو و آن ‏پهلو مي‌شد. شب آرام مي‌گذشت و صداي پاي شب در خروش امواج گم ‏مي‌شد، ماه آهسته، نرم و سبك، پريده رنگ و نزار از پشت نخلهاي جزيره ‏بالا مي‌آمد و لنج به آرامي ننوي طفلي كه ديگر به خواب رفته باشد، ‏برگردة ناهموار امواج دريا تكان مي‌خورد.گاهي قطرة سرد آب دريا كه از ‏كاكل موجي بازيگوش شتك زده بود، تراب را از جا مي‌پراند و مي‌لرزاند. ‏خواب از چشمش رفته بود. دريا در شب عظمت خوف انگيزي داشت. بر ‏هم غلتيدن امواج، خواب نهنگان و ماهيها، بيكرانگي، وهم و خروش ‏مداومش و مردي كه در تاريكي سيگار مي‌كشيد، كارگرهايي كه روي ‏تيرآهنها، آجرها، بالا و پايين به راحتي بچه ‌يي خفته بودند، ‌لنجي كه به ‏آرامي مي‌جنبيد، آسمان و ستاره هاي بي رنگش كه بر دريا خيمه زده ‏بودند، ساحل دور جزيره و نخلهايش را كه در نور مردة ماه، موهوم و ‏تاريك به چشم مي‌آمدند. همه و همه او را به شوق مي‌آورد و دامنة ‏خيالش همچون درياي بيكرانه، بر همه جا سينه مي‌مالاند و از درياها و ‏آسمانها مي‌گذشت و به دور دستها مي‌رفت و او را با خود مي‌برد.‏

خواب از چشمش گريخته بود. موجهاي نوپا خيز بر داشته بودند ‏و نسیم تند تر و سرد شده بود و موجها را بر هم مي‌غلتاند و مي‌مالاند و به ‏موج شكن مي‌كوفت. صداي درهم شكستن آب در شرجي شب خفه ‏مي‌شد و مبهم و گنگ، مثل نجواي دلدادگان، در شبي خيال انگيز، به ‏گوش مي‌رسيد. هرچه از شب مي‌گذشت هوا سردتر مي‌شد. كرامت ‏سردش شده بود. به شانه غلتيد و غر زد و به زنش بد و بيراه گفت كه ‏برايش پتو نگذاشته بود. تراب پالتو كهنه‌يي به او داد وگردن كشيد: ‏سياهي ميكائيل را روي تيرآهنها ديد. پير مرد بر خاسته بود و سنگيني ‏سرش را روي آينه زانوها گذاشته بود و چرت مي‌زد. سختي تيرآهنها با ‏دنده هاي لاغر او جور در نمي‌آمد.‏

‏- سيگار داري بابا؟‏

ميكائيل سرش را از روي زانو بر داشت و به تراب نگاه كرد: گيج ‏خواب بود. نديد، نشنيد، دو باره‌گردنش كج شد و سرش افتاد. تراب بازوي ‏او را گرفت، خواب و بيدار آورد پايين و روي تخته‌هاي صاف كف لنج ‏خواباند. ميكائيل مانند عروس دريايي كه از آب به خشكي افتاده باشد، ‏دست و پايش را به زير شكمش كشيد، پالتو كهنه سربازي اش را به ‏خودش پيچاند و زيرگونيها چلومبه شد.‏

شب خسته و پاكشان مي‌گذشت!‏

 

انتشارات امیر کبیر، سال 1357 خورشیدی