وادیِ ملخ

  نقل از رمان « باد سرخ»

قطاری لکنته از خواب صحرا می گذرد. سوت شبانة قطار و صدای تلـق تلـق چرخ های لوکوموتيو در  زوزه های باد مکرّر  می شود.  قطار  مانند  هزارپائی عظيم و مجروح  پيچ و تاب می خورد و آرام آرام از نفس می افتد و در دامنة تپّه از حرکت باز می ماند. خاموشی! صحرا هراسان به هر سو  نگاه می کند. کوپه خالی است، مسافرها پياده شده اند و هيچ اثری از چمدان  و همسفر او نشمين، نيست. دخترک را گويا با آن چمدان کهنه برده اند و او نا باور، گيج و منگ دور خودش می چرخد: «نشمين؟»

خواب است يا بيدار؟ نه،  هنوز نمی‌داند دو باره دچـار کابـوس شده است و يا وقايع در بيـداری و  هشيـاری می گذرنـد. صـدای مأموران مسلّح حکومـت از راهـرو به گوش می رسد و او مانند ماديانی که وقوع زمين لرزه را احساس کرده باشد از رگ و ريشه می‌لرزد: «چمدانم!» دست به باربند فلّزی می‌‌ گيرد و رو به پنجره تلوتلو می‌خورد، پيشانی‌اش را به شيشه می چسباند. باد ديوانه سر زوزه می‌کشد و ملخ ها پر و بال به شيشه می‌کوبند. نور بی رمقی از پنـجره ها به بيرون می تراود، آسمان  و زميـن در غبار وماسـه - های سرخِ بادی شناورند  و  همه چيز محو  و وهم‌انگيز به نظر می رسد. اشباحی در گرد و  غبـار سرخ جـا  به  جـا می شوند و در سکوت  اشيـائی  را جا به جا می‌کنند. کولی ها؟ گذر کاروان کولی ها از وادی ملخ؟ «نشمين، نشمين؟» جای نشمين خالی است، هوهوی باد و صدای آن مردک سمج سياهپوش مکرّر می شود: «ما ايّوب دهريم صحرا خانم» هوای کوپه دم کرده، گرم و سنگين است. صحرا دست به دستگيره می گيرد تا پنجره را باز کند. نمی تواند، دست ‌هايش رمق ندارند و از او فرمان نمی برند. لبش را به دندان می گزد، مانند ورزائی در گرمای تموز حاشية کوير عرق می ريزد، تمام نيرويش را به کار می گيرد تا راهی به بيرون باز کند. صدای آشنای صالح سياهپوش دم به دم نزديک تر می شود: «گفتی کجاست برادر؟ ها؟ کدام کوپه؟» قطرة آخرِ نيرویِ آنِ زن تنها فرو می چکد، شيشة پنجره به پائين می لغزد و  باد و انبوه ملخ ها  هجوم می آورند. يکدم در برابر باد و  شب تاريک درنگ می کند: «باد سرخ؟!» زانوهاي صحرا دمی به ترديد می لرزند و آن زن کور کولی را به ياد می آورد که در ولايت چشمه ناديد ماندگار شده بود، زن کوری که سال ها پيش به مادرش گفته بود:  «خانم، دختری در صحرا به دنيا می آوری مثل پنجة آفتاب که در باد سرخ گم می شود!»

روشنائی ناگهان از قطار می رود و تاريکی مانند دهانة چاهی صحرا را می بلعد ...