همزبان

 نقل از مجموعه داستان «ایستگاه باستیل»

التفات کردی همولایتی؟ از کسی پروا نداشت، مأمور دولت بود، ‏شلتاق می‌کرد، منم آدم غریب، گفتم: ‏
‏« سرکار، به بابام ناروا نگو، تازه از دنیا رفته، التماس کردم، گفتم ‏سرکار جان، به اینجام نزن، گوش‌هام عیبناکه» ‏
انگار با دیوار حرف می‌زنم، باد به گلو انداخته بود و یِکّه می‌تازاند ‏و فحش و کتره می‌داد:
‏« همین شما ولگردها، مفتخورها، آبروی مملکت رو بردین»‏

می‌بینی؟ ما کجا و مفتخوری کجا؟ بله؟ ما برای تن پروری خلق ‏نشده‌ایم، نان یا‌مفت به مزاجمان سازگار نیست، التفات می‌کنی همولایتی؟ ‏من این حرف‌ها را حالا دارم به شما می‌زنم، بی ریا عرض می‌کنم، آن روز ‏جرأت نداشتم نُطُق بکشم، گیرم خیلی نقل‌ها و قول‌ها توی سرم دور ‏می‌زد، ولی‌گفتن‌اش به‌صلاحم نبود. در واقع از از زبان و دهان افتاده بودم، ‏خیال کن زبانت باد کرده و نمی‌توانی دم بزنی، بله، درست همین حال را ‏داشتم، می‌خواستم عرض کنم: ‏

‏« سرکار جان، خودت را جر و واجر نده، هوارنکش، به من بی سر ‏و پای دهاتی کار بده تا ول نگردم، بله، زمین و گاو بده تا برات گندم عمل ‏

بیارم، طلا عمل بیارم، به من‌کار بده سرکار جان، کار بده تا کار را بخورم.» ‏

بی ریا عرض می‌کنم، ما هیچکداممان از کار هراس نداریم، از کار ‏چشم نمی‌زنیم، از خدا پنهان نیست، از خلق خدا چه پنهان، من به دنبال ‏همین کار از ولایت راه افتادم و آمدم به پایتخت. تو خیال می‌کنی اگر این ‏حرف‌ها را گفته بودم افاقه می‌کرد؟ مپندار! مجال نمی‌دادند، آنقدر شلوغ ‏بود که سگ صاحبش را نمی‌شناخت. تاریک تاریک، عینهو سیاهچال. لابد ‏تا حالا لیلاندهائی را که‌ حَشَم از دهات بار می‌زنند، دیده ای، به‌عین لیلاند ‏گوسفندی، هرکه و هر چه دم دستشان رسیده بود انداخته بودند بالا، آب ‏حوضی، طواف، چوبکی، دوره گرد، کت و شلواری، مسافر، رهگذر، ماشین ‏شور، ولگرد... غلغله بود، داشتم خفه می‌شدم، زردابم به هم خورد، سرم ‏گیج رفت و افتادم و همینقدر شنیدم که یکی به خواهر ومادرم بد گفت و ‏زد پس گردنم. خدا نصیب گرگ بیابان نکند، روده هام داشت پاره می‌شد، ‏گلاب به روی شما، هی عق زدم، هی عق زدم، و یارو هی سرم را تپاند زیر ‏آب. مگو من آنجا بیهوش و گوش افتاده‌ام و حال و دمی ست که بیفتم و ‏مثل سگ بمیرم. گفتم: ‏

‏« ای خدا نشناس، یخه ام را رها کن، مُردم!»‏
گفت : « حیف مرگ!»‏
التفات کردی؟ گفت حیف مرگ! من به او چه کرده بودم؟ بله؟ ‏چرا اینجوری حرف می‌زد؟ چه دشمنی با من داشت؟ اصلاً کجا بود آنجا؟
گیج بودم و سردرد داشتم و دلم می خواست یک گوشه بنشینم ‏و از ته دل گریه کنم. یارو روی سرم آوار شد: ‏
‏«ننه من غزیبم در نیار.» ‏
از ترس آرام گرفتم، پرسید: ‏
‏«اسمت چیه؟» گفتم. پرسید: «اسم پدر»، گفتم. پرسید: « کدوم ‏
جهنم درّه به‌ دنیا اومدی؟» گفتم: «ولایت خراسان، روستای برغمد» همه ‏
را نوشت روی مقوا، به‌پیراهنم سنجاق کرد و گفت: «‌حالا برو!» عینهو برّه ‏نشانم کرد و یله‌ام داد میان گلّه. کاش به همین‌جا ختم می شد. خیر، تازه ‏اوّل معرکه بود. تا پام به حیاط رسید، یکی از دور داد کشید: ‏
‏« آهای خنازیری، بیا اینجا».‏
‏ قد و قواره اش دو برابر این آقا. ترس ورم داشت، پا به پا مالیدم، ‏دو دل ماندم، خدایا چه کنم و چه نکنم، آمد جلو، راهم را بست، پرسید: ‏
‏«عیلجانم، کبریت ناری»‏
گفتم: « ببخش آقا، نامم را از کجا فهمیدی؟»‏
گفت:‌ « مگه درست نخواندم، علیجان، فرزند عباس قوچانی؟» ‏
دیدم حق با اوست، خندید و گفت:‏
‏« خوشنام باشی»‏
هنوز دستش دراز بود، کبریت می‌خواست، گفتم: ‏
‏« هست و نیستم را دم در گرفتن»‏
دستش را مشت کرد و به سینه اش کوبید و گفت:‏
‏« پیه، علیجانم نامی‌ست که تو داری»‏
و بعد اشاره کرد تا دنبالش بروم. راه افتادم. صدای یارو دوباره از ‏پشت سرم برخاست، همانی که سرم را زیر آب فرو کرده بود:‏
‏«واستا زیر دست اوستا نبی کارکن، اوستا نبی مرد نازنینی‌یه»‏
ولی من کجا نقاشی بلد بودم؟ گفتم:‏
‏«آقا، من تا حالا از اینجور کارها نکرده ام.» ‏
گفت: «‌غمت نباشه، یاد می‌گیری، یعنی بهتر از ولگردی نیست؟»‏
گفتم: « اوستاجان، بلاگردانت بروم، چرا باور نمی‌کنی، من ولگرد ‏نیستم، از چمدان دوزی سر رشته دارم، بیکارم ولی بیکاره نیستم، گشت و ‏کار بلدم، اوستا جان، من عائله مندم، مگر ناخوش بودم از ولایت راه بیفتم ‏بیام پایتخت خرج شکم کار کنم؟ آن‌جا اموراتم نمی‌گذشت، آمدم این‌جا ‏بلکه شاهی صنّاری پس افت کنم و براشان بفرستم، برا سیر و گشت که ‏نیامده‌ام؟ گمانم اشتباه شده، من ولگرد نیستم اوستا، در واقع نمی‌توانم ول ‏بگردم، چشم و دهن آن‌ها به من دوخته‌ست، اگر برام مقدور بود شکمشان ‏را آن‌جا سیر کنم، صد سال سیاه به پایتخت نمی‌آمدم»‏
گفتم و گفتم و گفتم، گیرم یارو ککش نگزید، التفات کردی؟ من ‏آمده‌ام که دستی زیر بال مادرم بگیرم و صغیرهای پدرم را از آب و گل ‏بیرون بکشم، یارو دستم را جائی بند کرده که نه راه پس دارم و نه راه ‏پیش. باید صبح تا غروب بی مزد و مواجب فرمان ببرم. اوستا پرسید:‏
‏« چرا حیرانی؟ هابله؟»‏
آمد جلو دستی به صورتم کشید، چشمکی زد و گفت:‏
‏« تو که هنوز پشت لبت سبز نکرده»‏
دیدم از آن بخو بریده هاست، بی هوا زدم پشت دستش، از رو ‏نرفت و گفت:‏
‏« نترس، نمی خورمت، بیا جلوتر»‏
ملتفتی؟ غرضم به آدم‌های آن‌جاست، شرم داشتم لب واکنم و ‏حرفی بزنم، تازه به کی می‌گفتم؟ پیش هر کسی که لب تر می‌کردم، عزّ و ‏آبروم می رفت. دیدم خیر، سر و کارم به بد جائی افتاده. اوستاگفت:‏
‏« هی، علیجان، اگه بد قلقی کنی، سرت را گوش تا گوش می برّم ‏و می ذارم رو سینه ت.»‏
گفتم: « از خدا حیا کن، اوستا»‏
نماندم و مثل دیوانه ها دویدم توی حیاط و هزار بار خودم را لعن ‏و نفرین کردم که چرا بی گدار به آب زده‌ام، چرا توی شهر غریب راه ‏افتاده‌ام که گیر مأمورها بیفتم. ولی یک دلم می‌گفت که راه رفتن و دنبال ‏کار گشتن که قدغن نیست، تازه آدم از‌ کجا بداند که آدم بگیریست؟ ها، ‏علم غیب که ندارد؟‏
واقع امر هم همین بود. تازه از راه رسیده بودم و از خم و چم ‏پایتخت خبر نداشتم. البت مردمم بیشتر کر وگیجم کردند. شاید اگر مثال ‏آدمیزاد بام تا می‌کردند هیچوقت‌‌گذرم به آن‌جا نمی‌افتاد. بیچاره اگر مادرم ‏بفهمد چند ماه آزگار، آن‌جا، میان اراذل و اوباش، خدایا خودت رحم کن، ‏نمی دانی چقدر سرشکستگی داشت، از خفّت همین داشتم دق می‌کردم. ‏خدا خدا می‌کردم به گوش پیرزن نرسانند. بیچاره همة امیدش را به من ‏بسته بود، ولی حالا، من، می‌بینی؟ حالا باید این‌جوری برگردم، ناخوش، ‏لخت و عور، دست از پا درازتر. بله، می‌مردم بهتر از این بود. کاش ساق پام ‏می شکست و قدم به پایتخت نمی‌گذاشتم. این‌جا جای ما نیست، ملتفتی؟ ‏مردم به ما بچشم جانور نگاه می‌کنند. کاش بودی و می‌دیدی. این قبول ‏که سر و ضعم مرتب نیست، شلوارم نخ نماست، زانو انداخته، نیمتنه ام آب ‏رفته و برام تنگه، چمدانم آنقدر کوچکه که با قد و قواره‌ا‌م نمی‌خوانه، ‏دلواپسم، حیرانم، همة این‌ها قبول، با این احوال غریبم، تازه به شهرتان ‏وارد شدم، نه، جوانمردی نیست که سنگ روی‌‌‌‌ یخم کنید و خودتان‌‌‌‌ کنار ‏بمانید و سیر دل بخندید. التفات کردی؟ غرضم به مردم این ولایته، مردم ‏همولایت اینقدر رذل نیستند، نمی‌دانم برات پیش آمد‌کرده یا خیر. من که ‏تا پام به اسفالت رسید، بوی ناخوشی به دماغم خورد. دیدم مردم یک ‏جوری نگاهم می‌کنند، خودت‌که بهتر می‌دانی نگاه داریم تا نگاه. صداقتش ‏خیلی زود دستپاچه شدم، خیال کردم کم وکسری دارم و بعد از آن ترس ‏بجانم افتاد. نتوانستم راست بایستم و به کسی نگاه کنم و یا حرف بزنم. ‏واهمه داشتم، مواظب بودم مردم چه جوری سایه‌ام را راه می برند، کم کم ‏داشت چشمهام تار می شد که کمک راننده داد کشید: « شازده»‏
بند دلم پاره شد، واگشتم، چمدانم را شناختم، با من بود انگار. ‏می خندید، پرسید:‏
‏« آقا قصد سفر به اروپا دارن؟»‏
التفات می‌کنی؟ من از کجا بدانم که اروپا آن سر دنیاست، خیال ‏کردم جائی توی همین خراب شده ست، گفتم:‏
‏« شاید بعد از این که پسر خاله م را یافتم، سری به اروپا بزنم»‏

آی خدای بزرگ... کاش بودی و می دیدی چه غوغائی توی گاراژ ‏بپا شد. خنده، خنده، قیامت. همه غش و ریسه می‌رفتند و حالا من ‌هم ‏مثل عَلَم عید راست ایستاده‌ام و سر در نمی‌آورم چه اتفاقی افتاده. البت ‏جماعت راننده توی لودگی لنگه ندارند. دوره‌ام کردند، هاج و واج مانده ‏بودم و دلم می‌خواست جائی بود تا خودم را گم وگور می‌کردم. چمدانم را ‏برداشتم و دویدم بیرون، بدتر شد، لنگة گالشم جا ماند، برگشتم تا گالشم ‏را از لجن در بیارم که تپق زدم، چمدانم به ماشین‌‌‌گرفت، چفتش باز شد و ‏خرت و پرتها ریخت کف گاراج، روی لجن. خوب عیششان کامل شد. باور ‏کن همولایتی، دلم داشت می‌ترکید، عرق کردم، گریه‌ام گرفت، با خودم ‏گفتم علیجان، چرا چرا اینقدر بد بخت و خجالتی هستی، از چه می‌ترسی؟ ‏گیرم بی‌فایده. بند را آب برده بود و دلم آرام نمی‌گرفت. عزادار شدم. ‏دوباره غم و غصّه روی دلم بار شد. واخوردم، سرم را انداختم پائین و یواش ‏یواش رفتم طرف دکان نانوائی، خیلی گرسنه بودم، با خودم گفتم علیجان، ‏نصف نان بربری می‌گیری و نرم نرمک خودت را به پسر خاله می‌رسانی ‏گیرم کم مانده بود جانم را بر سر یک لقمه نان بربری بگذارم. اوّل ملتفت ‏نشدم، صدای ترمز که برخاست، یکهو از جا پریدم و‎ ‎فهمیدم چه اتفاقی ‏افتاده، ترس برم داشت، دویدم، بدتر از بد شد، خیابان به هم ریخت و از ‏همه جانب فحش و لیچار بود که نثارم می کردند:‏

‏« آهای خردهاتی، مواظب باش»‏
‏« مافنگی دسته عصا»‏
‏« آهای یی عمله...»‏
التفات می‌کنی؟ این طرف‌ها انگار «‌عمله» فحش بحساب می‌آید. ‏

خب، تو اگر جای من بودی چکار می‌کردی؟ چه خاکی به‌سرت می‌ریختی، ‏دهن به دهنشان می‌گذاشتی یا چوبت را سر دست می‌گرفتی و می‌افتادی ‏بجانشان؟ یا راهت‌‌را می‌کشیدی و می‌رفتی؟ صداقتش من نمی‌دانستم چه ‏باید بکنم، عقلم زایل شده بود، تا چشم واکنم و بخودم بیایم، سیل مرا با ‏خودش برده بود. نمی‌رفتم، فشار جمعیّت مرا به‌جلو هل می‌داد. ملتفتی؟ ‏خیر، خیر، بنده سیگاری نیستم، نه، سیگار نمی‌کشم، ممنون... چه دار و ‏درختی، تا پایتخت راهی نمانده انگار، انشاءالله قبل از تاریکی می‌رسیم، ‏می‌دانی، باید چمدانم را از خانة پسر خاله‌ام بردارم، از گمرک تا آنجا راهی ‏نیست، حالا یاد گرفتم کجاست، زود پیداش می‌کنم، ولی همولایتی‌جان، ‏آن روز خون جگر شدم تا پیداش کردم، البت بی فایده، طفلک از دیدنم ‏خوشحال نشد. نه، تا چشمش به من افتاد، رو کرد به صاحبکارش و گفت:‏

‏« این همونیه که حرفشو زدم اوستا»‏

واگشتم، پیرمرد عینکی پشت سرم ایستاده بود، تازه یاد سلام و ‏علیک افتادم. گیرم کمی دیر شده بود، صاحبکار پسر خاله‌ام ایستاد به ‏سیاحت قد و قوارة من. خیال کن چوبدار دندانگردی است و می‌خواهد ‏چار پای لاجونی را به مفت معامله کند. بله، یک دور تمام دورم چرخید و ‏عینکش را برداشت و گفت:‏

‏«آها، من حرفی ندارم، ولی گمون نکنم مزدی‌که ما می دیم واسة ‏حضرت آقا بصرفه»‏
التفات می‌کنی همولایتی؟ به‌جای این که یک جام آب خنک به ‏دست آدم بدهند تا گلو تازه کند، به‌جای این که سلام آدم را بگیرند و ‏چارپایه‌ای تعارفت کنند تا بنشینی و خسته در کنی، بجای اینکارها نیشت ‏می زنند: « حضرت آقا...» ‏
پسر خاله‌ام چشم از پشت پاهاش بر نداشت. دزدکی از پله‌ها رفت ‏بالا و نشست پشت دستگاه. صاحبکار اریب نگاهم می‌کرد و حرف می زد:‏
‏« من خیال کردم فامیلت یه پسر بچّه س، ولی آقا ماشاء‌الله صد ‏ماشاءالله شاخ شمشادن»‏

تنگ چشمی کاسب جماعت را سیر می‌کنی؟ می بینی؟ آقا حتا ‏همین قامت دراز را هم به من نمی‌دید. خواستم از این چارچشم بدکُُنِش ‏بپرسم قد و بالای من چه آزاری بتو دارد که ملاحظة پسر خاله ام را کردم ‏و دندان روی جگر گذاشتم و آمدم بیرون. خدا خودش می‌داند چه خفتی ‏توی آن دخمه کشیدم. خنده‌های ریزریز و دزدکی کارگرها را تا در مغازه ‏می‌شنیدم. کام ناکام راه افتادم. مرد عینکی بد جوری چزانده‌ام بود، مثل ‏تب نوبه‌ای‌ها می‌لرزیدم و توی تب می‌سوختم. پسرخاله‌ام خودش را به من ‏رساند و کنار به کنارم راه افتاد و توی راه لب از لب نجنباند. دیدم هنوز ‏وارد نشده، روی دلش ترش شده ام. گفتم:‏
‏« رفتی توی بحر پسرخاله؟»‏
گفت: « نه، نه!»‏
گفتم: « فکر من نباش، وبال گردنت نمی‌شم»‏
گفت: « دلگیر شدی؟»‏
گفتم: « نه، چرا دلگیر بشم»‏

از دور پیدا بود که به امید پسر خاله‌ام نمی‌توانستم باشم، کور که ‏نبودم، می دیدم پایش کشش رفتن به خانه را ندارد، گفتم:‏

‏« اگه منزلت دوره ...»‏
گفت: « نه، نه، رسیدیم»‏

ته کوچة بن بست ایستاد. چهار‌تا پلّه پائین رفتیم تا به کف حیاط ‏رسیدیم. پردة برزنتی را پس زد، پیرزنی لب حوضچه نشسته بود و داشت ‏به ماهی‌ها نرمه نان می‌داد. پیرزن تا چشمش به ما افتاد، لب ورچید، از جا ‏برخاست و همانجور پشت‌خم، پشت خم تا پای پلّه آمد و دست به کمرش ‏زد و بتماشا ایستاد. خودم را بیخ دیوار کشاندم، زنکه جوری نگاهم می‌کرد ‏که انگار سراپا لخت بودم، پسر خاله‌ام قصد کرد به‌ خیر و خوشی بگذر که ‏صدای جادوگر برخاست:‏

‏« ها؟ دوباره؟»‏
‏« سلام کردم حاجیه خانم»‏
زنکه چشمهایش را دراند و سرم داد کشید:‏
‏« ننه ت حاجیه س، نسناس»‏
و بعد رو کرد به پسر خاله‌ام:‏
‏« ها، چه خبره هر روز یه دست خر همرات میاری اینجا»‏

بی‌ریا عرض می‌کنم همولایتی، زانوهام سست شده بود و از ریشه ‏می‌لرزیدم. زنکه آستین نیمتنه‌ام را گرفته بود و تکان می‌داد و چانه‌اش لق ‏می‌خورد:‏
‏«این یارو کیه که مثه کیر گدا اینجا واستاده، با این‌‌پک و پوزه‌ش، ‏شب خوابه یا سرپائی»‏

یا قمر بنی هاشم، من به عمرم زن اینجوری ندیده بودم. حالا هم ‏پشیمانم که چرا چمدانم را آنجا گذاشتم. بله، دیدن آن زنکه کفّاره دارد. ‏صداقتش‌آنجا محلّة خوشنامی نیست، حالا خودت بسنج این زن چه جور ‏زنی است. غرض آن رو تا به اتاق برسیم یک پیراهن گوشت تنم ریخت. باز ‏اگر اتاقش اتاق بود آنهمه بد و بیراه گوارای وجود ما، اما باورکن همولایتی ‏جا، اگر سگ را با چوب بزنی یک شب تا صبح توی آن چالة نمور دوام ‏نمی آورد. خلاصه، رو کردم به پسر خاله‌ام و زیر لب گفتم:‏

‏« مگه جا قحط بود؟»‏

طفلی سرش را جنباند و حساب کار دستم آمد. دیدم خیر، آن‌جا ‏جای من نیست، عَلَم شدم، پسر خاله‌ام از جا جنب نخورد، گفت:‏
‏« جلو رفتنت را نمی‌گیرم، اما چمدانتو بگذار بمونه، کار که پیدا ‏کردی، بیا ببر»‏

از تو چه پنهان همولایتی، همین حالا دارم به‌قصد چمدانم می‌رم ‏و گرنه امیدی به او ندارم. چیز دندانگیری داخل چمدان نیست، ولی باید ‏برش دارم، ملتفتی؟ آن روز نتوانستم روی حرف رشید حرف بزنم، پیش ‏خودم فکر کردم: دست خالی سبک ترم، راحت ترم، دنبال کار گشتن که ‏چمدان نمی‌خواست، خب، البت اگر موی دماغم نمی‌شدند، حالا کارم ‏گرفته بود. ماشین شوری کار سختی نیست، با یک نفر شریک شدم، البت ‏او کار می‌گرفت و من تمام می‌کردم. تازه داشتم گرم می شدم که یک هو ‏ماننداجل معلّق سر رسیدند. شریکم پا گذاشت به فرار، گیر افتادم، من که ‏گناهی نداشتم، آزارم به کسی نرسیده بود، از دیوار مردم بالا نرفته بودم ‏سر در نیاوردم. نفهمیدم چرا باید مثل گوساله چار دست و پام را بگیرند و ‏ببرند آنجا و یله ام بدهند میان آنهمه آدم از خدا و قرآن بی خبر!‏

اوِل خیال کردم سرباز بگیری ست و آنجا هم پادگان، دیدم خیر. ‏گفتم لابد ما را از مرز خارج کرده‌اند و حالا باید برای بیگانه جان بکنم. ‏دیدم خیر، همه به زبان خودمان حرف می زنند. پرسیدم:‏

‏«آقا، ببخش... اینجا کجاست؟»‏
جوانکی برگشت طرفم و تف غلیظی رو زمین انداخت:‏
‏« خونة خاله جونت ... اردو جیگر ... اردوی کار!»‏

تا بحال همچو اسمی به گوشت خورده؟ حالا بیا و درستش کن، ‏تو داری برای زندگی فردا نقشه می‌کشی، ولی روزگار سر و کار تو را به ‏اردوی کار می‌اندازد. یک نفر از راه می‌رسد، پس یخه‌ات را می‌گیرد و پرت ‏می‌کند توی نعش کش. ملتفتی همولایتی، گمانم ماشین گوشت بود، در و ‏پنجره نداشت، بوی پیه بز و کافور می‌داد، همه جاش چرب بود. پرت شدم ‏کف ماشین، سر خوردم و دماغم سوخت. از در تیر کشید. نمی‌دانم به کجا ‏خورده بود، خواستم بپرسم آقا سطل و لُنگ ام چی شد که یارو روی سرم ‏آوار شد و دست از دهنش برداشت. مأمور دولت بود و شلتاق می کرد. پروا ‏نداشت، دیدم خیر حرف زدن بصلاحم نیست، دم نزدم، صداقتش از زبان ‏افتادم. حالم بد شد، چند روز گیج و منگ بودم و نمی‌دانستم چی به سرم ‏آمده، چرا اینطور شده، کجا هستم، چرا میان آنهمه غزیبه گیر افتادم، ‏التفات کردی؟ خیال می‌کنی آدمیزاد چه جوری دیوانه می‌شود؟ بله؟ مگر ‏دیوانگی شاخ و دم دارد؟ گویا اوستا نقاش ملتفت حال و احوالم شده بود، ‏آدم ارقه ای بود، گفت:‏

‏« مبادا، مبادا خیالاتی بسرت بزنه ها»‏
گفت: « ‌اگه دندون رو جیگر بذاری چند ماه دیگه ازادت می‌کنن، ‏این مدّت برات پرونده می‌شه، دفعة دیگه اگه گیر بیفتی، باید دو برابر ‏براشون کار‌کنی»‏
گفتم: « بگو بیگاری!»‏
گفت: « سالی که زوره سیزده ماهه»‏

کفتر بند شده بودم. حالا باید چه خاکی بسرم می‌ریختم؟ بمانم و ‏چند ماه براشان مجانی کار کنم، یا فرار کنم؟ چرا فرار‌کنم، مگر قاتلم، مگر ‏دزدم، چه گناهی دارم؟ بیکاره و ولگرد نیستم، مسافرم، آمده‌ام پی‌کار، باید ‏آزادم کنند، اما همولایتی‌ جان، این حرف‌ها را کسی‌کم می‌شنید. چاره ‏نبود. بای شب و روز خودم را می‌جویدم و با یک قشون اراذل تیغ کش و ‏بنگی ولات م‌ رفتم توی یک جوال. مثال منم البت کم نبودند. جرگة ما ‏جدا بود. با آن‌ها بر نمی‌خوردیم. من که اصلاً قاطی هیچ فرقه‌ای نمی‌شدم. ‏شب و روز کارم گریه و زاری بود و چشم به در تا کی آزادم کنند. به گمان ‏خودم نامه نوشته بودم. هر‌روز می‌نوشتم تا دست از سرم بردارند و بگذارند ‏به ولایتم برگردم و تا آخر عمر دعاگوشان باشم. التفات کردی؟ کارم ‏چندان سخت نبود، آدم‌هاش ناجور بودند، پاپی‌ام می‌شدند، کارم را عوض ‏کردم، با اوستا نبی آبمان توی یک جوی نمی‌رفت، دست به یقه شدیم، ‏ازش شکایت کردم، دست به دامن همه شدم، ولی افاقه‌ای نبخشید. یک ‏

روز جلو سرپرست آنجا را گرفتم و التماس کردم، گفتم:‏
‏« ببین آقا، من فایده‌ای برای اردو ندارم، دست از سرم وردارین، و ‏گر نه خودم را سر به نیست می‌کنم»‏
بی‌ریا عرض می‌کنم، جانور بودند، ‌جانور! یارو پوزخندی زد و ‏گفت: « بیا و عالم بشریّت رو عزادار نکن»‏
نه، ککش نگزید. حتا مانع من نشد، خدا نخواست بمیرم، پرت ‏شدم کف سالن. آمد بالای سرم، و شروع کرد به فحاشی:‏
‏« چوب توی آستینت می کنم، انتحار می‌کنی»‏
حالا من دارم مثل بید می لرزم، بند بندم سر از هم ورداشته ولی ‏آن بی خبر از خدا یخه‌ام را گرفته و وادارم کرده سر پا بمانم:‏

‏« بمیر ولی درو کن»‏

خدا بسر شاهد است از دیشب هزار بارمرده‌ام و زنده شده‌ام. من ‏که خیال نداشتم براشان‌‌‌گربه برقصانم و شانه از زیر بار خالی‌کنم، نه، حالم ‏خوش نبود، سرفه آرامم نمی‌گذاشت تبم قطع نمی شد، چیزی روی دلم ‏بند نمی شد، گفتم:‏

‏« کافر، ناخوشم، مرض بم ظفر شده، ناخوشم دارم از پا در میام»‏
گفت: « تا نمیری باور نمی‌کنم»‏

منم افتادم تا بمیرم. نه یک روز، نه دو روز، بلکه یک ماه آزگار ‏افتادم. شب تا سحر‌سرفه می‌کردم، توی تب می‌سوختم و هذیان می‌گفتم. ‏ببین، مچم را بگیر. هنوز تب دارم، دیشب یکدم چشمم گرم نشد. یک ‏ماهه که خواب راحت نکرده‌ام، همه را عاجز کرده بودم، شب‌ها، آن‌هائی ‏که خوابشان سبک بود، بی خواب می شدند، با دمپائی، جارو و لنگه کفش ‏به‌جانم می‌افتادند. جا‌که نبود، دارالمجانین بود. دست خودم نبود، تا صدای ‏سرفه ام بلند می شدخروار خروار بد و بیراه بارم می‌کردند و گاهی ویرشان ‏می‌گرفت، لنگم را می‌کشیدند و می‌بردند بیرون پرتم می‌کردند روی یخ و ‏برف. همین دیشب، یکی لنگه کفشش را به هوای ملاجم انداخت.توی ‏تاریکی، ندیدم، تف انداخت:‏

‏« مادر فلان فلان شده، مسلول»‏

مسلول، مسلول شده‌ام. حالا مسلول یعنی چه، خدا می‌داند. برای ‏من که فرقی ندارد، من که نمی‌توانم دردم را درمان کنم، باید برای مادرم ‏تحفه ببرم. نه حتماً بر می‌گردم ولایت، اگر قرار است در نو جوانی بمیرم، ‏بگذار توی ولایت خودمان بمیرم. دست کم جنازه‌ام روی زمین نمی‌ماند. ‏ولی اینجا، اگر شبی، نیمه شبی، بی هوا روح از تنم پرواز کرد چی؟ لابد ‏جنازه‌ام می‌افتد دست قصاب‌ها، من همولایتی‌جان، این حرف‌ها را با گوش ‏خودم شنیده‌ام. توی خوابگاه می‌گفتند، البت می‌خواستند مرا بترسانند. ‏می‌گفتند جنازة آدم‌های نظیر ما را می برند سالن تشریح، سالن تشریح ‏کجاست، من نمی‌دانم، تا حالا ندیده‌ام. نمی‌دانم. بلند بلند حرف می‌زدند ‏تا من بشنوم، غرضشان به من بود:‏

‏« زرتش قمصور شده، فاتحه‌ش خونده س»‏

من از این چیزها واهمه ندارم، همة هراسم از جانب آنهاست. از ‏جانب عورتینه‌ها. می‌ترسم بی‌گدار به آب بزنند و راه بیفتند طرف پایتخت. ‏شاید تا حالا خبردار شده‌اند و بار وبندیلشان را بسته‌اند. کسی چه می‌داند. ‏خدا عالم است. ها؟ اینجور خبرها را باد دهن به دهن می رساند. بالأخره ‏آدمیزادند، وقتی دیدند دوماه، سه ماه گذشت و از من خبری نشد، لابد از ‏این و آن جویا می‌شوند و به صرافت می‌افتند تا از پسر خاله‌ام بپرسند. ‏درست حدس می‌زنم؟ ها؟ خمیازه می‌کشی؟ سرت را درد آوردم، حق ‏داری همولایتی، مردم این روزها حوصلة پر حرفی ندارند، خداخواهی بود ‏که بتو بر خوردم، صداقتش تا از دور دیدمت، قلبم یکهو روشن شد، گفتم ‏همولایتی اگر نباشد، اهل طرف‌های ماست، دیدم که با این کاکل بسرها ‏فرق داری. خدا شاهد است اگر همولایتی نبودی دستت را پس می‌زدم، ‏التفات می‌کنی، تا حالا این دست‌ها به گدائی دراز نشده اند، شده که سر ‏بی شام ببالین گذاشته‌ام ولی گردن کج نکرده‌ام. ناخوش احوالم و گرنه تا ‏پایتخت پیاده می‌رفتم. دیشب خودم را با زور به کرج رساندم. ترس و هول ‏پشت سرم بود و گرنه نا و رمق نداشتم قدم از قدم بردارم. وای به‌حالم بود ‏اگر گیرشان می‌افتادم. خودم را با هر جان کندنی بود تا زیر پل رساندم و ‏همانجا تا سحر کز کردم. استخوان دردم مال همان سرمای دیشبی است. ‏تبم بالا رفته، نه؟ دست بگذار روی شقیقه هام، داغم؟ نه؟ انگار رسیدیم به ‏گمرک، خیر، برام پول در نیار، همین که جورم را تا اینجا کشیدی ممنون. ‏به دوستی مان قسم نمی‌گیرم. مگر باید پوستت را بکنم؟ اصرار نکن، من ‏که گدا نیستم، گفتم که... التفات می کنی؟ ها؟ تو، تو چرا اینجوری دست ‏و بال می زنی؟ ها؟ خدایا، خدایا جانم را بگیر، پس تو... تو ... تو لالی؟!‏

‏*‏
تحریر: سال 1352 شهریار‏

نقل از مجموعة داستان «ایستگاه باستیل» 1373 سوئد، اوپسالا