شب

‏نقل از مجموعه داستان «ایستگاه باستیل»

... جنازه‌ام بر سر دار تاب می‌خورد، جمجمه‌ام آرام آرام ترک بر ‏می‌دارد و باد در کاسة سرم زوزه می‌کشد، به آخر می‌رسم، انبوه جمعیّت، ‏آن بی شمار دهان‌هائی که به نفرینی ابدی باز مانده‌اند در غباری شنجرفی ‏فرو می‌روند، خرمگسی بال می‌زند و دور سرم می‌چرخد و صدایش مانند ‏خرده شیشه در گوش‌ام می‌شکند:‏

‏« گفتم که دارت می زنم، زندیق»‏

نیم نفس از خواب می‌پرم، گیج و خواب‌آلود روی تخت می‌نشینم ‏و با سرانگشت گلویم را می‌مالم. هوا تاریک شده و باران هنوز بر کاج‌های ‏پیر پشت پنجره می‌بارد. زانوهایم می‌لرزد و‌قلب‌ام مانند گنجشک هراسانی ‏در سینه‌ام پَر پَر می‌زند. ته ماندة ودکا را سر می‌کشم و راه می‌افتم.‏

از پلّه‌های مسافرخانه که پائین می‌روم هنوز صدایش را می‌شنوم ‏و آن‌‌‌ چشم‌های وق زده و جوش چرکی روی دماغ اش را می‌بینم. سرم ‏سنگین‌است و جای ریسمان زبر موئی روی پوست گلویم می‌سوزد. به ‏سختی نفس می‌کشم و نمی‌دانم چرا به‌سرسرا آمده‌ام و حیران مانده‌ام. آن ‏پیرمرد چاق و سرخرو هنوز آن‌جاست، هر شب توی مبل نخ نمای چرک ‏مهمانخانه می‌لمد و روزنامه می‌خواند، با کسی همکلام نمی‌شود، در جواب ‏سلام‌ام سر خم می‌کند، لبخند محزونی روی لب‌هایش می‌دود و باز سرش ‏را توی روزنامه‌اش فرو می‌برد. شب‌ها تا دیر وقت رو به‌روی هم می‌نشینیم ‏و در خاموشی سیگار می‌کشیم. به هم خو گرفته‌ایم، اگر شبی او را در سر ‏سرا نبینم پکر می‌شوم. انگار چیزی گم کرده‌ام. خوش دارم با او حرف بزنم ‏و بپرسم چرا هیچوقت به اتاق‌اش نمی‌رود و تا سحر روی همان مبل چرت ‏می‌زند؟ در آنکار چه می‌کند؟ اهل کجاست؟ نمی‌توانم. در این دیار لال‌ام و ‏از بی زبانی به تنگ آمده‌ام. نگاهش می‌کنم، لبخند می‌زنم و پیرمرد با ‏همدلی سرش را می‌جنباند، گونه‌ها و نوک دماغش سرخ‌اند، خیلی سرخ‌تر ‏از هر شب.‏

‏« این بیچاره هم مثل ما آواره ست»‏

روی پاشنة پا می‌چرخم و با شرمندگی سلام می کنم.‏

‏« ببخشید کتایون خانم، باز شما رو ندیدم.»‏

از روزی که هوا یخبندان شده، کتایون بچّه‌هایش را به این‌جا ‏می‌آورد، هر روز عصر می‌آید و در همان‌گوشه، پشت در، دور از نگاه ‏کنجکاو و پرسای « حاجی» کز می‌کند و بافتنی می بافد. حضوش چندان ‏محسوس نیست، مانند سایة ابر نرم و ملایم می‌خرامد، آرام و شکیباست، ‏روزهای آفتابی، مانند آهوی غریبی همراه برّه‌هایش در‌پیاده رو قدم می‌زند ‏و آن‌ها را از گوشة چشم می‌پاید، از منطقة اولوس دور نمی‌شوند، روزی ‏چند بار آن‌ها را می‌بینم، افسرده و سرگشته پرسه می‌زند تا دم غروب، سر ‏به زیر شرمزده می‌آید و سر جایِ همیشگی‌اش کز می‌کند و چشم به راه ‏شوهرش می ماند.‏

‏« ناصرخان هنوز بر نگشته، بچّه ها خوابیدن»‏

دخترک سر از روی زانوی مادرش بر می‌دارد، چشم‌هایش پف ‏کرده و پر از خواب است. برادر کوچک‌اش روی مبل چرت می‌زند. رو به ‏

روی آن‌ها می نشینم و کتایون دست از دلش بر می دارد:‏

‏« طفلکی‌ها دارن دق میارن، می دونین داداش، بچّه‌ها به اینجور ‏زندگی عادت ندارن، حوصله‌شون توی اون اتاق مسافرخونه سر می‌ره، هوا ‏روز به روز سرد تر می‌شه، نمی‌تونم اونا رو ببرم بیرون، نه جای بازی، نه ‏وسیلة بازی، نه کسی، نه کاری، نه آشنائی، طفلکی‌ها موندن چکار کنن، ‏مدام بهانه می‌گیرن و نق به دلم می‌زنن، می‌دونین، امروز برا وقت گذرونی ‏سوار اتوبوس شدیم، فریبرز پرسید مامان، این اتوبوس می‌ره ایران؟»‏

چشم‌های کتایون خانه کرده و بینی‌اش تیغ کشیده‌است. بار اولی ‏است که از زندگی‌اش می‌نالد، لبریز است، سرریز می‌کند و باک‌اش نیست ‏که گه گاهی کاسة چشم‌هایش پر شود و اشک روی گونه هایش بلغزد.‏

‏« می‌دونین داداش، اینجا هر چه باشه بهتراز اون خراب شده‌ست، ‏کسی‌چه می‌دونه چه بلاها سَرِ ‌ما آوردن؟ شما که غریبه نیستین، داریوش، ‏برادر شوهرم، اگه بدونین چه مرد نازنینی بود، چه هنرمند قابلی بود، حالا، ‏حالا پاک خل شده، زده به سرش، دایم دخترش رو صدا می‌زنه: « نرگس، ‏نرگش، جانم، چشمم، کجائی، کجا رفتی؟» یه چیزهائی هست که آدم از ‏واگو کردنش شرم داره، آخه آدمیزاداز دل خوشش که سر به کوه و کمر ‏نمی‌ذاره و تن به غربت و آوارگی نمی‌ده؟ بله داداش؟ آب که به دستکند ‏بیفته صداش در میاد...»‏

دخترک روی مبل زانو می‌زند و زیر گوش مادرش پچ پچ می‌کند.‏

‏« صبر کن، الان بابات میاد»‏

بابا از راه می‌رسد، چند روزی است که او را ندیده‌ام، این مرد بلند ‏بالا و خوش سیما پاک عوض شده، رنگ به رو ندارد، موهای صاف و ‏سیاه‌اش که هر روز پارافین می‌زد و با دقّت شانه می‌کرد، چرب و کثیف و ‏پر‌از شوره‌های سفید است، کت شلوار سورمه‌ای خوش‌ دوخت‌اش از ریخت ‏افتاده شلوارش زانو انداخته، یقة پیراهن‌اش چرک و‌گره کراواتش کج شده، ‏خودش را باخته‌است، نگاهی با دلواپسی به دور و برش می‌اندازد و توی ‏مبل می‌افتد، آه عمیقی می‌کشد و از گوشة چشم به‌همسرش نگاه می‌کند. ‏پیرمرد سرخرو از پشت روزنامه سرک می‌کشد و به بچّه ها لبخند می زند.‏

‏« شما چه کردین، بنده که تیرم به سنگ خورد»‏

دست‌هایش را به هم می‌مالد تا لرزش انگشت‌هایش را نبینم. ‏کتایون با نگرانی شوهرش را می‌پاید و رقص میله‌های بافتنی‌اش دم به دم ‏کند و کند تر می‌شود. سرانجام ژاکت نیمه کاره را روی زانویش می‌گذارد:‏

‏« من بچّه ها رو می برم بخوابونم»‏

پاکت سیگارم را از روی میز بر می‌دارد، برایش کبریت می‌کشم.‏

‏« کار عاقلانه رو شما کردین، آدم نباید همة پل‌ها رو پشت سرش ‏خراب کنه. معلوم نیست فردا چی پیش میاد، از من بشنو، تا سر و سامون ‏نگرفتین بچّه‌ها رو آواره نکنین. این طفلکی‌ها چه گناهی دارن که به اتش ‏ما بسوزن، بله؟...»‏

صاحب مهمانخانه او را غافلگیر می‌کند، سگرمه‌هایش در‌هم است ‏و با انگشت اشاره او را به خود می‌خواند. ناصرخان تکمه‌های کت‌اش را ‏می‌بندد، گره کراواتش را مرتب می‌کند و رو به «حاجی» می رود. کتایون ‏نیم خیز شده، زیر لب، انگار با خودش حرف می زند:‏

‏«اگه یارو با ما کنار بیاد... می‌بینی داداش، می‌ترسم بچّه‌هام ‏مریض بشن، چاره‌ای نداریم، اونجا خیلی سرده، شما جای برادر من‌‌‌ ‏هستین، سر بچّه‌هام شپش گذاشته، اون مسافرخونه آب گرم نداره، حموم ‏نداریم، از ریخت آدمیزاد در اومدیم. آدم چی بگه؟ به‌خدا بخاطر خودم ‏نیست، ناصراز این رو به او شده، شب‌ها خوابش نمی‌بره، هر وقت شب ‏بیدار می‌شم، می‌بینم پشت پنجره نشسته و سیگار می‌کشه. آخه ما کجا و ‏مسافرخونه کجا؟ من که به روی ناصر نمیارم، خدا به سر شاهده تا حالا ‏لب تر نکردم. با همه ‌چی ساختم و بازم می‌سازم، زندگی زیر و بالا زیاد ‏داره، ولی ناصرخان خودش عذاب می‌کشه، شما که روزهای اوّل اونو دیده ‏بودین، کلّی امید و آرزو داشت، سرزنده و با نشاط بود، گمون می‌کرد تا ‏پاش به آنکارا برسه کار پیدا می کنه، ولی حالا ...»‏

ناصر خان در آستانة سرسرا پا سست می‌کند، لبخند می‌زند، ‏خودش را باز یافته‌است، کتایون نفسی به‌راحتی می‌کشد‌و مرا از یاد می‌برد

‏« تموم شد، حاجی با من کنار اومد، فردا اثاث کشی می‌کنیم»‏

رو به پنجره می‌روم تا حرف‌های آن‌ها را نشنوم، بچّه‌ها بیدار ‏شده‌اند و به پر و پای بابا می‌پیچند. آن‌ها را بغل می‌کند، می بوسد:‏

‏« کتی، بچّه ها رو ببر بالا، من الان میام»‏

می‌دانم که دارد همسرش را دست به سر می‌کند. کتایون دست ‏بچۀها را می‌گیرد و پا به پا می مالد:‏

‏« زیاد دیر نکنی...»‏

آرام و سر به زیر راه می‌افتد، دم در پا سست می کند، و به طرف ‏ما بر می گردد، نگاه ام را می دزدم.‏

‏« شب خیر داداش»‏

روی لبه مبل می نشینم. پیر مرد سر خرو سرختر از همیشه توی ‏مبل لمیده و چرت می‌زند. سینه‌اش خس خس می‌کند. گلویش انکار باد ‏کرده است. بوی تند الکل به دماغ‌ام می‌خورد و پس می‌کشم.‏

‏ « تا خره‌ خره خورد، پیر مردک بیچاره، آدم وقتی این چیزها رو ‏می‌بینه غم و غصة خودش یادش می‌ره، می‌دونی، یارو سال‌هاست که به ‏خونه‌ش برنگشته، دایم می‌ره سفر. روزگارش توی مسافرخونه‌ها می‌گذره ‏سال‌ها پیش، زن و چهارتا بچّه‌ش توی تصادف از بین می رن، بعد از این ‏حادثه دیگه جرأت نمی‌کنه به اون خونة خالی بر گرده»‏

گوش‌هایم به قصة پیرمرد سرخرو تیز شده، ولی ناصرخان دوست ‏ندارد بیشتراز این دربارة او حرف بزند. پا به راه است، سرش را با حسرت ‏

می جنباند و ناگهان می پرسد:‏

‏« بگو ببینم، تا حالا « جائی» رفتی؟ امشب حوصله‌شو داری دمی ‏به خمره بزنیم؟»‏

‏« بدم نمیاد لبی تر کنم»‏

‏« بریم»‏

ناصر خان شهر آنکارا را مثل کف دست اش می شناسد:‏

‏« می بینی عزیز، گذر پوست به دباغخونه می‌افته، اینم از آخر ‏عمرمون، دوباره باید از اوّل شروع کنیم، گفتم که خونه اجاره کردم؟ بله؟ ‏امروز گفتن تا دو هفتة دیگه حاظر می‌شه، خونه نوسازه، هه، اوّل زمستون ‏توی خونة نو ساز...»‏

‏« مگه قصد داری تو آنکارا بمونی؟»‏

‏« صداقتش هنوز نمی‌دونم، گفتم که تحصیلاتم رو اینجا تموم ‏کردم، ولی کار نیست، تا حالا روی خوش به من نشون ندادن، روزهای اوّل ‏خیلی امیدوار بودم، دوستان قدیمی بم قول داده بودن، ولی همه تو زرد ‏از آب دراومدن، حالا دوباره خیالاتی بسرم زده، شاید برم کانادا، آمریکا، ‏استرالیا، هنوز هیچی معلوم نیست، آینده تاریکه عزیز، می‌بینی، پس از ‏سال‌ها تحصیل و زحمت، اینم وضع و حال ماست.»‏

تا به بالای تپّه برسیم، چند جا سرپائی آبجو می‌خوریم، کافه‌های ‏محقر و کثیف و سرد به طبع و مزاج همراه من سازگار نیست، به دل‌اش ‏نمی‌چسبد، سرش بفهمی نفهمی گرم است:‏

‏« می خوای یه چرخی توریستی « اونجا» بزنیم؟»‏

با دل انگشت پیشانی‌اش را می‌مالد و بیاد می‌آورد، شاید هرگز ‏راه‌اش را گم نکرده‌است. از تپّه سرازیر می‌شویم، آن پائین «کارخانه» ‏است. خیابان‌های پلشت، مغازه‌های محقر خرت و پرت فروشی، بیکاره‌ها، و ‏معتادها و مردم سر در گم، گمرک و خیابان «جمشید» را بیادم می‌آورد. ‏دستفروش‌ها، قاچاق فروش‌ها، فاحشه‌ها، کاسب‌ها و حتا پاسبان‌هائی که ‏دم دروازه کشیک می‌دهند از قماش همان‌هائی هستند که در سکته‌الخیر ‏شارجه، قلعة تهران، شغوی بندر عباس و جاهای دیگر دیده‌ام. هیچ چیز ‏تازگی ندارد، دلمرده و سر به زیر قدم می‌زنم، پا پس می‌کشم تا ناصرخان ‏در خم کوچه‌ای از چشم بیفتد، سیگاری روشن می‌کنم و روی سکّو به ‏انتظار همراه ام می‌نشینم. بر می‌گردد، لبخند می‌زند، پیاده تا محلة خلوت ‏و اعیان نشین آنکارا می رویم، همة رستوران‌ها، کافه ها، « نایت کلوبها» را ‏به نام و نشان می‌شناسد و چند خاطره بیاد می‌آورد. کم کمک زانوهایش ‏سست می شود و از گوشة چشم به مردمی که پشت میزهای ماهوتی و در ‏سایة شمع نشسته‌اند و در کمال آرامش شام می‌خورند، نگاه می‌کند و آه ‏می‌کشد:‏

‏« می‌بینی عزیز، مردم اینجوری زندگی می کنن، پووووف، چی به ‏روزگار ما آوردن، واقعاً غم انگیزه، غم‌انگیز... می‌گم بریم سرپائی دو تا آبجو ‏بخوریم»‏

نمی‌توانم دل همراهم را بشکنم، بی‌تاب و عصبی‌‌ست، چشم‌هایش ‏چار‌‌چار می‌زند، عطش دارد، حرص و ولع این مرد بلند‌بالای خوش سیما ‏رقّت انگیز است، چیزی در درون‌ام می‌شکند، دل‌ام به حال‌اش می‌سوزد. ‏در‌گوشة نیمکتی جلو بار می‌نشینم و خواری و خفّت همراه‌ام را مانند زهر ‏قطره قطره می‌نوشم و در نگاه آن جماعت آسوده خیال آب می‌شوم. ناصر ‏خان هنوز سرگرم مطالعة قیمت غذاهاست. با سرانگشت روی لبة لیوان ‏ضرب می‌گیرد، شانه‌هایش فرو افتاده‌است و هر‌دم انگار کوچک و کوچک‌تر ‏می‌شود. نمی‌تواند تصمیم بگیرد، به‌داداش می‌رسم، لیوان آبجو را سر ‏می‌کشم وپاورچین پاورچین بیرون می‌روم و در ‌هوای آزاد مانند کسانی‌که ‏از آسم رنج می برند، نفس می‌کشم.‏

‏« قحبه ها آدمو نقره داغ می کنن»‏

در رستوران را به هم می‌کوبد و تف غلیظی رو درختچه‌های کنار ‏پیاده رو می اندازد.‏

‏« می‌گم اگه «اِکمِک» و راکی دوست داری، من یه جای مناسب ‏سراغ دارم.»‏

باران نرم نرمک می‌بارد، شب به آخر رسیده است. صدای بم ناصر ‏خان مدام تویی گوش‌ام زنگ می‌زند، جسته و گریخته حرف می زند، ذهن ‏اش پریشان است، گاهی از درختهائی که در قصر شیرین کاشته است می ‏گوید و گاهی از روزگار خوشی که در آنکارا گذرانده است. تا حالا هنوز به ‏برادر دیوانه‌اش اشاره نکرده و حتا نامی از «نرگس» نبرده‌است. پی‌گیر ‏نمی‌شوم، داستان آنها را بارها از کتایون شنیده‌ام و می‌دانم که ناصرخان ‏بخاطر بی احتیاطی های برادرش و ترس این که جاروئی به دم‌اش ببندند، ‏ترک یار و دیار کرده است. تا به میدان «اولوس» برسیم، یکدم زبان به کام ‏نمی‌گیرد. از پلّهها سرازیر می شویم. ناصرخان یکّه می‌خورد و کام ناکام از ‏پی من می‌آید. کافة محقری است، در این دخمة پر دود و چرک از شمع ‏وچلچراغ خبری نیست، پاية میزهای زهوار در رفته مثل موزائیک‌ها چرب ‏و سیاهند. سقف کوتاه زیر زمین سرخرنگ است و جا به به جا طبله کرده ‏و هوای زیر زمین سرد. مشتری‌ها با صدای بلند حرف می‌زنند و از رادیوی ‏قدیمی، موسیقی حزن‌انگیزی پخش می‌شود. چهره‌های خسته و مسخ ‏شده در دود سیگار و بخارالکل محو و ناپیدایند. سولماز مثل هر شب دور ‏میزها می‌چرخد و به همه لبخند می‌زند. کافه‌چی ما را از دور می‌پاید، مرد ‏خپله و طاسی است، هر بار که مرا می‌بیند، مانند نظامیان پا می‌کوبد. ‏گمان می‌کند افسر فراری هستم. در پناه ستون زنگ زدة آهنی می‌نشینم، ‏مرد خپل انگار بو برده، برای همراهم صندلی نگه می‌دارد و کرنش می‌کند. ‏کاری که هرگز برای من نکرده است. حولة چرکی روی دوش انداخته و ‏گوش به فرمان سیخ ایستاده است.‏

‏« اکمک ودکا، ایکی تانه»‏

چشم می‌چرخانم و مشتری‌های هر‌شبه را می‌شناسم. آن «مردک ‏سرخابی» هم آمده و باز دورو بر سولماز می پلکد. سرکار پاسبان هم از راه ‏می‌رسد، بنا به عادت سری به آشپزخانه می‌زند، هر چه میل دارد انتخاب ‏می‌کند و با نیم ظرف راکی پشت میز دو نفره می‌نشیند. کافه‌چی مثل ‏خری که به نعلبندش نگاه کند، او را دورادور می‌پاید و دندان بر دندان ‏می‌ساید. ودکایخنک خیلی زود اثر می‌کند، داغ می شوم، قیل و قال کافه ‏را از یاد می‌برم. ناصرخان سرخ شده، گلو جر می‌دهد تا صدایش را بشنوم. ‏گوشة لب‌هایش کف کرده و تخم چشم‌هایش به خون نشسته است:‏

‏« من قربون، تحصیلاتمو توی این مملکت تموم کردم، می بینی، ‏حاضر شدن یه پست خوبی بم بدن، اکثر دوستام و همکلاسی‌هام موندگار ‏شدن و حالا صاحب همه چی هستن، ولی من‌ گفتم بایدبرگردم به وطنم، ‏به مردم وطنم خدمت کنم، به دوستام سرکوفت می‌زدم، می‌فهمی؟ حالا، ‏حالا بعد از سال‌ها برگشتم ترکیه و برا کار پیش هرکس و ناکس‌گردن کج ‏می‌کنم، یکی از دوستام امروز گفت: « دیدی، اینم سزای خدمت به مردم» ‏بش گفتم من آقا همینقدر شانس داشتم که چندین سال به وطنم خدمت ‏کنم، یه شهری درست کنم مثل عروس، بازم اگه پا بده و فرصتی پیش ‏بیاد بر می‌گردم، من قربون، همه چی مو از ایران دارم.»‏

جنازه‌ام بر سردار تاب می‌خورد و باد توی‌گوش‌ام همهمه می‌کند:‏

‏« کجائی عزیز؟ خیال می‌کنی مستم؟»‏

‏« تا حالات خودتو بالای دار دیدی جناب شهردار؟»‏

‏« چی گفتی؟ نشنیدم»‏

‏« گم دوتا استکان ودکا که ما رو مست نمی‌کنه.» ‏

‏« من قربون، از همون روز اوّل رو ایران تعصب داشتم، حالا هم ‏دارم، خدمتتون عرض کنم، بله، اسمش چی بود، ها، نورالدین، یه رفیقی ‏ترکی داشتم که گویا خدمت سربازیشو توی مرز بازرگان گذرانده بود، یه ‏شب در عالم مستی یخه‌م رو گرفت و گفت می‌خوام باهات تسویه حساب ‏کنم. تو خیلی در بارة وطنت گرافه گفتی، دروغ می‌گی، راستشو بگو، شما ‏تو ایران ماشین دارین؟ اصلاً تا حالا ماشین سوار شدین؟ گفتم نه، ما هنوز ‏سوار شتر می‌شیم. گفت دارم جدّی حرف می‌زنم، من تا خوی و سلماس ‏رفتم، ایران از ترکیّه خراب تره. نه، واقعاً شما تا حالا ماشین دیدین، دیدم ‏طرف داره اهانت می‌کنه، باید از حیثیّت و ملیّت خودم دفاع کنم. گفتم، ‏نه، ما هنوز شتر سوار می‌شیم، اگه شتر گیرمون نیاد ترک‌های ترکیّه رو ‏سوار می‌شیم. کتم رو کندم و زدم از کافه بیرون... بگذریم، کارمون به ‏سفارت کشید و سین و جیم و غیره. غرض این که بنده وطن پرستم، حتا ‏بچّه‌های ما وطن پرست بار اومدن، امروز ...»‏

چشم‌هایش دو کاسه خون است، لیوان عرق‌اش را سر می‌کشد و ‏با پشت دست لب‌هایش را خشک می‌کند:‏

‏« حالا قربون، حالا به‌ جائی رسیدیم که آدم با تردید می‌گه ‏ایرانیم، می فهمی؟»‏

سیگاری گوشة لب‌اش می‌گذارد، سولماز از پناه ستون بیرون ‏می‌آید و برایش کبریت می‌کشد. خم می‌شود و پستان‌های درشت‌اش را به ‏سر شانه‌های او می‌چسباند و به من چشمک می‌زند. ناصرخان میان ‏بازوهای برهنة زن‌‌گیر افتاده‌است، پکر می‌شود و با دلچرکی لبخند می‌زند ‏سولماز را صدا می‌کنند. همسایه‌های ترک ما همه سیگاری گوشة لب ‏گذاشته اند و منتظرند تا به آتش سولماز بسوزند، سولماز می رود.‏

‏« ببینم، این آکله با شما آشناست؟»‏

‏« نه، صداقتش چندبار اونو همین‌جا دیدم، گاهی‌که سرش خلوت ‏می شه، با هم حرف می زنیم. گویا زمان شاه، توی کافه های ساز و ضربی ‏لاله زار آواز می‌خونده، یه الدنگ زیر پاش می‌شینه و اون میاره ترکیّه. در ‏باغ سبز نشونش می‌ده، یارو باجخور از آب در میاد، چند صباحی اونو ‏می‌دوشه و بعد ولش می‌کنه به امان خدا. حالا با دخترش تو آنکارا ماندگار ‏شده، شب‌ها بچّه‌ها رو تنها می‌ذاره و میاد اینجا کار می‌کنه، زن مهربون و ‏خوش قلبییه، اهل آذربایجانه... همولایتی شماست!»‏

ابروهای شهردار ناگهان بالا می‌جهد، خودش را پس می‌کشد، ‏گمانم از من رنجیده است. لحن صدایش عوض می شود: ‏

‏« شما اصلاً از خودتون حرف نمی زنین؟»‏

‏« از خودم چی بگم اقای شهردار؟»‏

‏« من دیگه شهردار نیستم آقا، به ام بگین ناصر، ما داریم با هم ‏عرق می‌خوریم، بیا حُرمت می رو نگه داریم و با هم رو راست باشیم» ‏

سولماز به سر میز ما بر می‌گردد، نگاه شهردار توی صورت‌ام میخ ‏شده است، انگار با چشم باز خواب می بیند.‏

‏« اجازه می‌دین یه لبی با شما تر کنم هموطن؟»‏

شهردار مردد می ماند، لیوان عرق‌ام را بر می‌دارم، سولماز کنار ما ‏می نشیند و برای خودش و شهردار می‌ریزد. حالا همة همسایه‌ها از پشت ‏ستون گردن کشیده‌اند و ما را می پایند. آن مردک «‌سرخابی»، همانی که ‏کراوات سرخی به گردن‌اش آویخته و کفش‌های سفیدی پوشیده، تلو تلو ‏می‌خورد و رو به میز ما می‌آید. او تنها مرد شیک و فکلی این‌کافه است، ‏گونه‌هایش را مانند زن‌ها سرخاب مالیده و چروک گوشة چشم‌ها و زیر ‏گردن‌اش را پودر زده است. مردک به ریخت فاحشه هاست، آز آن قماش ‏آدم‌هائی که وقاحت مانند سرخاب صورتشان توی چشم می‌زند و نگاهشان ‏مثل کنه به تن زن‌ها می‌چسبد.‏

‏« مملیکت گزل؟» ‏

خم می‌شود و اسکناسی توی سینه بند سولماز می‌چپاند. زن اخم ‏می‌کند و بزبان ترکی چیزی می‌گوید که نمی‌فهمم، مردک سرخابی پیله ‏کرده است و دست از سر زن بر نمی‌دارد. سولماز اسکناس مچاله شده را از ‏لای پستان‌هایش بیرون می‌کشد و پرت می‌کند روی زمین. رنگ از روی ‏مردک می پرد. دست به ستون می‌گیرد و از جا بلند می شود. اسکناس را ‏تیپا می‌زند. عربده می‌کشد، گونه های شهردار شروع می‌کنند به پریدن. ‏لبهایش مس لرزند و حال و دمی‌است که بترکد و فریاد بکشد. دست روی ‏دست‌اش می‌گذارم و لب ام را می گزم: « شهردار!» دست ناصرخان مانند ‏کوره داغ است. پاسبان از جا بلند می‌شود، بال کت مردک سرخابی را ‏می‌گیرد و می‌کشاند. کافه‌چی او را بغل می‌گیرد و با خودش می‌برد. ‏پاسبان بشقاب دلمه و بطری را راکی‌اش را بر‌می‌دارد و می‌آید روی میز ما ‏می‌گذارد. شهردار تا زیر گلو سرخ می شود. دست اش را دوباره می فشارم. ‏سینه‌اش به خس‌خس افتاده، عرق از گوشة ابرویش می‌لغزد و روی پوست ‏صورتش می‌ماند. سولماز کوتاه می‌آید، زیر گوش پاسبان با عشوه نجوا ‏می‌کند، نیش مردک شکم کلفت باز می‌شود. گلوی بطری را می‌چسبد و ‏یک‌دم فاتحانه به ناصرخان خیره می‌شود. سولماز دست به کمر پاسبان ‏می‌اندازد و او را با ناز و غمزه می‌برد،‌ سیگاری برایش‌‌آتش می‌زند، گونه‌اش ‏را می‌بوسد و رو به‌ما می‌آید. شهردار مچ دست او را می‌گیرد و تشر می‌زند:‏

‏« بیا بشین خانم، بشین همین‌جا و جنب نخور، دلم می‌خواد یه ‏نفر از این پاپتی‌ها بیاد سراغت، به شرفم قسم، به شرفسم قسم با همین ‏بطری می زنم توی سرش، بشین بذار بیان...»‏

شهردار ‌سیاه مست‌است و نگاه‌اش مبارز می‌طلبد. سکوت دم به ‏دم سنگین تر می‌شود. لیواناش را بر می دارد، از جا بلند می شود و باد ‏توی گلومی اندازد:‏

‏« بسلامتی هموطن...»‏

لیوان‌اش را محکم به لیوان سولماز می‌کوبد، لاجرعه می نوشد، ‏ابرو درهم می‌کشد و روی صندلی می‌افتد. همه در اطراف ما پچ پچه ‏می‌کنند، و پوز خند می‌زنند، بوی ناخوشی به دماغ ام می‌خورد، باید ‏سولماز را دست به سر کنم و شهردار را ببرم ییرون.‏

‏« سولماز گوش کن، می‌گم دوباره صدای یارو در میاد و ...»‏

سولماز یقة پیراهن‌ام را می‌گیرد و توی چشم‌هایم زل می زند:‏

‏« سولماز یوک! بگو آتش، اسم هنری من آتشه، حالیته؟ آتش!! ‏دلواپس من نباش، من همیشه مستم، دلم می‌خواد یه حوض ودکا گیر ‏بیارم و با ملاج توش شیرجه برم. آره دخترم، آره جیگرم، با کلّه برم توی ‏حوض ودکا، خودمو غرق کنم، تو عرق غرق کنم ...غرق!»‏

‏« بنده هم خانم، روزی روزگاری شهردار بودم، امّا تو قربون، تو، ‏تو... تو چکاره ای؟»‏

مست شده‌ام، خودم را رها می‌کنم، سبک شده‌ام، همراه آن‌ها بر ‏امواج الکل می‌رانم:‏

‏« من جناب شهردار، یه جنازه ام که سر دار تاب می خوره»‏

سولماز با انگشت لب‌هایم را می‌بندد:‏

‏« تو جنازه نیستی، نگو عزیز، تو جنازه نیستی!»‏

‏« بگو سولماز، تو بگو چکاره‌م، اینجا چکار می‌کنم؟»‏

سرم را روی میز می‌گذارم، بوی شراب از همه سو می‌آید، بیابان ‏بوی شراب می‌دهد، ماه پنهان‌است و باد بوی شراب را شاخه به شاخه ‏می‌برد. صدای‌‌‌گریة دختر بچّه‌ای از راه دور می‌آید میان کتف‌هایم می‌سوزد ‏کاردی بعه آرامی فرو می‌رود و به قلب‌ام می نشیند. دل ام می‌خواهد هوار ‏بکشم. پیشانی‌ام را روی میز بکوبم، جگرم می سوزد و تا مژه می‌زنم، او را ‏می‌بینم، نظامی‌ها از آلونک بیرون می‌کشند و رو به موزار می‌برند. صدای ‏آن خرمگس‌ها و خرخر جیپ نظامی در هم می آمیزد: « خاک اینجا رو به ‏توبره می کشم.» وادارش می‌کنند زانو بزند، سرش را توی بشکة شراب فرو ‏می‌برند: « بخور پیر‌گبر!» نفس‌ام می‌گیرد، بجای عمو سبیل خفه می‌شوم، ‏‏« حرف بزن کفتار، کجاست؟ ها؟ هر جا بره گیرش میارم و توی میدون ‏شهردارش می زنم.» کتاب‌ها در آتش می‌سوزند، هرم آتش صورت‌اش را ‏برشته می‌کند و شراب در کرت‌های موزار می‌جوشد. بیابان بوی شراب ‏می‌دهد و من مانند قاصدکی در باد دور می‌شوم، دور... دور می‌شوم ولی او ‏را می بینم که کنار کرت زانو زده و بالا می آورد و خاکستر کتابها بر سر و ‏موی خاکستری‌اش می‌نشیند. عمو سبیل لب تر نمی‌کند.‏

‏« تا حالا لاشة گوسفند رو به قناره کشیدی جناب شهردار؟»‏

‏« قناره؟!»‏

سولماز دست روی شانة ناصرخان می‌گذارد:‏

‏« دخترم جناب شهردار، می بینی؟ دخترم هر شب پشت پنجره ‏چشم به راه مامان خوابش می‌بره، منتظره تا آتش برگرده، تا آتش با یه ‏عموی تازه بر گرده خونه، دخترم، دختر آقای شهردار...»‏

لیوان های ودکا و کوکاکولا پشت سر هم خالی می‌شود نمی‌توانم ‏حرفهای هیچکدام را دنبال کنم، گیج‌ام، چشمهایم را می‌بندم، سقف کوتاه ‏کافه رستوران دور سرم می‌چرخد، آدم‌ها سر جای خودشان نیستند، همه ‏چیز توی غبار و دود معلق است، چشمهای شهردار از حدقه به در جسته، ‏لبهایش می‌لرزد و هق هق می‌کند، از نرگس، از دختر برادرش می‌گوید، از ‏چشم‌های نرگش و از قد و بالای او ...‏

‏« آتش، می فهمی، پنجة آفتاب، پنجة افتاب ...»‏

‏« ... و در سرخس شصت و پنج دختر باکره را به سعدبن وقاص ‏هدیه کردن.» ‏

کسی به منظورم پی نمی‌برد. صورت‌ام گر گرفته است، عطش ‏دارم، شهردار هنور حرف می‌زند، به غسالخانه رسیده و روی جنازظ نرگس ‏زانو زده است مستان کافه در آنکارا عربده می‌کشند، پیرمرد سرخابی میان ‏میزها می رقصد، بوی کافور می‌آید، طاق سرخ کافه کج می‌شود. دختری ‏نیمه برهنه از نگاه‌ام می‌گریزد و هیولائی از پی او می‌دود، شهردار با صدای ‏بلند می‌گرید: « نرگس، نرگس...»‏

گلوله ها در هوا می ترکند، ناصرخان کشت به میز می کوبد:‏

‏« برادرم خانم، برادر هنرمندم، شما نمی تونین تصّور کنین»‏

مرد دیوانه‌ای کمانچه به دست می‌گذرد و در غبار گم می‌شود:‏

‏« برادرم خانم، برادرم از غم نرگس دیوونه شد»‏

دنبة سرم را به ستون تکیه می‌دهم و پلک‌هایم را می‌بندم و بر‌هم ‏می‌فشارم. گلویم ورم می‌کند. نه، بیفایده است. سرم را محکم به ستون ‏می‌کوبم،بازهم می‌کوبم، سولماز شانه‌های شهردار را بغل‌گرفته و اشک‌های ‏او را خشک می کند و به زبان ترکی دلداری‌اش می‌دهد. قلبم آی قلبم...‏

باید بروم و جنازه‌ام را از سردار بردارم. بروم، مردک سرخابی به ‏طرف‌ام می آید آواز می‌خواند، لبخندش کج و چندش آور است. نمی‌توانم ‏از جا جنب بخورم، سنگ شده ام، در ست مثا آن شبی که در پناه کرت ‏کز کردم و به تماشای عمو سبیل نشستم تا ببینم چه جور سرش را توی ‏بشکة شراب فرو می‌کنند. سنگ شده‌ام، سنگ! چیزی مثل آذرخش از ‏نگاه‌ام می‌گذرد. و باز صدای شکستن و نالة درد آلود... بر می گردم، مردک ‏سرخابی مانند شاخة شکسته‌ای در باد تاب می‌خورد، خم بر داشته، تا ‏شده، خون از شقیقهاش می‌جوشد، سولماز جیغ می‌کشد، بطری شکسته ‏توی دست شهردار می‌درخشد. جماعت پس می‌روند، ناصرخان کف به لب ‏آورده و دیوانه وار عربده می‌کشد و ناروا می گوید. پاسبان طپانچه اش را ‏به طرف او نشانه رفته است. شهردار یقه‌اش را پاره می‌کند و سینة اش را ‏سپر می‌کند. کراوات زیبایش روی‌ کرک سفید سینه برهنه‌‌اش می‌لغزد، ‏حرف‌هایش را نمی‌فهمم، حرف نمی‌زند، خون و زرداب بالا می آورد و کف ‏می‌ریزد، چرک و نفرت قی می‌کند، دورهاش کرده‌اند، از جا بلند می‌شوم، ‏چیزی توی مخم می‌ترکد و‌ چشم‌هایم سیاهی می‌رود. زانو می زنم و به ‏زیر میز می‌غلتم. ناصرخان صدایم می‌زند، او را نمی بینم، هیچ جائی را ‏نمی‌بینم، کورکورانه، چهار دست و پا از زیر میز می گذرم.‏

‏« اهای استاد، کجائی؟ عزیز ... عزیز... می شنفی؟ من پاسپورت ‏ندارم، می شنفی عزیز، جواب بده، مواظب کتایون باش ... آی ...عزیز...»‏

شهردار ما را کشان کشان می‌برند، از زیر دست و پا خودم را ‏بیرون می‌کشم و از پلّه ها بالا می‌پیچم. ناصرخان پا برهنه است و به ‏پاسبان‌ها مشت و لگد می‌زند و مقاومت می‌کند. بیفایده‌است. دست به ‏دیوار می‌گیرم تا از پا نیفتم: رفت؟ ماشین پلیس دور می‌شود. شهر دوباره ‏خاموش است و دود زغال سنگ و گازوئیل مانند مه غلیظی پائین آمده و ‏نفس‌ام را تنگتر می‌کند. روی پا‌بند نمی‌شوم. گیجگاه‌ام می‌سوزد. به کوچه ‏می پیچم و نگاه ام به پنجرة اتاق شهردار می‌افتد. یکدم مردد می مانم، نه، ‏جرأت ندارم از پلّه‌ها بالا بروم و در‌اتاق کتایون را بکوبم. دل‌ام بار نمی‌دهد. ‏چه باید بکنم؟ نمی‌دانم. به سر سرای مهمانخانه بر می‌گردم، آن پیرمرد ‏سرخرو روی مبل فرسوده، کنار چمدان سفری‌اش خوابیده است. تنهاست، ‏لباس تمیز پوشیده، کراوات زده، کلاع کپی‌اش را تا روی دماغ‌اش پائین ‏کشیده پالتوش را روی دستة مبل انداخته، دست‌هایش را روی شکم اش ‏قفل کرده و راحت خوابیده است. چنان راحت و آرام کههیچ عضوی در ‏بدن‌اش نمی‌جنبد. گویا قصد سفر داشته که روی مبل خواب‌اش برده‌است ‏چند قدمی به طرف‌اش می‌روم، نگاه ام به خاکسترهای روی میز می‌افتد و ‏ترس برم می‌دارد. میان خاکسترها، گوشة زلف همسرش و دست پسرش را ‏می‌بینم. عکس سوخته را بر‌می‌دارم، زانوهاین لق می‌خورد، بنظرم می‌رسد ‏که جثّه اش از هر شب بزرگتر شده، ورم کرده است. خک می‌شوم، بوی ‏میّت به دماغ‌ام می‌خورد. نگاه‌ام را از روی‌دست‌های سفیدش می‌دزدم و پا ‏پس می‌کشم. پوست سرم خشک شده و‌کش می‌آید. دارم بالا می‌آورم. از ‏مهمانخانه بیرون می‌زنم و در حاشیة پیاده رو به راه می‌افتم. آن پنجرة ‏کوچک هنوز روشن‌است و زنی از گوشة پرده به خیابان نگاه می کند. آرام ‏آرام دور می‌شوم و با پائیز در آنکارا پرسه می‌زنم. برگ خشکی در نفس ‏بادها، برگ خشکی درنفس بادها ...‏