درباره خانه آزادی بیان

باری، عدم درک صحيح رسالت کانون و تفسیرهای نادرست منشور و تصویب مصوبه های جور واجور، در همة اين سال ها باعث سوء تفاهم ها و منازعات بسیاری شده است و اهل سیاست و سیاسی کارهای «سطحی» و کوته بین، در خانة هنرمندان و اهل قلم ما نفوذ کرده و به بهانة مبارزه با حکومت اسلامی، اين نهاد دموکراتیک را از مسیر اصلی و اهداف مترقی و متعالی آن که همانا مبارزه برای آزادی بی حد و حصر اندیشه و بيان در تمامی اشکال آن و دفاع از حقوق مادی و معنوی و امنیت شغلی و جانی اهل قلم است، منحرف کرده و به مسیری انداختند که به انزوای روز افزون نویسندگان انجامید و آن دریای عظیم و پر خروش به برکه ای کوچک بدل شد که به مرور زمان فرو می خشکد.

نامة الکترونیکی شما را دیشب دیر وقت دریافت کردم و به خاطر خستگی نتوانستم جواب بنویسم. قربانت گردم، ممنون که به یاد این حقیر بوده و نامة مربوطه و منشور خانة آزادی بیان را محض اطلاع ارسال کردی. بنده به خانه و کاشانة آزادی که سهل است، اگر مرا به کلبة آزادی بیان هم فراخوانند، با کلّه خواهم رفت. منتها پرسش این جا است که «خانة» مذکور چه تفاوتی و تباینی با «کانون» نویسندگان ایران «در تبعيد» دارد؟ اگر اشتباه نکنم، اهداف یاد شده در پیش نویس منشور و اساسنامه خانة آزادی بیان، درمنشور کانون نویسندگان نیز آمده است. گیرم یکی دو جمله که به دفاع از حقوق مليّت ها و سایر قضایا می پردازد، از حوصلة اختیارات اهل قلم و این «نهاد دموکراتیک» بیرون است.

باری، عدم درک صحيح رسالت کانون و تفسیرهای نادرست منشور و تصویب مصوبه های جور واجور، در همة اين سال ها باعث سوء تفاهم ها و منازعات بسیاری شده است و اهل سیاست و سیاسی کارهای «سطحی» و کوته بین، در خانة هنرمندان و اهل قلم ما نفوذ کرده و به بهانة مبارزه با حکومت اسلامی، اين نهاد دموکراتیک را از مسیر اصلی و اهداف مترقی و متعالی آن که همانا مبارزه برای آزادی بی حد و حصر اندیشه و بيان در تمامی اشکال آن و دفاع از حقوق مادی و معنوی و امنیت شغلی و جانی اهل قلم است، منحرف کرده و به مسیری انداختند که به انزوای روز افزون نویسندگان انجامید و آن دریای عظیم و پر خروش به برکه ای کوچک بدل شد که به مرور زمان فرو می خشکد. در حقیقت کانون نویسندگان ایران «در تبعید» که می بایست سقفی برای اهل قلم متواری و تبعیدی می بود و صدای ما، هویّت مردم ما، فرهنگ و هنر ما و اعتراض ما را به گوش هم میهنان و جهانیان می رساند، به محفلی کوچک از «روشنفکران سیاسی سطحی چپ رو» بدل شد که اعضای هیئت دبیران وقت آن تا از تک و تا نیفتند و کسی به انقلابیگری آن ها شک نکند، علیة حکومت اسلامی و سر نگونی آن شعارهای تند و تیزی را مدام هوار می کشند و بیانیه هائی صادر می فرمایند که ملهم از اندیشه و ادبیات احزاب و يا سازمان ها و یا محافل سیاسی است و هیچ ربطی به ادبیات يک نهاد دموکراتیک ندارد.

 

 

آری عزیز، اين «کلام ساده» در همة این سال ها به گوش هیچ کسی فرو نرفت که کانون نویسندگان ایران در تبعید سقفی است برای تمام نویسندگانی که از افق های فکری متفاوتی می آیند و احتمالاً به طیف های سیاسی گوناگونی تعلق دارند و منشور و اساسنامة کانون را می پذیرند و خواهان فعالیت در همين چهار چوب و برای اهداف، آرمان و خواست های مشخصی هستند و لاغير... اعضای کانون در خارج از کانون اگر مایل باشند می توانند حتا مسلحانه با «حکومت اسلامی» و یا هر حکومت دیگری که بعدها روی کار آمد بجنگند، يا اين سیاست را در نوشته ها و مقاله هایشان تبلیغ کنند، دفترکانون آن ها را حتا چاپ و منتشر خواهد کرد ولی به عنوان يک نهاد دموکراتیک که احتمالاً از طیف های مختلف سیاسی تشکیل شده، هرگز هيچ سیاست مشخصی را ( نه له و نه علیه هیچ حکومتی)تبلیغ و ترويج نمی کند. کانون لائیک و مستقل از دولت ها و حکومت ها است.

می بینی عزيز، فهم این چند جمله چندان دشوار نیست ولی آقایان می گفتند که کانون سیاسی است و صنفی نیست و از سیاست همان چیزی را مراد می کردند و می کنند که احزاب و گروهای سیاسی. خلاص!

 

 

بماند، برگرديم به پیشنهاد شما.

 

 

کوشان عزيز، به رغم این همه، من هنوز باور دارم که می شود و باید کانون نویسندگان ایران « درتبعید» را بازسازی کرد. من گرچه به دلیل خستگی و دلزدگی، بیماری سخت جسمی، کار دشوار و سایر گرفتاری ها کناره گرفته ام و استعفا داده ام ولی اگر دوستان و عزیزان نویسنده برای بهسازی و تصحیح مسیر حرکت و هویّت کانون نویسندگان ایران «در تبعید» تلاش کنند، هر کاری که از دستم بر آید کوتاهی نخواهم کرد.

 

 

مخلص کلام:

 

 

من با تشکیل هر نهاد دموکراتیک مشابهی که به هر شکلی کانون نویسندگان ایران « درتبعید» و درنتیجه در ایران را تضعیف کند و باعث اختلاف و دو دستگی گردد، از بیخ و بن مخالفم. ناگفته نماند که دوست ما آقای حسن حسام نیز در اين «مورد خاص» با من هم نظر است.

 

 

می دانی عزیز، من در مقامی نیستم که بخواهم شما را نصیحت کرده و از تصمیمی که گرفته اید منصرف سازم. نه، معاذالله! گیرم از پیش می دانم که این اقدام (تشکیل نهادی مشابه و موازی کانون) بعد از انقلاب يک بار تجربه شده و نتیجة خوبی به بار نیاورده است.

 

 

گمانم همة گفتنی ها گفته آمد.

 

 

31 ژانویه 2011 حومة پاریس

درود بر آقای منصور کوشان گرامی

بزرگوار!

من اگر آن نامة بلند بالا را نوشتم و وقت گرانبهای شما را ضایع کردم به این خاطر بود تا دیگران نظرم را «تلویحی» و «ضمنی» به گوش شما نرسانند و دراین نقل قول ها، سوءتفاهمی پیش نیاید. با این همه انگار تلاشم بی ثمر بوده و شما گناهان دیگران را در سیاهنامة من نوشته اید و جنازه ام «زیر برف ها» و در قبر دوستم دفن کرده اید. گیرم از قدیم گفته آمده است که «هیچ برادری را در قبر برادر نمی گذارند.»

خواهش می کنم دوباره نگاهی گذرا به آن نامة کذائی بیندازید تا دریابید که هیچ کدام از آن همه اتهام را من هرگز به شما نسبت نداده ام و مدعی نشده ام که می خواهید تشکیلاتی علیه کانون بزنید. من هرگز اشاره ای به امامزاده نکرده ام تا به وجود متولی و پدرخوانده نياز افتد. نه، «تشکیلات» و «امامزاد» و سایر واژه هائی از این قبیل شاید درجای دیگر و از زبان کس دیگری به گوش شما خورده و ربطی به من ندارد تا تاوان آن ها را با «نیش و کنایه» پس بدهم. عرض بنده در آن نامه این بود که به جای اقدام به تشکیل نهادی نو پا و مشابه و موازی، می توان نام، اعتبار و حیثیّت تاريخی کانون نویسندگان ایران را که واقعیتی غیر قابل انکار است حفظ و حراست کرد، با حضور و شرکت فعال و مسؤلانة اعضائی که از دیر باز کناره گرفته اند و نگران سرنوشت کانونند، نفس تازه ای به کالبد نیمه جان آن دمید و اين نهاد قدیمی و شناخته شده را از رخوت و انفعال به در آورد و فعّال کرد. به همین دلیل و برغم این که نظر این حقیر را جویا شده بودید، دربارة توهّم شما و فراخوان جهانی خانة آزادی بیان خاموش ماندم.

بزرگوار، «آزادی بیان» لایحه ای از لوایح منشور حقوق بشر است و مانند «خداوند باریتعالی» نیازی به خانه ای ندارد تا در بیابان های عربستان سعودی و در بدترین نقاط جوّی و آب و هوائی دنیا برایش بسازند. با توجه به فراخوان جهانی و منشور و اساسنامة مدون هیأت مؤسسان و اهداف و آرمان های مندرج و مستتر در آن، نام «خانة مدافعان آزادی بیان» خود به خود به ذهن آدمی متبادر می شود. چرا؟ چون مفاهیم و مقولات از جنس و جنمی نیستند که نیازی به سرپناه و خانه داشته باشند ولی این جمعیّت عظیمی که قرار است از چهارگوشة جهان فراهم آیند بی تردید به «کانون» و «خانه» ای احتیاج خواهند داشت تا این اثات کشی و نقل مکان به راحتی انجام گیرد و نام و تابلو جدید به مرور زمان جایگزین شود و جا بیفتد.

آری بزرگوار، بر خلاف تصور شما من منشور و اساسنامه و نامه ها را با دقّت خوانده ام. شش بند آن را می توان در جملة «... آزادی اندیشه و بیان در تمامی اشکال هنری و غیر هنری آن و مبارزه با سانسور و دفاع از حقوق اجتماعی، مدنی و سیاسی هنرمند، مؤلف و آفریننده یا آفرینشگر و يا مختصرتر، آفريدگاران فرهنگ و هنر، فشرده و خلاصه کرد. آن چه که «خانه» را از «کانون» متمایز می کند، بند هفتم منشور است:

« هرکس و هر نهاد حقیقی یا حقوقی که منشور خانة آزادی بیان را باور دارد صرفنظر از زبان، ملیّت، دین، عقیده، جنسیّت می تواند به صورت عضو وابسته يا پیوسته یا باز با آن همکاری کند.»

این بند درهای «خانه» را به روی تمامی مردم دنيا می گشاید:

منظور تمامی انجمن های فرهنگی و هنری، شخصیّت های فرهنگی و هنری، اجتماعی و سیاسی. جمعیّت ها (مثل جمعیّت دفاع از حقوق بشر و...) سندیکاها: (سندیکاری روزنامه نگاران و سایر سندیکاها ...) و کانون ها، (کانون نویسندگان ایران «درتبعید»، کانون وکلا و سایرکانون ها...) و تمامی نهادهای دموکراتیک ایرانی و جهانی و ... خب؟ اگر، اگر این امر مهال و حادثة تاریخی به وقوع بپیوندد، پرسش این است: آیا این جمعیت رنگارنگی که از میان ایرانی ها و ملیت های مختلف دنیا و از چهار گوشة دنیا به امید زیارت «خانة آزادی بیان» راه می افتند و می آیند، چگونه و با چه شیوه و طریقی و با چه زبانی می توانند در امور «خانه» مداخله کنند و در بارة مقدرات و سر نوشت آن به گفتگو بنشینند و تصمیم بگیرند و تصمیمات اتخاذ شده را احیاناً به اجرا بگذارند؟ این «خانه» اتحادیه نمی تواند باشد، شکل جبهه و ائتلاف سیاسی ندارد، به «فروم» های «مد روز» و گرد هم آئی ها و تبادل نظر ها و رأی زنی های متداول هم شباهتی ندارد و لابد، شکل و شمایل و ترکیب و مکانیسم های ادارة این صحرای محشر در آینده و در جریان کار و حرکت های فرهنگی، هنری و سیاسی روشن خواهد شد. انشائالله!

بزرگوار، بگذار از یک تجربة سیاسی مشابه که بنده نیز چند سالی علاف آن شده بودم چند کلمه بگویم، عزیزانی با حسن نیت، منشوری را تهیه کردند و به امضای 184 نفر و از جمله این حقیر رساندند، هدف این بود که عناصر منفرد سیاسی، افراد تشکیلاتی به صفت شخصی و تمامی کسانی را که به منشور «جمهوريخواهان دموکرتیک و لائیک» باور داشتند برای فعالیّت هم آهنگ سیاسی و واکنش سریع در برابر حوادث ایران، جمع کنند. این حضرات نیز هیچ نامی و تصوری از شکل آتی اجتماع نداشتند و تا روز آخر نیز نتوانستند پیدا کنند. باری، این حقیر بیش از سه سال شاهد تلاش شبانه روزی رفقا و دوستان بودم و آخر هر ماه در جلسه ها شرکت می کردم و حتا در برگزاری کنفرانس نخستين آن ها مسؤل تدارکات بودم که بعد ازدو روز و نصفی بدون هیچ نتیجه ای پایان یافت. يک سال و اندی وقت و انرژی صرف شد تا دومين کنفراس آن در پاریس تشکیل شد و این بار کار به مشاجره کشید و همة دوستانی که از چهار گوشة دنیا آمده بودند و به زبان فارسی حرف می زدند و درد مشترکی داشتند، از هم پراکندند و در نهایت از اجتماع متلون جمهوریخواهان دموکراتیک لائیک، «جدل» چهار يا پنج نفری بیشتر باقی نماندند و حتا بنیاد گزاران و مؤسسان آن کناره گرفتند و شکست خود را در کتابی پانصد صفحه ای تئوریزه کردند.

تجربة دوم ومشابه، تجربة کنفدراسیون است که متأسفانه تاريخچة آن هنوز تدوین نشده است ولی بنده از سرنوشت آن بی خبر نیستم.

آری بزرگوار، به دانش، هوش و تجربة چندانی نیاز نیست تا عاقبت «اجتماعاتی» از این دست را حدس زد و سرنوشت آن را پیش بینی کرد.

می بینی عزیز، من حدود بیست شش سال است که در تبعید به سر می برم، چند سالی نقاش ساختمان و پیستوله کار بوده ام و نزدیک به هفده سال، هفته ای شش روز و روزی دوازده تا سیزده ساعت دندة صد تا سی شاهی عوض می کرده ام و با این همه هر روز بیش از چند ساعت به کارهای اجتماعی، فرهنگی و هنری می پرداخته ام، از جمله کانون! این روند تا سه سال پیش ادامه داشته و به رغم بیماری، ناچار بوده ام دوسال دیگر «کج دار و مریز» کار کنم تا بی باقی از پا بیفتم. می بینی عزیز، همة پزشک ها متحدالقولند که فشار زیاد کار سخت جسمانی، استرس مداوم و کار فکری بنده را از پای انداخته و چنان خانه نشین ام کرده که نمی توانم بیش از پانصد متر به راحتی و بدون درد و رنج قدم بزنم و مثل شما و سایر آزدیخواهان غیور در راه آرمان های انسانی «وقت گرانبهایم» را صرف کنم و شرمنده باشم ازاین که فقط به «کارخودم» پرداخته ام و رمان نوشته ام.

نه، قصد شکوه و شکایت ندارم، گله گزاری و ناله هم نمی کنم و از هیچ کسی هم طلبکارنیستم، اگردر آخر نامه ات این حقیر سراپا تقصیر را ضمنی و تلویحی در شمار بی شمار کسانی نمی آوردی که حس مسؤلیّت و تعقل همگرایی و همبستگی انسانی و در وجودشان مرده است و سرشان را زير برف کرده اند و به افتخارات گذشتة کانون نویسندگان ایران کفایت می کنند، هرگز، هرگز به این گذشته اشاره نمی کردم.

بزرگوار، شما که از وجدان بیدار انسانی دم می زنید، بایستی در داوری دیگران و قضاوت هایتان منصف تر از این باشید.

ناگزیراز پرگوئی و باعث درد سر شما شدم، از این بابت صمیمانه عذر می خواهم و امیدوارم مرا به بزرگواری خودتان ببخشید.