آبی زنگاری

‏ خَلَد گَر به پا خاری، آسان بر آید
چه سازم به خاری که در دل نشیند؟

خرابیها و ویرانی‌های ناشی از جنگ و جدالها را شاید بشود روزی ‏آباد کرد، خانه ها و جاده‌ها و پلها را دو باره ساخت، ولی با زخمها، لطمه‌ها ‏و آسیبهای روحی انسانها، با تباهی فرهنگ و هنر و با ابتذال و انحطاط چه ‏می توان کرد؟ این پرسش برای پیرزنی یهودی پیش‌آمده بود و من بعد از ‏سالها از یاد نبرده‌ام. او یکی از بازماندگمان اردوگاههای نازیها بود که علیه ‏جنایات فاشیستها ادعای جرم می کرد و به حق می گفت: ‏

‏«من هرگز نمی بخشم، چرا که آنها انسانیّت را در ما کشتند.»‏

پیرزن از آن کشتارهای میلیونی تاریخی و کوره‌های آدم سوزی ‏نازیها چیزی نمی‌گفت، نه، او ماجرای سفری را نقل می کرد که در راه به ‏مسخ تدریجی آدمها انجامیده بود. پیرزن فرانسوی را همراه صدها و صدها ‏نفر، پیر و جوان، مانند چهار پایان داخل واگنهای باری قطار چپانده بودند ‏و به اردوگاه‌کار اجباری و مرگ می‌بردند. در آن واگنها جائی برای نشستن ‏و حتا ایستادن و هوائی برای نفس‌کشیدن نبود. راه دراز و بی پایان بود و ‏گرما و تشنگی بی داد می‌کرد. پیرزن می گفت در آغاز راه، ما دل به حال ‏کهنسالها و بیمارها می سوزاندیم و از رنج آنها رنج می بردیم و تا آنجا که ‏ممکن بود تلاش می‌کردیم تا شاید جای بیشتری برای پیران و بیماران باز ‏کنیم. گیرم بیهوده. هرچند این‌احساس همدردی، ترحّم و دلسوزی چندان ‏دوامی نیاورد، راه طولانی و سفر بی پایان بود و همه از خستگی مفرط و ‏نفس‌تنگی در عذاب بودند و این شرایط غیر قابل تحمّل دم به دم سخت‌تر ‏می شد و پیرها و بیمارها یکی یکی از پا می افتادند، می مردند و نازیها ‏جنازة آنها را از واگن به بیرون پرت می کردند و در نتیجه جا برای دیگران ‏کمی باز می‌شد. پیر زن صادقانه اعتراف می‌کرد:‏

‏«... ما، ما انسانهای با فرهنگ و تحصیلکرده‌ای که در آغاز راه از ‏مشاهدة درد و رنج انسانهای پیر و بیمار اشک می‌ریختیم، بعد از ساعتها و ‏ساعتها سَرِپا ایستادن و در‌آن‌تنگنا و گرما به سختی نفس‌کشیدن، از مرگ ‏آنها در باطن خوشحال می‌شدیم، چرا؟ چون مرگ آنها جائی برای ما باز ‏می‌کرد تا کمی راحت نفس بکشیم و شاید دمی سر لک بنشینیم. آری، ‏من به مرور شاهد و ناظر «مسخ» آدمها بودم، آنها احساسات و عواطف ‏انسانی، آنها انسانیّت را در ما کشتند و من هرگز نمی بخشم ...»‏

آری، سعدی به درستی سروده است:‏

‏«تن آدمی شریف است به جان آدمیّت!»‏

آنانی‌که انسانیّت را در آدمها می‌کشند، جنایتکارند. پیرزن یهودی ‏حق داشت، جرم ها و جنایات تاریخی ‌را نباید بخشید، این جنایات نباید ‏هرگز فراموش شوند. هرگز، هرگز! ‏

در تمام مدّتی‌که به سخنان پیرزن یهودی گوش می دادم، جرمها ‏و جنایات حکومت اسلامی‌از نظرم می‌گذشت و زندگی مردم را زیرای لوای ‏اسلام و بختکی به نام بی مسمای «جمهوری‌ اسلامی» به یاد می‌آوردم، به ‏باور من، هیچ تفاوتی بین طرز نگاه نازیهای فاشیست به «انسان یهودی» و ‏طرز نگاه دین اسلام و نمایندگان سیاسی‌ فعلی آن در ایران و در جهان به ‏انسانِ به اصطلاح «کافر»، « منافق» و یا «غیر‌ مسلمان» وجود ندارد. اگر ‏تفاوتی به ظاهر و در میانه هست، در اهداف نهانی و پنهان پشت این طرز ‏تفکر و جهان بینی‌است و در آنچه که نژاد پرستان از برتری نژاد و نفرت و ‏انزجار از «بیگانه» مراد می‌کردند و هنوز مراد می‌کنند. نازیها از جهودها ‏مانند برده درکارخانه‌ها و کارگاهها کار می‌کشیدند و در نهایت به نابودی ‏فیزیکی‌و سوزاندن آنها در‌کوره‌های آدمسوزی رضایت می‌دادند، درحالی‌که ‏اسلام و درسالهای اخیر «حکومت اسلامی» که خود را نمایندة بر حق آن ‏می داند، فقط به مرگ «کافر» و «منافق»‌ و «ملحد» و «زندیق» و ...اکتفا ‏نمی‌کند، آنها رسالتی‌ تاریخی برای خویش قائلند تا مردم سراسر دنیا را به ‏‏«راه راست» هدایت کنند. اگر نازیها و فاشیستها برتری نژادی را برای ‏پیشبرد اهداف‌ حزب ناسیونال‌‌ ‌سوسیالیست‌‌آلمان مستمسک ‌‌قرار می‌دادند، ‏حکومت اسلامی برتری «مذهبی» و حقانیّت دین اسلام را، به ویژه شاخة ‏شیعه دوازده امامی آن را مطرح می‌کند و دست به کشتارهائی می زند که ‏در تاریخ ما نظیر و سابقه نداشته است. جنایات جمهوری اسلامی به اعدام ‏و قتل بیش از پنج هزار جان شیفتة و جوان مملکت ما و مهاجرت اجباری ‏بیش از پنج میلیون ایرانی منحصر نمی‌شود، نه، شریعتمدارها کمر به قتل ‏‏«انسانیّت» و « فرهنگ» در این جامعة اسلامی بسته اند. ‏

آری، شریعتمدارها مروج پیگیر ابتذال و انحطاطند.‏

نطفة این‌ باور ساروجی و طرز نگاه به «غیر»، یعنی توهین، تحقیر ‏و تکفیر دگر ‌اندیشان (کفّار)، مباح دانستن خون آنها، کشتار گمراهان و یا ‏هدایت کردن آنها به «صراط مستقیم» درآغاز «بعثت!!»، در صدر‌ اسلام و ‏در دوران رمه - شبانی بسته شده است و اعراب تنها قومی بوده‌اند که بعد ‏از فتح‌کشورها، دین و زبان خود را با ضرب شمشیر به ملّت مغلوب تحمیل ‏کرده اند. اسکندر پیش از اعراب به ایران حمله کرد و همه جا را سوزاند و ‏تخت جمشید را ویران ساخت، ولی فلسفة یونان و زبان مقدونی را برای ‏مردم ایران به ارمغان نیاورد. اقوام دیگری بعد از اعراب بر ما تاختند و همه ‏جا را به خاک و خون‌کشیدند، ولی هیج رسالتی به‌جز غارت و تاراج و قتل ‏و غارت نداشتند، تنها مسلمانان بودند که از جانب خدا مأمور شده‌بودند تا ‏مردم سایر ‌ممالک را، به رغم میل آنها، با ضرب و زور به بهشت می بردند. ‏

در تاریخ بخارا آمده است:‏

‏« ... قتیبه ابن مسلم به جنگ‎ ‎بخارا را گرفته بود. هر‎ ‎باری اهل ‏بخارا مسلمان شدندی و باز چون عرب‎ ‎بازگشتندی‎ ‎ردت‎ ‎آوردندی. قتیبه ‏ابن مسلم‎ ‎سه بار‎ ‎ایشان را مسلمان کرده بود اما باز‎ ‎ردت‎ ‎آورده کافر شده ‏بودند. این بار چهارم قتیبه‎ ‎جنگ کرده شهر بگرفت‎ ‎و بعد از رنج بسیار ‏اسلام آشکارا کرد و مسلمانی اندر دل ایشان بنشاند. به هر طریقی‎ ‎کار بر ‏ایشان سخت کرد و ایشان اسلام پذیرفتند به ظاهر و باطن بت پرستی ‏‏«بودایی» و‏‎ ‎گبری «مزدایسنا، زرتشتی، آیین زرتشتی» می‌کردند. قتیبه ‏چنان صواب دید‎ ‎که اهل بخارا را فرمود‎ ‎یک نیمه از خانه های خویش را ‏به عرب بدهند‎ ‎تا عرب با ایشان باشند و از احوال ایشان با خبر باشند تا به‎ ‎ضرورت‎ ‎مسلمان‌باشند. به این طریق مسلمانی آشکار کرد و احکام شریعت ‏بر ایشان لازم‎ ‎گردانید و مسجد ها بنا کرد و آثار کفر و گبری برداشت و ‏جِد عظیم می‌کرد و‎ ‎هرکه در‌احکام تقصیری‌کردی‎ ‎عقوبت‎ ‎می‌کرد و مسجد ‏جامع را بنا کرد و مردمان را فرمود تا نماز آدینه آوردند تا اهل بخارا را ‏ایزد تعالی ثواب این خیر ذخیره آخرت او کند‎.‎‏ ‏

قتیبه‎ ‎مسجد جامع بنا کرد اندر حصار بخارا به سال 94 و آن ‏موضع بتخانه‎ ‎‏«معبد‎ ‎بودایی» بود. «مر» اهل بخارا را فرمود تا هر آدینه در ‏آنجا جمع شدندی‎ ‎چنانکه هر آدینه منادی فرمودی «هرکه به نماز آدینه ‏حاضر شود‎ ‎دو درَم‎ ‎بدهم» مردمان بخارا در نماز قرآن به پارسی خواندندی ‏و عربی نتوانستندی‎ ‎آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بودی که در ‏پس ایشان بانگ زدی «بکنیتان‎ ‎کنیت» و چون سجده خواستندی کردن ‏بانگ زدی «نگونبان کنیت» ...»‏

ما انگار تنها مردمی‌‌‌ در دنیا هستیم که مسلمان شده‌ایم‌ ولی زبان ‏قرآن، زبان کتاب آسمانی محمد، پیامبر اسلام را نمی فهمیم.( 1)‏

باری، این برتری دینی و حقّانیتی که محمد مدّعی بود از آسمانها ‏به او تفویض شده بود، در آن زمان به کینه و نفرت و به جنگهای خونینی ‏منجر گردیدکه به غزوه های پیغمبر اسلام شهرت یافت و انگار تا به امروز ‏کسی از آن مرد عرب نپرسیده است که چرا به روستاهای مردم یهودی که ‏در صلح‌ و آرامش زندگی می‌کردند، شبانه شبیخون می زد، اسیران آنها را ‏بی‌رحمانه بر لب گودالی به قتل می‌رساند، اموال و دارائی آنها را به غنیمت ‏می گرفت و زنان را بین صحابه عادلانه تقسیم می کرد و زیباترین آنها را ‏خودش بر می‌گزید؟ چرا؟ چرا تازه داماد خوش منظر یهودی را به حیله و ‏تزویر از حجله بیرون می‌کشید، او را سر می برید و همان شب، با نوعرس ‏او، در حجله ای که مجیزگویان‌ از جهاز شتران ساخته بودند، می‌خوابید2؟

این شگرد، شیوه ها و جنگها تا زمان ما ادامه دارد. بعد از محمد، ‏نمایندگان خدا بر ‌روی زمین، (آیت الله!!) به پیروی از «رسول‌اکرم»، خود ‏را محق می‌دانسته‌اند و در اعصار مختلف جنایات و فاجعه‌ها آفریده‌اند تا به ‏دوران ما رسیده‌اند. از دوره‌‌های کوتاه خلافت «امیر المومنین‌ها» و یگانگی ‏دین و دولت که بگذریم، شاهان ایرانی جای خلیفه‌ها را گرفته‌اند و مذهب ‏و نمایندگان رسمی آن قرنها در‌ کنار قدرت سیاسی، چوب زیر بغل شاهان ‏و در خدمت حکومتها بوده اند: آیت الله در کنار ظل‌الله. ‏

اگرچه علما و فقها نفوذ زیادی در جامعه داشته‌اند و حتا در مواقع ‏حسّاس قدرت نمائی نیز می‌کرده اند، ولی دین از دولت جدا بوده‌‌است و ‏اگر ضرروتی پیش می‌آمده، با اشارة شاهان «علمای دین» و «فقها» فتوائی ‏صادر می‌کرده اند تا « ملحد یا زندیقی» را بردار کنند و یا جنگ و دعوائی ‏را علیه‌کفار سامان و سازمان دهند و آن را توجیه کنند: فتوای قتل کفار و ‏زنادقه و ملحدان، جنگ بی‌پایان سنی و شیعی، جنگ حیدری و نعمتی، ‏جهود کشی، بهائی کشی، بابی‌کشی، منافق کشی، کافر کشی و ... ‏

تا انقلاب بهمن و «ظهور امام سیزدهم» فقها هرگز قدرت سیاسی ‏را در «کف با کفایت» خویشتن خویش نداشته اند و همیشه از حاشیه‌و به ‏وسیلة اوراد سحرآمیز ‌مذهب اعمال نفوذ‌و قدرت‌ نمائی می‌کرده‌اند، ولی در ‏همه اعصار در زندگی خصوصی و اجتماعی مردم حضور و تأثیر داشته‌اند. ‏نگاهی گذرا به تاریخ ایران‌کافی است تا به نقش‌ بازدارنده و مخرّب مذهب ‏و نمایندگان رسمی‌آن در‌تمام عرصة‌های فرهنگی‌و هنری پی‌ببریم. اسلام ‏به عنوان مذهب رسمی ایرانیان مُهر خود را بر تمامی عرصه‌های زندگی ما ‏کوبیده است و طی قرنها، مانند ژاندارمی در ذهن اندیشمندان و هنرمندان ‏حضور مداوم و مستمر داشته و در نضج گرفتن طرز نگاه و جهان بینی آنها ‏نقش مهمی ایفا کرده‌است. حتا اهل‌حکمت‌‌که بنا به جایگاه و بنا به سنّت ‏جهانی می‌باید هستی و آفرینش را به پرسش می‌کشیدند، اغلب از ترس ‏تکفیر، در زیر سقف کوتاه و کبود اسلام پرواز کرده اند و جز یکی دو نفر3، ‏از جمله حکیم عمرخیام نیشابوری از‌این محدوده فراتر نرفته‌اند. فیلسوف، ‏مورخ و نویسندة فرانسوی ‏Ernest Renan‏ «اِرنست رُنان» مقاله ای به ‏مناسبت انتشار رباعیات خیام در مجلة آسیائی فرانسه نوشته است: ‏

‏« ... اگر بخواهیم از برای اثبات این مطلب که روح و فکر ایرانی ‏کاملاً به همان حالت قدیم و اصل اروپائی خویش مانده دلیلی به دست ‏آوریم باید به رباعیات خیام بنگریم. عمر خیام یک نفر ریاضی دان و شاعر ‏بوده است که در نظر اوّل ممکن است صوفی و اهل اسرار پنداشته شود، ‏ولی در حقیقت رندی هوشیار بود که کفر را با الفاظ صوفیانه و خنده را با ‏استهزاء آمیخته است و اگر برای فهم این امر‎ ‎که یک نابغة ایرانی در زیر ‏فشار اصولو عقاید اسلامی به چه حالی ممکن است بیفتد کسی را بجوئیم ‏که در احوال او دقّت و تحقیق نمائیم شاید بهتر از خیام کسی را نیابیم. ‏ترجمة رباعیات او در خارج از حوزة شرق شناسان نیز رواج یا فته است. ‏نقادانکار آزموده فوراً دریافتند که صاحباین دیوان بی‎‎نظیر برادر «گوته» ‏و «هانریش هاینه» است. یقیناست که خواه احوال «متنبی» و خواه اشعار ‏هریک از شعرای بزرگ ما قبل از اسلام عرب (هر قدر ماهرانه ترجمه شود) ‏این اندازه با روح و ذوق ما موافق نخواهد افتاد. چیزی که بسیار شگفت ‏آور است این است که دیوانی در یک کشور محکوم به مذهب اسلام رایج و ‏ساری‌گردد که حتا در آثار ادبی هیچ یک از ممالک اروپا همتایی نمی توان ‏سراغ گرفت که نه تنها عقاید مذهبی را بلکه همة معتقدات اخلاقی را نیز ‏با طنز و طعن و استهزایی چنین لطیف و چنین شدید نفی کرده باشد...»‏

و در « اخبار الحکما» آمده است: ‏

‏« ... چون اهل زمانش او را ( عمر خیام را) در دین عیب کردند و ‏آن چه در باطن داشت آشکار کردند به خونِ خود بترسید و عنان قلم باز ‏کشید و به ناچار حج گزارد ...»‏

با اینهمه، اهل فرهنگ و هنر ایرانی اگر چه نزدیک به دو قرن آثار ‏فلسفی و ادبی را به زبان عربی می‌نوشتند، ولی پس از سر پیچی از فرمان ‏خلفای بغداد و ایجاد حکومتهای مستقل، زبان فارسی را به مرور ‌احیاء ‏کردند. ما شاید تنها ملت و مردمی ‌هستیم که از اعراب شکست خوردیم، ‏به ضرب شمشیر اسلام آوردیم، ولی به‌ رغم حضور دشمن‌ در سر زمین ما، ‏زبان‌ مادری را از یاد نبردیم و بعد ‌از «دو قرن سکوت»، به این زبان شعر و ‏ترانه گفتیم، تاریخ نوشتیم و ادبیّات خلق کردیم. زبان و هنر در آفرینش و ‏حفظ هویّت فرهنگی ایرانیان و دوام ارزشهای ملی‌در‌مقابل آنچه‌که فاتحان ‏مسلمان به ما اعمال ‌کرده‌ بودند مسؤلیّت و رسالتی‌‌‌‌‌تاریخی به عهده گرفت، ‏زبان فارسی به ما کمک‌‌‌کرد تا با گذشتة فرهنگی خویش‌‌‌‌قطع رابطه نکنیم. ‏مردم ایران اگرچه مغلوب اعراب بیابانگرد شدند و دین‌‌‌‌اسلام را خواه ناخواه ‏پذیرفتند، ولی زبان و فرهنگ و هنر خود را در کنار زبان عرب و «احکام ‏اسلام» پنهان و آشکار حفظ‌ کردند. گیرم این دو گانگی فرهنگی و زبانی ‏به مرور کمرنگ شد و درجاهائی با هم درآمیخت و از این ‌آمیزش مخلوق ‏جدید و تازه‌ای به وجود آمد‌که عناصری از شعائر اسلامی، عرب و فرهنگ ‏ایرانی ‌را در خود داشت. به باور من درست نیست اگر بر این فرآورده ها نام ‏‏«فرهنگ و هنر اسلامی» ‌بگذاریم. نه، در هیچ کشور ‌‌اسلامی شما ظرائف و ‏زیبائی معماری ‌مساجد ایرانی، کاشیکاریها و رنگ‌آمیزی سحرآمیز آنها را ‏نمی بینید. رنگ سبز اعراب با آبی ایرانی در هم آمیخته و رنگ تازه‌ای را ‏به وجود آورده است. آبی مایل به سبز، یا سبز مایل به آبی: آبیِ زنگاری!‏

ذوق و هنر‌ایرانی‌که متأثر‌از شعائر و تعلیمات اسلام و یا تصورات و ‏باورهای هنرمندان از اسلام بوده است، آفریدگار این شاهکارها هستند. در ‏شعر فارسی، در عرفان و تصوف نیز شاهد این رخدادها هستیم، در نقش ‏قلمکارها و قالیها نیز، در منبّتکاریها و مینیاتورها نیر و مهمتر از همه، در ‏غزلیّات حافظ شیرازی این‌آمیزش فرهنگی‌را به روشنی و شفافیّت مشاهده ‏می‌کنیم. حافظ با همة رندی و زیرکی به نقد اسلام پناهان خشک اندیش ‏و زاهدان ریاکار بر می خیزد، ولی هرگز به حریم اسلام نزدیک نمی شود و ‏حتا نگاهی جانبدارانه و ستایش انگیز به محمد دارد: ‏

‏«نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت، ‏

به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد.»‏

گویا این اشاره ای است به اُمّی بودن خاتم الانبیاء

حافظ در جای دیگر با رندی می سراید:‏

‏«پدرم روضة رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفرو شم»‏

ناباوری حافظ به آن دنیا و بهشت موعود رندانه و دوپهلو ست. اگر ‏چه دنیا بر می‌گزیند و بهشت برین را به جوی می فروشد، ولی دم به تله ‏نمی دهد و مانند عمر خیام در آخرت و افسانه های قرآن شک نمی‌کند. ‏

‏«مائیم و می و‎ ‎مطرب و این کنج خراب

جان و دل و جام و جامه در رهن شـراب

فارغ ز امیدِ رحمت و بیمِ عذاب

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب»‏

نه حافظ و نه هیچ شاعر دیگری در گذشته ها مانند خیام با طنز ‏و کنایه اعتقادات و باورهای متشرعین و خشک اندیشان ‌را نفی و رد ‏نمی‌کند و مانند او، هستی، هدف زندگی‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انسان را بر روی این کرة خاکی ‏به پرسش نمی گیرد و جوابی ساده و شیوا و انسانی به اینهمه نمی‌دهد. ‏

آمده است که حافظ قرآن‌را به چهارده روایت حفظ بود و گویا به ‏همین دلیل او را حافظ نامیده‌اند. سعدی شیخ بود و به گمان من بیشتر از ‏هر شاعری آن مفهوم کنائی «آبیِ زنگاری» را نمایندگی می‌کند و بیشتر از ‏هر شاعری بر مردم ایران و فرهنگ ایرانی اثر گذاشته است. شعر سعدی و ‏شخصیّت او جمع اضداد است و بی جهت نیست که مثنوی مولوی را قرآن ‏فارسی نامیده اند و الا آخر ... در تمامی اشعاری که تردیدی در امر خلقت ‏و یا «کلام‌ الله » وجود دارد، شاعران ‌و اهل‌حکمت این مفهوم را با رندی و ‏با کنایه و در لفافه بیان کرده‌اند و این نشانه و دلیل حضور بختکی است به ‏نام «اسلام» که در سرتاسر تاریخ بر‌ اذهان و ارواح هنرمندان و دانشوران ‏سنگینی می کرده است و هنوز سنگینی‌می‌کند. نقاشی نمونة دیگری است ‏که اسلام آن را منع کرده و ما تجلّی روح نقاشها را در خطاطی می بینیم. ‏در‌کدام کشوری شما اینهمه خط و هنری به نام خطاطی سراغ دارید؟ ‏

فرهنگ و هنر ایرانی‌که سالها و سالها زیر یوغ دشمن به سختی ‏نفس می‌کشید، با حفظ عناصری از گذشته ها هویّت تازه‌ای یافت و بازهم ‏به گمان من، نباید آن را به حساب اسلام الهام بخش‌گذاشت. بقایای تخت ‏جمشید در معماری، «باربد» و «نکیسا» در موسیقی شاهد تمدنی هستند ‏که لابد یک شبه از میان نرفته و بی‌تردید تأثیری بر آیندگان گذاشته‌است. ‏این مردم هر چقدر از حکومتی که موبدان آن را تا ریشه فاسد کرده بودند، ‏به تنگ آمده بوده باشند و حتا به روایتی از هجوم و حملة اعراب استقبال ‏کرده باشند، باز هم عناصری از فرهنگ خود را نگه می دارند و به نسلهای ‏بعدی می‌سپارند. اگر چنین نبود، ما امروز، جشن نوروز و مهرگان نداشتیم ‏و لابد به زبان عربی‌تکلم می‌کردیم. گیرم دراین همزیستی فرهنگی‌همیشه ‏کفّه دشمن‌غالب به ضرر مردم مغلوب چربیده است و می‌چربد. چرا که در ‏این سوی مردم بودند و با فرهنگ مردمی که با هستی و حیات مادی آنها ‏گره خورده بود و در حافظة تاریخی شان مانده بود و در آن سوی حکومتها ‏بودند و شاهان مستبد که برای تحمیق مردم به مذهب و نمایندگان مزدور ‏و جیره خوار آن نیاز داشتند و در نتیجه در ترویج آن می‌کوشیدند. معامله ‏پایاپای بود و در ازای توجّه و عنایت شاهان، این جماعت مفتخور قدرت ‏مطلقة قلدرهای تاریخ را موهبت الهی می‌نامیدند و جنایات آنها توجیه و ‏تقدیس و تطهیر می‌کردند و ‌در دوره هائی از تاریخ حتا آنها را امیرمومنین ‏می‌نامیدند، مانند سلطان محمود غزنوی. این مرد متعصّب و دیوانه افتخار ‏می‌کرده که در سال اقلاً هزار نفر کافر را گردن می‌زده‌است. تصور و تجسّم ‏چنین فضای رعب‌انگیزی چندان دشوار نیست و می‌توان‌حدس زد که اهل ‏فرهنک و هنر و اندیشه در چه شرایطی زندگی می‌کرده‌اند. شمشیر دو دم ‏اسلام، مانند شمشیر داموکلس مدام بر بالای سر آنها آویخته بوده است و ‏یک لغزش کوچک سر‌آنها را به باد می‌داده است. اهل فرهنگ و هنر ایرانی ‏در دربار شاهان، زیر تیغ شاه و نگاه‌های اریب، مشکوک و مظنون « فقها!!» ‏و « علما!» و در بیم و هراس مداوم از «فتوا» می زیسته‌اند. اگر نه در همة ‏دورانها ولی اغلب دربار شاهان محفل هنری بوده‌است و فقط و فقط مدایح ‏و مدیحه سرایان صله و پاداش می‌گرفته اند. این روند تا زمان صفویّه ادامه ‏دارد، گیرم شاهان صفوی و قاجار شعر و هنر نمی‌فهمیده اند و به شاعرانی ‏صله می‌داده اند که در رثای آل عبا و بزرگداشت ائمة اطهار شعر بسرایند. ‏بی‌جهت نبوده است که در زمان صفویّه اکثر شاعران خوب‌ایرانی به هند ‏مهاجرت می‌کنند. در تاریخ فلاسفة ایرانی به این مسأله اشاره شده است: ‏

‏« صفویه از سال 905 هجری تا 1148در ایران سلطنت کرده اند، ‏در تمام این دورة 243 ساله یک شاعر توانا که لاقل بتوان او را در ردیف ‏شعرای درجه دوم و سوم آورد، یک منشی بلیغ یا حکیم و یا دانشمندی ‏که از او اثری قابل ملاحظه مانده باشد به وجود نیامده، و هر چه هم از این ‏نوع در ایران بوده به هندوستان که سلاطین گورکانی متاع ایشان را به ‏صلاتی گران میخریدند، هجرت می کرده و در عوض فقیهان و آخوندهای ‏‏«جبل عامل» لبنان و الحساء و حلّه فوج فوج به ایران می شتافتند و بالا ‏دست سلاطین صفوی جا می گرفتند...‏

‏ ... باری، در عهد صفویه به جای شعرا و حکمای بزرگ، فقهائی ‏مانند مجلسی، محقق ثانی، و شیخ بهائی و غیره ظهورکردند که در بزرگی ‏آنها شکی نیست و لیکن بی‌اندازه سخت، خشک، متعصب و متکلف بودند. ‏در نظر سلاطین صفوی یک مجتهد نایبِ امام منتظر بود و بر جان و مال ‏مردم صاحب اختیار بود. حاج سید محمدباقر بن محمد تقی رشتی، ملقب ‏به « حجت الاسلام» را حکایت می کنند که شخصاً چندین نفر را به جرم ‏زندقه و معاصی مختلف به قتل رسانیده‌است. در نخستین بار چون‌کسی را ‏نیافت که فرمان او را اجراء کند، اولین ضربت را خود شخصاً به محکوم ‏نواخت، ولی چندان کارگر نیفتاد، سپس مردی به یاری او رسید و سر ‏محکوم را از تن جدا کرد، آن گاه مجتهد نماز میّت خواند و از شدت ‏اضطراب مدهوش گشت. مجتهد دیگری به نام آقا محمدعلی معاصر کریم ‏خان زند، از بس عرفا و دراویش را محکوم به قتل کرد « صوفی‌کش» لقب ‏یافت ...»‏

گفته اند تاریخ تکرار می شود، اگر چه من به این سخن باور ندارم ‏ولی ‌آیا هدایا، عنایات جمهوری‌اسلامی‌ایران به سوریه و لبنان یادآور دوران ‏صفویّه نیست؟ آیا این حسن تفاهم ریشة دیرینة تاریخی ندارد؟ ‏

باری، «فرهنگ‌ سازی» آگاهانه و هدفمند مذهبی- سیاسی‌از‌ آن ‏دورة طولانی سلسلة صفویّه آغاز شد و در مدّت 243 سال حکومت آنها، ‏ابتذال به اوج رسید و خرافات تا اعماق جامعه ریشه دواند. کتابهائی تألیف ‏و اشعاری بی مایه، سطحی و مذهبی سروده شد‌که اغلب در مدح و ثنای ‏پیغمبر‌اسلام، سرگذشت ائمة اطهار، امام اوّل شیعیان، فرزندان، اعقاب آنها ‏بود و داستان جنگها و نحوة مرگ و قتل و مرثیه و مصیبت آنها که اکثراً ‏اساس تاریخی ‌نداشت‌و به افسانه پهلو می‌زد. این نوشته‌های اغراق‌آمیز و ‏سطحی بعدها مایة تعزیه‌ها، مرثیه خوانی، عزاداری و روضه خوانی شدند. ‏در حقیقت حوادث تاریخی اعراب، جنگها، شکستها، و پیروزی آنها موضوع ‏این مرثیه‌ها و غمناله ها شد و ما انگار تنها ملّتی در دنیا بودیم‌که در عزای ‏مهاجمان تاریخی و دشمنانمان هر ساله مراسمی با شکوه بر پا می‌کردیم و ‏یاد آنها را از صمیم قلب گرامی می‌داشتیم، خاک وگل به سر می ریختیم، ‏قمه می زدیم، زنجیر و سینه می زدیم و اشک می‌ریختیم. این نمایشهای ‏مضحک، مبتذل، اسف انگیز و اندوهبار هنوز که هنوز است در مملکت گل ‏و بلبل ما هر ساله، در چند نوبت و به مناسبتهای مختلف اجرا می‌گردد و ‏در سایة حکومت اسلامی و با حمایت و توصیة علما و فقها دامنة خرافافات ‏ابتذال‌و انحطاط روز به روز سال به سا‌ل‌گسترده‌تر می‌شود. نگاهی به شمار ‏امامزاده‌هائی که هر روز در گوشه و کنار این مملکت کشف و از زمین سبز ‏می‌شود بیندازید، گوئی‌که این « شازده‌ها» پس از مرگ در گور هماغوشی ‏و تولید مثل می‌کرده اند که در زمانة ما دارند تکثیر می شوند، حکومت ‏اسلامی مزار هرکدام از آنها را با تکنولوژی مدرن‌به انترنت مجهز‌کرده‌ است ‏تا مردم ما بدانند هر کدام چه بیماری و دردی را شفا می‌دهند و در کدام ‏زمینه‌ای معجزه می‌کنند. اینهمه ابتذال و خرافات آیا یاد آور دوران صفویّه ‏و قارجاریه نیست؟ ‏

‏«علما»‌و «فقها»‌ی اسلام در‌عصر صفویه دامنة خرافات و‌ ابتذال را ‏به جائی رسانده بودندکه فتوا داده بودند و امّت مسلمان زیر پای سفیران ‏کافر اروپائی خاکستر ریخته بودند تا خاک پاک سر زمین مسلمانان نجس ‏و آلوده نگردد. در آن زمانی‌که شاهان صفوی با کشورهای اروپائی مراودة ‏سیاسی‌داشتند، اروپا که روز به روز به علم احاطة بیشتری می یافت، چهار ‏اسبه به سوی ترقی و پیشرفت همه جانبه می‌تاخت، در‌ آن دوران تغییرات ‏و تحولات عظیم، این علما و فقها مانع ارتباط فرهنگی و ورود افکار مترقی ‏بیگانه می شدند و خاکستر و خاک مرده بر روی این مردم و این سرزمین ‏می پاشیدند. سلسله‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، شاهان جا عوض می‌کردند و ‏این طایفه به حیات انگلی خویش‌ادامه می‌دادند و همه جا چهار ‌چشمی ‏همة جوانب را می پاییدند تا مبادا کسی‌ پا از‌ گلیم اسلام بیرون بگذارد. ‏سلسلة قاجار بیش از نیم قرن در‌خاموشی و خواب مطلق این مردم به آخر ‏می‌رسد و اگر چه انفجار گلوله های توپ لشکر روسها چرت شاهزادة قاجار ‏را پاره می‌کند و در‌ پی شکستی مفتضحانه هفده شهر ایران ضمیمة خاک ‏روسیه می‌گردد4، ولی ‌از ‌آن خواب سنگین بیدار نمی‌شوند. مملکت روز به ‏روز رو به ویرانی و تباهی می‌رود و «صاحبقران» که فراتر از نک بینی‌اش ‏جائی را نمی‌بیند از تمدّن غرب و از سفر فرنگستان «شلیته» را برای زنان ‏حرمسرا به ارمغان می آورد. در دوران قاجاریه، زبان فارسی، شعر و فرهنگ ‏و هنر هنوز سیر نزولی دارد و آنچه آنها از خود به یادگار می گذارند مکانی ‏به نام «تکیه دولت» است که سلطان صاحبقران و بزرگان قوم هرساله در ‏آنجا به عزارداری و تماشای تعزیه می نشسته اند. ‏

خاموشی و خاک مرده! ‏

حوادث تاریخی و تصاویری که از مردم ما در آن روزگار باقیمانده ‏غم‌انگیز و اندوهبار است. دیوار ساروجی این خاموشی در دوران مشروطیّت ‏ترک بر‌می‌دارد، شماری از روشنفکران و اهل دانش به اروپا می‌روند و افکار ‏مترقی و شمه‌ای‌از فرهنگ غربی به مرور زمان به داخل‌ایران رخنه می‌کند ‏روزنامه ها، و کتابهای با ارزشی نوشته می شود و پس از مبارزاتی طولانی ‏به پیرزی انقلاب مشروطه، ایجاد مجلس و تدوین‌قانون اساسی می انجامد. ‏هر چند مردم شیخ فضل‌الله نوری را که به جای مشروطه دم از «مشروعه» ‏می زد، به دار می‌کشند و تماچیان این نمایش هولناک کف می زنند، ولی ‏‏«اسلام عزیز» ‌و نمایندگان روحانی ‌آن به مجلس شورای ملی راه می‌یابند ‏و مهر اسلام را بر قانون اساسی می‌کوبند:‏

‏ « ... هیچ قانونی نباید‌ خلاف اصول دین ‌اسلام و خلاف شرع به ‏تصویب مجلس برسد» ( نقل به معنی)‏

در حقیقت اگر، اگر... مردم با ایجاد مجلس و تدوین قانون اساسی ‏اختیارات شاه را محدود می کردند، حق نداشتند به بهانة آزادی به ساحت ‏مقدس‌اسلام نزدیک می‌شدند. نه، آنها مانند کَنِه به روح این ملّت چسبیده ‏بودند و «رضا شاه کبیر!!!» که دست آوردهای انقلاب مشروطه، مجلس و ‏قانون را زیر چکمه می‌گذاشت، به عبث سعی کرد تا دست این موجودات ‏انگلی و ماقبل تاریخی را از دامن مردم کوتاه کند. رضا شاه شیپور را از سر ‏گشاد آن می‌دمید، رضا شاه مردی نظامی، با کفایت و درایت، قزاقی خشن ‏و سختگیر و منضبط بود، با فرهنگ و دانش‌آشنائی چندانی‌نداشت و مانند ‏همة دیکتاتورها به جز سرنیزه و زور هیچ شیوه ای را انگار نمی شناخت. با ‏زور سر نیزه چادر از سر زنان ایرانی بر می‌داشت و با ضرب چکمه «تمدّن» ‏را به پهلوی مردم ما می‌کوبید و در زندانها انسانهای با فرهنگ و متمدن را ‏به صلابه می‌کشید و یا با آمپول هوا می‌کشت5و لب شاعران را می دوخت ‏و نویسندگان مترقی و میهن‌پرست را خانه نشین و دقمرگ می‌کرد. فرزند ‏ارشد او که در سویس تحصیل کرده بود و از جسارت و خشونت او بهره‌ای ‏نبرده بود و بزدل بود، در پیوند با مذهب و فقها، بر خلاف پدر، هم به نعل ‏می‌زد و هم به میخ. یا به عبارت دیگر هم از آخور می‌خورد‌و هم از توبره. ‏محمد رضا شاه با «علمای‌دین» مدارا می‌کرد، کمر‌بسته بود، «ائمه اطهار» ‏او را گویا بارها از مرگ نجات داده بودند، بنا به مصلحت و ضرورت لباس ‏سفید دراویش را می‌پوشید، به زیارت ائمه اطهار می‌رفت، در حرم حضرت ‏نماز می‌خواند، به فرمان او، روحانیّون درباری، در ایام عاشورا سه روز در ‏مسجد سپهسالاز عزاداری می‌کردند و با اینهمه تظاهر به اسلام پناهی ‏مدعی بود که ایران را به سوی دروازه های تمدّن بزرگ می‌بَرَد. ‏

در سالهای آخر حکومت، از بوی نفت و پول نفت سرگیجه گرفت، ‏مبدا تاریخ را که با هجرت پیامبر اسلام از مکّه به مدینه آغاز می شد، ‏تغییر داد و تقویم شاهنشاهی را جانشین کرد. این تاریخ تشکیل نخستین ‏دولت مادها در ایران بود که دو هزار و پانصد و سی و پنج سال از تأسیس ‏آن می‌گذشت. شاه به این مناسبت تاجگذاری‌کرد، در ‌برابر آرامگاه کورش، ‏نماد شاهنشاهی و امپراطوری بزرگ ایران برای تاریخ پیام فرستاد: ‏

‏« کورش آسوده بخواب که ما بیداریم!»‏

این مضحکة گردنفرازی و یا احیای هویّت ملّی و تاریخی (بخوان ‏ناسیونالسم) در برابر شکست قادسیّه و خفّت تاریخی ایران از اعراب بدوی ‏از چشم فقها که در«نجف اشرف!!» و در «حوزة علمیّه قم!!» بُزخو کرده ‏بودند دور نماند. این‌حضرات در شرایط دشوار تاریخی مانند اسلاف خویش ‏‏«تقیه» می‌کردند و منتظر فرصت بودند تا دو باره به شاهنشاه بگویند:‏

‏« محمد رضا، چکمه های پدرت به پای تو گشاد است!»‏

‏«علما»‌که در زمان رضا شاه قلدر خواری و خفتها را برخود هموار ‏کرده بودند و از ترس به کنج حوزه ها و تاریکی حجره‌ها خزیده بودند و یا ‏در خدمت قدرت و دولت قرار گرفته بودند شش سال پس از تاجگذاری، او ‏را واشتتند تا دو باره تقویم را عوض کند. روح الله خمینی‌که خواری تبعید ‏را در «نجف‌اشرف» تحمّل‌کرده بود به یاری‌ میلیونها مردمی‌که برای ‌آزادی ‏و عدالت اجتماعی به پا خاسته بودند و روزها در خیابانها شعار می دادند و ‏شبها بر بامها تکبیر می‌گفتند او را وادار به مهاجرت و تبعید کرد. این بار ‏‏«ارتجاع سیاه6 » که در خرداد سال 1342 سرکوب شده بود، بر شاهنشاه ‏آریامهر و «انقلاب سفید7» او پیروز شد.‏

خمینی پس از سالها تبعید و انزوا با احکام اسلامی به میدان آمد ‏و هر چه را که شاه در این سالها رشته بود، پنبه کرد و همان «اصلاحات» ‏نیمبند او را حتا بر باد فنا داد. زنها را‌ که کم و بیش با عصر خویش سازگار ‏شده بودند دوباره با استناد و تکیه بر احکام الهی و اسلامی، با زور در چادر ‏و چاقچور پیچاند و برآن شد تا تمامی آثار تمدن و مدرنیتة کذائی ‌شاه را ‏که ریشة‌ عمیقی در میان توده های وسیع مردم ما نداشت، از میان بردارد ‏و به مرور زمان از اذهان پاک و محو‌کند. ‏

در امر این پاکسازی روح الله خمینی و بعدها پیروان او، به خاطر ‏ذهنیّت مذهبی اکثر مردم ساده دل و فقیر ایران، از پایگاهی توده‌ای و ‏بخت و اقبال بیشتری از رضا شاه برخور دار بودند و تا به امروز هنوز کم و ‏بیش برخور دارند. ‌گیرم این نعلین به پاهای مکّار و محیل بر خلاف آن ‏دیکتاتور‌خشن چکمه پوش، واپسگرا هستند و به لحاظ تاریخی نا به هنگام ‏و در نتیجه هیچ جوابی برای هزاران هزار پرسشی‌که برای جامعة پیش ‏می‌آید ندارند و‌ انگار قرار نیست پاسخی و راه حلّی نیز برای مشکلات روز ‏افزون مردم پیدا کنند. به گمان ‌آنها «اسلام عزیز» مردم را کفایت می‌کند. ‏

باری، دوران تاریک سلسلة صفویه دوباره در ایران تکرار می شود، ‏این فاجعة عظیم ملی در سال 1358رخ داد و مردم چشم بسته و بی خبر ‏از نیّت پلید خمینی و بی‌خبر از محتوای قانون‌اساسی که خبرگان خواهند ‏نوشت، در رفراندوم شرکت کردند و رأی مثبت دادند، گیرم صدای اقلیّتی ‏که بوی ناخوش به مشامشان‌خورده بود، مخالف و خواستار تشکیل مجلس ‏مؤسسان بودند، شنیده نشد و موجودی به نام بی‌مسمای جمهوری‌اسلامی ‏پا به عرصة وجود‌گذاشت8، حکومتی‌ اسلامی به رهبری روح‌الله خمینی که ‏حسنین هیکل، روزنامه نگار مصری در آن زمان به درستی در بارة او گفت:‏

‏ «خمینی گلولة توپی‌است که از چهارده قرن پیش به روزگار ما ‏شلیک شده است!» طبعاً گلولة توپ به قصد سازندگی نیامده بود! ‏

پديدة جديد تاريخ ما نمونه و بديل جهانی نداشت، انگار در هيچ ‏ساختار شناخته شده ای نمی گنجيد و در نتيجه با معيارها و گز و متر ‏خبره ها قابل سنجش نبود و سر درگمی ها، خصومت های نيروهای مترّقی ‏نسبت به هم، پراکندگی و هرز رفتن نيرو، اغلب از عدم شناخت گور زاد زمانه و ‏توهّم ناشی می شد. روح الله خمينی تا زمانی‌که به حضور همة نيروها در ‏صحنة سياسی نياز داشت و تا زمانی که بر خر مراد سوار نشده بود از تکرار ‏شعار فريبکارانة: «همه با هم!» خسته نمی شد و بعدها که خر اسلام از پل ‏گذشت، به وعده و عيدها پشت پا زد و شمشيرش را از رو بست. ‏

‏ فقيه عاليقدر به مقام رهبری مردم رسيده بود و رؤيای استقرار ‏ولايت فقيه و بازگشت به دوران شکوفائی اسلام را در سر می پروراند و در ‏راه تحقق اين امر از ارتکاب هيچ جنايتی ابائی نداشت و فجايع را با احکام ‏و روايات کهنة کتاب آسمانی دوران رمه، شبانی توجيه می کرد. آفت به جان ‏باغ افتاده بود و برگ و بار و جوانه ها را می خشکاند و هيچ انديشة نوی را ‏بر نمی تابيد و امام امّت، به جز بانگ الله اکبر، گريه، شيون و زاری، هيچ ‏صدائی را خوش نداشت. اسلام عزيز تا در ميهن ما پياده می شد، خون طلب ‏می کرد و هرکسی جانب امام را نمی‌گرفت و از آزادی و عدالت اجتماعی دم ‏می زد و شعارهای نخستين انقلاب را به ياد «رهبر معظم» می آورد، کافر ‏و ملحد و مشرک و منافق و باغی ناميده می شدکه قرآن کريم تکليف او را ‏در پانزده قرن پيـش روشن کرده بود. ‏

در سال های نخست انقلاب هويّت و ماهيّت حکومت اسلامی در مه و ‏محاق پنهـان بود و خيل خُبره های سياسی کشور مـا به رغم آن همـه تجربه، ‏موجود گور زاد زمانه را نمی شناختند و اگر از محدود سازمانهای نوبنیاد و ‏شخصیّتهای سیاسی انگشت شمار و اگر از استثناها بگذریم، نسل ما نيز، از ‏حّل اين معّما عاجز مانده بود:9 فيل در تاريکی! ‏

نسل ما، نسل اختناق و شکست های پياپی بود.‏

نسل ما که سال ها در اختناق زيسته بود و از سلطة استبداد به جان ‏آمده بود، نسل ماکه سال ها آرزوی تغيير شرايط و اوضاع ، انقلاب و بسيج ‏توده ها را در سر می پروراند، نسل ماکه از حضور ميليونی توده ها درکوچه هاو ‏خيابان های شهرها سرخوش و سر مست بود، برای پيروزی انقلاب و شکست ‏استبداد و مبارزه با امپرياليسم به «امامزاده ای» دخيل بست که از ايمان و ‏اعتقادات مذهبی‎ ‎و تحريک احساسات و باورهای دينی مردم برای نيّت و اهداف ‏سياسی خويش بهره می جست. نسل ماکه شيفته و شيدای انقلاب بود از رهبر ‏محيل و مکاّر انقلاب فريب خورد، از آميزش دين و سياست و پی آمدهای ‏شوم وفاجعه بار آن غافل ماند و به دام افتاد. نسل ما تا از گيجی و سردرگمی ‏به درآيد، آن اژدهای کور از خواب سنگين بيدار‎ ‎شد و با اشارة انگشت خلیفة ‏وقت نسلی از بهترین فرزندان میهن ما را یکی بعد از دیگری بلعيد.‏

‏ نظام دیکتاتوری شاهنشاهی با جانفشانیها‌ و همّت مردم سرنگون ‏شده بود و آخوندها اين «معجزة قرن» را به خمينی نسبت می دادند و با ‏دروغ و دغل و فریبکاری و صدها تمهید و نیرنگ به قامت انقلاب بهمن ‏قبای اسلامی می پوشاندند و برای انقلاب هویّت اسلامی قائل می شدند. ‏روح الله خمینی که طی چند ماه با «چشمبندی» رهبر انقلاب شده بود و ‏از همان ابتدا مانند «قدرتی مطلقه» رفتار می‌کرد و حرف آخر را می‌زد، ‏همو در‌ جواب مهندس بازرگان‌که عنوان «جمهوری دمکراتیک اسلامی» را ‏پیشهناد کرده بود، گفت: ‏

‏«جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد و نه‌ یک کلمه کم!» ‏

‏... و به این بهانه که «دمکراتیک لفظ غربی‌است» آن را حذف‌کرد. ‏بنا به فرمایش روح الله خمینی‌که بادمجان دور‌قاب چینهای زمانه و مجیز ‏گویان حرفه‌ای او را به زودی تا «مقام منیع امامت» بالا بردند و به او لقب ‏‏«امام» و «رهبر کبیر انقلاب» دادند، انقلاب بهمن57 به نام نامی جمهوری‌ ‏اسلامی غسل تعمید یافت و آشکارا و وقیحانه مصادره شد. خلاص!‏

‏«خشت اوّل چون نهد معمار کج‏

تا ثریا می رود دیوار کج!»‏

بعد‌از مصادرة انقلاب و تولّد این گوزراد، رسانه‌های گروهی رسمی ‏و غیر رسمی از این موجود عجیب‌الخلقه به عنوان «جمهوری‌ اسلامی» یاد ‏می کردند و بعدها مورخان و جیره‌ خواران و مزدوران تاریخ معاصر ما را با ‏رذالت جعل و تحریف کردند و مانند هر دوره‌ای، با اشاره، به اراده و باب ‏طبع و میل مستبدان زمانه و درجهت منافع شخصی و مقاصد سیاسی آنها ‏نوشتند و هنوز که هنوز است به این خیانت مشغولند.‏

خمينی که شعارهای انقلاب را به احکام شرعی اسلام تقليل می داد ‏به بهانة مبارزه با شيطان بزرگ و شيطان های کوچک و مقاومت در برابر هجوم ‏فرهنگ غرب، نابودی نيروهای پيشرو و مترّقی را هدف قرار می داد و از ‏همان آغاز با توّسل به نيرنگ و دروغ، به تعصّب وکينة کور مردم عامی ميهن ‏دامن می زد. پرچم سياه اسلام بعد از چند قرن دوباره به اهتزاز در آمده بود ‏و اغلب مردم ساده دل و مذهبی ما که زير بيرق خمينی حرکت می کردند، ‏هيچ درک و دريافت روشن و دقيقی از عدالت، آزادی و دموکراسی نداشتند ‏و به سادگی فريب می خوردند. مردم به جان آمده از جور و ستم حکومت ‏شاه، گمان می کردند با «پياده شدن اسلام» نا بسامانی ها پايان می يابد و ‏آرزوهای آن ها تحقق پيدا می کند. در ذهن مردم ساده و عامی، اسلام ‏معادل انقلاب شد و رؤيای «عدل علی!!» جای واقعيّت و حقيقت را گرفت و ‏روشنفکران مترقی ما که مدام از تغييرات بنيادی اقتصادی، اجتماعی و ‏سياسی جامعه دم می زدند، مخل و دشمن امام و اسلام، غربزده، منافق، ‏کمونيست و کافر قلمداد شدندکه اسلام تکليف آن ها را از پيش روشن کرده ‏بود. سربازان سپاه اسلام نيز کم کم مفهوم پيام «امام امّت» را درک کردند و ‏جذب قدرتی شدند که از آسمان نازل شده بود و دست خدا يار و ياورش ‏بود. سربازان امام زمان از دير باز با اين فرهنگ بار آمده بودند و سابقة طولانی ‏تاريخی داشتند و با اشارة قائد اعظم و يک فتوا، به سادگی کارد برگلوی ‏دشمن می گذاشتند. انقلاب حيوان خفتة درون اين جماعت را مانندآن ديو ‏افسانه که سال ها در بطری زندانی بود، آزاد کرد و آن همه جنايت خوف انگيز، ‏هرکدام به بهانه ای رخ داد و بنا به ضرورتی توجيه شد، ارّابة جنگی به راه ‏افتاد، مرگ مبتذل شد وجان آدمی ارزان تر و بی ارزش تر از دانة تسبيحی که بر ‏سر انگشت شيخی می چرخيد. ‏

آیت الله خمینی در رؤيای ولايت فقيه و ‌احيای امپراطوری اسلامی و ‏پياده کردن احکام اسلام و صدور انقـلاب، به جنگ و لشکرکشی پرداخـت ‏و در اين هنگامه و به اين بهانه، خاک به چشم «امّت مسلمان همـيشه در ‏صحنه» پاشيد و نسلی از جوانان پر شور و انقلابی ما را نيست و نابود کرد و ‏نوبت به نوبت، به مسلخ فرستاد. روح‌الله خمينی کينه توزانه بر طبل جنگ ‏می‌کوبيد. در حقيقت دستهائی‌‌از آستين قبای او بيرون آمده بودند و بر‌طبل ‏جنگ می‌کوبيدند و ميهن ما را رو به ويرانی و تباهی می‌بردند. از هر دياری ‏که گذر می کردی‌صدای طبل جنگ به گوش می‌رسيد و صلای جنگ از‌بالای ‏منابر و مناره های مساجد شب و روز مکرّر می شد. همة هوش و حواس ‏مردم ما به جنگی معطوف شده بود که بر اهداف پليد و پنهانی سردمداران ‏حکومت پرده می‌کشيد و حقيقت امر را از آن‌ها پنهان می کرد. ‏

بنا به فتوای امام، جنگ نعمت، مقدس و واجب کفائی شد!‏

جنگ بی‌معنائی‌ که هشت سال به درازا کشید و کشور ما را ویران ‏‏‌کرد و بی شماری از جوانان و نوجوانان، ثروت معنوی ایران، کلید بهشت ‏به‌گردن، در راه اهداف پلید سردمداران حکومت سلامی، در کشتارگاهها و ‏در‌«جهنّم روی زمین» جان باختند. جنگ بی‌معنائی‌که کرور، کرور معلول، ‏دهها شهر و صدها روستای ویرانه بر جای‌ گذاشت تا خائنین به این مرز ‏بوم، در این فرصت طلائی و از «برکت جنگ» ثروتهای نجومی بیندوزند و ‏سردمداران، درگیر و دار این جنگ،‌ تمام نیروهای مترقی‌ و آزادیخواه را از ‏میان بردارند و زمینة تثبیت حکومت و پیاده شدن اسلام و «ولایت فقیه» ‏را فراهم کنند. ولایت فقیه به معنای دولتی‌شدن اسلام است و یا به عبارت ‏دیگر اسلام ایدئولوژی حکومت و دولت سرمایه داری شد که می‌باید نقشی ‏اساسی در‌مجموعة ابزارها و وسایل ادراه کشور، مدیرّت مناسبات طبقاتی، ‏حراست و حفظ موقعّیت طبقات حاکم اقتصادی و سیاسی می داشت.‏

شاید اگر آسیبهای حکومت اسلامی و این فاجعه ملی در همینجا ‏ختم می‌شد و اگر ادامه نمی یافت، اگر چه به سختی، ولی شاید ویرانیها و ‏صدمات به مرور زمان قابل ترمیم و جبران می‌بود. ولی آنهائی که انقلاب ‏اجتماعی و مترقی بهمن‌ 57 را از مسیر و اهداف اصلی ‌‌آن که همانا آزادی، ‏دمکراسی و عدالت اجتماعی بود، منحرف و به نفع اسلام عزیز و اهداف ‏‏«اسلام پناهان!!» مصادره‌ کرده بودند، فقط به تسخیر قدرت سیاسی ‌اکتفا ‏نکرده و رضایت نمی‌دادند و ‌تا این تحریف و خیانت کم نظیر تاریخی ‌را ‏توجیه کنند و «جامعة آرمانی اسلامی» خویش را بسازند، در صدد تسخیر ‏و مهار‌ اندیشه و بیان روشنفکران و اهل قلم در تمامی عرصه‌های اجتماعی ‏سیاسی و مدنی برآمدند. فاجعه اینجاست! به گمان من ‌دامنة این فاجعة ‏ملی‌زمانی‌گسترده، سهمگین و جبران ناپذیر می شود ‌که جمهوری اسلامی ‏به بهانة مبارزه و مقاومت در برابر «تهاجم فرهنگی» آگاهانه و هدفمند به ‏‏«فرهنگ‌ سازی اسلامی» می‌پردازد‌‌و با منع همه جانبه و اعمال سانسور در ‏همة زمینه‌های اجتماعی، سیاسی ‌و هنری در‌تخریب تدریجی و هدفمند ‏فرهنگ و هنر مترقی و پیشرو می‌کوشد‌‌‌و لاجرم به اشاعة ابتذال و انحطاط ‏دامن می‌زند. به گواهی تاریخ، در هر‌زمانی، در هر جامعه‌ای و به هر‌‌دلیل و ‏بهانه ای‌‌ که آزادی نشر‌اندیشه و بیان را از اهل فرهنگ و هنر بگیرند، در ‏برابر خلاقیّتها و ابتکارات، نو آوریهای فلسفی، ادبی، و هنری ممانعت و سد ‏ایجاد کنند، ابتذال مجال‌و فرصت رشد و نمو پیدا می‌کند، بی‌تردید جامعه ‏رو به انحطاط می‌رود، سرانجام به چاه جمکران ختم می‌شود و افسانه‌های ‏مبتذلِ ارتباط دولت اسلامی با امام زمان و نامه نگاری و مشورت با ایشان ‏و ماجراهای چندش آور و مبتذلی از اینگونه ساخته می شود. ‏

آری، «علما» و «فقها» بذر ابتذال‌و خرافه را از دیر باز در سرزمین ‏ایران پاشیده‌اند‌و این نهال‌مهلک ریشه‌های عمیقی در اذهان مردم ما دارد. ‏در قصص العلما، صفحة260 آمده‏است: ‏

‏«روحانیان این دوره (صفویه) همانند‌کشیشان دورة قرون وسطی ‏و اصحاب‌کلیسا گناهان مردم را می بخشیدند و اماکنی در بهشت برای ‏بزرگان و طالبان می فروختند. شاهزاده محمد علی میرزا دو هزار تومان به ‏دو نفر مجتهد داد و در عوض دعائی که نوشته و مهر و امضاء کرده و وعده ‏مکانی در بهشت به او داده بودند. یکی از آنها: «سید رضا بن سید مهدی» ‏در اقدام به این امر تردید کرد. اما شاهزاده گفت: « تو قباله در این باب ‏بنویس و علماء کربلا و نجف آن را مختوم کنند من قبول دارم و از خدای ‏تعالی خواهم گرفت ...»‏

برگردیم، انسان‌ و جامعه انسانی فی‌نفسه پویاست و نوجوئی، رشد ‏و تکامل مادی و معنوی او در گرو این پویائی بوده و خواهد بود و نیروهای ‏تاریک اندیش و واپسگرا شاید برای مدّتی مانع پیشرفت انسان شده باشند ‏و مانع بشوند ولی هرگز نتوانسته اند و نخواهند توانست سیر تکاملی تاریخ، ‏انسان و جامعة بشری را متوقف سازند. گیرم به رشد و تکامل‌انسان آسیبها ‏می رسانند و این لطمه ها گاهی غیر قابل جبران است. نگاهی گذرا به صد ‏سالة اخیر تاریخ ما کافی‌است تا بدانیم‌که متشرعین و علمای‌دین با احداث ‏مدرسه و بعد با رادیو و تلویزیون سرسختانه مخالف بودند و آن را «حرام» ‏کردند. حرام! هرچند هر چه زمان می‌گذشت کمتر گوش شنوائی برای این ‏گونه داوریها و فتواها پیدا می شد. حضرات به ناچار و به ظاهر متحول و با ‏زمانه همساز و سازگار شدند، اینبار مانند کرم به درون سیب خزیدند و آن ‏را از درون فاسد کردند، اینبار همة امکانات رسانه های گروهی و تکنولوژی ‏را که در روزگاری نه چندان دور آن‌ را حرام کرده بودند، دراختیار گرفتند، ‏متفکران، اندیشه ورزان و هنرمندان مترقی‌ به مرور را حذف کردند و به ‏اشاعه ابتذال و ترویج خرافات مذهبی همّت گماشتند تا جامعه‌ای مکتبی ‏و اسلامی، همخوان و مطابق دستورات کتاب آسمانی و احکام الهی بسازند.‏

تمام کسانی که لحظه های انقلاب بهمن و بعداز انقلاب را زندگی ‏کرده‌اند این جملة تاریخی روح الله خمینی را لابد مثل من به یاد دارند: ‏‏«ما برای نان و خربزه انقلاب نکردیم، ما برای‌ اسلام انقلاب کردیم.»‏

این کلام گهر بار فانوس دریائی و راهنمای حکومت اسلامی شد.‏

فقر، گرسنگی، فساد، فحشا، بیکاری، بی‌خانمانی، استثمار و هزار ‏درد بی‌درمان دیگر‌که مردم را به شورشهای خیابانی، انقلاب و سقوط رژیم ‏شاهنشاهی کشانده بود از یاد آیت الله خمینی رفته بود و انگار نمی‌دانست ‏و یا خود را به نادانی و کرگوشی می زد. مردم ایران برای عدالت اجتماعی، ‏استقلال، آزادی، دمکراسی‌، زندگی بهتر و برای ایرانی آباد جانفشانی کرده ‏بودند، ولی «امام امّت» می فرمود اینهمه شهید برای اسلام بوده‌است، واژة ‏اسلام از زبان او نمی افتاد و اسلام انگار مفهومی انتزاعی بود و بیضة اسلام ‏انگار‌گرانبهاترین چیزی که می‌باید به هر قیمیتی حفظ و حراست می شد. ‏گیرم آنچه خمینی و بعدها پیروان او به هر قیمتی و به هر بهائی حفظ و ‏حراست می کردند، امتیازات و قدرت اقتصادی و سیاسی آن طبقه‌ای بود ‏که هشیارانه و فرصت طلبانه به بیضة اسلام چسبیده بود. ‏

اگر چه این هدف یعنی «ولایت فقیه» سالها پیش‌از انقلاب بهمن ‏و تسخیر ‌کامل قدرت سیاسی مانند‌ «آرمانی» ‌در مخیّلة خمینی و امثال او ‏وجود داشته است، ولی تا زمانی که پایه‌های این نظام را بر شانه‌های مردم ‏ساده ‌دل و خوشباور محکم نکردند و بر اریکة قدرت تکیه نزدند و تا زمانی ‏که نیروهای مترقی و احزاب و سازمانها ‌را وحشیانه سرکوب نکردند، دست ‏به کار «پاکسازی» و « فرهنگسازی» و «ایجاد جامعة اسلامی» نزدند. ‏

پاکسازی! این واژه نخستین اهانت آشکاری بود که سردمداران ‏حکومت تازه نفس و تازه به دوران رسیده به مردم ما روا داشتند. گویا قرار ‏بر‌این شده بود که به بهانة های سیاسی و تسویه حساب با بازماندگان نظام ‏شاهنشاهی که دم از «تمدّن» و «دروازه های تمدّن» و «مدرنیته» می زد، ‏زمینه را برای حقنه کردن «احکام اسلامی» فراهم‌کنند و به جای عناصر ‏‏«ناباب» و «مشکوک» افراد صالح و مومن: مکتبی! را بگمارند. در راستای ‏این هدف، انقلاب فرهنگی را به وسیلة «روشنفکران به اصطلاح مذهبی» ‏با طمطراق مطرح و «تئوریزه» کردند. انقلاب فرهنگی این پاکسازی را که ‏بی‌شباهت به اقدامات فاشیستی نازیها با یهودیان اروپا نبود، در مملکت ما ‏امکانپذیر ساخت. باری، انقلاب و انقلاب اسلامی مستمسکی‌عامه پسند بود ‏تا ارتجاع حاکم نیروهای مترقی‌ و مخالف را به اتهام «ضد ‌انقلاب» از میان ‏بردارد و برداشت. گیرم آنها اهداف دراز مدّتی در سر داشتند و دارند و باید ‏شئونات جامعة ما را به تمامی «اسلامی!!» می‌کردند تا دو باره احکام بدوی ‏قانونی، جاری و ساری می‌شد. آنها آمده بودند تا هویّتی اسلامی را به مردم ‏و ملّتهای ایران حقنه کنند و وزارت ارشاد و اداره هائی نظیر امر به معروف ‏و نهی‌از منکر و نظایر آن را به همین منظور به وجود آوردند. اینهمه اداره، ‏سازمان و وزارتخانه به ظاهر، برای اصلاح معنویّت و اخلاق جامعه و مردم ‏بود، ولی در حقیقت به خاطر تحکیم و تداوم جمهوری اسلامی و قدرت ‏سیاسی و اقتصادی «اسلام پناه‌ها!» برنامه ریزی شده بود و هنوز با ظرافت ‏برنامه ریزی می‌شود. در حقیقت هدف آنها ادارة جامعة ای طبقاتی ‌‌‌و حفظ ‏سیستم اقتصادی سرمایه داری لیبرال است که در کلام، در «صیانت بیضة ‏اسلام» تجلی می‌یابد. این نظام اگرچه با سیاستهای اقتصادی نئولیبرالیسم ‏صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی هماهنگ ‏است، ولی با الزامات این سیاست، یعنی با لیبرالیسم در سایر عرصه‌ها و از ‏جمله در‌ فرهنگ و هنر به شدّت مخالف است و این نا همخوانی و تناقض ‏یکی از تنگناههای دیگر این رژیم ایدئولوژیک و نا به هنگام است که هربار ‏در جائی از پیکر او، مانند دُمل چرکی، بیرون می زند. تلاشهای مذبوحانة ‏سردمداران برای حقنه کردن احکام و فرهنگ اسلامی درهمین راستا معنا ‏پیدا می کند. هر چند فرهنگ و جامعة انسانی از بالا، با صدور دستورات و ‏بخشنامه‌های دولتی و با چوب و چماق و امر به معروف و نهی از منکر و ‏تمهیداتی‌ از این‌گونه ساخته نمی‌شود. این شیوه‌ها و این طرز تفکر اگر کار ‏‏‌آئی می‌داشت «خمرهای سرخ» موفق می‌شدند. اسلام مانند هر مذهب و ‏هر دُگم دیگری، در گوهر و ذات خویش خرافی، واپسکرا، ارتجاعی و ضد ‏تاریخ است و لاجرم با دنیای مدرن، با رشد و تعالی ‌انسان و جامعة بشری‌ ‏خوانائی ندارد و می‌باید آن‌را از حوزه‌های سیاسی، اجتماعی و مدنی بیرون ‏راند و می باید مسائل دینی، باطنی و خصوصی‌‌آدمها را به آنها واگذاشت. ‏امر به معروف و ارشاد امت مسلمان به دوران «صغارت!» او بر می‌گرد که ‏در بادیه به دنبال‌کاروان شتر طی طرق می‌کرد، دیری است که انسان‌کبیر ‏و بالغ شده است و شعور تمیز و حق انتخاب دارد. به همین خاطر حکومت ‏اسلامی با همة تلاشی‌که‌کرد، نتوانست امر «رهبری معنوی و ارشاد» مردم ‏را تحقق ببخشد و در سیاست فرهنگی خویش‌ با شکستی مفتضحانه رو به ‏رو شد. هر چند این‌ شکست به معنای شکوفائی، تعالی ‌فرهنگ و هنر ‏مترقی نیروی مخالف نظام نبودو نیست. جمهوری‌اسلامی از بدو تولد مبلغ ‏مرگ، مرثیه، ترک دنیا و تزکیة نفس بود، گیرم مردم بنا به سرشت انسانی ‏که طالب نشاط، سرخوشی و سرزندگی ست، بر زیبائی و ستایش زندگی ‏پای می فشردند و سماجت می‌کردند و می کنند. شاید این انقلاب اگر از ‏مسیر ‌اصلی خویش منحرف نمی‌شد، جامعه‌ای که پس ‌از قرنها اختناق و ‏خفقان از بند آزاد شده بود در تمام حوزه های فرهنگی و از جمله هنر و ‏ادبیّات شگفتی‌ها می‌آفرید. آنانی‌که انقلاب بهمن را زیسته‌اند بی تردید در ‏سال نخست شاهد‌ معجزه ها، خلاقیّتها و هنر آفرینی‌ها بوده‌اند. گیرم عمر ‏این آزادی‌کوتاه بود، تا چشم برهم زدیم، دست اسلام از آستین‌ امام به در ‏آمد، خفقان و اختناق از نیمه راه چرخی‌زد و برگشت، ممنوعیّت و سانسور ‏همه جانبه بر تمام شئونات جامعه اعمال شد و همة امکانات بالقوه را خفه ‏کرد، استعدادها را در نطفه خشکاند و به هدر داد. در این فضای مسموم و ‏مشکوک، بیشماری‌از اهل فرهنگ و هنر مترقی به‌ ناچار جلای‌وطن‌کردند، ‏بسیاری خانه نشین و‌گوشه‌گیر شدند و «هنرمندان عاقل و متعادل!!» تا از ‏ستم بادهای مسموم در‌امان بمانند، به غرولند و نق‌نق اکتفا کردند و مانند ‏هر دوره‌ای، کجدار و مریز، باری به هرجهت با سیاستهای فرهنگی و هنری ‏حکومت کنار‌آمدند و انبوهی از فرصت طلبان‌ بی‌ذوق و بی‌هنر مانند دوران ‏صفویان از هر سو به «سفره» هجوم آوردند، کمر‌ همّت به خدمت بستند و ‏در تمام زمینه‌ها کوهی از «ابتذال» آفریدند. ‏

وزارت فرهنگ و ارشاد‌‌حکومت اسلامی و سایر دستگاههای مشابه ‏دولتی هیچ جاذبه‌ای برای جامعه ایجاد نکردند، با واکنش و مقاومت مردم ‏و به ویژه زنان و جوانان رو به رو شدند. جامعه به تنگنا افتاده بود و مفری ‏می جست، به رغم بدگوئی مداوم و ممنوعیّت، توجه‌ اکثر مردم به سوی ‏فرنگ و به سوی جلوه‌های ‌فریبندة سطحی ‌فرهنگ و هنر فرنگ جلب شد. ‏اینهمه که در آغاز «دهن کجی» به فقها و علما بود، به مرور نحوه و شکلی ‏از ابراز مخالفت با حکومت اسلامی و نمایش سرپیچی مدنی و سیاسی آنها ‏نیز شد. درحقیقت تبلیغات وسیع حکومت اسلامی در ‌بارة تهاجم فرهنگی ‏غرب، به ضد خود بدل گردید و افراط به تفریط انجامید و به فساد، فحشا ‏و فرو ریزی ارزشها و تباهی جانها منجر گردید. در‌این گیر و دار، فرهنگ و ‏هنر مترقی نیز با وجود فشارها و محدویّت‌ها از میان نرفت، مخفی و زیر ‏زمینی شد و کم و بیش به حیات خویش ادامه داد و هنوز ادامه می دهد.‏

بماند، برگردیم!‏

دولت و هیچ حکومتی وظیفه و حق ارشاد جامعه و مردم را ندارد، ‏ارشاد و «وزارت ارشاد» نیز به باور من توهین آشکار دیگری است به شأن ‏و منزلت و درک و شعور مردم و اهل فرهنگ و هنر‌ کشور ما. واژه‌های ‏‏«پاکسازی» و «ارشاد» گویای مفاهیمی مذهبی ‌هستند که نیاز به توضیح ‏و تفسیر ندارند. پاکی، آلودگی را به ذهن متبادر می‌کند و ارشاد، گمراهی‌ ‏مردم را و لاجرم‌ارشاد و هدایت آنها را به «راه راست!». این رسالت تاریخی ‏هنوز از یاد «فقها و علمای دین» نرفته است. گیرم با وجود تلاش پیگیر و ‏مذبوحانه و هزینه کردن میلیارها، در این سی و چند سالة بعد از انقلاب به ‏جز تباهی، به هیچ نتیجه ای نرسیده‌اند. اصحاب کهف زمانه، زندانی احکام ‏شریعتند و به رغم اینهمه طمطراق و هزینه‌ای هنگفت، بنای امامزاده ها، ‏مساجد، مدارس و تأسیس دانشگاه‌های اسلامی ‌و تدریس‌ الهیّات، گماشتن ‏‏«روحانیون» در مراکز فرهنگی و مدارس و به رغم ولخرجیهای سرسام‌آور، ‏روز به روز از‌ مقوله‌ای‌که آن را «معنویّت»، «اخلاق» و «ارزشهای اسلامی» ‏می نامند دورتر شده‌اند و دورتر خواهند شد. تعلیمات مذهبی و احکام با ‏ذات زندة زندگی، با طبیعت انسانی، با شادی و نشاط ناسازگار و در تضاد ‏است و با نیازهای جامعه مدنی، مدرن و متمدن خوانائی ندارد. آن‌جماعتی ‏که خود را با اصول و فروع دین اسلام سازگار کرده اند، بی‌تردید انسانی ‏طبیعی ‌را در خود به قتل رسانده اند، آنان چشم از دنیا و مافیها و لذایذ ‏زندگی پوشیده‌اند و در ‌انتظار بهشت موعود، چانه به میخ انتظار آویختهاند ‏و یا‌ریاکار و مزّورند، فرصت طلبند ‌و تظاهر به پیروی از حکومت اسلامی و ‏دینداری می‌کنند. این جماعت ریاکار، متمکّن و اهل حشمت همیشه و در ‏همة اعصار وجود داشته اند و بنا به گفتة حافظ شیراز: ‏

‏«چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند!»‏

توصیه و تأکید علما و فقها بر مبارزه با نفس امّاره و تزکیة نفس‌ ‏نیز راه به دهی نبرده است و حتا آنها که صادقانه و با خلوص نیّت اقدام و ‏تلاش کردند، در نهایت به انزوا و گوشه گیری و دوری از مردم رسیدند، و ‏آنهائی که از «قال و قیل مدرسه» و مسجد دلشان گرفته بود سر انجام سر ‏از خانقاه در آوردند که شکل دیگری از مسجد بود. نه، گریز و گزیری نبود ‏و نیست و دراسلام همة راههای زندگی طبیعی به «خلوت» ختم می شود.‏

‏ ریاکاری، پنهانکاری، تقلّب، تظاهر و دروغ که به تعبیر متشرعین ‏‏«تقیه» نامیده می‌شود، از ترس تکفیر اسلام ‌طبیعت ثانوی مردمی شد که ‏قرنها به ناچار و به رغم میل باطنی خویش می‌زیستند و پیاله را در آستین ‏مرقع پنهان می‌کردند. «تقیه»، «تزویر» و «دو روئی، دو شخصیّتی» اگر‌چه ‏در ‌کشور ما عمری به درازی عمر اسلام دارد، ولی درحکومت ‌اسلامی‌که ‏به حریم زندگی خصوصی و باطنی مردم و به حقوق مدنی آنها تجاوز کرده ‏و «فقها» و «علما» نمادهای شادمانی و نیازهای طبیعی‌ انسانها را به بهانة ‏مبارزه با فساد «گناه» و ممنوع اعلام‌‌ کرده‌اند به اوج خود رسیده‌است. آنها ‏با هزینه های هنگفت و قدرتی نامحدود که در اختیار داشتند و با پشتوانة ‏اسلام عزیز نتوانستند هیچ ارزشی خلق کنند. خلاقیّت با آزادی همخوان و ‏همخون است و هنر اصیل و فرهنگ مترقی هرگز بنا به سفارش‌از بالا خلق ‏نشده و خلق نمی‌شود، حکومت اسلامی با توسّل جستن به این شیوه ها، ‏هر روز بر شمار مدّاحان، روضه خوانها، چاپلوسها و مجیز گویان حرفه ای ‏افزوده و می‌افزاید و با کینه ای بهیمی، همة دست آوردهای بشری و همة ‏ارزشهای انسانی‌ را به مرور زمان تخریب، لوث و بی‌اعتبار می‌کند و هیچ، ‏هیچ ارزشی نمی‌آفریند. آنها از حقیقت می‌هراسند، از رویاروئی و مقابله و ‏با اندیشة مترقی و پیشرو عاجزند و راهی و چاره‌ای به جز اعمال سانسور و ‏حذف فیزیکی اندیشه ورزان ندارند. از آغاز، از صدر اسلام تا کنون شاعران، ‏فیلسوفان، اهل اندیشه و فرهنگ آماج خشم و نفرت آنها بوده اند و قربانی ‏شده اند. نویسندگان و شاعران ایران ما در دوران حکومت سی و چند سالة ‏آخوندها به نسبت بیشترین قربانی را داده اند و با اینهمه تسلیم نشده اند ‏و تسلیم نمی‌شوند. تغییر دولتها و رئیس جمهورها در ماهیّت ضد فرهنگی ‏و ضد بشری جمهوری اسلامی تغییری به وجود نیاورده و نمی‌آورد، احکام ‏اسلامی تغییر ناپذیرند و آنها در صدد تغییر مردم هستند، به همین خاطر ‏از کانون نویسندگان ایران می‌خواهند تا پوست بیندازد و تغییر کند، یعنی ‏اسلامی و همرنگ آنها بشود. سیاستمداران و سیاست بازان شاید توجیهی ‏برای مداخله و شرکت در‌این بازی را داشته باشند، ولی روشنفکران جامعة ‏ما و اهل قلم و اندیشه، به هر بهانه و هر مستمسکی که حقیقت را کتمان ‏کنند در برابر تاریخ مسؤل و پاسخگو خواهند بود.‏

‏ برگردیم! به باور من، عصر‌خمینی و پیروان او، عصر انحطاط و ‏ابتذال است و حکومت اسلامی و متشرعین جامعة ما را رو به تباهی و فنا ‏می برند و شاید تا حالا تباه کرده باشند، ولی با وجود این «ممنوعیّتها!» و ‏اعمال سانسور همه جانبه در همة حوزه ها، در ایجاد جامعة اسلامی ناکام ‏مانده‌اند. فرهنگ و هنر مانند جوانه‌ای‌از شکاف سنگ می‌روید و در بهار به ‏شکوفه می‌نشیند. هرچند ممانعت و پنهانکاری در دو سو به افراط و تفریط ‏می‌انجامد و به ابتذال میدان می‌دهد. نمونه: موسیقی شاد و رقص جائی‌ در ‏جمهوری آخوندها ندارد و ترانه‌های سطحی، آبکی‌و ریتمیک لوس‌آنجلسی ‏این جای خالی را پر می‌کند و در‌سیاست، در برابر پان اسلامیسم حکومت، ‏ناسیونالیسم، بازگشت به گذشتة پر افتخار، احساسات بیمارگونة ضد عربی ‏و نژادپرستی و شوونیسم روز به روز رشد می‌کند و به کینه و نفرت دامن ‏زده می‌شود و همزمان با این انحرافها، یأس، افسردگی، نیهلیسم، صوفی ‏مسلکی، عزلت گزینی و خرد گزیزی امکان رشد بیشتری یافته و می یابد‏

اگر بقایای فرهنگ ایرانی به‌ رغم همة محدودیّتها و ممنوعیّتها تا ‏به امروز زنده مانده‌است به خاطر پیوند عمیق آن با طبیعت و ذات زنده و ‏پویای زندگی‌است. اسلام و نماینده‌های ریاکار و مزوّر آن ستایشگر مرگ ‏بوده اند و هستند و آخرت را نوید می داده اند و می‌دهند، ولی مردم برای ‏زندگی سالم، شادی و سرخوشی در دنیا ترانه سروده‌اند و شعر می سرایند، ‏آواز می خوانند و می رقصند. اعراب اعیادی را مانند قربان و فطر برای ما ‏به ارمغان آورده اند و در سالهای هجری قمری گاهی با عید نوروز، چهار ‏شنبه سوری، یا «سیزده بدر» با عاشورا همزمان می‌شد، ولی هیچکدام از ‏آنها وحتا فتواها و دستورات اکید دولتی نتوانست مانع شادی و سرور مردم ‏در بهار و نوروز و برگرازی‌ این جشنها بشود و از همه مهمتر بعد از گذشت ‏قرنها، هنوز سال نو با بهار و نو روز آغاز می‌شود. ‏

‏‌حکومت اسلامی دراین سی و چند ساله آسیبها و ‌لطماتی بر پیکر ‏جامعة ما وارد کرده است که به سادگی درمان نخواهند شد. ایجاد نفرت و ‏نفاق و کینه، فقر، فساد، فحشا و اعتیاد و در یک کلام ابتذال و انحطاط از ‏دست آوردهای این نظام منحوس است، اگر چه اینهمه در جامعة ما تازگی ‏ندارند، ولی هرگز و در هیچ دوره‌ای ابعادی چنین هول‌انگیز نداشته اند. نه، ‏آن آسیبها و مصائبی که حکومت اسلامی بر مردم و مملکت ما روا داشته، ‏سرگیجه آور است. من ضد عرب، ضد اسلام و ضد فرهنگ‌ اسلامی ‌نیستم، ‏من به مدارا، همزیستی، تأثیر گذاری و تأثیرپذیری فرهنگها باور دارم، دین ‏اسلام واقعیّتی‌است غیر قابل انکار و نمی‌توان آن را در ایران نادیده گرفت ‏و یا جامعه را «اسلام‌ زدائی» کرد. اسلام با فرهنگ ایرانی در آمیخته است ‏و من اگر چه زیر گنبدهای مساجد نماز نمی‌گزارم، ولی چشمهایم به «آبی ‏زنگاری» کاشیها به مرور زمان خو گرفته‌اند و این رنگ آزارم نمی‌دهد. این ‏رنگها طی قرون در هم آمیخته‌اند و تفکیک ناپذیرند، من به جدائی دین از ‏دولت معتقدم و مانند بی‌شماری در این راه قدم و قلم می‌زنم، ولی‌آیا دین ‏اسلام و مذهب شیعه دوازده امامی و نمایندگان خدا بر روی زمین، دست ‏از این «رسالت تاریخی‌ و ارشاد مردم» بر می‌دارند و با خواهش و تمنّا و به ‏سادگی از قدرت سیاسی کنار می روند؟ آیا این‌حکومت فاسد و متشرعین ‏تاریک اندیش و بی‌وطن (منظورم فقط به معمّمین نیست، آخوندهای بی ‏عمامه خطرناکترند) و بی‌مسؤلیّت بدون‌ جنگی داخلی و خانمان براندار و ‏بدون ‌کشتار، ویرانی ‌و انهدام کامل، مردم و میهن ما را رها خواهند کرد؟ ‏آیا دست از ‌«جان» مردم بر خواهند داشت؟ من در این امر تردید دارم، نه، ‏جمهوری اسلامی به بهانة صیانت بیضة ‌اسلام با چنگ و دندان‌ از سرمایه و ‏سرمایه داران و مفتخواران و رانت خواران جامعه دفاع می کند، درحقیقت ‏همین گروه و همین طبقه استخوانبندی و ستون ‌‌فقرات نظام را می‌سازند ‏و در نتیجه، محو و نابودی سلطة «اسلام‌دولتی» و شکوفائی فرهنگ و هنر ‏مترقی با فروپاشی قدرت سیاسی‌آنها و انهدام نظام گره خورده‌است. در این ‏روزگار، اگرچه مبارزه علیه سانسور همه جانبه و تلاش برای دستیابی به ‏آزادی اندیشه و بیان بی حصر و استثناء لازم و حیاتی است، ولی معضل ‏انحطاط و تباهی‌‌جامعه را چاره نمی‌کند. نه، خانه از پای ‌بست ویران است. ‏مسأله بر سر آزادی و رهائی از سلطة رژیمی فاسد و تبهکار ‌است که هویّت ‏ملّی، حیات فرهنگی و هستی اجتماعی مردم ما را به خطر انداخته است. ‏

۱۶ آوریل ۲۰۱۴ حومة پاریس‏‎ ‎
 حسین دولت آبادی ‏
برای:‏
اردشیر مهرداد
و ‏
‏ مهرداد ایمانی ‏
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیر نویسها:‏

۱- در زمان حملة اعراب سر زمین امپراتوری ساسانیان گسترده بود و به ‏مرور زمان کشورهائی مستقل شدند، ولی در پیوند با قرآن وضعیّت مشابه ما دارند.‏

 

 

 

 

۲- نقل به اختصار و با دخل تصرف از تاریخ طبری‏

 

 

۳- بیرونی و رازی‏

 

 

۴- اشاره است به شکست فتحلیشاه و عهدنامة گلستان و ترکمانچای

 

 

۵ - قتل فجیع تقی ارانی به وسیلة آمپول هوا در زندان در زمان رضا شاه ‏و دوختن لب فرخی یزدی، شاعر آزادیخواه و الاآخر ...‏

 

 

۶ - پانزده خرداد ۱۳۴۲‏‎ ‎مجموعه وقایعی است که ‌شاه به درستی آن را ‏‏«ارتجاع سیاه» می نامید و در پی باز داشت‎ ‎روح‌الله خمینی رخ داد. ‏‎ ‎انتقاد خمینی ‏به لایحه انجمن های ایالتی و‏‎ ‎ولایتی باعث تظاهرات مردم در تهران، ورامین و قم ‏علیه دولت‎ ‎اسدالله علم شد.‏‎ ‎این تظاهرات زد و خورد خونین بین ماموران شهربانی و ‏تظاهر کنندگان و بعدها به تبعید خمینی به ترکیه منجرگردید. ‏

نهضت آزادی به ریاست‎ ‎مهدی بازرگان‎ ‎به پشتیبانی از روح الله خمینی و ‏از تظاهرات برخاست و علیه اصلاحات‎ ‎انقلاب شاه و مردم، ( انقلاب سفید) به ویژه ‏اصل اول یعنی‎ ‎اصلاحات ارضی‎ ‎و اصل پنجم آن یعنی‎ ‎اصلاح قانون انتخابات ایران‎ ‎اعتراض و شورش کرد. اصل پنجم انقلاب سفید، اصلی بود که برای دادن آزادی به‎ ‎زنان و در دادن حق برابر سیاسی و اجتماعی با مردان در انتخاب کردن و انتخاب‎ ‎شدن در انجمن های استان و شهرستان، دو مجلس شورای ملی و مجلس سنا و‏‎ ‎انتخابات در هر سطح انتخاباتی دیگر در کشور نوشته شده بود. در تکمیل قوانین‎ ‎برای حمایت و آزادی زنان،‎ ‎قانون حمایت خانواده‎ ‎نیز به تصویب رسید که خمینی ‏آن را نیز خلاف قوانین اسلام خواند. ۱۵ خرداد‏‎ ‎‏۱۳۴۲‏‎ ‎را خمینی و هوادارانش به ‏عنوان نقطه عطف در آغاز انقلاب اسلامی می‎ ‎شمارند ‏

 

 

۷- انقلاب سفید‎ ‎یا‎ ‎انقلاب شاه و مردم‎ ‎نام یک سلسله اصلاحات اقتصادی ‏و اجتماعی شامل اصول نوزده گانه است که در دوره سلطنت‎ ‎محمدرضا شاه پهلوی‎ ‎و با نخست وزیران وقت دکتر‎ ‎علی امینی،‎ ‎اسدالله علم،‎ ‎حسنعلی منصور‎ ‎و‎ ‎امیر ‏عباس هویدا‎ ‎در سرتاسر‎ ‎ایران‎ ‎به تحقق پیوست. انقلاب سفید در مرحله نخست ‏پیشنهادی شامل شش اصل بود که‎ ‎محمدرضا پهلوی‎ ‎در کنگره ملی کشاورزان در ‏تهران در تاریخ‎ ‎‏۲۱‏‎ ‎دی‎ ‎ماه‎ ‎‏۱۳۴۱‏‎ ‎خبر اصلاحات و رفراندم را برای قبول یا رد آن ‏به کشاورزان و عموم ارائه داد. در تاریخ‎ ‎‏۶‏‎ ‎بهمن‎ ‎‏۱۳۴۱‏‎ ‎در یک همه پرسی ‏سراسری به اصلاحات رای مثبت داده شد‎.‎‏ عده‌ای از روحانیون، معتقد بودند که ‏برنامه‌های انقلاب سفید، در تضاد با بنیادهای‎ ‎شریعت اسلام‎ ‎است. سرشناس‌ترین ‏روحانی مخالف،‎ ‎روح‌الله خمینی‎ ‎بود که همه‌پرسی را «نامشروع» خواند و آن را ‏تحریم کرد. وی در‎ ‎‏۱۰‏‎ ‎اسفند‎ ‎‏۱۳۴۱، طی نامه‌ای به شاه ایران از دادن‎ ‎حق رأی به ‏زنان‎ ‎اعتراض می‌کند و آن را خلاف اصول قرآن می‌داند‎.‎

 

 

۸- در آن زمان نیروهای دمکراتیک و مترقی جامعه و از جمله کمونیستها ‏مخالف بودند و با تحقیر و تمسخر «یک در صدی» نامیده شدند. ‏

 

 

۹- نگاه و تحلیل برخی‌از گروههای سیاسی چپ و شخصیّتهای کمونیست ‏از ماهیّت جمهوری اسلامی اگرچه به حقیقت نزدیک بود، ولی این نظرها راهی به ‏میان توده های مسحور مسخر شده نداشت و شعاع بُرد آنها محدود بود.‏