Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه

چوبخط خلیل

Posted on 15 ژوئن 202615 ژوئن 2026 By حسین دولت‌آبادی

سال‌ها پیش، در ولایت، از مادرم شنیده بودم: «شکم گرسنه ایمان ندارد.»، یا « اگر کسی چهل روز گوشت نمی‌خورد، کافر می‌شد.» حالا شکم و گوشت با ایمان آدمی چه ربطی و چه مناسبتی داشت، در آن سن و سال نمی‌دانستم و از آن‌جا که شکل و شمایل «ایمان» و «کافر» را در ولایت ندیده بودم، منظور مادرم را نمی‌فهمیدم. با اینهمه «شکم» و «گوشت» را می‌شناختم و گاهی همراه خلیل، همکلاسی، همسایه و همبازی‌ام تا جلو قصابی قلعه می‌رفتم و دم در منتظر می‌ماندم تا یک سیر یا دو سیر گوشت آبگوشتی می‌خرید و با هم به کلبۀ آن‌ها بر می‌گشتیم. خلیل فرزند فقیرترین خانوادۀ آبادی ما بود و بی‌اغراق با هوش ترین بچّه‌های آبادی، نابغه، خلیل نابغه! از شما چه پنهان من بعدها که بزرگتر شدم ‌فهمیدم که دوست‌‌ام نابغه بود و خانواده‌اش فقیرترین خانوادة آبادی. درآن زمان، دردنیای کودکی و عالم دوستی «فقر» و «ثروت»، مانند «کفر» و «ایمان» مفهوم نبودند و نقشی در دوستی بی‌شائبۀ ما نداشتند. باری، خلیل به قصاب قلعه پول نمی‌داد، نسیه گوشت می‌خرید و قصاب هر بار بجای قیمت گوشت، «چوبخط» او را می‌گرفت و با کارد تیز قصابی چپ و راست می‌برید و علامت می‌گذاشت. چوبخط خلیل سه پهلو و به اندازۀ خط کش بود و به مرور چرب و چرکمرد شده بود. غرض، روزی از روزها، خلیل دست خالی از قصابی بر گشت و سر به‌زیر و خاموش راه افتاد. خلیل اگر چه اغلب غمگین، گوشه‌گیر و ساکت بود و سگرمه ‌هایش به ندرت باز می‌شد، ولی آن روز مانند پیرمردهای هفتاد ساله غوز کرده بود و چشم از زمین بر نمی‌داشت. آن روز هستیِ خلیل به اندوه بدل شده بود، آری، آن روز خلیل تجلی و تجسم اندوه بود. در نیمه راه طاقت نیاوردم و پرسیدم:

«چی شد؟ چرا گوشت نخریدی؟»

«قصاب گوشت نداد، گفت چوبخط ما پُر شده.»

باری، اگر اندوه وزن می‌داشت، آن روز پاهای خلیل تا زانو توی زمین سخت فرو می‌رفت. از شما چه پنهان، سال‌ها بعد خلیل نابعه را به‌تصادف روی پشت بام حاج‌آقا، صاحبحانه‌ام دیدم، حلبی‌ساز شده بود و هیچ شباهتی به خلیل دوران مدرسه نداشت. خسته، شکسته و گرفته بود و شگفتا که این دیدار او را خوشحال نکرد، آشنائی نداد و اخم‌هایش حتا یکدم باز نشد! انگار مرا نشاخته بود. چرا؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ در آنهمه سال چه به سرش آمده بود؟ چرا آن‌همه اندوهگین بود، نپرسیدم. نه، جرأت نکردم. باری، در این عمر دراز بارها به‌مناسبت‌های مختلف به‌ خلیل خیر آبادی و چوبخط چرب، چرکمرد و اندوه او اندیشیده‌ام، گیرم دیروز اندوه خلیل را دوباره به تمامی احساس کردم، دیروز که آخرین خبر تلخ و غم انگیز را شنیدم، دیروز که تصاویر کودکان جنگ زده را دیدم که در ویرانه ها و زباله ها به دنیال غذا می گشتند، به یاد اندوه خلیل و چوبخط او افتادم و پس از سال‌ها برای دوستی نوشتم:

«عزیز، دیگه چوبخط‌ام پُر شده. جا نداره.»

آه، اگر اندوه زبان می‌داشت…

داستان كوتاه

راهبری نوشته

Previous Post: خلوت

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme