Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه

مرگ انسانیت

Posted on 2 می 20262 می 2026 By حسین دولت‌آبادی

چند سال پیش، پیرزنی‌که از اردوگاه‌های نازی‌ها و کوره‌های آدم سوزی هیتلر جان به برده بود، با خبر نگار تلویزیون فرانسه مصاحبه می‌کرد. من گفتگوی آن‌ها را پس‌از چند‌سال هنوز از یاد نبرده‌ام، پیرزن در جواب خبر نگار می‌گفت: «من هرگز نازی‌ها را نخواهم بخشید، چرا که آن‌ها انسانیّت را در ما کشتند» بعد به شرح ماجرائی پرداخت که در قطار باری بر سر آن‌ها آمده بود:

«… ما را مثل یگ گله گوسفند با زور بار واگن‌ها کردند، درها را بستند. جای نشستن نبود، پیرمرد و پیرزن و بچّة شرخواره و برزگسال، همه به‌ناچار سر پا ایستاده بودیم، مثل دیوارگوشتی به هم چسبیده بودیم و به سخنتی نفس می‌کشیدیم، قطار از حومة پاریس به مقصد آلمان حرکت کرد، بیش از چند صد کیلومتر راه بود، در آغاز  ما که جوان‌تر بودیم، دل به حال پیرمردها و پیرزن‌ها می‌سوزاندیم و تلاش می‌کردیم تا جائی برای آن‌ها باز کنیم، گیرم راه طولانی بود و خستگی به مرور زمان ظفر می‌شد و رحم و شفقت و دلسوزی ما کم کم فروکش می‌کرد، پس از چند ساعت، همه، پیر و جوان، از پا در آمدند و به‌سختی سر پا می‌ایستادند؛ پیرمرد و پیرزن‌ها یکی بعد از دیگری در طول راه می‌مردند و آلمانی‌ها جنازة آن‌ها را به بیرون پرت می‌کردند، هربار پیرمرد یا پیرزنی می‌مرد، جا برای بازماندگان کمی باز می‌شد؛ راحت‌تر نفس می‌کشیدیم و از این‌که همسفری مرده بود، اگرچه ابراز نمی‌کردیم و به زبان نمی‌آوردیم، ولی در باطن از مرگ همراهان خوشحال می‌شدیم؛ درست در این‌جا بود که من احساس کردم، انسانیّت در ما به قتل رسیده ‌بود؛ نازی‌های فاشیست انسانیّت را در ما کشته بودند. نه، من هرگز فاشیست‌ها را نمی‌بخشم.»

پیرزن فرانسوی تنها یک مورد را نقل کرد، گیرم صدها مورد دیگر وجود دارد که انسانیّت را در وجود انسان به قتل می رسد، وقتی انسانیّت به‌هر دلیلی در وجودی آدم‌ها مرد، تباهی، انحطاط، قهرا و فاجعه آغاز می‌شود. از شما چه پنهان هر بار در دنیای مجازی چشم‌ام به‌قیافۀ منحوس ‌نتانیاهو، نالد‌ترامپ، غلامحسین اژه‌ای، رضا پهلوی و از این قماش حشرات الارض می‌افتد، زرداب‌ام به‌هم می‌خورد و إحساس می‌کنم که انسانیّت در وجود این «موجودات» مرده است و مهمتر از این، انسانیّت را در ‌وجود انسان‌ها به قتل رسانده‌اند و به قتل می‌رسانند. شما اگر یکدم به چهرۀ آن‌ها خیره شوید، و به فرمایشات گهربارشان گوش فرا دهید، اگرکهیر نزنید، متوجه می شوید که جان انسان‌ها برای آن‌ها پشیزی ارزش ندارد، با رنج، اندوه و اضطراب انسان‌ها بیگانه‌اند و با سنگدلی بشریت و جهان ما را رو به قهقرا و تباهی می‌برند. من نمی‌دانم شرم و حیا ذاتی‌ ‌‌یا اکتسابی ست، کی و از‌کجا می‌آید و چگونه و چرا در سرشت آدمیزاد نطفه می بندد، ولی می‌دانم وقتی شرم در نگاه آدمیزاد خاموش می‌شود، زندگی در ‌تاریکی و سرما یخ می‌زند. به ‌‌باور من، بی‌شرمی پایان انسان و انسانیّت است و این جماعت شرم و حیا ندارند. من از دیگران خبر ندارم و نمی‌دانم با اینهمه چگونه برخورد می‌کنند و چطور با این روزگار تیره و تار کنار می‌آیند، صادقانه اقرار می‌کنم، من با دغدغه و اضطراب مداوم همخانه‌ ‌ام و در چند ماهۀ اخیر پریشانحالی‌ام به اوج رسیده است؛ من هر روز که چشم باز می‌کنم و می‌بینم که سرنوشت دنیا و مردم دنیا را چنین موجوداتی رقم می زنند، کام‌ام مثل زهر هلاهل تلخ می‌شود و از تصور فجایعی که در انتظار دنیا، میهن و مردم ماست، هراس برم می‌دارد. هر بار از خودم می‌پرسم با وجود چنین موجوداتی، این اضطراب ودغدغه آیا روزی به پایان خواهد رسید و مردچند سال پیش، پیرزنی‌که از اردوگاه‌های نازی‌ها و کوره‌های آدم سوزی هیتلر جان به برده بود، با خبر نگار تلویزیون فرانسه مصاحبه می‌کرد. من گفتگوی آن‌ها را پس‌از چند‌سال هنوز از یاد نبرده‌ام، پیرزن در جواب خبر نگار می‌گفت: «من هرگز نازی‌ها را نخواهم بخشید، چرا که آن‌ها انسانیّت را در ما کشتند» بعد به شرح ماجرائی پرداخت که در قطار باری بر سر آن‌ها آمده بود:
«… ما را مثل یگ گله گوسفند با زور بار واگن‌ها کردند، درها را بستند. جای نشستن نبود، پیرمرد و پیرزن و بچّة شرخواره و برزگسال، همه به‌ناچار سر پا ایستاده بودیم، مثل دیوارگوشتی به هم چسبیده بودیم و به سخنتی نفس می‌کشیدیم، قطار از حومة پاریس به مقصد آلمان حرکت کرد، بیش از چند صد کیلومتر راه بود، در آغاز ما که جوان‌تر بودیم، دل به حال پیرمردها و پیرزن‌ها می‌سوزاندیم و تلاش می‌کردیم تا جائی برای آن‌ها باز کنیم، گیرم راه طولانی بود و خستگی به مرور زمان ظفر می‌شد و رحم و شفقت و دلسوزی ما کم کم فروکش می‌کرد، پس از چند ساعت، همه، پیر و جوان، از پا در آمدند و به‌سختی سر پا می‌ایستادند؛ پیرمرد و پیرزن‌ها یکی بعد از دیگری در طول راه می‌مردند و آلمانی‌ها جنازة آن‌ها را به بیرون پرت می‌کردند، هربار پیرمرد یا پیرزنی می‌مرد، جا برای بازماندگان کمی باز می‌شد؛ راحت‌تر نفس می‌کشیدیم و از این‌که همسفری مرده بود، اگرچه ابراز نمی‌کردیم و به زبان نمی‌آوردیم، ولی در باطن از مرگ همراهان خوشحال می‌شدیم؛ درست در این‌جا بود که من احساس کردم، انسانیّت در ما به قتل رسیده ‌بود؛ نازی‌های فاشیست انسانیّت را در ما کشته بودند. نه، من هرگز فاشیست‌ها را نمی‌بخشم.»
پیرزن فرانسوی تنها یک مورد را نقل کرد، گیرم صدها مورد دیگر وجود دارد که انسانیّت را در وجود انسان به قتل می رسد، وقتی انسانیّت به‌هر دلیلی در وجودی آدم‌ها مرد، تباهی، انحطاط، قهرا و فاجعه آغاز می‌شود. از شما چه پنهان هر بار در دنیای مجازی چشم‌ام به‌قیافۀ منحوس ‌نتانیاهو، دونالد‌ترامپ، غلامحسین اژه‌ای، رضا پهلوی و از این قماش حشرات الارض می‌افتد، زرداب‌ام به‌هم می‌خورد و احساس می‌کنم انسانیّت در وجود این «موجودات» مرده است و مهمتر از این، انسانیّت را در ‌وجود انسان‌ها به قتل رسانده‌اند و به قتل می‌رسانند. شما اگر یکدم به چهرۀ آن‌ها خیره شوید، و به فرمایشات گهربارشان گوش فرا دهید، اگر کهیر نزنید، متوجه می شوید که جان انسان‌ها برای آن‌ها پشیزی ارزش ندارد، با رنج، اندوه و اضطراب انسان‌ها بیگانه‌اند و با سنگدلی بشریت و جهان ما را رو به قهقرا و تباهی می‌برند. من نمی‌دانم شرم و حیا ذاتی‌ ‌‌یا اکتسابی ست، کی و از‌کجا می‌آید و چگونه و چرا در سرشت آدمیزاد نطفه می بندد، ولی می‌دانم وقتی شرم در نگاه آدمیزاد خاموش می‌شود، زندگی در ‌تاریکی و سرما یخ می‌زند. به ‌‌باور من، بی‌شرمی پایان انسان و انسانیّت است و این جماعت شرم و حیا ندارند. من از دیگران خبر ندارم و نمی‌دانم با اینهمه چگونه برخورد می‌کنند و چطور با این روزگار تیره و تار کنار می‌آیند، صادقانه اقرار می‌کنم، من با دغدغه و اضطراب مداوم همخانه‌ ‌ام و در چند ماهۀ اخیر پریشانحالی‌ام به اوج رسیده است؛ من هر روز که چشم باز می‌کنم و می‌بینم که سرنوشت دنیا و مردم دنیا را چنین موجوداتی رقم می زنند، کام‌ام مثل زهر هلاهل تلخ می‌شود و از تصور فجایعی که در انتظار دنیا، میهن و مردم ماست، هراس برم می‌دارد. هر بار از خودم می‌پرسم با وجود چنین موجوداتی، این اضطراب و دغدغه آیا روزی به پایان خواهد رسید و مردم دنیا و میهن ما آیا روزی روی آرامش و آسایش خواهند دید؟ باورکنید هیچ عذابی بدتر از این نیست که آدمیزاده هر روز صبح قیافۀ مشمئزکنندۀ ترامپ و نتایاهو و پسر شاه و أمثال این موجودات را در دنیای مجازی ببیند و دُرفشانی‌های آن‌ها را بشنود. این‌همه کافی‌است تا هر آدم سالمی به مرور زمان سرسام بگیرد.م دنیا و میهن ما آیا روزی روی آرامش و آسایش خواهند دید؟ باورکنید هیچ عذابی بدتر از این نیست که آدمیزاده هر روز صبح قیافۀ مشمئزکنندۀ ترامپ و نتایاهو و پسر شاه و أمثال این موجودات را در دنیای مجازی ببیند و دُرفشانی‌های آن‌ها را بشنود. این‌همه کافی‌است تا آدم سالمی به مرور زمان سرسام بگیرد.

یادداشت

راهبری نوشته

Previous Post: گرسنگی بد دردیست

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme