کمرم امروز صبح رگ به رگ شد و گرفت، دور از جان شما سخت درد میکند و نمیتوانم مثل هر روز روی صندلی بنشینم وکار کنم. شاید اگر هوا اینهمه داغ و گرما سگکش نبود، دوباره از آپارتمان بیرون می رفتم و با هرجان کندنی بود لنگان لنگان قدم می زدم، ساعت ده و نیم صبح امتحان کردم، حدود نیم ساعت تاتی تاتی تا نانوائی محل رفتم، یک عدد باگت خشخاشی خریدم، خسته و لیچ عرق برگشتم، غرض، در این آپارتمان کوچک زندانی شدهام و از آنجا که هیچ کار دیگری نمیتوانم بکنم، توی راهرو و اتاق دورخودم میچرخم و باز به جلو این جعبۀ جادو بر میگردم. باری، سرانجام تصمیم گرفتم ایستاده بنویسم، هر چند به این شیوه و شگرد عادت ندارم، کلافه میشوم و تمرکزم را از دست میدهم. با وجود این سماجت میکنم، من یک عمر سماجت کرده ام و هیج کاری را نیمه تمام نگذاشته ام و از آدمهای نیمه کاره بیزارم. اگر غیراین بود، روی تخت طاق باز دراز میکشیدم و روایت داستانی را که شصت سال پیش شنیدم، به روزی دیگرو فرصتی مناسبتر محول میکردم. از شما چه پنهان نشد، نتوانستم، نمیتوانم، چرا؟ چون رفتار اهانتآمیز موجودی به اصطلاح «فرهنگ ورز!!!» که از تصدق سراهل قلم چاق و گنده شده است، مرا از کوره به در برد، به یاد مثلی انداخت که بیش از شصت و اندی سال پیش در تهران از زبان برادرم علی حر شنیده بودم:
«سگ که چاق بشه، گوشتش رو نمیخورن.»
اگر اشتباه نکنم، برادرم پس از مهاجرت، در تهران به پول نزولی محتاج شده بود، بهیکی از همولایتیهای مهاجر و آشناها که وضع مالی مناسبی داشت، رو انداخته بود تا شاید گرهی از کار فرو بستهاش بازمیکرد، گیرم همولایتی چاق و چله، او را دست خالی برگردانده بود و داغ بردلش گذاشته بود. من آن روز اگرچه از نزدیک شاهد ماجرا نبودم، ولی وقتی برادرم به سرکار برگشت، فهمیدم داستان از چه قراربوده و چرا آنهمه برافروخته بود:
«زنکۀ گاومیش، گفتم سگ که چاق بشه، گوشتش رو نمی خورن، کون گنده انگار فراموش کرده که توی ولایت…»
من خانوادۀ آنها را میشناختم، هرچند تا آن روز نمیدانستم آن «همولایتی چاق» چه چیزی فراموش کرده بود:
«خواب این گاومیش سنگین بود، اگه توپ شرپنل زیر گوشش در میکردی بیدار نمیشد،آخر شب جوونای تخس آبادی میرن بالا خونه، چهار گوشۀ تشک رو میگیرن و خاتون رو می برن بیرون قلعه و بناش رو میذارن.»
«داداش، شاید بیدار بوده، خودش رو به خواب زده»
«نه، دفعۀ اول خواب بوده و تا به بیابون برسن بیدار نمیشه»
شاید اگر کمرم اینهمه ناله و زاری نمیکرد، داستانی را که چندین سال پیش از برادرم شنیدم، دراینجا با جزئیات مینوشتم وتوضیح میدادم که خاتون چگونه و از چه راهی «چاق» شده بود. هرچند مراد من از اشاره به آن فقط یادآوری این «مثل» یا به قول دوستی پارسی نویس، این «زبانزد» بود و این که چرا دیشب که عصبی و بیخواب شده بودم و بهآن فرهنگ ورز چاق وگنده می اندیشیدم، صدای برادرم را ورای سالهای سال شنیدم:
«سگ که چاق بشه، گوشتش رو نمیخورن.»
علی حر، این برادر جسور و دلیر ما پنجاه و پنج سال پیش، در گردنۀ هراز با پیکان به دره پرت شد و جنازۀ او را چهل و هشت ساعت بعد کشاورزان آمل از روردخانه گرفتند.