Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه

از مرگ گریز وگزیری نیست

Posted on 20 اکتبر 202620 اکتبر 2026 By حسین دولت‌آبادی

… ااگر اشتباه نکنم گویا انسان تنها موجودی است که می‌خندد و ازاین گذشته تنها موجودی‌است که با مفهوم مرگ آشناست و می‌داند که روزی ار روزها این دنیا را وا می‌گذارد و به سفر ابدی می رود. نیچه می‌گفت: «شاید من بهتر از هر کسی بدانم که چرا انسان تنها موجودی است که می‌خندد، رنجِ او چنان ژرف است که ناگزیر خنده را برایِ خود ساخته ‌است.» سقراط می‌گفت: «تمرین فلسفه، تمرین مردن است.» متفکران اسلامی نیز مانند علامه جعفری در آثار خود انسان را موجودی معرفی کرده‌اند که از پایان حیات خود آگاه است. با وجود این انسان خوشبختانه این حقیقت روشن و بدیهی را مدام از یاد می‌برد و به زندگی ادامه می‌دهد با این امید که مرگ به این زودی‌ها به سراغ او نخواهد آمد. بماند، بگذریم.

امروز صبح خبر درگذشت خانبابا تهرانی را در دنیای مجازی خواندم و مثل هربار نا خود آگاه به گذشته برگشتم، نه به گذشته پرتاب شدم و از شما چه پنهان در یک‌دم صدای او توی گوش‌ام پیچید:

«محمود حق داشت که می‌گفت یه برادر دیوانه ای تو پاریس دارم.»

چرا دیوانه؟ داستان ازاین قرار است: من اگرچه خابابا تهرانی را دورادور می شناختم و کتاب « نگاهی از درون به جنبش چپ ایران» اثر حمید شوکت را خوانده بودم و می‌دانستم که از جمله جوانان عضو سازمان انقلابی حزب توده ایران بود که در بهمن ۱۳۴۲ شمسی از حزب انشعاب کرده بودند. بنا به آن‌چه که خانبابا در مصاحبه‌اش با حمید شوکت گفته بود، این سازمان بیشتر از اعضای جوان حزب توده ایران و به ویژه دانشجویان ایرانی فعال در «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپای غربی» به وجود آمده بود. پس از بالا گرفتن اختلاف میان شوروی و چین، این گروه از رهبری حزب توده ایران و سیاست‌های اتحاد شوروی انتقاد کرده بود و به مائوئیسم، حزب کمونیست چین و آلبانی نزدیک شده بود. سازمان انقلابی به مبارزه مسلحانه و ترویج جنگ‌های چریکی (الهام‌گرفته از الگوهای انقلابی چین و کوبا) اعتقاد داشت و تلاش کرد هسته‌هایی را به داخل ایران بفرستد. پس از انقلاب بهمن سال ۱۳۵۷، این گروه دچار انشعاب شد و یکی از انشعاب‌های مهم آن به تشکیل «حزب رنجبران ایران» انجامید. باری، دراینجا قصد ندارم زندگی سیاسی و اجتماعی او را قدم به قدم دنبال کنم، با این‌همه چند سال پیش دورادور شنیدم که در مصاحبه‌ای گفته بود: «ما هیستری ضد شاه داشتیم!» منظور خانبابا تهرانی و دوست او، محمود راسخ سیاسی بودند و از کانون نویسندگان ایران « درتبعید» که یک نهاد فرهنگی و هنری دمکراتیک بود (یا می‌باید می بود) انتظار و توقع داشتند مانند یک حزب و تشکیلات سیاسی در امور سیاسی مملکت مداخله می‌کرد و در برابر هر اتفاقی که در ایران می افتاد، موضع می‌گرفت. ناگفته نماند که این گرایش طرفداران پر و پا قرصی در کانون نویسندگان « درتبعید» داشت و مختص به ‌این دو نفر نبود. باری، من در چندین مقاله به آن پرداخته ام و نیازی به تکرار آن‌همه در اینجا نیست. در بالا نوشتم که خانبابا را از دور می‌شناختم ولی هنوز از نزدیک ندیده بودم. اگر اشتباه نکنم، این دیدار و برخورد در فرانکفورت، درمجمع عمومی کانون نویسندگان ایران « درتبعید» رخ داد و در بحث تندی که بر سر منشور و اساسنامۀ کانون پیش آمد، با صراحت به خانبابا تهرانی و محمود راسخ گفتم:

«شما سیاسی کار و فعال سیاسی هستید، نویسنده نیستید و اشتباهی به کانون نویسندگان ایران «درتبعید» آمده اید و …»

خانبابا تهرانی با اشاره به حسن حسام که کنارش نشسته بود، گفت:

«این آقا هم سیاسی و عضو سازمان راه کارگر است. اینو چی میگی؟»

«بله، درسته، ولی حسن حسام نویسنده و شاعر نیزهست.»

گمانم همان روز و در همان جا بود که به من گفت:

«محمود حق داشت که می‌گفت یه برادر دیوانه ای در پاریس دارم.»

بی‌شک خانبابا اعتراض تند و تیز مرا به‌حساب جوانی و دیوانگی‌ام گذاشت و به دل نگرفت، چرا چون پس از ختم جلسه، در بیرون نگاهی به رنوی قراضۀ من انداخت و با مهربانی و خودمانی گفت:

«حسین، این ابوطیاره رو بنداز دور؛ بیا یه ماشین آلمانی تمیز برات بخرم»

در لحن صدای او صمیمیت و صداقت موج میزد و شک نکردم. غرض،

پس از آن روز اگر چه به‌ندرت فرصت دیدار پیش می‌آمد، ولی هربار این اتفاق می افتاد یا تلفنی صدایم را می‌شنید، مرا «حسین جان» صدا می‌زد.

واما محمود کی به او گفته بود که برادر دیوانه ای در پاریس دارد؟ گویا در سفری به آلمان، مهمان خانبابا تهرانی شده بود، در آن شب پرده ازاین راز برداشته بود و میزبان به دیوانگی من پی برده بود.

غرض، خانبابا تهرانی نیز به سفر ابدی رفت، یادش گرامی باد. خاموشی او مرا به یاد خاموشی دوستان از دست رفته‌ام انداخت و دلم سخت گرفت، دوستانی که همه از پی هم رفتند، رفتند، و رفتند، زنده یاد باقر مومنی، دوست عزیزم می‌گفت: «ما نسل منقرضیم.» و بعد از خودم پرسیدم: «چند سال دیگر از عمرم باقی مانده است؟» از شما چه پنهان تصمیم گرفتم پس ازاین خرده‌کاری نکنم و بنشینم و به امری بپردازم که چند سال به تأخیر افتاده است: تبعید.

یادداشت

راهبری نوشته

Previous Post: خورشید و خشونت

کتاب‌ها

  • ترازوی گاچی
  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • خشونت- اعدام، گفتگو با میترا محمودی
  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme