سالها پیش اشرف، دختر مجاهدی که برای سعادت و رستگاری مردم مبارزه میکرد به دست جنایتکاران حکومت اسلامی به قتل رسید و بعدها، در این گوشة دنیا، زنده یاد کمال رفعت صفائی در سوگ این دختر، در سوگ خواهرش سرود
«… چیزهای گمشده را دوست داشته باش
تا از مغاک مفقود شدن
صدها هزار سایه
دورتر شدی
با چشمهای شیراز
و گیسوان جنوبی
خواهرم میگفت
و سایه تمام نیشکرها را در تلخی جهان من
ورق میزد.
باری، من، مانند شما «چیزهای گمشدة» زیادی دارمکه تا زندهام هرگز فراموششان نمیکنم، از آن میان، یکی زنده یاد محمد جعفر پوینده است، انسان با فرهنگ، فرهیخته و فرزانهای که ایادی حکومت اسلامی او را در بیابانهای ورامین، با قساوت و شناعت خفه کردند. هر کسی کتابهائی این عزیز را که با احساس مسؤلیت بی نظیری به شیوائی و روانی ترجمه کرده است، بخواند، به انگیزهها و دلایل قتل او به دست جنایتکاران حرفهای حکومت جهل و جنایت بهتر پی میبرد. در سرتاسر تاریخ ما فرهیختگان به دست کوردلان تاریک اندیش، به قتل رسیدهاند، آنها چراغ ها کشتهاند و چراغها را میکشند تا خفاشها در تاریکیها به پرواز در آیند. خفاشها، خفاشها…
غرض، امروز پارهای از مقالة گی پلانتی- بونژور، در ترجمة زنده یاد محمد جعفر پوینده را در اینجا میآورم و یاد آن نازنین را زنده میکنم و گرامی میدارم:
… بلینسکی به تکرار تعریف زیبائی که در زیبائی شناسی هگل یافتهاست، اکتفا میکند: «هنر مشاهدة بی واسطة حقیقت و یا اندیشهای در قالب تصاویر خیالی ست»… شاعر از رهگذر تصویر خیالی می اندیشد، او حقیقت را اثبات نمی کند، بلکه آن را نشان می دهد
بلینسکی آگاهاست که زیبائی شناسی نیز تجربه باوران و ایدهالیست های خاص خود را دارد. گروه نخست بطور غریز به جانب چند گانگی و رنگارنکی زندگی کشیده میشوند، اما از عنصر کلی غافلند. در مقابل ایدهالیست ها در زندان ایدة مطلق محبوس میشوند و واقعیّت های مشخص را از یاد میبرند. حال آن که هنر همنهاد (سنتر) این دو موضوع است: هنر نه باید از از واقعیت بگسلد و نه باید در عرش اعلا سرگردان شود، بلکه برعکس، باید بکوشد در عنصر گذرا، با چنان دقتی موشکافی کند که سرانجام کلیِ نهفته در آن عنصر گذرا را آشکار سازد. در جای دیگر میگوید: هنر باز آفرینی واقعیت است و نه رونوشت آن. بی هیچ تردیدی هنر باید پیشاز هرچیزی هنر باشد و فقط در مرحلة بعد میتواند روح و سمت گیری جامعه را در دورهای مشخص بیان کند. اندیشههای موجود در یک شعر هر اندازه زیبا باشد، توجه شعر به مسائل روز هر قدر عمیق باشد، اگر این قطعه فاقد ظرافت شعری باشد، نه میتوان در آن اندیشهای زیبا پیدا کرد و نه هیچ مسألة جالب توجهی، در آن میتوان نیّت خوب را دید و بس.
… و اما محروم کردن هنر از حق حدمت به مسائل اجتماعی در حکم تنزل هنراست و نه ارتقای آن. چرا که این کار به معنای حذف نیرویهایِ زندة هنر، یا به عبارت دیگر حذف اندیشه خواهد بود. بلینسکی مینویسد: در اصل هنر ناب گزافة زنندهایاست در تقابل با یگ گزافي دیگر، یعنی هنرتعلیمی و موعظه گرانه، بیروح و مرده ای که آفریدههایش جز انشا نویسیهایی در بارة موضوعات تحمیلی نیستند.