چندی پیش دردنیای مجازی در بارۀ بازگشت سلطنت و تاج خواهی پسر شاه، از قول پدرم نوشتم که «در میان تمام موجودات روی زمین فقط شتر به عقب میشاشد.» به نظر آن مرد رند روزگار، دنیا و مردم دنیا از آغاز پیدایش، اگرچه گاهی به کندی و تردید، ولی همیشه به جلو رفته اند و به جلو میروند و هرگز، هرگز به عقب بر نگشته اند و به عقب بر نمیگردند. یا به عبارت دیگر تاریخ هرگز تکرار نمیشود. از شما چه پنهان «فدوی ها» «جان نثاران» و «قداره بندان» آن مرحوم مغفور جنت مکان و خلد آشیان، از یمین و یسار یورش آوردند و با آن زبان فاخری که میشناسید، اینجانب را مورد لطف و عنایت قرار دادند. این اتفاق به شکل دیگری در چند روزۀ اخیر دوباره تکرار شد و مرا به فکر وا داشت و این پرسش پیش آمد: در این جهانی که دگرگون شده و مدام دگرگون میشود، چرا شماری هنوز جان نثار، نوکر مآب و حقیر و ریزه خوار بزرگان باقی مانده اند و چرا دو دستی به گذشتهها و «افتخارات!!» گذشته چسبیدهاند و چرا از تغییر و تحول و پیشرفت هراس دارند؟ شاید شما از من بپرسید چگونه «جان نثارها» و «لمپنها» را شناسائی کرده ام و شناسائی میکنم. نخستین شاخصۀ این جماعت، در هرکجای دنیا که باشند، هر منسب، مقام و مرتبه ای که داشته باشند باشند، دشمنی و برخورد کینه توزانۀ آنها با نیروهای جانبدار مردم، عدالت اجتماعی و دمکراسی است، به ویژه با کمونیستها. جان نثارها و لمپنها در هر ریخت و لباسی که باشند و با هر زبانی که سخن بگویند. به کمونیستها و نیروهای مترقی جامعه کینه می ورزند و از آنها نفرت دارند. تاریخ دنیا ثابت کرده است که در هر کجا تا به قدرت رسیده اند، پیش از همه کمونیستها و نیروهای مترقی را بردار کرده اند و سینۀ دیوار گذاشتهاند. دیگر اینکه جان نثارها، فدویها و لمپنها همواره و همه جا کمر بسته، در خدمت دیکتاتورها بودهاند و در خدمت آنها خواهند بود. از این مهمتر، فدویها، جان نثارها و لمپنها در به قدرت رساندن دیکتاتورها همیشه و درهمه جای دنیا سهم بهسزائی داشتهاند. ناگفته نماند که در «جامعۀ جانثاران و فدویها» نیز سلسله مراتب، مقام و مرتبه وجود دارد. در مملکت گل و بلبل ما ایران جان نثاری و نوکرمنشی و ریزه خواری و مزدوری در برگیرنده است و از لات و لمپن بی سر و پای خیابان جمشید، از «شکری شکری» شروع میشود تا به «روشنفکرهای!!» مزدور، قلم بهمزد و خود فروخته، تا به وزیر، وکیل و فرماندۀ ارتش و حتا ریاست جمهوری میرسد. این جماعت رنگارنگ، از لات و لمپن گرفته تا شاعر و نویسنده، دنیای مجازی و واقعی را تبدیل به میدان غار و خیابان جمشید و قلعۀ زمان شاه کرده اند و در چهار گوشۀ دنیا به هرکسی که به شازده بگوید بالای چشماش ابروست و شعار «جاوید شاه» را مانند آن ها از ته حلق فریاد نکشد، به باد فحش، ناسزا و هتاکی میگیرند و در شهرهای مختلف اروپا، آمریکا، کانادا و اسرالیا، زیر پرچم آمریکا و اسرائیل به مردم ایران که جوانانشان درخیابان ها برای آزادی و رهائی از بند دیکتاتور دینی ازجان و جیفه مایه گذاشته اند و درخون خویش غلتیدند، بازگشت شاه و ساواک را نوید و مژده میدهند: « این آخرین نبرده، ساواک بر میگرده»، «این آخرین نبرده، پهلوی برمی گرده.» …از لات و لمپنها توقع و انتظاری جز این نمیتوان داشت، ولی وقتی -زبانم لال و پشت هفت کوه سیاه-، «شاعر و روشنفکری!!!» به نیروهای چپ و مترقی ایران تهمت و بهتان بی وطنی و وطن فروشی میزند و تاریخ معاصر را برای بازگشت دیکتاتوری نوین پسر شاه سابق وقیحانه تحریف میکند، زردابام به هم میخورد و از شما چه پنهان کهیر میزنم. کتمان نمیکنم، من شکنجۀ را راحت تر از حماقت و بلاهت سیاسی روشنفکر، از رذالت، حقارت و نوکر منشی این قماش آدمها تحمل میکنم. باری، من حدود سه سال پیش سرگذشت سه فقره جان نثار، از جمله «شکری شکری» را نوشتم و امروز صبح آن را بازنگری و بازنویسی کردم.
… و اما شاه، شهبانو و شکر شکری
اگر کسی شکری، همسایۀ عصبی، تند مزاج، بیتاب و بی قرار ما را از نزدیک نمیشناخت بیتردید او را با سربازی روسی اشتباه میگرفت. شکرالله که در منطقۀ گمرک، خیابان جمشید و «قلعه» به «شُکری شِکَری» شهرت داشت، مردی ریز نقش، نازک اندام، سفیدرو و موبور بود؛ گیرم موهای جلو سرش از مدتها پیش ریخته بود و تتمۀ تُنَک وآشفته آنها را به ندرت شانه میزد. شکری شکری اگرچه در «ده بالا» به دنیا آمده بود و در این ولایت با زنی بنام توران ازدواج کرده بود، ولی در نوجوانی با لاتها و لمپنها بُر خورده بود و در حوالی گمرک و جمشید و «قلعه» بزرگ شده بود. اگر اشتباه نکنم، گویا در همان سالها، عکس شاه و شهبانو را روی بازوی راستش خالکوبی کرده بود و یکی از «جان نثاران» بی مزد و مواجب و «آس و پاس» شاه شده بود. بی اغراق، شکری شکری آه در بساط نداشت تا با ناله سودا میکرد و با وجود این، تا فرصتی پیش میآمد، دمی به خمره میزد و نیمه شب، مست و خراب به «ده بالا» بر میگشت، توی کوچه عربده میکشید و به توران فحش رکیک می داد و با لگد به در چوبی حیاط میکوبید: «بازکن فاطمه ارّه!» این ماجرا در ماه چند بار تکرار میشد و توران، همسرش، سرانجام از ترس آبرو ریزی، در را به روی شوهرش باز میکرد. این بود تا انقلاب شد؛ شاه از سکّه افتاد و به نام خمینی سکّه زدند. شاه، شهبانو، اعوان و انصار آنها میهنشان را توی چمدانها گذاشتند، با صندوقهای جواهرات و ثروت باد آورده از مملکت گریختند، مردم عکسهای آنها را درخیانها آتش زدند و شاه و شهبانو را لکد مال کردند، گیرم عکس شاه و شهبانو روی بازوی راست شکری شکری باقیماند. باری، تاریخ ورق خورد، در آن جا به جائی تاریخی، خمینی، جانثاران و شیفتگان و هواداران بیشماری یافته بود که روزها در کوچه و خیابان از بند جگر نعره میکشیدند: «خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم!!». شکری شکری، تا مدتها این اتفاق ناگوار را باور نمیکرد و هنوز به حمام عمومی میرفت و ابائی نداشت از این که شاه و شهبانوی پیر و مچاله شده را به رخ همولایتیهایش میکشید. گیرم زمانه دیگر شده بود، به مرور زمان جان نثاران و فدوی ها و حواریون امام سیزدهم مسلح شدند و شکری شکری ولایت با شاه و شهبانوی روی بازوهایش تنها ماند، با وجود این، شکری شکری از کسی واهمه نداشت تا روز آخر در برابر «حزب الهیها» ایستاد و در برابر هجوم آنها از اینجانب، از «آقا معلم» دفاع کرد. من با شکری شکری دوستی و رفت و آمد نداشتم و او را دورادور میشناختم. از جمله شنیده بودم که پیش از انقلاب بهمن، در حال مستی، ترمز بریده بود و باکامیون چندین را نفر را در پیاده رو، جلو سینما درو کرده بود. باری، روزی که خبر آوردند و گفتند که شکر شکری، جلو مسجدآبادی برای بدخواهان «آقا معلم ولایت» عریده کشیده، حیرت کردم. سرکردۀ حزب الهیها به او گفته بود: «شکری، تو بخاطر گل روی یک نفر کمونیست از خدا بیخبر روی همولایتیهایت چاقو میکشی؟» شکری جواب داده بود «شما گربه کور و نمک نشناسین، شما ابنالوقتین، مثل گل آفتابگردون رو به نور میچرخین، به شما چه مربوط که آقا معلم گبریا کمونیسته، مگه تا حالا کار خلافی کرده، مگه کم به شما خدمت کرده، خجالت بکشین، حیا کنین، بی شرفها، چرا سر شب رفتین در خونهش و شعار دادین مرگ بر کمونیست، شما مگه آدم نیستین به زن و بچه ش فکر کردین؟» باری، در «ده بالا» کسی شکری شکری را آدم به حساب نمیآورد، گیرم در میان آنهمه مدعی آدمیّت، تنها شکری شکری سینهاش را برای «آقا معلم» سپر کرد.
«آقا معلم، تو بگو با این دنیای کونی چکار کنیم؟»
«شکری، مواظب باش گزک دست این پاچه ورمالیدهها ندی.»
توبۀ گرگ مرگاست، شکری با انقلاب اسلامی عوض نشد. جان نثاران و فدوی های امام سیزدهم یک شب شکری شکری ده بالا را مست و خراب دستگیر کردند، به کمیته بردند، هشتاد ضربه شلاق زدند و شاه و شهبانو را روی بازوی او با آتش سیگار سوزاندند. سربازی که شاهد ماجرا بود، میگفت هر بار که شکری به هوش میآمد، خواهر و مادرم امام سیزدهم را میجنباند و هوار میکشید: « شاشیدم به عبا و عمامۀ امام جاکشها»
شکری شکری را، در واقع جنازۀ او را با وانت بار از کمیته به ده بالا آوردند و در خانه بستری کردند. بعد از آن واقعه، شکری کمر راست نکرد و تا مدتها آفتابی نشد. آخر سال من از «ده بالا» رفتم و تا مدتها از او خبری نداشتم. روزی از روزها از دوستام که رانندۀ کامیون و همکار شکری شکری بود، پرسیدم: «راستی، از شکری شکری چه خبر؟» گفت: « مگه نشنیدی؟ چند تا بسیجی رو با کامیون درو کرده، افتاده زندون. اگه بخوای یه روز با هم می ریم زندون به ملاقاتش.»