مبادا چنین هرگز آیین من/ سزا نیست این کار در دین من
که ایرانیان را به کشتن دهم/ خود اندر جهان تاج بر سر نهم………………………….
مادرم یک بار با لهجۀ مردم خراسان به همسایه گفته بود:
«برّهم، آدم روی کسی رو به آتش نمیده.»
به یاد ندارم چه خطائی از «حسین حرمله» سر زده بود که مادرم او را سرزنش کرده بود و این مثل را به کار برده بود. من اگرچه هنوز به سن عقل نرسیده بودم، ولی منظور او را فهمیده بودم. منظور نباید «حسین حرمله» حرفی میزد و باعث و بانی خجالت و شرمندگی کسی میشد. همسایۀ رو به روی خانۀ ما دو پسر داشت که مردم به هر کدام لقبی داده بودند: «حسین حرمله» و «ابرام ابری» بماند.
این بود تا روزی که معلم فارسی ما داستان رستم و اسفدیار را از روی کتاب فارسی خواند، شعر را توضیخ داد و تفسیر و معنی کرد. گیرم به این بیت که رسید:
ببینیم تا اسب اسفندیار/ سوی آخُر آید همی بی سوار،
به جای آخُر، گفت: آخَر.
من روستائی بودم و میدانستم که اسب و الاغ و گاو و گوسفند به سوی آخُر می روند و آخَر دراین بیت هیچ معنائی ندارد. با اینهمه دم نزدم و خاموش ماندم. از این گذشته در ده ما شاهنامهای بود که دست به دست میگشت و همولایتیها شبهای بلند زمستان، پشت کرسی مینشستند و اغلب «مد ابرام» برای آنها شاهنامه میخواند، یا زمستانها که بیکار بودند، در سینه کشی آفتاب، بیخ دیوار مینشستند، «کلبوسین قصاب»، روشنفکر و شاعر ولایت، قدم می زد و شاهنامه میخواند. از این که بگذرم پدرم تنها کسی بود که شاهنامه را بیغلط میخواند و بسیاری از شعرهای آن را حفظ کرده بود. باری، از آنجا که من تویکلاس، در ردیف اول و سَرِ میز می نشستم و در فارسی مشکلی نداشتم، آقای ایروانی، معلم ما، پی ازاین که شعر را تفسیر ومعنی می کرد، همیشه به من میگفت: « حسین، بخوان.»
شعر رستم و اسفندیار را خواندم، به این بیت که رسیدم، به جای آخَر، گفتم: «سوی آخُر آید همی بی سوار» آقای ایروئانی آرام آرام به میز نزدیک شد؛ دست روی شانهام گذاشت و آهسته پرسید: «حسین، آخُر؟» زیر لب جواب دادم: « بله آقا، آخُر.» آقای ایروانی سر شانه ام را به مهر فشرد و آرام آرام به طرف تخته سیاه رفت. من آن روز روی معلم را به آتش ندادم و هیچ کسی نفهمید که شعر را غلط خوانده بود. آن روز آقای ایروانی با نگاهی مهرآمیز و لبخند زیبائی از من قدردانی وتشکر کرد و بعد سر به زیر توی کلاس راه افتاد. غرض، پس از سالهای سال من هنوز که هنور است گرمایِ دست و طرز نگاه او را از یاد نبرده ام.
… و اما رجز خوانی رستم:
مبادا چنین هرگز آیین من
سزا نیست این کار در دین من
که ایرانیان را به کشتن دهم/
خود اندر جهان تاج بر سر نهم
منم پیشرو هرک جنگ آیدم/
وگر پیش جنگِ نهنگ آیدم
ترا گر همی یار باید بیار
مرا یار هرگز نیاید به کار
مرا یار در جنگ یزدان بود
سر و کار با بخت خندان بود
توئی جنگجوی و منم جنگخواه
بگردیم یک با دگر بیسپاه
ببینیم تا اسپ اسفندیار
سوی آخُر آید همی بیسوار
وگر بارۀ رستم جنگجوی
به ایوان نهد بیخداوند روی