Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه

گذر از کابوس‌ها…

Posted on 27 ژانویه 202627 ژانویه 2026 By حسین دولت‌آبادی

من تاریخ سیستان را مدت‌ها پیش خواندم و‌ صحنه‌ای را که بی‌شباهت به کابوس نیست و مورخ تصویری کامل و شامل از حملۀ اعراب به ایران و فتح سیستان ترسیم کرده است، به چند دلیل رو نویسی کردم که به آن خواهم پرداخت، باری، جنگ در سیستان مدت‌ها بین لشکر ایران و سپاهیان سردار عرب به درازا می‌کشد و شماری از ایرانیان و بی شماری از‌ سپاه مسلمانان کشته می‌شوند؛ از آن‌جا که از جنگ به نتیجه‌ای نمی‌رسند و هیچکدام بردیگری پیروز نمی‌شوند، شاه سیستان ایران پیشنهاد صلح می‌دهد:

« … صواب صلح باشد تا این کشتن از هر دو گروه برخیزد، رسول پیغام داد و «ربیع بن زیاد حارثی» گفت: از خرد چنین واجب کند که دهقان می‌گوید و ما صلح دوست‌تر از حَرب داریم، امان داد و فرمان داد سپاه را که سلاح از دست دور کنید و کسی را میازارید تا هر که خواهد همی آید و همی شود و بفرمود تا صدری بساختند از آن کشتگان و جامه افکندند بر پشت‌هاشان و هم از آن کشتتگان تکیه‌گاه ساختند، بَر ‌شد و بر آن جایگاه بنشست و ایران بن رستم  (شاهِ سیستانِ ایران) به نفس خود و بزرگان و موبد و موبدان بیامدند و چون به لشگرگاه آمدند به نزدیک صدر آمدند و او را چنان دیدند، فرود آمدند و بایستادند و ربیع مردی دراز بالا گندگون بود و‌دندان‌های بزرگ و لب‌های قوی، چون ایران بن رستم او را به آن حال بدید و صدر او از کشتگان بازنگرید و یاران را گفت: «می‌گویند اهریمن به روز فرا دید نیاید اینک اهریمن فرا دید آمد و در آن هیچ شک نیست.» ربیع بپرسید که او چه می‌گوید؟ ترجمان باز گفت، ربیع بخندید بسیار، پس ایران بن رستم از دور او را دورد داد و گفت: « ما بر این صدر تو نیائیم که نه ‌پاکیزه صدری‌‌است.» پس همانجا جامه افکندند و بنشستند و قرارداد بر او که هرسال از سیستان هراز درم به امیرالمونین را.. .(1)

… و اما مراد من از یاد آوری این ‌پاره از تاریخ سیستان «مشاهدۀ اهریمن در روز روشن است،» که به باوراینجانب و به زبان زمانۀ ما «مشاهدۀ کابوس‌ها در روز روشن است.!!» فجایعی که مردم ما در سال‌های دیکتانور‌های شاهنشاهی (پدر و پسر) و حکومت نکبت اسلامی و آخوندهای متحجر از سر گذرانده اند و مصائبی که دیده اند و درد و رنج‌هائی که کشیده‌اند، هیچ نامی بجز «کابوس» ندارد، مردم ایران مدام از کابوسی به کابوس دیگر، از حسرتی به حسرت دیگر گذر می‌کنند و من که در این سر دنیا، سال‌ها شب‌ها دچار کابوس می‌شدم، در این چند سالۀ اخیر در روز روشن اهریمن را به چشم می بینم و در روشنائی روز دچار کابوس می‌شوم.  من بنا به تجربه دریافته ام که  کابوس‌ها، خواب‌های هراسناک و پلشت ما ریشه در دغدغه‌ها، اضطراب‌ها ودلهره‌های زندگی گذشته و روزانة ما دارند. من این‌همه را اگر چه همواره احساس کرده‌ام، ولی از توضیح و تشریح علمی آن عاجزم.

غرض، سال‌ها پیش که بناچار جلای وطن کرده بودم و در آنکارا به انتظار ویزا روزگار می‌گذزاندم و هنوز نمی‌دانستم به کجا و به کدام سو خواهم رفت، هر شب دچار کابوس می‌شدم و تا صبج چند‌بار خیس عرق، نفس‌نفس زنان از خواب می‌پریدم. در آن زمان، شب و روز، خواب و بیدار، به همسر جوان و سه فرزند قد و نیمقدم می‌اندیشیدم که در ایران، در روستائی درشهریار، در آن خانة  نیمه تمام، جا گذاشته بودم، جائی که از هیچ نظر امنیّت نداشتند. در آن زمان همسر و فرزندان‌ا‌م در همة کابوس‌هایم حضور داشتند، اغلب از ترس هیولای مهیبی که به دیناسور بی شباهت نبود، به خیمه‌ای پناه می‌بردند؛ من دورادور صدای شیون و زاری بچّه‌ها را می‌شنیدم ولی انگار سنگ شده بودم و نمی‌توانستم از جا جنب بخورم. هیولا نعره‌ای می‌کشید، به خیمه می‌رفت و یک‌دم بعد با پوزه ای خون آلود بیرون می‌آمد و نعره می‌کشید و من با تپش و کوبش دردناک قلب‌ام از خواب می‌پریدم. این کابوس‌ هربار به شکل تازه‌ای مکرر می‌شد و شب‌ها در خواب عذاب‌ام می‌داد.

دو ‌سال دوراز وطن گذشت و من در حومۀ پاریس بناچار به شغل دوران نوجوانی‌ام برگشتم و کارگر نقاش ساختمان و پیستوله کار شدم، کابوس‌ها نیز با من به گارگاه و به اتاق رنگ آمدند. در آن روزگار پِرسیین‌ها (2)را از حوضچه‌های سیمانی پتاس در می‌آوردم، با فشارآب کارشر (3) می‌شستیم و با چنگه، به میله‌های مخصوص می‌آویختیم تا خشک می‌شدند. کارگاه خانه‌ای کلنگی و قدیمی بود که مسیو ژانتییی آن را تبدیل به کارگاه، انباری رنگ‌ها و وسایل نقاشی کرده بود، اگر از اتاقک رختکن بگذرم، حوضخانه، و رنگخانه و موتورخانه کثیف، بویناک و مثل معدن ذغال تاریک بود. کارگرها دیوارهایِ اتاق رختکن را با پوسترهای زن‌های برهنه تزئین کرده بودند و زمستان‌ها که هوا سرد می‌شد، در آن‌جا غدا می‌خوردند. از آن‌جا که من صبح تا شب با اسید، (پتاس) و گرد رنگ سر و کار داشتم، باید هر روز صبح، لباس سرتاسری پلاستیکی، (کومینزون) چکمة ساقه بلند پلاستیکی سیاه، دستکش پلاستیکی می‌پوشیدم، صورت‌، ابروها و موژه‌هایم را با روغن وازلین چرب می‌کردم، مثل کوکلوس‌کلان‌ها‌ کلاهی کتانی توی سرم می‌کشیدم، ماسک می‌زدم و دست به کار می‌شدم. من اگر چه پیستوله کار بودم و پرسیین ها را ضد‌زنگ و رنگ می‌‌‌زدم، ولی تا کار ردیف می‌شد و جلو می‌افتاد، اغلب دستی زیر بال رشید الجزایری می‌گرفتم و با او به صید ماهی می‌رفتم. «صید ماهی» مثل دباغی کاری پلشت و بویناک بود و برای سلامتی خطری جدی داشت، شاهد: پس‌از هیژده ماه پزشک رنگ و ضد زنگ توی خون‌ام کشف کرد. از این ‌گذشته، اتاقک رنگ مانند سایر قسمت‌ها پنجره و هواکش نداشت و کارفرما دریچه ای بالای دیوار تعبیه کرده بود که به میدان بازی فوتبال باز می‌شد. روزها، گاهی که خسته می‌شدم و کتف‌ وکمرم بخاطر سنگینی پیستوله و شیلنگ، درد و می‌گرفت و خواب می‌رفت، ماسک‌ام را چند دقیقه برمی‌داشتم، سیگاری آتش می‌زدم و از آن پنجرۀ کوچک به‌تماشای چمن سبز و زمین بازی و بسکت‌های سفید، جوراب‌ها‌ی قرمز و زرد و لباس‌های خوشرنک آن‌ها می‌ایستادم؛ دراین وقت‌ها، نگاه‌ام به‌راه می‌رفت و خیال‌‌ام تا دوردست‌ها، تا وطن‌ام پرواز می‌کرد. چرا، چون تازه به ‌اجبار جلای وطن کرده بودم و پاره‌های وجودم را در آن‌جا گذاشته بودم؛ چون زخم‌هایم هنوز تازه و ناسور بودند، هنوز جنگ ایران و عراق ادامه داشت، ویرانی‌ها و تباهی‌ها، رنج‌ها و مصیبت‌ها تیز ادامه داشت و هربار با شنیدن اخبار جنگ، کشاه‌ها و خرابی‌ها، غم دنیا را روی ‌دل‌ام تلنبار می‌شد؛ نگاه‌ام به راه می رفت، خودم را و موقعیت‌ام را از یاد می‌بردم، حیران و ناباور به دیوارهای کثیف اتاقک رنگ، به پمپ، پیستوله و شیلنگ‌‌های رنگی خیره می‌شدم، مدتی به همان حال می‌ماندم و آرام آرام به یاد می‌آوردم و صدای آشنائی را از راه دور می شنیدم:

«… می دونی به هرحال من بايد قبل از «عادت» خودم را قانع می کردم. چرا؟ چون ماجرا ادامه داشت و اگر به اینکار عادت نمی کردم، مثل گروهبان ياسمن خُل می شدم و سر از بيمارستان روانی در می آوردم و چشم های آن جوانک چریک را توی بشقاب نيمرو می‌ديدم. بله، تو بودی که گفتی خو پذير است طبع انسانی. گيرم اين کار ساده نبود، باید زمان می‌‌گذشت تا به‌لرزش زانوها و به بوی پيشابی که هنگام اعدام از پاچة شلوار محکوم راه می‌افتد، عادت می‌کردی، تا خرنش دم مرگ آدميزاده‌ای را می شنیدی، و گلوله‌ای توی پیشانی‌اش شليک می‌کردی، تا جنازه‌های گرم و خون‌آلود را توی گونی می پیچیدی و مثل لاشة گوسفند بار کاميون می‌کردی، تا خونابه و زهراب معدومين را می شستی، مشتی آب به سر و صورتت می پاشیدی و با برادران بسیجی رو به غسّالخانه راه می‌افتادی. انگار نه انگار! نه نه، مپندار که يک دم به خانوادة معدوم فکر می‌کردم. نه رفیق، فکر و خيال‌ها بعدها به سراغ آدم می‌آیند، بعدها… من سلاخ شده بودم رفیق.» در دوران جنگ ایران و عراق، در جادة اهواز دوباره به او  برخوردم، کامیون‌اش را جلو قهوه خانه ای بالای گردنۀ زاغه نگه داشته بود و سیگار می‌کشید. جلو رفتم، سلام کردم و از او پرسیدم: «چطوری؟ این روزها چکار می‌کنی؟» گفت: «سلاخی را کنارگذاشتم، نعش کش شدم.» و بعد در‌ سردخانۀ کامیون را باز کرد تا جنازه‌هایِ مثله شده در جنگ جبهۀ جنوب را می‌دیدم، رو برگرداندم و جرأت نکردم. نعش کش به قهقهه خندید و گفت: «ای بد بخت دلنازک، میرزا، میرزا، تو عوض نشدی.»

در آن اتاقک کثیف و بویناکِ رنگ، از پنجره به چمن‌هایِ سبز زمین بازی فوتبال نگاه می کردم، اشک از گوشۀ چشم‌هایم می‌جوشید و از ورای پرده‌های اشک، در روز روشن دچار کابوس می‌شدم و‌ جنازه‌های مثله شده از نظرم می‌گذشتند و می‌گذشتند. جنگ در آن سر دنیا ادامه داشت و جنازه‌ها شب‌ها در کابوس‌های من دراین سر دنیا ظاهر می‌شدند. جنازۀ مثله شدۀ جنگ ایران و عراق، بی معنی ترین جنگ تاریخ معاصر.

بیمار شدم، رنگ و سرنج به‌خون‌ام راه یافت؛ بنا به توصیۀ پزشک شغل‌ام را عوض کردم و از آن زمان ببعد تا چندسال تاکسی محور و موضوع این کابوس‌ها شد. غلو و اغراق نخواهد بود اگر بنویسم در هفته یک شب یا دو شب خواب می‌دیدم تاکسی‌ام را گم کرده بودم، یا آن را دزدیده بودند و من هراسان و سراسیمه، در ایران، از این کوچه به آن کوچه می‌دویدم و آن را نمی‌یافتم و دم دمای سحر، خسته و خیس عرق از خواب می‌پریدم و از این که اتفاق شوم نیفاده بود، با رضایت خاطر آهی می‌کشیدم و دو‌باره سر بر بالش می‌گذاشتم. من اگرچه از ایران گریخته بودم، ولی ایران پا به پای من به همه جا می‌آمد و سایۀ مردم را همه جا راه می بردم و اخبار جنایت‌های حکومت ننگ و نفرت اسلامی روز و شب توی سرم چرخ می‌زد و چرخ می‌زد. رنج و اندوه فاجعه‌ها را، کشتار تابستان سال 67  را پشت فرمان تاکسی برخودم هموار می‌کردم و شب‌ها زوزۀ بولدیزرها و گورهای جمعی را به‌خواب می‌دیدم و باز به ادبیات پناه می‌بردم و دیوانه وار می‌نوشتم و می‌نوشتم تا شاید از یاد می‌بردم، ادبیات مأمن و پناهگاه من شده بود و هنور هم پناهگاه من ‌است، هرچند در دنیای ادبیات نیز در کوچه‌ها و خیابان‌های وطن‌ام به جنازه‌های بالای دار، به تعزیر و شکنجه، به کابوس‌ها بر می‌خوردم و هربار به رنج و اندوه مصائب بی پایان مردم می‌رسیدم. ویساریون بلینسکی، منتقد ادبی روس گویا گفته‌است: «هنرهمیشه هنر مردمانی خاص درمرحلة مشخصی از تحوّل تاریخی‌‌‌‌است.» مرحله و دوران ما، دوران فاجعه‌ها، کابوس‌ها و گذر از کابوس‌ها بود.

در دوران «ویروس کرونا» دغدغه و اضطراب مدام من بابت کارهائی بودند که نا تمام مانده‌اند و می‌ترسیدم «عزرائیل!!» در هیئت «کرونایِ شاخدار» در خانه‌ام را می‌زد و نمی‌توانستم آن‌ها را به‌پایان برسانم. شب‌ها، چندبار  مردی نقابدار مرا به گلوله می‌بست، هرچند درد و سوزشی در هیچ کجای بدن‌ام احساس نمی‌کردم، با وجود این می‌دانستم که کارم تمام بود و شگفتا که دم مرگ، تنها حسرت‌ام این بود که نتوانسته بودم رمان‌ها و داستان‌هایم را تمام کنم و از خودم می‌پرسیدم: «بعد از مرگ من تکلیف این‌کارها چه خواهد شد؟» مرگ تدریجی ادامه داشت و دم دمای سحر از خواب می‌پریدم، لیوان آب بالای سرم را سر می‌‌کشیدم و تا صبح به مرگ فکر می‌کردم و به این که این‌همه انسان، پیر و جوان، در ایران و در چهار گوشة جهان، در تنهائی غم‌انگیزی حسرت به‌دل می‌مردند و بر جنازه‌های آن‌ها مانند زمان شیوع طاعون آهک می‌ریختند و در ایران ما، ایرانی که خفاش‌ها و انگل‌ها و مفتخورهای بی‌شعور برآن حکومت می‌کنند، فاجعه هولناک‌تر از سایرکشورهای دنیا بود و این کابوس‌ها در دنیای مجازی می‌گشت و چرخ می‌زد و خبر‌های شوم و شمار مرده‌ها از ایران می‌رسیدند و قلب‌ام را به درد می‌آوردند. آن فاجعة هولناک، آن کابوس بشریّت حدود دو سال دنیا را در بهت و سکوت فرو برد، چرخ دنیا از گردش ایستاد: خاموشی، کابوس!

در آن زمان روزها در تنهائی قدم می‌زدم و فکر می‌کرم آیا انسان روزی از این کابوس‌ها نجات خواهد یافت؟ کرونا بلای طبیعی بود و گویا انسان در بروز آن نقشی نداشت و به روایت مومنین بلای آسمانی بود و بنا به گزارش‌ها حدود هفت میلیون نفر از کووید-19 در سراسر جهان مردند و دربلای زمینی براساس آمار رسمی وزارت بهداشت غزه، حدود ۴۶۰۰۰ تا ۵۰۰۰۰ نفر فلسطینی در جنگ کشته شدند. اینهمه رقم نیست، انسان است. برخی مطالعات و تحلیل‌های مستقل تخمین می‌زنند که اعداد واقعی ممکن است بالاتر از ۶۰۰۰۰ نفر یا حتا بیشتر باشد. بنا به گزارش‌ها بیش از ۱۳٬۰۰۰ کودک کشته شده‌اند. رسانه‌های محلی فلسطینی گزارش داده‌اند که این رقم ممکن است به حدود ۱۹٬۰۰۰ کودک یا بیشتر برسد، بیش از ۱۲۰۰۰ زن نیز در این درگیری‌ها کشته شده‌اند، وزارت کار و مسکن غزه و دیگر منابع گزارش داده‌اند که بیش از ۲۶۸۰۰۰ واحد مسکونی به ‌طور کامل یا جزئی تخریب شده‌اند. آمار دیگر نشان می‌دهد که حدود ۴۳۶٬۰۰۰ خانه (حدود ۹۲% از کل خانه‌ها) نیز بی باقی یا تا حد زیادی آسیب دیده یا نابود شده‌اند. نزدیک به ۱.۹ میلیون نفر (۹۰٪ جمعیت غزه) از خانه‌های خود آواره و مجبور به نقل‌مکان‌های موقت یا کمپ‌های پناهندگی شده‌اند. این ارقام زمانی هولناک‌تر و ملموس تر می‌شوند که آدمی روز به روز دورادور شاهد این جنایت‌ تاریخی دولت اسرائیل و قتل عام باشد و از خشم و ناتوانی و عجز دندان بردندان بساید و خون جگر بخورد. کابوس!…اگر مشاهدۀ بمباران‌‌های هواپیماهای اسرائیلی، زاری و شیون زنان وکودکانی که زیر خشت و خاک و آجر وآهن جان می‌بازند و در محاصرۀ دولت فاشیست و صهیونیست اسرائیل از گرسنگی می‌میرند، اگر مشاهدۀ این فجایع مشاهدۀ کابوس در روز روشن نیست، پس چیست؟

کابوسی هول انگیزتر، وحشتناک‌تر و مشمئزکننده تر ازاین زمانی ظاهر می‌شود که پادشاهی‌خواهان و فدوی ها و جان نثاران پسر شاه سابق، در شهرهایِ اروپا و آمریکا و کانادا پرچم اسرائیل صهیونیست و اشغالگر و آمریکای متجاوز و پرچم شیر و خورشید و شمشیر را به تظاهرات می‌برند؛ زیر این پرچم‌ها شعار «جاویدشاه!» و «این آخرین نبرده، پهلوی بر می‌گرده،»، «ساواک برمی‌گرده!» را با افتخار مکرر‌ و مکرر می‌کنند و سوهان بر اعصاب مردم آزادیخواه ایران و جهان می کشند و از آن‌ها انتظار دارند تا حمایتشان کنند. در این روزها مردم دنیا از خود می‌پرسند اسرائیل و آمریکا که در چهار گوشۀ دنیا، حتا بیخ گوش ایران ( افغانستان، عراق، سوریه و فلسطین) مرتکب اینهمه جنایت شده‌اند و دست آن‌ها تا مرفق به خودن کودکان و زنان بی‌گناه آلوده است، این دولت‌های منفور دنیا چگونه با حملۀ نظامی مردم ایران را آزاد می‌کنند؟ آیا مشاهدۀ این جماعت هیستریک و فاشیست که در برابر دونالد ترامپ روانپریش و بنیامین نتانیاهوی جنایتکار زانو می‌زنند، پیشانی  بردیوار ندبه می‌سایند و از آن‌ها می‌خواهند تا به ایران حمله کنند و بمب و موشک بر سر مردم بریزند و پسرشاه را بر تخت شاهی بنشانند، مشاهدۀ کابوس در روز روشن نیست؟ انصافاً، این‌همه نوکرمنشی، اجنبی پرستی و خیانت آشکار به ‌مردم اگر مشاهدۀ کابوس در روز روشن نیست، پس چیست؟ مرده شوی پوزۀ نکبت حکومت اسلامی و هواخواهان او را ببرد، ننگ و نفرت ابدی براین جنایتکاران تاریخ معاصر باد. نه، در این که حکومت اسلامی ایران از حجاج بن یوسف ثقفی (4) سفاک‌تر و خونخوارتر است هیچ کسی شک و تردیدی ندارد و نابودی و سرنگونی این جرثومۀ ننگ و نفرت آرزوی همۀ ایرانیان آزادیخواه و وطن پرست است. این خونخواران در ایران ما مستأجرند و دیر یا زود اثاث کشی می‌کنند و مانند هر حکومت دیگری می‌روند. بحث من بر سر مردم ایران است، اسرائیل و آمریکا دوازده شبانه روز بمب بر سر مردم ما ریختند و تأسیسات بزرگ و حتا زندان را ویران و با خاک یک سان کردند و بیش از هزار نفر را کشتند، اسرائیل و آمریکا دوست مردم ما نیستند، دست‌های آلودۀ آمریکا، اسرائیل، اجامر، اوباش، مزدوران و جیره خواران حکومت اسلامی و علی‌خامنه‌ای، حجاج زمانۀ ما، تظاهرات مسالمت‌آمیز مردم را به خشونت کشاندند و کشتار کردند و پسر شاه سابق، این مترسک تهی‌مغز که تا به امروز حتا خون دماغ نشده، وحشت زده و حیران ماند و از آن جا که نتوانست بر دریاچۀ خون جوانان مردم ما پارو بزند و به‌کمک «پنجاه هزار سپاهی حاضر به خدمت!» به قدرت برسد و تاج پدرش را از آخوندها پس بگیرد، با وقاحت و بی شرمی تمام منکر همه چیز شد و فرمود: «من نگفتم!» آمده‌است که دیوار حاشا بلند است و آدم درغگو کم حافظه!

غرض، این دومین شکست اسرائیل و آمریکا و نوکرخانه زاد و نوچۀ آن‌ها در ششماه اخیر در ایران بود. حکومت اسلامی به بهانه و مستمسک دخالت بیگانگان، بیش از 3428 نفر را به قتل رساند و  هزاران نفر را زخمی کرد و مردم را که برای آزادی، عدالت اجتماعی و دمکراسی به‌ خیایان آمده بودند، به خاک و خون کشید و مادران را به عزای فرزندانشان نشاند و ایران دوباره سیاهپوش شد. به رنگ بیرق سیاه اسلام! در نتیجۀ این سرکوب خونین و بی‌سابقه، خیزش و شورش مردم که رو به اعتلا بود، دوباره به اغما فرو رفت.

حکومت اسلامی که این‌بار به‌ هراس افتاده بود، بزرگ‌ترین جنایت چند سالۀ اخیر را مرتکب شد و از کشته ها پشته ها ساخت و ولی فقیه بر بالای منارۀ کشته‌ها بنشست و به چشم مردم داغدار خیره نگاه کرد و شرم نکرد. نه آخوند جماعت با شرم بیگانه‌است، آخوند تجلی وقاحت و بی شرمی است. ولی فقیه، مرا به یاد صدر و تکیه گاه، ربیع بن زیاد حارثی در سیستان انداخت. آری، از صدر و تکیه گاه علی‌خامنه‌ای که از‌کشته‌ها ساخته شده، خون گرم جوانان مردم ما نشت می‌کند و اگر کسی بوئی از انسانیت برده باشد، به  این صدر و تکیه گاه نزدیک نشود که نه ‌پاکیزه صدری‌‌است.

آه، جلاد ننگت باد! شیاد ننگت باد!

ابعاد این فاجعۀ ملی چندان سهمگین و هولناک بود که تا چند روز خاموش شده بودم، مثل مرغ عشق توی لک رفته بودم و حتا از تماشای صحنه‌های دلخراشی که در دنیای مجازی دست به دست می‌شد، تا آن‌جا که ممکن بود، پرهیز می‌کردم. این فاجعه‌ از واقعیت فرسنگ‌ها و فرسنگ‌ها فراتر می‌رفت و به سور‌رآلیسم، به کابوس نزدیک می‌شد و من در روز روشن، با ‌چشم باز دچار کابوس می‌شدم. نه، گذر از این کابوس‌ها و گذر ازاین رنج‌ها ساده نبود و ساده نیست، آدمیزاد به مرور زمان فرسوده و فرسوده تر می‌شود و گاهی به‌ مرز یأس و نا امیدی می‌‌رسد، با این‌همه اگر چه مشاهدۀ آن‌چه که در دنیا و در میهن ما رخ داد و رخ می‌دهد هربار مرا از ریشه می‌لرزاند، منقلب و پریشان می‌کند، اگرچه عشق را دراین دیار و در این دنیا پر پرواز نیست، ولی نفرت از جنایتکاران، از جانیان و آدمکشان ایران و دنیا، نفرت از مزدوران و جیره خواران و روشنفکران قلم به مزد و نوکرمنش، نفرت از ریزه خواران سفرۀ اهل حشمت و دولت و آرزومندان بازگشت سلطنت و معبود و مراد تهی مغز آن‌ها هنوز به قوت خویش باقی است و این نفرت مرا زنده نگه داشته است و زنده نگه می‌دارد یا به تعبیر سعید سلطانپور که گورزادان تاریخ معاصر جان او را در جوانی گرفتند:

« نفرت مرا ستاره خواهد کرد.»

26/01/2026 حومۀ پاریس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1)تاریخ سیستان، تصحیح: ملک الشعرای بهار صفحۀ 115

(2) پرسیین « persiennes»  حفاظ اهنی پشت پنجره ها .

(3) کارشر «karcher» دستگاهی که آب را با فشار می پاشد

(4) بعضی منابع کسانی که به دست حجاج به قتل رسیدند،۸۰ تا ۱۲۰ هزار نفر ذکر می‌کنند و گفته می‌شود هنگام مرگش حدود ۵۰ هزار زندانی (مرد و زن) در زندان‌هایش بودند

دسته‌ بندی نشده

راهبری نوشته

Previous Post: شاه، شهبانو و شُکری شِکَری

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)
  • گفتگوی نیلوفر دهنی با حسین دولت آبادی

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme