آمده است که کار انسان را آفرید.
پس از عمری به این باور رسیده ام که آن چه که حائز اهمیت است و هیچ چیزی جای آن را نمیگیرد و به زندگی معنا می بخشد، کار است و آفرینش، کار و آفرینش در هر حوزه و در هر زمینهای. آری، پس از عمری اقرار و اعتراف میکنم که کار در همه احوال و در همه جا به فریادم رسیده و مرا نجات داده است، کار یدی و کار فکری. چند سالی است که از کار یدی معاف شده ام و فقط و فقط به کار خودم می پردازم، به این معنا که شب و روز میخوانم و مینویسم و مانند گنجشک های دودی هرجا که باشم، با شور و شوق به پشت میز کارم بر می گردم. در اینجاست که آرام و قرار میگیرم، هرچند هرگز به «آرامش» نمیرسم. آفرینش با آرامش سنخیتی ندارد و سازگار نیستند؛ نه، هنر همۀ هستی هنرمند را می طلبد و او را به تمامی تسخیر میکند. من از مدتها پیش این «تسخیر شدهگی» را احساس کرده ام و بی شک به همین دلیل است که دوری از میز کارم، دوری از کارم، حتا در بهشت، مرا دچار دلشوره می کند و همیشه مضطرب و نگرانام که هر چه زودتر به این آپارتمان کوچک و به پشت میز کارم برگردم. شاید کسانی دلتنگیها، رنجها، رنجیدگیها، اندوه، اضطرابها ودغدغدهاشان را با مشروب و مواد مخدر یا هر چیز دیگری درمان کنند، ولی من با کار و کار و کار از پس از زندگی بر آمده ام و بار هستی را تحمل کرده ام و دارم تحمل می کنم. من هر روز صبح با این امید بیدار می شوم و پیش ازاین که پشت میزم بنشینم به کارم فکر میکنم، هنگام نرمش صبحگاهی به کارم فکر می کنم، زیر دوش به کارم فکر میکنم، سر میز صبحانه به کارم فکر میکنم، در کوچه و خیابان به کارم فکر میکنم، در قطار و تراموا به کارم فکر می کنم، در هرجا که باشم، در هر فرصتی به کارم فکر می کنم
کار و کار و کار…
بیشک من نیز مانند همۀ انسانها گاهی از دوستان، نزدیکان و عزیزانام میرنجم، گاهی دچار یأس فلسفی میشوم و نامردمیها فکرم را مدتی مشغول می کند، با اینهمه نامرادی ها و رنجیدگیها و لمردکی ها و افسردگی ها را با کار درمان می کنم وادامه میدهم:
«مهم نیست پیرمرد، دیگر هیچ چیزی مهم نیست، تنها چیزی که مهم است کار است و کار است و کار و کار…کار و آفرینش! کار و آفرینش! کار…
.
این مجسمه برنزی اثر اِمیل پیکو (Émile Picault)، مجسمهساز فرانسوی قرن نوزدهم است. روی پایهٔ مجسمه عنوان «Le Travail» ( «کار» یا «رنجِ کار») و نام Picault دیده میشود.