چند سال پیش، زن روزنامه نگاری به معضل تبعید، انسان تبعیدی و پریشانیهای روحی او اشاره کرد و به من پند و اندرز داد تا به روانپزشک مراجعه کنم. آن روز پشت فرمان تاکسی نشسته بودم، در کوچۀ ریولی راه بندان سرسام آوری بود و زن روزنامه نگار، (مسافر)، در گفتگوئی که پیش آمده بود، پی به مشکل و روز و روزگار اینجانب برده بود و میگفت:
«من هم نویسندهام، اشتباه میکنید، نوشتن دردی از من و شما دوا نمیکند، نه آقا، باید بهروانشناس مراجعه کنیم و مشکل روحی و روانیمان را با متخصص در میان بگذاریم…».
زن نویسنده و روزنامه نگار حتا نشانی روانشناسی را که میشناخت، پشت بیجک نوشت و به من داد:
«اهمال نکنید!»
باری، از آنجا که درد بیدرمان خودم را بهتر از هرکسی میشناختم، پند و اندرز او را به گوش نگرفتم، نزد روانشناس نرفتم، با روزگار نا مناسب ساختم و این رنج را اگر چه به سختی، ولی با «نوشتن»، بر خودم هموار کردم. چرا، چون به یقین میدانستم که سالها پیش، سر مرز چیزی از من در آن سوی مرز جا مانده بود، چیزی از هستیام، از وجودم کسر شده بود و آن حفره و خلاء با هیچ چیزی و با هیچ ترفند و تمهیدی پُر نمیشد و تا این «علّت» به قوت خویش باقی بود، «معلول» از میان نمیرفت.
به باور من، کسی که وطناش را به اجبار از دست میدهد، چیزی نامرئی و وصف ناشدنی از وجود او، از هستی او کسر میشود و این کمبود نامرئی ولی محسوس، تعادل روحی او را بر هم میزند؛ شاید معجزهای رخ دهد و پس از سالها تبعید و دوری، روزی از روزها به وطناش برگردد؛ شاید روزی به این باور برسد و بپذیرد که جهان وطن اوست و به صلاح و مصلحت اوست که وطناش را آگاهانه و هشیارانه فراموش کند و گذشته را از یاد ببرد؛ حتا اگر این اتفاق غیر ممکن بیفتد، حتا اگر این واقعیّت را بنا به ضرورت بپذیرد و به آن گردن بگذارد، باز هم این «کمبود» را گاه و بیگاه احساس خواهد کرد و آن حزن، اندوه کهنه و چرکمرد هراز گاهی به سراغاش خواهد آمد؛ چرا؟ چون عواطف و احساسات ما خارج از اراده و عقل ما و آزادانه عمل میکنند و بی توّجه و بیاعتنا به فرمان عقل، تحکّم اراده و استدلال منطق به راه خویش میروند. باری، بیتردید بهمرور زمان این احساسات و عواطف انسان تبعیدی زنگار میگیرند؛ در کهنسالی کند و کدر میشوند، ولی به باورمن هرگز از میان نمیروند. نه، این فیل پیر تا زمانی که زنده است گاه و بیگاه، بیاختیار، به یاد هندوستان خواهد افتاد و در خواب راهاش را به سوی موطناش کج خواهد کرد؛ مگر این که فیل سالخورده و دور مانده از زادگاهش بیمار و دچار نسیان بشود و همه چیز را از یاد ببرد.