بار آخر نوشته بودم که جلد چهارم رمان اتوبیوگرافیک « تیرۀ کله سفیدها» در نیمۀ دوم ماه اوت به پایان میرسد؛ امروز فصل آخر را بازنگری و بازنویسی کردم و نقطۀ پایان را گذاشتم و پس از نزدیک به چهار سال و اندی کمر راست کردم، از جا برخاستم؛ نفسی به آسودگی کشیدم. به پشت پنجره رفتم و بتماشای کاجهای پیر ایستادم. باری، از آنجا که هر بار در پایان کار، به زاغچههای کنجکاو و بازیگوش پشت پنجره گزارش میدادم و امسال اثری از آنها روی کاجهای نیست، این خبر را بتو میدهم و شادیام را با تو تقسیم میکنم. آری، در روزگاری که شادی و شادمانی کمیاب و حتا نایاب شده است، من هر بار که اثری را به پایان میرسانم، مدتی، هر چند مدتی کوتاه و زود گذر، احساس رضایت، خشنودی و خرسندی میکنم و خوش دارم به عزیزی، به عزیرانی بگویم که آهای ی ی من هنوز زنده ام، هنوز با عشق و رنج مینویسم و ادامه میدهم. افسوس و صد افسوس که بیشتر دوستان و عزیزانام که بی شک از این خبر به اندازۀ من خرسند میشدند، از این دنیا رفته اند و حسرت به دلام مانده است. از شما چه پنهان، گاهی آرزو می کنم که ایکاش پدرم، کربلائی عبدالرسول عمر نوح میداشت، ایکاش زنده میماند و من از راه دور به او میگفتم که بابا، به آرزوهای تو جامۀ عمل پوشاندم، روز و روزگار «تیرۀ کله سفیدها» را در چهار جلد نوشتم و دینی را که به تو و مادر و به تیره و تبار آوارۀ تو داشتم ادا کردم.
«تیرۀ کله سفیدها» تیتر یا عنوان اصلی این کتاب است و هر جلد نامی ویژه دارند. جلد اول رمان: «قلعۀ گالپاها»، جلد دوم: « ریشه درباد»، جلد سوم: «چکمۀ گاری» و جلد چهارم: «خاک دامنگیر»
باری، امروز، پس از پایان این کار نفسگیر به یاد شعر زیبائی از دوست عزیزم حسن حسام افتادم که سالها پیش سروده بود:
هیچ کس
از این دریا عبور نخواهد کرد
مگر که تابوتش
از گل سرخ ساخته باشند…
این شعر در بارۀ همۀ کسانی که دشواریهای تبعید را تاب آوردند و به اهداف و آرمانهای انسانی وفادار ماندند و با شرافت، سماجت و جانسختی به کار و زندگی و آفرینش هنری ادامه دادند، صدق میکند. کمال رفعت صفائی شاعر نیز حق داشت وقتی می سرود:
عریان شدیم و
در ساعت تلخ
به ریشههای نیشکر
سفر کردیم
در طول راه
تلخی چندان فراوان بود
که پایان شادمان
به رویا مبّدل شد
با اینهمه
ما همچنان مسافریم و
بی شکوه پیش میرویم
عریان تر از همیشه
بی ساعت و بی عصا
بزرگوار، زندگی مگر معنائی جز این دارد؟