فضای دنیای مجازی بیشباهت به گرد باد نیست، اگر به کنجکاوی به آن سرک بکشی و مواظب نباشی، به دام میافتی، خواه ناخواه با آن همراه می شوی و چند روز در تنورۀ تنگ گردباد دور خودت می چرخی و می چرخی و از آن رهائی نمییابی. من دراین همه سال به تجربه دریافته ام که گریز وگزیری نیست، مگر این که بر این وسوسه پیروزی شوی و هرگز به دریچه ای که رو به این دنیا باز میشود، نزدیک نشوی و آن را باز نکنی. چون همین که مطلبی را در صفحۀ فیس بوک، تلگرام یا واتساپ بخوانی به دام میافتی وادار می شوی تا جوابی بنویسی و فکر و خیالات را آزاد کنی تا شاید بتوانی به کاری بپردازی که روی دستت مانده است، گیرم بیفایده، چون این رشته سر دراز دارد و تاز زمانی که فضای بیرون و دنیای واقعی آشفته است، همه چیز مثل گرد و غبار حتا از لای درزهای دریچه و با هوا نفوذ میکند و آدمی را آشفته میسازد. فرانسویها مثلی دارند با این مفهوم: « در هواست!!» منظور همه چیز در هواست و آدمی ناچاراست نفس بکشد، وگرنه می میرد. باری، چندی پیش در مورد تغییر و تحول و دگردیسی مقالۀ مفصلی نوشتم که در عصر نو چاپ شد ودرنتیجه پس از این که پسر شاه سابق در پاریس «بارداد» و چند نفر از «روشنفکرها!!» و اهل پژوهش و سیاست و شعر خدمت ایشان مشرف شدند، بنظرم ضرورتی نداشت آن گفتهها را مکرر کنم. گیرم گردباد از راه رسید، مرا با خود برد و با مطالعۀ چند نوشته به فکر افتادم در بارۀ خرید و فروش آبرو، اعتبار و حیثیت در دنیای وارونۀ ما چند سطری بنویسم. اگر چه بناچار از چند نفر نام می برم، ولی منظورم به شاخصه است و نه شخص! با وجود این اگر چند نفر در توجیه رفتار سیاسی این روشنفکرها و هنرمندان و «دانشمندان»، به ویژه آشوری قلم نزده بودند، منصرف میشدم.
… و اما پیش از هر چیز لازم است یاد آوری کنم که من با شناختی که ازاین افراد سر شناس ساکن پاریس داشتم، وقتی آنها را دست بر سینه خدمت امیر دیدم، حیرت نکردم و در جائی این را نوشتم که بنظرم فقط و فقط تماشای این صحنه رقتانگیز است و بس. به همین دلیل عکس آنها را در اینجا چاپ نمیکنم و فقط به آقای آشوری می پردازم.
… و اما ارزش کار های فرهنگی آقای آشوری را هیچ کسی منکر نشده است، هرچند آثار او نیز مانند آثار سایر اهل قلم و اندیشه قابل نقد است و سخن او آیۀ منزل نیست. ازاین گذشته او هایدگر زمانۀ ما نیست و قیاس آشوری با هایدگر قیاس مع الفارق است، با وجود این داریوش آشور ی عمری را از سر گذرانده است و به قول شاملو جخ امروز ار مادر زاده نشده است. این پیرمرد آگاهانه و با طیب خاطر در کنار کسی به عصا تکیه کرده و ایستاده و در آن خانۀ اشرافی و مجلل عکس یادگاری گرفتهاست که دست نتانیاهوی جنایتکار، کودک کش و متهم به جنایت علیه بشریت را بوسیده است و چندین بار در محضر دونالد ترامپ زانو زده است تا دست در دست یکدیگر به میهن ما حملۀ نظامی کنند، مردم را به قتل برسانند و ایران را مانند عراق و لیبی ویران کنند. مگر ممکن است عاشوری به عواقب این رفتار فکر نکرده باشد؟ پیرمرد چشم و گوش بسته و عامی که نیست، بی شک می دانسته از او در جهت اهداف سیاسی مشخصی بهره برداری خواهند کرد و او را همسو و همفکر و یار غار خودشان قلمداد خواهند کرد. آشوری مگر از موقعیت پسر شاه سابق مطلع نبوده و نیست؟ همۀ دنیا میدانند که پسر شاه سابق، این موجود وطن فروش، مبتذل، نوکرمنش و تهی مغز در رأس پدیدۀ پلید راست افراطی، فاشیست و لات و لمپن قرار دارد که خواهان بازگشت پادشاهی هستند، جاوید شاه می گویند و مرگ سایر جریان های سیاسی را فریاد می زنند. این پیرمرد مگر متوجه نبوده و نیست که «شازده» به این وسیله برای خودش اعتبار، حثیت و آبرو میخرد و او را در نزد مردم با فرهنگ و فرهیختۀ ایران و جهان سکۀ یک پول سیاه می کند؟ من شک دارم که آشوری پس از عمری از شعور سیاسی بی بهره باشد، مگر این که باور کنم: «از کوزه همان برون تراود که در اوست». و این که هواخوان و هواداراناش تا به امروز در بارۀ او متوهم بوده اند و اشتباه میکرده اند. صادقانه اقرار میکنم که من دچار توهم نبودم و یکه نخوردم و با توجه به زنگی نامۀ و رفتار سیاسی و اجتماعی او میدانستم که «باز گردد به اصل خویش همه چیز.» در هر حال در این که پسر شاه سابق با احضار این «شخصیتهای مشهور؟؟!!» و منتسب به «چپ!!!»، مشاوره و رای زنی با آنها مبلغی آبرو، اعتبار و حثییت فرهنگی، هنری و سیاسی خریداری کرد، شکی نیست، ولی این به اصطلاح «روشنفکرها» و به ویژه آشوری به چه بهائی اینهمه را در کفۀ ترازوی سیاسی خالی او گذاشت، هنوز روشن نیست.