بگمانم دنیا مخلوق اندیشه و دستهای آدمی است که با عشق و امید ساخته شده است و با اندیشه و عشق و امید می توان آن را بهتر ساخت. گیرم تا زمانی که پلیدی، جهل و جنایت در این دنیا وجود دارد، بدون نفرت نمیتوان از عشق سخن گفت. تا نفرت از پلشتی نباشد عشق به زیبائی جلوه ای ندارد. نفرت از کوردلان تاریک اندیش، نفرت از سنگواره هائی که از دوران رمه- شبانی به یادگار ماندهاند. گور زادانی که ولادتشان نا بهنگام است و هم از این رو به عبث میکوشند تا مردم را به شکل و شمایل خودشان قالب بگیرند و با تبر و تیشه بتراشند. نفرت از کسانی که هستی ِ معماران فرهنگ بشری را، معماران روح آدمی را تباه می کنند.
تا به یاد داریم در دیار ما، جهل و جهالت بر اریکهی قدرت لمیده بوده، تا بهیاد داریم دنیا داران ابنالوقتِ کمر بسته در خدمت بودهاند و درهر دوره ای قبای مرسوم زمانه را به بَر کرده اند و به زبان خاص و خوشایند مخدوم سخن گفته اند. قدرت جهل و یا جهل در قدرت، در طول تاریخ ما در صور گوناگونی رخ نموده است و هربار و د رهر دوره ای از تبار اندیشه ورزان و اهل فرهنگ و هنر قربانی گرفتهاست و شگفتا که «اندیشه» هنوز چون شاهپرکی زیبا فصل به فصل و شاخه به شاخه میپرد و غبار بال و پر در شبنم صبحگاهی میشوید و طراوتی تازه می یابد. باری، تا خرد و اندیشه جای خرافهها را بگیرد، اندیشهورزان و فرهنگ سازان جهان بهای سنگینی پرداخته اند و هنوز می پردازند. این عزیزانی که خاموش ولی با نگاههای روشن در اینجا به ما مینگرند رهروان تبار اندیشه و فرهنگاند که در تاریک ترین دورة تاریخ ما با جسارت و شرافت از آرمانهای انسانی پاسداری کردند و نگذاشتند چراغی که اسلافشان برافروخته بودند خاموش شود. صدای رسای صور جهانگیر اسرافیل از حنجرۀ خونین سعیدی سرجانی فریاد میشد، اندیشهها، متانت و سلامت نفس تقیارانی در وجود پوینده و مختاری تجدید حیات و تجلی یافته بود، شور و شیدائی میرزا زادة عشقی را سعید سلطانپور با شجاعت، سلحشوری در آمیخته بود و وطن پرستی و عرق ملی مصدق در قامت بلند فروهر مصداق یافته بود و و و ….
انسانهای فرهیخته و با فرهنگ، صاحبان اندیشه و هنر و مبارزان راه آزادی را جرثومههای جهل و جنایت نابود میکنند غافل از آن که اندیشة آنان و یاد آنان در حافظة تاریخی مردم ما میماند و منزل بهمنزل همراه جامعة انسانی که رو به تعالی میرود، سفر می کند. آنان که به فرهنگ بشری خدمت کرده اند، آنان که برای سعادت و بهروزی مردم و جامعهای عادلانه و انسانی کوشیدهاند و دراینراه جان باختهاند، نامیرایند، ققنوسهای زیبایند که مرگشان آغاز زندگی دیگری است.
بگمانم دنیا را با عشق و امید میتوان بهتر ساخت ولی هنوز در این دنیا بدون نفرت نمیتوان از عشق حرفی به میان آورد. وقتی به تصویر این عزیزان خاموش نگاه میکنم بهیاد دوست شاعرم کمال رفعت صفائی می افتم که با خشمی در گلو و اندوهی در نگاهش می سرود:
گم شوید
زیر تمام سنگهائی که بر ما فرو باریدید
گم شوید
من اگر به بیابان بدل شوم
شهروند شما نخواهم شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) این وجیزه درآمدی بود بر شب یادمان قتلهای زنجیره ای که از جانب کانون نویسندگان ایران «در تبعید» در پاریس برگزاز شد