... گفت آن چه يافت مي نشود، آنم آرزوست!                                      

 

سرگذشت این وجیزه

حدود پانزده سال پیش و شاید بیشتر میر آفتابی، دبیر مجلة سیمرغ در آمریکا به فکر افتاده بود «ویژة نامه‌‌ای» برای باقر مومنی تدارک ببیند. در آن روزگار من چند صفحه قلمی کردم و با ایمیل فرستادم تا اختیار سردبیر مجله، آقایِ میر آفتابی می‌گذاشت. باری سردبیر مجلّه بیمار شد، سرطان گرفت و در نتیجه تهیه و انتشار ویژه نامه معوق و معلق ماند.

این بود تا حدود ده سال پیش ناصر مهاجر به فکر افتاد تا همة مقاله‌هائی که باقر مومنی و دیگران در اختیار میر آفتابی گذاشته بودند، از او تحویل بگیرد و به جایِ آن «ویژه نامه»، کتابی تهیه، تنظیم، ویراستاری و چاپ کند. در آن زمان من نیز مکمله‌ای بر مقالة «آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست!!» نوشتم و به ناصر مهاجر دادم. این وجیزه چند سالی روی میز ناصر مهاجر ماند و خاک خورد و من کم کم به این نتیجه رسیدم که ویراستار لابد  سر آن دارد تا پس ‌از رحلت باقر مومنی و به‌ مناسبت درگذشت او کتاب را چاپ  و منتشر کند. اگر اشتباه نکنم، اسد‌ سیف که به نتیجة مشابه رسیده بود، مقاله‌اش را به عصر نو داد و من مقاله‌‌ام را در سایت خودم گذاشتم. چندی بعد از دوست و همکار ناصر مهاجر شنیدم که از خیر مقاله‌ اینجانب گذشته و آن را از لاشة کتاب بر داشته‌‌است. غرض چند ماهی گذشت و انگار به خاطر اصرار و ابرام باقر مومنی سرانجام کوتاه آمده بود و پذیرفته بود و گفته بود به ‌شرطی مقاله را در کتاب چاپ می‌کند که من آن را از سایت‌ام بردارم. مقاله را از سایت حذف کردم و در اختیار او گذاشتم؛ گیرم یک سال و نیم از تاریخ تحویل مقاله گذشت و دو باره همه چیز در محاق فراموشی فرو رفت. باری، مدت‌ها بعد، چند روز مانده به چاپ کتاب، ناصر مهاجر به من تلفن زد و گفت که حجم کتاب کذائی زیاد شده، از ششصد صفحه و یک جلد تجاوز می‌کند و ناچار است مقاله‌هائی را بر دارد؛ گفت باید سه نفری بنشینیم و در بارة مقالة (گفت آنچه...) تصمیم بگیریم و جاهائی را حذف کنیم. گفتم ‌این جلسة تبادل نظر ضرورتی ندارد؛ من از لحاط روحی در وضعیّتی نیستم که بتوانم دست به ترکیب مقاله‌ام بزنم و آن را خلاصه کنم؛ شما بخش اول و یا دوم آن را چاپ کنید، در غیراین صورت مقاله را از کتاب بردارید؛ در هر‌حال از ابتدا نیز قرار نبود مقاله در این کتاب چاپ شود و تو آن را برداشته بودی و به اصرار باقر مومنی و با «اگر و مگر » پذیرفتی.

تتمة سرگذشت کشدار و ملال‌آورتر است، مخلص کلام: از آن‌جائی که خسته و عصبی شده بودم و قادر نبودم امر باقر مومنی را اجابت کنم و در آن شرایط بحرانی بنشینم و شتابزده مقالة دیگری در در «سیزده صفحه» بنویسم و یا مقالة پنجاه صفحه‌ای‌ را در «سیزده صفحه» با سرعت فشرده کنم؛ عذر گناه خواستم. مومنی سخت برآشفت؛ گوشی را روی دستگاه کوبید، بعد نامه‌ای با خط خوش خطاب به ناصر مهاجر نوشت، «اسکن» کرد و رونوشت آن را با ایمیل برای اینجانب فرستاد. در آن نامه، به اختصار و با کلمات قصار، صفاتی به من، به دوست پنجاه ساله‌اش نسبت داده بود که مرا تا مرزهای سکتة مغزی برد و با داغ و درفش در لوح ضمیرم حک شد. باری، ماجرا چنین بود که این وجیزه از «گردونة تاریخ!!!» بیرون افتاد و از قافله عقب ماند. باری، کتاب «رهروی در راه بی‌پایان» در دو جلد به زیور چاپ آراسته گردید؛ کاروانسالار و همة یاران و رهروان راه بی‌پایان او خویشتن خویش را در تاریخ و در جریدة عالم به ثبت رساندند؛ باقر مومنی پس از پانزده سال و اندی انتظار بی صبرانه و فرسایشی، سرانجام به آرزوی دیرینه‌اش رسید و آرام گرفت.

 ... و اما اگر‌ چه همه چیز به آخر رسیده و دوستی‌ها و صمیمیّت‌ها به غارت رفته‌؛ اگر‌ چه دیریست که از توّهم دیرینه بیرون آمده‌ام، ولی از آن‌جا که این دنیای وارونه را ‌‌اعتباری نیست، امروز صبح تصمیم گرفتم چند سطری در‌بارة سرگذشت این وجیزه بنویسم و بی‌آن که چیزی به متن بیفرایم، حتا نقطه و یا ویرگولی را حذف کنم، دو باره در سایت در اختیار خوانندگان بگذارم.                                                                                                                                                                                                        

  •    

گفت آنچه بافت می نوشود، آنم آرزوست                                                                                                                                                                                                             به یاد: به یاد اکرم فرمهینی

 جانم كه تو باشي!

 هربار كه فانوسم را بالا مي‌گيرم و درتاريكي گذشته ها به دنبال گمشده‌اي مي‌گردم، به ياد آن پسرك بي‌بضاعت روستائي، سكة تيموري و خاك سرخ «داش‌ها» مي‌افتم. مردم ولايت ما به كورة آجرپزي مي‌گويند: «داش!» چرا؟ نمي‌دانم. گيرم آن سكة كهنة تيموري و خاك سرخ داش -هاي جنوب شهر سبزوار را هنوز فراموش نكرده ام.

غرض كوره راه دولت آباد ما از پشت داش‌هاي سبزوار مي‌گذشت و من هر روز از اين راه پياده به دبيرستان مي‌رفتم. روزي از همين روزها، در گذر از كنار داش ها سكة تيموري‌ام را كه روزگاري در بيابان‌هاي حوالي بيهق يافته بودم، گم كردم و تا شب، تا تاريكي شب ميان خرده آجرها و خاك‌هاي رس سرخ گشتم و گشتم و گشتم و آن را باز نيافتم. از آن روز به بعد، هربار كه از آن كوره راه كنار داش‌ها مي‌گذشتم، داغ دلم تازه مي‌شد و به ياد سكة تيموري گمشده ام آه مي‌كشيدم. سال‌ها و سال ها گذشتند، به ناچار جلاي وطن كرديم و گذار عشيرة ما به ملك ري افتاد. درآن ديار هم هربار كه از كنار كوره‌هاي آجرپزي قرچك مي‌گذشتم، به ياد سكة گمشده ام مي‌افتادم. عنايت مي‌كني؟ پنجاه و اندي سال بر‌من گذشت و آن سكة كهنة تيموري را هرگز فراموش نكردم. سكة تيموري در زمان كودكي و «همزمان با كودكي من» گم شد. اگر امروز به صرافت جستجوي سكة تيموري بيفتم، اين كار آيا به معناي جستجويِ كودكي‌ام نخواهد بود؟ «گم كردن!» سكة تيموري در كنار داش‌ها و « گم شدن!» كودكي در زمان! باري، احتمال يافتن سكة تيموري هنوز مي‌تواند وجود داشته باشد، ولي آيا چنين احتمالي براي بازيافتن «زماني» كه در كودكي صرف پيدا كردن سّكه كردم، وجود خواهد داشت؟ بله؟ در اين جا منظورم از بازيافتن «زمان!» باز يافتن تمام احساس، احوال و رفتار و كردار آدمي است در آن مقطع زماني مشخص و باز آفرینی و بازگوئی دقیق و صادقانة آن‌ها.

باری، به گمان من باز گشت و دستيابي به گذشته ها و دريافت جوهر حركت، رفتار و كردار فردي، اجتماعي و سياسي آدمي دربستر زمانه تنها از راه هنر و باز آفريني هنري ميسّر است. گذشته ها يافت مي نشوند! درواقع به ياد آوردن گذشته ها يك نوع بازآفريني و باز سازي است! منظور  بدون دخالت و ياري هنر، اين شناخت هرگز كامل نخواهد بود. بگذريم از اين كه در روزگار ما جماعتی معتقدند كه شناخت آدميزاده نا ممكن است و اغلب ما تصورات خام خودمان را به جاي حقيقت و واقعيّت وجود ذيجود او مي گذاريم. آيا پاره اي از حقيقت در اين مدعا وجود ندارد؟ بگذریم.

جانم كه تو باشي!

تا به كوچة باريك ملك‌الشعرا بهار و آشنائي با عاليجناب برسم ناچارم هرچند گذرا اشاره اي به بضاعت ناچيز ادبي و هنري‌ام بكنم. ناگفته پيداست كه پس از گذشت سي و چند سال و چند روز تغيير و تحول چشمگيري در اين زمينه‌ها به وجود نيامده‌است و هيچ اميدي هم به        «بهبودي!» آن در آيندة دور و نزديك نيست. باري، در آن روزگار من به كار گل مشغول بودم و گهگاهي جسته گريخته و در فاصلة دو زمين لرزه كتاب مي‌خواندم. منباب مثال، كتاب تاريخ جهان باستان را كه شما سه نفر1 ترجمه كرده بوديد و انگار عاليجناب طبق معمول مقدمه اي بر آن نوشته بود، اين حقیر در سفر ششماهة جنوب و در گرماي چهل و پنج درجة جزيرة سيري و در خلال كارهاي ساختماني خواندم. پيش تر از اين هم كم و بيش با نام عاليجناب آشنا شده بودم و مي‌دانستم كه در بارة تاريخ مشروطيت ايران تحقيقاتي كرده و كتاب‌هائي نوشته بودي. پاياننامة تحصيل تاريخ و يا «جامعه شناسي؟» عاليجناب هم گويا در زمينة انقلاب مشروطيت ايران تدوين شده بود كه من آن را همان روزها خواندم و با عقل ناقص‌ام دريافتم كه نگاه تازه‌اي به انقلاب مشروطة ايران انداخته بودي. بعدها كه فهمم كمي بالا تر رفت دريافتم كه اسم اينگونه برخورد با تاريخ، تجزيه و تحليل مادي و ماركسيستي وقايع وحوادث تاريخي مردم يك سر زمين است. من كه تاريخ مشروطيت و تاريخ هيجده سالة كسروي را هم پيشترها خوانده بودم، از انبوه موضوع و معاني، اختصار، فشردگي و انسجام كلام عاليجناب حيرت كردم. در حقیقت همّت و كار عظيم احمد كسروي صرف نقل و شرح دقیق و صادقانة وقايع مهّم وحوادث تاريخي آن دوران شده بود، ولي كار عاليجناب صرف تحليل حوادث تاريخي و درك و دريافت ماركسيستي جوهر و حركت تاريخ. از اين كه بگذريم به ياد دارم كه روزنامه نگاري در آن ايّام مدعي شده بود كه باقرمؤمني سي جلد كتاب در بارة مشروطيت آمادة چاپ دارد. يا قمربني هاشم! سي جلد؟! به هرحال كتاب تاريخ جهان باستان و مقالة جوهرتاريخ محمد باقرمؤمني را زماني مي خواندم كه تيمسارفرسيو در دادگاه خلق چريك هاي فدائي محكوم به اعدام و ترور شده بود. خبر «اعدام انقلابی» تيمسار فرسيو به گوش اهالي جزيرة سيري و گارگرهاي بلوچ و عرب و عجم معمار و از جمله سركارگر معمار که من بوده باشم، رسيد و تا آن‌جا كه به ياد دارم، غير از اين جانب، هيچ كسي را ككش نگزيد. مردم بومی پا برهنة آن ولايت گرفتار آب و نان و قاچاق بودند و فرسيو و چريك ها را نمي شناختند.

بگذريم. برگريم به كوچة ملك الشعرا بهار!

جانم كه تو باشي،

اگر روي سفر جنوب كمي مكث مي‌كنم به اين دليل است كه حاصل يادداشت هاي اين سفر سبب شد كه خدمت عاليجناب برسم و در عنفوان جواني افتخارآشنائي باچهرة تابناك و سرشناس فرهنگي و سياسي مملكت ام را پيدا كنم. بگذار تا دیر نشده، همين جا ياد آوري كنم كه من پيشاپيش مرعوب شخصيت فرهنگي و وزن و بار و اهميت ادبي و هنري و سياسي عاليجناب نبودم. دلنگراني و دلواپسي و دغدغه هاي من به خاطر بي بضاعتي ادبي و هنري‌ام نبود. صداقتش من در آن روز تاريخي كه رو به كوچة ملك‌الشعرا بهار مي‌رفتم، از بيخ و بن به هنر، ادبيات و دست نوشته‌ام فكر نمي‌كردم. چرا كتمان كنم؟ روزي كه رو به كوچة شما در تهران مي‌رفتم تا نظر عاليجناب را در بارة دستنوشته‌ام بشنوم، مدام به وضع سر و لباس و ريخت و قيافه و رفتارم مي‌انديشيدم تا مبادا، مبادا باعث آبروي برادرم محمود می‌شدم. در واقع بيشتر از سرنوشت ادبيات و دستنوشته ام (سُرّی) دلواپس يخة پيراهنم بودم كه گويا با آتش سيگار كمي سوخته بود و لک افتاده بود.

لابد بايد چندين سطر پيش تر از اين‌ها اشاره مي‌كردم كه برادرم محمود با عاليجناب به تازگي آشنا شده بود و همو دستنوشته ام را همراه يادداشت كوتاهي به تو داده بود. اگر اشتباه نكنم در آن يادداشت نكته اي از نقد باقر مؤمني را كه زير عنوان «دريچة تازه اي به سوي روستا!» که بر تمام كتاب‌هايش نوشته بود، آورده بود. چيزي در اين حد و حدود: « انگار محمود دولت آبادي با زمينداري و يا زمينداران بزرگ ايران آشنا نيست و يا محمود دولت آبادي فئؤداليسم در ايران و فئودال ها را نمي شناسد.» این مفهوم را از روي حافظه نقل كردم و گناهش را گردن مي‌گيرم! هر چند جوهر و مضمون آن نقد و نظر جانبدار و «سازنده» عالیجناب را هنوز فراموش نکرده‌ام.

عنايت مي‌كني؟ در دوران بلوغ علمی و شكوفائي عاليجناب فقط يكبار خدمت رسيدم و بيشتر همين خرده ريزها و جزئيات به‌خاطرم مانده است تا سخنان و فرماشات «گهربار استاد!!» در بارة ادبيات و دستنوشته كذائي و يا سفرنامة جنوب اينجانب. مثلاً چيزي كه سالها بعد باعث تعجب و حيرت بسيار من شد و هنوز هم از آن عالم حيرت بيرون نيامده‌ام اين بود كه اكرم فرمهيني تازه عروس ( شما گويا به تازگي ازدواج كرده بوديد، چند ماه؟ نمي‌دانم!) باري اكرم خانم تازه عروس براي غريبه‌اي غذا پخته بود و من بي آن كه اطلاع داشته باشم يك راست و بي معطلي بر سر ميز ناهارخوري نشانده شدم. من كه مهاجري روستائي بودم و هرگز در منزل مبل و ميز و صندلي نداشته بودم و از قهوه خانه‌ها و دیزی بُزباش که بگذریم، پشت ميزناهارخوري غذا نخورده بودم، من كه كارگري ساده بودم و بساط و بضاعتي نداشتم و هرگز‌با آدم‌هاي سرشناس همسفره و همكاسه نشده بودم، دست و پايم را مدام جمع مي‌كردم و گِردتر مي‌نشستم و سرم را از شرم و خجلت بلند نمي‌كردم و آروز داشتم هرچه زودتر ته ديس خوراك اكرم بالا مي‌آمد تا نفسي به راحتي مي‌كشيدم. از حق نگذريم،  اكرم فرمهيني به نظرم گرم و زيبا ولي خيلي شیک و آلامد آمد و اين فكر از سرم گذشت:

«آقاي مؤمني انگار دير ازدواج كرده، چند ساله باشه خوبه؟ چهل، چهل و پنج؟ اكرم خانم؟»

من آن زن بلند بالا، زیبا، مغرور و متکبّر را سالها بعد، در تبعید بهتر شناختم، ولی آن روز، در آپارتمان کوچة ملک الشعرا بهار برسر سفرة او احساس ناخوشایندی داشتم، انگار از حضور «این حقیر» چندان خرسند نبود و لابد مرا در خور و در شأن شوهرش نمی‌دانست. خدا عالم است! به هرحال از سردی برخورد و طرز نگاه او چنین استنباط می‌شد. بعدها که آشنائی ما در تبعید به دوستی انجامید، به شوخی به اکرم خانم می‌گفتم:

«عقل آدم‌ها اغلب توی چشم آن‌ها است و چشم در داوری‌ها به ندرت خطا می‌کند.»

اکرم فرمهینی نقّاش و گرافیست بود و آپارتمان روشنفكر مترقي زمانه ام با سلیقة زنی مدرن و با ذوق تزئین شده بود و مثل رؤیا به نظرم مي آمد. اين جانب در آن لحظة تاريخي بيست و چهار و يا بيست و پنج ساله بودم و در آن ايّام از چشم من مرد چهل پنج ساله اگر پيرمرد نبود. دست كم مرد جا افتاده اي بود كه سال ها از وقت ازدواجش گذشته بود.

جانم كه توباشي!

گمانم عاليجناب سرانجام پي به حال زار من برد و كلك تتمة ديس غذا را كند و تر و فرز از جا بلند شد، دستنوشته ام را از روي گنجه بر داشت و به اطاق پذيرائي اشاره كرد. تا آن‌جا كه به‌ياد دارم ما در سرسرا و يا توي «‌هال» آپارتمان ناهار خورديم و من حدود يك ساعتي در اطاق پذيرائي به حرف هاي عاليجناب گوش كردم و لب از لب بر نداشتم. گيرم هر از گاهي از گوشة چشم نگاهي دزدكي به كتابخانه و كتابهائي كه بالای کتابخانه بر هم تلنبار شده بودند، مي‌انداختم و احساس می‌کردم که راه درازی در پیش دارم. بگذریم.

باری، سفرنامه ام را با وسواس و دقت كم نظيري خوانده بودي و در مجموع نظر مساعد، مثبت و حتا جانبدارانه اي داشتي. حتا يك و يا دو پيشنهاد مشخص هم به من كردي. يكي اين كه سرگذشت آدم هاي آن سفرنامه را در قالب چندين و چند قصة كوتاه و مستقل از هم بازسازي و بازنويسي كنم. در واقع به صورت مجموعة قصه درش بياورم. همين! آنچه كه از درس آن روز عالجناب به ياد دارم، چستي و چالاكي رفتار و حركات استاد، شادابي و طراوت و سلامت جسم و جان «استاد» و ديگر صراحت بيش اندازه و جسارت كلام و احساس مسؤليت شديد ايشان در بارة هنر و ادبيات و به ويژه ادبيّات «مردمي!» و يا «رآليستي!» بود. از همه مهم تر اين كه عاليجناب استاد بودولي هرگز ادا واطوار استادهاي ريش و پشمكي را در نمي آورد، في نفسه ساده بود و تظاهر به سادگي نمي كرد. روشن و مختصر و بي پرده حرف مي زد. پخته بود و به موضوع احاطة كامل داشت و حاشيه نمي‌رفت، تعارف، مجامله، پرحرفي و مبالغه نمي‌كرد و لابد اگر تفاوت زياد سني و بضاعت كم مالي و بي بضاعتي فرهنگي اين جانب در ميانه نمي بود و كمي «رو!» و اعتماد به نفس مي داشتم و آن همه درگير وضع سر و لباس و رفتار وكردارم نمي‌بودم، در محضر عاليجناب كمتر استخوان درد مي‌گرفتم و بي‌شك سبكبارتر از آپارتمان كوچة ملك الشعرا بهار بيرون مي آمدم و پي بختم مي‌رفتم.

باری، با سرگيجه رفتم، پي بخت و اقبالم رفتم و چند سالي روي آن دستنوشتة كذائي كاركردم تا كه مورد قبول اهل نظر و ويراستارهای 2 حسين جعفري افتاد وسرانجام مؤسسة انتشارات اميركبير آن را زير عنوان «كبودان» به‌چاپ رساند. كبودان همزمان با كتاب‌هاي جلد سفيد منتشر و صد البته در ميان آثار ممنوعة چندين ساله چندان به چشم نیامد و چشم منتقدان را نگرفت. گمانم عاليجناب این رمان را نخواند. نه، من چنين انتظاري نداشتم و هرگز چنين حقي هم به خودم نمي‌دادم. ما هنوز به مغاك تبعيد در نيفتاده بوديم و با هم اين گونه همدرد و همزبان نشده بوديم. بايد چند سالي مي‌گذشت تا گذارم به پاريس مي‌افتاد و عاليجناب را در «خانة شيمي» و در گرد همائي ايرانيان مهاجر و تبعیدی مي‌ديدم و به مرور زمان درشمار دوستان عاليجناب در مي آمدم. گيرم پاريس حديث و حكايتي جداگانه اي دارد که به آن می‌رسیم، برگرديم به ايران.

جانم كه توباشي!

در وطنمان ايران، يكي دوباري به تصادف در مهماني هاي خانة برادرم محمود به هم بر خورديم كه به احوالپرسي و سلام و عليك ساده گذشت. در آن مهماني‌ها همانگونه كه پيشترها اشاره كردم، به خاطر «دولت فقر!»ي كه خداوند به اين جانب ارزاني داشته بود وبه خاطر جدائي اجباری برادرم محمود از قبيلة پا برهنه‌ها و به دلايل ديگر بنده به اين گونه مهماني‌ها به ندرت راه مي‌يافتم و از تو چه پنهان تمایل چندانی هم نداشتم. شايد به همين سبب هنوز همة مدعوين و مهمان‌هاي آن شب و همة بحث‌ها را به خوبی به خاطر دارم: سعيد سلطانپور، مادرش عاتکه، برادرش مسعود، چند دختر و پسر ار خويشاوندان آن‌ها، باقر مؤمني و اكرم فرمهيني، محسن يلفاني، رضا معتمدي، مهدي فتحي، ناصر رحماني نژاد، عطا نوريان، دكتر فرهيخته که محسن مینوخرد و حشمت کامرانی به او «عرقچين جَمجَمه!» می گفتند. محمد رضا لطفي و شيش تار و همسرش و چندين نفرديگر ... به هرحال من كه كتاب زمينة جامعه شناسي آريانپور را به تازگي خوانده بودم و به نظر عاليجناب هم گوش داده بودم، در مجال و فرصتي مناسب پرسيدم كه چرا آن‌همه استاد را مورد عتاب و بي مهري قرار داده و مي‌دهد؟ لابد بايد چند جمله‌اي هم در تعریف و تمجيد آریانپور و كتاب او گفته باشم تا كه چنين جواب دندان شكني بشنوم:

«شق القمر! يه كتاب درسي ساده و پيش پا افتاده ست، پر از غلط هاي فاحشه...!»

 نه، پي گير نشدم. من كه از تئوري دولت و ساير مسائل تئوريك چيزي سرم نمي‌شد تا بخواهم شاخ توي شاخ عاليجناب بگذارم؟ تا يادم نرفته بگذار اشاره اي به درس مفيد ديگري كه از اين مهماني گرفتم بكنم. بله، آن شب از روشنفكران وطنم بسيار آموختم. در ميان تمام بحث ها و قيل و قال ها و درگيري تند لفظي محمود و سعيد بر سر مفهوم پرولتاريا، بحث نظري عاليجناب با دكتر فرهيخته برايم جالب بود. مسألة ملي! بار اولي بود كه مي‌ديدم روشنفكري آشكارا از جور و ستم مضاعفي كه بر مليّت هاي ايران و از جمله بر مردم كرد روا داشته مي شد دم مي زد و از حقوق كردهاي ايران بي پروا و با شهامت دفاع مي كرد:

 « آقا، اگه كرد بودي و سال‌ها زير يوغ زندگي كرده بودي حرف منو مي فهميدي!»

 هر چند اين بحث جالب هم سرانجام به جدل كشيد و به توهين و تحقير ختم شد. عاليجناب كه تا بناگوش سرخ شده بود، دكترفرهيخته را رها كرده و رو به محمود دولت آبادی كه ميزبان بود برگشت:

«... ميگم اين مرتيكه رو از كجا پيدا كردي؟ يارو صداش از جاي گرمش در مياد!»

جانم كه توباشي!

اين مهماني ها اغلب رنگ محفلهاي فرهنگي و هنري را به خود مي گرفت و يا بهتر بگويم، بحث هاي اين گونه محافل در مهماني ها ادامه مي يافت. تنها گفتارسياسي كه آن شب شنیدم همان بحث مردم كرد بود و تك بيت اين شعر بند تنباني بود كه عطا نوريان و همراهانش در عالم مستي دم گرفته بودند: «آمريكائي جاكش است ...» عطا نوريان آخرهاي شب مرا با سواري به خانه ام برد، من و همسرم در ناحية نظام آباد اطاقي در طبقة سوم اجاره كرده بوديم. عطا نوريان كه سرش گرم بود، در كوچه پسكوچه هاي تنك و تاريك گم شد و با رندي به برادرم محمود نیش و كنايه زد:

« چرا مثل برادرت توي عباس آباد خانه اجاره نمي كني؟»

 نوريان تنها كسي نبود كه به او كنايه مي زد. آن روزها همه جا شايع شده بود كه دولت آبادي به جاي «چوب» «پول» بر مي دارد 3 تنگ نظري؟! اين شايعات حتا هنگامي كه محمود به زندان افتاده بود ادامه داشت و مهر آذر ماهر، همسر او، به دادخواهي نزد اينجانب كه به گمانش بزن بهادر بودم، آمد و من ناچار براي يكي از آن‌ها « هرمز رياحي!» خط و نشان كشيدم و توسط محمد مختاري برايش پيغام فرستادم كه اگر دو باره اين مزخرفات را در غياب برادرم محمود تكرار كند با شیوه‌های «غیر روشنفکرانه» با او رفتار خواهم کرد.

باري، روشنفكراني كه چند صباحي دركانون پرورشي كودكان و نوجوانان ديده بودم و يا از دور و نزديك مي شناختم مدام پشت سر يك ديگر غیبت، مذمّت و بدگوئي مي‌كردند و این باعث تعجب آدمی بود که از اهل فرهنگ انتطارات و توقعات دیگری داشت:

« اینا که هر بار کلِة کسی رو بار می ذارن!»

از كانون رفتم و دوباره چند صباحي به كارگل مشغول بودم تا در ملک ری « شهریار» دامنگير شدم. گيرم از وجود محافل ادبي و فرهنگي دورادور خبر داشتم و مي دانستم كه باقرمؤمني يك پاي ثابت محفل هاي فرهنگي و هنري جماعت «چپ» بود. اگرچه در آن دوران پايم به هيچ محفلي باز نشد، ولي رابطة ذهني من با اهل فرهنك و هنر و ادبيات هرگز بی باقی قطع نگرديد. اين رابطة ذهني با خواندن آثاري نظير مكتوبات آخوند زاده، قصه براي بزرگسالان، نامه اي كه هرگز فرستاده نشد، كتاب احمد و آثاری از منورالفکران مشروطه ادامه داشت و آن عاليجناب خوشپوش و خندان را فراموش نكردم. همين!

درآن روزگار من هرگز،هرگز مجذوب و شيفتة شخصّيتي فرهنگي و يا هنري نمي‌شدم. چرا؟ در واقع مسائل هنري و فرهنگي و كساني كه به آن سرگرم بودند برايم چندان اهميتي نداشتند. لابد هنوز به اهميّت فرهنگ و هنر چنان كه بايد و شايد پي نبرده بودم و عقلم بيشتر ازاين ها قد نمي داد. شايد هم خودم را درخور و لايق شايستة اين دنيا نمي ديدم؟ نمي دانم. درآن ايّامي كه طلبه هاي هنر و ادب در خانة به آذين و آريانپور و جلا آل احمد و امثالهم را گود مي انداختند و يا در كافه ها تا صبح عرق مي خوردند و كلة سحر به كله پزي مي رفتند، اين جانب شب و روز مانند سگ سوزن خورده مي‌دويدم و تمام وقتم صرف نان در آوردن و ادارة كردن اولاد ايل وعشيرة پا برهنه ام مي شد كه به تازگي كوچ  كرده بودند و به پايتخت آمده بودند. بعدهم به شهريار رفتم ومعلم شدم تا شايد نفسي تازه كنم! باري، تا آن جا كه به ياد دارم، در روزگار نوجواني توجه ام بيشتر معطوف مبارزة مسلحانة چريك ها و سرگذشت سلحشورهاي زمانة ما و ماجراي جنگ و گريز و مقاومت آن ها بود تا ادبيات و هنر. مثلاً آن نيمة شخصيت سياسي عاليجناب كه درمه و محاق پنهان مانده بود بيشتر حس كنجكاوي‌ام را تحريك مي‌كرد. و يا فرار عاليجناب از جيپ فرمانداري نظامي و ماجراي گلوله خوردن و دستگيري ات درآن كوچة تنگ بن بست برايم جذاب تر از «سي جلد» كتابي بود كه مي گفتند دربارة مشروطيت نوشته‌اي. عنايت مي‌كني؟ فرار اينجانب هم از ارتش و سفر به‌جزاير جنوب نيز ريشه در همين باور و هواداري عاطفي شديد اين حقیر از چريك ها و مبارزة مسلحانه داشت. گمانم بيست و يكساله بودم كه از خير خلباني گذشتم و از دادگاه گريختم. به كجا؟ ‌رفتم به جنوب تا شايد راهي به «كعبه!» پيدا می‌کردم. عاشق بودم، شيدا بودم، سر درگم بودم و هنوز از اين شیدائی و سردرگمي بيرون نيامده ام. بگذریم!

باری، مثل لنگر ساعت مي‌رفتم و بر مي‌گشتم و هر از گاهي ويرم مي‌گرفت و به سوي هنر و ادبيات متمايل مي‌شدم. گيرم واقعيّت تلخ و بي رحم زندگي هميشه مرا با خود مي‌برد و مدام از آرزوهايم دور و دورترم مي‌كرد. حقيقت اين است كه كار و زندگي معيشتي من هرگز با دنیای فرهنگ و هنر خوانائي نداشته و هنوز هم ندارد. به همين دليل در آن زمان اهل فرهنگ و هنر را به ندرت و تصادفي مي ديدم. تصادف! من از دور دستي بر آتش داشتم و بر خلاف برادرم محمود و سایرین، سعادت دیدار عالیجناب به ندرت نصیب این جانب می شد. با اینهمه دو باره تلاش مي كنم كه فانوسم را بالاتر بگيرم و نگاهي به دور دست‌های دور و به آن روزگار بيندازم. اين نگاه، نگاه کارگری روستائی، محجوب ولی كنجكاو و شیفتة ادبیّات و هنراست كه گهگاهي به‌اين‌جا و آن‌جا سر مي‌كشد و فردا، درگير و دار كار و زندگي خودش و آرزوهايش را بي باقي از ياد مي برد.

جانم كه تو باشي!

باری، از آن چند مهماني كه بگذريم، گمانم يكي دو سه بار ديگر هم عاليجناب را هنگام تجديد حيات وفعاليت دورة دوم كانون نويسندگان ايران در خانة هوشنگ گلشيري ديدم. به نظرم در سنگر تنها بودي و يك تنه با شور و حرارت وگاهي عصبيّت بر سر هويت كانون بحث مي كردي و از اين كه جمع نويسندگان و شعرا و ادبا پي به مراد و منظور تو از «صنفي بودن» كانون نويسندگان نمي بردند و یا نمی پذرفتند، به تقريب هر بار خون دماغ مي شدي. كتابي هم در همان ايام به چاپ رسانده بودي به نام درد اهل قلم كه هدف آن روشن كردن هويت و رسالت كانون نويسندگان بود كه در مبارزه با سانسور رژيم دیکتاتوری شاهنشاهي و دفاع از حقوق مادی و معنوی و همه جانبة اهل قلم خلاصه مي شد. همين مضمون و مفهوم را با جسارت و شجاعت كم نظيري در سخنراني خانة فرهنگ گوته هم ايراد كردي و گمانم در آن شبها تنها کسی بودی که براي نخستین بار بی پروا كلمة «سانسور» را به جاي «مميزي» به كار بردي. اين جانب نیر دركنار چند هزار نفر شنوندة مشتاق، زير باران پائيزي ايستاده بودم و با دقت گوش مي دادم و شجاعت و جسارت عاليجناب را تحسين مي كردم.

باري، من شجاعت، سماجت و پافشاري و مقاومت عاليجناب را در آن مباحثات و مشاجراتی که بر سر هویّت کانون نویسندگان درگرفته بود، هرگز فراموش نمي كنم. گيرم آن آدم تند مزاج و عصبي خلاف جريان آب شنا مي كرد. در آن روزگار فضا، فضاي سياسي بود و حريفان عاليجناب را از ميدان بدر كردند. گمانم تو با قهر رفتی و هرگز به کانون بر نگشتی. اين استخوان لاي زخم ماند و ماند، هويت و رسالت كانون تا آخر روشن نشد تا كه زخم کهنه در مهاجرت به چرك نشست و كانون نويسندگان ايران «در تبعيد!» منفعل شد. در آن روزگار من هنوز عضو كانون نويسندگان نبودم ولي مباحث داغ درون «كانون» را كم و بيش دنبال مي كردم. بعدها که سیل ما را با‌خود برد، اين مباحث فرسایشی سالها و سالها در نشستهای همگانی «کانون» و در نشریات خارج کشور ادامه يافت و راه به جائي نبرد. نویسندگان و شاعران تبعیدی یکی بعد از دیگری کناره گرفتند و کانون نویسندگان ایران «در تبعید» در محافق فرو رفت که درجای خود به آن اشاره خواهم کرد. برگردیم.

جانم كه تو باشي!

شمشير برهنه و آخته! درآن دوران، هرباركه عاليجناب را در حال مباحثه و مشاجره و مجادله مي‌ديدم، به ياد شمشير برهنه مي‌افتادم. آري، از عاليجناب چهره اي بر افروخته، پرخاشجو، معترض و جنگنده به يادم مانده است. بت شكن؟ نمی‌دانم، شايد!... در آن روزگار بت‌ها به سادگي ساخته مي‌شدند. از حق نگذريم، مردم فرهنگ دوست و هنرپرور ميهن ما اغلب مانند اینجانب دچار فقر فرهنگی، فقير وكم سواد بودند. اختناق هم بود و خفقان سياسي هم بود و انگار اغلب در چنين فضاهائي توهّم جاي واقعيّت را مي‌گيرد و بتها ساخته مي‌‌شوند: مثلاً جلال آل احمد! عاليجناب گويا در جائي گفته و يا نوشته بودي كه «جلال آل احمد حدود صد و پنجاه سال از تاريخ عقب‌‌‌است.» عنایت می‌کنی؟ با اين حساب تكليف امثال علي شريعتي که «اسلام مترقی سیاسی» را تبلیغ می‌‌‌کرد روشن بود. به نظر تو آريانپور كتاب درسي مخدوش و مغلوط ترجمه و تأليف مي‌كرد، به آذين دون كيشوت پيري بود كه با شمشير كج به آسياب هاي بادي حمله مي برد و كتاب تاريخ ايران را كا گ ب نوشته بود و ... مخالف خوان؟! در خانة اكبر ميرجاني چنان بر افروخته و سرخ شده بودي كه داشت خون از مويرگ‌هاي گونه هايت بيرون مي‌زد. مپرس كه حضور اينجانب آن‌شب، در جمع شما به چه مناسبت بود؟ گمانم درمعیّت محسن مينوخرد و يا محمود دولت آبادی به اين مهماني راه يافته بودم. چون كه اكبر ميرجاني را هم در رابطة با آن ها شناخته بودم. آن شب فرماليسم در ادبيات و جانبداران اين مكتب را با خشم و غضب باور نكردني مي‌كوبيدي و تا آن‌جا كه به ياد دارم لبة تيز تيغت متوجة هوشنگ گلشيري بود. پس از شك و ترديد بسيار سرانجام به خودم جرأت دادم و چند كلمه‌اي در بارة سبك و شيوة كار هوشنگ گلشيري و «بند بازی» او در تکنیک به عرض جمع رساندم كه چند روز بعد «كلمات قصارم!!» سر از نقد منتقدي كه در آن ميهماني حضور داشت، در آورد. بگذريم!

به نظر اينجانب عاليجناب در ايام اختناق و سكوت، مخالف خوان، هميشه معترض و پرخاشجو و با سواد بود و اعتماد به نفس شگفت انگیزی داشت. اين همه در مصاحبه ات با روزنامة كيهان به خوبي تجلي يافته بود. تغيير سياست روزنامه و چاپ مصاحبه هائي از اين دست خبر از فضای باز سیاسی و دگرگوني هاي آينده و انقلاب مي‌داد. غرض در دوران انقلاب و بعد از انقلاب هم مخالف خواني مي‌كردي و من چندان از موضع سياسي عاليجناب سر نمي‌آوردم و مخالفت تو را با حزب تودة ايران و با رفقا و دوستان قدیمی‌ات به دلخواه خودم تعبير مي‌كردم. به نظرم مي‌رسيد كه آدم‌هاي نالايق جاي عاليجناب و امثال عاليجناب را غصب كرده بودند و لابد حزب توده را به بيراهه مي‌بردند. من اين جملة عاليجناب را هرگز فراموش نمي‌كنم:

« باز اين ورشكسته ها تابلوشان از خارج آوردند و نصب كردند!»

 کتمان نمی کنم، قديم ها جسته گريخته نظرات عاليجناب را در بارة آنها شنيده بودم و مي دانستم كه دوست و همكارت كه هنوز به حزب وفادارمانده بود، اصلاحات ارضي شاه را مثبت ارزيابي كرده بود و تو برايش شمشير كشيده بودي. به نظر عاليجناب توده اي هاي مهاجر مدّت ها پيش صلاحيّت و حقانيّت خودشان را از دست داده بودند و هيچ شناختي از اوضاع سياسي و اجتماعي ميهن ما نداشتند و نبايد دخالت مي‌كردند. به‌ نظر تو راديوي آن‌ها مدام چرند و پرند مي‌گفت و گمراه كننده بود. بعدها هم كه انقلاب شد و حزب توده به ايران برگشت، نظر عاليجناب عوض نشد، شمشیرش را از رو بست و با آنها در افتاد. بارها شنیدم که می گفتی:

«باور نمی‌کنی؟ این‌ها لو می‌دادن، آره، من از دست حزب توده ایران فرار کردم و پناهنده شدم!»

جانم كه تو باشي!

به یاد دارم که در همان روزها و يا ماه هاي نخست انقلاب همراه چند نفر ديگر نشريه‌اي ماركسيستي منتشر مي‌كردي كه اگر اشتباه نكنم نامش «انديشه!» بود. يك شماره از اين نشريه تئوريك را به تصادف در منزل محسن مينوخرد ديدم. من از دور و نزدیک همة همكاران نشريه را مي‌شناختم. از جمله عطا نوریان، سعيد رهنما و دیگران... منتها شك دارم كه صداي معاصر را بعد از نشرية انديشه راه انداخته باشي. همين قدر ميدانم كه قصة طاووس اينجانب مقبول هيأت تحريريه نيفتاد، نشريه آن را چاپ نكرد و شايد به همين دليل روشن چندان دوامي نياورد و بعد از انتشار چند شماره، مانند شایر نشریّات متوقف و تعطیل شد. برگردیم.

باری، جنگ ادامه داشت و احزاب و سازمان‌ها هر کدام موضعی در برابر سیاست جنگی جمهوری اسلامی گرفته بودند و تو باز مخالف بودی. در بحث داغ جماعتي روشنفكر و اهل فرهنگ و هنر بودكه شبانه در خانة برادرم محمود به راه افتاد بود، صدای تو از همة صداها رساتر بود. اين بحث داغ كه طبق معمول به مجادله كشيد، بر سر جنگ ايران و عراق و جانبداری حزب توده ایران و فدائیان اکثریت از حکومت بود. عاليجناب مثل هميشه مخالف بود، بله بد جوري از كوره درفته بودي و داد و فرياد مي كشيدي كه اگر لشكر صدام حسين از مرز ايران بگذرد و بيايد مادرم را ... كند، من در اين جنگ شركت نخواهم كرد. ناگفته پيداست كه موضع عاليجناب با موضع كمونيست‌هاي جانبدار و هوادار حكومت اسلامي از بيخ و بن تفاوت داشت. غرض من از اين موضعگيري تعجب نكردم، حيرت من از اين بود كه مرد محترم و ميانه سالي جلو زن و بچه و پير و جوان، چنان بر آشفته بود و از کوره به دررفته بود که پاي مادرش را به ميان مي كشيد و فحش‌هاي چاروادري به حكومت اسلامی، حزب طراز نوین طبقة کارگر  و اعوان و انصار آن‌ها مي داد. تا آن‌جا كه به ياد دارم که به تازگي از جنوب و از منظقة جنگی برگشته بودم، اهواز نیمه ویران و شهرهاي جنگ زدة ايران را دیده بودم؛ نظر تند و تيز عاليجناب با احساسات شديد وطن پرستانة اينجانب جور در نمي‌آمد. تجربه ثابت كرده‌است كه در مهمانيها مجال استدلال نيست و بحث ها هرز مي رود و سوء تفاهم ايجاد مي كند. مثلاً من آن شب نتوانستم از فحواي كلام عاليجناب چیزی بفهمم و استدلات تو را بشنوم. من كه همراه دوستم و با كاميون او به جنوب رفته بودم، شهرهاي ويران شده و مردم وحشتزده و آواره و بی خانمان را توي راه و دشت و بیابان ديده بودم، فرصتي را انتظار مي كشيدم تاشاید مشاهداتم را گزارش می‌کردم. گيرم جنگ و جدال تئوريك شما چنان گرم بود كه هيچ كسي دل به حرف ها و گزارشهاي من نمي داد. چه روزگاري! تا دير نشده بگذار يادآوري كنم كه اين شب همزمان است با صدور شعار معروف فرخ نگهدار و سازمان فدائیان اکثریّت که با عنوان درشت نوشته بودند:«سپاه پاسداران را به سلاح سنگين مسلح كنيد!» برگرديم!

جانم كه تو باشي،

فانوسم را بالاتر وبالاتر مي گيرم ولي عاليجناب را نمي بينم. عمر اين مهماني‌ها كم كم به آخر مي رسد. حكومت اسلامي جنگ راه انداخته و دارد جاي پايش را سفت مي‌كند. اعدام هائي كه از مقطع انقلاب شروع شده هنوز ادامه دارد، سعيد سلطانپور نخستين قرباني است، عطا نوريان را هم اعدام مي كنند و فرار و مهاجرت تاريخي مردم ما هر روز گسترده و گسترده تر مي شود. همة آشنايان ما راه افتاده اند و دارند آشكارا و پنهاني از مملكت فرار مي كنند. مهماني، بله، بعضي‌ها هنوز براي وداع مهماني مي‌دهند. در اين مهماني ها خبرها رد و بدل مي شوند « شنيدي؟ باقر مؤمني هم رفت!» «ها؟ شنيدي يلفاني هم رفت!» « بله، ناصر رحماني نژاد هم رفت» محسن مينوخرد و میترا تمام دوستان و آشنایان آنها نیز رفتند. نوبت به اينجانب رسيد و به آنكارا گريختم. در آنكارا سيل عظيم مهاجرين ايراني را ديدم و هراس برم داشت. از تركيه به فرانسه آمدم و در پاريس دوباره به عاليجناب بر خوردم كه خود حديث و حكايتي جداگانه دارد.

جانم كه تو باشي!

كسي از آينده خبر ندارد. شايد، شايد هرگز فرصت و مجالي پيدا نشود تا چند سطري در بارة روزگار پاريس و مهاجرت بنويسم، پس بگذار همين جا، گذرا، به چند نكته اشاره و اعتراف كنم. حسرت بزرگ من اين است كه در زندگي ام خيلي كم آموختم. غم نان مجالم نداد. نكتة ديگر اين است كه من از آدم‌ها بيشتر از كتاب‌ها آموختم و آنها را هرگز فراموش نكرده‌ام و نمي‌كنم. در ميان اين همه آدم، چهرة پدرم عبدالرسول مثل ستارة سهيل مي‌درخشد. برادرم محمود مانند معلمي سختگير، عنق و كم حرف و سخن هميشه در ذهن‌ام حضور داشته و دارد و عاليجناب كه در سالهاي تبعيد و دوری جاي خالي پدرم عبدالرسول و برادرم محمود را پر كرد. گفتم كه من از آدمهاي بسياري آموخته ام ولي از برادرم محمود که بگذرم، عاليجناب نخستين انساني بود كه در بارة دستنوشتة جوانك تازه كار و بي بضاعتي مثل من با شرافت و احساس مسؤليّت كم نظيري تأمّل كرد و مانند معماري كهنه كار و ماهر و مسؤل خشت اول را گذاشت. اگر چه هنوز بناي شگفت انگيز و عظيمي نساخته ام ولي اعتراف مي كنم كه خشت‌هاي بعدي را هميشه بر همان پایه روي هم گذاشته‌ام. يعني تا حالا هرچه نوشته ام و هرچه منتشر كرده ام، دستنوشته اش پيشاپيش از نظر عاليجناب گذشته است. باري، حق‌است تا دیر نشده، همين جا مراتب سپاس و قدرداني خودم را از صميم قلب بيان كنم.

*

شش سال بعد از واقعه:

 

جانم که تو باشی

وجیزة بالا در سال دو هزار و شش میلادی به رشتة تحریر در‌آمد تا شاید به درد دوست عزیزی می خورد که در پی امر خیرتدوین و تنظیم خاطرات عالیجناب پاوزار پاره می کرد. از شما چه پنهان بعد از شش سال دوباره آن را با حوصله و دقّت خواندم و احساس کردم همة گفتنی ها کم و بیش گفته آمده است. درحقیقت بعداز مرور متن بالا به یاد گذر سالهای مکرّر و یکنواخت تبعید و نویسندة چک برانیسلاو ونیچ افتادم که در پایان کتاب خاطراتش نوشته بود:

« ... در بیست و پنج سالگی ازدواج کردم و همگان می‌دانند که آدمی بعد از ازدواج دیگر خاطره ای ندارد.»

حالا حکایت ماست: این حقیر در سی و شش سالگی قدم برخاک «گُلها» گذاشت و تا چشم برهم زد بیست و هفت سال از عمر عزیزش در تبعید و انگار در خواب پلشت و سنگینی گذشت. شاید به همین دلیل این روزها و سال‌ها به روشنی سال‌های نوجوانی و جوانی‌ام نیستند و با اکراه و تردید فانوسم را بالا می گیرم تا عزیزان و دوستانم را در این گوشة دنیا پیدا کنم. از تو چه پنهان، این اندوه کهنه و کراهت به مرور ته نشین شده است و هیچ شوقی به باز بینی و باز نویسی آن روزها و آن سال‌ها ندارم. شاید اگر «امر خیر ویژه نامه» پیش نمی‌آمد، دو باره با فانوس گرد شهر نمی گشتم و در میان سال‌های سوخته به سراغ عالیجناب نمی‌رفتم. گیرم چاره‌ای نیست، آدم‌ها را در شرایط، در موقعیّت و در رابطه و مناسبات آنها می توان تا اندازه ای شناخت. تبعید موقعیّت تازه‌ای بود که می باید آن را با عالیجناب، در دامن عروس شهرهای دنیا تجربه می‌کردم.

«تو دیگه چرا اومدی؟ ها؟ تو این‌جا چکار می‌کنی؟ می‌دونی چه خبره؟ چکار می‌خوای بکنی؟»

این تصویر هنوز یک ذرّه غبار نگرفته است: در راهرو شلوغ مترو ایستاده بودی، رنگ به روی نداشتی و من با شگفتی عالیجنابی را در برابر خودم می‌دیدم که هیچ شباهتی به آن مرد بشّاش، خنده رو و سر زندة مهمانی‌ها نداشت، از آن اعتماد بنفس قدیمی هیچ اثری باقی نمانده بود، خودش را پاک باخته و به تلخی و با ترشروئی حرف می‌زد: « بله؟!»

باری، به صرافت دریافتم که نگرانی تو ازبابت آینده، تأمین زندگی و امر معاش اینجانب در شهر پاریس بود. باری، اگر چه تندیس آن «مرد اسطوره ای!!!» ناگهان پیش چشمم فرو ریخت و در نظرم کوچک شد، اگر چه از سراسیمگی و آشفتگی احوال تو حیرت کردم، ولی به روی خودم نیاوردم و آهسته دست دراز کردم تا محض احترام «استاد!!» بستة پلاستیکی کتاب‌ها را بگیرم. انگار رفتار مؤدبانة‌ام به ترّحم و دلسوزی تعبیر شد و به رگ غیرت عالیجناب برخورد، دست ات را به تندی پس کشیدی و من بد جوری دمغ و پکر شدم و با شرمندگی گفتم:

«همان کاری که عمری در ایران می‌کردم، کارگری، عمله گی!»

تازه از گرد راه رسیده بودم و نمی‌دانستم که در تبعید دُمِ شیر گرو بود. من که هنوز نیمه اوّل عمرم را پشت سر نگذاشته بودم و قوّتی در زانو و هنری در بازو داشتم به سختی می توانستم احوالات مرد پنج و چند ساله‌ای را درک کنم که هیچ حرفه ای بلد نبود و همة عمرش را با کتاب و دفتر و قلم گذرانده بود، از بد روزگار آواره شده بود، درتبعید هیچ امیدی به کسی و هیچ تکیه گاهی به جز همسرش، اکرم فرمهینی نداشت. تا دیر نشده بگذار خدمت عالیجناب عرض کنم که در این‌جا، در این دوران و در این موقعیّت بود که من آن «زن متکبر، شیک پوش و آلامد» را بهتر شناختم. سخن کوتاه، اگر اکرم فرمهینی را در تبعید و درکنار عالیجناب نادیده بگیرم، بی تردید پا روی حق گذاشته‌ام، هر چند در همة این سال‌ها اکرم در سایة «باقر مومنی» قرار گرفته بود و چندان به چشم نمی‌آمد ولی من که از دور و نزدیک شاهد زندگی شما بودم گواهی می دهم که بدون وجود اکرم فرمهینی ما از آثاری که عالیجناب در این سی سالة اخیر به رشتة تحریر در آورده* محروم می‌ماندیم. این زن دوستدار زندگی و هنرمند که در ایران استاد دانشگاه بود، هر چند گاهی با نک و ناله، شکوه و شکایت ولی به طرز شگفت‌انگیزی خودش را با شرایط جدید وفق و تطبیق داد و لنگر زورق شکسته ای شد که مانند صدها و صدها زورق شکستة دیگر، یا به عبارت دیگر، صدها خانوادة آوارة دیگر، در جستجوی ساحل نجات، آرامش و ثباتی نسبی روی آب‌های خروشان سرگردان مانده بودند. باری، زمانی من اکرم فرمهینی را دوباره دیدم که سکان را به دست گرفته بود و عالیجناب را در اموراصلی و معیشتی زندگی کنار گذاشته بود، با همة توش توانش می کوشید تا آب توی دل «باقر» تکان نمی خورد. در آن روزگار اکرم، آن زن مقتصد که عقل معاش داشت، تفاوت نرخ اغذیه و قیمت «باگت» را حتا در فروشگاه هائی که چندین و چند کیلو متر از هم فاصله داشتند میدانست و درآن روزگار تنگدستی تا متاعی را به نازلترینن قیمت می خرید ساعتها وقت صرف می کرد و به همة مغازه‌ها سر می‌زد و برای ادارة خانواده و ادامة یک زندگی مختصر و آبرومندانه با جان و دل از همه چیزش مایه می‌گذاشت. گیرم این «امر وقف تام و تمام وجود» خیلی برای اکرم گران تمام شد. حالا چگونه و چرا؟ سر فرصت به آن نیز خواهم رسید.

جانم که تو باشی،

تا ره گم نشود ناچارم منزل به منزل حرکت کنم و رشته ای را

بچسبم که در نهایت بهانه‌ای برای دیدار ما و سایر دیدارها بود: «هنر و سیاست» و یا در یک کلام مسایل فرهنگی! به گمان اینجانب عالیجناب آدمی حزبی تشکیلاتی و سیاسی اصیل و منضبطی بود که بعد از شکست حزب توده ایران و انتقادها و جدا کردن خرج خودت از این حزب، تا آخر با خوی و خصلت و با تربیت یک آدم تشکیلاتی، به تنهائی و در تنهائی، به زندگی سیاسی ادامه می‌دادی. از حق نباید گذشت، عالیجناب به رغم انتقادهای شدید و کوبنده به گذشتة حزب و سردمداران حزب، وقتی کارد به استخوان می‌رسید و بیگانه‌ای حمله می‌آورد، در برابر دشمن قد علم می‌کرد و به دفاع از ارزش‌هائی بر می‌خاست که برایش سال‌ها مبارزه کرده بود. در حقیقت این مثل معروف دربارة عالیجناب صدق می کند:

 «ما اگر چه همدیگر را می‌کشیم ولی کشته هامان را به دشمن نمی دهیم!» بماند، برگردیم.

این دوگانگی و یا تناقض تا آنجا که من می دانم عالیجناب را آزار می داد. در واقع تو مانند سیّاره ای بودی که از مدار خارج شده بود و از منظومه‌اش دور افتاده بود و مدام به اصل خویش باز می‌گشت. مدام تلاش می‌کرد تا جمعی و یا گروهی را سامان و سازمان می‌داد و به کارهای جمعی می‌پرداخت. روحیّه جمع گرائی، باور به کارهای جمعی و زندگی در میان جمع از جمله خصلت‌های بر جسته و چشمگیر عالیجناب بود که به گمان من با خوی تند و مزاج آتشین او جور در نمی آمد و با وجود گشاده روئی و بشاشیّت، اغلب بر آشفته و برافروخته نیمه کاره رها می‌کرد، به خلوت خویش پناه می برد و مدتی توی لک فرو می‌رفت تا دوباره بهانه‌ای به دست می‌آورد و درخیال و در آرزوی سر و سامان دادن به قشون شکست خورده و تکه و پاره شدة «چپ»، برای ره یابی و گشایشی در این گره فرو بسته، در جلسه های فرسایشی شرکت می کرد و هربار دست از پا درازتر بر می‌گشت. تا آن جا که من به یاد دارم، در سالهای نخست تبعید فشار عصبی همه جانبه چندان بالا بودکه کارعالیجناب به جاهای باریک کشید، گمانم معده‌ات خون ریزی کرد و گویا چند روزی بستری شدی. در همان ایّام یا شاید در «ایّام تنفّس سیاسی!» بود که محفل هنری ما به همّت و پیشنهاد عالیجناب شکل گرفت و آخر هر هفته یا هر ماه در خانة نویسنده و شاعر و نقاشی گرد می‌آمدیم. من آپارتمان مینیاتوری شما را در کوچة «ورنی یو» در پاریس سیزدهم به همین مناسبت دیدم و از تو چه پنهان در آغاز از مشاهدة تختخواب دو نفرة شما در اتاق پذیرائی و جماعت اهل هنر و ادبیات که درجستجوی جای نشستن پا به‌پا می‌کردند، دستپاچه شدم. لابد در همین روزها بود که نقل گداخانه های کاتولیک ها و کمک های ناچیز دولتی به پناهنده های سیاسی پیش آمده بود و این که تو و اکرم چگونه یخچال کهنة کنار خیابان را با هزار زحمت وذلّت به آپارتمان آورده بودید. اگر اشتباه نکنم، در آن سالها به دلیل دشواری زندگی در‌فرانسه بسیاری به فکر افتاده بودند و به کشورهای اسکاندیناوی، آمریکا و کانادا و استرالیا سفر می‌کردند؛ یا به آلمان، انگلیس و یاهلند می‌رفتند و دوباره پناهنده می‌شدند. گویا عدّه‌ای از پناهنده ها بی‌سر و صدا رفته بودند؛ بخت خود را آزموده بودند و خبرهای خوشی نیز می آمد، ولی عالیجناب پیشنهاد آن دوستان را نپذیرفت و در پاریس ماندگار شد. گیرم هر بار بحث پناهندگی در کشور فرانسه در می گرفت، می گفت:

«ما از میون تموم پیغمبرها جرجیس رو انتخاب کردیم.» بگذریم.

جانم که تو باشی،

در آن محفل کذائی پی بردم که پیش تر از آن نیز تلاشی کرده بودی و به یاری آشنایان، دوستان و رفقای سابق که به تبعید رانده شده بودند نشریه ای فرهنگی به چاپ می‌رساندی که به خاطر درج مقاله‌ای از ارتشبد آریانا، مورد انتقاد شدید «رفقا» قرار گرفته و به مرورتعطیل شده بود. محفل هنری ما گویا تلاش مجدّدعالیجناب بودکه بنا به «هیچ دلیلی» بیش ازیک و سال و نیم دوام نیاورد. لنین به درستی گفته است:

« تبعید یعنی مشاجره!»

 باری، رفقا و دوستانی که از سَرِ سرگردانی سر ازآن محفل هنری در آورده بودند، هرکدام به سوئی رفتند و از آنهمه تنها مطلبی باقی ماند که این جانب، بنا به توافق و پیشنهاد جمع، در بارة غلامحسین ساعدی نوشته بودم. ناگفته نماند که به همه تکلیف شده و در میان تمام دوستان محفل ما فقط من این تکلیف و پیشنهاد را جدی گرفته بودم. برگردیم.

از روحیّة جمع گرائی عالیجناب که بگذریم به خصلتی باید اشاره کنم که کمتر در میان اهل علم و هنر دیده ام و آن، همانا ایجاد اعتماد به نفس، تشویق و ترغیب نوقلمها و نویسندگان مردّد بود به امر نوشتن. در آغاز آشنائی، در آپارتمان کوچة ملک الشعراء بهارتلنگری به ذهنم خورده بود و در سالهای بعد، در تبعید به مرور دریافتم که این ویژگی سرشتی و ذاتی عالیجناب بود و به هرکسی که سر سوزن ذوقی داشت و یا در جائی، تصادفی به موضوع جالب اشاره کرده بود مدام سغلمه می‌زد، او را تهییج و تحریک می کرد و با سماجت به «نوشتن» وامی داشت. من چند نمونه، از جمله دکتر دامغانی، پروسة تنظیم و تهیّه و چاپ خاطرات مشترک شما را شاهد بودم که اگر عالیجناب کوتاه می آمد و اصرار نمی‌کرد، این کار و سایر کارهای مشابه انجام نمی‌گرفت و در نیمه راه متوقف می‌شد. نمونة دیگر آن، رمان ناتمام «روایت» اثر بزرگ علوی بود که به همّت عالیجناب تکمیل و تصحیح و ویراستاری شد و در ایران به چاپ رسید.

جانم که تو باشی،

در بالا آمد که عالیجناب آدمی سیاسی و تشکیلاتی بود که بعد از سرکوب همه جانبة حزب توده و ایجاد خفقان و اختناق و بعد از سپری شدن دوران زندان، گوئی از سر ناناچاری به کارهای تحقیقاتی و تاریخی پرداخته بود و در حاشیه گویا گریزی به نقد ادبی و سینمائی زده بود. من نقدهای دوران جوانی تو را که در نشریات حزب توده چاپ شده بود، هنوز نخوانده‌ام، گیرم « دریچة تازه ای به سوی روستا» که تمامی آثار محمود دولت آبادی را تا گاواره بان در بر می گرفت و « میرزای بزرگ علوی...» را بارها مرورکرده ام و افسوس خورده ام که چرا عالیجناب به همین دوتا کار کفایت کردو ادمه نداد. نقدهائی از آن دست و منقدانی از قماش عالیجناب ضرورت زمانة ما و دنیای بی در و پیکر ادبیّات آن روزگار بود. برهیچ کسی پوشیده نیست که در کنار و در سایة نقد و منتقد سالم ادبیات سالم و پویا رشد می کند. افسوس که این کمبود در مملکت ما از قدیم وجود داشته و هنوز وجود دارد و از این رهگذر آسیبها به نویسندگان و آثار آنها رسیده است و می رسد. گیرم عالیجناب گویا این «امر خیر» را در کنار کارهای واجب دیگر انجام داده بود و آن را چندان جدّی نگرفته بود. روزی از زبان بزرگ علوی شنیدم که می گفت:

« چی می گی؟ به تراز قبای آقا برخورد وقتی پرسیدم چرا دیگه نقد نمی‌نویسی؟ باد توی غبغبش انداخت که من منقد و ادیب نیستم، من یه آدم  سیاسی حرفه ای هستم، انگار منقّد بودن عیب و عاره...»

آقا بزرگ علوی از دوستان قدیمی و گویا استاد عالیجناب بود که تا روز آخر این دوستی ادامه داشت. میزان علاقه و ارادت تو را به این نویسندة «پیشگام» و معاصر هدایت از زمان قدیم می‌دانستم و اگر اشتباه نکنم تو نخستین کسی بودی که در فرودگاه مهرآباد از او استقبال کردی. آقا بزرگ بعد از سالها از «تبعید» بر گشته بود و من توی عکس او را بارها در میان آغوش باز تو، و درکنار چهره های گشاده و خندان و چشمهای پر اشک دوستان و رفقایش دیده بودم و آن گفتگوئی را که در بارة ادبیّات در حضور آقا بزرگ علوی با هنرمندان و نویسندگان انجام گرفته بود خوانده بودم. گمانم آقا بزرگ این سخن را همان روز در منزل شما در تهران شنیده بود و چندین و چندسال بعد در آپارتمان جدید شما در حاشیة پاریس (پورت ونسن) و دو باره «در تبعید» نقل می کرد. گویا عالیجناب این آپارتمان را که بزرگتر بود و یک اتاق بیشتر از آپارتمان کوچة «ورنی یو» داشت به یاری و پا در میانی دوستی دست و پا دار از ادارة 4 H.L.M پاریس اجاره کرده بود. از تو چه پنهان، این دوستی قدیمی برای من زیباو رشک انگیز بود. گیرم اینهمه باعث نمی شد که گهگاهی در بارة ترسی که به گمان تو ذاتی آقا بزرگ علوی بود، لغزی نپرانی و گوشه و کنایه نزنی. تا حرف تو را باور می کردم، اغلب از نامه هائی که درآن سالها ازآلمان شرقی نوشته بود نمونه می آوردی و از خودسانسوری و هراس او از «حزب» و از شوروی دم می زدی. شاید به همین خاطر مقاله ای که در بارة او نوشته بودی علوی جوان نام گرفته بود. گویا علوی در دوران تبعید نخستین با حزب توده اختلاف حساب پیدا کرده بود و در زمان «تبعید دوم» از بیخ و بن عوض شده بود، ولی به زعم تو، جرأت و شهامت بیان وابراز عقایدش را نداشت. آقا بزرگ هر بار که از آلمان شرقی به پاریس می‌آمد، در منزل عالیجناب اطراق می کرد و مدام از گرانی می‌نالید، در زمستان و تابستان، هر روز صبح زود دوش آب سرد می‌گرفت. این بازماندة نسل منقرض، تا آخر عمرسالم و سر پا بود و کمتر خنده از لبش دور می شد. با اینهمه، در سالهای آخر عمرش کم کار شده بود و یا به کندی کار می کرد. تا آنجا که به یاد دارم رمان روایت روی دست اش مانده بود و نمی‌توانست و یا شاید انگیزه نداشت و رغبت نمی‌کرد آن را به پایان برساند. اگر اشتباه نکنم، تمام دستنوشته‌ها و یاد داشت‌ها را به عالیجناب سپرده بود و روزهای آخر در نامه ای نوشته بود: «... ریش و قیچی دست خودت، هر جور که صلاح می‌دانی و می‌پسندی تمامش کن و به نام هرکسی که می‌خواهی به چاپ برسان. اصلاً به نام خودت چاپ کن و یا که آن را بیانداز دور... » من این «مفهوم» را از زبان عالیجناب شنیدم و روزی که دستنوشتة او را به من دادی تا نگاهی به آن می‌انداختم، از تو چه پنهان هراس برم داشت و برای آیندة خودم که در تبعید بودم و‌لابد باید مانند آقا بزرگ سالها دور از مردم و دور از میهن زندگی می‌‌کردم، بد‌جوری نگران و دلواپس شدم: «هی، این بلا در آینده به سر تو هم می‌آید؟ فردای صباح زبان مادری ات را از یاد می بری و اصطلاحات . مثل‌ها را غلط می نویسی؟»

 عنایت می‌کنی؟ بزرگ علوی در دستنوشتة روایت، اصطلاحات مردم کوچه و بازار را اغلب را اشتباهی و بی‌جا به کار برده بود. بگذریم.                                

جانم که تو باشی.

حالا که سخن از دوستی به میان آمد بگذار گذرا اشاره ای بکنم به آدمهای «رنگارنگی» که به آپارتمان «پورت ونسن» رفت و آمد داشتند و از این رهگذر، میانبر بزنم و به برسم به انسان تبعیدی و عطشِ نیازی که ما به همزبان، همنشین و شنیدن «صدای آشنای» هموطن داریم. این نیاز همگانی است، گیرم درتبعید حق انتخاب محدود است و عالیجناب که گوئی به بوی آدمیزاد زنده بودو از انزوا و تنهائی گریزان، انگار در معاشرت، مصاحبت و دوستی ها معیار، گز و متری ویژة خویشتن خویش داشت که گهگاهی «رفقای» او را گیج و حیرتزده می کرد. من بارها اینجا و آنجا به زمزمه شنیده ام که: «عمو باقر با این یارو چکار داره؟ گروه خونی طرف با ما نمی‌خونه» و یا «... ای بابا، از هر طیفی و از هر جماعتی به خونة باقر مومنی می رن و میان، پیر مرد انگار حواسش نیست!» اگر از زبان اهل سیاست مقداری وام بگیرم، خواهم گفت که عالیجناب در این مورد خاص «لیبرال دموکرات» بود و دامنة روابط او به «رفقا و همفکران اش» محدود نمی شد و مانند بسیاری از عزیزان، همه چیز دنیا را از سوراخ تنگ سوزن سیاست نمی دید. با اینهمه در سیاست و در جهت گیریهای سیاسی مو را از ماست بیرون می کشید و اگر شیر خام خورده ای آرمانهای انسانی او را که در «کمونیسم و سوسیالیزم» تجلی می‌یافت، به زیر سؤال می برد، به خاطر دوستی و آشنائی کوتاه نمی آمد و یک سر سوزن گذشت نمی کرد.

بای، تا سالها سیاست در مرکز همة مسائل تبعیدی ها قرار داشت و موضع گیری سیاسی، عضویّت و یا هواداری و جانبداری افراد از احزاب، گروه ها و سازمانها، مانند «اوراق هویّت» شاخصة آن ها به شمار می رفت و میزان اعتبار و مرزهای عبور و مرور و حوزه های مجاز و غیر مجاز حشر و نشر اشخاص را تعیین می کرد. هویّت سیاسی حتا روی روابط شخصی و عاطفی و خانوادگی آدم‌ها اثر می‌گذاشت. گاهی انشعاب سازمانها و احزاب و جدائی های سیاسی و ایدئولوژیکی به دشمنی رفقای قدیمی می‌انجامید و عمر دوستی‌های چندین ساله به پایان می‌رسید. گیرم عالیجناب در چنین فضائی، بی توجّه به داوریهای دیگران، درآپارتمان «پورت وَنسِن» با گشاده روئی و خندة همیشگی و ردیف دندانهائی که دیگر نیمی از آنها کار دندانساز ناشی و مصنوعی بود و سفیدی و جلای سابق را نداشتند، از هر قماش آدمی استقبال می کرد؛ اکرم اغلب روزها مهمان داشت و سفره اش همیشه رنگین و مانند تابلو طبیعت بی جانی چشمگیر و زیبا بود. نا گفته نماند که بعد از سالها قناعت، امساک و کار در رستوران اکرم به زندگی شما سر و سامانی داده بود و آرام آرام به اصل خویش باز می‌گشت. اگر‌چه این بانوی خوش ذوق و با سلیقه قادر نبود نظیر فرشها، تابلوها و اشیاء لوکس و زیبائی که به هنگام فرار از ایران، در سراسیمگی و هول و هراس، به مفت فروخته بود، دو باره در پاریس بخرد، ولی اوقات بیکاری را در فروشگهاه‌ها، خیابان‌ها و کوچه پسکوچه‌ها و محلّه‌های قدیمی شهر پرسه می‌زد و از تماشای «اجناس عتیقه» لذّت می برد و اگر چیزی زیبا و با قیمت مناسب نظرش را می‌گرفت، می‌خرید و به گنجینه‌اش می افزود. از حق نباید گذشت، از تصدق سر اکرم و وسواس او در امر زیبائی و زینت و ظاهر، پس از سال‌ها گوشه و کنار آپارتمان شما انباشته از مجسمه ها، جغدها، تابلوها5، گلدانها و ظروف ظریف و خوشرنگ و گل و گیاه شده بود که هر شیئی با دقت نگاهی هنرمندانه جائی مناسب بر دیوارها، روی پیش بخاری و گنجه ها یافته بود و چشم را نوازش می داد و به آدمی آرامش می بخشید. اکرم که در تمام موارد، تا آنجا که ممکن بود، قناعت و صرفه جوئی می کرد و حتا در زمستان با آب سرد ظرف می شست، برای اشیائی که چندان درمنزل ضرورت و کارآئی نداشتند و در نظر بسیاری به تجمّل پهلو می‌زدند، به راحتی پول می داد وگاهی درخرید کفش و لباس و جامه مبالغه و اصراف می‌کرد. عنایت می کنی؟ شاید اگر اکرم همسر عالیجناب نمی بود، شیک پوشی، علائق و دلبستگی خاص او به زینت آلات و عتیقه - جات، توجه ویژه اش به «دکوراسیون» و رفتار و گفتارش آنهمه زیر ذرّه بین خرده بین ها نمی رفت و درچشم زنهای سیاسی ما که هنوز از فضا و فرهنگ چریکی بیرون نیامده بودند، نمود پیدا نمی کرد و آنهمه برجسته نمی‌شد. گیرم اکثر این جماعت وقتی آب دیدند، فهمیدند که شناگران قابلی بوده‌اند و خودشان و دیگران خبر نداشته‌اند. آری، در عرصه‌های دیگر از او سبقت گرفتند، به تاخت و تاز پرداختند و تا آخر خط «آزادی» رفتند. از تو چه پنهان من با این احساس و داوری بیگانه نبودم و همان روز نخست دیدار و آشنائی، در آپارتمان ملک‌الشعرا بهار از ذهنم گذشت که: «این بانوی آلامد، بلند بالا و زیبا با عالیجناب و با افکار، اندیشه ها و آرمانهای او خوانائی ندارد وجور در نمی آید.» درآن زمان هنوز نمی‌دانستم که برادر بزرگ اکرم، رضا فرمهینی، از جمله سیاسی‌های قدیمی چپ و زندانی شاه بود و گویا در گیر و دار واقعه ای در تهیّه سلاح با تو همکاری کرده بود. درحقیقت باورها و تصورات و توقعات نسل ما از یک آدم سیاسی و مبارز متفاوت بود و نسل قبل از خودش را نمی‌شناخت. اگر اشتباه نکنم، عالیجناب روزی برای ما نقل می‌کرد که در دوران نوجوانی، روزی با ریخت و لباس شیک و موهای شانه زده، مرتب و تمیز به کلوپ حزب توده رفته بود و رفیقی با لهجة ترکی به او گفته بود: «نه، با این دَک و پُز، از تو آدم انقلابی در نمیاد!» باری، عالیجناب شیکپوش، خوشگذران، خوشمزه خوار و اهل سیر و سیاحت و زندگی بود و در مکتب حزب توده و کمونیستهائی تربیت شده بود که هیچ سنخیّتی با نسل سیاسی ریاضت کش ما نداشتند و از این جهت با اکرم فرمهینی هیچ اختلاف و مشکلی پیدا نمی‌کرد. داستایوسکی در جائی گفته است:

«ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده ایم!»

اگر مرا به جانبداری و هواداری از حرب توده ایران متهم نکنند، با احتیاط به عرض عالیجناب می‌رسانم که همة روشنفکران زمانة شما، اگر چه تا آخر توده ای نمانده‌اند ولی دست کنم چند صباحی گذر آن‌ها به حزب افتاده است و بنا بر این من نمی توانم پا روی حق بگذارم و مانند بسیاری، با تکرار مکرر اشتباهات فاحش سیاسی و یا «خیانت؟!» حزب توده، تأثیر او را بر روشنفکران جامعه و نقش او را در تولیدات فرهنگی و هنری و انتقال اندیشة مترقی دنیا به ایران نادیده بگیرم. از تو چه پنهان از زبان عزیزانی شنیده ام که آشنائی مردم ایران و نسل جوان آن دوران با اندیشة مارکسیسم و فرهنگ غرب، جانبداری از سوسیالیسم واقعاً موجود و شوروی سابق، تاریخ ما را از مسیر اصلی منحرف کرده و درنتیجه این اندیشه و سیاست برای پیشرفت و پیشبرد جامعة ما مضر بوده است. من هرگز وارد این بحث نشده و نمی‌شوم؛ منظورم در این‌‌‌جا فقط اشاره‌ای بود به عالیجناب که از بازماندگان آن نسل منقرض است و مانند بسیاری از روشنفکران مترقی روزگار ما از زیر بیرق حزب توده بیرون آمده و هنوز مُهر آموزگار نخستین را بر پیشانی دارد. شگفتا که از اینهمه و در اینهمه سال بر اکرم فرمهینی حتّا گردی ننشست. چرا و چگونه؟ سرفرصت به آن خواهم پرداخت. برگردیم.

جانم که تو باشی.

جای شگفتی نیست اگر در روزگار تبعید مدام به همراه و همسفر تو، به اکرم فرمهینی می‌رسم. این بانو که مانند بسیاری از زن‌ها گه گاهی تلخ و ترشرو می شد، غرولند می کرد و ازخستگی مفرط و درد می نالید و یا به تعبیر تو «نق می زد»، نقش بسیار مهمی در زندگی توو انوشه داشت. اکرم در سال‌های آخر اغلب از شما دو نفر که بی‌اندازه عصبی و بی‌حوصله بودید مورد تمسخر و عتاب قرار می‌گرفت و از این بابت شکوه نمی‌کرد، بلکه حیران بود و رفتار شما را نمی فهمید. گیرم من که در سالهای تبعید، از نزدیک شاهد زندگی شما بودم و در ماندگی و حیرت اکرم را می دیدم، می فهمیدم که چرا هربار انوشه به قول شیخ سعدی بانگ بر مادر می‌زد و پرخاش می‌کرد و چرا عالیجناب دم به دم از او ایراد می‌گرفت. اکرم در ایران نقّاش و طرّاح و استاد دانشگاه بود، درکارهای فرهنگی و هنری با تو همراهی و همکاری می کرد و برای پشت جلد کتابهای شما طرحهای زیبا می‌کشید، در تبعید همة وجودش را وقف عالیجناب و انوشه کرده بود و کم کم در این روزمرگی مستحیل شده بود و به مرور از کارهای ذوقی و هنری فاصله گرفته بود. فرار از ایران و جا به جائی اجباری و غیر منتظره را به خاطر عالیجناب متحمل شده بود، هیچ مشکل سیاسی در ایران و با حکومت نداشت و دوران تیرة تبعید را به خاطر تو و انوشه بر خود هموار می کرد. به خاطر شما از زندگی و دنیائی که آنهمه دوست می داشت و با وسواس، دقّت و ظرافت گوشه وکنار آن را آراسته و پرداخته بود، دل کنده بود، از دلبستگیها و علایقش فرسنگها دور افتاده بود و این جدائی ناگهانی او را از بیخ و بن دگرگون کرده بود؛ این جدائی و جا به جائی ناخواسته لطمه هائی به روح و روان او زده بود که هرگز جبران نمی شد. در حقیقت ذهن خلاق و فعّال اکرم به مرور کرخت و منفعل شده بود، هیچ انگیزه ای برای فراگیری و درگیری ذهنی با این دنیای بیگانه را نداشت، زبان فرانسه را یاد نگرفت و ناگزیر نتوانست رابطه ای هر چند اندک با «دنیای خارج از خانه» بر قرار کند، عروس فرنگی و بعد نوه ها وارد زندگی شما شدند و این ناتوانی و گنگی روز به روز بیشتر آشکار می شد و رخ می نمود و او را در خفا آزار می داد. احساسات و عواطفی که فقط در زبان و به وسیلة زبان شکوفا و بیان می شوند، امکان بروز نمی یافتند و اکرم این کمبود اساسی را با لبخند، آشپزی و پخت پز برای عزیزانش و با ناز و نوازش کوچولوها جبران می کرد. بحران هویّتی که ما درتبعید گرفتارش بودیم و هنوز هم هستیم در اکرم به شکل حادتری تجلی می یافت و با گذشت زمان تشدید می شد و یا به دیگر سخن، به مرور این «هویّت»را می باخت و آن را در وجود عزیزان و نزدیکانش می جست، در وجود عالیجناب که به گمان او «یگانة روزگار ما» بود و نظیر و همتا نداشت. از آشپزی و پخت پز بی نظیر اکرم که بگذریم دیگر چیزی از هنر وکرامات گذشتة او باقی نمانده بود که به آن می نازید و لاجرم «خودستائی» به «باقر ستائی» بدل شده بود و با تو تعیین هویّت می کرد. نگاه اکرم از قدیم بیش از حد معمول معطوف به خود بود و هر چه را که در این دنیا به او مربوط می شد، از بهترین ها بود، غذا که جای خود داشت، همسرش، باقرمومنی علامة دهر بود و هیچ کسی به گرد او نمی رسید، عروس او درکمالات و انسانیّت بی نظیر بود و الفبای زبان فارسی را دو ماهه یاد گرفته بود، نوه های او زیباترین و با هوش ترین بچّه ها بودند و گاهی اینقدر مبالغه می‌کرد که بعضی ها به پچ پچه و در غیاب او می گفتند:

«... شپش اکرم خانم شاباجی خانمه!!»

شاید اگر اکرم می پذیرفت که همه چیز را همگان می دانستند و بر این نمط، همه چیز را همگان داشتند کمتر رنج می برد، با دیگران کنار می آمد و شاید منزوی نمی شد. منظور درسالهای اخیر، خودستائی و خود محوری او جایش را به تفاخر داده بود و بیشتر از هرکسی به عالیجناب افتخار می کرد، با همة وجود تو را و ارزشهای تو را در باطن باورکرده بود و به رغم بی اعتنائی ظاهری، به رغم این که به خوبی می دانست کتابهای تو هیچ حاصلی به جز درد سر نداشتند و به قول خودش برای او « نان و آب!!» نمی شدند، با اینهمه پذیرفته بود که پیرمرد صبح تا شب، در آن اتاقکی که همزمان ویکجا اتاق خواب و اتاق کارش بود، پشت میز محقرش که یکجا قفسة کتاب و میز تحریر بود، قلم به چشم بزند و او زنبیل به دست، با آه و ناله، لنگ لنگان به بازاز روز برود تا میوه و سبزی و مایحتاج زندگی را هر چه ارزانتر بخرد، دم دمای ظهر غذائی بپزد، عصرها جلو تلویزیون چرتی بزند و در خلوت و خاموشی خانه سریالهای مادام العمر را تماشا کند و گاهی به اتاق تو سرک بکشد:

«باقر، دهساله که داری روی این کتاب کار می کنی، گمان نکنم به عمرت کفاف بده!»

آه، چه تکرار ملال آوری است زندگی خالی و یکنواخت در غربت!

« مهم نیست اکی، بعد از من دیگرون این کار رو ادامه می دن و تمامش می کنن.»

نام این کتاب «حاکمیّت در قرآن» و یا « حاکمیّت در اسلام» بود که انگار تازگی ها مقدمه و یا پاره‌ای از آن را به چاپ سپرده‌ای.

جانم که تو باشی،

اگر اشتباه نکنم، بعد از زندان و خروج از حزب توده، عالیجناب عضو هیچ سازمان و حزب سیاسی دیگری نشده بود و اگر چه در تبعید آنهانی6 که قصد «احیاء حزب توده» را داشتند چندبار ازتو دعوت کردند ولی پیشنهاد آن‌ها را نپذیرفتی و با طنز و طعنه و با مایه ای از انزجار گفتی: «ولی برای نابودی تتمة حزب تودة ایران حاضرم!» نه با آن‌ها و نه با هیچ‌کدام از احزاب و سازمان‌های سیاسی دیگر همکاری نکردی. گیرم من در همة این سال‌های آشنائی و دوستی شاهد جانبداری، دلبستگی، احساس مسؤلیّت و دلنگرانی‌های تو نسبت به سرنوشت خانوادة چپ بوده‌ام و از این گذشته، هر بار که دوستانه و به‌طور ضمنی یاد‌آور می‌شدم که عالیجناب بهتراست به جای این خرده کاری‌ها و مقاله های سیاسی مقطعی به کارهای تحقیقی و تاریخی اساسی بپردازد، اریب نگاهم می‌کردی، برآشفته و تلخ می شدی: « چی؟ من که محقق و مورخ نیستم، من آدم سیاسی هستم!» با این‌همه آب عالیجناب هرگز با نسل اوّل کمونیست‌ها و تتمة حزب توده ایران توی یک جوی نمی‌رفت و با نسل دوّم، حدود یک نسل فاصله سنی داشتی، با آنها همسنگ و همطراز نبودی و همین امر از دو طرف مانع اصلی همکاری بود. عالیجناب که در آغاز راه و سال‌های نخست از دعوت رفقا (... منفردین و سازمانها) به جلسه های راهیابی و راهگشائی و غیره با روی باز استقبال می کرد و هربار با امید تازه ای با سر می‌رفت و هرگز امیدش را از دست نمی‌داد، در سال‌های اخیر از مباحثات و مشاجرات بی‌پایان و بی نتیجه دلزده شده بود بارها به شکوه می گفت:

«زینت المجالس شدم، اینحضرات آدم رو تعارف چپان می کنن ولی معلوم نیست چی می‌خوان و دنبال چی می گردن...»

 گیرم من در مقامی نبودم که به عالیجناب پند و اندرز می‌دادم ولی همینقدر به تجربه فهمیده بودم که ساختن و ساختمان ساده‌تر از «بازسازی بود». با مصالح باقیمانة خانه ای که در زلزله ویران شده، آسیبها دیده اند و زخمی و کج و کوله شده اند نمی توان بنای جدیدی بر روی ماسه ها «در تبعید» ساخت، سالها بعد این حقیقت ساده بر همگان آشکار شد: یعنی با آنهمه تلاشی که از جانب انسانهای دلسوخته و مبارز صورت گرفت، از این قشون شکست خورده حتا یگ گردان کوچک رزمنده به وجود نیامد و اگر جمعی، بعد از چند سال مذاکره، مباحثه و مناقشه زیر نامی و نشانی شکل گرفت، چندان دوام نیاورد و دوباره از هم پاشید. عنایت می‌کنی؟ من این معضل را به زبانِ کارگرِ رنگکارِ قدیمی بیان کردم و با اجازه، تجزیه و تحلیل تاریخی، روانشناسی اجتماعی تبعید، شرایط ویژة بعد از شکست و دوران فترت را به دیگران وا می‌گذارم. از تو چه پنهان، من که مانند خاشاکی بر سر آبها می رفتم فقط فرصت داشتم تا تُنَک شدن و آرام گرفتن سیل خروشان نیروهای انقلابی را بر گسترة این دشت هموار می‌دیدم و شاهد می‌بودم که نرم نرمک شاخه شاخه می‌شدند و هر شاخه ای به برکه ای می‌ریخت و این برکه های پراکنده، به مرور زمان و در تنهائی می خشکیدند و روز به روز کوچک وکوچکتر می شدند. باری، اندوه و حسرت را وانهیم و برگردیم.

و اما مخلص کلام این که عالیجناب بنا به‌ دلایل بالا با آن‌ها نیز کنار نمی‌آمد و این رفتار که به ناگزیر به تنهائی و انفراد می انجامید، از جانب انگشت شماری به «خودخواهی» و «خود بزرگ بینی» تو تعبیر می‌شد. از حق نباید گذشت، در تبعید که جنبش و جامعه دور مانده‌اند و هیچ نقشی در تصحیح حرکت و رفتار نیروها و آدم‌ها بازی نمی‌کنند شخصیّت افراد و معایب آنها عمده و بهانه می شود. چه بسا این خصلتها مانند ویروسها در اعماق وجود ما به خواب رفته بوده اند و بعد، در تبعید فضای رشد نمو پیدا کرده اند و فعّال و پرکار شده اند. خدا عالم است، دور نیفتم. بماند.

از حق نباید گذشت. به رغم دلخوری ها، رنجش ها و انتقادهائی که به بعضی از سازمانها و افراد مشخصی داشتی، همیشه یک نوع دلسوزی پدرانه در رفتار و گفتار تو احساس می شد. هر چند این احساسات شریف و انسانی به دلیل عصبیّت و تند مزاجی عالیجناب در مقاله های سیاسی جائی برای بروز نمی یافتند و لحن شدید و تند و زبان نیشدار و گزنده ات در پاره ای مواقع بیمورد اهانت آمیر می شدو آن‌ها را می‌رنجاند. با اینهمه، تا آن‌جا که من خبر دارم، در میان رفقا و خانوادة چپ ایران، عالیجناب از احترام و اعتبار ویژه ای برخوردار است و اگر نه همة آن‌ها، ولی جمعی از آن‌ها که من از نزدیک می شناسم، با مایه هائی از فرهنگ فئودالی تو را «پیر» و«پیش کسوت» خودشان می دانند. طیف چپ، با وجود رنگارنگی و تنوع دیدگاه‌ها و مواضع مختلف سیاسی، هرجا که پا داده است در امر قدردانی، سپاس، گرامی‌داشت و بزرگداشت عالیجناب دریغ نکرده اند و هر چند «مختصر و مفید» ولی در حد امکانات و مقدورات، به بهانه هائی، این مهر و محبّت را ابراز داشته اند. همة آن‌ها به رغم خرده گیری ها، یکدل و یک زبان به صفا، صداقت، مقاومت و پایداری تو در امر مبارزه اذعان دارند. عالیجناب از آغاز تا کنون همراه و همپای تبعیدیان مبارز بود، درعروسی و عزای آن‌ها، درهمة راه پیمائی ها، تظاهرات خیابانی علیه حکومت اسلامی، در بزرگداشت و یادمان کشتار زندانیان سیاسی و در هر کجا که خبری و اثری از مقابله و مبارزه با حکومت ملاها بود حضور داشت و در این همه سال، به طور خستگی ناپذیری برای نشریات گوناگون خارج از کشور و در زمینه‌های مختلف مقاله می‌نوشت و تا این اواخر که اکرم هنوز بیمار نشده بود، به چهار گوشة دنیا برای ایراد سخنرانی و پرسش و پاسخ سفر می‌کرد و یکدم از پای نمی نشست. این‌همه از چشم کسانی که به هرحال دستی بر آتش داشتند دور نمی‌ماند: آری، در زمانه‌ای که اکثر آدم‌ها سَرِ خود گرفته و پی کار و بارِ خویش رفته بودند، در دورانی و در مرحله ای از عمر که همة اسباب و زمینه‌ها و بهانه‌ها برای سرخودگی، یأس و نالیدن فراهم بود عالیجناب به آرمان‌های بزرگ بشری و باورهایش به دنیائی بهتر پایبند و وفادار مانده بود، با تتمة نیرو و رمقی که برایش باقیمانده بود در این راه پر سنگلاخ قدم می زد، هرگز لب به شکوه و شکایت نمی گشود و دردها و رنج هایش را در خاموشی و با آرامش و بردباری مرتاض‌ها تحمّل می‌کرد. چنین بود که عالیجناب به رغم ضعف‌ها،که هیچ انسانی از آن‌ها بی‌نصیب نمانده و بری و عاری از عیب و نقص نیست، برای همة آن‌هائی‌که از انصاف بهره‌ای برده بودند، نمونه ای بارز و بر جسته از پایداری و وفاداری بود و زبانزد شده بود. گیرم در ارودگاه صلح نظیر عالیجناب کم نبوده اند که من فقط انگشت شماری از آن‌ها را از نزدیک می‌شناسم و با سایرین متأسفانه آشنائی و دوستی نداشته ام و ندارم. باری، به قول مردم خراسان: «انگشتِ نمک، خروارِ نمک!»

جانم که تو باشی،

در میان انسان‌های مبارز و نجیبی که عزّت و شرف زمانة ما و تاریخ ما هستند و عمری را با عالیجناب در تبعید از سر گذرانده اند، کیان کاتوزیان و علی اصغرحاج جوادی جای ویژه ای دارند. شاید اگر اکرم زنده می‌ماند بی‌تردید با من همرأی و همصدا می‌شد و شاید اگرحافظه اش را از دست نمی‌داد هرگز آن ها را فراموش نمی‌کرد. در حقیقت کیان خانم، این زن نیک سرشت و مهربان که در شمار زنان مترقی و تحصیلکردة مملکت ما است باعث و بانی رابطة خانوادگی و ادامة این دوستی شکننده و آسیب پذیر شده بود. من که در حاشیه شاهد رفت و آمد خانوادگی شما بودم و آن‌ها را به ندرت می‌دیدم تا سال‌ها مجال مصاحبت و آشنائی و سعادت دوستی نیافتم. گیرم از روز نخست کنجکاو بودم تا می‌فهمیدم بازماندگان دو جریان مهم سیاسی تاریخ معاصر ایران7 و نمایندگان دو فلسفة سیاسی و جهان بینی متفاوت وگاه متضاد، و وارثان نزاعی تاریخی8 که بعد از کودتای 32و شکست دولت دکتر مصدق هرگز به پایان نرسیده بود، چگونه با هم کنار آمده بودند و با هم معاشرت و مصاحبت داشتند. من از روزگار قدیم نظریات عالیجناب را در بارة دکترمحمد مصدق و جبهة ملی بارهاو به مناسبتهای گوناگون شنیده بودم و شاید به همین دلیل از رابطة حسنة این دو خانواده حیرت کرده بودم. علی اصغر حاج سید جواد آدمی زود رنج و حسّاس بود و مانند همسرش کیان کاتوزیان شیفتگی و ارادت خاصی به شخصیّت تاریخی دکتر محمدمصدق داشت و او را درکنار نامداران دنیای سیاست قرار می داد و تا آن‌جا که من فهمیده بودم مانند بسیاری از لیبرال دموکرات‌ها حزب توده ایران را که مطیع و‌گوش به‌فرمان برادر بزرگ بود، مسبب اصلی شکست دکتر مصدق و پیروزی کودتای «سیا» می‌دانست؛ گبرم عالیجناب خلاف این عقیده را داشت، سست عنصری، عدم قاطعیّت و ترس دکتر محمد مصدق را عمده می‌کرد و همة تقصیرها را به گردن او می انداخت. گویا در مقاله ای نیز با لحن تندی این مضمون را نوشته بودی و با اشاره به ملافه ای که مصدق به نشانة تسلیم بالا برده بود، «سیّد» را بد جوری رنجانده بودی؛ میانة شما شکراب شده بود و شاید اگر کیان خانم «روابط سالم انسانی» را بر «ضوابط سیاسی» ترجیح نمی‌داد و پا در میانی نمی‌کرد، این دوستی نیم بند و مشروط برای همیشه به پایان می‌رسید. نقش کیان خانم و یا به تعبیر حاج سید جوادی «مادر ترزا » در این میانه چشمگیر بود و به رغم انتقاد شدید و شکوه و شکایتی که از طرز برخورد عالیجناب با مصدق و برخی از یاران او داشت و گاهی به شدّت رنجیده خاطر می‌شد، ولی هرگز از یاد نمی برد که شما دشمن مشترکی به نام جمهوری اسلامی داشتید و کینه ها و دشمنی‌ها باید متوجه آدمخواران تاریخ معاصر ما می شد. بله، از یاد نمی برد که شما دو نفر، به رغم تفاوت جهان بینی، در یک سنگر و به خاطر یک هدف جنگیده و پیر شده بودید و ارزش‌های انسانی بارز و مشابهی داشتید که نباید نادیده گرفته می شد. من از رفتار کیان به این استنباط رسیده بودم و هرگز در این باره حتا به اشاره گفتگو نکرده بودم. به گمان من اگر غیر از این می بود رابطة شما سال‌ها پیش قطع شده بود و مهربانی و عطوفت این بانو به تنهائی کاری از پیش نمی‌برد. اگر چه گفتگوها اغلب در بارة ایران و لاجرم سیاسی بود، ولی گه گاهی، بادی می‌وزید، خاکسترهای سال‌ها را کنار می‌زد و آتش خفته در دل خاکستر می‌درخشید. آری، گذشته ها شما را رها نمی کرد و به گمان من این گذشتة تاریخی مانع نزدیکی دل‌ها می شد و هرگز انس و الفتی ساده، صمیمی و دوستانه بین شما به وجود نمی‌آمد و من این فاصله را هر بار در دیدارهای گه گاهی ما در کافه ها احساس می‌کردم و به همین خاطر در بالا با اجازه صفت « نیم بند و مشروط» را به کار بردم. عالیجناب که روحیّه ای جنگنده و عصیانگر داشت و اهل «زد و خورد» و «جدال نظری و عملی» در علم و سیاست بود، مانند ماهی برخاک، از دنیای پرجوش و خروش واقعی دور افتاده بود و در انزوای اجباری سیاسی و لختی و بی‌رمقی روزگار تبعید، به دنبال ایجاد فضائی بود تا شاید دوباره دوران پر تنش و طراوت ایران زنده می‌شد و جانی تازه می‌گرفت. گیرم اگر دیو باد می وزید، هوا حتا طوفانی می شد در برکه های پراکنده هرگز امواجی سهمگین به وجود نمی آمد، نه،«یک دست صدا نداشت» با اینهمه گاه و بی گاه «هل من مبارز» می طلبیدی و تا حریفی به میدان می‌آمد، او را وسوسه و تحریک می‌کردی: «بگرد تا بگردیم!» مدّتی به فکر افتاده بودی تا در بارة نامة سرگشادة قدیمی علی اصغر حاج سید جوادی وارد میدان می شدی. این نامه را ایشان در قبل از انقلاب به شاه نوشته بود و گویا حزب توده آن را در شمارگان بالائی در خارج چاپ و منتشر کرده بود و تو بعد از سال‌ها، هنوز که هنوز بود با این نامه و نویسنده اش مشکل داشتی. تا آن‌جا که من خبر دارم، چندبار به او پیشنهاد کرده بودی تا در این باره، مباحث و نظرات شما دو نفر قلمی می‌شد و درنشریه‌ای به چاپ می رسید. در آن روزگار من به عنوان دوست مشترک، از دو جانب مورد مشورت قرار گرفتم و از تو چه پنهان، دل روی دل «سیّد» گذاشتم و رأی تو را زدم. به گمان من، اگر تو به استخوانی که لای زخم مانده بود دوباره دست می‌زدی، او را آزار می‌دادی و از این مبحث تاریخی هیچ فایده ای نصیب کسی نمی شد و خوانندگان احتمالی آن را «تسویه حساب» دو پیر مردی به شمار می‌آوردند که با تأخیر دست به سلاح برده بودند و با لبخند از کنار این جدال نا بهنگام می‌گذشتند.

جانم که تو باشی،

در بالا نوشتم که انسان کم و بیش درموقعیّت شناخته می شود، گیرم گذر از این «موقعیّت ها» هر چند به اندازة کافی نبود ولی سخن به درازا کشید و طرحی که مورد نظرم بود کامل نشد. به همین خاطر، سالها پیش، در آغاز این وجیزه، به اهمیّت هنر و به ویژه رمان در باز آفرینی گذشته ها و آدم‌ها اشاره کرده بودم. به هر حال تا آدمیزاد به منزل آخر برسد، ده ها و ده ها واقعه را پشت سر می‌گذارد و گاهی یک اتفاق ساده او را از بیخ و بن دگرگون می‌کند. هر چند درتبعید هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌دهد و روزها به شکل غم انگیزی به هم شباهت دارند و مانند قطار لکنتة باری هر روز سر ساعت از پای پنجره می گذرند. خبرهای خانوادگی ایران نیز مانند سال‌های نخست آنقدر تکان دهنده نیستند، رضا، برادر اکرم آلزایمر گرفت، بعد از چندی مرد و گوشم زنگ زد. این بیماری انگار ارثی بود، نشانه‌های آن کم و بیش چند سال بعد در اکرم ظاهر شد، هر چند تو آن را در آغاز جدّی نگرفتی و او را هر روز به خاطر فراموشی و گیجی سر زنش می‌کردی. من که سال‌ها در تبعید، در هر فرصتی و به هر بهانه و مستمسکی با اکرم شوخی می‌کردم و سر به‌سرش می‌گذاشتم، شاید زودتر از سایرین متوجة تغییر احوال و افسردگی روزافزون او شدم. در سطرهای پیش، به ریشه های این افسردگی، پژمردگی، انزوا و انفعال اشاره کردم ولی آنچه درشرف تکوین بودو به مرور ابعاد هول انگیزتری می‌یافت، ارتباطی به غمباد و دپرسیون اکرم نداشت و نشانه های بیماری آلزایمر بود. خاموشی اکرم آرام آرام و حزن انگیز بود، کم‌کم منزوی می‌شد و هیچ نقشی در زندگی خانوادگی بازی نمی‌کرد و در‌آن آپارتمان، در میان اشیائی که سال‌ها از گوشه و کنار پاریس و دنیا با عشق و علاقه خریده بود، با لبخندی بر‌لب، به حیاتی نباتی ادامه می‌‌داد. آری، موقعیّتی حسّاس و غیر منتظره بود، اکرم که سالها ستون خیمة شما بود حافظه اش آسیب دید، درست در هنگامی از دنیا و از آدم‌ها برید و از پا افتاد که عالیجناب بیشتر از هر زمانی به یاری و همراهی او نیاز داشت. اکرم برخلاف تو آدمی بی حوصله و در برابر درد و رنج کم طاقت بود و مدام از چیزی می نالید، اگر دردی هم نمی‌داشت برای جلب توجّه دیگران آن را اختراع می‌کرد، با این وجود، دردهایش را حتا از یاد برده بود، همه چیز انگار از خاطرش پاک و محو شده بود، هیچ کلمه ای برای بیان حال و روزش نمی‌یافت و به همه فقط لبخند می‌زد و گوئی به زبان بی‌زبانی عذر می خواست:

      «مرا ببخشید، نمی دانم چه اتفاقی افتاده!!»

اکرم حضور داشت و همزمان غایب بود و من در بر ابر آن تندیس مبهوت، محجوب و خاموش، دربرابر دوستی که عمری را با او با خنده و شوخی و لودگی برگزار کرده بودم، مانند چهل سال پیش که جوانی بیست و چهار ساله بودم، سراسیمه می شدم و پشت میزی که بارها و بارها با بگو و بخند شام و ناهار خورده بودیم، معذّب و پا به راه می‌نشستم و تا انگشت روی زخم عالیجناب نمی‌گذاشتم مدام طفره می‌رفتم و به بیماری اکرم هیچ اشاره ای نمی‌کردم. گیرم دورادور در جریان همه چیز بودم و با خبر شده بودم که در این اواخر به ناچار در آپارتمان را به روی اکرم می بستی و اگر کار واجبی و یا قرار مهمی داشتی او را تا دکة دوستی توی متروی پواسونیه می‌بردی و چند ساعتی مسؤلیّت نگهداری و مواظبت اش را به بتول9 واگذار می‌کردی. گیرم اکرم به هیچ کسی اعتماد واطمینان نداشت و هیچ کسی را انگار به‌جز تو نمی‌شناخت و تا تو از چشم می افتادی مانند بچّه ها دستپاچه و پکر می‌شد و باید او را هر چه زودتر به آپارتمان پورت ونسن بر می گرداندند و یا به هر شکلی که شده دست او را توی دست تو می گذاشتند. در سال‌های اخیر، شب و روز با اکرم بودی و به ندرت از او جدا می‌شدی و همه‌جا او را مانند طفلی معصوم پا به‌پا با خودت می‌بردی. اگر چه شهردار پاریس در هفته دوبار زنی برای نظافت می‌فرستاد و اکرم گاهی با زور و به اکراه با پیرزن عنق به خیابان می‌رفت و ساکت در کنار او قدم می‌زد ولی تمام مسؤلیّت نگهداری اکرم و ادارة خانه به عهدة تو واگذار شده بود. از تو ‌چه پنهان، با همة اشتیاق در این مدّت من و همسرم بیش از دوبار جرأت نکردیم تا به شما سری می‌زدیم و مانند قدیم با هم شام می‌خوردیم. نه، خاموشی اکرم و سنگینی فضا مانند سنگ قبر بر صندوقة سینه ام فشار می‌آورد و مدام بغض بیخ گلویم گره می خورد. نه، بیفایده بود، همه چیز مرده و غم گرفته بود، جلوه های زیبا و روح زندگی از آن آپارتمان رخت بر‌بسته بود. عالیجناب گهگاهی تلاش می‌‌‌‌‌کرد تا مانند قدیم به بهانه ای می‌خندید و سرما و سنگینی فضا را می‌شکست ولی هیچ اثری از خنده‌های شاد آن روزگاران نبود، انگار چیزی در گرمخانة سینه‌ات زنگار گرفته بود:

« اَکی، ببین، حسین و سکینه واسة ما شام...»

حزنی غریب، مانند گرد و غبار سمج در فضای آن آپارتمان دلگیر جا خوش کرده بود، بر همه اشیاء سایه انداخته بود و من تاب تحمّل آن را نداشتم. نه، هیچ چیزی مانند قدیم نبود و من و همسرم دور میز آچمز مانده بودیم. اکرم حضور نداشت و آن لبخند پوزشخواهانه یکدم از لبش دور نمی‌شد و من در آن دم احساس می‌کردم عاجزترین انسان روی این کرة خاکی بودم و هیچ کاری از دستم ساخته نبود، هیچ، هیچ، هیچ! نه، در آن لحظه‌هائی که به سختی از سوراخ سوزن می‌گذشتند ابعاد فاجعه را احساس می‌کردم و می‌فهمیدم که عالیجناب دشواری وظیفه را با منطق و بردباری پذیرفته بود، به وضعیّت وخیم اکرم پی برده بود، خلق و خوی پرخاشگر و تندش انگار در بحرانی ترین روزها و ماه ها به مرور تغییر کرده بود، شکیبا و آرام شده بود و با بیمار مدارا می‌کرد و می‌رفت تا آن غریق از خود بی خود را از دریا می‌گذراند و به ساحل می‌رساند:

«باقر، انگار ما رو هنوز می شناسه؟»

قصد ندارم از این اتفاق تراژدی بسازم و یا که آن را «دراماتیزه»

کنم. این فاجعه در نفس خویش تراژدی، دراماتیک بود، نه، بلکه تغییر و تحّول احوال عالیجناب در این دوران بحرانی به نظرم شگفت انگیز می‌آمد و نحوة رفتار و پرستاری مادرانة تو از اکرم تحسین برانگیز بود. اگر چه هرگز به زبان نیاوردی و نزد ما دم نزدی ولی به گمان من، رنجی که تو در سالهای پایانة عمر اکرم بر خود هموار کردی با همة درد و رنج های دوران دراز زندگی‌ات برابری می‌کند. آری، من هرگز چنین آخر و عاقبتی را حدس نزده بودم و با توجّه به تفاوت سنّی شما چنین پایانی را انتظار نداشتم. اکرم که چندین سال از عالیجناب کوچکتر بود، گاهی به شوخی و جدی می گفت:

«باقر، اگر قصد مُردن داری، تا حسن حسام هنوز در باد دنیاست بمیر که مراسم عزاداری رو با شکوه و آبرومندانه برگزار کنه.»

در این مزاح نه چندان دلپذیر اگر چه به حسام کنایه می‌زد که در جشن و عزای تبعیدیان بی‌ریا و صادقانه دست و پا می‌سوزاند و از جان و جیفه مایه می‌گذاشت، ولی به گمانم در باطن باور کرده بود که بعد از عالیجناب از این دنیا خواهد رفت. گیرم اتفاقی‌‌‌‌ که در آخر عمر برای او افتاد نقش‌ها را جا به‌جا کرد و من آنقدر زنده ماندم تا تو را در نقش جدید و در آن هنگامه نیز می‌دیدم.

جانم که تو باشی،

تنهائی در تبعید سهمگین است!

در تبعید اگر همراه گروه و دسته‌ای نباشی، اگر در دایرة گچی سازمان و حزبی نرقصی، اگر با نشریه ای همکاری مستمر نداشته باشی و درجائی به کاری جمعی نپردازی، اگر اهل محفل و مجلس نباشی، اگر دیگران به تو احتیاجی نداشته باشند، به مرور از یادها می‌روی و هیچ‌کسی سراغی از تو نمی‌گیرد مگر به تصادف: «راستی از عموباقر چه خبر؟ بیچاره با اکرم چکار می‌کنه؟» به گمان من، عالیجناب در این اواخر بیش از اندازه تنها مانده بود و از حضور مداوم و نفسگیر انوشه و از کیان، آن زن دلسوز و غمخواری استثنائی که بگدریم، به جز چند دوست انگشت شمار کمتر کسی به یاد عالیجناب می افتاد و درآن روزهای سخت تو می ماندی با آن موجود بی هوش و حواس و بی حافظه که روزگاری اکرم فرمهینی بود، زنی که همه چیز را از یاد برده بود و از یاد می برد و نباید یکدم حتا از او غافل می شدی که مبادا به سراغ گاز می رفت. در آن وضعیّت و در آن شرایط اگر بی اندازه اندوهگین و دلشکسته بودی و از دوستان و رفقا رنجیده خاطر و گله مند بودی به گمان من کاملاً حق داشتی. این عزیزان که در دیدارها، درگورستان اغلب، تو را چنان به مهر درآغوش می فشردند که بند بند و استخوانهایت به ناله می افتادند، در تو توّقع ایجاد کرده بودند و تو حق داشتی اگر حتا به آنها ناروا و ناسزا می‌گفتی و در مراسم تدفین اکرم جماعتی را بی خبر می‌گذاشتی:

«آره، درسته، من خنگ خوشباورم»

 عنایت می‌کنی؟ حتا آدمی با نام و نشان عالیجناب، به مرور فراموش می شود و این تنهائی سهمگین با بالا رفتن سن و کاهش نیرو و تحرک، بروز بیماریها ابعاد گسترده تری می یابد. خوشا به حال کسانی که به پیری نمی‌رسند و این دوران را که مانند کونة خیار تلخ است، تجربه نمی‌کنند. هر چند عالیجناب تا پیش از بیماری اکرم، در هشتاد سالگی پیری را باور نکرده بود و هنوز خم به ابرو نمی‌آورد و شنیده بودم که همپای جوانها حتا به سفارت جمهوری اسلامی حمله برده بود و یا دست کم پشت جبهه را نگه داشته بود. بگذریم و برگردیم.

کتمان نمی‌کنم، من و همسرم اغلب در خانه، در بارة اکرم و تو حرف می زدیم و درد دل می کردیم و هربار به این نتیجه می رسیدیم:

«چه فایده، گیرم رفتیم، اکرم که ما رو نمی شناسه!»

منتها من مانند سالها و سالها و بنا به عادت، هر هفته، روز شنبه

به عالیجناب تلفن می زدم و ضمنی احوالی از بیمار می پرسیدم. اگر اکرم گوشی را بر می‌داشت، قلبم تیر می‌کشید، خدایا، چقدر بی‌تفاوت بود، هیچ حسی و حالتی در صدایش نبود، مرا نمی‌شناخت، از شوخی‌ها سر در نمی‌آورد، جوابی نمی‌داد و وقتی تو گوشی را از او می‌گرفتی و به عمد می‌پرسیدی: « ...اَکی، کیه پشت خط؟» شانه بالا می انداخت و باز لبخند می زد. نه، اکرم به موجودی بدل شده بود که در ذهن و خیال ما به سادگی جا نمی‌افتاد، هیچ رابطه‌ای بر قرار نمی‌شد و لاجرم با او خو نمی‌گرفتیم و تا آخر بیگانه باقی می‌ماندیم. نمی‌دانم، شاید اگر بخت با اکرم یار نمی شد و بیماری تازه‌ای به سراغش نمی‌آمد، سالها به آن حیات نباتی ادامه می‌داد و این وضعیّت بیش از پیش تو را فرسوده می کرد و سر انجام از پا در می‌آورد. این بیماری بر خلاف آلزایمر ناگهانی از آسمان انگار نازل شد و اکرم بیش از سه هفته مقاومت نکرد. دراین سه هفته مدام با تو درتماس بودم گیرم هرگز جواب روشنی به من نمی‌دادی و هربار طفره می رفتی: «اکرم در وضعیتی نیست که بشه ...»

 روزی که از بیمارستان سنت آنتوان به شهر MASSY منتقل شد و او را به اتاق ویژه بردند و دستگاه تنفس مصنوعبی را به او وصل کردند، پشت فرمان نشستم و از دم در پارکینگ به تلفن همراهت زنگ زدم ولی دو باره گفتی: «نیا، بیفایده ست، نیا، بی هوشه، نمی‌فهمه!» فردای آن روز دم دمای ظهر تماس گرفتم، این بار انوشه به توصیة تو، نشانی بیمارستان و شمارة اتاق او را به من داد:

«مامان تموم کرد!»

مبارزه با مرگ سه شبانه روز دوام یافته بود، جای ماسک اکسیژن و بندها و کبودیهایِ دور دهان و بینی هنوز از میان نرفته بود. اکرم بعد سه شبانه روز مقاومت، سرانجام تسلیم مرگ شده بود و آرام گرفته بود، در نگاه اوّل چنان به نظر می رسید که طاقباز به خواب رفته بود و لابد اگر پیشانی‌اش را به نرمی می‌بوسیدم بیدار می‌شد. او را به وداع بوسیدم، پوست پیشانی اش هنوز گرم بود، تکان نخورد، کنار تو نشستم، به تماشای بانوئی نشستم که پچ پچة ما را نمی‌شنید و حضور ما را دیگر احساس نمی‌کرد:

«بابا من میرم ناتالی رو بیارم ...»

دوساعت بیشتر مهلت نداشتیم، بدن میّت در این مدّت گویا سرد می‌شد و او را به سردخانه می‌بردند. انوشه رفت و من در کنار تو به تماشای اکرم نشستم. اگرچه به درستی به یاد ندارم دربارة چه چیزی با هم حرف می زدیم ولی چهرة آرام، نجیب، موهای مجعد و سرتاسر نقره‌ای او را که انگار مثل همیشه با وسواس و دقّت مرتب شده بود، هنوز فراموش نکرده‌ام. عالیجناب هر از گاهی، به نرمی و ملایمت ملافه را بالا می زد، دست روی دست اکرم می گذاشت و انگار نبض او را به تردید می‌گرفت:

 «هنوز گرمه!»

این تماس که در خاموشی انجام می‌گرفت مرا به یاد زنی می‌انداخت که سال‌ها پیش در بهشت زهرا، خاک نرم گور همسرش را نوازش می کرد و بی صدا اشک می ریخت. همسرش عمو یاورِ من بود که از ترس خلخالی تریاک را کنار گذاشت و مرد. از تو چه پنهان از مشاهدة آرامش محزون عالیجناب، عشق و مهری که در این حرکت موج می زد، غم دنیا به دل‌ام می‌ریخت و شگفتا که همزمان طرح رمانی ناگهان در ذهن‌ام شکل می گرفت. این رمان با صحنة آخر زندگی زن و مرد و جدائی ابدی آن‌ها، آغاز می‌گردید و در آن دو ساعت، در آن اتاق، سال‌هائی را که در کنار هم گذرانده بودند و زندگی آن‌ها آرام آرام و با تداعی ها مرور می‌شد و دوباره  در آن اتاق به آخر می‌رسید. کسی چه می داند، شاید من و تو، در آن دو ساعت، پاره‌هائی از این زندگی و از گذشته ها را به پچ پچه با هم مرور کرده بودیم؟

جانم که تو باشی،

گویا ژنرال دوگل در جائی گفته‌است که ما وقتی عزیزی را از دست می‌دهیم، چند ماه بعد کمبود او را احساس می‌کنیم و دلمان برایش تنگ می شود. آری، من این را بارها تجربه کرده ام، در روزها و ماه‌های نخست هنوز گیج و منگ ضربه‌ای هستیم که بر ما وارد شده و درد و اندوه مجال اندیشیدن نمی‌دهد. باری، عالیجناب ما از این امر مستثنی نبود و تو تا دوباره تعادلی نسبی به‌‌دست می‌آوردی چند‌ماهی باید تلوتلو می‌خوردی. آری، چند ماهی گوشه گیر، افسرده، بی دل و دماغ و خاموش شده بودی، اگر به رغم ممانعت، اصرار و ابرار انوشه تنها در آپارتمان «پورت ونسن» می‌ماندی، اگر به تلفن جواب می دادی، صدایت از ته چاه بالا می آمد، به سختی شنیده می‌شد و مانند قدیم و ندیم‌ها گفتگوی ما به درازا نمی‌کشید. از حق نباید گذشت، در این مدّت انوشه تو را یکدم آسوده نمی‌گذاشت و «کیان و سیّد» تو را به ندرت تنها رها می‌کردند و اغلب به بهانة ناهار و یا شام به منزل می‌بردند تا آن‌جا که صدایت به اعتراض بلند شد: «چه خبره بابا؟» و کیان به ملایمت گفت:

« عصبانی نشو، هر زمان که خودت دوست داری بیا!»

باری، اگر از آن دوران بحرانی و چند ماهة اوّل بگذریم، این ضربه را نیز به خوبی واگرفتی، گردن به امر «تقدیر» گذاشتی، تن به واقعّیت دادی، با کمبود او کنار آمدی و با سماجت به پشت میزت برگشتی. گیرم جای خالی اکرم با هیچ تمهیدی پر نمی‌شد و عالیجناب که به‌هنگام شکوه و گلایه ممسک و خوددار بود و به ندرت از روزگار می‌نالید، یکی دو بار شنیدم که با حسرت و به زمزمه می گفت:

«حالا، وقتی یاد گذشته می افتم ...گریه چه فایده ای داره؟ نه، باید به موقعش ...»

نه، نیازی نبود تا این جمله ها را کامل می کردی، منظور تو را

فهمیده بودم: دلتنگی و شاید پشیمانی و ندامت از رفتار و گفتار گذشته ها و حسرت. آری حسرت تنها چیزی است که در پیری و در منزل آخر برای ما باقی می ماند: حسرت!!

در همین روزها تلفن خانة ما زنگ زد، غافلگیر شدم، عالیجناب با

من چکار واجبی داشت؟

«... ببین می‌خوام این کتاب رو به اکرم تقدیم کنم، اگه چیزی در خور، مناسب و زیبائی به نظرت می‌رسه...»

تا آن‌جا که به یاد دارم، هر جمله و عبارتی را که پیشنهاد کردم مقبول نیفتاد، نه، تو تأکید و اصرار عجیبی داشتی که در هرحال اصطلاح «تکیه گاه» را به کار می بردم، یعنی که همگان می فهمیدندکه اکرم تکیه گاه تو بود و حالا ...حالا اگر چه این کتاب به چاپ رسیده، ولی من هنوز آن را ندیده ام و «تقدیمنامه» را نخوانده‌ام ولی تو را بارها و بارها دیده‌ام که در خیابان، تنها، بدون اکرم و بدون آن «تکیه گاه» چگونه با تردید و متزلزل رو به دهانة مترو قدم بر می‌داشتی و انگار به درستی نمی‌دانستی به کجا می‌رفتی و چرا می‌رفتی؟

 

                                         

                                          حسین دولت آبادی

                                           بیستم اوت 2012

Chatenay- Malabr

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیر نویس ها:

1- صادق انصاری، سید علی همدانی و باقر مومنی

2- بهاء الدین خرمشاهی و مافی

3- در «گاوره‌بان و اجباری»، روزی که امنیه‌ها برای سربازگیری به روستا می‌آیند، قهرمان داستان می‌گوید: «من که چوب بر می‌دارم»

4- H. L. M خانه‌های سازمانی‌است که شهردار با کرایه مناسب در اختیار شهروندان کم در آمد می‌گذارد.

5- تابلوها را مومنی به مناسیت تولد اکرم و یا سالگرد ازدواج‌شان به او تهدیده داده بود.

6- بابک خسروی  و  «راه توده...»

7- اشاره است به حزب توده ایران و احراب ملی‌ و یا به عبارتی کمونیست‌ها و ملیون.

8- هر کدام  ازاین دو دیدگاه، دیگری را مسبب پیروزی کودتای 28 مرداد 32 و شکست و دکتر مصدق، می‌دانست.

9- بتول، دوست خانوادگی اکرم فرمهینی و باقر مومنی