پیری تلخ

سال‌ها پیش، محکومین به اعدام را شب آخر به زندان نظامی جمشیدیه می‌آوردند و ساعت چهار صبح، قاضی عسگر را صدا می زدند تا محکوم در حضور او وصیّت می‌کرد؛ شب‌های اعدامی، من با صدای گوشخراش و هول انگیز دانه‌های زنجیری که از لای میله‌های در بزرگ و آهنی زندان می‌گذشت از خواب می‌پریدم، روی تخت نیم خیر می شدم و منتظر می ماندم تا صدای بم استوار رضائی، آن مرد منحوس و عبوسی که فرماندة جوخة آتش بود و تیرخلاص می‌زد، توی راهرو زندان می پیچید: 

«قاضی عسگر، قاضی عسگر»

سال‌ها گذشت و من دراین سر دنیا، دوباره آن صدای گوشخراش و هول‌انگیز دانه‌های زنجیر را در شهرکی، در حومة دوردست پاریس، شنیدم و در سکوت و تاریکی کوچه آن شب های نحس را به یاد آوردم. آن شب، قرار شده بود مثل اغلب شب‌ها آخرهای شب، پیرمرد تنها را به خانه‌اش ببرم.

 «حسین آقا، باز شما به زحمت افتادین، من هر بار شما رو...»

همسر پیرمرد در آخر عمر از او جدا شده بود، دخترها ازدواج کرده، هر کدام به سوئی رفته بودند و پسرش، فرزند ارشد خانواده، اگر چه نام قهرمان ملی ایران را یدک می‌کشید، ولی نا اهل از آب در آمده بود و به ندرت سراغی از پدر پیرش می‌گرفت. دوست شاعر، روزنامه نگار و هنرمند ما، که روزگاری درایران سردبیر و مسؤل مجله‌ای پر خواننده بود، در تهران برو و بیا، نام و نشان، شهرت دولت وحشمتی داشت، در این گوشة دنیا، مستمری مختصری از دولت فخیمه فرانسه می‌گرفت و در حومة دوردست پاریس، در اتاقکی بدون پنجره، با تنگدستی، تنها زندگی می‌کرد. در‌آن سال‌‌ها من هنوز رانندة تاکسی بودم و گاهی، آخرهای شب، پیر مرد را از منزل آن میزبان گشاده دست و گشاده رو، به خانه‌اش می‌بردم. میزبان خوشخنده، خوش‌مرام و خوش مسلک ما تنها کسی بود که به اصطلاح هوای مبارزین از پا افتاده و رفقای سابق را داشت، پیرمرد را از هنوز از یاد نبرده بود و اگر ضرورتی پیش می‌آمد، دستی زیر بال ‌او می‌گرفت. گیرم او نیز به مرور زمان بدهکار و گرفتار شد، به ندرت مهمانی می‌داد و در نتیجه دیدار ما تا مدت‌ها به تعویق افتاد. باری، پس از این مدت دراز، یک شب به تصادف پیرمرد را در ‌منزل «خوش مرام» دیدم، مثل همیشه شسته و رفته و مرتب بود، کت و شلوار تمیزی پوشیده بود، کراوات زده بود و بنا به عادت بیش از حد و اندازه مؤدب بود و مدام گره نخودی کراوات‌اش را مرتب می‌کرد:

«حسین آقا، باز شما به زحمت افتادین، من هر بار شما رو »

پیرمرد ریره اندام و کوتاه قد، انگار کوتاه تر و کوچک‌تر شده بود؛ صورت‌اش کدر و کبودتر شده بود و چشم‌هایش پیه آورده آورد....

«خواهش می کنم، زحمتی نیست، راه خونه رو بلدین؟»

«توی همون شهر و همون کوچة سابقه، شما که یادتون هست؟ آخرین بار...»

بیش از یک سال و اندی از آخرین بار گذشته بود و من اگر چه شهر او را می‌شناختم، ولی کوچه را از یاد برده بودم. از شما چه پنهان، یک ساعت بعد از نیمه شب به شهر رسیدم و بیش از یک ساعت و نیم همة کوچه‌های شهر را گشتم و گشتم و گشتم تا تتمة مستی از سرم پرید و جان‌ام‌ به لب‌ام رسید و از درماندگی دست بر سر گذاشتم:

«اینجاست؟ بله؟ کوچه به نظرتون آشنا نمیاد؟»

پیرمرد هربار به این  سو و آن سو گردن می‌کشید و با شرمندگی جواب می‌داد:

«مگه شما خاطرتون نیست، منزل ما توی همون کوچه‌ست که آخرین بار؟»

من اگر چه نام کوچه را از یاد برده بودم، ولی منزل او را یکبار در پرتو خورشید دیده بودم و همه چیز در خاطرم مانده بود.؛ حک شده بود. منزل اجاره‌ای پیرمرد در حقیقت حیاط خلوت خانه‌ای قدیمی و کلنگی بود که فقط یک اتاق همکف بدون پنجره داشت. دیوارها، در چهار طرف، مانند دیوارهای زندان‌های قدیمی بلند و نمناک بودند و لای جرز سنگ‌های کپ زدة دیوارها خزه سبر شده بود و آفتاب هرگز گذرش به آن جا نمی افتاد.

« آخه یه سال و اندی گذشته، شما اسم کچه رو اشتباهی نگفتین؟....»

باری، ساعت یک و نیم صبح نشانی را پیدا کردم. کوچه تنگ و تاریک بود و به ناچار نور چراع‌های تاکسی را روی در‌آهنی انداختم تا پیرمرد سرانجام قفل و سوراخ قفل را پیدا کرد. در منزل مانند در آهنی زندان،  نرده نرده و بزرگ بود و پیرمرد زنجیر دانه درشتی از لای نرده ها گذرانده بود و دو سر آن را با قفل بسته بود. غرض، وقتی آن زنجیر دانه درشت را باز می‌کرد و با خشم از لای نرده‌ها بیرون می‌کشید، صدای گوشخراش و هولناکی در سکوت و خلوت کوچه پیچید و پوست تن‌ام مورمور شد، صدای گوشخراش زنجیر و در آهنی مرا به یاد زندان جمشیدیه و سحرگاه اعدام انداخت: « قاضی عشگر!» پیرمرد یکدم در آستانة در نیمه بار ایستاد و زیر لب به شکوه گفت:

«چه پیری تلخی... چه پیری تلخی...»

پیرمرد ریزه اندام زنجیر و قفل را دوباره بست و مانند سایة لرزان شبحی آرام آرام در تاریکی فرو رفت. شاید اگر پدرم به جای من بود، در موقعیّت مشابه، با صدای بلند می خواند: « مصیبت بُوَد پیر و نیستی». گیرم من در آن دم، به تبعید، تنهائی و پیری هنرمندی می‌‌اندیشیدم که عمری در راه آزادی قلم زده بود و آخر عمر... باری، در آن کوچة تنگ و تاریک به سختی دور زدم و رو به خانه برگشتم. کتمان نمی کنم، در راه تا مدت‌ها این صحنه از پیش چشمم کنار نمی رفت و کلام آخر پیرمرد توی سرم مکر ر می شد:

«چه پیری تلخی! چه پیری تلخی...»