دریچه

شاید اگر زیدی در دنیایِ مجازی، به طنز و کنایه نمی‌نوشت که این «خواب راحت!!» و لابد «آسایش و آرامش» از تصدق سر لیبرالیسم نصیب شما شده‌است، هرگز به صرافت نمی‌افتادم تا این چند سطر را پیش از موعد بنویسم. من اگر چه از دو سال پیش از قلعة گالپاها راه افتاده‌ام و آرام آرام جلو آمده‌ام، ولی در میانة راه‌ هستم، به کندی قدم بر می‌دارم و هنوز به‌ این گوشة دنیا نرسیده‌ام تا ماجرای تبعید، آن جا به جائی و مهاجرت عظیم و بی سابقه و «زندگی در اروپا» را به تفصیل بنویسم.

با این وجود، به یقین می‌دانم تا این چند سطر را ننویسم، نمی‌توانم با خیال آسوده برگردم و به کار اصلی‌ام بپردازم و به راه‌ام ادامه بدهم. همیشه همینطور‌است، گاهی با مرور گذرای خبری و اظهار نظری در دنیای مجازی تلنگری به ذهن‌ام می‌خورد و مرا مدتی به تأمل وا می‌دارد؛ هر بار به این بهانه از راه اصلی منحرف می‌شوم، دست از کار می‌کشم، کتاب‌ام را کنار می‌گذارم، قول و قرارم را فراموش می‌کنم و دو باره به این خرده کاری‌ها می‌پردازم.

 باری، امروز صبح که به اشاره و کنایة آن آقا فکر می‌کردم، به یاد نویسنده‌ای افتادم که دراین سال‌های دوری و تبعید، چند بار ازایران به‌اروپا و پاریس سفر کرده بود و علاقه داشت مردم این دیار را صیح زود در ایستگاه‌های قطار و مترو می‌دید. هر چند نویسندة ما سحرخیر نبود و اگر اشتباه نکنم، این سعادت نصیب‌اش نشد. غرض، اگر انسانِ کنجکاوِ سحرخیزی ساعت پنج و نیم تا هفت و نیم صبح گذرش به این ایستگاه‌ها بیفتد، هزاران هزار مردمی را خواهد دید که هراسان و شتابان به این‌سو آن‌سو می‌دوند تا قطار و متروی بعدی را از دست ندهند. به روایتی این قطارها و متروها در پاریس و حومه بیش‌از شش میلیون مسافر را در روز جا به جا می‌کنند؟ این‌آدم‌های شتابزده صبح زود به کجا می‌روند؟ کجا؟... بر‌خلاف تصور کسانی که از راهِ دور به پاریس خیال انگیز نگاه می‌کنند و فقط برج ایفل، کارباره مولن روژ، کاباره لیدو و شانزه لیزه را می بینند، این مردم هراسان و دستپاچه، به کارباره، اپرا، سینما و گردش نمی‌روند، نه، بلکه همه به سرعت می‌دوند تا سر ساعت به مقصد و به سر کارشان برسند. کار و کار و کار.... آن‌ جماعتی که شب‌ها به کاریاره، نایت کلوب، اپرا و اماکن مشابه برای خوشگذرانی می‌روند، روزها تا ظهر وگاهی تا عصر می‌خوابند و هرگز قطار و مترو سوار نمی‌شوند. آن جماعتی که در هیر و ویر انقلاب بهمن یا بعد از انقلاب «وطن شان»را توی چمدان‌هاشان گذاشتند و از ایران فرار کردند، از این قماش مردم هستند و هرگز ساعت پنج صبح از خواب بیدار نمی‌شوند تا ساعت پنج‌و نیم به ‌اولین قطار برسند، نه، ایرانی‌ها در این سال‌های نکبت، ادبار و تیره و تار، به دلایل مختلفی مهاجرت کردند؛ ایرانی‌ها مانند پاریسی‌ها از طیف و تبار، طبقات و اقشار اجتماعی مختلفی هستند و حق نیست همه را یک کاسه کنیم و با یک چوب برانیم. نه، فقط مغرض‌ها یا کسانی که نگاهی سطحی و توریستی دارند، همه مهاجرین و تبعیدی‌ها را به چشممی می‌بینند و واقعیت و حقیقت را نادیده می‌گیرند. باری، من، دوستان و آشنایان‌ام اگر به این طیف و طبقه خوشکذران و تن آسا تعلق می‌داشتیم، از نیش کلام آن آقا کک‌ام نمی‌گزید، نه، من در این‌جا در سایة برج ایفل نلمیده‌ام و از کیسة دولت فخیمة فرانسه خرج نکرده‌ام، من از روز نخست تا زمانی‌که به خاطر بیماری بازنشسته شدم، در این کشور، در شرایط دشوار کار کرده‌ام. در سال‌های اول در کارگاه مسیو ژانتی‌یی، پبیتوله کاری می‌کردم و بعد رانندة تاکسی شدم و.... از شما چه پنهان، تا روزی که در آزمایشگاه توی خون‌ام سرنج و رنگ کشف نکردند، من توی آن دخمة کثیف «پرسیین‌ها» را با پیستوله رنگ می‌زدم.

در فرانسه به حفاظ آهنی و یا چوبی پنجره‌ها «پرسیین» می‌گویند. صداقتش تا به امروز پیگیر نشده ام و نمی‌دانم این واژه چه ربطی به «پارس» دارد و چرا گذرش به فرانسه افتاده‌است. باری، پرسیین‌های آهنی از چند لت تشکیل و با لولا به هم وصل شده اند. در کارگاه و یا دخمة تاریک مسیو ژانتی یی، من این پرسیین‌ها را از لولا جدا می‌کردم و به مدت بیست و چهار ساعت توی حوضچه‌های سیمانی پر از مایع پتاس (اسید) ‌می‌خواباندم و بعد آن‌ها را تک تک با چنگک به سقف کارگاه می‌آویختم، با فشار آب‌‌‌گرم (کارشر) می‌شستم و مدتی منتظر می‌ماندم تا خشک می‌شدند. از آن‌جا که روزها با اسید سر و کار داشتم، هر روز صبح، در تاریک روشنی، لباس سرتاسری (کامبی‌نزون) پلاستیکی خردلی رنگ و چکمة پلاستیکی سیاه می‌پوشیدم و دستکش پلاستیکی دست‌ام می‌کردم و با چنگه به شکار «پرسیین‌ها» می‌رفتم.

باری، پس از شستشو، نوبت به سرنج و یا ضد زنگ پاشی می‌رسید و این‌کار در «کابینه» یا «اتاق رنگ» با پیستوله انجام می‌گرفت. هر روز، پیش از شروع کار جلو آینه دیواری کدر می‌ایستادم و با روغن وازلین صورت، پلک‌ها و مژه‌هایم را چرب می‌کردم، ماسک می‌زدم و به اتاق رنگ می‌رفتم. در آن دخمه دریچه‌ای تعبیه شده بود که رو به دنیای سبز و زیبا باز می‌شد و من گاهی دست از کار می کشیدم و از آن‌ معبر، از راه دور به میهن‌ام نگاه می‌کردم. دروازة اتاق رنگ و دریچة روی دیوار، بهار، تابستان، پائیز و زمستان، در سرتاسر روز باز بود. زمستان‌ها، روزها هوا یخبندان و برف روی زمین بود و جریان مداوم هوای یخزده کتف و کمرم را به ‌درد می‌آورد. با این وجود چاره ای نداشتم و تا از گرد و بوی رنگ خفه نمی شدم، باید سوز سرما را تحمل می‌کردم؛ همانگونه که در کشور بیگانه، به اجبار پذیرفته بودم و در آن شرایط دشوار، در آن وضعیّت نا مساعد و خطرناک، در آن دخمه، با‌ پیستوله پرسیین‌ها را رنگ می‌زدم و این‌همه را برخودم هموار می‌کردم. گاهی که خسته و کلافه می‌شدم، دست از کار می‌کشیدم، ماسک‌ام را بر ‌می‌داشتم، سیگاری آتش می‌زدم و از آن دریچه، چند دقیقه به تماشای بازی فوتبالیست‌های جوان، شاداب و سرزنده می‌ایستادم. چمن میدان بازی فوتبال همیشه سبز بود و جوراب‌های قرمز و زرد بازیکنان پیراهن‌های رنگی‌آن‌ها، بر این زمینة سبز جلوة چشمگیر و زیبائی داشت و خیال‌ام را تا دور دست‌ها می‌برد. در آن سال‌ها هنوز جنگ ایران و عراق ادامه داشت و من که اهواز ویران شده و پشت جبهه را از نزدیک دیده بودم، به مردمی فکر می‌کردم که از جنگ می‌گریختند و کنار جاده به هر کامیون و وانتی آویزان می‌شدند. باری، من با آن لباس سرتاسری و ماسک، مانند مریخی‌ها، در آن دخمة کثیف، در میان پلشتی و قوطی های رنگ تنها می‌ایستادم و به «زندگی» خیره نگاه می‌کردم و خیال‌ام در ایران، در وطن‌ام و در صحنه‌های جنگ پرسه می‌زد. در‌یکی از همین روزها سرکارگر مسیو ژانتی‌یی گذرش به کارگاه افتاد، نگاهی به قد و بالای من انداخت و با تمسخر لبخند زد، من اگر چه در آن روزها زبان فرانسه را به سختی می فهمیدم، ولی به معنای لبخند او پی بردم و گفتم:

- (1)  c'est la vie

فرانسوی‌ها اغلب این جمله را در موقعیّت های مشابه به‌کار می برند. باری سرکارگر گفت

- (2) C'est la merde c'est pas la vie ,

سرکارگر مسیو ژانتی یی می‌دانست که من نویسنده و تبعیدی بودم و ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) زندگی ست... (یعنی زندگیه دیگه)

(2) این زندگی نیست، این گُه هه

مسافرِ ما از قرن‌ها پیش، از زمانی که انسان از غارها بیرون آمده، زبان بازکرده و خانه و سرپناه ساخته بود، پای پیاده راه افتاده بود، همة قاره‌ها، کشورها، شهرها و روستاها را زیر پا گذاشته بود و تا به امروز هنوز خانه، آشیانه و سر پناهی نیافته بود؛ هنوز آواره و بی خانمان بود و شب و روز سفر می‌کرد.

نامِ این مسافرِ سرگردانِ راه‌هایِ بی پایان «حقیقت» بود و از شما چه پنهان، از آغاز، از قرن‌ها پیش تا به امروز، به هر دیاری که پا می‌گذاشت، به هر شهر و دهی‌که وارد می‌شد، تا مردم نام «حقیقت» را می‌شنیدند، رو بر می‌گرداندند و هیچ کسی در خانه‌اش را به روی او باز نمی‌کرد. این بود تا روزی از روزها به کوردهی رسید، به گورستان رفت و بر‌ سر سنگی نشست تا نفس تازه می‌کرد. زمستان بود، برف سنگینی باریده بود و دنیا و مافیها سرتاسر سفید بود.

«سلام آقا، شما غریبه اید؟»

مسافر سر برداشت، دخترکی چشم آبی نزدیک او ایستاده بود و با شرمندگی پا به پا می‌مالید

«سلام دخترم، بله غریبه‌ام، تو اینجا چکار می کنی؟»

«آمدم سر خاک برادرم، تازه از دنیا رفته، شما انگار خیلی خسته اید»

«بله خسته ام، هزارها هزار فرسنگ راه رفته‌ام...خسته‌م.»

دلِ دخترک به حالِ حقیقت سوخت؛ یک‌دم به تردید درنگ کرد و گفت:

«آغل گوسفندهای ما گرم‌است، بیائید آنجا بخوابید و استراحتت کنید»

مسافرِ ما که قرن ها و قرن ها تجربه داشت لبخندی زد و گفت:

«پدر و مادرت راضی نخواهند شد دخترکم، هیچ کسی مرا به خانه اش راه نمی‌دهد.»

«چرا؟ مگر شما چکار کردید، چرا مردم از شما می ترسند؟»

« نامِ من حقیقت است دخترم، هیچ کسی از حقیقت خوشش نیامده و خوشش نمی‌آید»

دخترک دست مسافر ما را گرفت و گفت:

«من از شما خوشم ‌می آید، هوا خیلی سرد است، بیا برویم، من با پدرم صحبت می‌کنم.»

دخترک چشم آبی «حقیقت» را تا در خانه شان برد و گفت:

«یک‌دم همین جا بمانید، صبر کنید، من الآن از پدرم اجازه می‌گیرم»

مسافر ما که قرن‌ها تجربه داشت، کوله بارش را شانه وا نگرفت، می‌دانست که ثمری ندارد. این صحنه را میلیاردها بار دیده بود و همه چیز را از پیش حدس می‌زد. نه، هرگز اشتباه نمی‌کرد، غرض، یکدم گوش انداخت، پدر دخترک چشم آبی او را با زبان خوش پند و اندرز می داد:

«دخترم، عزیزم، صدبار گفتم با غریبه ها صحبت نکن»

«بابا، اسم این عریبه حقیقت است، از راه دور آمده، خیلی خسته است»

«دخترکم، عزیزکم، می‌دانم، من او را از قدیم و ندیم می‌شناسم، به همین دلیل گفتم هرگز به حقیقت نزدیک نشو، هرگز دل به حال حقیقت نسوزان و هرگر جانب حقیقت را نگیر تا گرفتار نشوی و به دردسر نیفتی، تا دیگران از تو نرنجند، تا دوستانت از تو به دل نگیرند و دوری نکنند، تا در زندگی تنها نمانی و منزوی نشوی ... فهمیدی دخترم؟»

هیچ صدائی از دخترک چشم آبی در نیامد و مسافر ما آهی کشید و دو باره راه افتاد... تا آن‌جا که من خبردارم، حقیقت هنوز که هنوز است در راه است و هیچ کسی در را به روی او باز نمی کند.

*

جنّ ، محرّم و مّلا

 

من نزدیک به نیمی از عمرم را،  درحقیقت بهترین سال‌هایِ عمرم را، در میهن‌ام و درمیان مردم، از هر‌قشر و قماشی سپری کرده‌ام، از کوه و دشت و دریای آن دیار و از مردم آن دیار یادمانده‌های بسیاری دارم که زیر خاکستر زمان و غبار روزمرگیِ ملال‌آورِ روزگار مدفون شده‌اند. گیرم هر از گاهی نرمه نسیمی می‌وزد، خاکسترها را می‌پراکند و جرقه‌ای در تاریکی ذهن‌ام می‌درخشد و پس از سال‌ها دوری و تبعید، تلنگری حتا مرا به آن سر دنیا، به آن دیار می‌برد:

مزرع سبر فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشتة خویش آمد و هنگام درو.

امروز، صبح زود، در تاریک روشنی، سر پائی، اظهار نظر دوستی را در صفحة ‌فیسبوک‌ام خواندم و اشارة او به «نیاکان» و شباهت اینجانب به «نیاکانِ ما» مرا به گذشته‌های دور پرتاب کرد و به یاد سخنِ دوست دیگری افتادم. این عزیز گویا از «زیدی» شنیده بود که اینجانب «قدیمی» هستم. بی‌تردید منظور دوست من از قدیمی «آرکائیک» بود. غرض، این دو داوری کم و بیش مشابه، «نیاکانی» و « آرکائیک» از دو گوشة دنیا آمدند و بر هم مماس ‌شدند و مرا به فکر وا داشند. از شما چه پنهان، هنگام نرمش صبحگاهی فکرم مشغول این مفاهیم شده بود و به این داوری‌ها می‌اندیشیدم که ناگهان سر از ولایت بادها در آوردم، «محرم» از زمین سبز شد و سر به‌ زیر از کنارم گذشت. حالا  آرکائیسم و نیاکان چه ریطی به  محرم داشتند، به قولِ عرب: «الله اعلم!»

باری، محرّمِ نامِ آشنایِ من در ولایتِ بادها بود؛ این مرد، مانند همة مردم فقیر، زحمتکش و دست به دهان میهن ما، در میانه سالی پیر و شکسته شده بود و شباهت نزدیکی به شامپانزه‌ای ناخوش داشت. محرم به ‌ندرت سر و موی و ریش‌اش را می‌تراشید و همیشه کلاه دستبافتی روی موهای زبر، سیخ سیخی و آشفته‌اش می‌گذاشت و سیگارش را با سیگار آتش می‌زد. محرم پشمالوترین مردی بود که من در سرتاسر عمرم دیده بودم. اگر از حلقة چشم‌ها و روی گونه‌هایش بگذرم، در همه جای بدن‌‌ محرم مو سبز شده بود. محرم، آشنای من، رعیّتی بی بضاعت بود که به دشواری خانوادة پر جمعیّت‌اش را اداره می‌کرد و هرگز اخم‌هایش باز نمی شد و بر خلاف مردم آبادی، هرگز پا به شبستان مسجد نمی‌گذاشت. غرض، در آن سال‌ها ( پیش از انقلاب بهمن)  که من در ولایت آن‌ها معلم بودم، ماهِ محرم، آخوندی از حوزة علمیة قم به روستاها می‌‌فرستادند تا «محرّم را هر چه با شکوه تر برگزار می‌کرد.». در دهة محرم، آخوندک هر شب منبر می‌رفت و آسمان ریسمان می‌بافت و من تا انگشت نمای خاص و عام نمی‌شدم، گاهی سری به مسجد می‌زدم و هر ‌بار «محرم» را می‌دیدم که دم در، در درگاهی، پشت به شبستان نشسته بود و سیگار می‌کشید. شبی از شب‌ها، آخوندک، با شور و هیجان زیاد، در بارة اجّنه حرف می‌زد و کف به لب می‌آورد. آشنای من که از فرمایشات آخوندک لج‌اش گرفته بود، روی پاشنة پا چرخید و با صدای خشداری پرسید: «آقا، جنّی که شما می‌فرمائید، پول دارد؟».

آخوند گفت: «خیر، ندارد!»

محرم پرسید: «آقا، جنّی که شما می‌فرمائید، کفش دارد؟»

آخوند گفت: «خیر ندارد!».

محرم پرسید: «آقا، جنی که شما می‌فرمائید لباس دارد؟»

آخوند جواب داد: «خیر، برهنه‌است!»

 محرم پرسید: «جنی که شما می‌فرمائید نان دارد؟»

 آخوند گفت: «نه، جن نان نمی‌خورد»

 محرم چند بار با مشت  به سینه اش کوبید و با لهجة غلیط محلی گفت:

«خب آقا، جنّی که شما می فرمائید مائیم دیه؟»

محرم تندیس و تجسم فقر، نکبت و درماندگی بود، آشنای من پیر بود و بی شک تا حالا از دنیا رفته است، گیرم آخوندها، این رشک‌هایِ لیفة تنبان‌، فقر، نکبت و سیاهروزی هنوز دست از سر مردم ما بر نداشته‌اند. منظور من اگر در بارة این مردم نوشته‌ام و هنوز می‌نویسم، من اگر در آثارم ذهن‌ام مدام مشغول مسائل زیر شکمی نبوده و اگر از ابتذال، دهان دریدگی و لمپنیسم در ادبیات بیزارم، آیا نیاکانی و آرکائیک فکر می کنم، آیا آرکائیک هستم؟ نمی‌دانم، الله اعلم!

*    

  مزاح با مرگ

 

... از ده پائین آمده‌ام، از مهمانی برگشته ام، شب سرد زمستانی خاموش‌است، همسر و فرزندم، کنار بخاری، با آسودگی خوابیده‌اند و من در این فکر و خیال‌ام تا شاید بتوانم چند سطری در بارة «ملا مصطفی» بنویسم. در ده پائین با کنایه و اشاره به «ملا مصطفی بارزانی» به او لقب «ملا مصطفی!!» داده‌ بودم. پیش از نقل و انتقال به این‌جا، دوسال با ملا همسایه بودم. این مرد از هر نظر به برادرم «علی‌حُر» شبیه‌است. این برادر ما، در آن سالی که من در زندان قصر فیروزه بازداشت بودم، از دنیا رفت و خانواده‌ام مرگ او را از من پنهان کردند. گویا پیکان علی‌حر در‌گردنة هراز از جاده منحرف می‌شود، به رودخانه می‌افتد و جنازة او را دو روز بعد، کشاورزان آملی از آب می‌گیرند. در آن زمان «علی حر» جخ سی و یک ساله بود.

غرض، هر بار که به ده پائین می‌روم و ملا مصطفی را گذرا می‌بینم، به یاد برادرم می‌افتم و دوباره بند دل‌م می‌لرزد و حزنی ملایم به‌سراغ‌ام می‌آید. ملا مصطفی مثل برادرم انگار همیشه با چشم‌هایش می‌خندد. دهان ملا مصطفی گرم است، خوش برخورد، خوش‌سخن، شوخ طبع، نکته بین، تیزهوش و به‌ تمام معنی زیرک و هشیار است و قدرت شگفت‌انگیزی در شناخت آدم‌ها، در توصیف و ‌بیان شخصیّت‌ آن‌ها دارد. ملا مصطفی مانند «حسین دختر» و «دانیشمند» صدها حکایت‌، مطایبه‌، لطیفه‌، اصطلاح و مثل‌ از بَر دارد؛ گیرم بر خلاف آن دو برادر، خنده رو، بذله‌گو و طناز است و با مرگ حتا مزاح می‌کند. شگفتا، من امشب انگار برای نخستین بار متوجة مصطفی و فرهنگ غنی توده‌ها شده‌ام. فرهنگ مردم از دریا هم غنی تر و پر بارتر و از هر زبانی دلچسب‌تر و شیرن‌تر است. افسوس، دراینهمه مدت من چقدر تنبل بوده‌ام که آن چه از این مردم آموخته‌ام یادداشت نکرده‌ام؛ از امشب تصمیم گرفته‌ام هر کلمه، هر جمله، هر حکایت و هر برداشتی و هر‌ حسی را که دارم بنویسم. باید هر‌شب بنویسم، باید خودم را عادت بدهم به این که از این گنجینة رایگان نهایت بهره را ببرم. باید آموخت که چگونه و چطور به مردم نگاه کرد، باید دقّت و توجّه را آموخت و پوست ترکاند و از خود و از حصار وجود خود بیرون رفت و در مردم به مفهوم واقعی کلام غرق شد و به آن‌ها فرصت تجلی داد و بعد بر‌کنار ماند و گوهرهای کمیاب را صید کرد. به راستی که برای «نویسنده» هیچ کتابی به قدر انسان و به اندازة انسان آموزنده نیست و نمی‌تواند باشد. زندگی مانند دریا موج می‌زند و هیچ موجی نظیر موج پیشین نیست و هیچ آدمی نظیر آدم دیگر و دریغا که ما آدم‌ها را خیلی‌خیلی کم می‌شناسیم. آری، همانگونه که نقاش پیش از شروع هر تابلوی، چندین و چند طرح می‌زند، نویسنده نیز باید مثل نقاش رفتار کند و طرح بزند و یاد داشت بردارد. بماند، برگردم به خانة ملا مصطفی!

با ملا و زن و تنها فرزندش پشت کرسی نشسته بودم که مادر پیرش پشت خم، پشت خم و نالان از دَر در آمد. مصطفی رو کرد به مادرش و به شوخی پرسید:

- تو باز که می‌نالی ننه؟ باز چی شده؟

- آخ، از پا درد، دارم می‌میرم.

- تو نمی‌میری ننه، از مردنت گذشت، زن جماعت دیدی که تا حالا بمیره؟ ها؟ دیدی؟ زن اگه همون دو سه روز اوّل نمرد، دیگه بعدش با تبر بزنیش نمی میره.

وسوسه شده بودم تا در بارة مردی از او سؤالل می‌کردم که زمستان و تابستان، بهار و پائیز، یک دستکش سیاه دستش بود و در آن قلعة پرت افتاده و بی برج و بارو زندگی می‌کرد. آن زندگی‌آن مرد منزوی که به میت از گور گریخته شباهت داشت، اسرار آمیز بود و من تا آن زمان هنوز به قلعة پرت افتاده  نرفته بودم. گیرم ملا دم به تله نداد و مانند ماهی از دست‌ام لغزید:

«سعید خان؟ این مردکه تا حالا سر هشت تا زن رو خورده. گوش کن آقا، یه روز در قلعة به سعید خان برخوردم، قرار بود زن هشتم رو عقد کنه، رو کرد به برادرش و گفت: یا تو برو دنبال آخوند، من می‌رم پی گورکن، یا تو برو دنبال گور کن، من میرم دنبال آخوند.»

از خیر قلعة پرت افتاده و خانِ مرموز گذشتم و احوال مدیر مدرسه پرسیدم:

«نگو آقا، این مردکه یه طویله خره، به خدا قسم اگه یه طویله از این جا تا قزوین براش بسازن بازم دمش بیرونه!»

سرگذشت این مدیر را سر فرصت می‌‌‌نویسم. تا یادم نرفته، دو‌هفته پیش، روز خاکسپاری پدر ملا مصطفی به ده پائین رفته بودم. مصطفی توی قبرستان، سر قبر، کنار میت، سر لک نشست، او را تکان داد و با صدای بلند گفت:

«بابا تو که رفتی، چند نفر دیگه رو با خودت ببر تا شاید این جماعت از سال در بیان»

همة کسانی که به همدردی تا گورستان آمده بودند، به قهقهه خندیدند. چرا؟ چون در این جا، صاحب عزا تا سه روز از مهمان‌هائی که به سوگواری می آیند، شب و روز پذیرائی می‌کند و به اصطلاح خرج می‌د‌هد و درنتیجه، عزا و عزادری، بره‌کشان مردم فقیر و بیچارة روستاست.

- آقا، حیف نیست گوشت کیلوئی سی‌تومن بدی به ‌این قرمساقا بخورن؟ گفتم مردکه، بابای خدابیامرز من به حد کفایت به مردم فحش داده، من تو رو خبر‌کردم بیای تو شام غریبونش دو کلوم قرآن بخونی، نه که زن حمومی رو بجنبونی؟ آخه به من چه که حموم رو داغ نکرده؟

شنیده بودم که گاوهایش را فروخته بود، وانت باری «تویوتا» دست دوم خریده بود تا بارکشی می‌کرد. از کسب و‌ کارش پرسیدم، گفت: 

-  آقا، حکایت ما حکایت آن گرگه‌س. لابد داستانش رو شنیدی؟ الاغ وقتی پیر می شه، موذی و زیرک می‌شه، یه روزی، یه پیر‌الاغی رو صاحبش ول کرد به امان خدا. حیوون زبون بسته رفت به خرابه و تو این فکر بود که بعد از این از کجا بخوره، در همین فکر و خیال بود که گرگی جلو در خرابه ظاهر شد و الاغه که مرگ رو پیش چشمش دید، رو کرد به گرگه و گفت: می‌دونی، آقا گرگه، در دوران جوونی، پالون من از مخمل سرخ بود و نعلهام از طلای زرد. برو و بیائی‌داشتم، حالا دیگه پشم و پیله‌م ریخته، ولی نعلهام هنوز سرجاشه، تو به جای این که منو بخوری، نعلهامو بکن و برو بفروش و چندتا الاغ جوون بخر و بخور. تا اون وقت منم چاق شدم و دندونگیر. گرگه خام شد، رفت سراغ نعل پای خره. خره یهو جفتکی زد و دهن و دندان و دماغ گرگه رو آش و لاش کرد و پا گذاشت به فرار.... گرگه که گیج و منگ شده بود، از خرابه بیرون رفت و راه افتاد. توی راه روباهه به‌اش رسید و با تعجب پرسید:

- دهه، این چه وضع و حالیه برادر، چی به سرت اومده؟

- دست از دلم وردار، چند صباحی کارم قصابی بود، ای، روزگارم بد نبود، می‌گذشت، زد به سرم برم نعلبندی واکنم، می بینی؟ امروز صبح اسبه لگدم زد.

روباهه پوزخندی زد و گفت:

- آخه گرگ رو چه به نعلبندی؟

حالا حکایت ماست آقا...

ملا مصطفی انگار از پیش آخر و عاقبت بارکشی را حدس زده بود. چرا، چون بسیاری در جاد‌ه‌های ایران جان خود را به مفت از دست می‌دادند، بلائی که سرانجام به سر او آمد.

         *

آفتاب لب بام

تا در آن دیار بودم، هنگام اثاث کشی، جا به‌جائی و جدائی اندوه و حزنی ملایم به‌ سراغ‌ام می‌‌‌آمد؛ هر‌ بار پاره‌هائی از وجودم انگار در‌ آن خانه‌ها، کوچه‌ها و آبادی‌ها جا می‌ماند؛ چیزهائی که فکر و خیال‌ام تا مدت‌ها به آ‌ن‌ها مشغول می‌شد؛ چیزهائی که نام و ‌نشانی نداشتند، ولی بودند و من کمبود آن‌ها را گاه و بیگاه احساس می‌کردم.

این چیزها مانند تصاویری در پستویِ تاریک خانه‌ای مخروبه و متروک، از نظرها پنهان بودند و با گذر زمان، به مرور گرد و غبار می‌گرفتند، کهنه می‌شدند، رنگ می‌باختند، ولی هرگز از میان نمی‌رفتند. نه، شاید اگر در‌یک روز آفتابی پنجره‌ها را باز می‌کردی، گرد و غبار از رخسار این تصاویر می‌‌زدودی، دو باره جان می‌گرفتند، زنده می‌شدند، راه می‌افتادند و یکی بعد از دیگری، با همان ریخت و قیافه، از برابرت می‌گذشتند. انگار نه انگار که سال‌هایِ سال بر آن‌ها گذشته بود.

از شما چه پنهان، این اتفاق دیروز افتاد و من نفهمیدم چرا چاهکنِ ولایت پس از نزدیک به‌نیم قرن از تاریکخانه بیرون آمد، دست‌ام را محکم فشرد و با مهر به من لبخند زد. چرا؟ چه چیزی باعث این اتفاق شده بود و چه کسی او را به این سرِ دنیا فرستاده بود؟ نمی‌دانم، باری، دفتر چکمة گاری را بستم، چند سطری در بارة حکایتِ «حسین‌دختر» نوشتم تا شاید مثل هر بار‌ از بی‌راهه به جادة اصلی بر می‌گشتم و به کارم ادامه می‌دادم. نشد، «دانیشمند» برادر چاهکن، نزدیک مدرسة عارف، در چشم اندازم ظاهر شد و یک‌دم بعد کنار به کنارم راه افتاد و گفت:

 « آقا معلم، اگه سایة دستی عنایت کنین...»

برادرِ «حسین دختر» نیز چاهکن بود و از هر‌حیث به برادر بزرگ‌اش شباهت داشت. مثل او سال‌ها پیش از روستاهایِ همدان به شهریار آمده ‌بود و در ملک‌‌ِ ری دامنگیر شده بود؛ مثل او صدها مثل و حکایت و حکمت می‌دانست که با ته لهجة ترکی روایت می‌کرد. مثل او یک لا قبا و دست به دهان بود. گیرم بر‌ خلاف برادر عیالوارش فقط یک فرزند پسر داشت و پرچانه بود. اهالی روستا انگار نام حقیقی او را از یاد برده بودند و همه «دانیشمند» صدایش می‌زدند. چاهکنِ ده بالا به دانشمندان و به اهل علم و هنر علاقه ویژه‌ای داشت و کلمة «دانیشمند» از زبان‌اش نمی‌افتاد. چاهکن ده بالا اغلب به هر بهانه‌ و مستمسکی سر راه‌ام سبز می‌شد، مرا به حرف می‌گرفت و در بارة دنیا و مافیها سؤال می‌کرد و هر بار می‌گفت که آرزو داشت پسرش «دانشمند و سخنگوی دولت!!!» می‌شد. دانیشمند در دوران انقلاب «استراتژ» شده بود، حتا به‌«خمینی» رهنمون می‌داد و افسوس می‌خورد که چرا به جای فرانسه به شوروی نرفته بود. دانیشمند اگر چه مثل حسین دختر لنگ نبود، ولی رماتیسم داشت و به دشواری راه می‌رفت؛ با اینهمه اگر پا می‌داد به پایتخت می‌رفت و در راهپیمائی‌ها و تظاهرات شرکت می‌کرد. پیش از انقلاب، هر بار او را تعارف می‌کردم تا به منزل ما می‌‌آمد و یک پیاله چای می‌خورد، جواب می داد:

«خرابه که پیشِ آفتاب نمی‌ره آقا. آفتاب به خرابه می‌ره، شما قدم رنجه کنین و تشریف بیارین به کلبه خرابة ما. محمد فانوس میاره»

محمد، پسر آن مردِ آسمان جُل، شاگرد اولِ کلاس من بود و من او را مثل پسرم دوست داشتم. محمد مانند «جلیل»، دوستِ دورانِ مدرسه‌ام، خیلی باهوش و در حد نابغه بود. از آن‌جا که «جلیل نابغه» از بد روزگار حلبی ساز از آب در ‌آمده بود، تلاس می‌کردم تا شاید محمد، پسر دانیشمند به سرنوشت او دچار نمی‌شد. افسوس و صد افسوس! بعد از انقلاب، هنگام پاکسازی‌ها، روزی از روزها، محمد همة کتاب‌های مرا برگرداند، سرش را از شرم پائین انداخت و زیر لب گفت:

«آقا به بابام گفته این کتاب‌ها ضاله ست...»

غرض، با ظهور «آقا» ورق برگشت، تمام کتاب‌هایِ قفسة کتاب دفتر مدرسة ما ناپدید شدند، مدیر مدرسه همه را از ترس از بین برد. دیگر این که اگر «دانیشمند» مرا از دور می‌دید، راه‌اش را کج می‌کرد و در‌ ملاء عام با من همکلام نمی‌شد. این بود تا ادارة آموزش و پرورش عذرم را خواست و پاکسازی شدم. چند روز پیش از کوچ و جا به جائی و جدائی، تا در خانة دانیشمند رفتم تا او را از عاقبت کارِ محمد نایغه  بر‌حذر می‌داشتم. شنیده بودم پسرش بسیجی، نوحه خوان و قاری قرآن شده بود و شب‌ها همراه نوجوانان و جوانان ولایت، در بیابان‌ها، از امامزاده‌ای تا امامزادة دیگر می‌دوید، تمرین نظامی می‌کرد و برای نبرد با صدامِ کافر آماده می‌شد. دانیشمند به پشت پایش خیره شده بود و تا آخر سرش را بلند نکرد. وقتی ساکت شدم، آهی کشید و گفت:

«انقلاب شده آقا، از اختیار من خارجه... اگه لب تر کنم، مثل شما انگشت نما میشم»

دستی به وداع تکان دادم و راه افتادم، دانیشمند آهسته گفت:

 «شما هم آفتابِ لبِ بام بودین آقا... چه زود غروب کردین، خدا نگهدار...»

باری، دو سال گذشت، من از بیم جان‌ام گریختم، به اجبار جلای وطن کردم و هرگز به آن دیار بر‌نگشتم. محمد، شاگرد نابغة مدرسة ما همراه رفقایش به جبهة «حق علیه باطل!!!» رفت و هرگز از جنگ به ولایت بر نگشت. من این خبر غم‌انگیز را در آنکارا شنیدم؛ دوست‌ام نوشته بود که «دانیشمند» حتا جنازة پسرش را ندید.

     *

درد آشنا

اگر اشتباه نکنم ماکسیم گورکی در جائی به نویسندگان جوان گفته است:

«یک انسان بد از یک کتاب خوب بهتر است». نقل به معنی.

این نویسندة بزرگ روس به انسان و انسانیّت باور داشت و رگه‌های انسانی و انسانیّت را حتا در وجود «وسکا سرخه»، باجخور شریر فاحشه خانه پیدا می‌کرد. غرض، من این سخن را در نوجوانی از نویسنده ای ایرانی که شیفتة گورکی بود، شنیدم و طرز نگاه‌ام به آدم‌ها عوض شد. شاید به همین دلیل شماری از آن‌ها هنوز که هنوز است در خاطرم مانده اند. از جمله حسین دختر.

در ولایتِ بادها، در جائی که من به مدت ده سال معلم بودم، چاهکن لنگی بود که پنج دختر قد و نیمقد داشت؛ گویا به همین مناسب اهالی روستا به او لقب «حسین دختر» داده بودند. حسین در میانه سالی شکسته، فرسوده و پیر شده بود و از آن‌جا که می‌‌‌لنگید و به‌سختی راه می‌رفت، فقر عجز و درماندگی‌اش بچشم می‌خورد و رقت‌انگیر بود. حسین دختر پالتو، لباس گرم و زمستانی و حتا جواب نداشت و پویتن بدون جوراب می‌پوشید و مردم ده به طعنه و شوخی می‌گفتند که اگر یک من ارزن روی فرق حسین دختر بریرند، یک دانه اش محض لله به زمین نمی‌رسد، ارزن‌ها در سوراخ و سنبه‌های ارخالیق کهنه و شندری و پندری و پر از وصله و پینه اش گم و گور می‌شوند. ار این که بگذرم، حسین دختر صدها حکایت، حکمت و مثل می‌دانست که گاهی به مناسبت و با ته لهجة ترکی بیان می‌کرد و من اغلب در گوشه‌ای چندک می‌زدم و به او گوش می دادم. باری، حسین دختر در کنار مستراح مدرسة ما که از مدت‌ها پیش پر شده بود، چاهی کنده بود و مدیر مدرسه که مردی کنس و ناخن خشک بود، دستمزد او را نمی‌داد، او را سر می‌دواند و امروز و فردا می‌کرد. حسین دختر در سرمای استخوانسوز زمستان هر روز به مدرسه می آمد، بیخ دیوار، در آفتاب چشم به راه مدیر نشست، به انتظار سیگار می‌پیچید و می‌کشید، هر چند بی‌فایده. مدیر او را به فردا حواله می‌داد. غرض، من هر بار حسین دختر را در راه مدرسه می‌دیدم که دست روی زانویِ پای لنگ‌اش گذاشته بود و خم شده بود تا نفس می‌گرفت، غم دنیا به  دل‌ام می‌ریخت. و زیر لب لیچار بار مدیر می‌کردم. باری، سرانجام طاقت نیاوردم، دستمزد او را دادم و گفتم:

«بیا بگیر، من سر فرصت از آقایِ مدیر می‌گیرم».

حسین دختر اسکناس‌ها را نشمرد، مدتی پا به پا کرد؛ از دفتر مدرسه بیرون نرفت و پرسید:

 «ببخشید آقا، شما پیش از این که معلم بشین، چکاره بودین؟»

 گفتم: «من کارگر بودم، سال‌ها توی ده و شهر و بنادر و جزایر کار کردم، چرا؟»

حسین دختر سری به معنا جنباند و گفت: «حدس می‌زدم!»

... و بعد به دیوار دفتر یله داد و این حکایت را برای ما نقل کرد:

«روزی مردی پا شکسته، با چوب زیر بغل، از کوچه‌ها و میدانچة آبادی می‌گذشت، هر کسی او را می‌دید، دل به حال‌اش می‌سوزاند که این بیچاره، سر سیاه زمستان، با پای شکسته و هفت سر عائله چه خاکی به سرش می‌ریزد؟ چکار می‌کند، از کجا می‌آورد و می‌خورد؟ غرض دلسوزی‌ها و غمخواری‌ها ادامه داشت؛ مرد پا شکسته بی‌اعتنا به آن‌ها می‌گذشت و حرفی نمی‌زد. بیرون ده، مردی دست شکسته، از رو به رو می‌آمد، دست‌اش با دستمال آویز گردن‌اش بود. مردها به هم رسیدند، یک دیگر را بغل گرفتند و به های های بلند گریه کردند. مردم از تماشای آن‌ها حیران و انگشت به دهان ماندند. چرا؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ مرد پاشکسته رو به اهالی کرد و گفت: «فقط این مرد دست شکسته درد من پاشکسته را می‌داند و حال زار مرا می‌فهمد.»

 حالا حکایت ماست آقا. در این مدرسه، بجز شما پنج تا معلم هستند، این آقایان می‌دانند که من دو ماه چاه کنده‌ام و آقای مدیر دستمزدم را نداده‌است. دراین مدت هیچکدام را ککش نگزید و فقط دل شما به حالِ من سوخت، بله آقا، شما درد آشنا هستید و حال مرا می‌فهمید.

سال‌ها از آن روز گذشته است و من هنوز سرمایِ دست‌ درشت و استخوانی و گرمای نگاه مهربان حسین دختر را به هنگام وداع از یاد نبرده‌ام.      

*

بیگاری؟!

هموطن عزیزی، (آشنایِ دنیایِ مجازی) در پیامگیر فیس‌بوک اینجانب نوشته بود که رمان‌اش ده سال پیش درایران منتشر شده، ولی به قول خودش «گمنام باقی مونده‌». من آن رمان را نخوانده بودم و نمی‌توانستم چنانکه که هموطن عزیز ما متوقع بود، در « فیس بوک» معرفی‌اش کنم. با وجود این چند کلمه‌ای در بارة بحران فرهنگی جامعة ما در‌دوران حکومتِ نحسِ اسلامی و آشفته بازار هنر و ادبیات و تیراژ اندک و شرم آور کتاب‌ها نوشتم، ولی راضی به ‌این مختصر نشدم و فکر و خیالِ گمنامیِ آن هموطن گرامی از سرم بیرون نرفت، نه، حق بود توضیح بیشتری می‌دادم و از رنج‌هایِ نویسنده، از آخر و عاقبت اهل قلم در میهن گل و بلبل ما به تفصیل می‌نوشتم تا شاید این‌همه از گمنامی رنج نمی‌برد: آری، باید می‌نوشتم: «گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن...».

از شما چه پنهان، حتا یک‌دم از سرم گذشت تا مصاحبة  «فیلیپ میلتون راث»* را ضمیمه کنم و آبِ پاکی روی دست‌اش بریزم؛ خوشبختانه منصرف شدم و نفرستادم. این مصاحبه را چندی پیش دوست عزیزی به نشانی ایمیل من ارسال کرده بود تا لابد عبرت بگیرم و دست از سر رمان بردارم. نویسندة آمریکائی دراین مصاحبه مدعی شده بود که عمر و دوران رُمان به‌ سر آمده‌ است و پیش بینی‌ می‌کرد که در بیست و پنج سال آینده دیگر کسی رمان نخواهد خواند. به باور ایشان رمان نمی‌تواند با سینما، تلویزیون، کامپیوتر «انترنت» رقابت کند و این «شیوة روایت» و داستان سرائی به‌ مرور زمان از بین خواهد رفت. از جمله دلایل دیگری که فلیپ میلتون راث ارائه می‌داد، شتابزدگی، آشفتگی و عدم تمرکز خوانندگان امروزی و نسل آیندة دنیا بود. شاید اگر آن هموطن گرامی با نظر «فلیپ میلتون راث» آشنا می‌‌شد، در جوانی از خیر رمان و نویسندگی می‌گذشت و مثل من یک عمر قلم به چشم‌اش نمی‌زد. نه، من با توجه به آن‌چه در دنیای هنر و ادبیاتِ دیار ما ( داخل و خارج) می‌گذرد، نمی‌توانستم او را به آینده امیدوار کنم. نه، حوصله، دل و دماغ  نداشتم و دل‌ام به نخی آویزان بود. اگر چه هنوز مأیوس و نا ‌امید نشده بودم، ولی شور شوقی هم نداشتم و نور رستگاری در پیشانی این کشتی نمی‌‌‌دیدم؛ از همه جا بوی فراق می‌آمد: دوست نویسنده‌ام تازگی توصیه کرده بود که کوتاه بنویس، مثل سینما، این روزها کسی حوصلة خواندن رمان پانصد صفحه‌ای را ندارد. آشنایِ دیگری نیز در سوئد گفته بود که رمان جدی و اجتماعی را کنار بگذار، این نوع ادبیات در زمانة ما خریدار ندارد. بنشین و داستان‌های تخیلی مانند «هاری پوتر» بنویس تا مردم مانند نان سنگک بخرند. دیگری پیشنهاد می‌کرد متن و مطالب کوتاه و مختصر در فیس بوک بنویس، این روزها کسی قصه و مقاله های طولانی را نمی‌خواند، مگر نمی بینی همه کلمات قصار صادر می‌کنند و کلمات قصار می‌خوانند، به اختصار و با شکلک‌ها اظهار نطر می‌کنند. از این همه که بگذرم، به دنیایِ نشر و ناشران، به هفت خوان رستم می‌رسم، بااجازة شما، قدم به این دنیایِ بیم و امید نمی‌گذارم تا دوباره شب‌ها دچار کابوس نشوم و خواب‌هایِ آشفته نبینم. بماند.

نه، کتمان نمی‌کنم، هراز گاهی خسته و خراب، دلسرد و کسل، دست از کار می‌کشم، مدتی پشت پنجره به تماشایِ کاجّ پیر می‌ایستم و احساس می‌کنم در برهوت کویر تنها مانده‌ام، تنهایِ تنها... بر می‌گردم، نگاهی گذرا به حاصل یک عمر، به قفسة کتاب‌ها، عطف و نام رمان‌هایم می‌اندازم و بیش از پیش اندوهگین و دلسرد می‌شوم. آری، این کتاب‌ها در تبعید از من تنهاترند، سال‌ها و سال‌ها تنها مانده‌اند...تنها! با این‌همه می‌دانم که چاره‌ای ندارم، می‌دانم که از دیر باز به نفرین ابدی محکوم شده‌‌ام و گریز و گزیری از این سرنوشت محتوم ندارم؛ آهی می‌کشم، دو باره پشت میزم می‌نشینم تا مانند «سیزیف» صخره‌ام تا بلندای کوه بغلتانم و باز بغلتانم و این تکرار و عذاب الیم را هر روز مکرّر کنم. آه، این روزها خسته‌ام، خسته‌ام، خسته، اغلب در نیمه راه چند بار درنگ می‌کنم، نفس می‌گیرم و از خودم می‌پرسم: هی، این‌تلاش و کوشش فرساینده آیا بیگاری نیست؟ من آیا یک عمر بیگاری نکرده‌ام؟

          ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*فیلیپ میلتون راث  Philip Milton Roth  رمان نویس آمریکایی، در  19مارس ۱۹۳۳ به دنیا آمد و در  ۲۲ مه ۲۰۱۸ ازدنیا رفت. راث یکی از بزرگترین نویسندگان نیم قرن گذشته ادبیات آمریکا بود.

*

چند  شاخه گلِ محمدی

 

... و اما چرا دیروز به یاد گلِ محمدی افتادم؟ دیروز، پس از مباحثه و مجادلة فرساینده و بیهوده با مدعی، خسته و عصبی شدم، تمرکزم را از دست دادم، نتوانستم پشت میزم بنشینم و مثل هر روز ادامة «چکمة گاری» را بنویسم. نشد، دو باره آن نویسندة آوانگارد و بی‌چاکِ دهن، به پایِ دیوار خرابة اینجانب آمده بود، به «ننویسندة!!» دیگری که از قضایِ روزگار برادر من است، به زبان چرک لمپن‌ها ناسزا گفته بود: «جاکش و ...»* هر چند به باور «نویسندة آوانگارد» جاکش ناسزا نبود، بلکه محمود دولت‌آبادی سزاوار چنین صفتی بوده‌ و هست. از شما چه پنهان، پس از این مشاجرة لفظیِ و مجازی، (بزودی در باره این دو نویسنده به تفصیل خواهم نوشت...) افکار اینجانب سخت پریشان و آشفته شد و با هیچ ترفند و تمهیدی سر و سامان نگرفت و فرمایشات جناب نویسندة آوانگارد تبعیدی را به هیچ وجه من الوجوهی نتوانستم قورت بدهم و هضم کنم. نه، بی‌فایده بود. غرض، دست از کار کشیدم، در‌گوشه‌ای یک زانو نشستم و‌کاغذ پاره‌های قدیمی‌ام را ورق زدم و زیر و رو کردم. در دوران بحران کُرونا این اتفاق چندبارافتاد و گمشده هائی را از زیر گرد و غبار زمانه بیرون آوردم. باری، در میان یاد ‌داشت‌های ناتمام و دفترچه‌های کهنه و زرد شده، عنوانِ «چند شاخه گلِ محمدی» را دیدم؛ زیر این عنوان چند سطر شتابزده با مداد نوشته بودم: «قصة این پیرمرد را باید بنویسی». آه، چه قصه هائی که در آن دیار نا تمام ماندند و تا روز آخر نوشته نشدند. نشد، نه، مجال ندادند...

از جا برخاستم و مدتی پشت پنجرة اتاق ایستادم و به رشته‌هایِ نازک باران خیره شدم و به یاد آن دیار، شهریار، خانة حاجی‌آقا بُربُر و پیرمردی افتادم که هر‌سال بهار از روستاهایِ همدان به «رامین» می‌آمد و در باغ‌هایِ «حاجی»‌ کار می‌کرد و اواخر پائیز به ولایت بر می‌گشت. پیرمرد و سایر کارگرهای فصلیِ حاجی آقا، شب‌ها در اتاقکی توفالی، پوسیده و نیمه ویرانه می‌خوابیدند، ناگفته نماند که سرتا پایِ خانة آن خرده مالک در شرف ویرانی و ریزش بود؛ درست مانند نظام فئودالی و بزرگ مالکی ایران پس ‌از اصلاحات ارضی شاه.... بماند.

باری، در‌آن سال‌ها امر نامه نگاری انجمن ده و سایرین گاهی بر عهدة من گذاشته می‌شد و روستائی‌ها بعدها همه جا می‌گفتند که اگر همت و پشتکار فلانی نبود هرگز برق به روستای ما نمی‌آمد. غرض ما (همسفرم، مازیار و من) مستأجر حاجی‌آقا بودیم و من که تازه آموزگار آن ده شده بودم، دوتا اتاق توفالیِ تو در تو، از او اجاره کرده بودم و چند ‌سال درروشنائی چراغ گردسوز می نوشتم. غرض، به‌رغم غرولند حاجی‌‌‌آقا، بدون اطلاع ایشان، یک شعله برق به انباری، یا اتاقک کارگرها کشیدم تا پیرمرد شب‌ها در روشنائی شام می‌‌‌خورد و در تنهائی، پیراهن و یا شلوارش را وصله می‌زد و پینه روی پینه می‌دوخت. پیرمرد اغلب تنها بود، کارگرهای فصلی بُربُر زیاد ماندگار نمی‌شدند، می‌آمدند، چند روزی باغ‌های بایر و واگذار شدة او را بیل می‌زدند و می‌رفتند و فصل میوه چینی دو باره بر می‌گشتند. گیرم آن پیرمرد ریزه اندام از دوزاده ماه سال، نه ماه در رامین می‌ماند و دراینمدت هر روز جمعه با اتوتوکل به تهران می‌رفت، دم غروب بر می‌گشت و روی پله به تماشایِ بازیِ مازیارِ ما می‌نشست. چرا؟ در تهران چکاری داشت؟ کنجکاو شدم و از همسایه ها پرسیدم. زن همسایه گفت که جوانک این پیرمرد، چند سال پیش به پایتخت؛ به دنبال کار آمده و بر‌خلاف هر سال دوباره به ولایت برنگشته‌ بود. جوانک رشید پیرمرد در آن شکمبة گاو گم شده بود، بی‌رد و پی شده بود و این بیچاره، هر سال به همین دلیل به شهریار می آمد تا جمعه‌ها به تهران می‌رفت بلکه گمشده‌اش را پیدا می‌کرد. سرگذشت پدر و پسر ما را بیش از پیش متأثر کرد و همسفرم  که در‌انساندوستی، دلسوزی، دلرحی و غمخواری نظیر و مانند ندارد، هراز گاهی غذای گرمی برای او می‌‌برد و من شب‌هائی که بی‌خوابی به سرم می‌زد و به حیاط دنگال می‌رفتم و در آن بالاخانه، سایة خمیدي او را روی دیوار کاهگلی اتاقک می‌دیدم و از خودم می‌پرسیدم:

راستی به چه می اندیشید پیرمرد؟

اگر اشتباه نکنم، سه سال گذشت و پیر مرد انگار جوانک‌اش را نیافت و نا امید شد، یک روز صبح زود تلنگری به در اتاق ما زد و مرا از خواب بیدار کرد:

«آقا، من دارم از خدمت شما مرخص می‌شم، آمدم وداع کنم»

پیرمرد تازه از آبیاری شبانه برگشته بود و من هنوز گیج خواب بودم:

«این چند شاخه گل محمدی رو برای پسرک شما چیدم، خداوند حفظش کنه. دست و پنجة عیال شما هم درد نکنه، به ما خیلی محبت کرد، خدا نگهدار...»

   پیرمرد یک‌دم پا به پا کرد، مردد بود انگار، بعد سرش را پائین انداخت، راه افتاد و هیچ حرفی در بارة جوانک‌اش نزد. به کوچه رفتم و مدتی جلو در‌حیاط به تماشای او ایستادم و غم دنیا به ‌دلم ریخت. بی شک همان روز توی دفترچه ام نوشته‌ام: «چند شاخه گل محمدی. »

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* امروز به اظهار نظر  نویسندة آنگارد در فیس بوک مراجعه کردم، شگفتا، پاک شده بود

* این نویسنده آوانگارد بجز خودش و چند نفر دیگر،  همه را ادبیات چی و «ننویسنده» می‌داند.

*

با یک نفر تنها، با صد نفر تنها

بی شک شما نیز مانند من در جوانی بارها این سخن را شنیده اید: «آن‌چه در آینه جوان بیند/ پیر در خشت خام آن بیند». بنا براین ادعا انسان تا روزگار پر فرار و نشیبی را از سر نگذراند و تا به پیری نرسد، همه چیز را درخشت خام به روشنی نمی‌بیند. اگرچه این سخن دربارة همة پیران و جوانان صادق نیست، ولی حقیقتی در آن نهفته‌است.

من دراین عمر دراز با انسان‌های بی شماری از هر قشر و  قماشی، آشنائی، حشر و نشر داشته‌ام و این آشنائی‌ها از دوران کودکی و نوجوانی تا سر پیری، با چندین و چند نفر به دوستی انجامیده و بعدها، به مرور زمان برخی از این دوستی‌ها و صمیمیت‌ها به غارت رفته است. باری، هر‌انسانی دنیایِ پیچیده‌ایست و اگر از شباهت‌ شکل و شمایل ظاهری آدم‌ها بگذریم، از لحاظ خوی و خصلت شخصی و رفتار اجتماعی به ندرت انسانی به انسانِ دیگر شباهت دارد. نه، آدم‌ها به ذات و سرشت متفاوت‌اند و دنیایِ آن‌ها یگانه و منحصر به فرد است. آری، دنیایِ آدم‌ها حصاری حصین‌است و‌گشایش این حصار و فتح و راهیابی به آن اگر غیر ممکن نباشد، خیلی‌خیلی دشوار‌است. نه، آدم‌ها اغلب محتاط‌اند و هرکسی را به دنیای درونشان راه نمی‌دهند و شاید تا آخر عمر هیچ‌کسی را راه ندهند. بماند. صحبت از تفاوت‌ها بود. شاید این تفاوت‌ها در برخورد اول به چشم نیاید و آدمی به غلط بیفتد، ولی اگر آشنائی‌ها به دوستی بیانجامد و حشر و نشر مدتی ادامه یاید، آدم‌ها در موقعیّت‌های باریک و حساس از مه و محاق بیرون می‌آیند و در آفتاب به تمامی رخ می‌نمایند و شناختِ نسبی حاصل می شود. پس از شناخت، بیشتر اوقات، در آفتاب و در روشنائی راهِ آدم‌‌ها از هم جدا می‌شود و هر‌کدام به سوئی می‌روند. غرض، اگر آدمی از نوجوانی تا به پیری، طی یک عمر، اینهمه را بارها و بارها تجریه کرده باشد، سرِ پیری به مرحله‌ای می‌رسد که آدم‌ها را از دور می‌شناسد و اگر بردة احساسات و عواطف‌اش نباشد، آزموده‌ها را دو باره نمی‌آزماید. با وجود این گاهی پیرها مانند جوانان بی‌تجربه و یا کم تجربه اشتباه می‌کنند، لبخندِ زیبایِ دریا آن‌ها را به‌غلط می‌اندازد و فریب می‌دهد، ساحل سنگلاخ و صخره‌ای دریا را به جای ساحلِ ماسه‌ای و نرم و گرم می‌گیرند. از شما چه پنهان، من سال‌ها پیش به عزیزی نوشتم که بعضی از آدم‌ها بی‌‌‌‌شباهت به ساحل سنگلاخ و صخره‌ای دریا نیستند و تو نمی‌توانی برهنه و بی‌پروا چند دقیقه راحت در گوشه ای بنشینی، مدام تیزی صخره و سنگ آزارت می‌دهد؛ کلافه می‌شوی، از خیر تماشای دریا و‌ نسیم خنک می‌گذری و عطای آن‌ها را به لقایشان می‌بخشی. در عوض، آدم‌هائی پیدا می شوند، (هر چند به ندرت)، که مانند ماسه‌هایِ بادیِ ساحل دریا، نرم، گرم و دلپذیرند و تو برهنه، بی‌‌‌دغدغه و آسوده خاطر در کنار آن‌ها یله می‌دهی، به هر سو می‌غلتی، خودت را بی‌‌دلواپسی واگذار می‌کنی و بند از زبان و پرده از دل‌ات بر می‌داری. باری، به باور من، آن کسی که از تنهائی و روزگار نالیده و گفته‌است: «با یک نفر تنها، با صد نفر تنها» بی‌تردید به آدم‌هائی از این قماش دسترسی نداشته‌است. آری، آدمیزاده تا با دوست یا رفیقی یگانه، یکدل و همراز نشود، تنهاست و تنهائی خویشتن خویش را همیشه و همه جا مانند جنازه‌ای به دوش می‌کشد. با این‌همه پیران پس از عمری تجربه، اغلب این تنهائی سهمگین را بر ساحل سنگلاخ و صخره‌ای ترجیح می‌دهن

*

مردی که به جبر و مثلثات شاشید

دیروز، در «دنیای ادبیات!»، و «اهل هنر و ادب» چند بار به واژة «شاشیدن» بر خوردم و ناچارم آن را تکرار کنم. محض اطلاع، آقایِ مرادی نقدی بر داستان همة تکه پاره‌هایِ زری، اثر آقای اکبر سردوزامی نوشته بود، نویسندة کتاب در صفحة فیس بوک‌اش به او جوابی دندان شکن داده بود، و به این بهانه به همة «ادبیات چی‌ها!!» بی مهابا تاخته بود.

متأسفانه به کتاب دسترسی نداشتم و ندارم، ولی نقد کذائی را در نشریة انترنتی خواندم و اگر از حق نگذرم، او را سزاوار اینهمه ندانستم  و نمی‌دانم. منتقد بر اساس درک و دریافت‌اش از هنر و ادبیات، به نقد و داوری نشسته و در اثر اکبر سردوزامی به «انحطاط» رسیده و دلایل‌اش را نیز بیان کرده است. باری، نقد از دیرباز به مذاق هیچ نویسنده‌ای خوش نیامده و خوش نمی‌آید. من تجربه دارم و بارها طعم تلخ و تند آن را چشیده‌ام. برای نمونه، وقتی سردوزامی با تحقیر می نویسد: «ادبیات چی‌ها!!»، احساس می‌کنم به کسانی مانند اینجانب نیز اشاره دارد. این واکنش تند و عصبی نوعی نقد است، منتها به شیوة آقای اکبر سردوزامی. «یعنی: بروید کشکتان را بسابید، شما تخمِ چپِ من هم نیستید، به حرف شما و امثال شما ادبیات چی‌ها حتا نمی‌گوزم و به ادبیات می‌شاشم جوابی که سردوزامی به آن منتقد داده است در همین حد وحدود است و من این کلمه‌ها و نظایر آن‌ها را آگاهانه نوشتم، چرا چون، آقای اکبر سردوزامی‌ علاقة ویژه‌ای به این کلمه‌ها دارد و آن‌ها را بیش ‌از سی سال و اندی در آثارش مکرر کرده است. سردوزامی در آن جوابیّه، البته حساب چند نفر و چند نمونه را از «ادبیات‌چی‌ها» جدا می‌کند، هر چند در بارة نسیم خاکسار مردد‌است و نمی‌داند این دوست عریز، به کدام طایفه و تبار تعلق دارد،  «ادبیات چی» است یا مثل او نویسنده‌ای « مدرن و آوانگارد؟». در هر حال دل آن پیرمرد خوش برخورد، مردمدار، ملایم و سازگار را نمی‌شکند، همانگونه که نسیم خاکسار بیش از سی سال و اندی دلِ رفیق‌اش را نشکسته و نمی‌شکند. در «دنیای ادبیات» نسیم خاکسار تنها نیست، او نمونة بارز نویسندگان و هنرمندانِ متوسطی‌است که هرگز با نقد و انتقاد دل هیچ نویسنده و شاعری را نشکسته‌اند و نمی‌شکنند و نرم به زیر دندان‌ همه رفته‌اند و می‌روند و ناگفته، چنین انتظار و توقعی از دیگران دارند. بی سبب نیست که به قول آقایِ خسرو باقرپور «آدمِ جسور و بی‌پروائی» مانند اکبر سردوزامی، نسیم خاکسار را با‌وسواس رعایت می‌کند تا مبادا دلِ نازک‌اش بشکند. خوشبختانه دنیای ادبیات، همه مثل «نسیم» نوازشگر و فرحبخش نیستند، همه محتاط و دست به‌ عصا راه نمی‌روند، همه متملق و مجیزگوی نیستند، همه داد و ستد نمی‌کنند و نان قرض نمی‌دهند، نه، همه مصلحت جویانه خاموش نمی مانند و هر از گاهی، یک نفر مثل آقایِ مرادی پیدا می شود و حرف‌های تند و تلخی می‌زند؛ حرف‌هائی که طعم و مزة خوش و لذتبخش کلام «دوستان» را ندارد. در هر‌ حال او نویسنده و منتقد‌است و نظری در بارة ادبیات دارد و آن را با صراحت بیان می‌کند. به باور من اگر منتقد با سواد، مسؤل و منصف باشد، اگر مغرض، حسود و تنگ نظر نباشد، اگر جانب انصاف را با وسواس رعایت کند و پا روی حق نگذارد و در ارزیابی، نقد، تفسیر و تأویلِ اثر، جنبه‌هایِ مثبت آن را نادیده نگیرد، بی‌تردید نقد او به رشد و تعالی ادبیات کمک می‌کند. ما اگر منتقدی مانند بلینسکی می‌داشتیم، در جائی نبودیم که حالا هستیم. با وجود این من شک دارم چنین نقدهائی تأثیر مثبتی رویِ سردوزامی و امثالهم داشته باشد، ولی به یقین دیگران را به فکر وامی‌دارد. نه، نه، با «ادبیات چی» خواندن بیشماری از نویسندگان، شاعران و منتقدان، بجز خشم و عصبّیت و خودباوری نویسنده، هیچ چیزی به خواننده منتقل نمی‌شود. این کلمه در زیان ترکی وجود دارد و بر خلاف تصور او تحقیرآمیز نیست، هر چند از نحوة به کارگیری آن پیداست که سردوزامی قصد دارد «دیگران» و «منتقد» را تحقیر کند. باری، بیش از سی سال پیش در نامه ای به نسیم خاکسار نوشتم: «به اکبر آقا بگو با فحاشی، هتاکی ، دهان دریدگی و عصبیّت ادبیات خلق نمی‌شود.» هرچند بی فایده! او در این مدت «ادبیات خودش را خلق کرد» و به قول خودش «به ادبیات شاشید.». شگفتا که بوی ادرار ایشان انگار به‌ مشام بسیاری خوش می‌آید و از آن سرمست می شوند. به گمان من، این جماعت از بوی شاش و از کسی که به ادبیات می‌شاشد، مشمئز کننده ترند.

غرض، وقتی نقد مرادی و جوابیة سردوزامی را خواندم، یاد دوران نوجوانی «محمود دولت‌آبادی» افتادم. در آن روزگار محمود نزد دانشجوئی جبر و مثلثات می خواند و قرار بود در امتحانات نهائی سیکل اول، مستمع آزاد شرکت کند. شبی خسته و عصبی، از اتاقک دانشجو بیرون آمد، در خرابة پشت خانة آن‌ها با اداراش مثلثی رسم کرد و گفت: «این قاعده، این‌هم ارتفاع، شاشیدم به جبر و مثلثات». محمود از ریاضیات بیزار بود، درس نخواند، در امتحانات شرکت نکرد، سیکل اول را حتا نگرفت و درعوض، به هنر و ادبیات پرداخت و بدون داشتن دیپلم، نویسندة بزرگی شد. منظور، آقای سردوزامی که این‌همه از ادبیات نفرت دارد و تا ناچار نباشد، نمی‌نویسد، ایکاش در روزگار جوانی در خرابه‌ای با ادرارش «ادبیات» و اضلاع آن را رسم می‌کرد و هفتاد سال منتظر نمی ماند تا در دانمارک به ادبیات بشاشد..

*

مرتضا کیوان

صاحتِ قبرِ تو

سروستان شد

ای عزیز دلِ من

تو کدامین سروی؟  «سایه»

 .

اگر اشتباه نکنم، ماکسیم گورکی ( پند تلخ) در جائی گفته‌است:

«آن‌چه با قلم نوشته شود با تبر تراشیده نحواهد شد.»

 نام و دوام فرهیختگان، بزرگان، مبارزان و جان‌هایِ شیفتة این مرز و بوم بر صفحة تاریخ حک شده‌است و حکومت اسلامی، متشرعینِ وقیح، کوردل و گورزاد معاصر که دست آوردی بجز کینه، نفرت و نفاق، فقر و فاقه و فساد برای مردم نداشته اند، هرگز نخواهند توانست با تیشه و تبر نام نیک آن‌ها بتراشند و از دل مردم پاک کنند. عناصر و مزدوران و جیره خواران این حکومت ننگ و ادبار، سنگ قبر نام آوران را می‌شکنند، مرده های ما را تکفیر و گور به گور می‌کنند، قلم به‌مزدها، تاریخ ما را جعل می‌کنند و آخوندهایِ شکفت کلفت از بالای مناره‌ها و منبرها اکاذیب و خزعبلات می‌پراکنند و خاک به چشم مردم می‌پاشند؛ با اینهمه قادر نیستند و هرگز قادر نخواهند بود ستاره‌های آسمان میهن ما را خاموش کنند. هرگز، هرگز. آری، در این آسمان، کیوان ستاره بود، ستارة سهیل ادیبان، شاعران و مبارزان آن روزگار. مرتضا کیوان به‌ دستور شاه تیر باران شد و بعد از سقوط حکومت دیکتاتوری شاه، مزدوران حکومت اسلامی سنگ قبر او را بارها شکستند و سرانجام آن‌جا را شخم زدند و درخت سرو کاشتند؛ گیرم بی فایده! چرا، چون مرتضا کیوان در قلب مردم با فرهنگ و فرهیختة ما جای دارد و همة قلب‌ها را نمی‌توانند شخم بزنند و درختِ بکارند.

 باری، مرتضی کیوان، آن انسان فرهیخته، شاعر، منتقد هنری، شاعر، مبارز سیاسی و عضو حزب تودة ایران، پس از کودتای بیست هشت مرداد، همراه چند افسر فراری ارتش که به خانه وی پناهنده شده بودند، توسط کودتاچیان دستگیر و در سحرگاه روز ۲۷ مهر ۱۳۳۳ تیرباران شد. اعدام آن انسان مهربان، شریف و برجسته، داغ بر دل یاران و مردم ما گذاشت. شاهرخ مسکوب نوشته است: در زندان دو چیز او را زنده نگه داشت، یکی مادرش و دیگری یاد دوستش مرتضا کیوان، که در مهرماه همان سال تیرباران شده بود. هوشنگ ابتهاج در وصف او سروده: «من در تمام این شب یلدا/ دست امید خسته خود را/ در دست‌های روشن او می‌گذاشتم/ کیوان ستاره بود/ با نور زندگی کرد/ با نور درگذشت.» احمد شاملو نیز در سوگ دوست سروده است: «سال بد/ سال بد/ سال اشک/ سال شک/ سال روزهای دراز و استقامت‌های کم/ سالی که غرور گدایی کرد/ سال پست/ سال درد/ سال عزا/ سال اشک پوری/ سال خون مرتضا.»

*

پایان

متن «پایان» را پارسال، در چنین روزهائی، دوستی در اختیار من گذاشت، آن را با شیفتگی خواندم و وسوسه شدم ترجمه کنم، باری، از آن‌جائی که در این رشته سابقه و تجریه ای نداشتم و ندارم، خیلی تلاش کردم تا ضمن فاداری به متن، جانِ کلامِ زیبا و دلنشین رابیندرانات تاگور را به‌ فارسی برگردانم. با این‌‌همه شک داشتم و شک دارم موفق شده باشم. باری، امسال نگاهی گذرا به ترجمه انداختم و تصمیم گرفتم آن را به یادِ عزیزِ مادرم باز نشر کنم. مادرم داغدیده بود: برادر ما در نوجوانی، در اوج شکوفائی و زیبائی، ناگهان از دنیا رفت و مادرم در عزای این فرزند دلبندش آنقدر شب و روز اشک ریخت و اشک ریخت تا چشمة اشک‌هایش خشکید.                                  

   .                                  

... مادر، وقت رفتن فرا رسید، من می‌روم. آن هنگام که تاریکیِ میرا، جائی برای سپیدة صبح باز می‌کند و تو، از تختخوابت، دست بسوی دلبندت دراز می‌کنی، می‌گویم: «دلبندت این‌جا نیست.» مادر، من می‌روم؛ من نفسِ نسیم خنکی می‌شوم و تو را به مهر نوازش ‌می‌کنم؛ زمانی که در برکه غوطه می‌‌خوری، چین و شکن امواج می‌شوم و تو را غرق بوسه می‌‌کنم. در شب‌هایِ توفانی، وقتی که باران بر برگ‌ درخت‌ها ضرب می‌گیرد، تو در رختخوابت پچپچة مرا می‌شنوی و خنده‌ام ناگهان با روشنائیِ آتشبرق، از پنجره گذر می‌کند و در اتاق تو می‌ترکد. مادر، اگر، شب‌ها، به یاد خاطرات دلبندت، تا دیروقت خواب به چشم‌هایت نیاید، من از بالای ستاره‌ها برایت آواز می‌خوانم: «بخواب مامان، بخواب!». و هنگامی‌که به خواب رفته‌ای، جاری بر رشته‌های رقصان و بی‌قرار نور ماه، از بالای تختخواب، روی سینه‌ات پخش می‌شوم. من در هیئت رویائی از درز باریک پلک‌هایت تا به ژرفای خواب‌هایت فرو می‌روم؛ تو با لرزشی خفیف از خواب می‌پری و به ‌اطراف نگاه می‌کنی؛ من در یک چشم برهم زدنی، مانند کرم شبتاب، ناپدید و محو می‌شوم. در مراسم «پوجا»*، وقتی که بچه‌های همسایه دراطرف خانة ما بازی می‌کنند، من در صدای فلوت‌ها حل می‌شوم و در ‌سرتاسر روز، درون قلب‌ات می‌تپم. خالة عزیزم با «کادوها» می‌آید و می‌پرسد: «خواهرم، پس طفل ما کجاست؟» مامان، تو آهسته به او جواب می‌دهی: «او در مردمک چشم‌های من است، او در وجود، در روح و روان من است.»            رابیندرانات تاگور                               

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پوجا « puga» آئینی مذهبی در هندوستان است

*