… شب مهتابی و آرامی بود، راه تا بینهایت ادامه داشت و انگار هرگز بهپایان نمیرسید. مسافرهای اتوبوس خوابیده بودند، مسیحا نیز بهخوابی عمیق فرورفته بود وآهسته خرنش میکرد. رانندۀ سیاهچرده و زمخت، به جادۀ اسفالته خیره شده بود، تخمۀ ژاپنی میشکست و هرازگاهی از فلاسک یک لیوان چای میریخت و قطره قطره مینوشید. من بنا بهتقاضای راننده کنار او روی صندلی شاگرد شوفر نشسته بودم و از هردری حرف میزدم تا مبادا پشت فرمان چرتش میبرد.
«ماه شب چهارده با ما همسفر شده، داره پا به پای ما میاد.»
راننده برگشت؛ نگاهی به من انداخت و لبخند زد:
«تو یا شاعری، یا عاشق، رد خور نداره.»
«مگه آدم باید عاشق باشه تا ماه به این زیبائی رو ببینه؟»
«همۀ شاعرها عاشق بودن. می دونی، تا آدم عاشق نباشه شعر نمیگه.»
حق با رانندۀ بیابان بود، حرف را عوض کردم:
«تا آدم بهچهار گوشۀ ایران سفر نکنه به وسعت و زیبائی طبیعت مملکت ما پی نمی بره.»
«بله، مملکت گل و بلبل ما… صد حیف که صاحب نداره.»
از چشم عاشق خوابزدهای که من بودم، آسمان نیلی، ستارهها، کوههای خشک، بیابان بایر، قرص ماه و مهتاب زیبا و خیالانگیز بود. با اینهمه جادۀ بی پایان و یکنواختی راه خستهام کرده بود:
«اتوبوس مثل اژدها جاده رو میبلعه. ولی لامذهب تمومی نداره.»
«جالبه، تا حالا نشنیده بودم، اژدها… اژدها. آره، اتوبوس جاده رو با اشتها میخوره، گیرم راننده به جاش رو دل میکنه.»
«از حق نگذریم، رانندههای بیابون حوصله و صبر ایوبی دارن، شب، تنهائی و جاده. یه بار و دوبار هم که نیست، هر روز و هر شب…»
«قربون آدم چیز فهم، بله، تکرار نفس ما رو میگیره، هیچ کسی از دل ما خبر نداره. بیخوابی دمار از روزگار آدم در میاره.»
«شاید واسۀ همین اغلب رانندهها به تریاک رو میارن.»
« آقا، اگه تریاک به فریاد نرسه، آدم از پا در میاد.»
«عموم همیشه میگفت اگه حب نمیخوردم، نمیتونستم توی شرکت راه سازی، «طرق» کنم و بیل بزنم.»
«حدس می زدم، لابد حب انداختی که خوابت نمی ره.»
نه، تحفۀ پدرم را در هیرو ویر سفر جا گذاشته بودم.
«من از بچگی بد خواب بودم، توی اتوبوس خوابم نمیبره.»
راننده یک پیاله چای به من تعارف کرد و پرسید:
«فضولی نباشه، با رفیقت کجا میری؟ بندر؟»
«آره، این روزها همه میرن بندر دنبال کار.»
«اگه بندرکار پیدا نکردین، برین جزیزۀ کیش، اونجا دارن واسۀ شاه کاخ میسازن، شاید بهکارگر نقاش احتیاج داشته باشن.»
رانندۀ اتوبوس با اشاره به کاخ شاه، با رندی و ظرافت کنایه زد تا گفتگو به مسیر دلخواهش میافتاد. گیرم بیفایده، من فراری ارتش بودم، در دادگاه تجدید نظر حاضر نشده بودم، به تعبیر مسیحا یکبار در صحن حضرتمعصومه دسته گل بهآب داده بودم و باید جانب احتیاط را نگه میداشتم. امین نیز به من گوشزد کرده بود که خبرچین و ساواکی همهجا، میان تمام طبقات و اقشارجامعه وجود داشت و باید زبانام را مالک میشدم. با اینهمه به ندرت جلو زبانام را میگرفتم.
«جزیرۀ کیش که سهله، اگه توی بندر و جزایر ایران کار نباشه، تا اون طرف آبها، تا شارجه وکویت میرم.»
«قصد ندارم پاک نا امیدت کنم، ولی زیاد خوشخیال نباش. از خیرکاخ و کیش هم بگذر، شنیدم واسۀ کاخ شاه همه چی رو از خارج میخرن، با کشتی و هواپیما میارن، حتا مهندس، معمار و کارگرها رو.»
«من خیال میکردم تبعیدیهارو میفرستن اون جزیرهها.»
«نه داداش، پول نفت ما رو ممد دماغ خرج اتینا میکنه.»
رانندۀ زمخت اتوبوس بی پروا از «ممد دماغ» حرف میزد و مرا بهیاد کارگرهای اصغرآقا زارع میانداخت. کسی چه میدانست، شاید از آن قماش و تودهای بود. کنجکاو شدم و پرسیدم:
«واسۀ سیر و سیاحت وتماشا که می شه رفت؟»
«اگه هوس آب خنک کردی، برو یه سر و گوشی آب بده.»
«یعنی کسی حق نداره حتا بهکاخ نیمه کاره نزدیک بشه؟»
«جوون، مگه من و تو رو به کاخ مرمر و سعدآباد راه میدن؟»
«در ایام قدیم گویا شاه بار میداده و رعیّت… ولی حالا.»
«… این قصهها رو باور مکن، هیچ شاهی به فکر رعیت نبوده و نیست. من اگه چند سال جوون تر بودم، میزدم بیرون، میرفتم اروپا، آمریکا. کانادا… تو این خراب شده آدم مفتی مفتی نفله میشه.»
راننده ضمنی و تلویحی پیشنهاد میکرد تا از مملکت میرفتم و عمرم را در ایران تلف نمیکردم.
«ببین، من چندبار با کامیون ترانزیت رفتم اروپا، یه دنیای دیگهست، هیچ ربطی به خراب شدۀ ما نداره. آره، ما از قافله عقب موندیم جوون، ما هنوز جان نثار شاه و سگِ درگاهِ آلِ عبائیم.»
داوری رانندۀ زمخت اتوبوس شامل حال همه نمیشد. من جان نثار و شاهپرست نبودم؛ به وجود خدا، پیامبر و آل عبا اعتقاد نداشتم و مانند بسیاری محض احتیاط به زبان نمیآوردم. باوجود این زمزمههائی اینجا و آنجا میشنیدم و گاهی خبرهائی درز میکرد. باری، آن روز صبح، در حمام نمرۀ کرمان شعارهائی روی دیواردیدم که نشان میداد راننده تنها نبود و بسیاری مثل او از شاه نفرت داشتند.
«بیا ببین چی نوشتن، میترسم مظلمهش بیفته گردن ما.»
پاهای مسیحا ورم کرده بود و به سختی راه میرفت. در کرمان از اتوبوس پیاده شدیم و برای رفع خستگی به حمام نمره رفتیم:
«طرف چه خوشخط بوده: مرگ بر شاه، سگ زنجیری آمریکا. مرگ بر امپریالیسم آمریکا… مرگ بر ممد دماغ…»
«حسین، ببین، با ماژیک نوشته، زود پاک میشه.»
هنوز چند سال مانده بود تا این زمزمه ها فریاد میشد:
«به شعارها دست نزن، اگه میترسی برو بیرون.»
«تو انگار دنبال دردسر می گردی، بجنب، بجنب!»
من چند بار با صالح مسیحا همسفر شده بودم، با خلق و خوی و روحیۀ او آشنا بودم. مسیحا هر جا که سمبه پر زور بود، کوتاه میآمد و تمکین میکرد. با وجود این در بندرعباس او را آزاد گذاشتم تا به تنهائی تصمیم میگرفت: میماند یا بر میگشت؟
«داداش، بوی خوشی از این اوضاع نمیاد…»
کارگرها، از هرحرفهای از همه جای ایران در جستجوی کار به بندر، به سرزمین موعود آمده بودند، گیرم تخم کار را ملخ خورده بود. کارگرهای بیکار در مسافرخانهها، پیاده رو خیابانها، قهوهخانهها، روی اسکله و کنار دریا سرگردان بودند و از این سو به آنسو میرفتند. همۀ مسافرخانهها پر بود؛ من و مسیحا نصف روز همه جا را گشتیم و بندر را زیر پا گذاشتیم تا سرانجام روی تختبام مسافرخانهای که به کاروانسرای متروک شاه عباسی شباهت نزدیکی داشت، دو تخت سیمی کرایه کردیم. مسافرخانهچی تختهای کهنۀ و زهواردر رفتۀ ارتشی را روی تختبام، روی بالکن، کنار گودال زباله، توی صحن مسافرخانه و هر جا که یک وجب خالی بود، کنار هم چیده بود و مسافرها شبهای شرجی، زیر طاق آسمان میخوابیدند و روزها ملافههای چرکمرد و نمدار را زیر آفتاب پهن میکردند:
«مسیحا، اینجا ایمان فلک رفته به باد.»
«بوی فراغ میاد. تا تو نامۀ عاشقانه مینویسی، من یه چرخی تو بندر میزنم و زود برمیگردم. شاید تا بارانداز رفتم.»
در آن غوغا، شلوغی و هیاهو تمرکز نداشتم، با اینهمه بنا به عادت در گوشهای چندک زدم و نامۀ مختصری نوشتم:
«… پس از دو شب و یک روز، سرانجام خسته و خراب به بندر، به کنارۀ خلیج فارس رسیدیم. هوای بندر برخلاف تهران خیلیگرم است و همه با پیراهن و شلوار از خانه بیرون میروند و میشود با زیر پیراهن کار کرد. ما کنار خلیج هستیم و تو اگر به نقشة ایران نگاهی بیاندازی، جای مرا روی کرة زمین و فاصلهای که بین ما افتادهاست، پیدا میکنی. آه، نزدیک به هزار و چهار صد کیلومتر! بندر، ساحل، دریا و غروب خورشید بسیار زیباست، زیبا. خورشید از دریا بالا میآید و در دریا فرو میرود و صبحها و غروبها انگار خون خورشید بر آسمان و دریا شتک میزند و موجها به پیشواز روز و شب میروند و ولوله میکنند. در کنار ساحل، لنجها، بلمها و کشتیهای اسکله منظرة زیبا و دلانگیزی میسازند، مردم غروبها به ساحل میآیند، تنها یا دسته دسته قدم می زنند. من هر بار مردی میبینم که کنار زنی چادری قدم میزند به یاد تو میافتم، به یاد روزهائی که همراه تو در کوچههای خلوت پرسه میزدم، من مثل همیشه پرحرفی میکردم، تو ساکت بودی و فقط گاهی لبخند میزدی. فقط لبخند. آه، تو چقدر ساده، نجیب و با شخصیّت هستی، سادگی و شخصیّت تو قابل تحسین و تمجید است؛ آه، عزیزم، هرزمان به یاد تو میافتم تحسینات میکنم و در آرزوی تکرار آن روزها آه میکشم. هر بار به یاد میآورم که بین من و تو هزار و چهارصد کیلومتر و بیش از دو شب و یک روز راه فاصلهاست، غم دنیا روی دلام بار میشود.
ز سوزِ شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خونِ جگر میخورم ز خوانِ فِراق
دیروز با دوستام کنار دریا، روی ماسههای نمدار قدم میزدم؛ صالح خاموش بود و من آن قدر پریشان و اندوهگین بودم که بیان آن غیر ممکناست، نه، فقط غم و اندوه نبود، احساس ناشناخته و غریبی بود که تا آن روز هرگز به سراغام نیامده بود. بهیاد تو و روزها وماههای دوری افتاده بودم، بهیاد روز وداع. من هنوز نگاه شرمزدهات را همهجا میبینم، گرمی لبهایت را احساس میکنم و نرمی انگشتان کوچولوی قشنگات را هزاربار میبوسم و میبوسم. منتظرم باش عزیزم، منتظرم باش، هرچند گمان نمیکنم بتوانم به این زودیها برگردم.
باری، دوست و همسفر من در اینجا دوام نمیآورد؛ دیر یا زود به تهران بر میگردد. صالح حق دارد، وضع کارگری و کار در بندرخیلی خراباست؛ بیشتر کارگرهائیکه از چهار گوشة ایران برای کار به بندر هجوم آوردهاند، آواره، بیپول و محتاج اند و برای بازگشت به شهر و دیار خودشان معطل کرایه ماندهاند. این کارگرها اغلب بهشهرداری یا فرمانداری مراجعه میکنند و کمک میخواهند. کارگرها شبها توی مسجدها میخوابند و فرمانداری گاهی آنها را بار کامیون میکند و به سرحد، به سیرجان میبرد. در بندر اوضاع خیلیخیلی خراب است. من بر حسب اتفاق و تصادف با معمار سرشناسی آشنا شدم و قرار است در چند روز آینده با او کار کنم. تا ببینم.
عزیزم، زندگی مردم بومی بندر جالب و در عین حال غم انگیز است. اگر در جائی سامان بگیرم و فرصتی پیدا کنم در بارۀ این مردم مینویسم، این روزها و دراین شرایط امکان ندارد. در هرصورت مدتی در بندرعباس میمانم تا ببینم. دلام بیاندازه برایت تنگ شده و اغلب با عکس قشنگ و معصوم تو در خلوت حرف میزنم و آن را غرق بوسه میکنم. غروبها کنار ساحل سرگشته راه میروم و همیشه جای خالی تو را در کنار خودم احساس میکنم، جایت خالیاست! امیدوارم روزی بتوانم تو را بهاین دیار بیاورم تا بندر، جزیرهها، لنجها، بلمها و مردهای سیاهسوختۀ ماهیگیر را ببینی. بندر دنیای شگفتانگیزی است. کپرها در ناحیۀ فقیرنشین، اینجا و آنجا دست نخورده ماندهاند و زنهای عبا بدوش و بورکهای دراین محلهها و در بازار روز به چشم میخورند، با وجود این، ساختمانهای سیمانی و مدرن، زنهای آلامد و مغازههای شیک، چهرۀ آن را در بخشهای اعیان نشین تغییر داده است و دارد به مرور بیشتر و بیشتر تغییر می دهد. بندر مثل سایر شهرهای ایران رشد سرطانی دارد و معماری شهر بیهویت و هردمبیل است.
… از خط خوردگی نامه عذر میخواهم، دراین شلوغی شتابزده نوشتم، ناراحت نشو، چیز مهمی نیست. در خاتمه، این بار اگر دوری ما به درازا کشید، که بیشک به درازا میکشد، بدان و آگاه باش که برای امرخیری است. منتطرم باش عزیزم. دراین غوغا و محشرکبرا بیش از این نمیتوانم بنویسم، منتظرم باش… »
«میبخشین، ناخن تو و رفیقت جائی بند شد؟»
پیرمرد همسایهام مدام به کنجکاوی سرک میکشید و مزاحم بود، نامه را ادامه ندادم، برگۀ کاغذ را تا زدم:
«بله، هفتۀ آینده میرم شُغو، با معمار قداره قرار دارم.»
«جوون، میدونی شغو کجاست؟ تا حالا رفتی؟»
«انگار زیاد از بندر دور نیست، باید همین دور وبرها باشه.»
پیرمرد پوزخندی زد و با لحن خاصی گفت:
«شُغو نجیب خونۀ بندرعباسه، نمیدونستی؟»
روستای حومۀ نزدیک بندر به مرور زمان فاحشهخانه شده بود و مردم بهکنایه میگفتند: نجیب خانه!! صالح مسیحا دلچرک و برزخ بود، دست و دلاش به کار نمیرفت و نماند تا خانۀ نوساز خانم رئیس را رنگ بزند، به ساز زنهای تن فروش برقصد و به تعبیر خودش اداهای آن سرخابیهای بیحیا را تحمل کند. انگار معمار به او اهانت کرده بود که مدام سرخ و سفید میشد و زیر لب نق می زد.
«… من رفیق نیمه راه نیستم حسین، ولی با این وضع… میبینی؟ آخه جنده خونه… اگه به گوش دوست و آشناها برسه.»
من چند بار با روح الامین و جعفر راستگو به «قلعه» رفته بودم و فاحشهخانهها برایم تازگی نداشتند. اگر اشتباه نکنم، عشرتکدههای عمومی در همه جای دنیا مشابه هم بودند. در همه جا زنهائی که جلو درگاه خانهها چشم به راه مشتری آدامس میجویدند، سیگار میکشیدند یا توی حیاط خانه روی صندلی به انتظار مینشستند، انگار همه از یک قماش بودند و همه از روی یک نسخه و یک نمونه تراشیده شده بودند. در وجود این زنهای تن فروش شرم، عطری که «ویکتور هوگو» در زنها و گلها میپسندید، به مرور بر باد رفته بود و «زنانگی» به قتل رسیده بود. تا به یاد دارم، از نوجوانی، از مشاهدة زنهای تن فروش همیشه ترسی موهوم و ناشناخته به سراغام میآمد و غریزة جنسی مردانگی در من فرو میمرد و حتا تصور همخوابگی و هماغوشی با این زنها از ذهنام نمیگذشت. من از پلشتی جان و جسم آدمی بیزار بودم، در این اماکن، در حاشیه و برکنار میرفتم و مواظب بودم تا آلوده نمیشدم. با اینهمه کنجکاوی مرا به آنجا میکشاند و مدتها به زنهائی فکر میکردم که در «نجیبخانه» پیر شده بودند و دیگر کسی به سراغ آنها نمیرفت، زنهای از کار افتادهای که دور از خانههای پر رونق و پرمشتری، در کپرهای قوزی پراکندة اطراف شغو از گرما عرق میریختند یا از سرما میلرزیدند و مانند اشباح میلولیدند، به بچههای پا برهنه و ولگردی که در کوچههای خاکی، در خرابهها و میان خاکروبهها و زباله ها، مانند توله سگها و بچّه گربهها، با آنها میدویدند و بیخبر از همه جا و همه چیز بازی میکردند، به بیکارهها و ولگردهائیکه مأیوس، سرخورده و دلمرده، اینجا و آنجا پرسه میزدند؛ از این خانه به آن خانه به تماشا میرفتند، به گزمهها و مأمورهائی که به هر بهانه خانم رئیسها را باج میکردند، به باجخورهای داش مشتی و سبیل کلفتی که چاقو میکشیدند، گیس میبریدند، از زنها زهرچشم میگرفتند و آخرهای شب، روی تختِ مفروش گوشة حیاط، مانند سلطانی بیجقّه به مخده یله میدادند و تسبیح میچرخاند، معشوقه ها و نشمهها برای آنها عرق میریختند و با آهنگیکه از گرامافون پخش میشد، میرقصیدند. این جماعت انگار زنها و بچّهها را نمیدیدند و گریة نوزادها را توی کپرها نمیشنیدند. شقاوت، بیشرمی، بیرحمی و بیزاری. گیرم با اینهمه شقاوتی که از آسمان میبارید، مهر مادری نابود نشده بود و نابود نمیشد. راستی، چرا این زنها در «شُغو» مادر میشدند؟ بهچه امیدی این بچّهها را به دنیا میآوردند، کسی نمیدانست. لابد نیمههای شب، مردی مست، سر ازپا بیخبر گذرش به کپر زنی میافتاد که محتاج سکّهای بود تا کف نانی میخرید، زنی که آفتاب، آب شور و شرجی و فقر او را کبود کرده بود، زنی که پوست دست و صورتاش مانند چرم کهنه شده بود، چشمهای سرمه کشیدهاش نیمه کور بود و پاهایش لاغر و باریک، باریک، مانند دو پاره استخوانِ تریاکی رنگ… لابد مردی مست و ولگرد نیمه شب راه گم کرده بود و با زن سیاهسوخته روی حصیر پارة کف کپر همبستر شده بود، او را در میانه سالی آبستن کرده بود تا نه ماه بهگدائی روزگار میگذراند و بعد بچهای به دنیا میآورد، طفلیکه مانند توله سگها، توی زبالهها بزرگ میشد، قد میکشید، مانند آن پدری که ندیده بود و نمیشناخت، بیکاره و باجخور از آب در میآمد، در نوجوانی کوفت، سوزاک و سفلیس میگرفت و توی کپری از دنیا میرفت و آب از آب نمی جنبید.
من اغلب غروبها که خورشید در دریا مینشست، در کوچه پسکوچههای پر ملال شغو پرسه میزدم. شغو مانند قلعه، «شهرنو» دروازه، دیوار وحصاری نداشت و اگرچه فرار از آنجا غیر ممکن نبود، ولی بیهوده بود، نه، به هر کجا که میگریختند، دو باره بناچار به شغو بر میگشتند، گردن میگذاشتند و تن میدادند و در آن گرد باد ناپیدا میچرخیدند، آواز میخواندند، میرقصیدند، مشروب میخوردند، میگریستند و در جوانی پیر میشدند. پیری زودرس!
فاحشة پیر مانند سگ کچله گرفتة کنار کوچه بود، مردها حتا به او نگاه نمیکردند و بیاعتنا از کنارش میگذشتند. کپرها پر از پیر زنهای بیمار و آکله گرفته بود و روزها و شبها، از آنسوی دیوارها، صدای موسیقی به گوش میرسید، داود مقامی، آغاسی و یا سوسن آواز میخواندند، مرد سیاه مستی عربده میکشید، زنی در درگاه خانهای برای جلب مشتری میرقصید و زن دیگری چشم به راه، شانه به دیوار داده، سیگار میکشید. نه، شغو با «قلعه» هیچ تفاوتی نداشت.
«مسیحا، من اینجا میمونم، هرچه بادا باد.»
«آخه وضع تو با من فرق میکنه، تو مجردی، خرجی خونه نمیدی، کسی منتظرت نیست تا براش پول بفرستی. ببین، خونۀ «خانم رئیس» چند روز بیشتر کار نداره، بعد چی؟ ها؟ من امیدی به این معمار باجخور ندارم، معمار قداره پاچه ورمالیدهست، باید تا ته کیسهم بالا نیومده برگردم.»
«تو برو، من نمیخوام دست خالی به تهران برگردم، اگه اینجا کار نبود، میرم شارجه، دوبی، کویت…هرجا که کار گیربیاد.»
صالح مسیحا تنها کارگری نبود که نا امید و دست از پا درازتر به خانهاش بر میگشت. فرمانداری هر روز «بیکارهها» را با کامیونهای ارتشی، رضا و نارضا، به سر حد میبرد و آنها را در سیرجان و مناطق سردسیر، در سرما پیاده میکرد. با وجود این بندر از کارگرهای بیکار و چتربازها (1) خالی نمیشد و هرروز شماری تازه نفس از راه میرسیدند و جای خالی آنها را پر میکردند.
«کاش منم مثل تو یالقوز بودم، روباه به قال نمیرفت، یه جارو هم به دمش میبست… باز اگه گلنار حامله نشده بود.»
«ببینم، از اینجا یه راست میری ولایت یا تهرون؟»
«مگه سوغاتی خریدم که راه بهراه برم ولایت؟ نه، میرم تهرون و دست به دامن اصغرآقا زارع میشم؛ شاید فرجی بشه.»
«بیا، میخوام یه جانمازی حصیری واسۀ مادرم سوغات بخرم، بیا بریم بازار، زیاد گرون نیست، دیروز قیمت کردم.»
هرچه پول داشتم بابت بهای جانمازی حصیری به زائر نیمه کور بندری دادم و رو به ساحل راه افتادم. روز آخر بود، صالح مسیحا بلیط خریده بود و اتوبوس ساعت هشت شب حرکت میکرد. باری، مدتی روی ماسههای نرم و نمدار قدم زدیم و دور از بندر روی بلم شکستهای به تماشای غروب خورشید در دریای نیلی نشستیم. صالح درچند روزۀ اخیر پیر و فرسوده شده بود، چینهای ریز پیشانی و دور چشمهایش چهرهاش را کدر و محزون کرده بود؛ در آن غروب دلگیر، حزن و اندوه عمیقی در نگاه و ته چشمهای بادامی و زیبای او چرخ می زد و چرخ می زد و اگر غرور و شرم حضور مانعاش نمیشد، بیشک گریه میکرد. شاید به همین خاطر خاموش مانده بود و تا آخر، تا زمانی که خورشید به کام امواج دریا فرو نرفت، لب از لب برنداشت و حتا آه نکشید. گیرم در اتوبوس چشمهایش پرشد، کف دستاش را به نشانۀ وداع به شیشه چسباند و از من رو برگرداند تا اشکهایش را نمیدیدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
*«بندر، طبل تو خالی» فصلی از رمان اتو بیوگرافیک « تیرۀ کله سفیدها» است. این رمان چهار جلدی آخر تابستان 2025 به پایان رسید، گیرم چاپ و نشر آن به دلیل تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران و مشکلات ناشی از جنگ و عدم دسترسی به انترنت به تأخیر افتاد و به آینده موکول شد.
(1)در بندرعباس به قاچاچی های خرده پا که از شیخ نشین ها جنس قاچاق میکردند، «چترباز» می گفتند.